((تا توی خونه، همه ش به فرنوش فکر کردم. راه برام یه قدم شد!
تا رسیدم خونه، فریبا صدام کرد. تلفن باهام کار داشت. فریبا نشناخته بودش که کیه.
تا رسیدم بالا دلم هزار راه رفت! تلفن رو که برداشتم مثل برق گرفته ها در جا خشکم زد!))
- الو بفرمائید!
- هادی سلام!
- سلام از بنده س. بفرمائید، خودم هستم. شما؟
- منم فرشته. نشناختی؟
((لعنت به من که چه خامی کردم و شماره تلفن فریبا رو به این زن خبیث دادم!))
- شمائید خانم ستایش؟
- آره، اما برای تو فقط فرشته هستم. دیر وقته میدونم اما نتونستم بهت زنگ نزدم. می تونی حرف بزنی؟
- بله امرتون رو بفرمائید!
- خب اول بگو عصریه چرا یه دفعه فرار کردی؟ ترسیدی بخورمت؟!
- خیر. از خودم فرار کردم.
- ای شیطون! ترسیدی نتونی جلوی خودت رو بگیری؟! ولی خیلی حیف شد! از کف ت رفت! خیلی چیزهای خوب رو از دست دادی!
((این رو گفت و بلند خندید!))
- خانم ستایش من بهتون التماس می کنم. ازتون تمنا می کنم. همه چیز رو فراموش کنید. منم فراموش کردم. اصلاً انگار امروزی وجود نداشته. شما رو قسم می دم به اون کسی که می پرستید با سرنوشت دو نفر بازی نکنید.
- اگه گفتی من الان کی رو می پرستم؟!
- خانم ستایش اگه فرنوش از این جریان بویی ببره، کارش به جنون می کشه! حداقل به دخترتون رحم کنید.
- همه این حرف ها مال اینه که هنوز عقل رس نشدی. ساده ای، خامی!
- شما درست می فرمائین. ولی شما که با تجربه اید چرا دارید خطا می کنید؟
- خطا؟!
((دوباره زد زیر خنده!))
- خواهش می کنم آروم باشید و به حرف هام گوش کنید.
- من الان کاملاً آرومم. لباس خوابم رو پوشیدم و رو تختخوابم دراز کشیدم و...
((نذاشتم ادامه بده))
- خانم ستایش من به پاهاتون می افتم. فکر کنید یه بنده رو خریدید و در راه خدا آزاد کردید! ازتون خواهش می کنم. راضی نشید که زندگی من آتیش بگیره . همه چیز رو فراموش کنید.
- چه خوب ! کاشکی الان اینجا به پام...
- خانم ستایش !!
- جانم! همین شرم و حیات دیوونه م کرده!
- بخدا قسم شیطون گول تون زده!
- هادی! ویلای ما زیاد دور نیست ها! اشاره کنی نیم ساعت دیگه اونجائیم!
- بخدواندی خدا قسم که الان دارم گریه می کنم! بحال شما گریه می کنم که چه جوری می خواهین روز قیامت جواب پروردگارم رو بدین! بحال اون دختر معصوم گریه می کنم که چه جوری تو این آتیش که شما بپا کردین می سوزه. بترسید از قهر خدا!
- قربون اون اشک هات برم! تمام این حرف هات به خاطر اینه که تو هنوز نفهمیدی زندگی فقط همین دنیاست! از خر شیطون بیا پائین . لگد به بخت خودت نزن! فعلاً که خدا برات خواسته و مهرت به دلم افتاده! لب تر کنی کاری می کنم که تو پول غلت بزنی! مزه عشق رو بیا من بهت بچشونم!
- شرم کنید! من جای بچه شمام!
- پس اگه بچه منی بیا یه خرده ...!
((تلفن رو قطع کردم. اشک از چشمام می اومد و پاهام می لرزید!
صورتم رو از فریبا یرگردوندم تا چیزی نفهمه. فقط ازش خواهش کردم که اگه این بار تلفن با من کار داشت و این خانم بود دست به سرش کنه.
چیزی دیگه ای بهش نگفتم، هر چند که حتماً همه چیز رو خودش فهمیده بود.
رفتم تواتاقم و چراغ رو خاموش کردم و یه گوشه نشستم و زانو هام رو بغل کردم. دنیای عجیبی شده بود.دیگه می شد به کی اعتماد کرد؟ با خودم گفتم که اگه با فرنوش ازدواج کنم و حتی بیارمش تو همین اتاق با هم زندگی کنیم، صد مرتبه براش بهتر از جایی یه که الان داره زندگی می کنه.
خیلی اعصابم بهم ریخته بود. کلافه بودم. جملات زشت این زن از ذهنم بیرون نمی رفت. خدایا من چه جوری می تونستم دیگه به چشمهای فرنوش نگاه کنم؟! اما من که گناهی نداشتم. با خودم فکر کردم که برم به آقای ستایش جریان رو بگم! اما نفعی که برام نداشت هیچ، کار رو هم خراب تر می کرد. باید هر طوری بود نمی ذاشتم فرنوش چیزی بفهمه. اگه خدا بخواد و با هم ازدواج کنیم، دیگه مسئله تموم می شه. این زن هم خودش رو جمع و جور می کنه.
وای خداجون! اگه بعد از ازدواج من و فرنوش هم از کارش دست برنداره چی؟! دیگه عقلم کار نمی کرد. بلند شدم و نوار فرنوش رو گذاشتم. تا صدای قشنگش رو شنیدم طلسم شیطون باطل شد! هوای اتاق که تا یه دقیقه پیش، از وسوسه این زن بد پر شده بود، یه دفعه پاک و طاهر شد! صدای فرنوش مثل نسیمی بود که برام ساخته بود گوش می کردم، از پلیدی و زشتی بیشتر دور می شدم. عشقش مثل هاله ای وجودم رو می گرفت تا هیچ افسونی نتونه بهم اثر کنه! صورتش رو می دیدم که با چشمای قشنگش منو نگاه می کنه و بهم نیرو می ده. پیچ و تاب موهای بلند و کمندش مثل موج های دریا همه چیز رو در درونم می شوره و پاک می کنه.
تاریکی ها رفتن و همه جا روشن شد.
اولین شعاع خورشید رو دیدم که رو قلب من افتاد!
صبح شد بدون اینکه حتی یه جادو بتونه به من اثر کنه! عشق پاک فرنوش طلسم جادو گر رو شکوند! بلند شدم و یه دوش گرفتم و صبحونه خوردم و بعد به طرف خونه آقای هدایت حرکت کردم.
خدا خدا می کردم که زودتر شب برسه و فرنوش برام خبرهای خوب بیاره. اصلاً دیگه چیزی برامون اهمیت نداشت. مهم ما بودیم که تصمیم خودمون رو گرفته بودیم. تازه پدرش هم که راضی بود و منو دوست داشت. بقیه چیزها فرع قضیه بود.
یعنی همه چیز جور می شد؟ یا اینکه دوباره این زن یه آتیش دیگه به پا می کرد؟!
سرم رو بلند کردم و دیدم جلوی در خونه آقای هدایت واستادم. در زدم. صدای پای هدایت رو شنیدم که بطرف در می اومد.
- سلام قربان. حالتون چطوره؟
هدایت – سلام خوش آمدی عزیزم. صفا آوردی. دلم گواهی داد که امروز می آی. خوبی؟ خوشی؟
- نه جنابب هدایت، دلم خیلی گرفته.
هداین – دل دشمنت بگیره!؟ چرا؟ کی اذیتت کرده؟ بیا تو، بیا تو بگو ببینم چه چیزیی گل پسرم رو ناراحت کرده؟
((رفتم تو باغ. در رو بست. طلا، زبون بسته پشت در واستاده بود. دستی به سرو گوشش کشیدم و گفتم: ))
- روزگار! روزگار جناب هدایت!
هدایت – باهاش همبازی شدی؟! از این بازی ها زیاد داشته این روزگار!
- این زبون بسته خیلی تنهاس. چرا نمی برینش توی جنگلی، پارکی، جایی که تنها نباشه ول ش کنین؟
هدایت – این از بچه گی اینجا بوده. بیرون از اینجا رو ندیده و تجربه نکرده. ببرمش بیرون، مرگ ش حتمی یه. این الان از آدم ها نمی ترسه. چون ندیدتع شون. تا حالا فقط من رو دیده و تو و رفیق ت رو. پاش رو از اینجا بذاره بیرون، اولین نفر که چشمش به اون بیفته، اول می بردش خونه. چند روز که گذشت، یه کباب بّره ازش درست می کنه!
همیشه اینطوری بوده. اولش به اسم علاقه و دوستی می ان طرف آدم، چند وقتی که گذشت یادشون می افته که می شه ازت استفاده های دیگه ای هم کرد. اون وقت باید خدا بداد آدم برسه!
- راست می گین. بعضی از آدم ها خیلی پلید وزشت هستن.
هدایت – باور کن پسرم، اگه نمی گفتن گوشت آدمیزاد تلخه، این آدم ها همدیگر رو هم می خوردن!
- تازه ما خوب خوبشیم! مثلاً با محبت و صفائیم.
هدایت - نه! کی گفته ما خوب خوبشیم؟ چون محبت زیاد داریم خوبیم؟ محبت بی منطق خیلی زود هم تبدیل به نفرت بی منطق می شه!
تعارف های بی خودی و کشکی! نوکرم چاکرم ظاهری! جونم قربونت برم الکی! تو تا حالا شنیدی یا دیدی که مثلاً یه آدم اروپایی به یه نفر بگه من نوکرتم؟! نه. غیر ممکنه شنیده باشی. چون اصلاً توی فرهنگ شون نیست. اگه یکی از اونا به یکی دیگه شون این حرف رو بزنه، طرف فکر می کنه یا یارو دیوونه س، یاورش می داره و می بره خونه شون که نوکری ش رو بکنه! یعنی وقتی یارو با زبون خودش می گه من نوکرتم و چاکرتم، باید سر حرفش هم بمونه، یعنی هر چه تو دل شونه می گن و سر حرفشون هم هستن. اصلاً تعارف و از این جور حرف ها ندارن! برای همین روی حرف هاشون می شه حساب کرد. حالا ماها! صدبار به رفیقمون می گیم فدات شم، تو رو خدا کاری داری فقط به من بگو! مخلص تم! امری داری در خدمتم!
