تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و نهم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و نهم ...
قسمت بیست و نهم

((يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو در نياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودن.))

كاوه- سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرنگي پسر!! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ور داشتي آوردي؟!

فرنوش سلام كاوه خان. عروس خودش امده!

كاوه بابا ايوالله! چه مهره ماري داره اين هادي! بينم هادي، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، حرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟!

((همه خنديديم. فريبا و فرنوش هم سلام و احوالپرسي و روبوسي كردن. كاوه آروم در گوش من گفت: ))

- چي كار كردي؟ مادر زنت رو كشتي؟ يه شيشه عمر داشتها! بايد اونو مي زدي زمين مي شكوندي و مي گفتي، كشتم با جفت ش! تا كاملاً بميره!

- سر به سرم نذار كاوه، حوصله ندارم، خسته م.

كاوه حق داري، دامادي كه مادر زنش رو بكشه بايدم خسته باشه! خسته نباشي، خدا قوت! مي خواستي يه خرده از گوشت تنش بكني بياري! مي گن داروي باطل السحره! رو دل هم خوبه!

فريبا هادي خان، من و فرنوش مي ريم بالا. شما و كاوه خان هم تشريف بيارين. يه لقمه نون و پنير هست، دور هم مي خوريم.

((فرنوش و فريبا رفتن بالا و وقتي تنها شديم كاوه پرسيد: ))

- چي شده؟ مادرش چي گفت؟ قيافه ت كه خيلي ناجوره!

- گفت نه، همين!

كاوه يعني چي؟ يه نه خالي گذاشت جلوت؟ بدون مخلفات؟! يه سبزي اي ماستي، سالادي، نوشابه اي! دو تا فحشي چيزي! فقط همين؟ گفت نه؟ كجا رفتين با هم؟

- نه بابا، دو ساعت برام حرف زد. رفتيم ويلاشون .

كاوه ويلاشون؟! اونجا واسه چي؟ اونكه مي خواست بهت جواب منفي بده چرا همين جا نداد؟ خيلي عجيبه! چي ها مي گفت؟

- مي گفت تو بي پولي و خونه نداري و ماشين نداري و مهندس هم كه بشي حقوق و در امد خوبي نداري و از اين حرف ها ديگه.

كاوه اِ ! خب بهش مي گفتي من مهندس كه شدم مي رم دنبال كار قاچاق مواد مخدر! يه ساله وضعم روبراه مي شه!

- حوصله ندارم كاوه، ولم كن!

كاوه به حرف من رسيدي حالا؟ ديدي بهت چي گفتم؟ بيا و اين دفعه حرفم رو گوش كن. برو بهش بگو يه عمويي داشتي كه مرده و كلي برات ارث و ميراث گذاشته! بقيه اش با من. تو كاري ت نباشه. همه رو من جور مي كنم.

- نه كاوه جون ممنون. من و فرنوش تصميم خودمون رو گرفتيم. اين برنامه رو تموم ش مي كنيم.

کاوه می خواهین خودکشی کنین؟ دوتایی باهم؟ عالیه! راحت می شین والله اون دنیلم دیگه سر خر ندارین! خونه م بهت می دن! تازه چون تو بچه پاک و خوبی بودی، ممکنه بهت یه قصر بدن. لوازم مزل م هر چی کم و کسر داشتی، من از اینجا برات پست می کنم! چطور تا حالا به این فکر نیفتاده بودی؟! فقط چیزی که هست، قبل از رفتن، آزمایش خون بدین! اونجا آزمایشگاه پاتو بیولوژی ندارن!

((واستاده بودم و نگاهش می کردم. نمی خواستم اصل جریان رو برای کسی تعریف کنم. کاوه هم بی خبر از همه جا هی شوخی می کرد.))

- چرت و پرت هات تموم شد؟

کاوه آره تموم شده. ممنون که به چرت و پرت هام گوش دادی!

