تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت سی و پنجم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت سی و پنجم ...

قسمت سی و پنجم

((چند روز بعد کار معامله تموم شد. کاوه و پدرش، یه قیمت عادلانه برای اموال گذاشتن و بیتا هم یه قرار داد خوب برام نوشت و همه چیز تموم شد. حدود چهار صد و هفتاد میلیون تومن سهم من شد که گرفتم و گذاشتم بانک.

کاوه پیله کرده بود که یه آپارتمان برای خودم بخرم.

عصر همون روزی که پول رو گرفتم کاوه اومد دنبالم و با هم رفتیم خونه فریبا. بیتا هم اونجا بود. رفتیم تو خونه و بعد از سلام و خوش و بش نشستیم و فریبا برامون چایی آورد.

کمی که گذشت کاوه شروع کرد.))

- خب، بسلامتی این قضیه هم درست شد و پول رو گرفتی. خدا رحمت کنه استاد رو. روحش شاد. حالا اومدیم اصل مطلب!

می خوای چیکار کنی هادی؟

- نمی دونم والله!

کاوه به نظر من اول از همه باید یه آپارتمان بخری. بزرگ و خوب. یه ماشین شیک هم باید بخری. چطوره؟

- خوبه، اما آپارتمان بزرگ لازم نیست. یه کوچولو هم که باشه، خوبه.

کاوه آپارتمان کوچیک چیه دل آدم توش می گیره؟!

آخه کاوه جون باید فکر نظافت و تمیزی ش رو هم کرد! من یه آدم تنهام! نمی رسم که یه خونه بزرگ رو ضبط و ربط کنم!

کاوه قربون اون خط مشی ت برم! از اول زندگی مثل یه زن جا افتاده فکر می کنی!

((همه خندیدیم.))

کاوه برای همین میخوام برات یه آپارتمان بزرگ بخرم دیگه! وقتی چند وقت گذشت و نتونستی تمیزش کنی، به فکر زن گرفتن می افتی!

بیتا ببخشید کاوه خان! با استخدام یه خدمتکار هم می شه ترتیب نظافت یه آپارتمان رو داد! احتیاجی به ازدواج نیست!

کاوه یعنی شما می فرمائین این هادی رو زن ندیم؟ ولش کنیم همین طوری یالقوز بگرده؟!

بیتا من با ازدواج کردن هادی مخالف نیستم، اما برای ازدواج، نظافت یه خونه نمی تونه دلیل خوبی باشه!

کاوه کاملاً درسته، پخت و پزم روش! این طفلک به قدقد افتاده از بس تخم مرغ خورد!

((من و فریبا خندیدیم. بیتا کمی عصبی شد و گفت: ))

- عالیه! نظافت و پخت و پز! مفهموم زن برای شما همین هاست؟! یعنی شما وقتی خونه تون کثیف می شه و غذا ندارین یاد ازدواج می افتین؟ یعنی یک زن غیر از این کارها کار دیگه ای ازش ساخته نیست؟

کاوه این حرف ها چیه بیتا خانم؟! این ها رو من باب مثال و شوخی گفتم و گرنه کی می تونه نقش یه زن رو در زندگی ندیده بگیره؟! من خودم طرفدار حقوق خانم هام. برای شما سوء تفاهم شده!

بیتا خوشحالم از اینکه شما توانایی های خانم ها رو فقط در نظافت خونه و پخت و پز نمی بینید!

کاوه اختیار دارین! این دو تا که گفتم فقط یه چیزهای کوچکی از کارهای یه خانم خانه داره!

جونم براتون بگه، ظرفشویی هست! رخت چرک ها هست که یاید شسته بشه! پرده هست، شیشه هست، جاروبی خونه هست! خونه تکونی شب عید هست! بچه داری هست. اینا می دونین هر کدوم چقدر کار داره؟ به زبون راحت می آد؟

((بیتا که خیلی عصبانی بود گفت: ))

- کاوه خان دارین شوخی می کنین یا جداً نظرتون در مورد ازدواج و حقوق خانم ها اینه؟!

کاوه بابا شوخی کردم! اصلاً من نمی فهمم ما اومدیم این هادی بدبخت رو راهنمایی کنیم یا اینجا میز گرد تشکیل دادیم در مورد تساوی حقوق زن و مرد؟

- بیتا خانم، شما هنوز این کاوه رو نمی شناسین. این حرف هاش شوخی یه.

کاوه آره بابا شوخی می کنم و گرنه من خودم چند شب پیش، عیناً توانایی خانم ها رو به چشم دیدم! همین گلناز خانم دوستتون رو می گم. دیدین چه توانایی داشت؟! بابای من که چهل ساله کاسبه، بخدا اگه می تونست این دوتا تابلو رو بیست هزار تومن بفروشه!

ایشون با توانایی خاص و مهارت بی نظیر، صد هزار تومن تو پای من کرد!

بیتا کاوه خان از شما توقع نداشتم!

- کاوه می تونی یه دقیقه آروم بشینی؟!

فریبا بیتا جان، کاوه اخلاقش اینطوریه. بخدا منظوری نداره. فقط شوخی می کنه.

کاوه بیتا خانم جداً باور کردین؟!

