((چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه روديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.))
- اينجا كجاست؟
كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!
- خب؟
كاوه – هيچي ديگه! كسائي رو كه مي ميرن، اول مي آرن اينجا، درمون شون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!
- چرا اومديم اينجا؟! چي شده؟
كاوه – البته شما رو كه نياورديم، نعش تون رو با تخت روان آورديم!
((بعد جدي شد و گفت: ))
- بيچاره ضعف گرفته بودت! دير رسيده بودم الان زير دست مرده شور بودي!
- حالا كه حالم بهتره. پاشو. بايد برگردم خونه. لباس هام كجاست؟
كاوه – بگير بخواب! اين يه خرده جون رو با ضرب سرم كردم تو تن ت!
بدبخت داشتي مي مردي! از وسط راه اون دنيا برت گردوندم!
- من بايد برم خونه. ممكنه فرنوش بياد. اگه من نباشم خيلي بد مي شه
كاوه – اولاً كه فريبا خونه س، دوماً فرنوش هم جسد تو رو كه نمي خواد!
- پاشو كاوه. اگه منو دوست داري، پرستار رو صدا كن اين چيزهارو از تو دستم در بياره و گرنه همه رو خودم مي كشم بيرون ها!
كاوه – قربونت برم، اينطوري كه نمي شه. بايد دكتر اجازه بده. حالت هنوز درست سرجاش نيومده. آخه يه خرده فكر خودت باش. اين چه برنامه اي كه واسه خودت درست كردي؟! سه چهار روزه كه تپيدي تو اون اتاق گشنه و تشنه! آخرش هم اينجوري بايد برسونمت بيمارستان.
دنيا كه به آخر نرسيده! فرنوش يه چند وقت رفته كه فكر كنه. به اميد خدا بر مي گرده و همه چيز درست مي شه. آخه تو كه نبايد بخاطر يه همچين موضوعي خودت رو از بين ببري!
- برو پرستار رو صدا كن كاوه.دلم داره مثل سير و سركه مي جوشه.
كاوه – بازم كه داري حرف خودت رو مي زني!
- تو نمي فهمي من چي مي گم. اگه فرنوش برنگرده. همه چيزم رو باختم. فرنوش دنياي منه.
فرنوش تمام خلاء زندگي منو پر كرد.
كاوه من بهت نگفته بودم. از روز اولي كه ديده بودمش؟، دلم رو بهش دادم.
حالا ديگه جونم به جونش بسته س. چه جوري بهت بگم؟! اگه تمام چيزهاي دنيا يه طرف باشه و فرنوش يه طرف، من فرنوش رو انتخاب مي كنم!
حالا ديگه پاشو برو اجازه مرخصي م رو از دكتر بگير. لباسهام رو هم بيار. پاشو ديگه دير مي شه.
كاوه – نمي دونم چي بگم. ولي از ديروز تا حالا مرديم و زنده شديم تا تو چشم باز كردي. حالا دوباره مي خواي برگردي تو اون اتاق، روز از نو روزي از نو!
ديروز كليد ساز آوردم در رو واز كرده! هر چي در مي زديم كه وا نمي كردي!
- داري چي مي گي كاوه؟! من دارم همه چيزم رو از دست مي دم! آدمي كه هميشه تو ذهني به تموم خواسته هاش زده، آدمي كه تا حالا دستش از همه جا و همه چيز كوتاه بوده، آدمي كه كم كم باور كرده بود كه تو اين دنيا هيچ حقي از هيچ چيز نداره، يه دفعه مي بينه كه يه دختر، خانم، مهربون، قشنگ، دختري كه گنده گنده هاش آرزوشو دارن و گيرشون نمي آد، يه دفعه بطرفش مي آد و بين اين همه جوون پولدار اون رو انتخاب مي كنه و دستش رو مي گيره و از اين همه بدبختي و تنهايي نجات مي ده، بعد بخاطر هوس يه مادر، چي بگم؟! هوس باز همه اميد و زندگي و هستي ش رو كه به اين دختر بسته بوده، يه دفعه از دست مي ده، ديگه زنده بودن يا نبودن براش فرقي نداره.
