قدم زنون رفتم طرف خونه. بیست دقیقه بعد رسیدم. از دور کاوه رو دیدم که پشت در اتاقم نشسته و سرش پائینه. متوجه من نشد. وقتی رسیدم بهش دیدم چند تا اسکناس صد تومنی و پنجاه تومنی ودویست تومنی جلوش افتاده رو زمین. مونده بودم که جریان چیه که متوجه من شد و از جاش بلند شد و گفت: ))
- کجائی بابا؟ یه ساعته مثل گداها نشستم اینجا! ببین چقدر پول برام ریختن! هر کی رد شد یا یه پنجاه تومنی یا صد تومنی انداخت جلوم!
- راست می گی کاوه؟!
کاوه بجون تو اگه دروغ بگم. یعنی اینجا نشسته بودم و منتظر تو بودم. سرم رو گذاشته بودم رو دستم و یه دستم رو هم گذاشتم بودم رو زانوم و رفته بودم تو فکر. یه زن و مرد داشتن رد می شدن. زنه به مرده گفت:
((ببین بی کاری چه بیدادی می کنه! جوون مثل لنگه دیوار نشسته اینجا داره گدایی می کنه!)) مرده بهش گفت: ((از بس تنبله و تن لش! بیا بریم ولش کن!))
اما زنه اومد جلو و یه پنجاه تومنی انداخت جلوم! منم هیچی نگفتم و از جام تکون نخوردم. راستش اولش خجالت کشیدم که مرده گفت: (( لباس تنش رو ببین! از لباس پسر خودمون شیک تره))! زنه در حالیکه دستش رو می کشید گفت: ((بیا بریم مرد. تو که اینقدر خسیس نبودی! پنجاه تومن که ما رو نکشته!))
خلاصه دوتایی رفتن.
اونا که رفتن سرم رو بلند کردم. دیدم مثل گداها نشستم کنار خیابون و دستم هم کمی دراز شده جلو!
حساب کردم حالا که کاری ندارم تو هم معلوم نیست کی بر می گردی خونه، چطوره از وقت استفاده کنم!
از تو جیبم دو سه تا صد تومنی در اوردم و انداختم جلومم و همونجوری نشستم و دست رو هم بیشتر دراز کردم و سرم رو گذاشتم رو اون یکی دستم و کف دستم رو گرفتم طرف بالا! پسر چه جای خوبی یه اینجا!!!
چقدر هم توش رفت و اومده!!
هر کی رد شد یه اسکناس برام انداخت!
بیشتر دخترا واسه م پول می ریختن!
از فردا من همین ساعت ها می آم اینجا می شینم.
- برو گم شو! پاشو بریم تو.
کاوه – بذار دخل امروزم رو جمع کنم.
((شروع کرد پول ها رو از روی زمین جمع کردن و شمردن! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ))
- کاوه جون من راست می گی یا بازم داری چاخان می کنی؟
((کاوه در حالیکه اسکناس ها رو دسته کرده بود و داشت می شمرد گفت: ))
- بجون تو راست می گم صبر کن.
((بعد شمرد.))
- هزار و صد، اینم هزار و سیصد، اینم چهارصد، اینم هزار و چهارصد و پنجاه
((بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: ))
- ببین الان سه ربعه که اینجا نشستم. هزار و چهار و پنجاه کاسبی کردم! اما نه!
سیصد تومنش مال خودمه. از جیب خودم در آوردم. می شه هزار و صد و پنجاه
((مات شده بودم بهش و باورم نمی شد که گفت: ))
- چرا اینطوری نگاه می کنی؟!
- کاوه جدی اینجا نشستی گدایی کردی؟!!
کاوه – می گم بجون تو! عجب خری هستی ها!
- پسر تو خجالت نکشیدی؟!! اگه یه آشنا رد می شد؟ اگه فریبا از اون بالا می دیدت چی؟!
کاوه سرم رو انداخته بودم پائین صورتم معلوم نبود.
- واقعاً دیگه تو شورش رو در آوردی! تو رو خدا راست بگو. جداً داشتی گدایی می کردی؟!
کاوه – اولاً که من گدایی نمی کردم، یعنی نه از کسی چیزی خواستم و نه چیزی به کسی گفتم. حالا حالت نشستن م مثل گداها بود یا نه بماند! اینکه گدایی نیست! خب مردم ما مهربون و دل رحم ن و زود واسه کمک کردن به همنوع داوطلب می شن به من چه مربوطه!!
((دو رو برم رو نگاه کردم. خیس عرق شده بودم!
کاوه خیلی خونسرد پول ها رو گذاشت تو جیبش و گفت: ))
- بجون تو اگه بابام بفهمه یه همچین جایی هست و یه همچین کاسبی ای می شه کرد، از فردا حجره اش رو می بنده و با مامانم می آن می شینن اینجا!
((هم خنده م گرفته بود و هم از خجالت داشتم آب می شدم که گفت: ))
- نمی دونی هادی! دخترا که برام پول مینداختن انقدر چیزای قشنگ و با نمک بهم می گفتن که نگو!
- مرده شو اون روت رو بشوره که چقدر پررویی تو!
کاوه – بجون تو یکی شون یه صد تومنی انداخت جلومو بعد بهم گفتم: ((اگه سرت رو بلند کنی و بذاری من صورتت رو ببینم پونصد تومن دیگه بهت میدم))!
یه آن اومدم سرم رو بلند کنم و پونصد تومنی رو بگیرم که ترسیدم نکنه یکی از دخترای دانشگاه باشه!
((بعد خیلی جدی گفت: ))
اگه اون پانصد تومنی یه رو می گرفتم الان دخلم شده بود هزار و شیصد و پنجاه!
((دستش رو گرفتم و کشیدمش طرف در خونه و در رو واز کردم و بردمش تو اتاق و گفتم: ))
- آبرو برای من نذاشتی تو این محل بخدا!
((یه نگاهی به من کرد و گفت: ))
- همچین حرف می زنی که هر کی نشناسدت فکر می کنه پسر امیر کویتی!
((بعد در حالیکه می خندید گفت: ))
- هادی جون! فعلاً که تعطیلیم و بیکار. اگه روزی سه ساعت بشینی همین پشت در خونه ت تکیه رو بدی به دیوار، بهت قول می دم سر یه ماه اونقدر پول در بیاری که مادر فرنوش با منّت دخترش رو بهت بده! بجون تو هیچ کاری هم نداره!
خیلی راحته. تازه می تونی همونجور که سرت رو پائین انداختی واسه خودت یا زیر لب شعر بخونی یا درس هات رو مرور کنی!
- وای وای وای !! بخدا وقتی فکرش رو می کنم تنم می لرزه! تو چه جوری روت شد بشینی اینجا گدایی کنی! اگه یه دفعه یکی می دید و می رفت به بابات می گفت چی می شد؟
کاوه – هیچی! بابام خیلی م خوشحال می شد! می گفت: (( پسرم دیگه رو پای خودش واستاده و داره واسه خودش کاسبی می کنه!
- خدا مرگت بده کاوه!
((از خنده داشتم می مردم که گفت: ))
- جون من تو یه دقیقه هیچی نگو و بذار من برم پشت در اتاقت مثل یه ربع پیش بشینم. تو فقط از پنجره نیگاه کن ببین چقدر برام پول می ریزن!
