تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت سی و ششم (پایان)
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت سی و ششم (پایان)

قسمت سی و ششم (پایان)

 اون اخرین شبی بود که با هادی رفیقم، خندیدیم! و شاید تا آخر عمرم، اون اخرین باری باشه که واقعاً بخندم!

من کاوۀ برومند هستم.

امروز بعد از گذشت چهار سال دلم رو راضی کردم که به این اتاق بیام و این خاطرات رو تموم کنم.

داستان نباید ناتموم بمونه!

چهار سال گذشت. چه چهار سالی! پوچ و خالی. الان ساعت 2 بعد از ظهره. تو اتاق هادی هستم. همون اتاقی که برام هزار تا خاطر داره!

اتاقی که همیشه مثل گل تمیز و مرتب بود و حالا همه جاش رو خاک غم گرفته! اتاق کوچیکی که با محبت این پسر، مثل یه کاخ به نظر می اومد!

هنوز استکانهاش تو قفسه س و کتری ش روی بخاری خاموش.

کتاب هاش توی کتابخونه ست و لباسهاش به جا رختی آویزان. لباس هایی که بوی رفیق رو می ده! رفیق، من کسی که سالها پیش با مردونگی جونم رو نجات داد!

هنوز ماهی تابه ش به گوشه دیوارش آویزونه. ماهی تابه ای که فقط تو خودش تخم مرغ رو دید! آخ چی بگم! دلم از غم می خواد بترکّه!

اگه در تمام این مدت ودر تمام این سرگذشت خودم شرکت نداشتم، هیچکدوم رو باور نمی کردم. چه سرنوشتی!

تو یه مدت کم چقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد.

سالها بود که حتی از این کوچه رد نشده بودم. دلش رو نداشتم که اینجاها رو ببینم.

اجاره اینجارو می ریختم به حساب صاحب خونه ش تا مجبور نباشم بیام اینجا.

تا امروز این اتاق رو دست نخورده نگه داشتم. بیاد هادی! هادی ایی که نا خود آگاه من احمق یه همچین سرنوشتی براش بوجود آوردم.

وقتی بر می گردم و به دور و برم نگاه می کنم. انگار دیوارها جلو می آن و منو میون خودشون می گیرن و فشار می دن!

وقتی این دفتر خاطرات رو می خونم. به نظرم یه قصه می آد!

دفتر خاطراتی که هادی از زمانی که فرنوش با ماشین جلوی ما پیچید شروع به نوشتن ش کرد و هیچوقت هم به من نشونش نداد.

نمی دونم از کجا باید شروع کنم. ولی هر چی هست، باید این دفتر تموم بشه.

امروز تقریباً چهار سال از شبی که با هادی و فریبا و بیتا، تو خونه فریبا دور هم جمع شده بودیم تا برای هادی و آینده اش تصمیم بگیریم، می گذره.

همون شب که چهار تایی با هم شام رفتیم بیرون و تا آخر شب خندیدیم.

آخرین خنده هایی که از ته دلم بود!

فردای اون شب، من و هادی برای خریدن یه آپارتمان با هم از خونه ش اومدیم بیرون و به طرف یه آژانس که من می شناختم رفتیم.

متأسفانه تا پامون رو تو آژانس گذاشتیم، سینه به سینه به شوهر خاله من برخوردیم. شوهر خاله ای که قرار بود مرده باشه یعنی من به هادی اینطوری گفته بودم.

وقتی به هم رسیدیم هادی هاج و واج به من و شوهر خاله م نگاه کرد.

وقتی اون رفت، هادی دست منو گرفت و بطرف ماشین برد و گفت سوار شو.

سوار شدیم و به اتاق هادی برگشتیم. تا وارد اتاق شدیم، رفت و جای همیشگی ش نشست و رو به من کرد و گفت.

- کاوه، تو رفیق منی، نمیگذرم اگه چیزی رو از من پنهون کنی. حلالت نمی کنم!

تا حالا بین من و تو هیچ دروغی نبوده.