بیتا خب آدم بهش بر می خوره دیگه!

کاوه داشتم شوخی می کردم. باور کنین تابلوها رو که خریدم. همون شبونه! میخ و چکش ور داشتم و رفتم تو اتاقم. اسارت رو زدم بالا سر تختم و امید رو زدم روبروش.

حالا صبح که بلند می شم از خواب، امید رو می بینم و از خونه می زنم بیرون! شب که بر می گردم چشمم به اسارت می افته و صاف می رم تو رختخواب! باور کنین بیتا خانم بدون امید و اسارت زندگی برای من ارزش نداره! اصلاً پوچه!

((تو چشمهاش خنده رو میدیدم اما بقدری جدی با بیتا صحبت می کرد که بیتا ازش تشکر کرد.))

بیتا خیلی ممنون کاوه خان. احساس می کردم که شوخی می کنین.

کاوه بعله که شوخی کردم! اصلاً می دونین چیه؟ یه آپارتمان واسه هادی می خریم اندازه یه غربیل! یه ماشین لباسشویی می اندازیم یه گوشه ش و یه جارو برقی هم واسه ش می خریم ولش می کنیم به امان خدا! زنش هم نمی دیم! ولش کن بذار همین جوری یالقوز بمونه!

این قدر زن رو چه می فهمه؟!

زن رو با ماشین لباسشویی و جارو برقی و اجاق گاز اشتباه گرفته!

((بعد رو به من کرد و گفت: ))

- تو فکر کردی زن کلفته که استخدامش کنی واسه نظافت خونه و پخت و پز؟! همین امثال شماها هستن که نمی زارن این مملکت ترقی کنه دیگه! مرتیکه بی فرهنگ!

((بعد رو به بیتا و فریبا کرد و گفت: ))

- باور بفرمائید، اگه من زن گرفتم، این همسرم رو می برم می شونم رو یه مبل بالای اتاق. یه متکّا می ذارم زیر پاش که راحت پاش رو دراز کنه. یه بادبزن می گیرم دستم و میشینم بالا سرش و اُ... بادش می زنم! تا کی؟! تا ظهر.

ظهر می پرم یه تک پا به دفترم و زود بر می گردم خونه. دوباره می شینم بالا سرش و متصل بادش می زنم! گور پدر کار.! بابام هم که وضعش خوبه، چشمش کور، دنده ش نرم، خرجم رو بده!

((بیتا و فریبا خندیدن.))

بیتا اون طوری هم خوب نیست دیگه کاوه خان! همسرتون لوس می شه.

کاوه فدای سرش که لوس شد! مگه من مثل این هادی م؟ با این افکارش هنوز تو دوران جاهلیت سیر می کنه! می گن، کوکو از روغن گُل می کنه، زن از شوهر!

باور کنین نمی ذارم زنم دست به سیاه و سفید بزنه! نه شستشو نه رفت و روب نه پخت و پز! هیچی! سر یک سال اگه بیائین و زنم رو ببینین شده مثل یه کوفته قل قلی! تپل و گرد و قلنبه!

((همه خندیدیم ومن گفتم: ))

- اون وقت کارهای خونه تون رو کی می کنه؟ کی براتون غذا می پزه؟

کاوه تو حرف نزن مرد بی رحم و سنگدل! واسه سیر کردن شیکمت می خوای این خانم ها رو استثمار کنی؟ کارد به شیر دونت بخوره! مرتیکه جبّار زورگو!

فریبا راست می گن هادی خان. پس کارهاتون رو کی می کنه؟

کاوه  یه زن دیگه می گیرم که کار اون یکی رو بکنه! همین طوری می ره تا آخر!

- خب این همه به زن هات می رسی، به چه دردت می خوره؟

کاوه زن هام همه چاق و چله می شن. هر کدوم شون می شن مثل توپ بسکت! قل قل می خورن از این اتاق می رن اون سر اتاق!

- اون وقت هی می خورن به همدیگه!

کاوه چه عیب داره؟ می شه عین بازی بیلیارد! سر سال مغازه توپ فروشی واز می کنم!

((بعد شروع کرد به شعر خوندن.))

- زن باید تپل باشه،   

 سفید و خوش اخلاق       

سفید و خوش اخلاق

                                  مرد باید بی ریخت باشه     

                                   زشت و سگ اخلاق

                                   زشت و سگ اخلاق

بیتا کاوه خان، فریبا که چاق و تپل نیست.

کاوه تلنبه می خرم، بادش می کنم چاق شه!

((همه خندیدیم . فریبا که تا کاوه دهن باز می کرد، غش و ضعف می رفت!

خلاصه قرار بر این شد که از فرداش بریم دنبال خرید آپارتمان. همن شب هم چهارتایی شام رفتیم بیرون.

بیتا خیلی با من مهربون بود. دختر فهمیده ای بود و خیلی مصّصم! چهره ش هم شیرین و با نمک بود کاوه هماون شب سنگ تموم گذاشت و اونقدر ماهارو خندوند که دل مون درد گرفت.

ادامه دارد ...

آخرین قسمت  داستان (قسمت سی و ششم)را

 روز دوشنبه مورخ ۱۰/۷/۱۳۸۵ 

دنبال کنید!! 



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»