باور کن تا اونجوری می شینم ملت جمع می شن دورم و برام اسکناس میندازن و واسه م دلسوزی می کنن!
(( از خنده دل درد گرفته بودم که گفت: ))
- خودم باور نمی کردم اینقدر پر رو باشم و بتونم گدایی م بکنم. خب الحمدالله اگه یه روز از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و مدرکم بدردم نخورد که حتماً نمی خوره، زن و بچه م گشنه نمی مونن!
((با خنده بهش گفتم: ))
- اگه تو همون موقع مأمورای شهرداری می گرفتن ت چیکار می کردی؟
کاوه – اونقدر کاسبی م خوب بود که یه چیزی بهشون میدادم و می رفتن.
((دوتایی زدیم زیر خنده. وقتی خنده هام تموم شد بهش گفتم: ))
- حالا این وقت روز اومده بودی اینجا چیکار؟
کاوه – اونقدر از این پول ها که در اوردم ذوق زده شدم که یادم رفت واسه چی اومده بودم اینجا!
- حالا فکر کن ببین واسه چی اومده بودی؟
((یه کمی فکر کرد و گفت: ))
- هادی، بجون تو یه حساب سر انگشتی کردم و دیدم اگه هر روز بیام اینجا بشینم روزی هفت هشت ده هزار تومن پول در می آرم!
- خدا خفه ت کنه کاوه! بخدا یه روز با این شوخی هات کار دست خودت می دی ها!
بالاخره یادت اومد واسه چی اومده بودی اینجا؟
کاوه – هر چی می خوام فکر این کاسبی رو از ذهنم بیرون کنم نمی شه! وامونده اصلاً یه دقیقه نمی ذاره به چیز دیگه فکر کنم!
(( دوباره دوتایی زدیم زیر خنده که گفت: ))
- باور کن تو این شهر پول ریخته! فقط باید جمع ش کرد!
بخدا چه ملت نوع پرور و رئوف و انسان دوستی داریم ما! چه مردم نجیبی داریم! یکی نیومد به من بگه آخه پسر تو با این سر و وضع چرا نشستی گدایی می کنی؟
((بعد چکمه هاش رو بهم نشون داد و گفت: ))
- ببین هادی ! هر کور و احمقی این چکمه ها رو ببینه می فهمه هیچی هیچی نه صد هزار تومن قیمت شه! هر هالویی این کاپشن تنم رو ببینه می فهمه خارجی یه و هفتاد و هشتاد هزار تومن می ارزه! اونوقت هی برام پول می ریختن!
((خندیدم و گفتم))
– بالاخره واسه چی اومده بودی اینجا؟ چرا نرفتی بالا پیش فریبا؟
((انگار تازه یادش افتاده و قیافه غمگین بخودش گرفت و گفت: ))
- ناراحتم. غصه تموم جونم رو گرفته! بیا نیگاه کن، تا تو جیبهام غصه رفته! یه تیکه غم رفته بود تو چکمه م، پام رو زخم کرد!
- خفه بشی کاوه که غصه ت هم مثل آدمیزاد نیست! حالا بگو ببینم چی شده.
کاوه – غصه گلوم رو گرفته نمی تونم حرف بزنم، یه صد تومنی در راه خدا کمک کن شاید غصه ها بره پائین تا برات تعریف کنم. الان تو که رفیق منی باید به دادم برسی. باید غمم رو بخوری. بیا، نیم کیلو، پنجاه گرم کم، برات غم آوردم. بگیر بخور. بخور تعارف نکن که زیاد دارم!
- تو کی آدم می شی؟ آدم نمی فهمه داری راست می گی یا دروغ؟ جداً طوری شده؟
کاوه – آره بابا! حتماً باید نعش منو ببینی تا باور کنی ناراحتم؟!
- آخه تو که مثل آدم حرف نمی زنی!
کاوه – بجون تو خیلی ناراحتم.
- مگه من مرده م که تو ناراحت باشی رفیق.
کاوه – خیلی ممنون. قربونت هادی جون. ولی کاشکی تو مرده بودی! دو روز عزاداری می کردیم و تموم می شد می رفت پی کارش! بدبختی من از این چیزا بیشتره!
- خفه شی با این حرف زدنت.
بالاخره می گی چی شده یا نه؟
کاوه – مامانم می خواد زنم بده. بابام رفته سر دفترچه حساب بانکی م. دیده پول ازش خیلی برداشت کردم. ترسیده نکنه خدا نکرده دور از جونم. گردی شده باشم!
- تو چی بهشون گفتی؟
کاوه – هیچی بابا، گفتم هروئینی نشدم. قمار کردم باختم!
- راست میگی کاوه؟!
کاوه – تو چقدر ساده ای؟ خب جریان رو گفتم دیگه
- چی گفتی؟
کاوه – گفتم واسه فریبا وسائل خونه خریدم و پول اجاره خونه شو دادم با پول پیش.
- اونا چی گفتن؟
کاوه – پرسیدن فریبا کیه؟
- تو چی گفتی؟
کاوه – گفتم یه دختره.
- خب؟
کاوه – خب که خب!
- یعنی اونا چی گفتن؟
کاوه – گفتن یه دختره یهنی چه؟
- خب؟
کاوه – می گم ها! امروز وسط هفته س و انقدر گدایی کردم، شب جمعه حتماً دو برابر امروز می شه اینجا گدایی کرد ها!
می گم به فریبا بگم یه چادر بندازه سرش و عصرها بیاد بشینه! اینجا خوب کاسبی می کنیم! چطوره؟!
- اِ اِ اِ اِ !! میگم تو چی گفتی؟
کاوه – گفتم یه دختره که مادرش مرده. اونا گفتن هر دختری مادرش بمیره، تو میری براش خونه اجاره می کنی و وسایل خونه می خری؟
- اون وقتی تو چی گفتی؟
کاوه – من گفتم نه هر دختری. بعضی از دخترها اگه مادرشون بمیره. من براشون خونه اجاره می کنم و وسایل خونه می خرم!
- اون وقت چی شد؟
کاوه – هم پدر، هم مادرم، هر کدوم دو تا فحش بهم دادن!
- کاوه جونت بالا بیاد که جونم رو بالا آوردی! درست حرف بزن ببینم چی شده؟
کاوه – هیچی دیگه، مامانم گفت باید زودتر زن بگیری.
- خب
کاوه – خب که چی؟
- یعنی اینکه بعدش چی شد؟
کاوه – منم گفتم یا زن نمی گیرم یا اونی که دوست دارم می گیرم.
- اونا چی گفتن؟
کاوه – گفتن تو گه می خوری!
- لال شی پسر! دیوونه م کردی. بعدش چی شد؟
کاوه – اونا گفتن حالا تو کی رو دوست داری؟ منم گفتم فریبا رو. اونا گفتن فریبا کیه؟ منم گفتم همون دختره که مادرش مرده.
- خب خب!! اونا چی گفتن؟
کاوه – صحبت شون همین جا تموم شد.
- یعنی چی صحبت شون همین جا تموم شد؟!
کاوه – یعنی تئوری تموم شد بحث تبدیل به کار عملی!
- یعنی چه؟
کاوه – یعنی اینکه یه لگد زدن در اونجام و از خونه بیرونم کردن! روم نمی شه بگم کجا!