چرا دروغکی به من گفتی که شوهر خاله ت مرده؟

(( سرم رو انداختم پائین و هیچی نگفتم. یه دقیقه بعد بلند شد واومد سرم رو ناز کرد و گرفت تو بغلش و صورتم رو بوسید و گفت: ))

- می دونم که هم پنهون کردن ش برات سخت بود و هم گفتن ش. اما حالا دیگه بگو. هر چی هست بگو.

((آروم و زیر لب بهش گفتم که فرنوش مرده! رفته بود ویلای نوشهر شون و یه شب می ره دریا و دیگه بر نمی گرده!

طفل معصوم همون طور خشکش زد و به من نگاه کرد.

هیچ کاری نکرد. فقط اونقدر لب ش رو گاز گرفت که آروم یه قطره خون از گوشه لبش چکید پائین.

بلند شدم و خون رو پاک کردم. رفت گوشه اتاق نشست و نگاهم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفت: ))

- پس همه اون چیزها که در مورد فرنوش، تو و فریبا به من گفتین دروغ بود؟

(( جواب ندادم و سرم رو انداختم پائین. پرسیدم چرا؟

بهش گفتم می خواستیم تو ناراحت نشی. فکر می کردیم اینطوری بهتره.

گفت:

- همون موقع که تواتاق تلفن ت زنگ زد و رفتی بیرون و بعد بهم گفتی شوهرخاله ت مرده؟

بهش گفتم اون موقع ما خبردار شدیم. جریان مال دو شب قبلش بوده.

سرش رو گذاشت روزانوش و یه چند دقیقه ای هیچی نگفت.

نه گریه می کرد و نه چیزی. فقط تو خودش فرو رفته بود. فرو رفتنی که بیرون اومدنی توکارش نبود!

چند دقیقه بعد پرسید:

- چرا؟

گفتم، هیچکس نفهمید. فقط جنازه ش رو آوردن اینجا، من و فریبا رفتیم. به همه می گفتن شب رفته دریا شنا کنه و غرق شده. همین!

فقط نگاهم کرد. از نگاهش ترسیدم! نگاهی که توش زندگی نبود!

پرسید:

- هیچ پیغامی برای من نفرستاد؟

یه خورده من ... من کردم وبهش گفتم چرا هادی جون. دو روز بعدش یه نامه اومده بوده به ادرس تو. اون روز خونه نبودی و فریبا نامه رو گرفته.

ما بازش نکردیم. از تو هم خواهش می کنم بازش نکن. حالا که همه چیز گذشته و تموم شده، توهم ول کن.

با یه صدای خشک و سرد که صدای مرگ می داد فقط بهم گفت:

- برو بیارش!

رفتم بالا و نامه رو از فریبا گرفتم و آوردم پائین. جریان رو به فریبا هم گفتم که اون هم باهام اومد پائین.

نامه روبا اکراه دادم بهش. دستش رو که دراز کرد نامه رو ازم بگیره، ترسیدم! نه تو صورتش خون بود نه تو دستهاش!

نامه رو گرفت و بازش کرد و خوند.

وقتی تموم شد، سرش رو گذاشت روی زانوش و نامه از دستش افتاد.

رفتم جلو نامه رو بر داشتم و خوندم.

 

 هادی من سلام.

 می دونم خنده داره. عشق ما همه ش به نامه نگاری گذشت. اگه ما آدم ها اونقدر جرأت داشتیم که می تونستیم ضعف هامون رو بپذیریم و رو در رو حرف هامون رو بزنیم، شاید خیلی از مشکلات حل می شد.

خنده دارتر اینکه من برای چند روز به سفر رفتم، اما حالا دیگه سفرم می خواد ابدی بشه.

نمی دونم چی بهت بگم. نمی دونم این جور مواقع چه چیزی باید گفت.

فقط این رو بهت بگم که دوروز بعد از اینکه از تو جدا شدم، تصمیم خودم رو گرفتم می خواستم برگردم پیش ت. فهمیده بودم که غرورم در مقابل عشق تو خیلی ناچیزه.

می دونستم که اگه برگردم تومنو می بخشی و چیزی رو به روم نمی آری. حالا هم می دونم که اگه برگردم تو بازم منو می بخشی. اما حالا دیگه خودم نمی تونم خودم رو ببخشم.

