قسمت سی و چهارم
((سه روز دیگه هم گذشت. خالی و سرد. بدون خبری و بدون شادی.
فقط به انتظار ...
شش حرف و چهار نقطه! کلمه کوتاهی یه. اما معنی ش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی! تو این کلمه شش حرفی ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی، چشم براه بودن، غم، غصه، ناامیدی، شکنجه روحی، افسردگی، سرخوردگی، پشیمونی! بی خبری، دلواپسی!
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون می آن و خیلی راحت روی کاغذ نوشته می شن، باید زجر و سختی کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد!
تو خودم بودم و کلمۀ انتظار رو بخش می کردم که صدای در اومد.
کاوه بود.))
- سلام پسر حاج کمپانی!
- بیا تو، سلام!
کاوه – منم هادی جون! دوست قدیمی ات یادت نمی آد؟ اون وقت ها که فقیر بودی و مرتب تخم مرغ می خوردی، خیلی تحویلم می گرفتی!
- بیا تو خودت رو لوس نکن.
کاوه – یعنی حق داری. اگه منم شب می خوابیدم و صبح بلند می شدم و دست می ذاشتم رو پونصد ششصدمیلیون تومن پول بی زبون. دیگه جواب سلام هیچکس رو نمی دادم!
((نگاهش کردم و یه آه کشیدم.))
کاوه – قربون اون آه ت برم که هر کدوم الان چهار پنج هزار تومن قیمت شه! آه نکش ! روزی کلّی ضرر می کنی ها!
((خنده م گرفت.))
- بیا تو پسر اینقدر دری و وری نگو. بیا تو هوای اتاق رفت بیرون.
کاوه – فدای سرت! پولداری دیگه، پول بده، هوا بخر! دیگه دوره جیره بندی نفت و صرفه جویی و گدا بازی هات گذشت عزیزم!
حالا یه دقیقه بیا بالا کارت دارم. اون ریش هات رو هم بزن. شدی عین افلاطون! البته موقعی که هشتاد و پنج سالش بود!
- بالا بیام چیکار کنم؟
کاوه – از طرف وکیل ت اومدن و می خوان باهات صحبت کنن.
- خب بهشون بگو بیان پائین.
کاوه – نمی شه هادی جون. این اتاق ماشا الله اونقدر بزرگه که اولاً صدا به صدا نمی رسه، ثانیاً ممکنه توش همدیگه رو گم کنیم! اتاق نیست که! سالن کاخ مرمره!
((مجبوری با کاوه رفتم بالا.
با فریبا سلام و احوالپرسی کردم که چشمم افتاد به یه دختر قشنگ که روی مبل نشسته بود و تا ماها رو دید بلند شد و سلام کرد.))
- سلام، بفرمائید خواهش می کنم.
- خیلی ممنون. شما آقا هادی هستید؟
- بله خودم هستم.
((بعد برگشتم و به کاوه نگاه کردم که گفت: ))
- ایشون خانم بیتا پناهی هستن. دختر وکیل شما. یعنی وکیل شما پدر ایشون می شن.
- خب؟
کاوه – قربون اون هوش و ذکاوتت برم که مثلاً شاگرد اول کلاسمون هسنی، ایشون تشریف آوردن کارهای شما رو درست کنن.
- کار منو درست کنن؟ چرا پدرشون تشریف نیاوردن؟
((بیتا و فریبا یواش خندیدن.))
کاوه – شما هادی جان یه چند دقیقه بشینید بعد خدمتتون عرض می کنم. الان صبحه و شما تازه سر از بالین برداشتین و کمی خلقتون تنگه!
((بعد رو به بیتا کرد و گفت: ))
- ببخشید بیتا خانم. امروز تو خونه عسل نداشتیم اینه که ایشون رو هم نمی شه غیر از عسل با چیز دیگه ای خورد! فریبا خانم لطفاً یه چایی شیرین بده به هادی جون تا من بپرم سر کوچه یه کوزه عسل بخرم و بیام!
((فریبا رفت که چایی بیاره. بیتا هم در حالیکه خنده ش رو قایم می کرد نشست رو مبل. منم یه چپ چپ به کاوه نگاه کردم و رو به مبل دیگه نشستم.
بیتا – آقا هادی تبریک می گم خدمت تون.
- ببخشید برای چی؟
((کمی هول شد و گفت: ))
- ببخشید! خب قراره شما. یعنی ...
(( کاوه به دادش رسید و گفت: ))
- یعنی منظور بیتا خانم اینه که با داشتن یه همچین دوستی مثل من به تو تبریک باید گفت!
((فریبا با یه سینی چایی اومد تو))
کاوه – وردار! وردار هادی جون یه چایی. شیرین کن بخور!
((فریبا اول به بیتا تعارف کرد و بعد به من و کاوه. یه کمی که گذشت بیتا گفت: ))
- من دانشجوی رشته حقوق هستم. در ضمن به پدرم هم در انجام کارها کمک می کنم.
- صحیح.
بیتا – من یه پیشنهاد براتون دارم.
((نگاهش کردم))
بیتا – کسی پیدا شده که تمام اموالی که به شما می رسه رو می خواد. یعنی قیمت میذارن و ارزیابی می کنن. بعد با پنج درصد کمتر از بهای اصلی، مبلغ رو به شما پرداخت می کنن.
((بازم نگاهش کردم.))
بیتا – حالا من اومدم که نظر شما رو بدونم.
((سرم رو انداختم پائین. دختره طفلک مستأصل شده بود که کاوه گفت: ))
- قربونت برم، اخم ها تو واکن، خجالت نکش! بزور که نمی خواهیم شوهرت بدیم! شرم و حیات رو بذار واسه بعد که می ری خونه بخت! حالا فکرهات رو بکن و یه جواب بده.
((بیتا سرش رو انداخت پائین و یواشکی خندید: ))
کاوه – این هادی ما خیلی خجالتی یه، تو رو خدا ببخشید! تقصیر خودمونه. از بس که مواظبش بودیم و نذاشتیم رنگش رو آفتاب و مهتاب ببینه، اینه که براش سخته با غریبه ها حرف بزنه!
((بعد رو به من کرد و گفت: ))
- آ قربون حجب و حیات برم، چادرت رو بکش رو صورتت دختر نامحرم اینجا نشسته!
((فریبا خنده ش گرفت و رفت تو آشپزخونه. بیتا هم ایندفعه بلند خندید.
نگاهی به کاوه کردم و گفتم: ))
- من نمی دونم. هر چی کاوه تصمیم بگیره تأیید منم هست.
((اینو گفتم و بلند شدم و رفتم جلوی پنجره و بیرون رو نگاه کردم. چشمم به خیابون، جلوی در اتاقم بود.
همه ساکت شدن. کاوه اومد پیشتم و دستش رو گذاشت رو شونه م و پرسید: ))
- کجا رو نگاه می کنی؟
- دم در اتاقم رو! چشم انتظاری دارم، می دونی که!
((دستی به موهام کشید و برگشت پیش بقیه چند دقیقه بعد منم رفتم پیش شون و نشستم.))
کاوه – هادی جون به نظر من پیشنهاد خوبیه. البته من تو محاسبه و ارزیابی نظارت می کنم. حالا خودت می دونی.
- باشه. موافقم.
بیتا – بفرمائید آقا هادی. اینا فتوکپی یه تمام اموال آقای ... راستی حتماً می دونستید که ایشون کی بودن.
- بله. می دونستم.
بیتا – گویا زندگی عجیبی داشتن! تو اون باغ به اون بزرگی، تک و تنها! گویا خیلی هم بخودشون سخت می گرفتن زندگی رو.
- درست نیست که در مورد آدم ها بدون شناخت قضاوت کرد! حتماً خبر دارین که در زمان حیات شون چه کمک هایی به چه جاهای کردن!
بیتا – معذرت می خوام. حق با شماست. اما منظورم این بود که ...
- ایشون یه هنرمند، یه انسان وارسته و درد کشیده بودن. روحشون شاد.
ببخشید خانم پناهی. چه مدت این برنامه ها طول می کشه؟
بیتا – دقیقاً نمی دونم. شاید حدود یک هفته ده روز.
- خوبه . با من دیگه امری ندارید؟
بیتا – خیر، عرضی نیست. احتمالاً چند جلسه باید با هم داشته باشیم. البته سعی می کنم عصرها بیام خدمتتون که روحیه شما مناسب باشه!
((نگاهش کردم و گفتم: ))
- باید منو ببخشید. می دونم برخوردم خیلی بد بوده. عذر می خوام ازتون.
((خندید و گفت: ))
- پولدارها زیاد نباید از کسی عذر خواهی کنن!
((بهش نگاه کردم و گفتم: ))
- پولدارها؟!