- خب!
کاوه – منم اومدم پیش تو که بگیری منو زیر بال و پر خودت و ازم حمایت کنی!
- تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی
بلند شو گم شو برو خونه تون با این تعریف کردنت!
کاوه – من یه بچه بی پناهم که بتو پناه آوردم. اگه پناهم ندی و بیرونم کنی فاسد می شم گناهش می افته گردن تو! از اینجا برم گول می خورم. جوون ها فریبم می دن می شم فریب خورده!
- تو دنیایی رو فاسد می کنی! بیچاره جوونا! حالا بگو ببینم جون من راست می گی؟
کاوه – آره بابا! دروغم چیه؟
- حالا می خوای چیکار کنی؟
کاوه – زکی! اگه می دونستم که نمی اومدم پیش تو!
- تو مطمئنی که فریبا رو دوست داری و می خوای باهاش ازدواج کنی؟
کاوه – نه؟
- باز لوس شدی؟
کاوه – آره بابا مطمئنم.
- یعنی با دختر دیگه ای غیر از فریبا عروسی نمی کنی؟
کاوه – خب چرا! اگه یه دختر خوشگل تر از فریبا گیرم بیاد باهاش عروسی می کنم!
- خاک بر سرت کنن با این عشق ت !
کاوه – نه بابا، شوخی کردم. من فقط با فریبا عروسی می کنم.
- کاملاً مطمئنی؟
کاوه – نکنه تو یه دختر خوشگل تر واسه م پیدا کردی؟ جون من اگه پیدا کردی بهم بگو!
- مرده شورت رو ببرن کاوه!
کاوه – اِه !! حرصم نده گوشت تنم آب می شه! جون من اگه یه دختر خوشگل تر واسه م سراغ داری بگو . اگه نه برم همین فریبا رو بگیرم!
- پاشو برو گم شو که با تو نمی شه حرف حساب زد!
(( کاوه با حالت گریه گفت: ))
– آخه چیکار کنم که تو حرف منو باور کنی؟!
- برای اینکه همه ش شوخی می کنی. آدم نمی فهمه داری راست می گی یا دروغ!
کاوه – باید فکرها مو بکنم.
- مگه تا حالا فکرها تو نکردی؟
کاوه – چرا اما نمی دونم چرا یکی ته دل بهم می گه تو برام یکی دیگه رو زیر سر گذاشتی که از فریبا خوشگل نره! می ترسم کلاه سرم بره! می شه عکس ش رو یه دفعه بهم نشون بدی؟
- عکس کی رو؟!! بلند شو گم شو! تو آدم نمی شی!
کاوه – باشه باشه! راست می گم. آره بخدا، می خوام با فریبا عروسی کنم. راه ش رو هم خودم بلدم. تو باید بیای و با مامان و بابام صحبت کنی.
- من حرفی ندارم. هر وقت میخوای بگو. اصلاً بلند شو همین الان بریم.
((دوتایی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. وسط راه کنار خیابون کاوه یه زن گدا رو دید و نگهداشت و پیاده شد و رفت جلوش و تمام اون پول هایی رو که گدایی کرده بود داد بهش. زنه گفت: جوون خدا محتاجت نکنه که کاوه گفت: ))
- نترس مادر! دیگه خودم راهش رو یاد گرفتم! محتاج شدم در جا می آم و می شم همکار شما! فوت و فن این حرفه رو هم یاد گرفتم!
((خلاصه دوباره سوار شد کمی بعد رسیدیم خونه شون. پدر و مادرش نگرانش شده بودن تا رسیدیم باباش با عصبانت ازش پرسید کجا بودی؟!
کاوه – رفته بودم باباجون سر کار!
((نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده. بعد از سلام و احوالپرسی پدرش گفت: ))
- خوب شد تو اومدی جون. ما که زبون این پسره رو نمی فهمیم!
تو جریان این دختره رو برامون تعریف کن.
((تموم جریان رو غیر از اون که فریبا سوار ماشین ما، در اون شب شده بود تعریف کردم.))
خانم برومند – من می خوام بدونم تو چرا ژاله رو نمی گیری؟
کاوه – چون از بچه گی باهاش بزرگ شدم. مثل خواهرم می مونه.
خانم برومند – خب دختر دائی ت، ناهید رو می گم با اون عروسی کن.
کاوه – اونم نمی خوام. قدش خیلی بلنده. می خوام در گوشش یه چیزی بگم. باید صندلی زیر پام بذارم تا دهمک به گوشش برسه!
خانم برومند – خب چه عیبی داره؟ عوضش بچه تون بلند قد می شه.
کاوه – راست می گین بچه مون می شه تیر چراغ برق! تازه از کجا معلوم من بچه دار بشم! من مادر زاد وضعم خرابه!!
آقای برومند - لا الله الا الله ! خیلی خب. برو دختر عمه ت رو بگیر.
کاوه – اون دماغ ش کوفته ایه. دماغ کوفته ای دوست ندارم. تازه مگه من گوسفندم که شما برام جفت پیدا می کنین؟ فکر کردین من مرغم واسه م دنبال خروس می گردین؟!
((بعد رو به من کرد و گفت: ))
- اسم منو گذاشتن کاوه. کم کم تو ذهنشون تبدیل شده به گاوه! حالا می خوان یه مادۀ خوب پیدا کنن با من جفت بندازن و اصلاح نژاد کنن!
((پدرش زد زیر خنده))
خانم برومند – پس تو کی رو می خوای ؟
کاوه – همون دختره که مادرش مرده!
آقای برومند – تو اصلاً حرف نزن. یه کلمه حرف حسابی از دهن ت در نمی آد!
کاوه – چرا بابا. سلام و خداحافظ که میگم حرف حسابی یه دیگه!
((دوباره پدرش خندید))
آقای برومند – آخه پسرم تواز این دختر چی می دونی؟
کاوه – می دونم که مادرش مرده؟
((این دفعه همه خندیدیم. فضا از حالت عصبی در اومده بود که کاوه گفت: ))
- یه پیشنهاد دارم. شما حالا که موافق نیستین، اجازه بدین من شش ماه فریبا رو بگیرم بعد طلاقش می دم که اصلاح نژاد کنیم! بعدش براتون گوساله بدنیا می آرم اندازه فیل های هندوستان! چطوره؟
خانم برومند – پسر جون اینقدر شوخی نکن. این زندگی ته. آینده ته!
کاوه – اگه نذارین با فریبا عروسی کنم می رم از این پنجره می پرم پائین ها!
آقای برومند – خودکشی ت هم غیر آدمیزاده! این پنجره که تا کف حیاط یه متر بیشتر فاصله نداره!
کاوه – خب چهار دفعه از اینجا می پرم پائین اونوقت همه می گن از چهار متری پرید پائین!
آقای برومند – پسر تو کی آدم می شی؟
کاوه – زنم بدین آدم می شم!
((همه خندیدن))
کاوه – اصلاً می دونین چیه؟ من هم ژاله و هم ناهید دختر دائی و هم دختر عمه و هم فریبا رو می گیرم! چطوره؟ زن گرفتن واسه من مثل قرص آنتی بیوتیکه! هر شش ساعت یکی! اینطوری خیلی زودتر بهبود پیدا می کنم! موافقین؟
((بعد رو کرد به من و گفت: ))
- اِ ! پس تورو آوردم اینجا چیکار؟ همه ش که دارم خودم حرف می زنم! تو هم یه چیز بگو دیگه.
