تبليغاتX
بيدار - سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
قسمت سوم

افسانۀ دهقان و خر و گاو او

آورده اند که در زمان سلیمان پیامبر علیه السلام دهقانی زندگی می کرد که مال و اموال بسیار و گلۀ و رمۀ بی شمار داشت و سلیمان زبان جانوران را به او یاد داده بود به این شرط که اگر به کسی بگوید، بی درنگ بمیرد. روزی دهقان به طویله رفت. گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و به خوابگاه خشکش حسادت می کتد و می گوید: خوشا به حال تو که راحتی و همیشه در حال استراحتی و صاحب ما تنها یک ساعتی تو را سوار می شود و گشتی در شهر می زند، اما من از بام تا شام در رنج و زحمتم. شبها آسیاب می گردانم و روزها شخم می زنم.

الاغ گفت:اینکه کاری ندارد. فردا همین که خیش را به گردنت ببندند، بخواب، هر چه تو را بزنند

از جایت تکان نخور و هر چه جلویت بریزند، لب نزن. چند روزی که این کار را بکنی دست از سرت بر می دارند.

فردا هنگامی که خدمتکار خانه به طویه آمد، گاو را دید که چیزی نخورده و نای جنبیدن ندارد. ماجرا را برای دهقان گفت. دهقان به خدمتکار دستور داد: امروز الاغ را به مزرعه ببر و خیش را به گردن او ببند.

این چنین بود که الاغ از بام تا شام به جای گاو شخم زد و غروب که خر خسته و کوفته از مزرعه برگشت، گاو پیش آمد و از مهربانیهای بی دریغ او تشکر کرد. خر جواب نداد و با خود گفت: زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.

روز بعد باز خر را برای شخم زدن بردند و غروب با تن خسته و گردن فرسوده برگرداندند. گاو برای سپاسگذاری جلو آمد. خر به گاو گفت: می دانی که من دوست یکدل توام و هرگز نمی توانم بدبختی و بیماری یا مرگ تو را ببینم. امروز شنیدم که دهقان به خدمتکارش می گفت فردا گاو را به مزرعه ببر، اگر سستی کرد او را به قصاب بده تا سرش را ببرد. خلاصه از ما گفتن.

گاو این را که شنید تشکر کرد و گفت: حقا که دوست خوب از طلا نایاب ترست، سعدی چه خوب گفته:

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و در ماندگی

فردا صبح برای شخم زدن می روم. دهقان صدای آنها را می شنید و در دل می خندید. فردا دهقان با همسرش به طویله آمد و به خدمتکارش گفت: امروز گاو را به مزرعه ببر!

گاو همین که دهقان را دید، جلو پرید، و دُمش را بالا برد و ماع ماع بلندی سر داد.

دهقان چنان به قهقهه خندید که بر پشت افتاد. زن دهقان از خندۀ او تعجب کرد و پرسید: چرا خندیدی؟ من که چیزی خنده داری نمی بینم.

دهقان جواب داد: این خنده رازی دارد و همین که برای کسی بگویم، می میرم.

زن باور نکرد و گفت: باید دلیل خنده ات را بگویی. وگرنه حتم دارم به من خنده ای.

مرد هرچه خواهش و تمنا کرد که زن از اصرار دست بردارد، به خرج او نرفت که نرفت. دو پایش را در یک کفش کرد که باید علت خنده ات را بگویی.

دهقان بیچاره به همسرش گفت: باشد، اجازه بده اول برای مردن آماده شوم. وصیت نامه ام را بنویسم. بدهیهایم را بپردازم، با همۀ افراد خانواده و خویشاوندان وداع کنم و بعد راز خنده ام را برایت بگویم.

این چنین بود که همۀ افراد خانواده اش را جمع کرد، وصیت نامه نوشت و با همه خداحافظی کرد و بعد برای خواندن نماز، آماده شد.

وقتی که برای وضو گرفتن به حیاط رفت، خروس بالهایش را به هم زد و قوقولی قوقوی بلندی سرداد. سگ دهقان ناراحت شد و به خروس گفت: وای برتو، جداً که عجب حیوان نمک نشناسی هستی. صاحب ما دارد می میرد و تو شادی می کنی؟

خروس که روحش از ماجرا خبر نداشت، گفت: به حق حرفهای نشنیده. صاحب ما که سالم و سر حال است چه دلیلی دارد بمیرد؟

سگ پاسخ داد: مگر نمی دانی که صاحب ما رازی دارد که اگر بگوید، بلافاصله می میرد و زنش از او خواسته است این راز را بگوید. خروس گفت: خود کرده را تدبیر نیست. صاحب ما آدم سبک مغزی و بی عقلی است. من پنجاه زن دارم و می دانم کی با آنها مهربان و کی نامهربان باشم، اما او یک زن بیشتر ندارد و نمی داند که با او چگونه رفتار کند. چرا چند شاخه از این درخت توت نمی کند و او را چنان نمی زند که از این پافشاری بیهوده و خطرناک دست بردارد.

دهقان این را که شنید، فوراً چند ترکۀ آبدار از درخت توت کند و همسرش را صدا زد. او را به اتاق برد و در را بست و حالا نزن و کی بزن.

همسر دهقان به دست و پای او افتاد، از او معذرت خواست و قول داد که دیگر از این خواهش بیهوده دست بردارد.

شهرزاد به پدر گفت: چه افسانۀ جالبی! اما من مثل زن دهقان نیستم و دست از خواهش خود بر نمی دارم. باید اجازه بدهید همسر شهریار شوم.

القصه چنان اصرار را از حد گذرانید که پدرش چاره ای جز موافقت نیافت. به دربار رفت و داستان دخترش را برای شهریار گفت.

بشنوید از شهرزاد که خواهرش دنیازاد را صدا کرد و گفت: فردا قرار است پیش شهریار بیمار بروم و با او عروسی کنم. شب از شهریار می خواهم اجازه بدهد تو را برای خداحافظی پیش من بیاورند. وقتی آمدی از من بخواه تا در حضور شهریار قصه ای برایت بگویم.

دنیا زاد پذیرفت و فردای آن روز شهرزاد را هفت قلم آرایش کردند و به قصر شاه بردند و او را به عقد شهریار در آورند. شب هنگامی که شهریار شاد و خندان پیش شهرزاد آمد. شهرزاد مثل ابربهاری به گریه افتاد. شهریار علّت گریه اش را پرسید. شهرزاد گفت: شهریارا! در خانه خواهری کوچک دارم که سالها تنها همدم من بوده، خواهش می کنم اجازه بده او را برای خداحافظی و آخرین وداع پیش من بیاورند.

به دستور شهریار دنیازاد را نزد خواهرش به کاخ آوردند. ساعتهای آخر شب، دنیازاد گفت: خواهرجان، خوابم نمی برد، برایمان قصه ای بگو تا کمی سرگرم شویم.

شهرزاد گفت: اگر پادشاه اجازه دهد می گویم. شهریار که دلتنگ و افسرده بود با خود گفت گوش دادن به افسانه اندوه از دل می برد و  شادی می آورد و به شهرزاد اجازۀ قصه گفتن داد.

                                                                                                         ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»