تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و هشتم....
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و هشتم....
قسمت بیست و هشتم

 ساعت هشت صبح بود که یکی در زد. از خواب پریدم. کاوه بود. در رو وا کردم و دوباره رفتم تو رختخواب و پتو رو کشیدم رو سرم.))

 کاوه – هنوز خوابی؟! بلند شو بیچاره! بابای من که پولش از پارو بالا می ره ساعت شش از خونه زده بیرون دنبال یه لنگ بوقلمون! اونوقت تو هنوز خوابی؟! آهان! نکنه امروز تجارت خونه حضرت والا تعطیه؟! به کارمندها استراحت دادین؟

- کتری رو آبکن بذار روی بخاری. من یه چرت دیگه بزنم و بلند می شم.

کاوه –      تنبل نرو به سایه 

                                    سایه خودش می آیه!

بلند شو ببینم دیشب چه خاکی تو سرت کردی! تا صبح خوابم نبرده و دلشوره آقا رو داشتم! ز مادر مهربان تر دایه خاتون! شدم کاسه داغ تر از آش! پاشو و گرنه یه پارچ آب می ریزم رو سرت که عشق و عاشقی و خواستگاری از یادت بره ها! مجنون چرتی ندیده بودیم تا حالا! پاشو، پاشو، فرهاد به عشق شیرین، باید تیشه تو کوه مترو زد! تازه شیرین رو بهش ندادن. گفتن داماد تنبله! اگه بفهمن تو تا ساعت هشت می خوابی، لاستیک ماشین دخترشون رو نمی دن تو پنچری بگیری چه برسه به دخترشون!

((بلند شدم و خمیازه کشیدم و گفتم: ))

- خروس بی محل، آدم ساعت هشت صبح می آد دنبال خبر؟!

کاوه – پاشو و گرنه می رم به مادر فرنوش می گم این هادی تا حالا، یه کلیه و نصف جیگر و یه تیکه از قلبش رو فروخته! اون وقت دیگه به آدم معیوبی مثل تو دختر نمی دن ها!

((بلند شدم و رختخواب رو جمع کردم و صورتم رو شستم . تا برگشتم، کاوه کتری رو گذاشته بود رو بخاری.))

- اون پنجره رو باز کن هوا عوض بشه. صبحونه خوردی؟

کاوه – آره بابا، جریان دیشب رو تعریف کن.

((براش اتفاقات دیشب رو تعریف کردم. مخصوصاً جریان سر شام رو بهش گفتم. وقتی فهمید که قراره مادر فرنوش امروز ساعت 3 بیاد اینجا گفت: ))

آخ آخ آخ ! از پوست صورتش تعریف نکردی؟ حالا مخصوصاً می خواد بیاد اینجا که جلوی همسایه هات، یه کتک مفصل بهت بزنه که روت کم شه!

- گم شو! اصلاً زن بدی نیست. خیلی هم مهربونه.کاوه – وقتی اومد اینجا و جّلز و ولَز تو رو در آورد می فهمی چقدر مهربونه! میگن کسایی رو که پوست صورتش تعریف نکنن می گیره میندازه رو آتیش و روغن تن شون رو می گیره و می ماله به صورتش!

- مرده شور تو نبرن کاوه! با این حرفهات، ذهن منو خراب کردی. دیشب همه ش منتظر بودم که یه زنی رو ببینم با دو متر قد و هیکل گنده و چشمهای سرخ و دندونهای تیز!

اتفاقاً خیلی خوش هیکل و خوش صورته. با چیزهایی که تو بهم گفته بودی، فکر می کردم حرف که یزنه، خونه می لرزه! بر عکس صدای ظریفی هم داره.کاوه – چطوره اصلاً بریم خواستگاری مامانش؟! حالا که پسندیدی، می گیم از باباش طلاق بگیره، عقدش کنیم واسه تو! چی صلاح می دونی؟

- با این دمپایی می زنم تو سرتها!

کاوه – خره، این ظاهرش رو این جوری درست کرده، مثل کارتون زیبای خفته! یه وردی بخونه، قدش می شه پنج متر! ناخن هاش در می آد اندازه یه بیل!

چشمهاش می شه دو تا کاسه خون! خرناس می کشه که زمین می لرزه! اون وقت آروم آروم می آد طرفت و یه دفعه می پره روت!

((اینو گفت و در حالیکه ادای هیولا رودر می آورد، پرید رو من!

یه ده دقیقه ای با هم شوخی کردیم تا آب جوش حاضر شد و چایی دم کردیم.))

کاوه – بالاخره سوپ رو با کدوم قاشق می خورن؟!

- من که هر چی نگاه کردم، نفهمیدم!