بیتا – خب بله. شما چند وقت دیگه صاحب حدود چهار صد میلیون تومن پول می شید!
- شما در مورد من چی می دونید؟
((یه لحظه سکوت کرد و گفت: ))
- البته در مورد شما چیزی نمی دونم اما چون پدرم وکیل هستن، زیاد با آدم های پولدار سر و کار داشتم.
- بازم بدون شناخت قضاوت کردید! من اگه این پول رو می خوام فقط به خاطر هدف مه. اگه اون هدف نباشه، این پول برام بی ارزشه!
بیتا – بی ارزش؟!
((بعد در حالیکه از جاش بلند می شد که بره گفت: ))
- یعنی اگه به این هدف نرسید، از این پول هم میگذرید؟
- شاید.
((یه لبخند تمسخر آمیز زد و گفت: ))
- این مسئله رو کمی مشکل می بینم. طبق و الایی می خواد این گذشت!
کاوه – حالا تشریف می برید. بفرمائید در خدمت باشیم. راستی چطوره حوال پدرتون؟ مرد بسیار با شخصیتی هستن ایشون. بفرمائید خواهش خواهش می کنم.
((بیتا به اصرار کاوه نشست. من دوباره رفتم پشت پنجره.))
کاوه – هادی جون بیا بشین. خیالت راحت باشه. اگه کسی بیاد دنبالت، حتماً زنگ اینجا رو می زنه!
((اومدم و نشستم.))
بیتا – دانشجو هستید هادی خان؟
- بله دانشجو هستم خانم پناهی.
کاوه – یعنی فعلاً تو تعطیلاتیم. شما چی؟ چقدر مونده تا درس تون تموم بشه؟
بیتا – یه سال دیگه مدرکم رو می گیرم.
کاوه – عالیه ! ماشاالله دختر به این قشنگی، خانواده دار، وکیل زبردست! دیگه همه چیز شما کامله. ایشاالله بعدش خیلی زود بخت در خونه تون رو می زنه!
راستی شما نسبتی با اون دختره تو سریال تلویزونی وکلای جوان ندارین؟! اون دختره که خیلی خوشگل بودها؟!
((چپ چپ به کاوه نگاه کردم که بیتا گفت: ))
- ببخشید، می تونم یه سئوال ازتون بکنم؟
- خواهش می کنم. شما تقریباً وکیل من هستید.
بیتا – چرا اینقدر غمگین هستید؟
((همه ساکت شدن و فقط صدای تیک تیک ساعت دیواری شنیده می شد.))
بیتا – انگار سئوال خوبی نکردم.
کاوه – نه نه، اصلاً حقیقت ش اینه که این هادی ما امروز کمی کسالت داره.
((چی می تونستم به این دختر بگم؟ سرم رو انداختم پائین و با یه خداحافظی به اتاق خودم برگشتم. نیم ساعت بعد کاوه اومد پائین.))
- خب، شکر خدا این برنامه م درست شد. چه دختر قشنگ و خانمی یه این بیتا خانم.
- رفت؟
کاوه – آره، اما فردا ساعت 9 می آد دنبالت که برین ترتیب کارها رو بدین. راستی هادی می خواستم باهات کمی صحبت کنم.
- در مورد چی؟
کاوه – همه چی؟ اولیش اینکه رفتارت امروز خیلی بد بود.
- من که عذر خواهی کردم.
کاوه – آره. اما هادی جون تو که پسر چهارده ساله نیستی! تو باید خیلی خود دارتر از این حرفها باشی. یعنی چی که چسبیدی به این اتاق و یه دقیفه هم که می آی بالا، هی از پنجره اینجا رو نگاه می کنی؟!
یعنی اگه فرنوش برگرده، یه سر می آد و یه زنگ می زنه و اگه نباشی دیگه می ذاره می ره؟
- درست می گی اما چیکار کنم؟ دلم همه ش شور می زنه!
کاوه – خودت رو نگه دار، زشته جلو فریبا. مرد باید خود دار باشه. می خوام ببینم تا روزی که فرنوش برنگشته تو می خوای تواین اتاق بمونی؟ اومدیم و فرنوش چند وقت دیگه پیداش شد اما با این برنامه ها که پیش اومده، نخواست زن تو بشه! بازم می خوای تو این اتاق بمونی؟
((حرفهاش درست بود. چیزی نداشتم بگم.))
کاوه – در هر صورت هادی جون، زندگی با فرنوش یا بدون فرنوش ادامه داره! حواست رو هم جمع کن. این زندگی نیست که برای خودت درست کردی! اون قصه هایی رو هم که در مورد عشق و دلدادگی و وفا و این چیزها شنیدی، داستان بوده! از پدر و مادر که دیگه عزیزت وجود نداره؟ همین خود تو! وقتی خدا رحمتشون کنه، پدر و مادرت فوت کردن، تو رفتی خودکشی کردی؟
نه والله! زندگی تو کردی. خودت رو جمع و جور کن پسر!
بالاخره فرنوش هم خدایی داره! اون عادت کرده که با یه همچین پدر و مادری زندگی کنه. آخرش هم یه شوهری مثل بهرام پیدا می شه و باهاش عروسی می کنه! تو برو فکر خودت باش.
الان چند وقته که ازش خبری نیست؟
فکر کردن یه روز دو روز سه روز! آدم که بخواد تصمیمی بگیره ، تو یه ساعت فکرهاش رو می کنه!
الان دو هفته س که رفته و ازش هیچ خبری نیست! حداقل اینکه می تونست یه زنگ بزنه به فریبا و یه خبری از خودش بهمون بده! درست می گم یا نه؟
اگه این عشق، عشق بود، طرف نمی تونست بخاطرش یه روز صبر کنه چه برسه به دو هفته! بشین با خودت فکر کن ببین این حرفها که زدم درسته یا نه.
تو مثلاً تحصیل کردۀ این مملکتی! اگه این افکار و رفتار تو باشه وای بحال بی سوادهای این ملک!
((اینا رو گفت و سرش رو انداخت پائین و در رو وا کرد و رفت! تا حالا اینطوری جدی ندیده بودمش!
منطقی حرف زده بود! بدون احساس! قسمتی از حرف هاش درست بود اما کی، درد دل منو درمون می کرد؟!
نشستم یه گوشه به فکر کردن، مثل همیشه!
یه ساعت نگذشته بود که دوباره در زد و اومد تو و گفت: ))
- چایی ت تیاره؟
- مگه بالا چایی نبود که بخوری؟
کاوه – چرا بود، اما چایی های اینجا به من بهتر می سازه! حالا چته! اخم ها تو کردی تو هم؟! همون دیگه! از بس نازت رو کشیدم لوس شدی! ناز کش داری، نازکن و گرنه پاهات رو رو به قبله دراز کن!
- اون چايي، برو خودت بريز بخور!
كاوه – راست هم مي گي هادي خان! حقّم داري! اون وقتي كه براي ما چايي مي ريختي، يه آدم آس و پاس بودي! حالا ميليونري! منم بودم ديگه كسي رو تحويل نمي گرفتم!
- گم شو كاوه! خجالت نمي كشي مي ري و بر مي گردي زخم زبون بهم مي زني؟! تو رفيقي؟ اينطوري هواي دوست رو دارن؟
كاوه – چه جوري هواي دوست رو بايد داشت؟ بشينم بغلت و پر به پرت بدم كه چي؟ شدي عين اين جوكي هاي هندي! زندگي ت شده مثل مرتاض ها! برو خودت رو تو آينه نگاه كن!
اين قيافه س كه واسه خودت دزست كردي؟ چند روزه خموم نرفتي؟ يه من خاك تو اين اتاق نشسته! اتاقي كه هميشه مثل گل بود!
كتاب هاش رو ببين! لباس هاش رو ببين! اينجا شده مثل بازار شام! شتر با بارش اينجا گم مي شه!
پاشو به زندگي ت برس مرد گنده!
((دور و برم رو نگاه كردم. راست مي گفت: ))
- تو خيلي بي رحمانه به آدم حمله مي كني! مثل آدم هم مي توني حرف بزني!
كاوه – تو زبون آدم حاليت مي شه كمه باهات حرف بزنم؟!
((بغضم گرفت. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و ساكت شدم. اونم ديگه حرف نزد. دلم خيلي پر بود. ديگه نمي تونستم خودم رو نگه دارم. اشك تو چشمام جمع شده بود اما نمي خواستم گريه كنم. جلوي خودم رو بزور گرفتم.سرم رو بلند كردم كه باهاش حرف بزنم اما صدا از گلوم در نيومد! همون جور نگاهش كردم.
كاوه – چرا اينجوري نگام مي كني؟ دِ حرف بزن ديگه! زبونت رو وا كن و همه رو بريز بيرون.
((دوباره سرم رو گذاشتم رو زانو هام. بلند شد اومد پيشم و بغلم كرد.))
