منشی بیچاره تند از روی صندلیاش پرید و در حالی که سعی ميکرد خونسرد باشد و لبخند بزند جواب داد:نه آقای ريیس! هنوز نیومده. زنگ هم نزده.
دوست داشت بگوید که خانم دربانی هر وقت دیر کند، تماس ميگیرد و شاید برایش مشکلی پیش آمده باشد و... اما جرات نکرد، آقای صالحی از بس عصبانی بود که نميشد برایش چیزی را توضیح داد، همانجور سرپا ایستاده بود و خدا خدا ميکرد که گیر تازه ای ندهد.
به محض اینکه رسید منو خبر کن.
- چشم آقای مهندس!
- من مهندس نیستم خانم.
- مدیرم! مدیر! اوکی؟
- بله آقای مدیر! ببخشید.
با صدای بسته شدن در، نفس راحتی کشید و سرجایش نشست.
یک ماهی ميشد که آقای صالحی رييس اداره شده بود، مردی سی ساله، بلند قد، با موهایی کمپشت، صورتی که همیشه اصلاح ميکرد، کت و شلوار مرتب و اتو کشیده و کفشهاي همیشه واکس زده. از همان روز اولی که آقای پناهی استعفا داد و رفت و او جانشینش شد، در جلسه معارفه گربه را دم حجله کشت و برنامه بالا بلندی را عنوان کرد.
- همه پرسنل باید سر ساعت هفت توی دفترشان باشند، اگر کسی نميتواند در این ساعت بیاید، همین امروز بهتر است حرفش را بزند و دلایل قطعا منطقیاش را بگوید. سیستم مدیریت من اروپايي است، همانطور که ميدانید من دانشآموخته آنجا هستم و بالطبع از دانش نوین مدیریت چیزهایی ميدانم که مطمئنم اداره را از این رخوت بیرون ميکشد. من چیزهایی شنیدهام که آرزو ميکنم حقیقت نداشته باشد، پشت گوش انداختن کارها، تنبلی، به روز نبودن اطلاعات پرسنل و... از رفتارهایی است که خیلی من رو آزار ميده، اگر کسی انتظار پاداش، ترفیع یا اضافهکار داره باید شایستگیاش را به من ثابت کنه، من دوست ندارم صبح کارمندم شلخته و کسل بیاد سرکار، کارمند این اداره باید صبح ساعت هفت با لذت و رغبت سرکار بیاد.
آن روز همه کارمندها با هم پچپچی کردند و گفتند همه رييسها اول با توپ پر ميآیند و ميخواهند تغیرات بنیادی درست کنند اما یواش یواش راه ميافتند و ميفهمند توی اداره دنیا دست کارمند جماعته و رييس باید هوایش را داشته باشد و...
اما حالا همه حساب کار دستشان آمده بود که آقای صالحی شوخیبردار نیست و چشم از کارمندهایش برنمیدارد، روزهای اول شایعه شده بود که در اتاقها دوربین کار ميگذارد تا عملکرد کارمندهایش را زیر نظر بگیرد، اما امور مالی با برآورد هزینه مشخص کرد که این کار بسیار پرهزینه است و انجام آن خارج از توان مالی اداره است. در روزهای بعد ماشین کارتخوان و ساعتزنی نصب شد و آقای کماسی که قبلا به صورت دستی ورود و خروج را ثبت ميکرد، مسئول نظارت بر این کار شد. هر روز گزارشات ورود و خروج افراد، اموال، مرخصیها و ماموریتها مستقیما توسط آقای رييس چک ميشد.
تلفن زنگ زد.
- بله جناب!
- خانم حسینیان! سریع به آقای کارپرداز بگید تمام فاکتورهای خرید یک ماه گذشته را بیاورد دفتر من! به آقای سینايی هم بگید تمام اضافهکاری پرسنل رو در سه ماه اخیر برای من بیاره!
- ببخشید آقای مدیر! ایشون رفتن مرخصی!
- رفته باشن خانوم! دلیل نمیشه که کارش رو زمین بمونه! خودتون سریع برید و آمار رو بیارید. راستی! به نگهبانی هم بگید خانم دربانی که اومد، اجازه نده ماشینش رو بیاره داخل پارکینگ اداره تا من اجازه ندادم.
- چشم آقای مدیر!
- به آقای حبیبی هم بگید بیاد دفتر من! مثل اینکه چای درست کردن رو تو این اداره هم من باید یاد بدم به ایشون!
