وزیر گفت: شهریار اگر اجازه دهی بهتر آن می دانم که من به کشور شاه زمان بروم و او را از سمرقند به نیمروز بخوانم و به دیدار شما آورم.
شهریار پذیرفت و به او آفرین گفت و وزیر بامداد فردا با برآمدن آفتاب زیبا، به همراه گروهی روانۀ سمرقند شد.
وزیر و همراهان تاخت کنان دشتها و بیابانها را زیر پای اسبان کردند و پس از روزها و شبهای بسیار به شهر سمرقند شیرین تر از قند رسیدند و یکسره به بارگاه شاه زمان رفتند. شاه زمان شادی کنان به پیشوازشان آمد و وزیر را به گرمی پذیرفت و پیش از هر چیز جویای احوال برادر شد. وزیر سلام و پیام شهریار را رسانید و شاه زمان دستور داد خیمه و خرگاه و ساز و برگ را با اسبان و استران و خدمتکاران و نوکران به بیرون شهر بفرستند و وزیرش را به جای خود به فرمانروایی کشور گُماشت و دستور داد طبلِ حرکت را به صدا در آورند و خود و همراهان با وزیر برادر پای در رکاب نهادند تا راهی سرزمین نیمروز شوند. نیمه های شب و در میانۀ راه ناگهان شاه زمان به یاد آورد گوهری را که برای پیشکش به برادر کنار نهاده بود با خود نیاورده- برگشت و به تاخت خود را به قصر رسانید و شتابان به خوابگاه خویش رفت. ناگهان چشمش به همسرش، ملکۀ سمرقند افتاد که با غلامی سیاه از غلامانش در خوابگاه او خفته و از رفتن او شاد مانند و آرزوی مرگش را دارند.
شاه زمان با دیدن بی وفایی همسر و ناسپاسی غلام چنان خشمگین شد که دنیا پیش چشمش تیره و تار گردید. شمشیر از نیام برکشید و یه یک ضربه هر یک را چون خیارتر دو نیمه کرد.
آنگاه آشفته و پریشان، گوهری را که فراموش کرده بود، برداشت و از کاخ بیرون آمد و به تاخت خود را به همراهان رسانید و راه سرزمین نیمروز را در پیش گرفت.
اما پادشاه سمرقند در سراسر سفر اندوهگین و افسرده بود و یک دم کار بد همسر و غلام سیاه و کشتن آن دو از پیش چمش دور نمی شد تا به پایتخت برادر رسید. شهریار با درباریان و سردارانش به پیشواز او آمد، شاه زمان را چون جان شیرین در آغوش گرفت و بوسید و به قصر رفتند و دستور داد شهر را بیارایند و چراغان کنند.
آنگاه دو برادر یکدیگر را در برگرفتند و با هم به گفتگو نشستند.اما شاه زمان هر چه می کرد نمی توانست داستان زشت همسر و غلام و کشتن آنها را فراموش کند. لب به لبخند نمی گشود و از خواب و خوراک افتاده بود. رنگ رخسارش به زردی برگهای پاییزی در آمده و چهرۀ ارغوانیش زعفرانی شده بود. شهریار که می دید برادرش گرفته و غم زده و رنجور و ماتم زده است، گمان می برد که دلتنگِ خانواده و همسر، و شهر و کشور است. بنابراین دم در کشید و هیچ نپرسید و او را به حال خود گذاشت. تا آنکه یک روز تاب و علت رنجوریش را چرسید: ای برادر، تو را چه رسیده است که روز به روز غمگین تر و رنجورتر می شوی؟
تنت به ناز طبیبان مباد وجود نازکت آزردۀ گزند مباد
شاه زمان پاسخ داد: چه گویم که ناگفتنم بهتر است.
مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
اما باز داستان، همسر و غلام و کشتن آنها را نگفت و غم خود از یاد ببری و سبکبارتر شوی.
شاه زمان گفت: نه به خدا پروای شکار و هوای گشت وگذار ندارم، تو تنها برو.
شهریار بدون شاه زمان به شکار رفت و شاه زمان پُشت پنجره ای که به باغ قصر گشوده می شد، نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود و به باغ و حوض میانۀ باغ می نگریست. اندکی پس از رفتن شهریار، شاه زمان دید که یکی از درهای هفتگانۀ قصر باز شد و بیست غلام و بیست کنیز هلهله زنان و ولوله کنان بیرون ریختند و در میان ایشان زنی مثل پنجل آفتاب می خرامید و پیش می امد که هم او همسر شهریار و ملکۀ مُلکِ نیمروز بود. هر غلامی با کنیزی دست در دست گل می گفتند و گل می شنیدند و از نبودن شهریار خشنود بودند و آرزو می کردند: کاش روزی بیباید که دیگر شهریار در این جهان نباشد. و ملکه یعنی، همسر شهریار صدا زد: مسعود، غلام وفادارم بیا!