واسه فرنوش هيچ چيز مهم نبود. نه نداري من، نه بي كسي من، نه تنهايي من! هيچ كدوم براش اهميت نداشت.
دلم از اين مي سوزه كه نتونستم باهاش حرف بزنم. يه تيكه كاغذ، همه چيز رو تموم كرد! من بعد از فرنوش هيچي نمي خوام.
حالا بلند شو برو تا اون رو سگم بالا نيومده، لباس هام رو بيار.
((اينو گفتم و با آن يكي دستم، دو تا سرم رو محكم از دست ديگه م كشيدم بيرون كه خون از دستهام وا شد و ريخت روي تخت.))
كاوه – چيكار مي كني ديوونه؟!! رگ دستت پاره مي شه ! تو ديگه چه كّله خري هستي؟!
((پريد بيرون و يه دقيقه بعد با يه پرستار برگشت تو اتاق.))
* * *
((يه ساعت بعد خونه بوديم با دست پانسمان شده و يه مشت قرص ويتامين و از اين جور چيزها. طفلك فريبا، اتاقم رو تميز و مرتب كرده بود.
جاي منو گوشه اتاق انداخته بود كه بخوابم.
تو تمام تنم احساس ضعف مي كردم و تو قلبم احساس پوچي و بيهودگي!
فريبا كه انتظار اومدن ما رو نداشت، وقتي جريان رو از كاوه شنيد خيلي ناراحت شد اما به من حق داد. وقتي لباسهام رو عوض كردم، اومد تو اتاق و گفت: ))
- هادي خان تشريف مي آوردينبالا. شما فعلاً احتياج دارين كه يه نفر پيش تون باشه.
منم مثل خواهرتون، چه فرقي مي كنه؟!
- خيلي ممنون فريبا خانم. خدا از خواهري كم تون نكنه اما دلم اينجاست. تو اين اتاق! نمي دونم متوجه مي شين، يا نه، اما بايد اينجا باشم.
كاوه – الهي درد و بلاي تو رفيق بخوره تو كاسه سر من! آخه بگو ببينم اينجا با يه طبقه بالاتر چه فرقي مي كنه؟ فرنوش اگه بياد و ببينه اينجا نيستي، خب زنگ بالا رو مي زنه!
- كاوه جون اصرار نكن. اگه مي خواي من راحت باشم، بذار همين جا بمونم.
((طفلك كاوه هم از سر ناچاري ديگه چيزي نگفت: ))
فريبا – من برم بالا يه سوپي، چيزي درست كنم.
كاوه – دستتون درد نكنه. اين پسر. اين پسر بايد تقويت بشه. خودش كه انگار نه انگار تو اين دنياس!
((نگاهش نكردم. وقتي فريبا خواست بره بيرون، برگشت و گفت: ))
- راستي كاوه خان. شما كه نبودين، يه دختر خانم اومده بودن اينجا. گفتن ژاله، دختر خاله نون هستن.
كاوه – ژاله؟ اينجا اومده چيكار؟
فريبا – گويا با شما كار مهمي داشته. آدرس اينجا رو مادرتون بهشون دادن. گويا نتونستن با موبايل تون تماس بگيرن.
((كاوه موبايلش رو در آورد و شماره گرفت.))
- الو ، ژاله. سلام. خوبي؟
- قربانت. خاله چطوره؟ طوري شده ژاله؟
- نه، بيرونم. چطور مگه؟
- خب، بگو، انگار خاموش بوده زنگ نزده.
- نه، خبري ندارم. چند روزه كه بي خبرم.
- خوش خبر باشي، بگو ديگه!
- چي !!!
- كي !!! كي به تو گفت ؟!!!
(( در اتاق رو واز كرد ورفت بيرون. فريبا هم دنبالش رفت. يه ربع، بيست دقيقه بعد كاوه تنهايي برگشت تو اتاق.))
- چي شده كاوه؟ چرا چشمات سرخه؟ طوري شده؟
كاوه – چيزي نيست.
- يعني چي؟ پس چرا ناراحتي؟ ژاله چي گفت مگه؟
كاوه – تو حالت خوب نيست. بگم ناراحت مي شي.