كاوه – عزيزم، جونم. بخدا من زجر مي كشم وقتي تو رو اينطوري مي بينم. كاري هم كه از دستم برات ساخته نيست. چي كار كنم؟
- كاوه من خيلي تنها شدم! سردم، خالي م! هيچي خوشحالم نمي كنه.
نه دل خوشي دارم نه چيزي!
اون وقت ها به عشق اينكه فرنوش ممكن بود بياد اينجا، اتاق رو مثل گل نگه مي داشتم! حالا دست و دلم بكار نمي ره! حوصلۀ يه حموم رفتن روهم ندارم.
كاوه – قبل از فرنوش چي؟ اون موقع ها اتاق ت رو واسه كي تميز مي كردي؟
- چه مي دونم!
هرشب خواب فرنوش رو مي بينم. خواب مي بينم لباس عروسي پوشيده و داره مي ره! همه ش فكر مي كنم كه مجبورش كردن زن بهرام بشه.
كاوه – آخرش كه چي؟ گيرم بشه. خودش مي دونه . بچه كه نيست.
مگه تو خودت به بهرام نگفتي كه فرنوش بايد خودش انتخابش رو بكنه؟
آخه قربونت برم تو نا سلامتي واسه ما الگو بودي! من و تمام بچه هاي كلاس از رفتار تو تقليد مي كرديم!
همه دخترهاي كلاس از سنگيني و متانت تو صحبت مي كردن!
اين چيزها رو كه ديگه نبايد من ياد تو بدم، خودت معلم، ما بودي!
بلند شو. بلند شو برو يه حموم بكن و سر و صورتت رو اصلاح كن و همه چيز رو به خدا واگذار كن. خيلي مشكلات رو فقط زمان مي تونه حل كنه. بخدا قسم بهت قول مي دم كه الان فرنوش از همه ما راحت تره و جاش امن تره. مطمئن باش.
((دوباره صورتم رو ماچ كرد و دستم رو گرفت و بلند كرد و گفت: ))
- دلم مي خواد مرد و مردونه، از حموم كه در اومدي، بازم بشي همون هادي قبلي. باشه؟
((بهش خنديدم و گفتم: ))
- با تمام غم و غصه اي كه تو دل مه، باشه.
كاوه – آفرين به تو. فرنوش هم تو رو اينطوري دوست داشت.
* * *
فرداي اون روز ساعت تقريباً ساعت 9 بود كه در زدن. بيتا پناهي بود. اومده بود كه با هم بريم تا ترتيب كارهاي انحصار وراثت رو بديم.
تعارفش كردم بياد تو كه قبول نكرد.
خودم آماده بودم. حموم و اصلاح كرده! اتاقم هم دوباره تميز شده بود. مثل گل! با يه رنو اومده بود. سوار شديم و حركت كرديم.
بيتا – حالتون خوبه امروز؟
- خيلي ممنون. خوبم پدرم گفت شما رو ببرم كه چند تا مغازه س ببينيد. جزء دارايي مرحوم ... بوده. يه قيمت گذاري شده. كاوه خان قراره در موردش تحقيق كنن و بعد به شما بگن. اگه موافقت كرديد، با كسي كه حاضر شده اين معامله رو بكنه، قرار داد بنويسيد با قيمتي كه روي باغ و خونه گذاشتن موافقيد؟
- بايد با كاوه صحبت كنم بعد خدمتتون عرض مي كنم.
((يه مقدار كه حركت كرديم گفت: ))
- مي تونم يه سوالي ازتون بكنم؟
- از همون سوال ديروزي؟
بيتا – نه نه، بايد منو ببخشيد. آخه برام خيلي عجيب بود كه يه نفر ناگهاني ميليونر بشه اما اونقدر غمگين باشه.
- پول هميشه شادي نمي آره! حالا سوالتون رو بفرمائيد.
بيتا – مي خواستم بدونم چه احساسي داريد؟ مي دونيد، اين خيلي پوله!
- اگه با ايبن پول بتونم به هدفم برسم خيلي خوشحال مي شم. اينه احساسم.
بيتا – خيلي دوستش داشتيد؟
- چي رو؟
((نگاهش كردم.))
بيتا – كاوه خان ديروز به من گفتن!
- كاوه خان انگار نمي تونن جلوي زبون شون رو بگيرن!
بيتا – ناراحت شديد از اينكه من در مورد فرنوش خانم صحبت كردم؟
- ببينيد خانم پناهي. البته ببخشيد كه من رك صحبت مي كنم، چون شما هم همينطور صحبت مي كنيد.
((يه آن متوجه شدم كه خيلي عصبي هستم و ممكنه حرف بدي از دهنم در بياد. اين بود كه ادامه ندادم و گفتم: ))
- خيلي مونده تا برسيم؟
بيتا – نه زياد نمونده. داشتيد مي فرموديد!
(( دوباره نگاهش كردم.))
- شما خيلي كنجكاو هستيد.
بيتا – معذرت مي خوام. ولي برام خيلي جالبه.
- چي براتون جالبه؟ ناراحتي يه انسان؟
بيتا – هيچوقت ناراحتي يه انسان برام جالب نبوده. داستان زندگي شما برام جالبه! دلم مي خواد همه ش رو بدونم.
- عذر می خوام خانم پناهی، ولی از نظر من شما یه غریبه هستید. حالا درسته که من بیام و زندگیم رو برای یه غریبه تعریف کنم؟!
((اینارو که گفتم دیگه تا رسیدن به مغازه ها باهام حرف نزد.
وقتی رسیدیم پیاده شدیم گفت: ))
- تو این پاساژ ، هفت تا مغازه س که جزء اموالی یه که به شما تعلق می گیره. البته ثلث از اون ها. اینجا معاملات املاک هست. می تونین تشریف ببرین و باهاشون مشورت کنید.
در مورد قیمت ها و این چیزها.
- نه . احتیاج به این چیزها نیست. احتمالاً کاوه و پدرش در مورد این مغازه ها تحقیق می کنن.
بیتا – آخه این اموال مال شماست! ممکنه ضرر کنید.
- منظورتون اینه که ممکنه کاوه سرم کلاه بذاره؟
بیتا – بطور مشخص نه، ولبی بهتره خودتون هم تحقیق کنید.
- من به کاوه اعتماد دارم.
بیتا – میل خودتونه. پس برگردیم؟
- خیلی ممنون.
((سوار شدیم و حرکت کردیم.))
- تا حالا نشنیده بودم که کسی یه همچین معاملاتی بکنه.
بیتا – چه جور معاملاتی؟
- این که سهم الارث کسی رو پیش خرید کنه! اصلاً از کجا این آقا از این جریان خبردار شده؟
((کمی مکث کرد و بعد گفت: ))
- ایشون یکی از دوستان پدرم هستن.
- حتماً پدرتون هم در این معامله یه سهم کوچیکی دارن!
بیتا – خب بالاخره اینم یه راه پول در آوردن دیگه.
- بله. اینم یه راهشه!
((خواست تلافی کنه.))
بیتا – یه راه پولدار شدن هم اینه که یه دفعه یه ارث به آدم برسه!
- اگه منظورتون به منه که باید خدمتتون عرض کنم تا لحظه آخر از این موضوع خبر نداشتم.
بیتا – عذر می خوام اما برام باور کردنش سخته!
- خب باور نکنید!
بیتا – در هر صورت این خیلی عالیه که یه نفر در این سن و سال یه مرتبه صاحب این همه پول بشه. لذتبخشه! پدر من سالها کار کرده و الان حدود شصت سالشه. با اینحال یک پنجم این مبلغ رو هم نداره.
((نگاهش کردم. تو حرف زدن خیلی راحت بود!
- نکنه شما حسودیتون می شه؟
بیتا – نه، اصلاً فقط خیلی دلم می خواد بدونم که چطوری می شه که یه آدم پولدار، توی وصیتنامه ش، یک سوم دارایی هاش رو بده به یه نفر که هیچ نسبتی باهاش نداره.
- مواظب باشید. خیلی تند رانندگی می کنید.
بیتا – حتماً این یکی رو هم نمی تونم بدونم چون غریبه م!
((جوابش رو ندادم. چند دقیقه بعد دوباره گفت: ))
- ببخشید، چطوری می شه با شما خودی شد؟
((برگشتم و نگاهش کردم. برام خیلی عجیب بود که کسی اینقدر راحت بتونه حرف دلش رو بزنه! تو چشمهاش که کوچیکترین اثری از موذی گری و بد ذاتی نبود. برعکس خیلی هم با صداقت به آدم نگاه می کرد!))
- دیگه کسی نمی تونه با من خودی بشه.
بیتا – حتماً فکر می کنید که از این به بعد هر کسی بیاد طرف تون، بخاطر ثروت تونه؟! شاید این اولین نشونه تخریبی پوله!