هادی من همیشه فکر می کردم که ممکنه تو اسیر افسون جادوگر بشی.

همیشه فکر می کردم که ممکنه اون زن پلید، با وعده و وعید و پول بتونه تو رو بخره. مادرم رو می گم.

همیشه فکر می کردم که تو نتونی با من تا آخر راه بیای. اما حالا می بینم که تو رو سفید شدی و من رو سیاه.

ببخش منو. برای همه چیز.

این نامه زمانی به دست تو می رسه که دیگه من زنده نیستم. با مردن من می تونی مهرم رو ادا کنی. یادت هست که مهرم چی بود؟

هادی، دوستت دارم برای همیشه. تو تنها عشق من بودی و هستی.

من همیشه در رویای خودم، از همون اولین بار که دیدمت، تو رو مرد خودم می دونستم.

افسوس که فقط رؤیا بود.

نذاشتن عشق من و تو به ثمر برسه.

الان که این نامه رو می نویسم، تازه می فهم که چقدر حرف تو دل مه و می خوام به تو بگم.

کاش اینجا بودی و ازم حمایت می کردی.

حالا دیگه هیچکدوم از اینها فایده ای نداره.

این نامه رو همین امشب برات پست می کنم.

عزیزم، بعد از من تو آزادی و هیچ عهدی بین ما نیست.

این چند خطه دیگه رو هم می نویسم تا تو بدونی چه بلایی سرم آوردن. ازت خجالت می کشم هادی. گستاخی م رو ببخش.

درست همون شب که تصمیم گرفتم فرداش برگردم، بهرام و بهناز و خاله م اومدن ویلاشون که کنار ویلای ماست.

بهرام و بهناز اومدن ویلای ما. اخلاق بهرام خیلی عوض شده بود. می گفت بخاطر رفتار بدش متأسفه.می گفت خیال داره با یه دختر دیگه ازدواج کنه. به من هم اصرار می کرد که حتماً با تو ازدواج کنم. می گفت که تو به نظرش پسر خوبی اومدی.

یه ساعت بیشتر اونجا نموندن. وقتی اونا رفتن احساس عجیبی داشتم. خوابم می اومد، خیلی شدید.

دیگه تا صبح نفهمیدم. فرداش که بیدار شدم متوجه شدم که اون پست فطرت روحم رو آلوده کرده!!

نمی دونم چی توی فنجون چایی م ریخته بود که یهوش شده بودم و هیچی رو نفهمیدم. فرداش اومد سراغم. تو ویلا راهش ندادم. دلم می خواست زورم می رسید و می کشتمش. اومده بود که بگه دیگه باید باهاش ازداوج کنم.

حرفهام تموم شد هادی. من نتونستم که پاک بمونم. می رم که جسم و روحم رو تو دریا بشورم. دلم نمی خواست که این چیزها رو بنویسم اما تو باید می دونستی.

دوستت دارم برای همیشه. منو ببخش عزیزم!

                                                                 فرنوش

 

به فریبا اشاره کردم که بره بالا.

داشتم خفه می شدم! جلوی خودم رو گرفتم تا فریبا رفت. بعد نشستم رو زمین و زار زار گریه کردم. از بدی آدم ها دلم گرفت.

اما هادی حتی یه قطره اشک هم نریخت.

یه کم بعد، سرش رو بلند کرد و گفت:

- بریم کاوه. می خوام برم سر خاکش.

بلند شدیم و اومدیم بیرون. فریبا پشت در منتظر بود. سه تایی سوار شدیم بطرف مزار فرنوش راه افتادیم.

در تمام طول راه چشم هاش روبسته بود و هیچی نمی گفت.

یه ساعت بعد رسیدیم و جلوی قطعه ای که قبر فرنوش اونجا بود نگه داشتم.

پیاده شد و راه افتاد. خودم رو رسوندم بهش و قبر رو نشونش دادم.

نمی دونستم اونجا که برسه، چه عکس العملی داره.

طفل معصوم چه حالی داشته!