اما تا یه کار ازش میخوای هزار جور بهانه برات می آره! تازه حواست جمع نباشه، سرت رو کلاه می ذاره! حالا بگو ببینم کجا ما خوب خوبشیم؟!
بیا بریم تو یه چایی بخور حالت جا بیاد.
((رفتیم تو ساختمون. هدایت برام چایی ریخت و دوتایی یه گوشه نشستیم.))
هدایت – یادته برات از اون مرد همسایه مون گفتم؟ همون که زیر پای زنم نشست. چقدر بهش محبت کردم! نصف اجاره رو ازش نمی گرفتم. صدبار پول دستی خواست بهش دادم. اجاره ش سه ماه سه ماه عقب می افتاد. به روش نمی آوردم. وقتی اومد اونجا رو اجاره کنه، اصلاً فرش نداشت. از خونه خودم چند تا تیکه فرش بردم انداختم زیر پاش که زن و بچه ش راحت باشن. آخرش چیکار کرد؟! آشیونه مو بهم زد. واسه صنّار سه شاهی حق دلالی، یه زندگی رو پاشوند!
- راستی چرا اینکارو کرد؟
هدایت – چون ما عادت کردیم که دروغگو و دورو باشیم. صد تا قسم می خوریم یکی ش راست نیست! حرف حقیقت که احتیاج به قسم خوردن نداره! چون می خواهیم دروغ بگیم، قسم می خوریم که شاید به ضرب قسم، حرفمون رو باور کنن!
چایی ت رو بخور سرد نشه.
((همون طور که چایی رو می خوردم، گفتم: ))
- البته همه اینطور نیستن.
هدایت – معلومه. یکی ش خود تو. می دونم دستت تنگه اما حاضر نشدی از من کمکی قبول کنی! تا حالا چند بار بهت گفتم که یکی از این کتاب ها رو وردار ببر بفروش و بزن تنگ زندگی ت اما قبول نکردی. چاخان هم نکردی که مثلاً وضعم خوبه و بابام پولداره و ملک داریم و فلان و فلان! یعنی دورغ نگفتی. درسته همه اینطوری نیستن اما یک بز گر ، گر کند یک گله را! بدبختی اینه که تا دلت بخواد بز گر داریم!
((یه کمی که گذشت پرسیدم: ))
- جناب هدایت نمی خواهین بقیه سرگذشت رو تعریف کنین؟
هدایت – بقیه سرگذشت؟! دیگه چیزی ش نمونده! می بینی که، یه آدم بدبخت وامونده! ولی خب، باید برات تموش کنم.
تا اونجا برات گفتم که رفتم و بیدار رو دیدم و برگشتم خونه. اون شب گذشت. فردا صبحش که علی رفت مدرسه. طرفای ساعت نه بود که در زدن. رفتم در رو وا کردم. چیزی نمونده بود که سکته کنم! بیدار پشت در بود. یه عینک زده بود که کسی نشناسدش. یه پالتوی قشنگ تنش بود و ماشین شیکی هم دم در پارک بود.
زبونم بند اومده بود. نمی دونستم چی بگم. تا قبل از اون، تمام عکس ها و صفحه آهنگ ها شو جمع می کردم. البته یواشکی که علی نفهمه. شبها که علی می خوابید، صفحه شو می ذاشتم و به صداش گوش می کردم، عکس ها شو دور و برم می چیدم و بهشون خیره می شدم و یاد روزگار خوش قدیم می افتادم.
((سیگاری روشن کرد و سرش رو انداخت پائین که چیکه اشکی رو که گوشه چشمش پیدا شده بود، نبینم. یه کمی صبر کردم بعد گفتم: ))
- چطوری می شه؟ زنی که به شما و زندگی و بچه ش پشت پا زده و دنبال دلش رفته. چرا فکر و خاطره ش رو از ذهن تون بیرون نکردین؟ چرا تو خودتون نکشتین ش؟
هدایت – بکشمش؟! عشق واقعی رو که نمی شه کشت!
- عشقی که مال شما نباشه عشق نیست که! عشقی که پیش شما نباشه، عشق نیست که!
هدایت – عشق مال هر کی و هر کجا که باشه، احترام داره! به عشق باید احترام گذاشت! عشق مقّدسه! عشق اگه حقیقی باشه هیچوقت نمی میره.
- وقتی بعد از این همه سال دیدینش، چه احساسی داشتین؟ دل تون نمی خواست بزنیدش، فحشش بدین و ببرونش کنین؟
((آه سردی کشید و گفت: ))
- نه راستش دیگه نفرتی ازش نداشتم. دیگه جسمش رو نمی خواستم اما نفرتی هم ازش نداشتم.
یعنی اون دیگه بیدار پاک من نبود! یه زن خواننده بود با یه اسم دیگه.
من اون عشق پاک تودلم جاودانی شده بود. عشقی که به زنم داشتم. به بیدار. ولی این زن فقط شکل بیدار من بود.
دردسرت ندم. از جلوی در رفتم کنار. اومد تو. در رو پشتش بستم. خودش راه افتاد طرف ساختمون. تا رسید توخونه گفت ((هنوز بوی نجابت از در و دیوار جایی که تو هستی می باره!)) رفت و یه گوشه نشست. براش چایی بردم و خودم رفتم یه گوشه دیگه نشستم. اصلاً هیچی به ذهنم نمی رسید که بهش بگم، این بود که سکوت کردم. یه خرده که گذشت تو چشمام نگاه کرد و گفت:
((تو راستی گفتی! پشیمونم! اومدم که بهت بگم پشیمون شدم. اومدم بهت بگم که دلت خنک بشه. زندگیم رو مفت باختم!))
سرم رو انداختم پائین و هیچی نگفتم. یه کم بعد گفت: (( می شه عکس پسرم رو بهم نشون بدی؟ ))
این رو که شنیدم طرفش براق شدم و نمی دونم تو چشمام چی دید که گفت ((ببخش! می شه عکس علی رو نشونم بدی؟))
آروم شدم. بلند شدم و دو تا قاب عکس رو طاقچه رو آوردم و دادم بهش و عینکش رو برداشت اشک ها شو پاک کرد و زل زد به عکس علی. گریه امونش نمی داد. گفت((کاش نرفته بودم! ای کاش که گول اون بی همه چیز رو نمی خوردم و می نشستم سر خونه و زندگیم. ای کاش قلم های پام رو می شکستن و نمی ذاشتن برم!
گفتم((یادمه که می گفتی اگه آدم از استعدادی که خدا بهش داده استفاده نکنه کفران نعمته. حالا ازش استفاده کردی؟! معروف شدی؟)) گفت: (( آره یادمه. اما این چیزی نبود که من می خواستم. من دلم می خواست تویه محیط پاک، هنرم رو به مردم نشون بدم. می خواستم استعدادم رو به رخ شون بکشم تا ببینن چقدر ازشون بالاترم! می خواستم این آدمها که تو بچه گی اونقدر بهم ظلم کردن، به پاهام بیفتن! می خواستم از زمین و زمان انتقام بگیرم! می خواستم تلافی اون همه بدبختی رو برشون در بیارم. یادته یه روز ازم پرسیدی که چطوری گذرم به اون کاروانسرا افتاد؟ بهت گفتم یه روزی برات تعریف میکنم. حالا گوش کن. من دختر فلان السلطنه م!
مادرم خونه شون کلفتی می کرد. مادر بدبختم رو عوض دو تا کیسه برنج از پدرش خریده بود! این ها رو مادرم برام تعریف کرده. زن بیچاره سنی هم نداشته. شاید پونزده شونزده سالش بوده که می ره کلفتی. مادرم اهل یکی از ده های طرف کنگاور بوده که ملک همین شازده بی همه چیز بوده. حساب کن، یه آدم رو با دو تا کیسه برنج عوض کنن!
یه سالی خونه این شازده فلان السلطنه کار می کنه. یه شب که پسرش مست از بیرون می آد خونه، نمی دونم چه طوری چشمش می افته به مادرم . گویا تو حوضخونه یقه شو می گیره!
خلاصه اون کاری که نباید بشه، می شه. چند وقت بعدش هم که شیکم مادر بیچاره م می آد بالا، یه وصله بهش می چسبونن و از اونجا بیرونش می کنن.
مادرم تنها و بی کس تو این شهر خراب شده، سرگردون می شه که می خوره به پست اون جواد باج خور بی غیرت. اونم می بردش به همون کاروانسرا. بعد از اینکه من به دنیا می آم، مادرم می شه زر خرید جواد آقا! روزها براش گدایی می کرده و شب ها مترس ش بوده! تا اینکه اونم مریض می شه و می میره. اون موقع من هشت سالم بود. تمام این چیزها رو از خود مادرم شنیدم و تو خاطرم نقش بست.
چند سال هم من واسه جواد گدایی کردم. دیگه بقیه ش رو خودت می دونی. دوازده سیزده سالم بود که تو اومدی تو کاروانسرا و بعدش هم من مریض شدم.
حالا فهمیدی چرا می خواستم از آدم ها انتقام بگیرم؟!
((بلند شدم براش یه لیوان آب آوردم. از زور گریه به هق هق افتاده بود. آب رو که خورد یه سیگار از تو کیفش در آورد و خواست روشن کنه که یه دفعه متوجه من شد. خواست سیگار رو دوباره بذاره تو کیفش. پرسیدم (( چرا روشن نکردی؟ از من شرم می کنی و مثلاً بهم احترام می ذاری؟!)) گفت: (( بخدا آره. من همیشه بتو احترام گذاشتم. تو همیشه پیش من احترام داشتی.
خطا کردم!
نعمت تو بودی که کفران کردم!
حالا می فهمم که تو این دنیا هیچ چیز ارزش یه دست نوازش شوهری مثل ترو نداره و هیچ شادی یی هم به پای یه خنده بچه آدم نمی رسه.