غلامی زشت و سیه فام و غول پیکر و بداندام از درختی بلند و بسیار شاخ پایین جست و پیش آمد و با ملکه به رازگویی و پرس و جو و خنده و گفتگو پرداخت و هر دو شادی خود را از نبودن شهریار نشان می دادند و آرزو می کردند: کاش هرگز از شکار برنگردد. تا ما همیشه با هم باشیم و خوش بگذرانیم.
شاه زمان با دیدن تیره بختی برادر، شوربختی خویش فراموش کرد و با خود گفت: به خدا سوگند که بدبختی من در برابر نگون بختی برادرم ناچیز است.
از این رو بی درنگ غم خود فراموش کرد و به خواب و خوراک گرایید و اندک زمانی بعد رنگ و رویش ارغوانی گردید و از رنجوری و دلتنگی بیرون آمد.
شهریار خیلی زود از شکار برگشت و شاه زمان را دید که تندرست و سردماغ است و می خورد و می آشامد و از رنجوری پیشین نشانی ندارد.
شگفت زده پرسید: برادر عزیزتر از جانم، چنین می بینم که شکر خدا تندرستی. از بهبودی تو به راستی شادمان و از شادمانیت خندانم.
اما بگو چه پیش آمده بود که روزهای اول چنان رنجور و پریشان و بی خواب و خور بودی و اکنون ناگهان تندرست و شادمان و دوستدار خواب و خور شده ای.
شاه زمان گفت: البته علت رنجوری و اندوهم را در روزهای نخست برایت می گویم، اما از سبب شادمانیم نپرس که هرگز نمی گویم.
شهریار گفت: باشد، نخست علت اندوهت را بگوی.
شاه زمان پاسخ داد: بدان که نیمه شبی که از سمرقند رهسپار این کشور شدم، ناگهان یادم آمد که پیشکش ناقابلی را که برای تو کنار نهاده بودم، با خود نیاورده ام. به قصر برگشتم و دیدم همسرم با یکی از پست ترین بردگان در خوابگاه من خفته و از رفتنم شادمانند و آرزو دارند هرگز از این سفر برنگردم تا آنها با هم خوش باشند. چنان از خشم آتش گرفتم و از خود بی خود شدم. که هر دو را جا در جا به یک ضربۀ شمشیر کشتم.
شهریار گفت: علت شادیت را نیز پنهان مکن.
شاه زمان گفت: هرگز مخواه که نخواهم گفت.
اما شهریار چنان سرسختی و پافشاری کرد و آن قدر او را سوگند داد و از بریدن پیوند برادری ترساند که شاه زمان ناچار، ماجرای همسر و کنیزان و غلامان او را چنانکه دیده بود، گفت.
شهریار باور نکرد: باید به چشم خود ببینم تا باور کنم.
شاه زمان گت: وانمود کن که به شکار می روی و با من در اینجا پنهان شو و خود به چشم خویش ببین و آشکارا بنگر.
شهریار بی درنگ دستور داد که در قصر آوازه شردهند و به بانگ بلند بگویند که او آهنگ سفر دارد و سپاهیان و چادرها را به بیرون شهر ببیرند و خود نیز رفت و در چادر نشست و به غلامانش گفت: هیچکس حق ندارد پیش من بیاید. آنگاه ناشناس و پنهانی به کوشکی که برادرش در آنجا بود، رفت و در کنار پنجره ای که به قصر باز می شود نشست. ساعتی بعد کنیزان و ملکه با غلامان آمدند و همانگونه بودند که برادرش گفته بود و تا پایان روز در خوشگذرانی و هوسرانی به سر بردند. شهریار را با دیدن این ماجرا عقل از سر پرید و به برادرش شاه زمان گفت: هم اکنون برخیز تا راهی بی مقصد پیش گیریم که ما را به شاهی نیاز نیست و تا آن دم که ببینم آیا کسی به شوربختی ما در جهان هست یا نه، همانا مرگ برای ما بهتر از زندگی است.
پس دو اسب تیزرو برداشتند، لباس بازرگانان پوشیدند و از در پنهانی قصر بیرون رفتند و راه بیابان در پیش گرفتند.
اینکه شهریار و شاه زمان در این سفر چه دیدند و مثلاً دیوی افسانه ای را دیدند که دختری جوان را در شب عروسی از کنار داماد ربوده ودر صندوقی شیشه ای در دریا نگه می داشت و هر روز دختر را از دریا بیرون می آورد و سر به دامنش می گذاشت و می خوابید و با این همه دختر پیوسته دیو را می فریفت و هوسرانی می کرد، هیچ اهمیتی ندارد. تنها بدانید که: شهریار و شاه ز مان …