وقتی بالا سر قبر رسیدیم، واستاد و نوشته های رو قبر رو خوند.

خودم با چشمهام دیدم که کمرش خک شد! مثل کمون تا شد!

دلم می خواست سرم رو بزنم به دیوار! طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم.

کنار قبر نشست و صورتش رو گذاشت رو سنگ قبر.

شاید بیشتر از یه ساعت همون جوری موند.

من و فریبا گریه می کردیم.

به اشاره فریبا، بزور و اجبار رفتم که بلندش کنم. دلم نمی اومد حالا که دوتایی بعد از این همه بدبختی بهم رسیدن، از همدیگه جداشون کنم!

بلند شد و من و فریبا نشستیم و یه فاتحه خوندیم.

وقتی ماهام بلند شدیم دیدم فریبا با وحشت به من اشاره می کنه و هادی رو نشونم می ده. برگشتم و هادی رو نگاه کردم.

باورم نمی شد!!

شنیده بودم که کسی یه شبه موهاش سفید بشه اما باور نمی کردم! یعنی تا بچشم خودم نمی دیدم باورم نمی شد!!

موهای سرش از دوطرف گیجگاه سفید سفید شده بود! غیرت داشت می کشدش اما آروم بود.

دیگه وا دادم! کاش گریه می کرد! یه قطره اشک هم از چشمهاش نیومده بود.

یه ده دقیقه هم واستاد و به قبر نگاه کرد و بعد دولا شد و دستش رو گذاشت رو سنگ قبر و گفت:

- تو هم رو سفید شدی.

بعد کاپشن ش رو از تن ش در آورد و انداخت رو قبر و گفت.

- سردت می شه!

بعد بلند شد و به طرف ماشین رفت. من و فریبا هم دنبالش رفتیم.

وقتی به ماشین رسیدیم، یه نگاهی به من کرد و پرسید.

- خونه این خاله فرنوش کجاست؟ تو بلدی؟

با سر بهش اشاره کردم. سوار شدیم و راه افتادیم.

دیگه از اون موقع تا زمانی که پیش هم بودیم شاید ده تا جمله با من حرف نزد!

رسیدیم خونه و رفت سر جای همیشگی ش نشست و ضبط رو روشن کرد و نوار فرنوش رو گذاشت. تنها کاری که می کرد این بود که هر وقت نوار تموم می شد، دوباره می ذاشتش!

نشسته بودم و ساکت نگاهش می کردم.

باورم نمی شد. تو چند ساعت اینقدر یه نفر داغون بشه!

یه چند ساعتی گذشت.

حدود ده و نیم شب بود که بلند شد. داشتم نگاهش می کردم. بهم گفت.

- پاشو خونه رو بهم نشون بده.

فهمیدم چی می گه!

ای بخت بد نفرین به تو!

با اینکه چند سال از این جریان می گذره، اما انگار همین یه ساعت پیش بود که دوتایی از در این اتاق با هم بیرون رفتیم!

ساعت حدود دوازده شب بود. دوتایی داشتیم تو خیابون ها قدم می زدیم.

دیگه انگار تمام کارهاش رو کرده بود و منتظر یه چیزی بود! مثل یه مسافر که چمدونش رو بسته و فقط منتظره که ساعت حرکت برسه!

تا ساعت 6 صبح تو خیابون ها راه می رفتیم.

ساعت 6 رسیدیم خونه. فریبا پشت پنجره طبقه بالا منتظرمون بود.

رفتیم تو اتاق هادی. بهم گفت تو بگیر بخواب خسته ای!

خودش هم یه گوشه دراز کشید و خوابید. یا حداقل من اینطور فکر کردم.

خاک بر سرم کنن که نتونستم رفیق داری کنم!

تا سرم رو گذاشتم، مثل نعش افتادم و خوابم برد.

نزدیک ظهر که از خواب پریدم ودیدم هادی نیست. پریدم بالا و از فریبا پرسیدم ازش خبری داره یا نه که اونم خبری نداشت.

یه ساعتی صبر کردم شاید برگرده.

یه آن به فکرم یه چیز بد رسید! پریدم تو اتاقش.