روزی که داشتم می رفتم فکر می کردم که همه فقط هنرم رو می خوان!
اما یادم رفت که یه زن هستم و نمی تونم مال کسی نباشم!
تو راست می گفتی.
اگه مرد بودم اینطوری نمی شد. نفهمیدم که اینجا اگه یه زن پهلوون هم باشه بازم زنه.
گولم زدن!
هنری رو که می شد همه ازش لذت ببرن به کثافت کشیدن!
روزی که همه کارها تموم شده بود و اولین صفحه م می خواست بیاد بیرون، جلوش رو گرفتن. بهم گفتن یا باید دم فلانی و فلانی رو ببینی یا خواننده شدن رو فراموش کنی. بهشون گفتم اولش که این حرفا نبود!گفتن اون اولش بود که پات وا بشه اینجاها! حالا دیگه فرق می کنه!
همون وقت می خواستم برگردم اما روی برگشتن رو نداشتم
اگه می دونستم که بازم برات همون بیدارم برمی گشتم.
به لجن کشیدنم! کسایی که خودشون هیچ هنری نداشتن!
می دونم که تو قبلش بهم گفته بودی اما خبر نداشتم که زن چقدر بدبخت و ذلیله! به هیچکس هم نمی تونستم پناه ببرم.
طرف هر کی می رفتم برام دندون تیز می کرد. هیچکس هم نبود که ازم حمایت کنه. مردم هنرم رو می خواستن اما اون بی شرف ها جسمم رو!
همون وقت بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم.
هر چی بیشتر جلو می رفتم بیشتر غرق می شدم و بیشتر می فهمیدم که تو چه جواهری بودی!
هر دقیقه ش که می گذشت، احترامت پیشم بیشتر می شده.))
همونطور که اشک به پهنای صورتش می اومد پائین گفت: (( از روزی که از تو جدا شدم ، دوستت داشتم و برات احترام قائل بودم. هنوز دوستت دارم. تو تنها کسی بودی که منو واسه خودم خواستی و بی ریا بهم مهربونی کردی. عشقت واقعی بود. تو خیلی زحمت منو کشیدی. من بهت بد کردم. پاش رو هم خودم.خیلی چیزها ازم گرفتن جاش بهم پول دادن! ازم استفاده کردن جاش بهم پول دادن! هر کاری که دلشون خواست باهام کردن جاش بهم پول دادن! روحم رو عشقم رو، زندگیم رو ازم گرفتن جاش بهم پول دادن!
حالا تا دلت بخواد پول دارم. اما غیر از پول هیچی برام نمونده! هیچکس بیدار رو نمی خواد همه خانم فلان رو میخوان! همه خواننده هه رو می خوان!
اما دلم می خواد باور کنی. همیشه برای تو خوندم. هر جا که خوندم فقط برای تو خوندم. تو عشق من بودی! هر جا می رفتم و برنامه داشتم، بین جمعیت نگاه می کردم تا شاید تو رو ببینم. دیروز که دیدمت، فهمیدم اجازه دادی حداقل به دیدنت بیام.
تا حالا چندین بار اومدم اینجا و یه گوشه قایم شدم تا شاید تو یا علی رو ببینم. آدرس ت رو با بدبختی از فلانی گرفتم. بهش سپرده بودی نشونی ت رو به کسی نده. اونم نمی داد. اما وقتی پیشش گریه کردم راضی شد.))
یکی دو دقیقه ای سکوت کرد، بعدش گفت: (( تو وضع زندگی ت خوبه؟ به چیزی احتیاج نداری؟)) بهش خندیدم که گفت: (( می دونم غیرتت قبول نمی کنه که از من چیزی قبول کنی. تو همیشه مرد بودی. کاش قدر تو رو می دونستم. اما من هنوز زن توام. یه وصیت نامه نوشتم و توش هر چی که دارم دادم به تو. به تو و علی.
می دونم که پرروئی یه اما یه چیزی می خوام ازت بپرسم. تو هنوزم منو دوست داری؟)) کمی فکر کردم بعدش گفتم من همیشه بیدار رو دوست داشتم!
فهمید چی می گم. سرش رو انداخت پائین. براش یه چایی دیگه ریختم. وقتی خورد پرسید: (( در مورد من به علی چی گفتی؟ اون فکر می کنه مادرش چی شده؟))
گفتم: در هر صورت تو رو فراموش کرده. درست نبود در مورد تو چیزی بدونه. علی بچه غیرتی ایه!
یه نگاهی بهم کرد و گفت: (( حق داری. روزی که گذاشتمش و رفتم باید فکر امروز رو می کردم! اون روزهایی که پیشم بود و پیشش بودم قدر ندونستم. حالا آرزوی یه دفعه بغل کردنش رو دارم! حالا دیگه باید آرزوی یه زندگی گرم رو با شوهرم و بچه م به گور ببرم. اینم سرنوشت منه.
شاید تو زندگی قبلی م آدم بدی بودم که باید تو این زندگیم تقاص پس بدم! می دونی؟ قدیمی ها می گفتن آدمیزاد چند بار تو این دنیا می آد تو یه جای بهتره و زندگی بهتری داره)) اشک ها شو پاک کرد و گفت: ((زندگی من موقعی بود که پیش تو بودم! فقط اون سال ها رو زندگی کردم
یادمه چند وقتی بود که خوب شده بودم اما نه از رختخواب بیرون می اومدم و نه حرف می زدم!
یادته بهت گفتم چرا؟ گفتم می ترسم همه چیز خراب بشه. می ترسم روزگار باز هم خوشبختی رو ازم بگیره که بالاخره هم گرفت.))
گفتم: ((تو خودت همه چیز رو خراب کردی.)) گفت: (( اگه اون مردک بی همه چیز گور به گور شده زیر گوشم فت فت نمی کرد، الان منم سر خونه و زندگیم بود.))
گفتم: از این آدم های بی همه چیز زیان، هر کی باید خودش عاقل باشه. حالا این حرف ها فایده نداره. آب رفته به جوی بر نمی گرده. گذشته ها گذشته. اگه خیلی از وضعت ناراحتی، می تونی از کارت دست بکشی.
گفت: (( حالا دیگه اگه خودم هم بخوام نمی تونم. یعنی ولم نمی کنن. تو فکر کردی فقط صحبت خوانندگی یه! یه شب این کله گنده می فرسته دنبالم، یه شب اون دم کلفت می فرسته سراغم، یه شب باید پیش این آقازاده باشم و یه شب …))
نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم من نمی خوام این چیزها رو بدونم.
((گفت ببخش، حواسم نبود که پیش شوهرم هستم!))
خندیدم و گفتم شوهر! یادته یه روز به همین شوهر گفتی من نمی خوام زن یه مطرب باشم؟ می دونی اون روز دلم رو سوزوندی! من با همین نون به قول تو مطربی، تو رو از مرگ نجات دادم، بچه م رو بزرگ کردم، براش خونه و زندگی درست کردم. این نون شرف داره به نونی که خیلی ها تو این دوره و زمونه پیدا می کنن و می خورن! حرف های اون روزت هیچوقت یادم نمی ره!
گفت: (( منو ببخش، گه خوردم، غلط کردم. تو همیشه آقای من بودی. بد کردم. الان هم تا خرخره رفتم تو لجن! چوبش رو خوردم! دیگه به روم نیار. خودم می دونم چه غلطی کردم خودم می دونم چه غلطی کردم.))
اینارو گفت و دوباره شروع به گریه کرد. دلم براش سوخت. کاش می شد زمان رو به عقب برد و همه چیز رو دوباره شروع کرد. یه وقتی آرزو می کردم که در باز بشه و بیدار برگرده خونه! اما حالا که اون اومده بود و اینجا جلوی روم نشسته بود، می دیدم که این چند ساله فقط دلم دنبال بیدار بوده نه خواننده معروف بانو فلان! بیدار من ساده و بی آلایش و قشنگ بود. اما این زنی که روبروم نشسته با یه خروار آرایش، مثل یه عروسک بی روح بزک کرده س! یه کم که گذشت گفت:
((انگار تو هم سرد شدی؟))
گفتم: حتی وقتی که مردم هم اگه قلبم رو از تو سینه در بیارن می بینن که روش با خون گرم نوشته بیدار! من سرد نشدم، اما دیگه اون بیدار من وجود نداره! اون بیدار که وقتی موهاش رو تکون می داد، موج ها بلند می شد مثل موج دریا و هر چی غم تو خونه بود می شست و با خودش می برد!
((گفت ببین! هنوز این موهای کمند می تونه موج درست کنه!))
گفتم چنگ چند تا نامحرم تو این موها رفته؟!!
صداش دیگه در نیومد. سرش رو انداخت پائین که گفتم حالا دیگه بهتره بری، امروز علی زود تعطیل می شه. صلاح نیست که تو رو اینجا ببینه.
نگاهم کرد، اشک تو چشماش جمع شد و یه سری تکون داد و گفت: (( می شه ازت یه خواهشی بکنم؟))
سرم روتکون دادم، گفت: (( یه بار دیگه برام ساز بزن! همون آهنگی که همیشه میخوندم و خودت ساخته بودی. همون که شبها واسه علی میخوندم تا خوابش ببره!))
چه چیزی ازم خواسته بود! برام خیلی سخت بود اما بلند شدم و ویلن رو آوردم. بعض گلوم رو گرفت. اینجا بود که دلم می خواست نعره بزنم که چرا؟! چرا آشیونمون رو خراب کردی؟!
یه لونه با هم داشتیم، گرم! همه با هم مهربون! تو خونه فقط محبت جا داشت. چرا خرابش کردی؟ دنبال چی بودی؟ چرا حالا اومدی و این همه خاطره رو برام زنده کردی؟ چرا غم هایی رو که سال ها یه گوشه دلم تپونده بودم در آوردی و ولوش کردی تو جونم؟ حالا ازم چی می خوای؟
من به درک، تو رو چه جوری به علی نشون بدم؟! دستت رو بگیرم و بهش بگم این خانم خواننده همون مادرته؟! تویی رو که هزار تا حرف پشت سرته؟! چرا بیچاره مون کردی؟
اما نه فریاد زدم و نه حتی یه کلمه حرف!
