افسانۀ پیر اول و ماده آهو
پیر اول گفت: ای دیو بدان و آگاه باش که این ماده آهو دختر عموی من است سی سال پیش با هم پیوند همسری بستیم اما خداوند به ما فرزندی نداد، ناچار زنی دیگر گرفتم و خدا از زن دوم پسری به من داد که مثل ماه تابان بود، آرام آرام بزرگ شد و به پانزده سالگی رسید. برای تجارت به شهری دور سفر کردم.
دختر عموی من از کودکی جادوگری آموخته بود و فرزندم را به صورتِ گوساله و همسر دومم – یعنی مادر پسرم – را به صورت گاو در آورده و به دست چوپان داده بود.
مدتها بعد که از سفر برگشتم، حال زن و فرزندم را پرسیدم، گفت: زن دومت به رحمت خدا رفت و پسرت فرار کرد و من نفهمیدم به کجا رفت. این را که شنیدم یک سال به سوگواری نشستم، دلم شکسته و چشمم گریان بود. روز عید قربان از چوپانم خواستم تا گاوی برای قربانی کردن بیاورد. چوپان گاوی فرّبه آورد که در واقع همسر دوم من بود که دختر عمویم او را به صورت گاو در آورده بود.
کارد را برداشتم و آستینم را بالا زدم که او را قربانی کنم. گاو بنای ناله و زاری گذاشت و اشک از دیدگانش سرازیر شد. دلم طاقت نیاورد که خودم او را بکشم، او را به چوپان دادم، چوپان قربانیش کرد، جز پوست و استخوان چیزی نبود. از کشتن او پشیمان شدم اما پشیمانی سودی نداشت. به چوپان گفتم گوساله ای پروار بیاور تا قربانی کنم. او رفت .
گوساله ای آورد که همان پسر من بود که زنم او را جادو کرده و به صورت گوساله درآورده بود.
همین که چشم گوساله بر من افتاد ریسمانش را پاره کرد و نالید و گریست و خود را به چاهای من مالید. دلم سوخت. به چوپان گفتم این را رها کن و گاو دیگری بیاور.
قصه که به اینجا رسید سپیده دمید و شهرزاد لب از گفتن فرو بست. خواهرش دنیازاد گفت عجب افسانه ای گفتی، چقدر شیرین و دلنشین بود.
شهرزاد گفت: اگر پادشاه مرا زنده بگذارد، شب آینده هم داستان دیشب را تمام می کنم و هم افسانه ای زیباتر می گویم. شهریار گفت: او را نمی کُشم تا بقیۀ افسانه را بشنوم.
فردا با برآمدن آفتاب عالمتاب شهریار به دربار رفت و وزیر که زیر لباسش کفن پوشیده و آمادۀ مرگ بود نزد او آمد، اما از سرنوشت دخترانش آگاهی نداشت و نمی دانست چه بر سر آنها آمده است. شب که شد شهریار به قصر آمد و دنیازاد گفت: خواهر بقیه داستان را بگو.
شب دوم
شهرزاد بقیۀ افسانۀ پیر اول را چنین حکایت کرد: پیر گفت وقتی گوساله را دیدم که زاری می کند، دلم برایش سوخت و به چوپان گفتم این گوساله را رها کن.
دختر عمویم که همین ماده آهوست ایستاده بود و اصرار می کرد که گوساله را بکش، چون پروار است، اما من زیر بار نرفتم و به چوپان گفتم او را با خود ببر و چوپان او را با خود برد.
روز بعد نشسته بودم که چوپان آمد و گفت: مژدگانی بده که خبر خوبی برایت آورده ام. گفتم، مژدگانی ات را می دهم.
گفت: من دختری دارم که در کودکی جادوگری آموخته . دیروز که گوساله را به خانه بردم، همین که چشم دخترم به گوساله افتاد رویش را زیر چادر پنهان کرد، و به گریه افتاد و بعد خندید و گفت: این مرد بیگانه کیست که به خانه آورده ای؟
پرسیدم: مرد بیگانه کی و گریه و خنده ات برای چی است؟
پاسخ داد: گوساله ای که با خود آورده ای پسر بازرگان است که زن بازرگان او را جادو کرده و به صورت گوساله درآورده است و زن دوم بازرگان یعنی مادر او را نیز به صورت گاو درآورده و علت خنده ام همین بود. اما علت گریه ام آن بود که مادر این پسر را دیروز قربانی کردید.
این را که شنیدم بسیار تعجب کردم و امروز صبح امدم تا ماجرا را بگویم.
ای دیو وقتی این را از چوپان شنیدم مات و مبهوت شدم و از خوشحالی یافتن فرزندم در پوست خود نمی گنجیدم. بنابراین به خانۀ چوپان رفتم. دختر چوپان جلو دوید و سلام کرد. گوساله هم پیش من دوید و خود را به پاهای من مالید. به دختر چوپان گفتم: چپیزهایی که دربارۀ این گوساله گفته ای، راست است؟
گفت: آری، این پسر و جگر گوشۀ توست.
گفتم: اگر او را از این حالت خلاص کنی، تمام اموال و حیواناتی را که نزد پدرت دارم، به تو می بخشم.
دختر گفت: علاقه ای به مال و ثروت ندارم و تنها به دو شرط او را به شکل سابق برمی گردانم. اول آنکه پسرت، همسر من شود. دوم آنکه اجازه بدهی دختر عمویت را جادو کنم و گرنه دست از سر من برنخواهد داشت.
- باشد. اختیار با خودت و از این گذشته اموالی را که نزد پدرت دارم به تو بخشیدم.
دختر کاسه ای آب آورد و افسونی بر آن خواند و به گوساله پاشید و گفت: اگر خداوند از روز ازل تو را به صورت گوساله آفریده، همچنان گوساله بمان و اگر جادو شده ای، به فرمان خدای توانا به صورت اول برگرد.
ناگهان گوساله شکل عوض کرد و به صورت پسرم در برابر من ایستاد.
به پسرم گفتم: تو را به خدا همۀ کارهایی را که همسر و دختر عمویم به سر تو و مادرت آورده است، برایم بگو.
پسرم تمام داستان را از ابتدا تا انتها برایم گفت. دختر چوپان هم دختر عمویم را به صورت این ماده آهو درآورد و من مجبورم او را با خودم به همه جا ببرم. امروز از اینجا می گذشتم که به این بازرگان برخوردم و داستان زندگیش را که شنیدم، اینجا ماندم تا ببینم چه بر سرش می آید. این سرگذشت من بود. دیو گفت: راستی افسانۀ عجیبی گفتی و من از یک سوم خون بازرگان گذشتم.
ادامه داستان ماجرای افسانه پیر دوم و دو سگش را در قسمت بعدی دنبال کنید ...