- قراره برم پیش آقای ستایش. باهاش صحبت کنم. اون راضی یه. اگه خدا بخواد بریم محضر عقد کنیم.

کاوه افرین! بارک الله! این کار رو باید خیلی وقت پیش می کردین. الان هم بچه تون کلاس دوم راهنمایی بود! ولی عیب نداره، حالام دیر نشده. فقط بجنبین. مادر فرنوش اگه بو ببره جلو تون رو می گیره. می گن یه زنی هی که هر کی ببیندش و از پوست صورتش تعریف نکنه...

- اِ ، گم شو کاوه ! پاشو بریم بالا. اونام تنهان.

((در اتاق رو قفل کردیم و داشتیم می رفتیم بالا که کاوه گفت: ))

- بالاخره من نفهمیدم. این همه راه، تو رو برد که بهت بگه دختر به تو نمی دم؟!

هادی! نکنه چیزی دیگه ای هم بوده؟ به من که دروغ نمی گی؟ اگه چیزی دیگه ای هم هست به من بگو.

- نه بابا، چیز دیگه ای نبود. حتماً می خواسته ویلا شون رو به رخم بکشه.

کاوه غصه نخور. به امید خدا وقتی با فرنوش ازدواج کردی، یه روز خودت دست می ذاری رو تمام این مال و اموال! می گن اگه کسی این زن رو ببینه و از پوست صورتش تعریف نکنه، دق می کنه و می میره! اون وقت همه ثروتش می رسه به تو!

- خفه شی کاوه.

کاوه حالا از شوخی گذشته، تو رو خدا هادی، این لجبازی و تعارفت رو بذار کنار. هر چی پول می خوای. بگو. بابا بعداً ازت پس می گیرم! آفرین پسر خوب، ایشاالله مادر زن ت قربونت بره! درد و بلات بخوره به جون بانو ستایش!

((خندیدم و گفتم: ))

- چشم ، اگه پول لازم داشتم بهت می گم.

((دوتایی رفتیم خونه فریبا تا وارد شدیم کاوه گفت: ))

- خب الحمدالله. همه چیز درست شد.

فرنوش چطور مگه؟! طوری شده؟

کاوه بعله! یه نقشه کشیدیم که همه چیز رو جور کنیم.

فرنوش می خواین چیکار کنین؟ زود بگین دلم آب شد!

کاوه هیچی دیگه، قرار شده شما برگردین برین خونه تون، منم برم برای هادی یه دختر دیگه رو بگیرم! این طوری همه چیز درست می شه.

((فرنوش مات به کاوه نگاه می کرد که خیلی جدی داشت حرف می زد.))

- کاوه، اذیتش نکن، ناراحت می شه.

فرنوش داشتم باور می کردم کاوه خان!

کاوه نه بابا، شوخی کردم. قرار شده که هادی بره سر خونه و زندگیش، اون وقت برای شما یه شوهر خوب پیدا کنیم!

کاوه آهان! بخشید، اشتباه کردم. قرار شد فرنوش خانم و هادی برن سر خونه و زندگی مون، اون وقت فریبا خانم بره شوهر کنه! اما نمی فهمم! فریبا خانم شوهر کنه، چطوری مشکل شماها حل می شه؟! چه ربطی بهم داره؟!

آهان! تازه فهمیدم! قرار شده...

- کاوه خفه! سرمون رفت.

فریبا اول به من بگین شام چی می خورین؟ همبرگر درست کنم می خورین؟

- نه فریبا خانم. شام مهمون من. یه چیزی از بیرون می گیریم.

کاوه مهمون تو و من نداره که. خودم می رم یه چیزی می گیرم. ساندویچ که می خورین.

((بلند شدم و بهش پول دادم و گفتم: ))

- امشب مهمون من. دفعه دیگه نوبت تو. فقط با ماشین برو که زودتر برگردی.

فریبا کاوه خان سالاد و نوشابه نگیرین. تو خونه هست. فقط ساندویچ بگیرین.