آرشه رو کشیدم رو سیم ها، اما ازش صدای مرگ اومد! دوباره کشیدم، بازم صدای مرگ داد! بغضی که سالها تو گلوم نشسته بود نمی ذاشت صدای ساز در بیاد!
بغضم رو ترکوندم تا ساز ناله کرد! اشک هام رو ریختم بیرون تا دل ساز نرم شد! گریه کردم و زدم! اونم گریه می کرد و می خوند! آوازش با گریه و ناله یکی شد! صدای گریه من و هق هق ساز هم یکی شد! می زدم و غم رو از دلم می شستم! ختم عشق رو گرفته بودیم! دیگه دست، دست من نبود. دیگه چشم، چشم من نبود!
بیاد سال های تنهایی زدم، بیاد اون بچه که بی مادر بزرگش کرده بودم زدم. بیاد زن قشنگم که تو این مرداب گم ش کرده بودم زدم. زدم زدم زدم تا خون از پنجه م اومد! دیگه صدای گریه اون رو هم که یه گوشه اتاق، زار زار گریه می کرد نمی شنیدم.
صدای گریه من و ساز نمی ذاشت صدا به صدا برسه! خون روی دسته ساز نشسته بود و من باز می زدم! می زدم که این روزگار بفهمه که با من چه کرده! من که نمی تونستم بهش بگم، گذاشتم این ساز بهش بگه!
دیگه پنجم از جون افتاد. از اشک ته ویلن خیس شد. بیدار رفته بود! بلند شدم و از پنجره تو باغ رو نگاه کردم. لحظه آخر بود که دیدمش. اشک هاش رو پاک می کرد و می رفت.
خواستم صداش کنم اما فقط از گلوم صدای درد بیرون اومد! می دیدم داره می ره! اما حس اینکه برم و جلوش رو بگیرم نداشتم. همونطور واستادم و رفتنش رونگاه کردم!
صدای در اومد که پشت سرش بسته شد!
*** *** ***
((حال آقا هدایت بد شده بود. این پیر مرد با یادآوری خاطراتش، زیر شکنجه داشت جون می داد! بلند شدم و یه لیوان آب بهش دادم و بعد بغلش کردم. تازه متوجه شدم که منم دارم گریه می کنم! حالا یا بخاطر اشک های این پیرمرد بود، یا بخاطر زندگی ش که از هم پاشید و یا بخاطر بدبختی خودم بود!))
- کافیه پدر! براتون خوب نیست. شما در این سن نباید دچار این استرس ها بشید.
((برگشت به عکس بیدار نگاه کرد ودر حالیکه گریه می کرد گفت: ))
- الان همداره همون طور به من نگاه می کنه که دفعه آخر نگاه کرد! اون روز هم که از پیشم رفت نگاهش معصوم شده بود! مثل اون وقت ها که بیدار من بود و آفتاب و مهتاب رنگش رو ندیده بودن!
((بزور بهش آب دادم بخوره. بعدش هم براش یه چایی ریختم. یه سیگار هم براش روشن کردم و دادم دستش . کمی آروم شد. یه پک به سیگار زد و مات، یه گوشه اتاق رو نگاه کرد. بعد از چند دقیقه گفت:
- بیدار یه بار اومد تو این خونه و همون جا نشست. برای من مثل اینه که هنوزم همون جا نشسته و داره با نگاه معصوم منو نگاه می کنه!
((بی اختیار برگشتم و جایی رو که هدایت نشون می داد. نگاه کردم. یه آن به چشمم اومد زنی رو با همون صورت اونجا دیدم که نشسته! دوباره که نگاه کردم دیگه چیزی ندیدم. ولی انگار هدایت خیلی راحت اون رو میدید!
کمی که گذشت، گفت: ))
- مثل اینکه دیوونه شدم هان؟
- نخیر. این ها طبیعی یه. انسان وقتی کسی رو دوست داره تصویر اون شخص همیشه جلوی چشمش می آد. ببخشید استاد، الان بیدار خانم کجا زندگی می کنن؟ ایران هستن؟
((نگاهی کرد و گفت نه.
سیگارش رو خاموش کرد و گفت: ))
- اون روز که با گریه و پشیمونی از اینجا رفت، یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم. حال خودم رو نمی فهمیدم. شب وروزم یکی شده بود. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که برم دنبالش و بیارمش خونه یا نه. همش با خودم، غیرتم، وجدانم تو جنگ و دعوا بودم! از یه طرف آخرین نگاهش بهم می گفت بیدار می تونه پاک و طاهر بشه، از یه طرف غیرتم قبول نمی کرد.
مونده بودم سر دو راهی. خلقم عوض شده بود. این علی طفل معصوم هم فهمیده بود که حال خوبی ندارم. طفلک فکر می کرد مریض شدم! هی می خواست ببرتم دکتر.
دو روز سه روزی گذشت. تصمیمم رو گرفتم. با خودم گفتم اول می رم سراغش و باهاش صحبت می کنم. اگه قبول کرد که دست از همه کارش برداره و قید خوانندگی و معروفیت رو بزنه، گذشته ها رو فراموش می کنم و می بخشمش و می آرم سر خونه و زندگیش. خیال داشتم اگه قبول کرد، کم کم گوش علی رو پر کنم. بالاخره یه طوری می شد دیگه. غیرتم قبول نمی کرد که این زن بیشتر از این تو لجن دست و پا بزنه. می دونستم کجا برنامه داره. با خودم گفتم فردا طرفهای غروب می رم جلو اون کاباره وا می ایستم تا بیاد. وقتی اومد بهش اشاره می کنم که بیاد خونه. اون وقت تو خونه باهاش سنگ هامو وا میکنم. به امید خدا همه چی درست می شه. گور پدر دل من، حالا دوباره بیدار دستش رو بطرفم دراز کرده و ازم کمک می خواد، مردونگی نیست که جوابش کنم.
با این فکر، اون شب رو بعد از چند شب راحت خوابیدم به امید فردا.
صبحش از خواب بلند شدم و صبحونه رو درست کردم و دادم علی خورد و راهی ش کردم مدرسه. خودم هم رفتم حموم و دستی به سر و روم کشیدم. وقتی اومدم بیرون، خونه انگاری داشت رنگ و رویی بخودش می گرفت. رفتم جلوی آینه. نه، هنوز بد نبودم!
درسته که از روزی که بیدار ولم کرد و رفت، ده سالی گذشته بود اما، هنوز بر و رویی داشتم! بعد از سال ها شادی تو دلم نشسته بود.
یه دست لباس تر و تمیز از گنجه در آوردم و گذاشتم رو صندلی و کفش هام رو واکس زدم. واسه م مثل این بود که دوباره می خواستم برم خواستگاری بیدار! خدایی ش رو هم که بخوای، تمام این ده سال بهش وفادار مونده بودم.
کارهام تموم شده بود، حالا ساعت چند بود؟ تازه 5/9 صبح! خدایا تا غروب چه جوری صبر کنم؟! خنده م گرفته بود! با خودم می گفتم مرد! تو که ده سال صبر کردی، چند ساعت هم روش! خلاصه حال خوشی داشتم!
((این ها رو که هدایت تعریف می کرد گل از گلش شگفته بود. کاملاً برگشته بود به اون دوره! انگار واقعاً همین امروز غروب می خواد بره دنبال بیدار!
تودلم گفتم خدا رو شکر که این یکی جریان بخیر گذشته و این دو نفر بعد از سال ها دوری، بهم رسیدن.
منم خنده رو لبهام بود که یه دفعه صورت آقای هداین چنان تو هم رفت و گرفت که جا خوردم! یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: ))
- ساعت ده صبح بود. حوصله م سر رفته بود. تا غروب خیلی داشتیم . پیچ رادیو رو وا کردم. اخبار رو داشت می گفت. خبر از این ور! خبر از اون ور!
حال گوش کردن به این چیزها رو نداشتم. خواستم یه ایستگاه دیگه رو بگیرم شاید صدای قشنگ بیدار رو پخش کنه که اخبار گفت به یه خبر مهم توجه کنین!
دیشب خواننده شهیر، هنرمند محبوب، بانو....، در یک حادثه رانندگی، در یکی از پیچ های جاده هراز، جان خود را از دست داد! ضایعۀ وارده را به مردم و جامعه هنری ایران تسلیت عرض می کنیم!! جنازه این بانوی هنرمند که سالها به عالم هنر خدمت کرده، فردا رأس ساعت ده صبح از میدان اصلی شهر به طرف قبرستان تشییع خواهد شد. از عموم ملت دعوت می شود که با قدوم خود این مراسم را مزّین فرمایند! و دیگر اخبار! امروز جناب آقای فلان، کاباره را افتتاح خواهند...
دیگه چیزی نفهمیدم! همونجا نشستم زمین. باور نمی کردم! یعنی این روزگار اینجوری بازی می کنه؟!
ماتم برده بود. برگشتم به رادیو نگاه کردم. دلم می خواست گلوی گوینده رو می گرفتم و از اون تو می کشیدمش بیرون و خفه ش می کردم! دلم می خواست خرخره اش رو بجوم! نمی دونستم چه خاکی باید تو سرم بکنم. می دونستم دروغ می گن. بیدار من سالم بود. غروب باید می رفتم دنبالش! اون قراره دوبتره بیاد سر خونه و زندگی ش!
امروز باید برم و ازش خواستگاری کنم! دروغ می گن این پدر سوخته ها! می دونن قراره دیگه براشون نخونه، اینه که بهم دروغ می گن که من نرم دنبال بیدار!
پدر سگ ها حسودیشون می شه. فهمیدن که از امروز به بعد بیدار من مثل اون وقتها پاک و معصوم می شه. می خوان دوباره از چنگ م درش بیارن!
مگه این که من مرده باشم! اون دفعه م رو دست خوردم که اون بلا سرم اومد! بلند شدم. ولی خدایا کجا برم؟!