- از اين حال كه هستم، بدتر نمي شم. نترس بگو. بگو دلم شور مي زنه
كاوه – چيزي كه به تو مربوط باشه، نيست.
- كاوه جون، من اعصاب ندارم. رعشه تو تمام جونم افتاده ! بگو ديگه!
كاوه – پدر ژاله فوت كرده بابا ! به تو چه ارتباطي داره؟
- اِ ! چطور ؟ كي ؟
كاوه – سكته كرده. ديشب.
- خدا رحمتش كنه. مي خواي راه بيفتيم بريم خونه شون؟ شايد كاري چيزي داشته باشن.
كاوه – هيچكس هم نه، تو بري با اين حال و روزت، كارهاشون رو روبراه كني!
- چطور يه دفعه اينقدر دلم شور افتاده؟! انگار يكي داره تو دلم رخت مي شوره!
كاوه – چيزي نيست. مال ضعفي يه كه داري. يه چيزي مقّوي بخوري، درست مي شه.
- تو چرا وسط تلفن از اتاق رفتي بيرون؟
كاوه – وامونده اين موبايل، بعضي جاها كار نمي كنه. نقطه كور داره.
- حالا چيكار مي خواي بكني؟
كاوه – تا فريبا ناهار رو درست كنه، من يه سر مي رم پيش ژاله . ببينم كاري ندارن.
- آره برو. از طرف منم تسليت بگو. اگه كاري بود كه از دست من بر مي اومد. خبرم كن.
كاوه – تو فعلاً استراحت كن. غذات رو هم خوب بخور تا من برگردم.
* * *
(( نزديك ظهر كاوه برگشت. نشته بودم و به گردنبندي كه فرنوش بهم يادگاري داده بود نگاه مي كردم.))
كاوه – سلام. چيزي خوردي؟
- چي شد؟ چطور بودن ژاله اينا؟ خيلي ناراحت بودن؟ چيكار مي كردن؟
كاوه – نه. من كه رسيدم ديدم همه شون نوار گذاشتن دارن مي رقصن! بعدش هم قرار شد شب همگي برن شهر بازي!
((يه آن مات نگاهش كردم.))
كاوه – خب ناراحت بودن ديگه ! داشتن گريه مي كردن. چه سوالي يه مي كني! ناهار خوردي؟
- نه اشتها ندارم
كاوه – فريبا نيومده پائين؟
- نه مزاحمش نشو. اونم كار داره ديگه.
كاوه – اون چيه تو دستت؟
- يادگاري. يادگاري فرنوش.
كاوه – برم ببينم چرا برات ناهار نياورده.
((اينو گفت و رفت. يه ربع بعد با يه سيني غذا برگشت پائين و گفت: ))
- فريبا عذر خواهي كرد و گفت چون سرش درد مي كنه نمي آد پائين!
- چي شده؟ چرا سرش درد مي كنه؟
كاوه – والله هنوز به درستي علّت سر درد رو نتونستن پيدا كنن. بعضي از محقّقين عقيده دارن كه يكي از علل سر درد، غظلت خون مي تونه باشه. بعضي از دانشمندان ريشه سر درد رو مسايل عصبي مي دونن. بعضي از پزشك ها معتقدند كه سر دردهاي پي در پي وجود يه تومور در مغز رو نشون مي ده. در علم پزشكي ثابت شده كه ...
- اين چرت و پرت ها چيه مي گي؟! فريبا چه شه؟؟!
كاوه – نظر شخصي من اينه كه يه آسرين بخوره و بخوابه. بهتر از اينه كه دنبال ريشه هاي سر درد بگرده! حالا بيا اين سوپ رو بخور، ايشا الله درس ت كه تموم شد خودت علل سر درد رو ياد مي گيري! مرغش رو هم بايد بخوري كه جون بگيري.
- خودم بلدم. يكي از علت هاش اينه كه آدم با تو حرف بزنه!
((به اصرار كاوه يه خرده سوپ خوردم. چند تا لقمه كه كاوه گرفته بود. بزور از گلو دادم پائين.))