کاوه چشم فریبا خانم. هر چی شما دستور بفرمائین. شما چی میل دارین براتون بگیرم؟!

- کباب ترکی بد نیست، خوشمزه س.

کاوه ببخشید از شما نپرسیدم! از فریبا خانم سوال کردم.

((بعد رو کرد به فریبا گفت: ))

- فریبا خانم میل دارین برم از خود ترکیه براتون کباب ترکی بگیرم؟! اجازه می فرمائین برم از ایتالیا براتون پیتزا بگیرم و داغ داغ برسونم اینجا؟!

((فریبا با خنده گفت: ))

- پیتزا نه، کش لقمه!

کاوه وا بمونه این کلمات بیگانه که خودشون رو مثل نخوذ چی که قاطی یه آجیل می شه، ول دادن وسط واژه های شیرین فارسی!

((همه خندیدیم. فریبا که وقتی کاوه حرف می زد ضعف می کرد!))

کاوه اصلاً میل دارین یه تک پا بپرم اصفهان و براتون بریونی بگیرم و زود برسونم اینجا که به دهن تون مزه کنه؟! اصلاً میل دارین من یه دقیقه بپرم وسیط خیابون و برم زیر تریلی هیجده چرخ و تیکه تیکه از زیرش بیارنم بیرون و هیچ بیمارستانی هم قبولم نکنه تا شما دیگه اینطوری با اون چشماتون منو نگاه نکنین؟!

فریبا خدا اون روز رو نیاره!

- ما بیشتر میل داریم که شما لال مونی بگیرین و بپرین سر همین چهار راه و چها رتا دونه ساندویچ معمولی بگیرین و بیارین بدین به ما. بعدش اگه خواستین برین زیر تریلی!

کاوه هادی خان، شما هنوز یاد نگرفتین که وقتی دو تا مهندس دارن صحبت می کنن یه عمله نمی پره حرفشون و بگه بیل م شکسته؟!

- بی تربیت!

کاوه داشتم عرض می کردم خدمت تون فریبا خانم. می گم اگه هوس کردین دست کنم جیگرم رو در بیارم بکشم به سیخ دو تا گل جیگر بذارین دهن تون قوت بگیرین!

- الهی چونت بخشکه پسر! لازم نکرده تو بری شام بخری. خودم می رم. از گرسنگی ضعف کردیم.

کاوه رفتم که رفتم. راستی فریبا خانم چی میل دارین...؟

- دِ برو دیگه! این همه حرف زدی، بالاخره فهمیدی شام چی بگیری؟

کاوه با این پولی که تو گدا به من دادی، کارد سه سر!

*** *** ***

((اون شب شام رو دور هم خوردیم. خیلی بهمون خوش گذشت. کاوه مرتب شوخی می کرد و ما می خندیدیم. بعد از شام فرنوش خداحافظی کرد و منم رفتم که برسونمش خونه. کاوه هم خداحافظیکرد و رفت. وقتی سوار ماشین شدیم فرنوش گفت: ))

- هادی من فردا عصری با پدرم صحبت می کنم. شب بهت خبر می دم که چی شده و پدرم چی گفته.

- چرا فردا صبح باهاش حرف نمی زنی؟

فرنوش پدرم صبح می ره شرکت تازه، صبح مامانم خونه س. جلوی اون نمی شه حرف بزنم. عصر مامانم می ره بیرون. دوره داره. اون موقع بهتره.

- باشه. پس شاید منم فردا یه سری برم پیش آقای هدایت. بیچاره تنهاس.

فرنوش ای وای! من چه آدم بدی هستم! باید می رفتم دیدنشون. خیلی بد شد، دفعه دیگه که رفتی، منم می آم. از طرف من خیلی بهشون سلام برسون. عذرخواهی هم بکن.