- حقیقت ش من صلاح نمی دونم تو با فریبا عروسی کنی!
کاوه – قربون قدمت! خیلی ممنون. همون ساکت باشی بهتره! خودم از خودم دفاع می کنم. می ترسم اگه تو ازم دفاع کنی تا عصری شوهرم بدن و تا پس فردا دو تا شیکم هم زائیده باشم!
خانم برومند – چطور مگه هادی جون؟
- کاوه باید ببینه که لیاقت فریبا رو داره یا نه! این دختر با سن کم دست به فداکاری یه بزرگی زده! لایق ستایشه!
کاوه – یعنی باید زن آقای ستایش بشه؟ ( چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: ))
- هر کی که با این همه بدبختی بسازه و از مادر مریضش نگهداری کنه، آدمه بزرگیه!
چند سال با بدبختی، هم درس خونده هم کار کرده و از مادرش نگهداری کرده. شما چه معیاری برای شناختن یه دختر خوب سراغ دارین؟ این کافی نیست که یه دختر اونقدر اصالت داره که درس ش رو ول کنه و یه کار نیمه وقت می گیره و از مادرش مواظبت می کنه؟ این دختر امتحان خودش رو تو زندگی پس داده.
کاوه مثل برادر منه. اگه فریبا دختر خوبی نبود. ازش دفاع نمی کردم. من که دلم نمی خواد کاوه بدبخت بشه.
در هر صورت از نظر من فزیبا دختر صالحی یه.
خانم برومند – آخه هادی جون این دختر هیچ کسی رو نداره.
- منم کسی رو ندارم! دلیل بدی آدمها نمی شه که!
((مدتی به سکوت گذشت . بعدش پدر کاوه گفت: ))
- هادی جون، ما حرف تو حساب می کنیم. بسیار خب. فقط اجازه بده که در این مورد یه مدت فکر کنیم و صلاح و مشورت کنیم. بعد نظر خودمون رو می گیم.
- خیلی ممنون جناب برومند. این رو هم بگم. بنظر من فریبا می تون کاوه رو خوشبخت کنه. اگه من یه پسر داشتم، حتماً فریبا رو براش می گرفتم.
((نیم ساعت بعد با وجود اصرار زیاد برای ناهار، خداحافظی کردیم و از خونه اومدیم بیرون.))
کاوه – دستت درد نکنه. هادی. انگار داره جور می شه. ولی حالا یه مشکل دیگه دارم.
- دیگه چته؟
کاوه – حالا که درست فکر می کنم می بینم انگار فریبا رو هم زیاد نمی خوام!
- اِ ! پسر ما رو مسخره کردی؟ پس تو کی رو می خوای؟ اصلاً معلوم هست؟!
کاوه – آره من تو رو می خوام! سالهاست که عاشق توام! سالهاست که این عشق رو تو دلم پنهون کردم! هادی عشق من! بیا پیش بابام خواستگاری. تو دیده شناخته ای. بابام بهت نه نمی گه. بخدا برات زن خوبی می شم!
- مرده شورت رو ببرن!
((چند دقیقه بعد رسیدیم خونه.))
کاوه – بریم یه سر به فریبا بزنیم ببینیم چه خبره.
((در زدیم و رفتیم بالا))
فریبا – سلام هادی خان . سلام کاوه خان.
- سلام از بنده س حالتون چطوره؟
کاوه – سلام عرض کردم فریبا خانم. چطورین؟
فریبا – خیلی ممنون خوبم. بفرمائین تو. الان چایی می آرم. حاضره.
((نشستیم و فریبا رفت تو آشپزخونه و یه دقیقه بعد با یه سینی چایی اومد بیرون.))
- دستتون درد نکنه. ببخشید فریبا خانم. فرنوش اینجا زنگ نزذه؟
فریبا – نخیر زنگ نزده.
کاوه – ناهار که نخوردین؟
فریبا – نخیر. ولی یه چیزی واسه خودم درست کردم. اگه شمام ناهار نخوردین، نیم ساعته براتون یه چیزی درست می کنم.
کاوه – نه خیلی ممنون. میرم از بیرون کباب می گیرم. خیلی می چسبه. فقط لطفاً یه سینی ای چیزی بیارین که کباب ها رو بذارم توش.
((تا فریبا رفت تو آشپزخونه، کاوه به من گفت: ))
- هادی جون تا من می رم غذا بگیرم، از طرف من ازش خواستگاری کن.
- اِ ! به من چه! خودت مگه لالی؟!
((تا اومدم بهش بگم که من نمی تونم، فریبا با سینی اومد بیرون و کاوه زودی رفت.
فریبا اومد روی یه مبل اون طرف نشست. یه کم دست دست کردم بعدش گفتم: ))
- فریبا خانم، یه سوالی ازتون دارم.
فریبا – بفرمائین!
- اگه یه نفر مثلاً کاوه بیاد خواستگاری تون، نظرتون چیه؟
((سرخ شد و سرش رو انداخت پائین.))
- ببخشید یه دفعه رفتم سر اصل مطلب. ناراحت شدین؟
فریبا – نه خواهش می کنم. ولی برام خیلی غیر منتظره بود.
- حالا نظرتون چیه؟
((یه دفعه زد زیر گریه و گفت: ))
- آخه میدونین؟ این چیزها رو پدر ومادر یه دختر ازش می پرسن!
- خدا رحمت کنه پدر و مادرتون رو ولی خب این چیزها رو برادر هم می تونه بپرسه! منم مثل برادر شما هستم دیگه. حالا خوب فکرهاتون رو بکنین بعد جواب بدین.
((سرش رو دوباره انداخت پائین و ساکت شد. بعد که دید من منتظرم گفت: ))
- چی بهتون بگم هادی خان؟ من عزادارم!
- می دونم ولی به قول معروف می خواستم مزه دهن شما رو بدونم.
((یه مدت دیگه فکر کرد و بعد گفت: ))
- هادی خان، این حرف خودتونه یا کاوه خان؟
- حرف کاوه س. از من خواسته که نظر شما رو بپرسم.
فریبا – من فعلاً عزادارم هادی خان!
- البته من کاملاً درک می کنم. فقط کاوه میخواست بدونه که می تونه به ازدواج با شما امیدوار باشه یا نه. اگه جواب مثبت بهش بدین. بقیه چیزها موکول می شه به بعد.
((دوباره رفت تو فکر و بعد گفت: ))
- نمی دونم چی باید بگم. اصلاً موندم که چیکار باید بکنم. میدونید اگه بگم نه که ناسپاسی کردم. اگه بگم آره که ممکنه کاوه خان فکر کنن که بخاطر ثروت شونه. هر چند که الان هم خرج من گردن شونه!
- بخاطر همین هم از من خواسته ازتون سئوال کنم.