كاوه – آفرين پسر خوب! اين مرغ و كه خوردي، مادر همون تخم مرغ هاست كه مي خوري! اگه يه خروس هم گير بياري و بخوري، يه خونواده كامل رو خوردي!
- حوصله خنديدن ندارم، اينقدر حرف نزن.
بگو ببينم چطور يه دفعه شوهر خاله ات مرد؟ اون كه مشكلي نداشت! چند سالش بود؟
كاوه – شصت و چهار پنج سالش بود بيچاره!گويا چند وقت پيش عاشق يه دختر 18 ساله مي شه. دختره يه روز مي ذاره مي ره. اونم شبونه سكته مي كنه!
- خفه شي ايشاالله كه هر چي مي كشم از دست تو مي كشم!
كاوه – خيلي ناراحت شدي كه شوهر خاله م مرده؟ كاشكي تو زنده بودنش اين محبت رونشون مي دادي كه حداقل خودش بفهمه و يه خونه اي، ماشين ، چيزي به نامت كنه! شوهر خاله منه، توناراحت شدي كه مرده؟! خاله م عين خيالش نيست!
- من واسه اون ناراحت نيستم، يعني هستم. بالاخره يه انسان بوده كه مرده!
كاوه – بالاخره ناراحتي يا نه؟ تازه، زياد هم انسان نبود! جووني هاش دست بزن داشته! خاله م رو هر شب كتك مي زده! اصلاً خوب شد مُرد! بچه كه بودم، يه بار منو دعوا كرد!
- دلم براي اين فريبا مي سوزه كه پس فردا كه زن تو شده، بايد چه معجوني رو تحمل بكنه!
كاوه – خيلي غير قابل تحملّم؟ از نظر پزشكي ...
- مرده شور تو و نظريات پزشكي تو رو ببره! پاشو بريم يه سر به آقاي هدايت بزنيم. چند روزه ازش بيخبرم. دفعه آخر كه ديدمش. حال و روز خوبي نداشت.
((بلند شديم و با ماشين كاوه به خونه آقاي هدايت رفتيم! اما هر چي در زديم كسي جواب نداد.))
- ديدي كاوه بيخودي دلم شور نمي زد! حتماً يه اتفاقي براي بدبخت افتاده.
كاوه – بابا تو چرا اينقدر فكرت به راه هاي بد مي ره؟ شايد رفته نون بخره. ده دقيقه يه ربع ديگه بر مي گرده.
- گوش كن كاوه! طلا پشت در اومده. ببين داره صدا مي كنه!
كاوه – خب گوش كن ببين چي مي گه! بپرس آقاي هدايت حالش چطوره؟! ازش سوال كن كجا رفته؟!
- حقا كه آقا گاوه اي ! اين حيوون وقتي ناله مي كنه. حتماً اتفّاقي واسه آقاي هدايت افتاده!
كاوه – برو كنار تا من بهت بگم.
((منو كنار زد و خودش اومد جلو در، جاي من و گفت: ))
- خانم طلا! سلام، روز بخير! من دكتر واتسون معاون كارآگاه شرلوك هلمز هستم. آقاي هلمز ميل دارن بدونن كه آقاي هدايت اين وقت روز كجا هستن!
خواهش مي كنم به اين سوال پاسخ روشني بدين!
((هولش دادم كنار و گفتم: ))
- خيلي لوسي كاوه! حالا وقتي شوخي يه؟!
كاوه – تو چرا اينقدر بدبيني؟! بيا بريم اينجاها يه چيزي بخوريم. نيم ساعت ديگه برگرديم، آقاي هدايت هم اومده.
- يعني مي گي طوري نشده؟
كاوه – حالا چون شوهر خاله من سكته كرده، تمام پير مردهاي دنيا هم سكته كردن؟! بيا بريم يه شير موز بهت بدم شايد افاقه كنه و دلشوره ت از بين بره.
((سواره ماشين شديم و دو تا خيابون اون طرف تر، جلوي يه آبميوه فروشي واستاديم و رفتيم تو نشستيم و كاوه سفارش ابميوه داد وبعد گفت: ))
- مي دوني چي مي خواستم بهت بگم؟
((نگاهش كردم.))
