<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بيدار </title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 14:01:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جک و یک رفتار خوب</title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش &quot;جک&quot; بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: &quot;کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: &quot; این بچه ها یه مشت آشغالن!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او به من نگاهی کرد و گفت: &quot; هی ، متشکرم!&quot; و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:&quot; پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!&quot; جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: &quot; هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: &quot; مرسی&quot;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: &quot; فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او ادامه داد: &quot;خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 14:01:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید ، خود زندگیست </title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P class=item_text align=justify&gt;گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .&lt;/P&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt;یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .&lt;/P&gt;
&lt;P class=item_text style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://kherad.parsweblog.com/files/2009/07/021.jpg&quot;&gt;&lt;IMG class=&quot;alignnone size-medium wp-image-98&quot; height=225 src=&quot;http://kherad.parsweblog.com/files/2009/07/021-300x225.jpg&quot; width=300&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://kherad.parsweblog.com/files/2009/07/02.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt; می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .&lt;/P&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt;صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .&lt;/P&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt;می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…&lt;/P&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt;
&lt;P class=item_text align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 19:44:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگو با خدا</title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 401px; HEIGHT: 235px&quot; height=358 alt=&quot;گفتگو با خدا&quot; hspace=0 src=&quot;http://aminhashemi.files.wordpress.com/2009/07/god.jpg&quot; width=450 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.&lt;BR&gt;خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟&lt;BR&gt;من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;خدا جواب داد: &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.&lt;BR&gt;- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.&lt;BR&gt;- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.&lt;BR&gt;- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.&lt;BR&gt;دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…&lt;BR&gt;بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;خدا پاسخ داد:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.&lt;BR&gt;- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.&lt;BR&gt;- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.&lt;BR&gt;- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.&lt;BR&gt;- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.&lt;BR&gt;- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.&lt;BR&gt;- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.&lt;BR&gt;- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.&lt;BR&gt;با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.&lt;BR&gt;و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟&lt;BR&gt;خدا لبخندی زد و گفت:&lt;BR&gt;فقط اینکه بدانند من اینجا هستم&lt;BR&gt;همیشه…&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه کامنت بگذاريم؟</title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کامنت گذاشتن در وبلاگ ديگران مانند راه رفتن در اتاق نشيمن آنها يا ملحق شدن به يک بحث مي باشد.در حقيقت در زندگي واقعي افرادي وجود دارند که از ايجاد رابطه خشنودند و عده ديگري اينگونه نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افرادي که کامنتهاي خوبي را ارائه مي کنند وارد بحث مي شوند و کامنتي هوشمندانه، دوستانه، جذاب و حاوي اطلاعات مفيد را مي نويسند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با کمک اين راهنماييها مي توانيد جامعه آنلاين خود را بسازيد و يک مفسر بزرگ وبلاگ شويد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;موضوع را حفظ نماييد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وبلاگ نويسان بر روي مطالب خاصي کامنت مي گذارند تا نظرات و اطلاعات بيشتري در مورد آن مطلب مطرح شود پس هيچگاه موضوع را تغيير ندهيد.آيا ديدن کامنت “راستي در مورد لاک پشت هم اطلاعاتي داري!” بر روي مطلبي که در مورد طوفان وحشتناک و مخرب &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Hurricane_Katrina&quot;&gt;Hurricane Katrina&lt;/A&gt; مي باشد، دلخور کننده نيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اطلاعات جديدي به بحث اضافه کنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينکه دوازده نفر نظراتي شبيه به هم را در مورد يک مساله ارائه مي کنند کار بي ارزش و غير قابل استفاده ايست.