یه نامه واسه علی نوشتم که دلش شور نزنه و بعد از خونه زدم بیرون.
راه افتادم طرف رادیو. نیم ساعت، سه ربع بعد رسیدم.
دم در جلوم رو گرفتن. نمی ذاشتن برم تو. یادم افتاد که منم تو اینجا سهمی دارم! اسمم رو گفتم، یارو شناخت. رفتم تو. سرغ اون خواننده خدا بیامرز رو گرفتم. چند دقیقه بعد پیداش کردم. با چند نفر دیگه، تو یه اتاق نشسته بودن. اونام عزا گرفته بودن. تا منو دید پرید جلو و بغلم کرد. بهش گفتم راسته؟! حقیقت داره؟!
اشک تو چشماش جمع شد. تازه فهمیدم چه بروزم اومده! له و لورده رفتم روی یه صندلی نشستم. اون خواننده منو به همه معرفی کرد. تا شناختنم به احترامم بلند شدن. چهره م ناشناس بود اما اسمم نه!
البته نمی دونستن که من شوهر بیدارم. تعجب کرده بودن که چرا از مرگ بیدار اینقدر ناراحتم. اون خدا بیامرز گفت که من آهنگ سازش بودم!
یه سیگار روشن کرد و داد دستم. یه خرده که گذشت ازش پرسیدم کجاست؟ اسم یه بیمارستان رو گفت. بلند شدم. گفت من ماشین دارم با هم می ریم.
راه افتادیم. کمی بعد رسیدیم جلو بیمارستان غلغله بود! همه جور آدمی جمع شده بودن اونجا. بعضی ها چهره شون تو هم بود. بعضی ها می خندیدن! بعضی ها گریه می کردن.
رفتیم جلو. دم در پرسیدن چیکار داری اما تا اون خواننده رو دیدن، شناختن و راهمون دادن تو. خلاصه اجازه گرفتیم پیش رئیس بیمارستان وقتی فهمید که من شوهر بیدارم، ما رو با خودش برد دم سرد خونه. اونجا دوتایی واستادن و به احترام من جلو نیومدن. در رو مسئول سردخونه وا کرد و منو برد تو. جلوی یه تخت واستاد انگار یه نفر خوابیده بود و روش یه ملافه سفید انداخته بودن! یارو با انگشت تخت رو نشونم داد و رفت. موندم تنها بین چند تا مرده و بوی خیلی بدی که اونجا می اومد.
باور نمی کردم که بیدار من اینجا باشه! دلم می خواست برگردم. اما یه چیزی نمی ذاشت! جرأت هم نداشتم که ملافه رو بلند کنم.
یکی دو دقیقه گذشت. بی اختیار دستم رفت طرف ملافه. وقتی اون چلوار سفید رو پس زدم جای اشک خون گریه کردم!
بیدار من که رو تخت خوابیده بود! مثل یه تیکه ماه! مثل شبهایی که پیشم بود و وقتی می خوابید آروم بی صدا بالای سرش می نشستم و نگاهش می کردم و انگار یه دفعه تو خواب حس می کرد که من بالا سرشم و از خواب می پرید و بهم می خندید!
موهای سیاه و بلندش رو زیر سرش قلنبه کرده بودن و مثل این بود که سرش رو روی یه بالش سیاه گذاشته بود! لای چشماش باز بود. مثل این بود که چشم انتظاری داشت! یه لباس سفید تنش بود.
زدم تو سرم! وای به من! وای به من که دیر اومدم خواستگاریت عزیزم!
وای به من که این دفعه پیش ت نبودم تا کول ت کنم و ببرمت دکتر تا خوب بشی! وای به من که آرزوی مرگت رو کرده بودم! وای به من که نذاشتم یه بار دیگه پسرت رو ببینی! وای به من که دست رد به سینه ت زدم! وای به من که پشیمونی ت رو نفهمیدم! وای به من که خستگی ت رو نفهمیدم! وای به من که بی پناهی ت رو نفهمیدم!
بخدا بیدار داشتم می اومدم دنبال تو. بخدا می خواستم ببرمت سر خونه زندگی ت. بمیرم واسه چشمهای منتظرت! بمیرم واسه تنهایت!
ببخش منو زن قشنگم. تو رو خدا بلند شو! می برمت خونه و دوباره می شی تاج سر من! اینجا که جای تو نیست! این تخته چیه روش خوابیدی؟! تو این جای کثیف با این بوی بد! پاشو عزیزم! پاشو. خودم دوا درمونت می کنم. مثل اون دفعه!
نمی ذارم کسی اذیتت کنه. خودم پرستاری ت رو می کنم. بخدا اشتباه کردم. غلط کردم. دیگه از خونه بیرون ت نمی کنم! می برمت پیش علی. بهش می گم تو مادرشی. اونم قبول می کنه. اونم گذشته ها رو فراموش می کنه. دوباره سه تایی می شیم یه خوانواده گرم! خودم برات ساز می زنم! واسه خودم بخون! واسه پسرمون بخون که عادت داشت با صدای تو بخوابه!
پاشو عزیزم که دیگه ازت ناراحت نیستم. پاشو که اومدم دنبالت! دیدی این دنیا ارزش نداره؟! دیدی بهت راست می گفتم؟! حالا دیگه بیا برگردیم خونه! بیا که خونه بی تو روح نداره؟! تو رو خدا دیگه تنهام نذار. بیا که دیگه هیچ نامحرمی رو تو خونه راه نمی دم که تو رو از چنگم در بیاره!
گریه می کردم و اینارو بلند می گفتم. از صدای من رئیس بیمارستان و اون خواننده اومدن تو سردخونه. از گریه من گریه شون گرفت. رئیس بیمارستان ملافه رو کشید رو بیدار. به زور آوردنم بیرون که زدم زیر دست شون و برگشتم. ملافه رو زدم کنار . خواستم چشماش رو ببندم. نشد! گردنبدی رو که دوتایی موقع تولد پسرمون واسه ش خریده بودیم و یادگاری اون روزهای خوب، انداخته بودم گردن خودم، در آوردم و گذاشتم کف دستش!
دست گذاشتم رو چشماش. بسته شد! دیگه منتظر کسی نبود!
آوردنم بیرون . دلم راضی نمی شد تنهاش بذارم.
بردنم دفتر رئیس بیمارستان و برام آب قند آوردن. گریه م بند نمی اومد
یه سیگاری روشن کردن و دادن دستم. کمی بعد آروم تر شدم. از آگاهی یه افسر اومده بود اونجا. هیچی نمی گفت و فقط منو نگاه می کرد.
انگار جریان زندگی ما رو بهش گفته بودن. ازش پرسیدم چطوری این اتفاق افتاده؟ کمی من من کرد و بعد گفت: این طور که معلوم شده، احتمالاً به قصد خودکشی، با ماشین رفته ته درّه!
بعد یه بسته رو داد به من و گفت: این ها رو تو خونه ش پیدا کردیم. بگیر. صلاح نیست دست کسی بیفته! یه آلبوم عکس با یه دفترچه خاطراته!
بهشون گفتم از کجا معلوم که خواسته خودکشی کنه؟ گفت یه نامه تو خونه ازش پیدا کردیم. توش نوشته بود که میخواسته چیکار کنه!
سرم رو انداختم پائین. پس دیر رسیده بودم! اگه یه روز زودتر رفته بودم سراغش الان بیدار من زنده بود!
دیگه اونجا کاری نداشتم. دیگه هیچ جای دنیا کاری نداشتم. خواستم از جام بلند شم. زانو هام حس نداشت. اون خواننده. کمکم کرد.
با اون افسر آگاهی از بیمارستان اومدیم بیرون. از لای مردمی که جمع شده بودن، رد شدیم. یه مردی به یکی دیگه گفت: (( حیف شد! خوب مالی بود! تو زنده بودنش که نصیب ما نشده! شاید تو عزاش یه چلو کبابی ازش به ما برسه!
نتونستم طاقت بیارم. برگشتم و محکم زدم تو گوشش! یارو مونده بود که چرا اینکار رو کردم! اون افسر آگاهی به دو تا مأمور اشاره کرد که جمعیت رو رد کنن و منو بردن سوار ماشین کردن. نیم ساعت بعد، با یه روح متلاشی، تو خونه، یه گوشه نشسته بودم.
((هدایت، دیگه اون هدایت یه ساعت پیش نبود. سیگاری روشن کرد و پکی محکم بهش زد و براش چایی ریختم. چند دقیقه ای سکوت کرد و دوباره گفت: ))
- وقتی تو اتاق نشسته بودم تازه متوجه شدم که اون بسته هنوز تو دستمه! آوردم بازش کردم. یه آلبوم بود با یه دفترچه خاطرات. دلم نیومد هیچکدوم رو نگاه کنم. قدرت اینکه چشمم به عکس بیدار بیفته، نداشتم. اشکم به اندازه کافی سرازیر بود!
هر دو رو گذاشتم تو پاکت و بردم تو صندوقخونه و ته یه یخدون کهنه قایم کردم.
نشستم یه گوشه به سیگار کشیدن و فکر کردن. رفتم تو عالم خودم. برگشتم به گذشته ها به روزهایی که تو یتیم خونه بودم. یاد خانم اکرمی، اکبر، رضا! یاد سختی هاش!
تازه فهمیدم اون وقت ها چقدر راحت بودم! اومدم جلوتر! رسیدم به وقتی که فرار کردم. خودم رو تو خیابون دیدم. تو مردم، تو شهر. داشتم ساز می زدم مردم برام پول می ریختن. بازم رفتم جلوتر. وقتی که برای اولین بار بیدار رو دیدم، روزی که بیدار مریض بود و داشت می مرد و من بردمش دکتر.
اما نه دلم نمی خواست به اون روزها هم فکر کنم. از اون روزها هم خوشم نمی اومد.