كاوه – دختره بود همسايه ما اسمش سيما بود؟ همون كه روبروي خونه ما خونه شون بود؟
- نمي شناسم.
كاوه – چطور نمي شناسي؟ چشم و ابروي روشني داشت؟ تو ازش خوش ت اومده بودها؟!
((چپ چپ نگاهش كردم.))
كاوه – تو رو خدا اينجوري نگام نكن!اختيارم رو از دست مي دم! دلم ضعف مي ره!
- گم شو!
كاوه – چه طور يادت نمي آد؟! يه سال پيش كه ديده بوديش، آب از لب و لوچه ت راه افتاده بود!
- اولاً كه يادم نمي اد. ثانياً من اين دختر رو كه مي گي نديدم و ازش هم خوشم نيومده.
حالا منظورت چيه؟
كاوه – هيچي. مي خواستم بگم كه اونم از تو خوشش نيومده! يعني به ژاله ما گفته كه من از اين پسره هادي، خوشم نمي آد!
- آبميوه ت رو بخور بريم كه حوصله اين چرت و پرت هات رو ندارم.
كاوه – بشين بابا! بذار يه ساعت بگذره بعد بريم.
- پس دري وري نگو!
كاوه – جدي مي گم هادي! اين سيما رو تو ديدي. دختر قشنگيه. چند وقت پيش يه جوري به ژاله حالي كرده كه از تو خوشش مي آد! گفته اگه يه جووني با مشخصات تو بياد خواستگاريش، بهش نه نمي گن.
((جوابش رو ندادم.))
كاوه – تازه! مهسا فرهت بود تو دانشگاه؟ چند روز پيش كه رفته بودم سري به بچه ها بزنم، سراغت رو مي گرفت! از من مي پرسيد كه هادي ازدواج كرده يا نه.
- پسر راه افتادي دوره واسه من جفت پيدا كني؟!
كاوه – چيكار كنم؟ آدم ترشيده رو بايد يه جوري به ناف يكي ببينديم بره ديگه! حالا سيما نشد، مهسا! مهسا نشده زهره! زهره نشد هستي! هستي نشد عزرائيل!
((ساعتم رو نگاه كردم.))
كاوه – هادي جّدي، نظرت چيه؟ يعني مهسا رو كه ديگه ديدي؟
- كاوه خري يا خودت رو به خريت مي زني؟!
كاوه – خر نيستم، خودم رو به خريت مي زنم!
- پاشو بريم ديگه.
كاوه – زوده بابا يه خرده دندون رو جيگر بذار!
- آخه دلم خيلي شور مي رنه!
كاوه – ببين هادي، مي خوام باهات حرف بزنم.
- من حوصله ندارم كاوه.
كاوه – يعني چي؟! مگه مي خواي كوه بكني؟! تو فقط گوش كن ببين چي مي گم. از دستت ناراحت مي شم ها!
- به درك!
كاوه – حالا گوش مي دي ببيني چي مي گم؟
- بفرمائيد!
كاوه – مي گم هادي، با اين برنامه كه بين تو و مادر فرنوش پيش اومده، به نظر تو بازم صلاح هست كه با فرنوش ازدواج كني؟ يعني فكر نمي كني كه فرنوش كار درستي كرده كه ول كرده و رفته؟ فكر نمي كني كه پس فردا كه با هم ازدواج كردين، ديگه تو نمي توني توروي مادرش نگاه كني؟
- مگه من چيكار كردم كه نتونم تو روي مادرش نگاه كنم؟!
كاوه – منظورم رو بد گفتم. يعني اون نمي تونه تو چشماي تو نگاه كنه. تازه فرنوش هم هيچوقت اين موضوع يادش نمي ره. حالا كه جريان علني شده، فرنوش بيچاره با چه رويي بياد و زن تو بشه؟! اصلاً ديگه رغبت مي كنه بگه يه همچين زني مادر شه؟! اگه اين برنامه به گوش پدرش برسه چي؟ مي دوني چه خر تو خري مي شه؟!
- اينا رو براي چي مي گي كاوه؟! فعلاً كه فرنوش گذاشته رفته و خبري ازش نيست. منم كه كاري از دستم بر نمي آد. سرم به زندگي يه خودم گرمه. تموم شد رفت پي كارش!