- چشم. اون همیشه بهت سلام می رسونه و حالت رو می پرسه. یه چیزی می خوام ازت بپرسم فرنوش. تو از خودت مطمئن هستی؟ می دونی که داری چیکار می کنی؟

((بهم خندید و گفت: ))

- هادی من با تو تا هر جایی که بخوای می ام. تو فقط محکم باش، مثل همیشه. من بهت احتیاج دارم هادی. من اگه تواین خونه بمونم، از بین میرم. نابود می شم. تو وضع خونه ما رو نمی دونی چه جوریه! مثل یه هتل! هر دقیقه که از اتاق می آمن پائین تو سالن یه عده یه گوشه نشستن! معلوم نیست دوستهای بابام ن یا دوست های مامانم!

دیگه خسته شدم. بعضی از مردهاشون که این قدر چشم چرونن که می خوان با چشم آدم رو بخورن! یه موقع ها که اصلاً جرأت نمی کنم از اتاق بیرون بیام!

- همهش درست می شه. خودت رو ناراحت نکن. به امید خدا فردا شب برام خبرهای خوب بیاری. با هم عروسی می کنیم و تمام اینا می شه خاطره!

((دیگه رسیده بودیم. جلوی خونه شون نگه داشت.))

فرنوش حالا سختت نیست پیاده بگردی خونه؟

- نه تمام راه به تو فکر می کنم. خیلی هم شیرینه.

((بهم خندید و گفت: ))

- می خوام بهت یه یادگاری بدم. ولی نباید هیچوقت از خودت جداش کنی، باشه؟

- باشه، اما نری یه ماشین شیک از تو پارکینگ تون در بیاری بدی به من!

((یه زنجیر ظریف از گردنش در آورد انداخت گردن من. بهش یه حرف F از طلا بود ظریف و قشنگ))

فرنوش ده سال دیگه که بچه هامون بزرگ شدن هم باید این گردنت باشه و گرنه باهات قهر می کنم!

- اگه جونم بره، این زنجیر رو از خودم دور نمی کنم، مطمئن باش.

فرنوش هادی، خیلی دوستت دارم.

- منم خیلی دوستت دارم فرنوش. اِ ! چرا گریه می کنی؟ اِ اِ اِ اِ اِ ! شدی مثل بچه ها!

فرنوش دست خودم نیست. نمی دونم چرا یه دفعه دلم گرفت.

- بخاطر اینه که می خوای بری خونه تون. چون از این خونه بدت می اد، اینطوری می شی. الان که رفتی خونه یه دوش بگیر حالت خوب می شه. امروز خسته شدی. من میرم که تو زودتر بری استراحت کنی.

فرنوش نه! نرو! حالا نرو، یه کم دیگه پیشم باش.

- چرا اینقدر ناراحتی؟! آخه طوری نشده که!

فرنوش می دونم، اما دلم شور می زنه. اصلاً دلم نمی خواد تنهام بذاری.

- الان یا بعدها؟

فرنوش هیچوقت. نه الان نه بعدها.

- می مونم بشرطی که گریه نکنی. من طاقت دیدن اشک هاتو ندارم. حیف نیست که از این چشمهای قشنگ اشک بیرون بیاد؟! ببین دنیا داره بهمون لبخند می زنه! چرا بیخودی غصه می خوری؟

فرنوش دیشب خواب دیدم که لباس عروسی تنم کردم و دارم از خونه می آم بیرون که با تو بریم عقد کنیم اما مامانم جلوم رو گرفته نمی ذاره از خونه بیرون بیام.

- ببین چه خواب خوبی هم دیدی! خیالت راحت، مامانت هم کم کم راضی می شه.

فرنوش می گن لباس عروسی تو خواب خوب نیست.

 

- کی گفته این حرف رو زده؟ لباس عروسی همیشه خوبه.

فرنوش ولی مامانم چی؟ اون نمی ذاره ما با هم ازدواج کنیم. توی خواب که زندانی م کرده بود!