کاوه – من بهت می گم. روش خوردن سوپ در این ضیافت ها به این صورته که سوپ رو با کاسه می خورن! بعضی ها تو سوپ نون تیلیت می کنن، بعضی ها سوپ شون رو هورت می کشن! ولی بعد از خوردن سوپ همه شون تو یه چیز بصورت یکسان عمل می کنن. یعنی کاسه سوپ رو با سوپ می خورن! یا اگه کاسه هه چشمشون رو بگیره، یواشکی می ذارن تو ساک شون!

- باور کن فکرش رو هم نمی کردم اینا اینجوری باشن.کاوه – می گه از نخورده بگیر بده به خورده!

- باید برم یه خرده شیرینی و میوه بگیرم بیارم خونه که عصری مادر فرنوش می آد ازش پذیرایی کنم. حالا خدا کنه وقتی اومد، دم در تا اینجا رو ببینه پشیمون نشه و برگرده!

کاوه – اگه قسمت باشه، دهن همه بسته می شه. فکرش رو نکن. تو فقط پوست صورت یادت نره! راستی من برم این خبرها رو به فریبا بدم. طفلک اونم خیلی دلش شور می زد.

((وقتی کاوه، بعداز خوردن چایی رفت، منم لباس پوشیدم و رفتم خرید.))

ساعت حدود دو بود که همه چیز حاضر بود. یه دوش گرفتم و آماده شدم تا مادر فرنوش بیاد. خیلی حرفها داشتم که بهش بگم.

ده بار همه چیز رو وارسی کردم. چیزی کم و کسر نبود، اما در سطح خودم. یه اتاق کوچیک اما مرتب و تمیز. دو نوع میوه و شیرینی اما از نوع خوبش. چایی معمولی اما با دو تا برگ بهار نارنج که عطر بهش بده. اینایی که از دستم بر می اومد. فقط خدا خدا می کردم که بفهمه چی می گم. آرزو می کردم که یه روزی خودش عاشق بوده باشه که با درد عشق غریبه گی نکنه. این طور که دیشب به نظرم اومد باهام بد که نبود هیچی، مهربونی هم کرد. درسته که اولش، بفهمی نفهمی تحویلم نگرفت. باهام بد حرف زد. اما آخرش حتی می خواست یه موبایل هم بهم بده!

مثل دیروز اضطراب نداشتم اما کمی دلشوره ته دلم بود. از خدا می خواستم که از من برای دخترش انسانیت و جوونمردی و عشق بخواد تا از هر کدوم یه خروار بذارم جلو روش! اما خدا نکنه که ازم پول بخواد.

آخه پول تا حالا کی تونسته کسی رو خوشبخت کنه؟! پول وامونده که همه چیز نیست. الان اگه کاوه اینجا بود یه جزوه برام فواید پولداری و مضاّر بی پولی می گفت! خدا جون، ما که جز توکسی رو نداریم. این بنده تو خودت دریاب.

بلند شدم و پنحره رو باز کردم که وقتی مادر فرنوش می آد، هوای اتاق خفه نباشه. تا نشستم دیدم یه ماشین جلوی در واستاد شروع کرد به بوق زدن. از پنجره که نگاه کردم دیدم مادر فرنوشه.

یه عینک قشنگ زده و سوار یه ماشین خیلی خیلی شیک و قشنگه. تا منو دید برام دست تکون داد. پریدم بیرون که تعارفش کنم تو.))

- سلام بفرمائین تو . خیلی خوش آمدین

- سلام چطوری؟

- خیلی ممنون، بفرمائین تو!

- نه عریزم، کار دارم. یه چیزی تن ت کن بریم.

- کجا؟ چرا تشریف نمی آرین تو؟

- کار دارم. بیا تو راه بهت می گم. چه فرقی می کنه؟ تو ماشین حرف می زنیم.

(( رفتم تو اتاق و کاپشنم رو پوشیدم و اومدم بیرون. دکمه رو زد و قفل در باز شد و سوار شدم و حرکت کرد.))

- دیر که نکردم؟

- اختیار دارین، خیلی هم به موقع تشریف آوردین. فقط اگه افتخار میدادین، یه چایی یی، میوه ای، شیرینی یی در خدمت تون بودم.

- حالا وقت بسیاره. انشاالله دفعه دیگه.

((با خودم گفتم شکر خدا انگار نظرش بد نیست.))

- دانشگاه ت هنوز باز نشده؟

- نخیر ولی نزدیکه.

- خب بگو ببینم اهل دختر بازی و این حرفها هستی یا نه؟

- نه به خدا خانم ستایش. من سرم تو درس و زندگی خودمه.

- توگفتی و منم باور کردم!

- می تونین تشریف بیارین از صاحبخونه م تحقیق کنین. من اهل هیچ چیزی نیستم. حتی سیگار نمی کشم.

- آفرین آفرین. شوخی کردم باهات. پسر خوب یعنی همین. باید درس خوند تا موفق شد. البته در کنارش یه مقدار تفریح هم لازمه. خدمت سربازی رفتی؟

- بله. قبل از دانشگاه رفتم.