قبل از اينکه کامنتي بگذاريد و موضوعي را تفسير کنيد لازم است که کل مطلب را بخوانيد و مطمون شويد که توضيحاتي که قصد اضافه کردنش را داريد چيز جديدي را به بحث اضافه مي کند.در غير اينصورت کامنت نگذاريد چون نوشته شما، شما را به ديگران معرفي مي کند و بيانگر چگونگي طرز تفکر شما خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;فقط براي اينکه نظري داده باشيد، کامنت نگذاريد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطمئن باشيد کساني که کامنتهايي مانند “چه وبلاگ قشنگي داري” را مي گذارند، اصلا مطلب شما را نخوانده اند به علاوه هدف برخي از افراد براي گذاشتن کامنت در وبلاگ ها تنها اضافه کردن آدرس وبلاگ و نامشان است.هيچگاه بدين منظور کامنتي را در مورد مطلبي نگذاريد چون اين کار شما را به عنوان يک مفسر نالايق معرفي خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;دقت کنيد که چه زماني کامنت بگذاريد و چه زماني ايميل بزنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت در ويلاگ يک مساله عموميست و مخاطبين زيادي اين متن را در وبلاگ خواهند ديد اما ايميل يک رابطه خصوصي است.فرض کنيد که شما چنين کامنتي را بخوانيد: ” چه مطلبي! راستي خواهرت چطوره! پس هيچگاه مطالب خصوصي را که بايد از طريق ايميل ارسال شود به عنوان کامنت در وبلاگ کسي ننويسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;به ياد داشته باشيد که هيچکس مدعي را دوست ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهترين کامنتها را افراد خوش فکر و دانايي ارائه مي کنند که اطلاعات بيستري را به موضوع مطرح شده اضافه مي کنند.غرغر کردن و زخم زبان زدن در مقابل رفتاري خوب در محيط وبلاگ مانند اين است که به اتاق نشيمن شخصي بروي و او در خروج را با پاک کردن کامنتي که گذاشتي به تو نشان دهد.فراموش نکنيد که براي اشاره کردن به يک مطلب ديگر، معرفي يک لينک قديمي يا نوشتن نظر مخالف در وبلاگ کسي بايد کامنتي محترمانه و دوستانه بنويسي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آهنگ گويش پيام خود را واضح سازيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حالت آنلاين هيچ کس نمي تواند صداي شما را بشنود يا حالت چهره شما را ببيند.در مکان عمومي ارائه يک سخن طعنه آميز، اغراق آميز يا جوک مي تواند بسيار اشتباه باشد.به ياد داشته باشيد که يک ويرگول يا پرانتز مي تواند کاملا معناي حرف شما را عوض کند.پس از واژه هاي احساسي و اطلاعات اضافي براي روح بخشيدن به پيامتان استفاده نماييد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مالک کامنت خود باشيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کامنت بي نام و نشان، صاحب آنرا انساني ترسو نشان مي دهد.پس تا جايي که ممکن است هويت خود را مشخص نماييد و کامنت خود را همراه با اسم خود و آدرس وبلاگتان بنويسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;چکيده سخن بگوييد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخنرانيهاي طولاني براي اساتيد دانشگاه است نه براي مفسر وبلاگ.خيلي کوتاه سخن بگوييد و به نکات اصلي اشاره نماييد.همگان ايجاز و خلاصه گويي شما را تحسين خواهند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زماني که خسته، گرسنه، ناراحت يا احساساتي هستيد چيزي ننويسيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به ياد داشته باشيد که راهي براي برگرداندن و تغيير دادن در مطلبي که فرستاده ايد وجود ندارد.هرگاه که مطلبي را فرستاديد همه آنرا خواهند ديد و گوگل نيز آنرا ذخيره خواهد کرد.فراموش نکنيد که شما نمي خواهيد تا چهره خود را در زمان ناراحتي به معرض نمايش بگذاريد.اگر احساس مي کنيد عصباني هستيد از تايپ کردن منصرف شويد و آنرا نفرستيد.نفسي بکشيد، کمي راه برويد يا يک روز به خود فرصت دهيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;منابع خود را با لينک يا نقل قول نمايش دهيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنگام پاسخ به سوالات مطرح شده مي توانيد سوالات پرسيده شده را در بخشي از وبلاگ قرار دهيد و پاسخ خود را در پايين هر کدام بنويسيد.اگر مطلب شما در جاي ديگري قرار دارد مي توانيد يک خلاصه کوتاه از آن تهيه کنيد و لينک دهيد تا ديگران با کليک بر روي آن بتوانند به اطلاعات بيشتري دست يابند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مودب باشيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهي اوقات ممکن است که عده اي کامنتي بگذارند که شما را ناراحت يا خسته کند.توهين به نظر شخصي همواره غير قابل قبول و بي فايده است و مي تواند به سرعت، اعتبار يک بحث را کاهش دهد.پس مانع از برانگيختن افراد شويد و در همه زمانها محترمانه برخورد نماييد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;وقايع غير واقعي را نپرورانيد و مسخره نکنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقالات متعددي در اين زمينه نوشته شده است اما هميشه تعدادي از افراد وجود دارند که مطالب بي ارزشي را به قصد انتقام جويي يا کينه ورزي از طريق وبلاگشان منتشر مي کنند.اجازه ندهيد که اين افراد توسط دلايلي که براي اثبات اشتباهشان مي آوري يا با اعلام مخالفتي که مي کني يا با نام بردن آنها به عنوان افرادي که مطالب بي ارش را منتشر مي کنند، معروفتر و شناخته تر شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 20:36:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرانقیمت ترین هتل دوبی (تصویری)</title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=title style=&quot;MARGIN-TOP: 4px; MARGIN-BOTTOM: 10px; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;گرانقیمت ترین هتل دوبی (تصویری)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;P&gt;این هتل كه بزرگترین هتل در خاورمیانه محسوب می شود در زمینی به مساحت 113 فدان (بیش از 450 هزار متر مربع) احداث شده است و حدود هزار و 600اتاق و سوئیت دارد.