- شاید شما درست بگید. ببخشید، داریم کجا می ریم؟
بیتا – دفتر پدرم. رسیدیم دیگه.
(( یه جا ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. دفتر پدرش تو یه ساختمون چند طبقه بود. وقتی وارد شدیم، منشی ش گفت که برای انجام کاری بیرون رفته و بعد از ظهر بر می گرده.))
بیتا – خوب چیکار کنیم؟
- من بر می گردم خونه. فردا خودم می آم خدمت شون.
((دوتایی اومدیم پائین و خواستم ازش خداحافظی کنم که گفت: ))
- آخه تا اینجا اومدیم. یه ساعت دیگه پدرم بر می گرده. می گم اگه موافق هستید با هم ناهار بخوریم. بعدش حتماً پدرم می آد. ظهره منم کمی گرسنه مه. چطوره؟
- باشه. مسأله ای نیست بریم.
بیتا – اما مهمون من.
- نه. می آم اما مهمون من.
بیتا – اگه بخواهید از این ولخرجی ها بکنید، پولها تون زود تموم می شه ها!
((خندیدم و دوتایی به طرف یه رستوران رفتیم. جای قشنگی بود. نشستیم و سفارش غذا دادیم.))
بیتا – می دومید هادی خان، شما باید این پول رو بکار بندازید. یعنی در جایی سرمایه گذاری کنید. پول اگر همینطوری راکد بمونه، از ارزش می افته.
حتماً برای این موضوع هم کسی رو سراغ دارید که برام سرمایه گذاری کنه؟!
((کمی عصبانی شد. یه نگاه به من کرد و گفت: ))
- نمی شه من و شما با هم دعوا نکنیم؟!
- من کی با شما دعوا کردم؟
بیتا – من هر چی به شما می گم با یه حالت دعوا جوابم رو می دید! اصلاً به من اعتماد ندارید.
- خانم پناهی، من بار دومی که شما رو می بینم. برای چی باید به شما اعتماد کنم؟
بیتا – خیلی خب! از فردا هر روز می آم خونه تون تا تعداد دفعاتی که منو دیدید زیاد بشه و بتونین بهم اعتماد کنید!
((فکر کردم شوخی می کنه! اما تو چشمهاش که اثری از شوخی نبود!))
- اینو جدی که نگفتید؟
بیتا – چرا جدی گفتم!
((مات مونده بودم!))
- اصلاً سر در نمی آورم! شما هر کاری که دلتون بخواد می کنید؟
بیتا – بله!
((خنده م گرفته بود.))
بیتا – من می خوام کمک تون کنم هادی خان!
- مگه من از کسی کمک خواستم؟
بیتا – نمی شه من و شما با هم دوست باشیم؟
- چرا، می شه. بشرطی که ازم زیاد سوال نکنید!
بیتا – پس دوستیم با هم؟
- دوستیم!
بیتا – هادی می دونی که اگر بخوای می تونی از طریق قانونی اقدام کنی و با فرنوش ازدواج کنی؟
((این دیگه چه جور آدمی بود؟! چقدر راحت با دور و برش ارتباط برقرار می کرد!))
- بله، اینو می دونم خانم پناهی!
بیتا – بهم بگو بیتا!
((دوباره نگاهش کردم.))
بیتا – خب بگو بیتا دیگه!
- اگه اجازه بدید می گم بیتا خانم. اینطوری راحت ترم.
بیتا – خب اگه راحتی بگو بیتا خانم.
- چشم. می گم بیتا خانم.
بیتا – خب حالا گوش کن ببین چی می گم. لین کسی که قراره اموال تو رو پیش خرید کنه، موقع قرار داد می خواد ازت ده درصدش رو کم کنه اما تو نباید قبول کنی!
- قرارمون پنج درصد بود.
بیتا – اینا اینطورین! اول اونطوری حرف می زنن، وقتی دیدن طرف مشتاقه، درصدشون رو می برن بالا. حالا یا می شه یا نمی شه! معمولاً هم طرف قبول می کنه! اما وقتی داشتین قرار داد رو می نوشتین و طرف بهت گفت ده درصداز پول رو کم می کنم، قبول نکن. بگو من عجله ای ندارم. متوجه شدی هادی؟
((کمی دیگه نگاهش کردم و گفتم: ))
- هنوز نتونستم بفهمم شما چه جور شخصیتی دارید بیتا خانم! این چیزی که به من گفتید به ضرر پدرتون. نمی فهمم چرا این موضوع رو به من گفتید؟ می دونید اگه موقع تنظیم قرار داد این آقا که گفتید این حرف رو می زد، من قبول می کردم!
بیتا – ببین هادی، من وقتی قبول کردم که تو این کار وارد بشم، معنی ش این بود که شدم وکیل تو . خب وجدان حرفه ای من، منو ملزم می کنه که منافع تو رو در نظر بگیرم.
- پس پدرتون چی؟ اون چرا منافع منو در نظر نمی گیره؟
بیتا – پدرم وکیل دوسته شه! اشتباه نکن. داره کارش رو می کنه. یعنی منافع موکلش رو در نظر می گیره! پدرم، هم وکیل مرحوم ... بوده، هم وکیل دوستش. وکیل تو نیست!
- درست می گید. اصلاً متوجه این موضوع نبودم.
بیتا – در ضمن، هیچ قرار دادی رو تا من بهت اشاره نکردم امضاء نکن. باشه؟
((خندیدم و گفتم: ))
- باشه و ممنون.
بیتا – می دونی هادی؟ تو خیلی ساده ای! خیلی راحت می شه سرت رو کلاه گذاشت! این جور آدمها که از این معامله ها می کنن، خیلی زرنگن. مثل گرگ می مونن!
- اگه براش سود ندار، پس چرا می خواد این کار رو بکنه؟
بیتا – براش سود داره! می دونی پنج درصد از پولی که به تو می رسه چقدر می شه؟! اونم تو یه مدت کم و جایی مطمئن!
فقط عادتشون اینه که همیشه می خوان بیشتر از حقّشون ببرن!
((غذامون رو آوردن. دیگه چیزی نگفت و در سکوت مشغول خوردن شدیدم. بعدش به دفتر پدرش رفتیم که بازم نیومده بود.
چند دقیقه صبر کردیم و بعد بیتا منو رسوند خونه و خودش رفت. عصری بود که کاوه پیداش شد. نرسیده شروع کرد.))
- به به به به! حظ کردم! چه اتاقی؟ دوباره شد همون دسته گل!
خودت هم کمی لاغر شدی، اما عیبی نداره. چند روز دیگه که یه آب زیر پوستت بره، می شی همون هادی گل خودم! یه پسر قند عسل خوش قیافه و خوش تیپ با چهار صد پونصد میلیون پول نقد! از فرداش خواستگارها اینجا صف می کشن! خودم وا می ایستم اینجا و مواظب شونم! یه نگاه طولانی سه هزار تومن! یه نظر دوهزار و پونصد تومن! قیمت مقطوع! لطفاً چونه نزنید.
- سلام چطوری؟
کاوه – عالی! تو رو که اینطوری می بینم، شاد می شم بخدا!
- چه خبرها؟
کاوه – از کجا برات بگم؟ صفحه اول خبرها رو بگم؟ صفحه دوم خبرها رو بگم، اهّم اخبار رو بگم؟ مشروح اخبار رو بگم؟ چه خبری رو می خوای بدونی؟ بگو بگم!
((یه چایی براش ریختم و گذاشتم جلوش.))
کاوه – آفرین وظیفه ت رو هیچوقت فراموش نکن! این چند روز گذشته یه کمی خودت رو گم کرده بودی! چایی ریختن یادت رفته بود! سعی کن تکرار نشه!
((خندیدم و گفتم: ))
- یکی دو روزه می خوام یه چیزی ازت بپرسم.
کاوه – اگه میخوای بپرسی که ژاله از فرنوش خبری داره یا نه، باید خدمتت عرض کنم که نه. اولاً ژاله باباش مرده و سرش شلوغه. دوم اینکه تو مراسم ختم هم شرکت نکرده. سوم گویا ژاله شنیده که رفته سفر! احتمالاً هم یه سفر طولانی! همین رو می خواستی بپرسی؟
- آره همین رو می خواستم بپرسم.
کاوه – آی ی ی !! قرار شد که دیگه چی؟
- سوال کردن که دیگه اشکالی نداره.
کاوه – آره اما غصه خوردن چرا، اشکال داره. تو قرار مون هم نبود.
خب حالا بگو ببینم صبح با بیتا رفتی واسه کار؟
((جریان صبح رو براش تعریف کردم.))