تا منشی بیچاره خواست حرفی بزند او گوشی را گذاشت. کلافه شده بود از دست این رييس و خرده فرمایشاتش! اما چارهای نداشت، همیشه از اینکه مثل بعضی از کارشناسهاي اداره کار تخصصی بلد نیست از خودش بدش ميآمد، چون عوض کردن آنها آسان نبود اما همیشه یک منشی جدید را با یک آگهی دوخطی توی یک روزنامه ميشود استخدام کرد. غرق در این فکرها بود و داشت دستورات آقای مدیر را انجام ميداد که خانم دربانی وارد شد. مقنعه و مانتویش خیس بود و دستپاچه و سردرگم به نظر ميرسید.
- سلام خانم حسینیان! خسته نباشید. کسی امروز احوال من رو نپرسید؟
- کس خاصی که نه خانوم! البته اگر آقای مدیر را شما کسی در نظر بگیرید، چرا! ایشان از صبح ده بار جویای احوال شما شدند، معلومه کجايید؟ گوشیتون رو هم جواب نميدید که!
خانم حسینیان یک لحظه با چنان جدیتی حرف زد که خودش هم تعجب کرد، از بس این روزها آقای صالحی به او اخم و تخم ميکرد و چپ و راست دستور ميداد که او هم ناخودآگاه تحت تاثیر قرار گرفته بود و احساس خودرييس بینی ميکرد.
- عذر ميخوام خانم! مثل اینکه از این بهبعد باید بیاییم و به شما هم گزارش کار بدیم! این چه طرز برخورده؟
- ببخشید خانم مهندس! از صبح سر دیر آمدن شما آقای رييس صد بار منو دعوا کرد. میدونید که، من دم دستشم...
این حرفها را به آرامی ميزد و نگران بود که صدایش به گوش آقای رييس برسد.
- حالا ميخواید برید پیش آقای رييس؟
- بله! لطفا هماهنگ کنید.
این را گفت و منتظر ماند تا آقای رييس اذن دخول بدهد. در قهوهای رنگ را باز کرد و وارد شد. آقای رييس سرش را پایین انداخته بود و پوشه آبی رنگی را باز کرده بود. پشت سرش کتابخانه بزرگ و مملو از کتاب و پروندههایی بود که از وقتی او آمده بود هر روز پرتر ميشد.
- سلام آقای صالحی!
آقای مدیر بیآنکه سرش را بلند کند از بالای عینک کت و کلفتش نگاه سردی به او کرد و گفت:بهبه! خانم مهندس! چرا اینقدر برای سرکار اومدن عجله ميکنید؟
این حرف را با لحن تمسخرآمیزی زد، بعد پوشه آبی رنگ را بست و به صندلی چرخان تکیه زد، خانم دربانی هیچ حرفی نزد و همانطور ایستاده بود جلوی در. آقای مدیر با اشاره سر از او خواست که بنشیند.
- خانم دربانی! شما اخلاق من را ميشناسید و به حساسیت من نسبت به وقتشناسی آگاه هستید. شما روز دوشنبه 23 دقیقه تاخیر داشتید، روز سهشنبه 41 دقیقه و امروز هم موفق شدید رکورد قبلیتان را بشکنید و دو ساعت و ده دقیقه دیر آمدید سرکارتان! از این تاخیرها که بگذریم، پریروز یکی از اربابرجوعها شکایت از شما را به دفتر من آورد و از کمکاری شما گله کرد، ميگفت برخوردتان مودبانه نبوده است.
- اسمشان آقای سعیدیان بود؟
- مهم نیست اسم چی بود خانوم! مهم اینه که ایشون از کارمند من شاکی بود، از پشتهماندازی کارها گله ميکرد...
- عذر ميخوام آقای صالحی! ولی ایشون تقاضای غیرقانونی داره، درخواستشون خلاف اساسنامه اداره است. نکنه شما از من توقع کار غیرقانونی دارید؟
این حرف را با لحنی کنایهآمیز زد، جوری که انگار ميخواست از برخورد تند آقای مدیر انتقام بگیرد. آقای صالحی که انگار انتظار این کلمات را نداشت به تندی پوشه را بست و روی میز پرت کرد. بوی سیگار توی اتاق پیچیده بود، چای نیمخوردهای روی میز کنار چند پوشه و پرونده بلاتکلیف بود.
- خانم مهندس ! این برخورد شما را تنها به خاطر تجربهکاریتان نادیده ميگیرم، حالا خیلی سریع لطفا تشریف ببرید سرکارتون!