فریبا – من باید چیکار کنم هادی خان؟
- به قلب تون رجوع کنین. ببینین واقعاً کاوه رو دوست دارین؟ بعد خیلی راحت فقط به من بگین آره یا نه. بقیه ش با من. حتی اگه جوابتون منفی هم باشه، کاوه که شما رو ول نمی کنه؟
((دوباره سرخ شد و سرش رو انداخت پائین. یه خرده بعد صبر کردم و گفتم: ))
- سکوت علامت رضاست. اگه جواب ندین و سکوت کنین. معنی ش اینه کاوه رو دوست دارین. متوجه هستین فریبا خانم؟
((بازم سرش رو انداخت پائین و چیزی نگفت: ))
- پس با اجازه تون وقتی کاوه اومد من بهش می گم که شما دوستش دارین و به ازدواج با اون راضی هستین. باشه؟
((بازم سکوت کرد.))
- پس سکوت شما علامت رضایت تونه. خب بسلامتی مبارکه. امیدوارم به پای هم پیر شین و خوشبخت.
((این بار وقتی سرش رو بلند کرد. یه لبخند گوشه لبش بود.
یه ربع بعد کاوه برگشت. سینی کباب رو داد به فریبا و فریبا هم بدون ایتکه سرش رو بلند کنه و تو چشمای کاوه نگاه کنه. سینی رو گرفت و رفت تو آشپزخونه. کاوه اومد بغل من نشست و پرسید چی شد؟ آروم گفتم: ))
- جواب نه داد. خیلی هم ناراحت شد. گفت کاوه خان خجالت نمی کشن به یه دختر عزادار این حرف ها رو می زنن!
کاوه – آخ آخ! جان تو اصلاً یادم نبود. حالا بخاطر اینکه بی موقع ازش خواستگاری کردم گفت نه؟ یعنی اگه بعداً خواستگاری کنم می گه ، آره؟
- نه بابا. من خیلی باهاش صحبت کردم. اصلاً موافق نیست. انگار از تو خوشش نمی آد. تقصیر خودته از بس دلقک بازی در می آری اینطوری می شه دیگه!
کاوه – داری دروغ می گی مثل سگ! من خودم همه رو دست میندازم حالا تو میخوای به من کلک بزنی؟!
- اومدی تو رفتارش باهات بود؟
کاوه – آخ آخ ! راست می گی. اصلاً نگاهم نکرد!
- حق داره طفلک. اینم قیافه س تو داری؟
کاوه – داری سر بسرم میذاری! برو بچه جون ! حالا زوده تو بتونی منو فیلم کنی!
- نه به جان خودم. می گی نه برو از خودش بپرس. اما اگه کنف شدی ناراحت نشی ها.
کاوه – آخه قیافه من چه عیبی داره؟ همه می گن قد بلندم و خوش تیپ و خوش قیافه! نه، تو بگو. کجای صورتم ایراد داره؟
- دماغ ت! دماغ ت خیلی گنده س. تو ذوق می خوره! مثل خرطوم فیل می مونه!
کاوه – اِ اِ ...! چه خبره؟ چرا داد می زنی؟ الان صدات میره تو آشپزخونه!
((آروم بهش گفتم: ))
- دماغت ناجوره کاوه جون. چند ساله می خوام بهت بگم اما روم نشده.((دستی به دماغش کشید و گفت: ))
- والله تا حالا همه بهم می گفتن دماغ خوش فرمی دارم! حالا چطور فریبا ازش ایراد گرفته نمی دونم! این دماغ یه بند انگشت بیشتر نیست که! تازه دماغ م نیست فوقش باشه شیش ماغه!
- فریبا ایراد نگرفته. اون اصلاً از تو خوشش نمی آد. من خودم دارم بهت می گم.
کاوه – جون من شوخی می کنی؟ برو گم شو، من خودم همه رو دست میندازم!
- صحبت ها می کنی ها؟! دزد حاضر، بز حاضر! برو از خودش بپرس.
((یه فکری کرد و گفت: ))
- چه عیبی داره؟ این همه جراح پلاستیک تو این مملکت هست. می رم دماغم رو عمل می کنم. می گم بکنن ش اندازه یه فندق! واسه بعدها هم بدرد بخوره!
- بعدها؟ مگه می خوای چند تا زن بگیری؟ تازه! اینطوری که فایده نداره! دماغت رو که عمل کنی، یه مشکل دیگه پیدا می شه!
کاوه – چه مشکلی؟ تو هم وقت گیر آوردی واسه شوخی؟!
- دهنت! دهنت خیلی گشاده! باید یه فکری هم به حال اون بکنی؟!
کاوه – پس یه دفعه بگو به ننه م بگم یه بار دیگه منو بزاد! این دفعه قیافه م رو از رو کاتالوگ مارلون براند و سفارش بده!! قیافه س دیگه! خدا داده.
- قربون خدا برم. اما قیافه خوبی بهت نداده کاوه!
کاوه – اگه بفهمم سر بسرم گذاشتی بلالیی به سرت بیارم که دستهات رو رو هوا راست بمونه هادی!
- فکر کردی باهات شوخی می کنم؟ اگه من دروغ می گم، چرا فریبا از آشپزخونه بیرون نمی آد؟! اصلاً دلش نمی خواد اون قیافه بی ریختت رو ببینه! باور کن کاوه! خیلی ناراحته! یعنی می دونی؟ این دماغ تو نصف اتاق رو گرفته! اصلاً جا نیست ما بیائیم تو اتاق!
کاوه – نخیر! حالا من شدم فرانکشتن؟! کجاست این آیینه؟ نکنه صورتم امروز طوری شده باشه؟! معقول قبلاً خوش قیافه بودم! راست می گی ها! چرا از آشپزخونه بیرون نمی آد؟ کباب رو که حاضری گرفتم!
- کاوه جون، فکر دماغت باش. دماغ نیست که، شصت ماغه! مثل خرطوم فیل می مونه!
کاوه – حالا تو هم وسط دعوا نرخ تعیین کن! خیلی خب می رم عملش می کنم وامونده رو!
((بازم دست کشید به دماغش. باور نکرده بود.))
کاوه – به خدا هادی اگه دروغ گفته باشی بیچاره ت می کنم! گریه تو در می آرم!
- گم شو بابا. اصلاً به من چه مربوطه! این تو، این فریبا!
((یه نگاهی تو چشمام کرد و گفت: ))
- آ... ! مچت رو گرفتم! ته چشمات خوشحاله. معلومه جواب مثبت داده!
برو پسر جون، من قورباغه رو رنگ می کنم جای فولکس واگن می فروشم! تو می خوای منو رنگ کنی؟!
- غلط کردی! باورت شده بود.
کاوه – بجان تو از همون اول فهمیدم. نخواستم تو کنف بشی! گفتم بذار یه بار هم این سربسر ما بذاره.
- برو، خودتی! من بودم می خواستم دماغم رو عمل کنم؟!
کاوه – حرف زیادی نباشه! بذار جلو فرنوش خدمتت می رسم. حالا بگو ببینم چی شد؟ چی گفت؟
- خیالت راحت. مبارکه ایشاالله.
کاوه – خیال من از اولش هم راحت بود! خواستگاری دختر ملکه انگلیس برم ، بهم نه نمی گه!! ملکه فرانسه بچه گی هام رو دیده، نشونم کرده واسه دختر کوچیکش!
- فرانسه ملکه نداره!