كاوه – آهان! منم همين رو مي گم! مي گم اگه فكر فرنوش رو از سرت بيرون كني، بهتره. با اين جريان كه پيش اومده ، این ازدواج صورت نگیره به صلاحه هر دو تونه.
- کاوه کلافه م کردی! پاشو یه ساعت شد. بریم سراغ هدایت. پاشو. یادت رفته تا چند روز پیش چی می گفتی؟ حالا داری چی می گی؟ این نون رو تو توی دامن من گذاشتی! من داشتم مثل آدم زندگی مو می کردم. اومدی و منو ورداشتی بردی در خونه فرنوش که اون جریان تصادف پیش اومد! یادت رفته؟
حالا نشستی برام داستان تعریف می کنی!
کاوه – من چه می دونستم که ننه ش می شنگه!
- حواست به حرف زدنت باشه کاوه!
کاوه – ببخشید! من چه میدونستم که خانم ستایش دلی داره زیبا به طراوت شکوفه های بهاری و گرمی یه استکان آبجوش!
چه می دونستم سر و گوششون مثل موج دریا، تا تو رو می بینه به تلاطم در می آد، یعنی می جنبه!
- می شه کاوه جون لال بشی و بلند شیم بریم؟
((پول آبمیوه رو دادم و راه افتادیم. چند دقیقه بعد رسیدیم به خونه آقای هدایت. پیاده شدیم و در زدیم. بازم خبری نشد. چند بار محکم در زدیم.))
- دیدی حالا کاوه خان؟ پس کجاست آقای هدایت؟
کاوه – چه می دونم بابا؟ مگه دست من سپرده بودیش؟!
((دوباره صدای طلا اومد. این دفعه علاوه بر ناله، خودش رو هم می زد به در خونه!))
- ببین این حیوون چیکار داره می کمه؟!
کاوه – انگار راست می گی! حالا چیکار کنیم؟
- برو کنار ببینم.
کاوه – می خوای از در خونه مردم بری بالا؟! یه نفر برسه اینجا نمی گه اینا اومدن دزدی؟ اِ ... ! حداقل بذار من برم بالا! چه جونی داری تو! پناه بر خدا، دو ساعت نیست از بیمارستان مرخص شدی!
(( اومدم کنار. کاوه از در رفت بالا و پرید تو باغ و در رو واز کرد. تا من رفتم تو، طلا زبون بسته اومد تو بغل من و بعد تند به طرف ساختمون حرکت کرد.
دیگه دلم کاملاً گواهی داد که یه اتفاقی بدی افتاده.
تا وارد ساختمون شدیم. بوی بدی به شاممون خورد! به طرف اتاق هدایت رفتیم. بو شدیدتر شد. حیف! کار از کار گذشته بود!
بیچاره پیر مرد، وسط اتاق رو به قبله دراز کشیده بود و یه ملافه انداخته بود روی خودش و تا سینه ش کشیده بود بالا. بالش رو هم از زیر سرش برداشته بود.
چشمهاش بسته بود و چهره ش می خندید! مثل این بود که داره یه خواب خوب می بینه! طلا اومد پائین پای آقای هدایت نشست و پوزه ش رو گذاشت روی پای هدایت. کاوه اومد جلو و دست هدایت رو گرفت و برگشت به من نگاه کرد و یه سری تکون داد. بعد بلند شد و پنجره ها رو واز کرد.
هوای اتاق عوض شد.
برگشتم به دیوار که نقاشی صورت بیدار بهش بود نگاه کردم.
جای تابلو خالی بود اما رو طاقچه یه پاکت بود روش نوشته بود. خدمت پسرم هادی. اومدم نشستم بالای سر آقای هدایت تو صورتش نگاه کردم. انگار به آرزوش رسیده بود.
خودش رو برای مردن آماده کرده بود. دستی به موهای سفیدش کشیدم که مثل برف بود. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم.
- رفتی استاد؟! راحت شدی؟! رفتی دیدن بیدار و علی؟!
((زدم زیر گریه: ))
- بالاخره بدبختی ها و سختی هات تموم شد!