&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;به گزارش شبكه خبر به نقل از الجزیره، قیمت هر شب اقامت در هر یك از اتاق های این هتل بین 700 دلار تا 25 هزار دلار است. این هتل در چارچوب طرح دبی برای افزایش جذب گردشگر از هفت میلیون نفر كنونی به ده میلیون نفر در سال 2010 احداث شده است.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 506px; HEIGHT: 348px&quot; height=385 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115911_478.jpg&quot; width=490 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 508px; HEIGHT: 349px&quot; height=402 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115912_241.jpg&quot; width=510 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 508px; HEIGHT: 332px&quot; height=389 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115913_937.jpg&quot; width=522 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 510px; HEIGHT: 338px&quot; height=396 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115914_976.jpg&quot; width=542 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 512px; HEIGHT: 334px&quot; height=397 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115915_566.jpg&quot; width=582 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 336px&quot; height=398 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115916_200.jpg&quot; width=542 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 322px&quot; height=390 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115917_273.jpg&quot; width=544 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 331px&quot; height=392 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115918_657.jpg&quot; width=550 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 522px; HEIGHT: 339px&quot; height=392 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115919_471.jpg&quot; width=538 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 522px; HEIGHT: 336px&quot; height=388 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.asriran.com/files/fa/news/1388/5/22/115920_415.jpg&quot; width=546 border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 19:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان</title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;افسانه پیر دوم و دو سگش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپس پیری که دو سگ سیاه زنجیر شده با خود داشت، پیش آمد و گفت: ای دیو بدان که این دو سگ برادران من هستند که به این صورت در آمده اند. وقتی پدرم مرد، سه هزار دینار برای ما گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من با سهم خود مغازه ای باز کردم و در آن به خرید و فروش پرداختم. یکی از برادرانم به سفر رفت و سال بعد بدون آنکه پشیزی پول داشته باشد برگشت. به او گفتم: ای برادر، چقدر به تو گفتم که سفر برایت سودی ندارد. گریه کرد و گفت: برادر عزیز، سرنوشت من و خواست خدا این بود. و این حرفها سودی ندارد و آب رفته به جوی باز نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او را به مغازه آوردم، به حمام برئم، لباس زیبایی به او پوشاندم و با هم غذا خوردیم. گفتم: سود مغازه را سال به سال به طور مشاوی قسمت می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد سودم را حساب کردم، هزار دینار بود. شکر خدا را به جا آوردم و بسیار خوشحال شدم و سود را به طور برابر تقسیم کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعداز مدتی برادر دیگرمان هم آمد و با ما زندگی کرد. ناگهان برادرانم هوس مسافرت کردند و هر چه آنها را از سفر پرهیز دادم و زیان سفر را برایشان شمردم، سودی نداشت. من در دکانم کار می کردم و آنها پی در پی به سفر می رفتند و بر می گشتند. ش سال گذشت و من حاضر نشدم با آنها به سفر بروم. اما آن قدر در گوش من خواندند تا با آنها همراهی کردم. داراییمان را حساب کردیم و شمردیم شش هزار دینار طلا بود. هر کدام هزار دینار برداشتیم و بقیه را پنان کردیم که اگر در سفر سرمایه امان از دست رفت، پس اندازی داشته باشیم. انگاه به کشتی نشستیم و یک ماه تمام از شهری به شهری رفتیم و کالای خود را به قیمت گرانی فروختیم و یک بَردَه سود بردیم. روزی که برای سوار شدن به کشتی به کنار دریا رفتیم، دختری جوان را دیدیم که لباسی کهنه به تن داشت. دختر پیش آمد و از من خواست به او کمک کنم تا خدا مرا پاداش بدهد. به او گفتم: چه کمکی از من ساخته است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: با من ازدواج کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آنجا که دختر خوب و خوشخویی بود، درخواست او را پذیرفتم و با هم ازدواج کردیم و سوار کشتی شدیم. وقتی در خواب بودیم، برادرانم حسادت کردند و برای بردن مال و اموال من ما را به دریا انداختند. ناگهان دختر به صورت پری ای در آمد و مرا گرفت و به هوا برد و به یک جزیره رسیدیم. بعد به من گفت: من پری ای هستم که به خدا و رسول خدا ایمان آورده ام و برای کمک به تو به صورت انسان درآمده ام. اکنون اجازه بده که برادرانت را به خاطر کار بدشان بکشم. از او خواهش کردم و قسمش دادم که آنها را نکشد