بازم رفتم جلوتر! به روزی که از خواب بلند شدم و بیدار قشنگ معصوم رو دیدم که وسط اتاق واستاده! به روزی رسیدم که ازم خواست باهاش عروسی کنم! به روزهایی رسیدم که با همدیگه، خوش و خرم زندگی می کردیم. به وقتی رسیدم که واسۀ من فقط اون بود و واسه اون فقط من بودم!
یاد وقتی افتادم که بچه مون بدنیا اومد یاد موقعی افتادم که خوشی و خوشبختی مون کامل بود. رفتم جلوتر. به وقتی رسیدم که واسه اولین بار صدای قشنگش رو شنیدم! صدایی که انگار از اون ور ابرها می آومد!
دیگه دلم نمی خواست برم جلوتر، همین جا خوب بود! تا همین جاش همه چیز پاک بود و روشن بود. کاش می شد زندگی رو هر جا که خواستی، نگه داری و نذاری بره جلو!
تو همین فکرها بودم علی بالا سرم واستاده و با ناراحتی هی می گه بابا، بابا!
بخودم اومدم. تا چشمم به علی افتاد بغضم ترکید. بچه م خیلی ترسید. هی که پرسید چی شده بابا؟ بهش گفتم چیزی نیست. یکی از رفقای قدیمی م مرده. یه دوست قدیمی! یه موقع با هم عالمی داشتیم. روزگار از هم جدامون کرد!
طفلک ماچم کرد و رفت دنبال درس و مشق ش.
هر جوری بود تا صبح خودم رو نگه داشتم. فرداش از ساعت 9 صبح، میدون اصلی شهر وایستاده بودم. ساعت ده بود که جنازه رو آوردن.
جمعیت تو میدون پر شده بود. یه دسته موزیک هم آورده بودن. آهنگ های بیدار رو می زدن. تابوت رو راه انداختن، مردم پشت سرش راه افتادن.
منم یه گوشه دنبال شون می رفتم. دلم می خواست همه چیز زودتر تموم بشه. نمی خواستم غریبه دور و بر زنم بلوله!
نمی دونم چقدر طول کشید تا رسیدیم قبرستون. غسل و کفن ش رو هم نفهمیدم چطور تموم شده. اون قدر آدم اونجا بود که نمی شد جلو رفت!
اما این یکی هم مثل تموم چیزهای دیگه این دنیا، گذشت و تموم شد.
جنازه رو آوردن سر یه قبر که قبلاً کنده شده بود.
خدا چی بگم که نگفتن ش بهتره!!!
جنازه زن منو، یه مشت مرد غریبه و نامحرم، بلند کردن و گذاشتن تو قبر! فقط انگار دست من از همه چیز کوتاه بود و فقط انگار شوهرش باهاش نامحرم بود!
یه خرده بعد خاک رو ریختن روش و تموم شد! یه زندگی تموم شد، یه سرنوشت تموم شد، یه عشق! یه بازی! یه دوستی! یه خوشبختی، همه تموم شد! اما چیزی که شروع شد، هزار تا سئوال بود! کجا رو اشتباه کردیم! کدوم حرف بیجای رو زدیم و کدوم قدم نادرست رو برداشتیم؟! کدوم فکر غلط بیچاره مون کرد؟!
رفتن! همه رفتن. تمام کسایی که یه روزی براش دست می زدن و تشویقش می کردن و به پاش گل می ریختن، رفتن!
قبرستون خالی شد. موندیم من و قبر کن که داشت خاک رو قبر رو درست می کرد. رفتم جلو. یارو سرش رو بلند کرد و یه نگاهی به من انداخت و پرسید از فامیل هاشی؟
گفتم آره. گفت خدا رحمتش کنه، خدا از سر تقصیراتش بگذره! صدای خوبی داشت! ما با اینکه وسع مون نمی رسید، هر جوری بود صفحه هاش رو گیر می آوردیم و گوش می دادیم!
دست کردم و یه ده تومنی دادم بهش. نگاهی کرد و گفت: خدا رحمتش کنه. خدا همه رو بیامرزه و ببره. ما که از جوونی کارمون با مرده و قبر و خاک و کفن و لحد بوده! حالا گاهی وقتی یه معصیت هایی هم کردیم! اگه قرار بشه اون دنیا هم گرفتار عذاب و زجر بشیم که خدا باید بداد مون برسه! اما نفهمیدم اگه این کار معصیت داشت چرا خدا بهش این صدا رو داده بود؟!
بیل ش رو ورداشت و در حالیکه فاتحه می خوند و به ده تومنی نگاه می کرد. سلانّه سلانّه رفت. حالا دیگه با هم تنها شده بودیم. نگاهی به خاک سرد قبرش کردم و نشستم کنارش.
دستم رو لای خاک قبر کردم. خاک، سرد سرد بود. اما یه کمی که گذشت، گرمی دستم خاک رو گرم کرد!
صداش کردم! بیدار! بیدار! من اینجام، نترس! تنها نیستی! سیگاری روشن کردم و به قبرش نگاه کردم. تو قبرستون پرنده پر نمی زد.
یه دنیا حرف داشتم که بهش بگم.
گفتم بیدار بخواب . بخواب عزیزم که امشب منم بعد از سالها راحت می خوابم چون می دونم دیگه جات امن و دست هیچ نامحرمی بهت نمی رسه! امشب رو میدونم کجایی و سر به بالین هیچکس نداری!
همه رفتن. تمام اون کسایی که دلت می خواست بشناسنت و از هنرت لذت ببرن، رفتن! دوباره موندیم من و تو. حالا بذار برات بگم که چقدر دوستت داشتم.
نصف اون آهنگ هایی که خوندی و باعث معروفیتت شد، من برات ساخته بودم! سپرده بودم بهت نگن. نمی خواستم بدونی.
برات آهنگ قشنگ و خوب می ساختم و به اسم یکی برات می فرستادم تا معروف شی! معروف و مشهور بشی چون خودت دلت می خواست. چون دوستت داشتم و نمی خواستم تو ذوق ت بخوره! می خواستم به اون چیزی که می خوای برسی!
یکی دوبار که لنگ پول بودی، برات پول فرستادم تا مجبور نشی واسه مال دنیا تن به هر کاری بدی!
بخواب عزیزم عشق من هوس نبود. بخواب زن قشنگم که همه چیزهای بد تموم شد. بخواب زن خوبم که دیگه اینجا کسی نمی تونه تو رو از چنگم در بیاره! بخواب که به خدا سپردمت. بخواب که امشب تا صبح تنهات نمی ذارم. پیش ت می مونم که نترسی! قربون اون چشمهای وحشی و قشنگت برم، دنیا همین بود! فدای اون موهای کمندت بشم روزگار همین بود! بخواب که همیشه تو دل من زنده ای. برات عشق خیرات می کنم! از این دل خون، عشق خیرات می کنم!
اون دفعه که رفتی، حداقل میدونستم که هستی، حالا چی؟ حالا چیکار کنم؟ حالا چطور کمکت کنم؟ پیش خدا ناله کنم؟ پیش خدا زار بزنم؟
ای روزگار! چه دشمنی با من داری؟ به من زورت رو می رسونی؟ به منه ضعیف؟! به منی که از بچه گی یتیم بودم و روی خوشی رو ندیدم؟!
برو به کسی زورت رو نشون بده که قوت داره و می تونه پنجه تو پنجه ت بندازه؟!نه منی که از بچه گی کتک خورت بودم! توام زور و قوتت واسه ضعیف هاس!
نتونستم دیگه خودم رو نگه دارم، سرم رو گذاشتم رو خاک قبرش و های های گریه کردم.
شب شد، اون شب رو تا صبح بالای سر قبرش نشستم! اون زیر خاک بود و من بالای سرش نشسته بودم. یاد شبهای افتادم که دوتایی با هم پیش هم صبح کردیم! آره نذاشتم اون شب رو تنها بمونه.
آفتاب زد. یه هدایت اومد تو قبرستون، یه هدایت دیگه از قبرستون برگشت!
برگشتم خونه. طفلک بچه م تا صبح نخوابیده بود. خیلی نگران شده بود. انگار اون بچه م فهمیده بود مادرش مرده. بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه، تا صبح نا آروم بوده.
بالاخره قصه بیدار هم تموم شد. بیداری که می خواست از روزگار انتقام بگیره!
تا یکی دو روز، صفحه اول تمام روزنامه ها خبر خواننده مشهور و معروف رو می نوشتن و کله گنده ها تسلیت می گفتن! حالا به کی تسلیت می گفتن، من نفهمیدم! اما این رو فهمیدم که وقتی از خواننده معروف بانو فلان حرف می زدن، مثل این بود که من اصلاً اون خواننده رو نمی شناختم! یعنی اون بیدار من نبود! یه زن خواننده بود. با یه اسم دیگه. با یه اسم هنری!
بیدار من، تو قلب من، آروم خوابیده بود!
چند روز بعد از طرف اداره متوفیات فرستادن دنبالم. تو وصیت نامه، اون زن خواننده، هر چی داشت و نداشت، بخشیده بود به من!
دوتا خونه بزرگ و چند نا مغازه و زمین و کلی پول نقد!
مالیاتش رو حساب کردن و ورداشتن و بقیه ش رو دادن به من. منم همه رو همون طوری ول کردم باشه. به درد من که نمی خورد، گذاشتم شاید یه روزی به درد علی بخوره!
خود بیدار می دونست که من چشم به مال زنم ندارم و پول زنم از گلوم پائین نمی ره. حالا دیگه روزگار اون قدر بهم پول و ثروت داده بود که نمی تونستم حسابش رو نگه دارم!
اما جاش اونی رو که دوست داشتم و می خواستم واسه همیشه پیشم باشه، ازم گرفت! بگذریم، همیشه کار این فلک همین بوده.
چند روزی بود که می دیدم این بچه نا آرومه! احساس می کردم که یه چیزی می خواد به من بگه اما نمی تونه. مثل مرغ سر کنده، بخودش می پیچید و هیچی نمی گفت.
یه روز صداش کردم و نشوندمش پیشم و ازش پرسیدم چته بابا؟ چرا این چند وقته اینقدر تو خودتی؟ چیزی شده؟
گفت چیزی نیست بابا. درس ها سخت شده و دبیر هامون هم خیلی سخت می گیرن اینه که کمی خسته شدم.