بخواب پدر. ببخش که بلد نیستم ساز بزنم و گرنه آخرین قصه رو برات می گفتم! پدر تازه می خواستم من برات قصه بگم. تازه می خواستم من برات درد و دل کنم. قصه زندگیم رو برات بگم.
اومده بودم بگم چطور فرنوشم منو گذاشته و رفته. اومده بودم بگم که چقدر غصّه تو دلم تلنبار شده.
قصه زندگی تو گفتی و رفتی؟ طاقت غم های منو نداشتی؟ باشه، عیبی نداره من یه عمره که لال بودم، بازم لال می شم. ولی این رسمش نبود استاد! این رسمش نبود که منو یه دفعه تنها بذاری و بری!
اومده بودم پیشت که از دست این روزگار شکوه کنم. قرار نبود که من گریه کنم. اما این اشک ها رو برای شما می ریزم استاد. برای زندگی یه از دست رفته ت. برای تنهایی ت، ببخش که نتونستم بهت سر بزنم. بخدا گرفتار بودم استاد. بخدا استاد هر بار که می اومدم پیشت، دلم می خواست که بغلت کنم و زار زار گریه کنم. اما چه کنم که شرم، مانعم می شد. خدا حافظ پدر، راحت بخواب!
((سرم رو گذاشتم رو سینه ش و تلخ گریه کردم.))
کاوه – بلند شو هادی. خوب نیست بالا سر مرده گریه کنی. بلند شو کار داریم. باید برنامه هاش رو جور کنیم. بلند شو دیگه! حالا حال خودت هم دوباره بد می شه!
((بزور بلندم کرد. دولا شدم و صورت هدایت رو ماچ کردم.))
کاوه – برو یه آبی به سر و صورتت بزن و بیا تا من یه زنگ به اورژانس تهران بزنم.
((کاوه موبایلش رو در آورد و منم رفتم بیرون و صورتم رو شستم. وقتی برگشتم تازه یاد پاکت کنار آقای هدایت افتادم.
ملافه رو کشیدم رو صورت آقای هدایت و پاکت رو ورداشتم و وازش کردم.
هادی بابا جون، سلام!
((دوباره بعض گلوم رو گرفت.))
الان که این نامه رو برات می نویسم حال جسمیم خوب نیست اما روحم خوشحاله. احساس مُردن می کنم. واسه همین همخوشحالم.
فکر نکنم که آفتاب فردا رو ببینم به امید خدا البته، شاید خدا بخواد و به دیدن عزیزهام برم.
اگه اومدی ودیدی که من مُردم، برای خوشحال باش نه ناراحت.
در این مدت کوتاه که با تو آشنا شدم، عجیب بهت دل بستم. خودت می دونی چرا.
امشب خودم رو برای مُردن آماده کردم. آخرین بار آهنگی رو که بیدار و علی دوست داشتن، با سازم زدم و ساز و نقاشی بیدار و تمام عکس هام رو سوزوندم.
حال عجیبی دارم امشب، هر جا چشم می اندازم، یه لحظه صورت علی و بیدار رو می بینم. خدا کنه که وقت دیدار رسیده باشه.
من تو این دنیا هیچ فامیل و قوم و خویشی ندارم، فقط دلم برای این طلا زبون بسته نگرانه. اگه من طوریم شد این حیوون رو ببر و تو جنگلی جایی ولش کن. می مونه فقط تو.
تو همین پاکت یه وصیت نامه هست. نسخه دیگه ش پیش یه وکیله که اسم و آدرسش رو برات نوشتم. ثلث هر چی دارم رو واسه تو گذاشتم.
پسرم این دنیا و پول هاش و هر چی که توش بود. به من که وفا نکرده، امیدوارم برای تو اومد داشته باشه.
تکلیف بقیه اموالم رو هم معلوم کردم. بقیه ش رو بخشیدم که باهاش یه پرورشگاه حسابی بسازن.
امشب برگشتم و به زندگیم نگاه کردم. حالا، در لحظه مرگ می فهمم که زندگی ارزش هیچی رو نداره. بخدا قسم!