چون به هر حال برادر من بودند. پری مرا برداشت و در هوا پرواز کرد و اندکی بعد به خانه ام رساند. من سه هزار دینار را که پس انداز کرده و زیر خاک پنهان کرده بودم برداشتم و در دکان به خرید و فروش نشستم. فردا شب که به خانه برگشتم دیدم این دو سگ در خانۀ من زنجیر شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سگها پیش آمدند و اشک ریختند و خود را به پاهای من مالیدند. ناگهان پری جلو آمد و گفت: این دو سگ برادران ناسپاس تواند که به خواهرم گفته ام آنها را به این صورت درآورد و ده سال به این شکل خواهند ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا کار من این شده است که این دو سگ را با خود همه جا می برم تا ده سال بگذرد و به شکل اصلی خود برگردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیو گفت: این هم افسانۀ جالبی بود و من از یک سوم دیگر خون بازرگان گذشتم. حکایت پیر دوم که تمام شد، پیر سوم به دیو گفت: داستان من از افسانۀ این دو پیر عجیب تر است. اگر اجازه دهی برایت می گویم و اگر پسندیدی از بقیۀ خون بازرگان درگذر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیو گفت: بگو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیر مرد گفت: ای پادشاه دیوها ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;STRONG&gt;ادامه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 07:01:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;افسانۀ پیر اول و ماده آهو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیر اول گفت: ای دیو بدان و آگاه باش که این ماده آهو دختر عموی من است سی سال پیش با هم پیوند همسری بستیم اما خداوند به ما فرزندی نداد، ناچار زنی دیگر گرفتم و خدا از زن دوم پسری به من داد که مثل ماه تابان بود، آرام آرام بزرگ شد و به پانزده سالگی رسید. برای تجارت به شهری دور سفر کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 16:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان </title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;داستان بازرگان و عفریت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهرزاد چنین گفت: ای پادشاه پیروزبخت، شنیده ام بازرگانی از بازرگانان مال و ثروت بسیار و خواسته و نعمت بی شمار داشت و سفر بسیار می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزی سوار بر اسب به آهنگ شهری دیگر از خانه بیرون رفت و در راه از گرما به سایۀ درختی پناه برد. خور جینش را در آورد و از آن پاره ای نان و خرما بیرون آورد و خورد و هسته های خرما را به دور انداخت. ناگهان عفریتی تناور و درشت پیکر با شمشیری کشیده در برابرش نمودار شد و نزدیک آمد و گفت: برخیز و آمادۀ مرگ باش تا همان طور که پسرم را کشتی تو را بکشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بازرگان گفت: چگونه ممکن است که من پسرت را کشته باشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عفریت پاسخ داد: موقعی که خرما خوردی و هسته اش را دور انداختی، هسته ای به سینۀ پسرم خورد و او را کشت و اکنون به خونخواهی پسرم تو را خواهم کشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان </title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;قسمت سوم&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;افسانۀ دهقان و خر و گاو او&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آورده اند که در زمان سلیمان پیامبر علیه السلام دهقانی زندگی می کرد که مال و اموال بسیار و گلۀ و رمۀ بی شمار داشت و سلیمان زبان جانوران را به او یاد داده بود به این شرط که اگر به کسی بگوید، بی درنگ بمیرد. روزی دهقان به طویله رفت. گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و به خوابگاه خشکش حسادت می کتد و می گوید: خوشا به حال تو که راحتی و همیشه در حال استراحتی و صاحب ما تنها یک ساعتی تو را سوار می شود و گشتی در شهر می زند، اما من از بام تا شام در رنج و زحمتم. شبها آسیاب می گردانم و روزها شخم می زنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;الاغ گفت:اینکه کاری ندارد. فردا همین که خیش را به گردنت ببندند، بخواب، هر چه تو را بزنند... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان </title>
<link>http://parseh1384.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>قسمت دوم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;شهریار و شاه زمان به قصد سفری بی پایان پای در راه نهادند و  شهرهای بسیار و مردمان بی شمار را دیدند و فهمیدند که مردم هر کدام بدبختیهایی دارند که از بدبختیهای آنها دست کمی ندارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بنابراین سراسب را برگرداندند و به کشور خود برگشتند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;شاه زمان دست از پادشاهی کشید و به گوشه گیری و تنهایی روی آورد. اما از شهریار بشنو که به قصر برگشت و غلامان و کنیزانشان را کشت و از آن پس کارش این شده بود که هر شب با دوشیزه ای جوان عروسی می کرد و صبح او را می کشت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مردم کشور پس از چندی از این همه ستم و ننگ به تنگ آمدند و دختران جوانشان را برداشتند و از آنجا کوچیدند تا آنکه در شهر هیچ دختر جوانی نماند. یک روز شهریار به وزیر خود گفت: برای من دختری پیدا کن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;وزیر درمانده بود که چه کند. همۀ دختران...  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 07:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parseh1384&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>parseh1384</dc:creator>
<guid>http://parseh1384.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