کاوه – چه می دونم، از بس که زیادن، یادم نمی مونه ملکه کجا بوده! حالا چرا فریبا بیرون نمی آد؟
((در همین وقت فریبا صدامون کرد. میز ناهار رو تو آشپزخونه چیده بود: ))
فریبا – ببخشین طول کشید. داشتم سالاد درست می کردم. بفرمائین تو آشپزخونه.
((کاوه آروم بمن گفت: ))
- من روم نمی شه باهاش رو برو بشم هادی. خجالت می کشم.
- خجالت نداره. فریبام مثل دختر ملکه انگلیس! تو که خاطر خواه زیاد داری!
کاوه – حرف مزن! پاشو تو جلو برو من پشتت می آم.
(( من جلورفتم. تا خواستم بگم مبارک باشه، دیدم کاوه پشتم نیست! خنده م گرفت به فریبا که سرش رو پائین انداخته بود گفتم: ))
- خجالت می کشه بیاد تو آشپزخونه!
((فریبا آرم گفت:
- راستش هادی خان، منم خجالت می کشم.
- لحظه شیرینی یه!
((بعد کاوه رو صدا کردم.))
- کاوه کاوه! بیا دیگه. کباب یخ کرد.
فریبا – ببخشید هادی خان، کباب نیست! ساندویچ کالباس گرفتن کاوه خان!
- ساندویچ !! کاوه بیا ببینم!
((کاوه از تو سالن گفت: ))
- شما بخورین، سرد می شه. من اشتها ندارم . ببخشید، یادم رفت گوجه بگیرم!
- چی سر می شه؟! کالباس سرد خدایی هست! در ضمن گوجه توساندویچ ها هست!
کاوه – ساندویچ چیه؟!
- مرد حسابی تو رفتی کباب بگیری، ساندویچ کالباس گرفتی؟! تازه دنبال سیخ گوجه ش می گردی؟! عیبی نداره، خواستگاری کرده، هول شده! بیا تو خجالت نکش. دفعه اولش اینطوریه!
((کاوه اومد تو آشپزخونه و در حالیکه سرش پائین بود گفت: ))
- من چطور ساندویچ گرفتم؟!
- تو ساندویچ نگرفتی، بهت ساندویچ دادن!
فریبا – ساندویچ هم خوبه. بفرمائین.
(( هر سه دور میز نشستیم. کاوه ساکت بود.))
- کاشکی زودت برات خواستگاری کرده بودیم که تو یه خرده ساکت بشی!
((فریبا و کاوه، با خجالت خندیدن.))
کاوه – ببخشین فریبا خانم بی موقع خواستگاری کردم ها! تو تموم زندگیم اومدم یه کار خوب بکنم، اونم چی از آب در اومد! از بس که هول شده بودم، موقعیت شما یادم رفت. راستش هنوز من نفهمیدم چطوری جای کباب، ساندویچ گرفتم؟!
- از بس سر به هوایی! عاشقی پسر مگه؟
((کاوه در حالیکه می خندید، گفت: ))
- اگه عاشق نبودم که خواستگاری نمی کردم! حرف ها می زنی ها!
((فریبا با خنده سرش رو پائین انداخت.))
کاوه – حالا می خواهین فریبا خانم، این جریان امروز رو فراموش کنین، من یه ماه دیگه می آم خواستگاری که شمام ناراحت نشین.
(( این حرف رو بقدری معصومانه گفت که فریبا سرش رو بلند کرد و تو چشمهای کاوه نگاه کرد و خندید. کاوه م خندید. منم خندیدم.))
- نخیر، لازم نکرده. همین خواستگاری رو فریبا خانم قبول کرد. می ترسم دفعه دیگه ساعت 3 بعد از نصف شب بیای خواستگاری!
کاوه – مگه من خرم؟!
- البته که نه! دور از جون خره! یعنی دور از جون تو!
((بلند شدم و ساندویچم رو برداشتم و گفتم: ))
- من ساندویچم رو می رم تو اتاقم می خورم. شما دو تا فعلاً خیلی حرفها دارین که به همدیگر برنین.
((هر دو شروع به تعارف کردن، اما ته دلشون می خواست که تنها باشن.
خدا حافظی کردم و رفتم پائین. تو دلم آرزو کردم همیشه همدیگر رو دوست داشته باشن. شکر خدا که برنامه این دو نفر هم جور شد. خدا خدا می کردم که فرنوش منم امشب برام خبرهای خوبی بیاره.
در اتاقم رو که واز کردم، دیدم یه نامه تو اتاق افتاده. تا برش داشتم، بند دلم پاره شده. با دلشوره وازش کردم. نامه فرنوش بود.
هادی،
عشق من سلام!
وقتی جادو گر پیر، طلسمی درست می کنه، رهایی ازش سخته.
ولی خوشحالم از اینکه این جادو در تو اثر نکرد و از این آزمایش سربلند بیرون اومدی. من امشب حرفهایی رو که مادر فاسدم پای تلفن به تو گفت، شنیدم.
از تلفن دیگه گوش کردم.
فرار تو رو هم از ویلا دیدم. ممنون که چیزی رو به روم نیاوردی. از تو همین انتظار می رفت.
می دونم که تو پاکی هادی من. من از تو شرم دارم. دیگه خجالت می کشم که تو چشمات نگاه کنم.
ای کاش کنجکاو نشده بودم و دنبالتون نمی اومدم. کاش به اون تلفن لعنتی گوش نمی کردم. اگه چیزی نمی دونستم، مهم نبود ولی حالا چرا.
وقتي مادر هرزه اي بخواد كه عشق دخترش رو، داماد آينده ش رو، معشوق خودش بكنه، ديگه براي آدم ها چي مي مونه؟! يه دختر چه جوري سرش رو جلوي مردش بلند كنه؟! من شكستم هادي. در درونم چيزي شكست كه سالها پيش ترك خورده بود.
هادي، فرخ لقا، توي قلعه سنگ بارون، اسير طلسم ديو موند!
اين نامه رو نزديك صبح برات نوشتم. تا صبح نخوابيدم و گريه كردم. بعدش اومدم دم خونت تا ببينمت. وقتي از خونه بيرون رفتي، تصوير قشنگ و مردونه ت رو براي هميشه تو ذهنم جا دادم.
دوستت دارم هادي. خوشبختي من در اين چند روز ، عشق تو بود.
من ميرم هادي. مي رم تا از خودم، از سرنوشتم، از خانواده گندم و از مادر پليدم فرار كنم.
مي دونم كه با شخصيت تر از اوني هستي كه دنبالم بياي.
من احتياج دارم كه يه مدت تنها باشم و با خودم فكر كنم. اين ضربه بزرگي براي روح يه دختره!
من نتونستم تحملش كنم هادي. اگه تونستم با خودم كنار بيام، بر مي گردم پيشت. هادي، من غمگين تر از اوني هستم كه بتونم بگم.
حالا مي فهمم كه اگه آدم يه پدر و مادر فقير اما با آبرو داشته باشه، چقدر با ارزشه.
دنبالم نگردد عزيزم. تو هميشه مرد مني. براي هميشه دوستت دارم هادي. منو ببخش.
مي دونم در حق تو ظلم شده اما دل تو مثل درياست. زلال و پاك و بزرگ.
اگه جسمم پيش تو نيست، روحم مال توئه.