- اگه زندانی ت هم بکنن، خودم می ام نجاتت می دم. مثل امیر ارسلان! می ام به قلعه سنگ بارون! نه از سنگ هاش می ترسم و نه از دیوارهاش!

فرنوش طلسم ت می کنن!

- من یه بار طلسم اون چشمهات اسیر شدم، دیگه هیچ طلسمس به من کارگر نیست!

فرنوش از فولاد زره دیو نمی ترسی؟

- دیگه از هیچکس نمی ترسم. جز تو چیزی ندارم که از دست بدم! تویی فرخ لقای من! بازم امیر ارسلان، پول و مال و پادشاهی داشت که برای از دست دادن شون بترسه، اما من جز این جونی که توی تن مه چیزی ندارم. اونم مال تو.

امیر ارسلان کفش و لباس و عصای آهنی برداشت و برای نجات فرخ لقا رفت. من با همین لباس و کفش معمولی خودم می آم و دستت رو می گیرم و از این خونه می آرم بیرون! درسته که پول ندارم، اما یه دل دارم مثل دل شیر!

فرنوش از مامانم هم نمی ترسی؟ اون با پول همه رو سحر و افسون می کنه! می ترسم اسیر این طلسم بشی! خیلی ها به این جادو گرفتار شدن!

- عشق تو باطل السحر منه! تا با منه هیچی بهم اثر نداره!

((بهم لبخند زد و گفت: ))

- نکنه وقتی می آی برای نجات من، به این ور و اون ورت نگاه کنی! دورتا دورت پره از چیزهای قشنگ! چشمت که به اونها بیفته، من از یادت می رم.

- یاد من تویی! فکر من تویی! جز تو چیزی تو سرم نیست که متوجه چیز دیگه ای بشم!

فرنوش نکنه وقتی اومدی به پشت سرت نگاه کنی! اگه بترسی و بخوای برگردی، سنگ می شی!

- از وقتی که حرکت کردم، چشمم به توئه تا بهت برسم و نجاتت بدم! نه برمی گردم، نه چپ و راستم رو نگاه می کنم! تو رو دیدم و فقط تو رو می بینم. نه از کسی می ترسم و نه از چیزی!

فرنوش فولاد زره دیو، یه اژدها رو می فرسته به جنگ ت که از دهن ش آتیش بیرون می آد! وقتی اومد چیکار می کنی؟

- وا می ایستم تا هر چقدر دلش خواست آتیش طرفم ول بده! دل من خیلی وقته که سوخته! مگه یه دل چند بار می سوزه؟! خود اژدها هه دلش می سوزه و می ره!

فرنوش از قلعه سنگ بارون بارون، سنگ ها می اد طرفت، هر کدم اندازه یه کوه! چیکار می کنی؟

- اون قدر روزگار جلوی پام سنگ انداخته که دیگه به تموم سنگ ها عادت کردم! خود سنگ هام به من عادت کردن! دیگه اونام برای من مثل سنگ سخت نیستن! من و سنگ با هم غریبه نیستیم!

((نگاهی بهم کرد که درد و زخم تمام این سال ها تو دلم درمون شد! صد سال نگاهش طول کشید!))

فرنوش پس می آی دنبالم؟

- می آم دنبالت.

فرنوش حالا دیگه برو. دلم گرم شد. دیگه نمی ترسم.

- منم دیگه نمی ترسم. یادمه اولین بار که تو چشمهام نگاه کردی، دلم هری ریخت پائین! همون وقت فهمیدم اسیر شدم! ترسم از این بود که دیگه ایم چشمها رو ازم پنهون کنی. اما تو اومدی. بهم جرأت دادی، دل دادی! یادم دادی که از زشتی های این دنیا نترسم. دفعۀ اول تو بودی که نترسیدی! من یاد گرفتم. حالا دنبالت می آم، تا هر جا که تو بخوای.

((یه سکوت اومد تو ماشین. بین مون نشست و برامون هزار تا حرف زد!))

فرنوش خدا حافظ هادی من .

                                    ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»