تبليغاتX
بيدار - سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
 

افسانه پیر دوم و دو سگش

سپس پیری که دو سگ سیاه زنجیر شده با خود داشت، پیش آمد و گفت: ای دیو بدان که این دو سگ برادران من هستند که به این صورت در آمده اند. وقتی پدرم مرد، سه هزار دینار برای ما گذاشت.

من با سهم خود مغازه ای باز کردم و در آن به خرید و فروش پرداختم. یکی از برادرانم به سفر رفت و سال بعد بدون آنکه پشیزی پول داشته باشد برگشت. به او گفتم: ای برادر، چقدر به تو گفتم که سفر برایت سودی ندارد. گریه کرد و گفت: برادر عزیز، سرنوشت من و خواست خدا این بود. و این حرفها سودی ندارد و آب رفته به جوی باز نمی آید.

او را به مغازه آوردم، به حمام برئم، لباس زیبایی به او پوشاندم و با هم غذا خوردیم. گفتم: سود مغازه را سال به سال به طور مشاوی قسمت می کنیم.

بعد سودم را حساب کردم، هزار دینار بود. شکر خدا را به جا آوردم و بسیار خوشحال شدم و سود را به طور برابر تقسیم کردیم.

بعداز مدتی برادر دیگرمان هم آمد و با ما زندگی کرد. ناگهان برادرانم هوس مسافرت کردند و هر چه آنها را از سفر پرهیز دادم و زیان سفر را برایشان شمردم، سودی نداشت. من در دکانم کار می کردم و آنها پی در پی به سفر می رفتند و بر می گشتند. ش سال گذشت و من حاضر نشدم با آنها به سفر بروم. اما آن قدر در گوش من خواندند تا با آنها همراهی کردم. داراییمان را حساب کردیم و شمردیم شش هزار دینار طلا بود. هر کدام هزار دینار برداشتیم و بقیه را پنان کردیم که اگر در سفر سرمایه امان از دست رفت، پس اندازی داشته باشیم. انگاه به کشتی نشستیم و یک ماه تمام از شهری به شهری رفتیم و کالای خود را به قیمت گرانی فروختیم و یک بَردَه سود بردیم. روزی که برای سوار شدن به کشتی به کنار دریا رفتیم، دختری جوان را دیدیم که لباسی کهنه به تن داشت. دختر پیش آمد و از من خواست به او کمک کنم تا خدا مرا پاداش بدهد. به او گفتم: چه کمکی از من ساخته است؟

گفت: با من ازدواج کن.

از آنجا که دختر خوب و خوشخویی بود، درخواست او را پذیرفتم و با هم ازدواج کردیم و سوار کشتی شدیم. وقتی در خواب بودیم، برادرانم حسادت کردند و برای بردن مال و اموال من ما را به دریا انداختند. ناگهان دختر به صورت پری ای در آمد و مرا گرفت و به هوا برد و به یک جزیره رسیدیم. بعد به من گفت: من پری ای هستم که به خدا و رسول خدا ایمان آورده ام و برای کمک به تو به صورت انسان درآمده ام. اکنون اجازه بده که برادرانت را به خاطر کار بدشان بکشم. از او خواهش کردم و قسمش دادم که آنها را نکشد چون به هر حال برادر من بودند. پری مرا برداشت و در هوا پرواز کرد و اندکی بعد به خانه ام رساند. من سه هزار دینار را که پس انداز کرده و زیر خاک پنهان کرده بودم برداشتم و در دکان به خرید و فروش نشستم. فردا شب که به خانه برگشتم دیدم این دو سگ در خانۀ من زنجیر شده اند.

سگها پیش آمدند و اشک ریختند و خود را به پاهای من مالیدند. ناگهان پری جلو آمد و گفت: این دو سگ برادران ناسپاس تواند که به خواهرم گفته ام آنها را به این صورت درآورد و ده سال به این شکل خواهند ماند.

حالا کار من این شده است که این دو سگ را با خود همه جا می برم تا ده سال بگذرد و به شکل اصلی خود برگردند.

دیو گفت: این هم افسانۀ جالبی بود و من از یک سوم دیگر خون بازرگان گذشتم. حکایت پیر دوم که تمام شد، پیر سوم به دیو گفت: داستان من از افسانۀ این دو پیر عجیب تر است. اگر اجازه دهی برایت می گویم و اگر پسندیدی از بقیۀ خون بازرگان درگذر.

دیو گفت: بگو.

پیر مرد گفت: ای پادشاه دیوها ...

 ادامه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید .



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»