مي دونم غرور و منش ت والاتر از اين حرفهاست، اما ازت مي خوام كه براي رفتنم نه گريه كني و نه ناراحت باشي. شايد برگردم، نمي دونم. فعلاً هيچي نمي دونم.
هادي، وقتي به قطرات بارون نگاه مي كنم كه از آسمون پائين مي آن و روي زمين رو مي پوشونن به ياد تو مي افتم كه برام تكيه گاه بودي.
اون وقت دلم مي خواد تو كوچه ها راه بيفتم و دنبالت بگردم تا مثل اون شب، تو بارون و سرما، ازم حمايت كني.
فرنوش![]()
((نامه رو يكبار بيشتر نخوندم. يعني احتياجي نبود.
همون كه دستم بهش خورد. تمام غمهاي فرنوش، همه زجري كه از فهميدن جريان كشيده بود و شوكي كه بهش وارد شده بود، از پوست انگشتهام گذشت و تا ته قلبم رو سوزوند. رفتم ته اتاقم نشستم و مثل هميشه كه بدبختي ها سرم هوار مي شد، زانوهام رو بغل كردم و رفتن فرنوشم رو نگاه كردم!
تا خوشبختي چقدر فاصله داشتم؟ دوتا خونه؟ سه تا خونه؟!
الان چي؟ مثل بازي مارپله!
تو يه زمان كم، تاس زندگي دو تا نردبون جلوم گذاشته بود و برده بودم بالا! اما وقتي كه داشتم بازي رو مي بردم، يه مار خوش خط و خال، آروم خزيده بود زير پام و نيشم زده بود!
حالا كجا بودم؟ اول بازي! اين وقت ها هميشه خوابم مي گرفت، حالا چرا نمي گيره! ديدم كه تو آسمون هام. خيلي بالا. سوار يه سرسره و دارم به طرف زمين سر مي خورم اما هر بار كه به زمين نزديك مي شم ابرهاي زير سرسره ميرن كنار و باز مي بينم بالاي سرسره سر جاي اولم هستم! حالم از هر چي سرسره و سر خوردن بود بهم مي خورد!
آدم اگه قرار باشه يه چيزي رو دوباره تكرار كن، عزا مي گيره! مثل تجديدي تو يه درس! يه ديازپام 10 تو خونه داشتم. بعد از خوندن نامه، خورده بودمش اما خوابم نمي اومد. نشسته بودم . كارت هاي عروسي مون رو مي نوشتم! پنجاه تا كارت من، پنجاه تا كارت فرنوش! اما من كه كسي رو نداشتم دعوت كنم. نه فاميلي، نه كسي، غير از چند تا از بچه هاي دانشكده. بيست تا كارت من، هشتاد تا فرنوش.
اونم كه كسي رو نداشت. يه مشت درب و داغون! خب دوستهاي دانشكده ش هستن. بيست تا كارت من پنجاه تا فرنوش!
بايد همون طور كه سرم مي خورم، كارت ها رو بنويسم. دستم خط مي خوره!
آقاي هدايت حتماً بايد باشه. هم خودش، هم بيدار و هم علي.
اما بيدار و علي كه مردن، چه جوري مي خوان بيان عروسي؟!
حتماً يكي مي ره دنبالشون! ساز آقاي هدايت رو چيكار كنم؟ اگه بخواد تو عروسي من، برام ساز بزنه چي؟ سيم سازش پاره شده! سيم ساز چنده؟ اصلاً چند تا هست؟! پونزده تا كارت من، چهل تا فرنوش.
عروسي رو كجا بگيريم؟ صندلي ها رو چرا چيدن زير بارون و سط خيابون! ماشين مي اد مي زنه به هدايت!
چرا كفش پاي خودم نيست؟! فرنوش هم داره روي پاكت يه كارت رو مي نويسه.
بعد به من نشونش مي ده و مي پرسه، چطوره؟ خوش خطه؟!
آقاي فولاد زره ديو و بانو!! از پذيرفتن اطفال معذوريم!
نادر يه گوشه نشسته و گريه مي كنه و مي گه منم مي خوام بيام!
ده تا كارت من، بيست تا فرنوش!
كاوه مي گه غذا توم شده. فقط ساندويچ دارن! عروسي تون ساندويچه! فريبا ميگه تموم ميوه ها گنديده! فقط گوجه فرنگي مونده! همه رو چيدم رو ميزها! دوباره دستم خط خورد! خدمت بهرام خان و خانواده!
پنج تا كارت من، ده تا فرنوش!
مادر فرنوش رو صندلي زير بارون، وسط خيابون نشسته. داره با ملي حرف مي زنه و گوجه فرنگي ميخوره! يه لباس خواب قرمز پوشيده، تو سرما!
تا منو مي بينه بهم مي خنده و مي گه، پسر جون تو نه خونه داري و نه ماشين و نه زندگي! بيا پيش خودم همه اينا رو برات مي خرم! دوباره مي خنده!
فرنوش حرف هاش رو شنيده. ساندويچش رو برداشته داره مي ره!
بر مي گرده به من مي گه بازي نمي كنم. برات ساندويچ مرغ مي آرم، دوست داري؟
يه كارت من هيچي كارت فرنوش!
خدمت آقاي هاديه. تك و تنها!
كارت ها از اون بالا، ريختن پائين. هنوز دارم سر مي خورم!
كاوه داره با دست دماغش رو اندازه مي گيره! بيدار داره آواز مي خونه و علي داره خودش رو مي كشه!
فريبا لباس سياهه پوشيده و بالاي سر قبر مادرش گريه مي كنه. خودم دارم دنبال كفش هام مي گردم كه برم دنبال فرنوش.
((با صداي يه چيزي از خواب پريدم. نمي فهميدم چه وقتي يه و چي شده. بين خواب و بيداري بودم. همونطور كه زانوهام رو بغل كرده بودم، خوابم برده بود
دوباره صدا اومد. يكي داشت محكم در مي زد و منو صدا مي كرد.
تمام تنم خشك شده بود. ياد خوابي كه ديدم افتادم. دور و برم كارتي نبود! بازم در زدن. صداي كاوه مي اومد كه اسم منو صدا مي كرد. هر جوري بود بلند شدم و در رو باز كردم.
كاوه – كجايي پسر؟! شاقالوس گرفتم! چرا در رو وا نمي كني؟! چته؟!
((نگاهش كردم. برگشتم ته اتاق و نامه فرنوش رو ورداشتم و تا كردم و گذاشتم لاييه كتاب.))
كاوه – بيا بشين ببينم! چرا در رو وا نمي كني؟! از ديشب تا حالا سه بار اومدم در خونه ت.
((دوباره سر جام نشستم.))
كاوه – هادي!! با توأم. چي شده؟ چرا قيافه ت اينجوريه؟!
((اصلاً دلم نمي خواست حرف بزنم. كاوه همونطور واستاده بود و منو نگاه مي كرد.))
- ساعت چنده؟
كاوه – چهار بعد از ظهر. چي شده هادي؟!
((سرم رو گذاشتم رو زانوهام. كاوه كه خيلي نگران شده بود، اومد پيشم نشست))
كاوه – نمي خواي با رفيقت حرف بزني؟!
((سرم رو بلند كردم و نگاهش كردم. چنگ زد تو موهام و بغلم كرد و گفت: ))
- لا مسّب اينطوري نگام نكن! جيگرم آتيش گرفت! چي شده؟! دلم تركيد! بگو ديگه!!