رو صندلی یه پاکت بود. بازش کردم. دوتا چک بانکی بود. یه پنجاه میلیون به نام فریبا و یه چهارصد و خرده ای به نام من.

یه کاغذ کوچیک هم کنارشون بود. روش نوشته بود.

خداحافظ رفیق.

همین! فقط همین دوتا کلمه!

زدم توسرم! نمی دونستم چه گهی بخورم! نمی دونستم کجا برم و کجا دنبالش بگردم! فریبا هم اومد پائین. دوتائی مونده بودیم چیکار کنیم. مستأصل شده بودم.

زدم زیر گریه. دستم از همه جا کوتاه شده بود. یه دفعه به عقلم رسید که حتماً رفته شمال.

بلند شدم و به فریبا گفتم من می رم شمال. اگه من رفتم و احیاناً هادی اومد، هر طور شده نگه ش دار و به موبایلم زنگ بزن.

بهش گفتم حتی اگه نشد بزور پلیس نگه ش دار!

پریدم تو ماشین و بطرف نوشهر حرکت کردم.

تو راه خداخدا می کردم که فکرم اشتباه باشه.

تو جاده مثل دیوونه ها رانندگی می کردم. وامونده هم بد بود.

سه ساعت بعد رسیدم نوشهر. رفتم تو ساحل. حالا نمی دونستم کجا رو بگردم. از این ور ساحل می دویدم اون ور ساحل و بر می گشتم و می رفتم یه جای دیگه. مونده بودم چیکار کنم. لب دریا نشستم و سرم رو گرفتم تودستم.

یعنی اومده اینجا؟

با خودم گفتم نکنه رفته جلوی ویلای فرنوش اینا؟!

پرسون پرسون ویلا شون رو پیدا کردم. از مغازه دارها که نزدیک ویلای فرنوش مغازشون بود، سراغ ویلای ستایش رو گرفتم. متأسفانه فهمیدم که یه پسر جوون هم نشونی اونجا رو می پرسیده!

نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم اونجا.

اما کسی تو ساحل نبود. پرنده پر نمی زد. چشمم افتاد به نرده ویلای ستایش. یه چیزی تو نور برق می زد! رفتم جلو گردنبند طلای فرنوش بود که به نرده آویزون شده بود و یه نامه هم لای نرده ها بود.

وازش کردم. خط هادی بود. نوشته بود.

- رفیق اگه اومدی دنبالم و این رو پیدا کردی، برام بندازش تو قبرم. خودم نمی تونم اینکار روبکنم.

                                                              خداحافظ

                                                                 هادی

آخ که دیر رسیده بودم!!

ولی شاید هنوز وقت داشتم.

با هر بدختی بود از اون ور ساحل یه قایق اجاره کردم و زدم به آب.

تمام دریا رو گشتم. اما رفیق من هیچ جا نبود!

برگشتم و همون جا تو ساحل نشستم.

دو سه ساعت بعد، حدود دویست سیصد متر پلئین تر، دیدم شلوغ شده.

بلند شدم و دویدم اون طرف.

مردم و ماهیگیرها همه جمع شده بودن دور یه چیز . پاهام می لرزید. رفتم جلو.

چی دیدم!!

هادی، رفیق من! تو ساحل خوابیده بود!

توتور ماهیگیرها گیر کرده بوده و اونهام کشیده بودنش بیرون.

اما چه فایده! دیگه دیر شده بوده!

دریا یه عشق جاودانه رو تو خودش پنهون کرد.

 

* * *

دوروز طول کشید تا جنازه اش رو تحویل دادن.

بچه های دانشگاه که خبر شون کرده بودم، همه اومده بودن شمال.

دوروز بعد با یه آمبولانس برش گردونیدم و مستقیم رفتیم برای خاک سپاریش وقتی داشتن می شستنش. صدای گریه بچه ها شیشه ها رو می لرزوند!

طفل معصوم هیچ فرقی نکرده بود. همون صورت قشنگ و مردونه. همون چشمهای نجیب. همون ابروهای کمون و مردونه.

فقط انگار خوابیده بود.