کاوه – آفرین به این دختر! از قیافه ش معلوم بود که دختر مدیری یه! دختر قشنگی هم هست هادی! بد نیست که یه خرده با چشم خریدارم بهش نگاه کنی! حالا بلند شو یه سر بریم بالا پیش فریبا. شبم شام سه تایی می ریم بیرون.
- نه شماها برین.
کاوه – باز شروع کردی؟!
- نه جان تو. منظورم اینه که مزاحم نشم. شما دو تا باید با هم تنها باشین و همدیگر و بهتر بشناسین . صحبت یه عمر زندگیه!
کاوه – بلند شو بیا بریم بابا! زن جماعت رو مگه می شه شناخت؟ بیست و شش هفت ساله که پسر مادرمم هنوز نفهمیدم این مادر من، موهاش چه رنگی یه!!
((خنده م گرفت و گفتم: ))
- بابات چی؟ اون چطور؟
کاوه – بابام با همه زرنگی ش، چند شب پیش رفته بود آلبوم عکس ها رو آورده بود و چند تا عکس مادرم رو در آورده بود و ازش می پرسید ( اشرف ! من نفهمیدم کدوم از اینا تویی؟!) بیچاره هنوز نمی دونه سر عقد ، مادرم رو گرفته یا خاله م رو!
- حالا موهاش چه رنگی یه؟
کاوه – والله رنگ که توش زیاده! یه خرده ش بنفشه! یه خرده ش کرم قهوه ایه! یه خرده ش چی بهش می گن؟ لاتیه، ماتیه!!
- های لایت بی سواد!
کاوه – کور شده تو اینارو از کجا می دونی؟!
- دیگه الان اینا مد نیست الان دیگه خانمها موهاشون رو مثل زن های سی چهل سال پیش درست می کنن!
کاوه – منو باش که فکر می کردم مامانم امروزه ایه و ! طبق مد پیش میره! پس ننه من از تکنولوژی عقبه؟!
- خب الان هر روز یه چیزی مد می شه دیگه.
کاوه – پس تو این چند روزه که تو اتاق نشسته بودی، داشتی مدهای جدید رو بررسی می کردی؟! من دلم برات می سوخت. فکر می کردم نشستی غصه می خوردی! پاشو بریم بالا، پاشو بریم که تا حالا فکر می کردم تو یکی تو ماها نجیب در اومدی!
نشینی اینا رو جلو فریبا بگی! یه دفعه این یکی هم هوایی می شه!
- فریبا تا شش ماه یه سال دیگه از این کارها نمی کنه. عزاداره!
کاوه – حتماً عزداریش که تموم شد این کارها رو می کنه. باید چیکار کنن که اون طوری بشه؟
- حتماً می رن آرایشگاه دیگه! خودشون که نمی تونن بکنن، سخته!
کاوه – آره آره! این مادر ما یه پاش خونه س، یه پاش سلمونی! آرایش گرش رو از من که بچه شم بیشتر می بینه!
پاشو بریم بابا بابا! این چرت و پرت ها چیه نشستیم با هم می گیم؟! اون وقت می گن زن ها تا یه جا جمع می شن از بند و زیر ابرو حرف می زنن! به مردهام سرایت کرده!
((دوتایی رفتیم بالا. بعد از سلام و احوالپرسی با فریبا نشستیم. فریبا برامون چایی آورد.))
- خب به سلامتی کی باید بساط عقد و عروسی رو راه بندازیم؟
((فریبا صورتش سرخ شد و خندید.))
کاوه – اگه خدا بخواد دیگه چیزی نمونده.
- انشاالله خودم تو عروسی تون خدمت می کنم.
کاوه – دستت درد نکنه هادی جون. ایشاالله منم تو عروسی تو خدمت می کنم.
- عروسی من؟! تکلیف من که هنوز معلوم نیست. فعلاً که می بینی هیچ خبری از فرنوش نیست.
کاوه – حالا یا با فرنوش یا با یه دختر دیگه. تا آخر عمرت که نمی تونی بشینی و منتظر باشی که از فرنوش برات خبر برسه!
- منتظرش می مونم. حالا هر چقدر که باشه. می دونی؟ اگه یه خبر ازش داشتم. حداقل خیالم راحت می شد.
((کاوه یه نگاهی به من کرد و بعد گفت: ))
- اگه ازش خبر داشتی خیالت راحت می شه؟ دیگه نمی شینی توخونه و غمبرک بسازی؟
((سرم رو تکون دادم.))
کاوه – مرد و مردونه؟
- چیزی شده که به من نگفتی؟
((کاوه به فریبا اشاره کرد. فریبا یه خرده دست دست کرد و بعد گفت: ))
- والله چی بگم هادی خان؟! یعنی برام خیلی سخته که اینو بهتون بگم
کاوه – بگو فریبا خانم. به نفع شه.
- هر چی هست به من بگید فریبا خانم. خواهش می کنم. شاید بتونه کمکی به من بکنه! بلاتکلیفی خیلی بده! بی خبری خیلی درد آوره! من تو وضع خیلی بدی هستم!
((یه مدت سرش رو انداخت پائین و بعد گفت: ))
- دیروز فرنوش به من تلفن کرد. عصری بود.
((دوباره ساکت شد.))
- خواهش می کنم فریبا خانم. هر چی هست بگید! بخدا من حال خوبی ندارم!!
فریبا – می خواست ازم عذر خواهی کنه که بی خبر رفته.
- کجا؟! حالش چطور بود؟!
فریبا – خوب بود، خیالتون راحت باشه.
((گریه م گرفته بود.))
- دیگه چی گفت فریبا خانم؟! از کجا زنگ می زد؟!
فریبا – امریکا!
- فرنوش رفته امریکا؟!
((سرش رو تکون داد.))
کاوه – بقیه ش رو بگو فریبا! بذتر این رفیق هالو و ساده من یه خرده حواسش رو جمع کنه.
((کاوه رونگاه کردم و بعد برگشتم و به فریبا نگاه کردم و پرسیدم: ))
- در مورد من چیزی نگفت؟
((فریبا سرش رو انداخت پائین و چیزی نگفت: ))
- حال منو ازتون پرسید؟
((بازم چیزی نگفت: ))
- تو رو خدا خودش خوب بود؟
((کاوه عصبانی شده بود، یه دفعه داد زد: ))
- اره بابا! حالش خوبه خوب بوده! هرّه و کرّه ش هوا بود! یه لب داشته و هزار تا خنده! بگو بهش فریبا دیگه! بذار خیالش راحت بشه!
((بعد دوباره به من گفت: ))
- گوش ت رو وا کن هادی ببین چی می گم! فرنوش، همون فرنوشی که بخاطرش کارت به بیمارستان کشید، حتی حال تو رو نپرسیده! زنده ای؟ مرده ایی؟! هیچ ! هیچ ! یه کلمه هم از تو نگفته! فریبا یه اشاره در مورد تو بهش می کنه میدونی چی می گه آدم هالو؟! می گه اون جریان یه اشتباه بوده! همین!
((اینا رو گفت و اشک تو چشماش جمع شد. از چشم فریبا هم چند قطره اشک پائین اومد! به فریبا نگاه کردم و گفتم: ))
- ببخشید فریبا خانم. چیز بدی که بهش نگفتین؟!
((فریبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه! کاوه یه نگاه به من کرد و گفت: ))
- پسر معلوم هست چی می گی؟! تو هنوز انگار ((دو زاریت)) نیفتاده!
((نگاهش کردم. یه قطره اشک از چشماش اومده بود پائین و رو گونه ش نشسته بود!))
- تو چرا گریه می کنی کاوه جون؟
کاوه – گریه می کنم چون دلم برای رفیقم می سوزه! گریه می کنم چون می بینم، تو اینقدر تو عشق صادقی! طرف رفته دنبال زندگیش! بفهم دیگه!
((بعدش اشکش رو پاک کرد.))
- چرا داد می زنی کاوه جون؟ آروم باش. منکه از اول می خواستم از سر راهش برم کنار. من که از اول خوشبختی اون رو می خواستم!
حالا که می فهمم خوشبخته، منم خوشحالم.
یادمه یه نفر دیگه، در یه زمان گذشته، بخاطر خوشحالی و شادی کسی که دوستش داشته، حاضر شده بود که خیلی کارها بکنه و کد! اگه چه اون عشق مال خودش نبود! یادمه می گفت عشق مقّدسه!
((چند دقیقه بعد فریبا برامون چایی آورد. چشمهاش سرخ بود. معلوم بود تو آشپزخونه گریه کرده! بهش خندیدم.
چایی مون رو تو سکوت خوردیم بعد از چند دقیقه کاوه گفت: ))
- حالا اینا رو فهمیدی آروم شدی؟
- آره کاوه جون، آروم شدم. همون که می دونم فرنوش خوشحاله و ناراحت نیست برام کافیه!