گفتم به بابا راستش رو بگو. تو پسر درس خونی هستی. این چند سال دبیرستان رو همش با معدل نوزده و بیست قبول شدی. درد تو درس نیست. تو که می دونی بابا غیر از تو کسی رو نداره. اگه غم تو چشمات بشینه، جون بابا در می آد! تو پسر گل و آقای منی. حالا به بابا بگو چی شده. یه کم من من کرد و بعد گفت می ترسم اگه بگم مثل خیلی سال پیش ناراحت بشی و گریه کنی! بهش گفتم بگو بابا جون. دیگه از گریه من گذشته.
یه خرده دیگه دست دست کرد و سرش رو انداخت پائین. بلند شدم و ماچش کردم و دلش که قرص شد پرسید: (( بابا مامان مرد؟!))
انگار دنیا رو زدن تو سر من! ساکت شدم. ولی باید چیزی می گفتم.
نگاهش کردم. خیلی ناراحت بود. غم و غصه از چشمهای بچه م می بارید! گفتم بابا، مامان خیلی سال پیش مرده چطور، چطور حالا می پرسی مامان مرده؟
طفل معصوم خجالت می کشید. خیلی شرم و حیا داشت. گفتم هر چی تو دلته بریز بیرون بابا.
داشت با خودش کلنجار می رفت. یه دقیقه که گذشت گفت: بابا، من می دونم فلانی مامانم بود! خیلی وقته می دونم. به کسی نگفتم اما می دونم اون مامان بود! به شمام نگفتم چون می دونستم ناراحت می شی. خودم این یکی دوساله گاهی می رفتم اون جاهایی که می دونستم قراره برنامه اجرا کنه، یه گوشه بیرون وا می ایستادم و می دیدمش. اما به شما چیزی نمی گفتم تا چند روز پیش که فهمیدم مامان مرد! شما هم اون روز و اون شب رفته بودی سر خاکش، مگه نه بابا؟!
سرم رو انداختم پائین. چی داشتم بگم؟ علی حالا دیگه بچه نبود که بشه گولش زد. هر چند که از همون وقت هم گول نخورده بود. فقط بخاطر من سکوت کرده بود!
بهش گفتم، اون مامان تو نبود بابا، مامان تو بیدار زن من بود که خیلی سال پیش مرد! اونی که تو میگی یه خواننده زن بود با یه اسم دیگه!
گفت بابا، من مامان رو خیلی دوست داشتم، مامانم خیلی قشنگ بود.
نتونستم خودم رو نگه دارم. زدم زیر گریه، بچه م بلند شد و بغلم کرد و گفت ببخشید بابا غلط کردم. نمی خواستم شما رو یاد مامان بندازم . دیگه از این حرف ها نمی زنم!
بچه م هیچوقت نتونست در مورد مامانش با من حرف بزنه و ازم چیزی بپرسه! اون روز هم ساکت شد و رفت و دیگه چیزی نپرسید. دیگه هیچی نپرسید. یه ماه بعدش یه روز که از بیرون برگشتم خونه، علی رو، پسر گلم رو یه گوشه اتاقش، سیاه و کبود پیدا کردم!
مرگ موش خورده بود و خودش رو کشته بود!
((اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت اونقدر زد تو سر خودش و گریه کرد که بحال مرگ افتاد! زورم نمی رسید دستهاش رو بگیرم! فقط گریه می کرد و خودش رو می زد!))
هدایت – وقتی رسیدم بالا سرش که کار از کار گذشته بود. بچه م دیگه نفس نمی کشید!
کمرم شکست! بخدا کمرم شکست!
بچه م رفت! جوونم رفت! گلم پرپر شد!
کنارش یه نامه پیدا کردم. توش نوشته بود.
سلام پدر عزیزم و خداحافظ!
این دم آخری، حرف زیادی ندارم که بزنم. نمی دونم چه طور از زحمات شما تشکر کنم. باید منو ببخشید. می دونم که این کار من باعث زجر و عذاب شما می شه اما دیگه طاقت ندارم که بمونم. پدر خیلی دوستتون دارم. حلالم کنید.
من بی اجازه شما، اون دفترچه خاطرات و آلبوم عکس مامان رو دیدم. غیرتم دیگه قبول نمی کنه که زنده باشم.
ازتون خواهش می کنم اون ها رو بسوزونید و از بین ببرید تا حداقل روح مامان راحت باشه. نمی دونم شما اونها رو دیدید یا نه. اما حدس می زنم که نه اون عکس ها رو دیده باشید و نه اون خاطرات رو خوانده باشید. چون در این صورت حتماً نگه شون نمی داشتید. خواهش می کنم نگاهشون هم نکنید فقط بندازید تو بخاری دیواری تا از بین برن. خواستم خودم این کار رو بکنم اما بدون اجازه شما نکردم.
دوستتون دارم پدر. خداحافظ!
پریدم رفتم سر یخدون. آلبوم رو در آوردم و بازش کردم. خدای من! چی دیدم! حق داشت بچه م! خاک بر سرم کنن! کاشکی اون روز حداقل یه نگاهی بهشون می کردم!
((اونقدر گریه می کرد و خودش رو می زد که ترسیدم یه بلایی سرش بیاد! گفتم: ))
- آقای هدایت اگه آروم نشین می ذارم می رم ها! این چیزها که می گین مال خیلی وقت پیشه، همه چیز تموم شده! آروم باشین!
((راستش اشک از چشمهای خودم هم سرازیر بود! انتظار یه همچین سر گذشتی رو نداشتم! یه کمی بهش آب دادم خورد. یه خورده آروم شد. یه سیگاری هم روشن کردم دادم دستش. یکی دو تا پک که زد آروم تر شد، یه دقیقه بعدش گفت: ))
- راست می گی هادی. اینا مال خیلی سال پیشه اما، مگه این زخمها توی این دل کهنه می شه؟! الهی هیچکس داغ بچه شو نبینه.
بچه م رو انداختم رو کولم و دویدم بیرون. می زدم تو سرم و گریه کنون تو خیابونا می دویدم. یه ماشین برام نگه داشت. کمک کرد علی رو گذاشتم توش و رفتیم یه بیمارستان. اما چه فایده! تا بچه مو دیدن و معاینه ش کردن. دکتره اشاره کرد که ببرن ش سرد خونه.
نگاهی به من کرد و گفت، خیلی دیر شده!
چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم. یه وقت چشم واز کردم که دیدم رو یه تخت خوابوندنم و بهم سرم وصل کردن و یه پرستار بالای سرمه. ازم پرسید پسرت بود؟
نتونستم جواب بدم. سرم رو کردم زیر بالش و گریه کردم.
دیگه اصلاً دلم نمی خواست زنده باشم چه برسه به اینکه با کسی حرف بزنم! ولی چه کنم که همه اسیر سرنوشت خودمونیم!
یکی دو ساعت بعد راهی م کردن خونه. بدون پسرم! نذاشتن پسر گلم رو با خودم ببرم!
((هدایت دوباره شروع کرد به گریه کردن، اما یه گریه آروم و بی صدا! قطره های اشک آروم از چشماش سر خورد و می اومد پائین. اشک هایی که شاید چندین سال پیش راه افتاده بودن و حالا از صورتش یواش و بی صدا می چکیدن!))
- رسیدم خونه اما چه رسیدنی! دلم نمی اومد در رو واز کنم و برم تو!
آخه خونه بی علی خونه نبود. پام پیش نمی رفت. بالاخره هر جور بود رفتم تو و پشت در نشستم. جرأت نداشتم برم تو ساختمون. طاقت دیدن خونه رو بی علی نداشتم.
همون پشت در تا صبح نشستم. و گریه کردم. چه شبی گذشت! هر چی بگم نمی فهمی! خدا برای کسی نخواد.
صبح رفتم بیمارستان. از آگاهی، همون افسره اومده بود اونجا تا منو دید وا داد! گفت این پسر شما بود؟!
گریه کردم. جای جواب گریه کردم.
گفت چرا اینکار رو کرد؟! بهش جریان رو گفتم. بیچاره ماتش برده بود. یه سیگار روشن کرد و گفت ای کاش اون عکس ها رو نداده بودم بهت! کاش اصلاً منو نمی فرستادن واسه اون پرونده! کاشکی یه جایی می ذاشتی شون که دست این بچه بهش نرسه! طفلک جوون بوده و نتونسته تحمل کنه! چند سالش بود؟
گفتم: تو رو خدا نمک رو زخمم نپاش.
بیچاره خیلی ناراحت شده بود. سرش رو انداخت پائین و رفت پیش دکتر یه چیزی بهش گفت و برگشت پیش من. بهم گفت کاری داری که برات انجام بدم؟
بهش گفتم آره! هفت تیرت رو در بیار و یه تیر بزن تو مغز من! بزن راحتم کن! بخدا نمی تونم این یکی رو ببرم قبرستون!
سرش رو انداخت پائین و رفت.
نیم ساعت بعد، یه ماشین اومد و گفتن سوار شو. رفتم جلو دیدم یه چیزی پشت ماشین گذاشتن. از پشت شیشه نگاه کردم. علی من بود!
سرم رو محکم زدم به ماشین. پیشونیم شکست. اومدن گرفتنم.
خلاصه هر جوری بود، پسر گلم رو با نعش من رسوندن قبرستون! بچه م رو بردن غسالخونه. منم رفتم تو، مرده شوره گفت برو بیرون. گفتم نمی رم. می خوام بچه م رو خودم بشورم! حموم دامادی که نتونستم ببرمش، حداقل بذار اینجا بشورمش! یارو ناراحت شد. صورتم رو ماچ کرد و به یکی اشاره کرد که منو ببر بیرون.
بهش گفتم حواله ت به قرآن اگه با بچه م بد رفتاری کنی!
آوردنم بیرون. منم همون پشت در نشستم. اون تو بچه م رو می شستن. من پشت در، می زدم تو سرم و گریه می کردم.