وقتی گذاشتنش تو قبر و می خواستن خاک روش بریزن، یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه، زنجیر فرنوش رو انداختم تو قبرش.

تو مردن هم یادگاری فرنوش رو از خودش دور نکرد!

تمام بچه ها، دختر و پسر و تمام کسایی که از قصه این دو نفر با خبر شده بودن، زار زار گریه می کردن!

هادی افسانه شد!

بعد از اون، چه روزها و شبهایی رو که رفتم سر قبر رفیقم و باهاش حرف زدم! اما دریغ از یه کلمه جواب!

رفت و منو با یه دنیا خاطره خودش تنها گذاشت!

چه گلی بود این پسر!

کاش لال شده بودم و اون روز جای شوهر خاله م، یکی دیگه رو می گفتم که مرده!

طفلک از یه قرون پولی که بهش رسید، استفاده نکرد.

همونطور که خودش یه روز به من گفت، این پول بهش وفا نکرد.

دلم از این می سوزه که با تمام پروتم. نتونستم کوچکترین کمکی بهش بکنم.

اونقدر بلند نظر بود که هیچ کمکی رو ازم قبول نمی کرد هیچ، چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی به من و فریبا هم کمک کرد!

بعد از هادی مرد تو زندگیم ندیدم.

بهرام کثافت هم بی تقاص نموند.

گویا یه شب، حدود ساعت یازده، یه جوونی می ره در خونه شون و دم در وقتی اون کثافت می ره دم در، مادرش می بینه نیم ساعت شده و بر نگشته.

بعد معلوم می شه که اون جوون، بهرام و خفه کرده و کشته و انتقام خودش رو گرفته! یعنی انتقام هادی و فرنوش رو گرفته!

می گفتن احتمالاً دزدی چیزی بوده! اما عجیب اینکه هیچی ندزدیده! شاید هول شده! اینا رو ژاله برام تعریف کرد.

حالا که دیگه هیچکدوم از اینها فرقی نمی کنه. اصل کار خودش بود که مفت رفت.

توزنده بودنش که نتونستم براش کاری بکنم. بعد از هادی تمام پولی رو که برای من گذاشته بود، به کسایی دادم که اگه خود هادی هم زنده بود همین کار رو می کرد.

به جوون هایی دادم که عاشق ن و مثل هادی فقیر!

نمی دونم بقیه در مورد هادی چی فکر می کنن. شاید بگن دیوانه بود. اما اگه هادی رو می شناختن، این فکر رو نمی کردن. اون اگه سرش می رفتم، عهدش پا بر جا بود.

امروز ساعت 2 بعد ازظهر اومدم اینجا و الان نزدیک 12 نصفه شبه.

بعد از چهار سال، هنوز برام سخته که بدون هادی تو این اتاق باشم.

به هیچ چیزش دست نزدم. درست موقعی یه که هادی ترکش کرد.

هنوز نوار فرنوش تو ضبط صوت مونده.

همه چیزش سر جاشه غیر از خودش!

یاد روزی می افتم که تازه رفته بودیمدانشگاه و منو هادی با هم حرفمون شئ و چند روز بعد من مریض شدم و اومد بیمارستان دیدنم و وقتی فهمید که کلیه های من از کار افتاده و گروه خونی مون با هم یکی یه، کلیه ش رو بدون هیچ چشم داشتی به من داد.

یاد روزهایی می افتم که دوتایی با هم سر کلاس بودیم.

یاد روزگاری می افتم که دوتایی تو این اتاق می نشستیم و با هم حرف می زدیم و درد دل می کردیم.

ای کاش حالا اینجا بود. دلم نمی تونه این غم رو تحمل کنه. کاش اینجا بود و براش از غم خودش حرف می زدم و سبک می شدم.

زندگی سختی رو گذروند طفل معصوم.

بلند شدم و نوار فرنوش رو گذاشتم. صدای فرنوش که تو اتاق پیچید. احساس کردم که هادی اومد تو اتاق!

مثل همیشه اروم و ساکت.

یه گوشه نشست و سرش رو گذاشت رو زانوهاش.

پایان                                                            



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»