کاوه – خب، الحمدالله. حالا دیگه فکر زندگی خودت باش.
- ولی چرا زودتر بهم این جریان رو نگفتین؟
کاوه – چه می دونستیم که باهاش اینطوری برخورد می کنی؟ فکر می کردیم تا بهت بگیم، غش و ضعف می کنی و باید دوباره برسونیمت بیمارستان!
- فکر کردی که اینقدر ضعیفم؟!
کاوه نه بابا، می دونستم رستم دستانی! اما فشار خون به این چیزها نیست!
یه دفعه می افته پائین! فشار رستم هم چند بار افتاده بود پائین، تهمینه رسوندتش بیمارستان!
- خب دیگه در موردش صحبت نکنیم. انگار قرار بود شام بریم بیرون؟!
((یه خنده پاک رو لب های کاوه نشست! شروع کرد به شوخی کردن و خندوندن ما و نیم ساعتی با همدیگر حرف زدیم که زنگ در رو زدن.))
کاوه – یعنی کی می تونه باشه؟
((خودش آیفون رو جواب داد و بعد در رو وا کرد و به من گفت: ))
- دیدی عیدی با هم رفتیم سبزه گره زدیم؟ سیزده بدر رو می گم؟ حالا بختت وا شده! خواستگار پاشنه در خونه رو از جا کنده! بیتا خانم اومدن!
- راست می گی؟
کاوه – دروغم چیه؟ تازه ژاله مام انگار سر افتاده! احوال تو رو از من می پرسید!
- راستی چطوره حالشون؟ خدا رحمت کنه پدرش رو. من که نرسیدم ختم ش هم برم! حتماً اون نادر طفل معصوم خیلی بی تابی می کنه!
کاوه – نه بابا! یه دوچرخه براش خریدن باباش که یادش رفته هیچی، ننه ش هم یادش رفته!
((بیتا رسیده بود پشت در و چند تا ضربه به در زد و فریبا در رو روش وا کرد بعد از سلام و احوالپرسی با فریبا، از تو راهرو پرسید: ))
- هادی خان اینجا تشریف دارن؟
کاوه – سلام بیتا خانم. بعله، اینجا تشریف دارن، اتفاقاً اخلاقشون هم ((چیزمرغی)) نیست! بفرمائین تو، غریبی نکنین.
بیتا – مزاحم نمی شم، یه کاری با هادی خان داشتم.
((کاوه بلند شد و رفت جلو و گفت: ))
- بفرمائین تو. از الان بهتون بگم. من سر جهازی یه این هادیم! آش با جاش! هر کی هادی رو بخواد، منم پشت قباله شم!
((بلند شدم و رفتم جلو و سلام کردم و تعارفش کردم تو. اومد و نشست. فریبا براش چایی آورد. یه کم که گذشت پرسیدم: ))
- طوری شده بیتا خانم؟
بیتا – نه، طوری نشده. اومدم بگم که با پدرم صحبت کردم. دیگه اون ها منتظرن که مبلغ پیشنهادی ما رو بدونن.
کاوه – من پس فردا قیمت آخر رو به شما می گم. خوبه؟
بیتا – عالیه.
کاوه – خب، بسلامتی. اینم از این!
بیتا – راستشس فقط به خاطر این مسئله نیومده بودم اینجا. یکی از دوستهام نقاشه. کارش هم خیلی خوبه. اومده بودم با هادی بریم کارهاش رو ببینیم.
کاوه – یعنی ما نباید بیائیم؟
بیتا – اختیار دارین چه بهتر! همه با هم می ریم.
کاوه – اتفاقاً بابام یه ساختمون ده طبقه داره که تازه از زیر دست بنّا در اومده. اگه این دوستتون کارش خوب باشه و قیمتش هممتاسب، براش اون ساختمون رو کنترات می کنم.
((بیتا خندید و گفت: ))
- این دوست من یه دختر خانمه! تابلو می کشه! الآن نمایشگاه گذاشته!
کاوه ببخشید تو رو خدا! شما همچین گفتین نقّاشه. فکر کردم نقاش ساختمونن!
- اگه اجازه بدین باشه برای یه وقت دیگه.
کاوه – بعله! لطفاً به این دوستتون بفرمائید که این نمایشگاه رو فعلاً جمع کنن و بذارنش واسه یه ماه دیگه! هادی جون امشب حوصله ندارن! امشب ایشون تو گام بیات اصفهان و بیات ترک کوک ن! خلاصه امشب بیات تشریف دارن! تا حالشون مساعد بشه و بتونیم تودستگاه دشتی و ماهور کوک شون کنیم، یه خرده ای طول می کشه!
((بعد رو به من کرد و گفت: ))
- پاشو. پاشو برو کارهات رو بکن بریم که حداقل تو عمرت یه نمایشگاه دیده باشی تا مثل من تا می گن نقّاش یاد نقاش ساختمون نیفتی!
- به جان تو کاوه، حوصله ندارم.
کاوه – چیه؟! باز می خوای بری و بتپی تو اون باجۀ بلیت فروشی که اسمش رو گذاشتی اتاق و بشینی فکر کنی؟! پاشو برو لباست رو عوض کن بیا. بدو!
((به زور بلند شدم و رفتم پائین و لباسم رو عوض کردم و برگشتم بالا. کاوه راست میگفت. خودم هم دلش رو نداشتم که با خودم خلوت کنم! تنهایی زجرم می داد!
چند دقیقه بعد چهار تایی با ماشین کاوه راه افتادیم و نیم ساعت بعد به نمایشگاه رسیدیم.وقتی وارد شدیم چشم کاوه که به تابلو ها افتاد، گفت: ))
این ور خونه عکس بابامونه! اون ور خونه عکس ننه مون! عکس ننه بابام از در ودیوار خونه داره می ره بالا!
به به! جان من هادی نگاه کن! این یکی تابلو رو ببین! اونقدر این خانم این چراغ رو طبیعی کشیده که بجون تو حس می کنم نورش داره می افته تو چشم من! آفرین به این نقاشی! مرحبا!
((آروم در گوشش گفتم: ))
- کاوه چرا دهاتی بازی در می آری؟! اون تابلو نیست که! آینه س! چراغ روبرو عکس ش افتاده توش!
((فریبا و بیتا خندیدن))
کاوه – پس چرا اینو اینجا کوبیدن به دیوار؟
- اینجا راهروئه! نمایشگاه از اونجا شروع می شه.
((رفتیم جلوتر و به تابلوها رسیدیم.))
کاوه – این یکی که دیگه آینه نیست؟
((بیتا با خنده گفت: ))
- نخیر. این یکی نقّاشی یه. من برم دوستم رو پیدا کنم و بیارمش اینجا. دلم میخواد با همه تون آشنا بشه.
((اینو گفت و رفت. موندیم ما سه نفر جلوی یه تابلو.))
کاوه – اما بد نقاشی نمی کنه ها! این تابلوش خیلی قشنگه!
- مثل اون تابلو قبلی؟!
کاوه – نه جان تو. رنگ ها رو نگاه کن! ببین چقدر شاد و زنده س!
- تواصلاً از نقاشی چی می دونی؟
کاوه – منو اینطوری نگاه نکن هادی خان! بچه که بودم تو این دفتر شطرنجی ها نقاشی می کشیدیم مثل ماه! گربه می کشیدم، جوجه می کشیدم، گل می کشیدم. تازه من تو بچه گیم کسوف رو پیش بینی کرده بودم!
یه بار تونقاشی م خورشید رو با ماژیک سیاه کشیدم!
- بسه کاوه . یکی می شنوه آبرومون می ره!
کاوه – نه تونگاه کن! همین تابلو رو ببین! این سبزه ها و درخت ها و رود خونه نشون دهندۀ چیه؟ این دیوار پشت درخت ها می خواد چی رو بگه؟
- خب برداشتها فرق می کنه. اما باید دید که ایده خود نقاش چی بوده.
کاوه – این که دیگه معلومه! درخت و سبزه و رود و گل نشونۀ زندگی یه! اون دیوار پشت هم می خواد بگه که اینجا یه باغ بزرگه.
کُل تابلو منظره بهار رو نشون می ده. بهار همنشونه شروع زندگی یه و آزادی و شادی و خوشی. این نقاشی آدم رو یاد سیزده بدر می اندازه که از شهر می رن بیرون و تو این باغ ها سبزه گره می زنن ولب رود خونه می شینن و با خانواده چایی می خورن و ناهاری خلاصه زندگی می کنن! رود خونه ش هم یه نماد از جاری یودنه! مثل خون تورگ! زنده وسرحال!
- آفرین! چه شاعرانه!
((تو همین، موقع، بیتا با یه دختر خانم سبزه رو و با نمک برگشت پیش ما.
