تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت سی و دوم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت سی و دوم ...
 قسمت سی و دوم

 ((امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.

خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد. تا ببينم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.

 تو اتاقم يه مگس، همراه من زنداني شده بود! انگار وقتي در واز بوده، اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. تو اين اتاق، شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!

 نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي کنه و بره؟!

 كاوه سه بار اومد سراغم . در رو واز نكردم. دلم مي خواست تنها باشم.

 يه تيكه نون، ته سطل نون مونده بود. خوردمش.

 راستي وقتي شيرين نبود، فرهاد چيكار مي كرده؟! يه ضرب تيشه به كوه مي زده؟!

 مجنون چي؟ اونم وقتي ليلي نبوده، همين جور تو بيابون ها ول مي گشته يا به كارهاي ديگه ش هم مي رسيده؟))

 * * *

((امروز چه روزي يه؟ چند شنبه س؟

 يه بند انگشت خاك تو اتاق نشسته! اين عقربه ساعت هم كه انگار خسته نمي شه! همين جور دور خودش مي چرخه!

 مگسه ديگه خسته شده. پرواز نمي كنه. يه جا نشسته! مثل خود من!

 براش ته نون خرده ها رو ريختم. دلش خواست، بخوره نميره!

 راستي چه چيزي ما آدم ها رو به فردا اميدوار مي كنه؟ مگه همه روزها مثل هم نيست؟

 پس چي باعث مي شه كه منتظر ديدن فردا بشيم؟!

 آدم با آب خالي هم مي تونه زندگي كنه! مثل خود من! ))

* * *

اين يكي دو روزه يكي مي آد هي در مي زنه واسم منو صدا مي كنه. صداش كه آشناس! هوا تاريكه. خورشيد داره كلك مي زنه! مي خواد بگه كه يعني من در نيومدم!

 ولي دروغ مي گه! در اومده، اما رفته پشت ابرها قايم شده!

 خاك و كثافت همه جا رو گرفته!

 اون قديم ها، وقتي هنوز فرنوش نيومده بود، موقع تنهايي چيكار مي كردم؟

 * * *

 امروز مگسه مُرد. طاقتش همين قدر بود.

 بازم در مي زنن.

 نوار فرنوش خراب شد.

 مي گن كه خورشيد بره، ديگه بر نمي گرده! همه دارن حسابي نگاهش مي كنن.

 خورشيد مرده يا ماه؟ مي گن خورشيد زنه، ماه مرده. از كجا فهميدن؟!

 مي گن يه روز با هم دعواشون شده. خورشيد با نورش زده يه چشم ماه رو كور كرده! واسه همين ماه يه چشم بيشتر نداره.

ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»