- يعني بازم خورشيد در اومده؟!
كاوه – هذيون مي گي؟! بينم تب داري كه!
((دست گذاشت رو پيشونيم))
كاوه – پاشو بريم دكتر. ديشب اين وامونده بخاري رو روشن نكردي، چائيدي! آخه من نمي فهمم، صرفه جويي چقدر؟ ادم عاقل زمستون، تو نفت هم صرفه جويي مي كنه؟ بلند شو بريم. چرك مي زنه اون يه كليه تم مي گنده! پاشو ديگه.
((نگاهش كردم و آروم گفتم: ))
- هميشه فكر مي كردم اگه يه روز فرنوش من نباشه، ديگه برام صبح نمي شه!
كاوه – فرنوش نباشه؟! مگه قرار بوده فرنوش بياد اينجا؟ نكنه دعواتون شده؟
بلند شو خجالت بكش پسره خرس گنده! حالا تازه اول شه! ترسيدم ها! فكر كردم چي شده! حالا حالاها با هم دعوا دارين، كتك كاري دارين! قهر دارين، آشتي دارين، همديگر رو مي زنين، زندان مي رين، دادگاه، مي رين، همديگه رو مي كشين! طلاق مي گيرين، طلاق مي دين! چشم ندارين همديگر رو ببينين! سايه همديگر رو بايد با تير مي زنين، از هم جدا مي شين! اينا همه شيريني زندگي يه! حالا ببين تلخي زندگي چيه!!
((اينا رو گفت، بخاري رو هم روشن كرد. وقتي برگشت و منو نگاه كرد. با تعجب گفت: ))
- درست حرف بزن بگو ببينم چي شده؟! انگار موضوع جدي يه!
((چشم هام رو بستم و گفتم: ))
- فرنوش من رفت!
كاوه – رفت؟! يعني چي؟ كجا رفت؟!
- كاوه، ازم هيچي نپرس. نه چيزيه كه بتونم برات بگم و نه حوصله حرف زدن دارم.
كاوه – خيلي خب. تو الان كلافه اي. يه خورده آروم باش. بعد بذار آبجوش بياد يه چايي دم كنم بعد برام تعريف كن.
((نگاهش كردم و دوباره چشمهام رو بستم. اونم ساكت شد.
يه ده دقيقه، يه ربعي كه گذشت گفت: ))
- پاشو هادي جون. پاشو برو يه دوش بگير حالت سر جاش مي آد. پاشو اعصابت خرابه!
((بزور بلندم كرد. با اكراه بلند شدم. وقتي داشتم بطرف حموم مي رفتم، برگشتم و بهش گفتم: ))
- كاش از اول به حرف تو گوش نكرده بودم! همه چيز خراب شد كاوه!!
كاوه – من نوكرتم. همه چيز درست مي شه. چيزي نشده كه! تو برو يه دوش بگير،؛ بعد بيا با هم حرف مي زنيم. برو فدات شم. برو زود برگرد.
((راست ميگفت كاوه. دوش آب سرد، تو زمستون عاليه! پدر اعصاب رو در مي آره! وقتي از حموم اومدم بيرون، كمي حالم بهتر بود. حداقل افكارم قاطي پاطي نبود.
وقتي برگشتم تو اتاق، ديگه كاوه همه چيز رو فهميده بود!
كاوه – لامسّب! چرا زودتر به من نگفتي!؟
((نگاهش كردم.))
كاوه – نامه رو خوندم. نمي خواد از من پنهون كاري كني!
- تو حق نداشتي اون نامه رو بخوني.
كاوه – حداقل زودتر مي گفتي يه خاكي تو سرمون مي كرديم!
- چي رو بگم؟! بگم مادر كسي رو كه دوستش دارم بهم نظر داره؟!
كاوه – پشت سر الهه عصمت و طهارت كه نمي خواستي حرف بزني! مي خواستي جريان يه زن دگوري رو تعريف كني. حالا خوبه كه نگفتي؟!
- بخاطرفرنوش بود. نمي خواستم اسرارش رو كسي بفهمه.
كاوه – به فرنوش چه ربطي داشت؟ يكي ديگه خرابه. به اون چه؟ تازه! كوس رسوايي يه اين زنيكه رو. تو پاچنار و پامنار هم زدن! كجاي كاري؟!
اين عفريته خانم تا مي تونه تو ايران جوونه ها رو قر ميزنه! كم كه مي آره، مي ره سراغ جوجه خروس ماشيني!يعني مي ره بقيه كثافتكاري ها شو تو خارج مي كنه.
ولي انگار اين دفعه چشمش به تو جوجه خروس رسمي افتاده!
اي دل غاقل! فكر همه چيزش رو مي كردم. الا اين يكي!
- از اين جريان نبايد كسي باخبر بشه، فهميدي كاوه!
كاوه – آره بابا، خيالت راحت. ساندويچت رو هم كه نخوردي. پاشو يه چيزي بذار دهن ت ضعف مي گيردت ها!
اين وامونده م كه جوش نمي آد يه چايي دم كنم با نون پنيري، چيزي بدم بخوري.
- اشتها ندارم، ولش كن!
كاوه – حالا ميخواي چيكار كني؟ نمي خواي بري دنبالش؟
- مگه نامه رو نخوندي؟ فرنوش نمي خواد منو ببينه. حداقل فعلاً
كاوه – راست مي گي، درست هم نيست كه فعلاً بري سراغش. تف به گور پدر هر چي مادر ... لگوري يه!
- كاوه!! چته؟!
كاوه – چيه؟ بازم ازش طرفداري مي كني؟ صابونش هم كه به تنت خورد اين زن!
- من احترام فرنوش رو نگه مي دارم!
كاوه – فرنوش كه خودش هم به ننه ش فحش داده!
((جوابش رو ندادم. بلند شد و چايي دم كرد و از تو سطل نون، كمي نون در آورد و گذاشت تو سيني و گفت: ))
- حالا خودت رو زياد ناراحت نكن . به اميد خدا، چند روزري كه بگذره، فرنوش آروم مي شه و بر مي گرده پيشت. خودش هم تو نامه نوشته. همه چيز درست مي شه.
- اگه فريبا سراغ فرنوش رو گرفت. بهش بگو مادر و پدرش جلوش رو گرفتن. نميذارن بياد پيش هادي. فهميدي كاوه. چيزي ديگه اي نگو.
***
((اون روز ديگه با كاوه حرف نزدم.طفلك يه يه ساعتي نشست، وقتي ديد كه ديگه جوابش رو نمي دم، بلند شد و با ناراحتي رفت.
نوار فرنوش رو گذاشتم و نشستم به گوش دادن.
قرار بود چقدر انتظار رو تحمل كنم؟! يه روز، دو روز، يه هفته، يه ماه، دو ماه، يه سال، دو سال؟!
راستي هر روز چند دقيقه س؟! اين همه ساعت توي دنيا، به چه دردي مي خورن؟ كه فقط به ما بگن چطوري داره عمرمون مي گذره و تلف مي شه؟! اگه ندونيم بهتر نيست؟
كاش بجاي كليه م، قلبم رو به كاوه مي دام! حداقل اينكه ديگه نمي تونستم به كسي بدم ش!
ادامه دارد ...