با هم آشنا شدیم. اسمش گلناز بود. خوش آمد گفت و تشکر کرد که به دیدن تابلوهاش اومدیم.))
کاوه – جداً بهتون تبریک میگم گلناز خانم.نقاشی هاتون بسیار زیباست.
گلناز – شما لطف دارین، خیلی ممنون.
کاوه – الان داشتیم با هم در مورد این تابلو صحبت می کردیم. خیلی قشنگه. خیلی هم راحت با مخاطب ارتباط برقرار می کنه! با آدم حرف می زنه این تابلو!
گلناز – خیلی ممنون!
کاوه – ببخشید، این تابلوها اسم هم دارن؟ یعنی وقتی شما یه نقاشی رو شروع می کنید، موقع کشیدنش به موضوع خاصّی فکر می کنید؟
گلناز – البته. تمام اینا اسم دارن و هر کدوم بیانگر یک حس خاص هستن! مثلاً همین تابلو که شما فرمودین.
اسمش رو گذاشتم اسارت!
می دونید؟ این نقاشی یه پایان رو نشون میده! یه اسارت رو!
تمام درخت ها و سبزه ها تو یه چهار دیواری محصورند و اسیر! حتی آب رود خونه می ره و می خوره به یه دیوار!
این نقاشی می خواد پوچی رو نشون بده! ((کاوه که همونطور زل زده بود به گلناز یه دفعه گفت: ))
- می ده! نشون می ده! از اون تع که من نگاه کردم، پوچی رو توش دیدم!
((من و فریبا خنده مون گرفته بود.))
کاوه – اصلاً آدم نگاهش که به این تابلو می افته، از زندگی سیر می شه! یعنی اینکه با خودش می گه، این زندگی یه که ما می کنیم؟! همه ش پوچه! اسارته!
گلناز – مثلاً این یکی رو نگاه کنید (( رفتیم جلوی تابلو بعدی. تصویر کویر بود تو شب. همه جاش تقریباً سیاه بود.))
گلناز – ببینید! این نقاشی امید رو نشون می ده.
(( کاوه چشمهاش گرد شده بود. رفته بود جلو و هی تابلو رو نگاه می کرد و سرش رو تکون می داد.))
گلناز – شما خودتون بگید! آدم وقتی شب رو می بینه، بلافاصله یاد چی می افته؟
کاوه – رختخواب!
- کاوه!!
کاوه – بجان تو دروغ نمی گم! من تا شب می شه یاد رختخوابم می افتم!
گلناز – اتفاقاً درست می گن! رختخواب وسیله خوابه، خواب شب هم بعدش صبحه! شب همیشه نوید صبح بوده!
(( کاوه که از قیافش معلوم بود از این یکی هم چیزی نفهمیده گفت: ))
واقعاً دستتون درد نکنه! عالیه! من که وقتی بهش نگاه می کنم دلم می خواد دوباره متولد بشم! به به به این شب ! این یکی در عین زیبایی، حرفش رو هم رک زده!
((بعدش برگشت یه نگاهی به ما کرد. من و فریبا داشتیم از خنده می ترکیدیم. کور شده خودش اصلاً خنده ش نمی گرفت. رفته بود جلو تابلو و دولا شده بود ونگاه می کرد.))
کاوه – خدا حفظ تون کنه! به به! یه شب کشیدن، سه تا کتاب معنی توشه! ما اگه می خواستیم این چیزها که تو این تابلوئه بگیم، باید پنج تا جزوه می نوشتیم تا حرف مون رو بزنیم! مرحبا به اون قلم مو!
(( بعد برگشت و به من گفت: ))
- هادی! شب و ببین! مثل زغال می مونه! از بس واقعی کشیدن، آدم جلو پاش رو نمی بینه! به به ! تو خیابون که دیگه نمی شه شب رو دید، همه جا چراغه و روشن!
شب رو می خوای ببینی، این تابلو رو نگاه کن! تاریک تاریک، مثل دل سیاه شیطون! فقط ببخشید، این کلاغه چیه اینجا؟ اون گوشه تابلو تو تاریکی؟
گلناز – کلاغ نیست، یه پرستوئه! داره به طرف صبح پرواز می کنه!
کاوه – کور شم، حواسم نبود! به به، چه ایده ای! چقدر طبیعی! چه پروازی؟! چه بالی! وامونده عین فانتوم داره پرواز می کنه! واقعاً دست مریزاد!
گلناز – بیتا جون، حالا که ایشون از این دو تا تابلو خیلی خوششون اومده تو ترتیب ش رو براشون بده که این دو تا مال ایشون باشه.
(( کاوه که هول شده بود گفت: ))
- اختیار دارین خانم! من جسارت نمی کنم. حیفه این همه بازید کننده از دیدن این دو تا اثر زیبا محروم بشن!
گلناز – نه، مسئله ای نیست. شما بعد از نمایشگاه اون ها رو تحویل می گیرید. فقط ما زیرشون می نویسیم که این دو تا فروش رفتن!
خب با اجازه تون من دیگه کی رم که به بقیه برسم.
کاوه – خواهش می کنم. بفرمائید!
(( گلناز رفت و کاوه هاج و واج مونده بود. بعد از بیتا پرسید: ))
- ببخشید بیتا خانم، حالا قیمت اینا چنده؟
بیتا – قیمت اونطوری که نداره. شما هر مبلغ که بدین در واقع به عالم هنر کمک کردین.
(( من و فریبا که دیگه نمی تونستیم جلوی خودمون رو از خنده بگیریم، رفتیم سر تابلوی بعدی. کاوه همونطور واستاده بود و این دو تا تابلو رو نگاه می کرد!
یه خرده که گذشت اومد پیش ما و آروم به من گفت: ))
- عجب غلطی کردم که از تابلوهاش تعریف کردم ها! حالا چقدر باید پول بدم؟
- بده دیگه! تابلوی اسارت و امیده! هر چی بدی جای دوری نمی ره! در واقع به اسرا و نا امیدها کمک کردی! اون دنیا پات نوشته می شه!
(( کاوه دوباره برگشت جلوی اون تابلو و مات بهشون نگاه می کرد.))
بیتا – هادی، انگار کاوه خان خیلی از این دو تا نقاشی خوششون اومده!
(( من و فریبا زدیم زیر خنده))
- آره آره! الآن در گوش من می گفت قیمتشون هر چقدر باشه می ارزه!
(( خلاصه شروع کردیم به تماشای بقیه تابلو ها اما کاوه دیگه یه کلمه هم حرف نزد. وقتی می خواستیم بریم، کاوه رفت که پول تابلوها رو بده. تا برگشت گفت: ))
- نقره داغ شدم! صد تومن ازم گرفتن! خیر نبینی دختر! آتیش به عمرت بگیره!
- مفته بخدا! کلّی اسیر رو آزاد کردی و این همه امید رو خریدی چند؟ صد هزار تومن! مردم برای یه مثقال امید، میلیون میلیون پول خرج می کنن!
حالا بگو ببینم، بازم نظرت اینه که اون نقاشی یه سیزده بدره!
کاوه – آره جان تو! مثل اینه که مردم اومدن تو یه باغ و سیزده شون رو بدر کردن و رفتن و یه عالمه آت و آشغال و پوست هندوونه ریختن زمین!
- تعریف کردن این چیزها رو هم داره دیگه!
کاوه – لال شه این زبونم! لامسّب امون نداد حداقل بگم که از یکی ش خوشم اومده که کمتر پول بدم! چه بلا گرفته ای بود این گلناز خانم!
- آتیش ها تو سوزوندی کاوه؟ حالا بیا بریم دیگه!
کاوه – آره سوزوندم، اما خودم هم سوختم!
(( وقتی داشتیم از نمایشگاه بیرون می اومدیم، دو تا تابلوی رو بسته بندی شده دادن دست کاوه. از گلناز خانم خدا حافظی کردیم و اومدیم بیرون. تو خیابون که رسیدیم کاوه گفت: ))
- اسم این دو تا چی بود؟
- امید و اسارت.
((کاوه یکی از تابلوها رو داد دست من و گفت: ))
- بیا هادی. امید رو تو ببر، اسارت رو خودم می آرم! دستش رو بگیر نیفته تو جوب آب! اصلاً نمی خواد! امید شیطونه یه دفعه می پره وسط خیابون می ره زیر ماشین! امید رو خودم می آرم، تو بیا اسارت رو ببر! سر براه تره!
((فریبا مرده بود از خنده .))
- زشته کاوه! بیتا می شنوه!
کاوه – اون که فعلاً داره خداحافظی می کنه.
فریبا – مگه قرار نبود این تابلو رو بعد از نمایشگاه بدن؟
کاوه – گلناز خانم ترسیدن پشیمون بشم و بیام پولم رو پس بگیرم!