خواهشی که ازت دارم اینه که برام هیچ مراسمی نگیری.
دلم می خواد منم مثل بچه م علی به خاک سپرده بشم. یعنی کسی رو هم ندارم .
هادی، من از بچه گی آرزو داشتم که یه روزی پولدار بشم که شب ها سر گرسنه زمین نذارم. پولدار هم شدم اما، همیشه مثل ندارها زندگی کردم. نداری اون چیزهایی که آرزوش رو داشتم! نداری عشق!
امیدوارم تو خوب زندگی کنی. یه جایی واسه طلا پیدا کن و اونجا ولش کن که هزار کیلو طلای این دنیا به پای محبت این حیوون زبون بسته نمی رسه.
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم. ازت خداحافظی می کنم و تو رو به خدا می سپرم.
تا حالا مثل مُرده بودم، مثل یه زنده به گور! ولی احساس می کنم که اگه خدا بخواد. از امشب به بعد زنده می شم و آزاد.
خدا کنه بتونم اون دنیا زن و بچه م رو ببینم.
خدانگهدار پسرم.
((نامه که تموم شد. رفتم بالا سرش و دولا شدم و دوباره بوسیدمش و گفتم: ))
- خدا رحمتت کنه استاد!
((کاوه در حالیکه نامه رو از من می گرفت پرسید: ))
- چرا بهش می گی استاد؟
- برای اینکه استاد بود. استاد وفاداری! از وفا و مهر و محبتی که تو قلبش بود بگذریم، تا حالا اسم استاد ... رو نشنیدی؟ همین آدم بود که اینجا خوابیده!
کاوه – چی می گی؟ این استاد ... بود؟ پس چرا خودش رو هدایت معرفی می کرد؟!
- نمی خواست کسی بشناسدس. نمی خواست خاطراتش براش زنده بشن. تا قبل از روزی که به من بربخوره، خودش رو تو خودش گم و گور کرده بود!
کاوه – ای دل غافل! کاش زودتر به من گفته بودی.
((همونطور که نگاهم به استاد بود پرسیدم: ))
- اگه می گفتم چیکار می کردی؟
کاوه – می اومدم اون دستهاش رو ماچ می کردم. عجیب پنجه ای داشت و چه چیزهایی ساخته بود! یکی دو تا از آهنگ هاش رو تو یه صفحه قدیمی شنیده بودم.
چه روزگاری یه! شنیده بودم یه خواننده زنی ...
((نذاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم: ))
- کاوه به اورژانس زنگ زدی؟
کاوه – آره، الان باید برسن. بذار این نامه رو بخونم ببینم چی نوشته
((تا کاوه نامه رو می خوند، رفتم سراغ طلا. ناز و نوازشش کردم. زبون بسته از پائین پای استاد تکون نمی خورد! عجب وفایی!))
کاوه – اِ اِ اِ ...! هادی این خیلی آدم بوده ها! خیلی مرد بوده!
می دونی ثلث این خونه و باغ چقدر می شه؟ شاید حدود سیصد ، چهارصد میلیون تومن می شه!!
- آره اما باید دید که به من وفا می کنه؟! به صاحبش که وفا نکرد!
((با موبایل کاوه یه زنگ به وکیل استاد زدیم.
اورژانس هم رسید و پس از معاینه، علت مرگ رو ایست قلبی نوشت.
نیم ساعت بعدش، وکیل استاد اومد ترتیب کارها رو داد و همون روز جسد استاد رو به خاک سپردیم. بدون مراسم، همونطور که خودش خواسته بود.
دفتر زندگی یه هنرمند بزرگ بسته شد!
فرداش هم مأمورها با وکیل استاد اومدن و خونه رو مهر و موم کردن تا تکلیفش معلوم بشه. من و کاوه هم طلا رو برداشتم و با یه وانت بردیمش و تو جنگل های شمال آزادش کردیم. زبون بسته اولش از ما دل نمی کند و جدا نمی شد اما یه یه ساعتی که اونجا واستادیم تازه مفهموم آزادی رو فهمید و یه نگاهی به من کرد و آروم آروم ازمون دور شد و زد به جنگل !!
ادامه دارد ...