خانم دربانی هم که ته دلش از این پیروزی در نبرد لفظی خوشحال بود، سریع خداحافظی کرد و در را پشت سرش بست. توی اداره همه او را دوست داشتند، زنی مقتدر، باسواد و از همه مهمتر با اخلاق بود، با آنکه 28 سال بیشتر نداشت ولی پس از تصادف و فوت شوهرش کمی شکستهتر نشان ميداد، هر وقت هر کارمند جدیدی به اداره اضافه ميشد این خانم دربانی بود که با حوصله و درنگ فوت و فن کار را یادش ميداد، شش سال بود که در این اداره کار ميکرد، هرکسي مرخصی ميرفت، هرکسي در انجام دادن کارها و پروژهها مشکلی داشت و... ميدانست که او برای کمک کردن بیهیچ چشمداشتی آماده است. آقای پناهی او را نه تنها به عنوان کارشناسی خبره و صاحبنظر قبول داشت بلکه به نوعی در همه کارها از او مشاوره ميگرفت. با همه حسنهایش، شیطنت پنهانی خاصی داشت، کافی بود کسی سر به سرش بگذارد یا بخواهد موی دماغش بشود، چنان دماری از روزگارش درميآورد که طرف نميدانست از کجا خورده است. دو سال قبل آقای نجفنژاد با آن جاهطلبی تهوعآورش او را به دست بردن در آمار مالی متهم کرده بود، عادت داشت هر از چندگاهی یک بار با یکی از پرسنل درگیر ميشد، فروغ با شیطنت و شوخی موضوع را رد کرده بود و حتی برخورد بسیار دوستانهای را برای رفع سوءتفاهم ایجاد کرده بود به شکلی که آقای نجفنژاد با آن همه گندهدماغی جلوی جمع از او عذرخواهی کرد، فروغ اما ته دلش دنبال فرصتی برای انتقام بود. چهار ماه بعد آقای نجفنژاد دربهدر اتاقهاي اداره را ميگشت، پرونده حسابهاي مالی اداره، با تمام آمارها، فاکتورها و... گم شده بود، به حال التماس افتاده بود، بیلان کاری سالانه که بیشتر از یک ماه شبانهروزی روی آن کار کرده بود، حالا گم شده بود. فروغ پابهپای او تمام اتاقها را گشت، حتی کمکش کرد که مقداری از آمار را دوباره جمعبندی کند اما فایدهای نداشت. او مجبور شد دوباره تمام آمارها، بیلانهاي مالی و... را از نو بنویسد. هیچکس متوجه نشد که فروغ پرونده را برده بود خانه و افشین هر روز پشت برگههاي داخل پرونده که سفید بود نقاشی ميکشید!
- یعنی زدی تو برجکش؟
- حالا تو هم شلوغش نکن. یه یکی به دو کارمندی - رييسی بود که حل شد. دوست ندارم شلوغش کنی مینا!
- اما حقش بوده، من هم اگه جای تو بودم همین کار رو ميکردم.
- جدا! اما کی بود که پریروز توی اتاق گریه ميکرد؟ اگه همون موقع از خودت دفاع ميکردی لازم نبود گریه کنی، همون باعث شد هر چی دلش بخواد بگه. واسه هر کی مدیره، واسه من نیست! هنوز غوره نشده مویز شده. بگو بذار دو سال مدیر باشی بعد از این افهها بیا! تو هم بهتره اینقدر مقابلش مث بید نلرزی.
- وضعیت من فرق ميکنه فروغ! تو هم اگه مثل من قراردادی بودی ميفهمیدی.
- همه همین رو ميگن ولی وقتی یکی حرف زور ميزنه باید جلوش وایستاد. نمیشه که گذاشت هرچی دلش ميخواد بگه. منظورم این نیست که هر روز دعوا و تنش درست کنیم، اما باید اینقدر هم تسلیم نباشیم، من حرفای امروزش در مورد تاخیرهام رو قبول دارم، درگیر بيماري افشین بودم، نميدونی با چه مکافاتی بیدارش ميکنم، غذا بهش ميدم و ميبرمش کودکستان. قبلا اینجوری نبود ولی این روزا واقعا کلافهام کرده. راس ميگن پسرا سه سالشون که ميشه تازه اول لوسبازیشونه!مینا کوتاهقامت و زبل بود، تند تند تایپ ميکرد، همیشه هم در حال غر زدن از وضعیت حقوقش بود، حق هم داشت با ماهی 150 هزار تومان فقط ميتوانست کرایه رفت و آمد و نهار ظهرش را بدهد، اما خانم دربانی او را امیدوار ميکرد که اگر توانايیاش را نشان بدهد، مدیر حتما هنگام اضافهکاری و پاداش هوایش را خواهد داشت، آقای پناهی هم این کار را ميکرد اما از روزی که مدیر جدید با آن جدیت و سختگیریاش آمده بود، او اعتماد به نفسش را از دست داده بود.
- خانم دربانی!
صدای آقای صالحی مینا را از جایش پراند، اما فروغ وانمود کرد که همه چیز عادی است، ميدانست که مدیر از برخورد آن روزش هنوز ناراحت است و این فریادش هنوز بوی کینه آن روز را ميدهد.