((بعد یه نگاهی به تابلوها کرد و با یه حالت غمگین گفت: ))
- حالا من این دو تا بچه رو بی مادر چطوری بزرگ کنم؟!
((بیتا هم اومد و چهار تایی رفتیم طرف ماشین کاوه سوار شدیم و حرکت کردیم.))
بیتا – اصلاً فکر نمی کردم که کاوه خان اهل هنر باشن.
کاوه – هستم بیتا خانم! اصلاً ما خانوادگی اهل ذوق و هنریم! پارسال بود که بابام یه لنگه جوراب میکل آنژ رو تویه حراجی خرید سه میلیون تومن! تازه کش ش هم در رفته بود!
(( همه خندیدم و کاوه آروم به من گفت: ))
- این بیتا خانم، حالا هی هندوونه زیر بغل من می ذاره!
بیتا – اتفاقاً تا چند روز دیگه، یکی از دوستهای دیگه م نمایشگاه ظروف سفالی داره. کاوه خان حتماً خیلی خوششون می آد.
کاوه – من به گور پدرم می خندم! ظروف سفالی می خوام چیکار؟ مگه سمساری وا کردم؟! همون ظروف ملامین جاهاز مامانم از سرم زیاده! من امید و اسارت رو که زائیدم بزرگ کنم شاهکار کردم!
بیتا – نکنه پشیمون شدین که این تابلوها رو خریدیدن؟
کاوه – پشیمون شدم؟ تازه می خواستم فردا صبح خودم تنهایی بیام و یه دل سیر بقیۀ تابلو ها رو نگاه کنم! شاید اصلاً تمام نقاشی ها رو خودم خریدم!
بیتا – پس چرا زود از نمایشگاه اومیدن بیرون؟ اونجا تا یه ساعت دیگه م باز بود! می خواهین برگردیم؟
کاوه – غلط کردم! خیلی ممنون! خودم بعداً تنهایی می رم. حالا گرسنه مونه. با شیکم خالی که نمی شه مفهوم هنر رو فهمید!
می خوام ببرمتون یه جایی که هنر هشتم رو بهتون نشون بدم!
بیتا – هنر هشتم چیه؟
کاوه – یه مغازه جیگرکی اینجاها هست که یارو صاحبش، جیگر می بّره با چاقو اندازه یه تار مو آدمیزاد! بعد همچین به سیخ می کشه که انگار این جیگر رو با لیزر سوراخ کردن! باور کنین ژاپنی ها با تمام تکنولوژی شون نمی تونن این طوری این جیگر نازک رو به سیخ بکشن!
بیتا – اتفاقاً همین گلناز یه روز خونه شون گوسفند کشته بودن. جگر درست کرده بود چقدر عالی! اونم خوب جیگر به سیخ می کشه!
کاوه – بله بله! امشب متوجه شدم. جیگر من یکی رو که خوب به سیخ کشید! دو تا سیخ کرد تو جیگر من! سیخی پنجاه هزار تومن!
(( این دفعه خودش هم خنده ش گرفت. خلاصه چهارتایی شام رو یه جا خوردیم و بر گشتیم خونه. بیتا خداحافظی کرد و با ماشین رفت و فریبا هم خداحافظی کرد و رفت بالا. موندیم من و کاوه.))
- می آی پیش من؟
کاوه – آره یه ساعتی هستم بعد می رم.
((دوتایی رفتیم تو. بخاری رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش))
کاوه – تو حالت خوبه؟
- ای، بد نیستم.
کاوه - واسه سرگرمی شما، امشب صد هزار تومن پیاده شدم!
- کاوه، تو چرا اینقدر خودت رو معذّب می کنی؟
((نشست و یه نگاهی به من کرد و گفت: ))
کاوه – اولاً که رفیقتم و از غصّه خوردنت، غصّه می خورم. بعدش هم تو این جریان خودم رو مسئوول می دونم.
- تقیصر تو نبوده که. این چیزها باید اتفاق می افتاد. ناراضی نیستم. شاید اینطوری بهتر باشه. حداقل می دونم کسی رو که دوستش دارم راحته و این جوری دلش می خواد.
کاوه – هادی بخدا من نیّتم خیر بود. دلم می خواست تو سر و سامون بگیری. ولی چه می دونستم اینطوری می شه! خدا منو مرگ بده که باعث همه اینا من بودم.
- خودت رو ناراحت نکن کاوه جون. از اولش هم من و فرنوش با هم جور نبودیم. من نمی تونستم اونو خوشبخت کنم. برای همین هم خودم رو کنار می کشیدم.
حالام طوری نشد. خیال می کنم همون روزهای اولّه و از سر راهش رفتم کنار! در واقع اگه همون دفعه که تو خیابون تنهاش گذاشتم و رفتم، دنبالم نمی اومد، همه چیز تموم شده بود. تو هم خودت رو ناراحت نکن.
کاوه – هنوز دوستش داری؟ با اینکه می دونی که ول ت کرده و رفته؟
- خیلی شدید! باور کن یکی از چیزهایی که الان آرومم می کنه اینه که می بینم راحت تونسته منو فراموش کنه! من برای دل خودم دوستش دارم.
نمی دونم می فهمی یا نه؟ عشق که زیاد بود دیگه این حرف ها معنی نداره!
کاوه – می فهمم! تو رو من می شناسم! از اون دل خبر دارم که چقدر پاک و بزرگه! اگه من جای تو بودم، طرف اط چشمم می افتاد و دیگه ازش بدم می اومد! خیلی عصبانی می شدم که اینطور گذاشته و رفته!
- فرنوش چیزی به من بدهکار نبود. تصمیم درستی گرفت. اما می دونی؟ هنوز نمی تونم باور کنم. برام خیلی عجیبه. یه دفعه! بی مقدمه بذتره و بره خارج!
دلم گواهی درست نمی ده! رفتنش رو باور نمی کنم! وجودش رو خیلی نزدیک حس می کنم!
کاوه – خب دنیا زیاد بزرگ نیست. هر لحظه دلش بخواد، چند ساعت بعد اینجاس.
- نه نه! متوجه نیستی. فرنوش به من خیلی نزدیکتر از این حرفهاس! حتی می خوام بهت بگم که تو همین اتاقه!
کاوه – بخاطر اینه که خیلی دوستش داری ولی بهتره که فراموشش کنی. باید تو هم مثل اون راه خودت رو بری.
- کاوه به نظر تو فریبا همه چیز رو به من گفته؟
کاوه – در چه مورد؟
- تلفن. تلفنی که فرنوش بهش زده.
کاوه – آزه لزومی نداره چیزی رو ازت پنهون کنه. نهایت کار همین بود که بهت گفت یعنی اینکه طرف نمی خواد چیزی در مورد تو بشنوه یا بدونه!
- نمی دونم والله چی بگم! فعلاً که من موندم و هزار تا خاطره!
کاوه – تو موندی و کلی پول نقد و یه خاطره! اونم خاطره کسی که بیادت بود و برات این پول را به ارث گذاشت! استاد ... رو می گم. بقیه دیگه زیاد اهمیت نداره. تو هم قضیه رو بزرگش نکن. یه دختری بوده و چند وقتی اومده تو زندگی ت و رفته. مگه کل قضا یا چند روز بود؟ فراموش کن دیگه.
- صحبت روز و ماه و سال نیست. مگه من چه مدت بود که استاد رو می شناختم که یه دفعه همچین کاری برام کرد؟! گاهی پیش می اد که دو نفر برای اولین بار همدیگرو می بینن اما انگار که یه عمر دنبال همدیگر می گشتن و تازه بهم رسیدن. دیگه این آشنایی صحبت روز و ماه و این حرفها توش نیست! حرف حرف یکی شدن و یکی بودنه! بگذریم. تو هم پاشو برو دیگه خسته ای.
کاوه – می خوای امشب پیش ت بمونم؟
- نه، برای چی؟ خوبم جان تو. برو!
((بلند شد و صورتم رو ماچ کرد و رفت. وقتی در رو پشتش بستم، تمام اتاقم بوی فرنوش رو گرفت! گردنبدی رو که یادگاری بهم داده بود و تو گردنم بود. لمس کردم. عشق فرنوش به من کم نشده بود! این حس خیلی قوی درونم رو پر می کرد!
رفتم سراغ نوارش. پاره شده بود. دستم که بهش خورد تمام قلبم رو عشقش گرفت. زود بازش کردم و اون قسمت نوار رو درست کردم. روش نوشته بود (( برای تو هادی)) گذاشتمش تو ضبط صوتی که برام خریده بود. چراغ رو خاموش کردم و ضبط رو روشن.
((هادی، اگر چه این آهنگ در مقابل عشقم به تو خیلی کمه، اما با عشق برای تو ساختم دوستت دارم، برای همیشه.))
ادامه دارد