تموم شد! حموم پسرم تموم شد و دادنش بیرون.
((اینجا هدایت دوباره می زد تو پیشونیش و گریه می کرد. دل خودم داشت می ترکید.))
- رفتم بالا سر بچه م. مونده بودم چیکار کنم! هیچکس رو نداشتم که کمک کنه و نعش پسرم رو بلند کنه! علی خوابیده بود اونجا و من بالا سرش نشسته بودم و نمی دونستم چیکار کنم.
خودم بلند شدم و رفتم تنهایی بچه م رو بغل کردم!
چند نفر دویدن جلو و گفتن لا االه الا لله! چیکار می کنی مرد!
گفتم چیکار کنم؟!من و بچه م تنهائیم! کسی رو نداریم! بی کسی م!
اینو که گفتم ده بیست نفر که برای یه مرده دیگه اومده بودن اونجا گفتن یا الله! اول این خدا بیامرز رو ببریم بعد مرده خودمون رو!
پسرم رو ورداشتن و بردن. نمازش رو خوندن. صلوات فرستادن. اشهد براش گفتن و بردنش سر یه قبر.
خدا عوضشون بده. تا قبر رو نکندن و بچه م رو خاک نکردن،نرفتن!
وقتی همه چیز تموم شد، فاتحه خوندن و خداحافظی کردن و رفتن. دوباره موندیم من و علی! اون زیر خاک و من روی خاک! قبر بچه م چند تا قبر با قبر مادرش، بیدار فاصله داشت. رفتم بالا سر بیدار. گفتم بیا! علی رو می خواستی ببینی؟ببین ! تا حالا با من بود، از حالا تو مواظبش باش! من که نتونستم!
برگشتم سر خاک پسرم. بالا سرش نشستم و گفتم. بابا جون خیلی سختی کشیدی؟ نه؟ خاک بر سر این بابا کنن که نتونست یه امانت خدا رونگه داره!
خاک بر سر این بابا کنن که نذاشت تو از بچه گی حرف دلت را بهش بزنی!
پسر با غیرتم، با درد تو چه کنم؟! پسر نجیبم با داغ تو چه کنم؟!
بابا جون چی ازم دیدی که تنهام گذاشتی؟! من که جز تو کسی رو نداشتم. تو بودی و زندگیم! حالا به چه امید زنده باشم؟
بابا جون همیشه مامانت رو ازم می خواستی؟ این مامانت! چند متر اون طرف تر منم که بی غیرتم و هنوز زنده م!
گل بابا، بمیرم که هیچوقت توقعی ازم نداشتی. بمیرم برات پسر آروم و سر به راهم. بابا اگه همکلاسی هات بیان دنبالت چی بهشون بگم؟!
پسر درس خونم، دیگه نمی آی کارنامه تو بهم نشون بدی؟ دیگه نمی آی بگی بابا جایزه گرفتم؟ دیگه نمی آی بگی بابا شاگرد اول شدم؟
خدا! هر چی که داشتم ازم گرفتی که! منم ببر دیگه!
سرم رو گذاشتم رو قبر پسرم و خوابم برد.
یه وقت بی دار شدم که عصر بود. یه ساعتی به غروب داشتیم. بلند شدم و راه افتادم طرف خونه. رفتم و برگشتم، شب شده بود.
در قبرستون رو بسته بودن. یواشکی از بالای نرده ها پریدم تو. رفتم بالا سر علی م. همه جا تاریک بود و چند تا چراغ از دور سو سو می زد.
نشستم. خاکش رو ماچ کردم و گفتم بابا برگشتم. غصه نخور من اینجام. مامانت هم اینجاست. تنها نیستی!
پسر ماه و نازم. فربون اون کاکل قشنگت برم که هیچوقت ازم هیچی نخواستی. نه لباس، نه کفش، نه گردش، نه تفریح، هیچی ازم نخواستی!
اونقدر حیا تو چشمت بود که جلوی من پاهات رو دراز نمی کردی!
فقط یه بار یه چیزی ازم خواستی. اونم موقعی بود که مامانت رفته بود. ازم خواستی برات ساز بزنم. ازم خواستی برات اون آهنگ رو بزنم که مامانت دوست داشت و می خوند تا تو بخوابی و نترسی!
حالام اومدم که برات همون آهنگ رو بزنم تا نترسی و بخوابی!
سازم رو در آوردم و گذاشتم زیر چونه م. آرشه رو تو دستام گرفتم که دیگه جونی توش نمونده بود. گفتم بخواب پسرم. چشات رو ببند و آروم بخواب که بابا بالا سرت می شینه تا تو خوابت ببره!
شروع کردم آروم زدن. اشک هام از روی ساز چکید رو خاک قبر بچه م! نرم نرم می زدم و گریه می کردم.
یه موقع نگاه کردم ودیدم یه نفر بغل دستم واستاده. خجالت کشیدم. سرم رو انداختم پائین. مأمور اونجا بود. پرسید چیکار می کنی اینجا؟
جواب ندادم. گفت معصیت داره تو قبرستون ساز می زنی.
گفتم دارم با خدا حرف می زنم! دارم واسه بچه م قصه می گم!
گفت با ساز؟! گفتم این زبون منه! ساز نیست! من غیر از این زبون، زبون دیگه ای ندارم! حالا اگه نمی خوای بذاری حرف بزنم، نمی زنم!
یه نگاهی بهم کرد و گفت: تو همون نیستی که چند وقت پیش هم واسه اون خواننده هم اومده بودی اینجا؟ گفتم چرا. گفت اینجا که قبر اون نیست! قبر یه پسر بچه س! گفتم پسرمه! پسر گل مهربون مه! اومدم براش قصه بگم تا خوابش ببره! فانوش دستش بود. گذاشت زمین و خودش هم نشست و یه سیگار روشن کرد و گفت:
حالا که این ساز نیست، معصیت هم نداره! بزن! حرف دلت رو بزن. منم قصه خیلی دوست دارم. بگو! تعریف کن!
دوباره شروع کردم. این دفعه دیگه ساز خودش می زد! من فقط گریه می کردم! خدایا چه کرده بودم که روزگار فقط یه پرده از نمایش خوب زندگی رو بهم نشون داد.
آی بمیرم واسه غمی که تو دلت بود بابا! بمیرم واسه مهری که رو لبت بود بابا!
ببخش منو پسرم، ببخش منو گل بی خارم. همه زندگی رو اشتباه کردم.
کاشکی تو اون چشمای قشنگ و معصومت درد و غم رو خونده بودم. چرا نفهمیدم که همیشه یه گوشه قلبت کوچیکت از مهر مادر خالی بود. چرا نتونستم واسه ت هم پدر باشم و هم مادر.
خدایا چقدر باید آزمایش پس بدم؟! یه آدم ضعیف مثل من که امتحان کردن نداره! ببین دیگه! یه ذلیل تو سری خورده م!
هر دفعه که امتحانم کردی مگه چیکار کردم؟ غیر از اینه که یه گوشه نشستم و گریه کردم؟!
ای روزگار نا نجیب، حالا که زورت رو بهم رسوندی، دلت خُنک شد؟ راحت شدی؟ پدر و مادرم رو ازم گرفتی، یتیم خونه رو نصیبم کردی، زن قشنگم رو ازم گرفتی، دنیا رو خراب کردی، بس م نبود؟ چرا بچه م رو ازم گرفتی؟!
تو این دنیای به این بزرگی فقط جا واسه زن و بچه من نبود؟! فقط زن و بچه من زیادی بودن؟!
هیچوقت صدای سازم رو این قدر محزون و غمگین نشنیده بودم. صدای بغض کرده ش تو تمام قبرستون پیچید بود! صدا از صدا در نمی اومد.
قبر کنه بلند شد. یه قطره اشکی رو که رو صورتش بود پاک کرد و گفت جیگرم آتیش گرفت، مگه تو این دلت چقدر غمه؟! امشب تمام اموات رو به گریه انداختی که!! بعد سرش رو انداخت پائین و آروم آروم رفت.
ساز رو گذاشتم زمین و سرم رو گذاشتم رو خاک پسرم. ماچش کردم و گفتم بخواب عزیزم، قصه منم تموم شد! چشمت رو ببند که خواب تو چشمات نره!
منم همین جا پیش ت می خوابم. خدا رو چی دیدی؟ شاید یه روز دوباره هر سه تامون به همدیگه رسیدیم!
*** *** ***
((هدایت دیگه چیزی نگفت. سرش رو تکیه داد به دیوار و آروم گریه کرد. چشماش رو بسته بود و گریه می کرد.
نگاهش کردم. از یه ساعت پیش تا حالا انگار آب شده بود!
یه پوست و استخوان! باورم نمی شه که این آدم همون استاد... باشه!
دلم نمی اومد تنهاش بذارم اما باید می رفتم تا خودش با غمها و درد هاش کنار بیاد. وقتی از جام بلند شدم، دم در که رسیدم گفت: ))
- تو خیلی شبیه پسرم هستی. چه صورتت چه حیا و نجابتت! واسه همین از روز اول مهرت به دلم افتاد.
- می تونم یه سئوال ازتون بکنم.
((سرش رو تکون داد.))
- جریان این طلا چیه؟
هدایت – علی پسرم یه روز یه جفت آهو از یه دوره گرد خرید. زبون بسته حامله بود. بعدها فهمیدم چرا اون رو خریده. چشماش! چشمهاش شبیه مادرش بود! شبیه چشمهای بیدار!
((این رو گفت و سرش رو انداخت پائین و گریه کرد.
نگاهی به عکس بیدار کردم. راست می گفت. چشماش مثل آهو بود. درشت و قشنگ.
اومدم بیرون. طلا تو باغ واستاده بود. تا منو دید اومد جلو. نازش کردم. یه آن دلم واسه پسر آقای هدایت سوخت. خیلی سخته که یه بچه جای مادر، دلش رو به یه جفت چشم خوش کنه! از باغ زدم بیرون و در رو پشت سرم بستم. از در و دیوار و درخت ها و زمین همه چیزش غم می بارید!
ادامه دارد