- خانم دربانی! باز هم ارباب رجوع تقصیر دارد؟ باز هم ارباب رجوع تقاضای غیرقانونی کرده خانوم؟
این را با چنان لحن تحریکآمیزی گفت که کارمندهای اتاقهاي مجاور هم سرک کشیدند و گوشهایشان را تیز کردند. فروغ با همه تظاهرش به آرامش و خونسردی هم نتوانست تحمل کند.
- چیزی شده آقای صالحی؟
- دیگه چی ميخواستید بشه خانوم! با اجازه کی دستور دادید اموال بره انبار؟
- چی؟ کدوم اموال؟ من؟
- بله خانوم! مگه این دستخط شما نیست؟ مگه من دستور نداده بودم کامپیوترهای معیوب بره برای تعمیر؟ شما چطور به خودتون اجازه دادید که اونا رو بفرستید بره انبار؟
این را که گفت پرونده را گذاشت روی میز. مینا نتوانست کنجکاویاش را کنترل کند و گردنش را دراز کرد، خط فروغ را شناخت اما چیزی نگفت.
- آره! خط و امضای منه اما یادم نمیاد من این کار رو کرده باشم!
- یادتون نمیاد؟! خانوم محترم ميدونید با این کارتون چقدر کارهای اداره رو انداختید عقب؟! دیگه واقعا رفتارتون قابل تحمل نیست! یه هفته فرصت دارید خودتون رو اصلاح کنید در غیر این صورت باید برید توی بایگانی! مدتها بود فروغ تا این حد جلوی باقی همکاران تحقیر نشده بود، کلافه شده بود، آقای صالحی مثل فاتحها به اتاقش رفت، مینا گفت:دیوونه چرا این کار رو کردی؟ تو که ميدونی اون همه دستوراش رو پیگیری ميکنه.
- به جان افشین یادم نمیاد! اصلا از وقتی اومده من کلی به هم ریختم. قاطی کردم، چی بگم... حسابی سوتی دادم. چقدر ازش بدم ميیاد. مدام با خودم کلنجار ميرم که بپذیرم رييس اونه ولی نميتونم. دماغ گنده افادهای!
يك سال از آن زمان گذشته بود و آقاي مديرعامل به خواستگاري فروغ رفته بود و زندگي زناشوييشان را آغاز كرده بودند اما شما فكر ميكنيد آنها از چه زماني با هم آشنا شدند. بخوانيد: افشین هنوز خوابش نبرده بود، روی شکمش دراز کشیده بود و داشت نقاشی ميکرد.
- افشین! قسم خوردی که دفتر نقاشیات رو امشب تموم کنی؟ صابر! تو یه چیزی بهش بگو.
- چی بهش بگم. یکدنگیاش که معلومه به تو رفته! وقتی پرونده آقای نجفنژاد رو میاری ميدی بهش و تشویقش ميکنی زود همه برگهاش رو خط خطی کنه ميخوای به دفتر نقاشی رحم کنه؟!
- اون که حقش بود.
صدای فروغ از توی آشپزخانه ميآمد، داشت چای ميریخت، با سینی توی اتاق آمد و نشست روی مبل روبروی صابر.
- حقش بود به خدا! همه از دستش کلافه شدن.
- فروغ! ميخوام یه چیزی بهت بگم، قول ميدی بعدا بلایی سرم نیاری؟ اگه قول ميدی بهت ميگم، ميدونم که حسابی از شنیدنش شاخ در میاری!
- بگو صابر! تو که ميدونی من نميتونم تحمل کنم. باشه! باشه! قول ميدم.
صابر لیوان چای را بالا برد و بو کرد، وقتی بخار داغ چای به صورتش ميخورد لذت ميبرد، نگاه عمیقی به فروغ کرد، شیطنت توی چشمهایش موج ميزد، صابر از داشتن او به خودش ميبالید، سرشار از انرژی بود.
- فروغ! تا حالا شده کسی حالت رو بگیره و نتونی جبران کنی؟
- نه! یادم نمیاد. به قول مینا از مادر زاده نشده!
این را که گفت ریز ریز شروع کرد به خندیدن.
- من تو زندگیمون همه چیز رو بهت گفتم جز یه چیز! یعنی ترسیدم این رو بگم، گفتم شب میای با نخ سوزن منو ميدوزی به تخت! یا چی ميدونم توی چایم تاید ميریزی! فروغ! یادته پارسال تو اداره حالت رو گرفتم سر اینکه کامپیوترها رو فرستاده بودی انبار؟!
- آره! خیلی کنف شدم. نامردی کردی. میخواستی تلافی کنی یه کار دیگه ميکردی نه اینکه ایراد کاری بهم بگیری.