- حالا چی شده به فکر زن گرفتن افتادی؟

(( کمی من من کردم و بعد گفتم: ))

- خب، بالاخره هر مردی باید یه روزی سر و سامان بگیره.

- چطور دختر من رو انتخاب کردی؟

- والله ایشون رو تو دانشگاه دیده بودم. اون شب، شب تصادف دیگه با هم آشنا شدیم. خب با اجازه تون خیلی از ایشون خوشم اومد.

- من که اجازه نداده بودم!

- شرمنده م، اما می دونین دست خود آدم که نیست. گاهی یه موقعیتی پیش می اد که...

- شوخی کردم بابا! چرا هول می شی؟ حالا بگو ببینم اگه من موافق کنم که شماها با هم عروسی کنین، خرج عروسی رو از کجا می آری بدی؟

(( کمی فکر کردم و گفتم: ))

- از پول سپرده ای که تو بانک دارم.

- خیلی خب، اون وقت بعدش از کجا می آری بخوری؟

- خب میرم یه کار نیمه وقت برای خودم پیدا می کنمکه هم بتونم کار کنم و هم درس بخونم.

- تو این روز و روزگار، به آدمی که تمام وقت کار کنه چقدر میدن که نیمه وقتش بدن!

- درست می فرمائین اما...

- خب حالا گیرم یه کار نیمه وقت پیدا کردی و مثلاً ماهی شصت هزار تومن هم بهت دادن! اینو میدی اجاره خونه، یا تو و زنت می خورین ش؟!

((سرم رو انداختم پائین و هیچی نگفتم. حرف حساب جواب نداشت.))

- می دونی پول تو جیبی یه فرنوش ماهی چقدره؟ بگم باور نمی کنی! ماهی سیصد هزار تومن فقط پول تو جیبی می گیره! خرج کیف و کفش و لباس و سر و وضعش بماند!

- (( زیر لب گفتم: ))

- بله متوجه شده بودم. اما خود فرنوش خانم می گفتن که اینا براشون مهم نیست.

- اینا حرفهای اول ازدواجه عزیزم. سرتون که رفت تو زندگی، این حرفها یادتون می ره.

((بازم درست می گفت. یه ده دقیقه ای سکوت برقرار شد که گفت: ))

- می دونی این ماشین چند قیمته؟ پنجاه و خرده ای ملیون تومنه! حالا خودت کلاه تو قاضی کن ببین دختری که اینجوری ماشین ها زیر پاش بوده، می آد وقتی شوهر کرد با تاکسی بره اینور و اون ور؟! نه خودت بگو؟

- حق با شماست!

- خوشحالم از اینکه پسر فهمیده ای هستی. حالا بگو ببینم پول پیش اجاره خونه رو چه جوری می دی؟

(( جوابی نداشتم بدم. بغض گلوم رو گرفته بود. گاهی اشک تو چشمام جمع می شد خودم رو نگه می داشتم جلوی چشمام فرنوش رو، کسی رو که حاضر بودم جونم رو براش بدم، می دیدم که داره از دستم می ره!))

- تو معلومه که پسر خوبی هستی. سختی کشیده ای و اما نباید از این حرفها ناراحت بشی. حقیقت تلخه!

- حق با شماست!

- خب، حالا اومدیم سر زندگی. انشاالله مدرکتو که از دانشگاه گرفتی فکر می کنی چقدر در آمد داشته باشی؟ صد هزار تومن؟ دویست هزارتومن؟ سیصد هزار تومن؟ چقدر؟

شنیدم به این مهندس های جوون خیلی بدن، شصت هفتاد تومنه! حالا گیرم بدن سیصد هزار تومن. تو که تحصیل کرده و با کمالاتی، بگو ببینم، اگه ماهی صدر تومن رو بخورین و بدین اجاره خونه و هر ماه دویست تومن ش رو قلنبه بذارین کنار، چند سال بعد می تونین صاحب یه آپارتمان کوچولو بشین؟

((بازم راست می گفت. تازه چند سال بعد که مدرک م رو می گرفتم، اگه درآمدم همین قدر که می گفت بود، هفت هشت سال طول می کشید تا یه آپارتمان نقلی بخریم!

- جوابم رو ندادی آقا هادی؟

((بازم آروم گفتم: ))

- شما درست می فرمائین!

- مهمونی یه دیشب رو دیدی؟ هر کدوم از اونا که دیشب اونجا بودن، اگه خودشون رو بتکونن، سیصد چهارصد میلیون تومن ازشون می ریزه زمین! خودت بگو، فرنوش می تونه تو رو جلوی اینا در بیاره؟ تو خجالت نمی کشی مثلاً تو همچین آدمهایی بچرخی؟

- ببخشید، ولی باید دید که پول رو از چه طریق می شه بدست آورد.

- تورو خدا از این فلسفه بافی ها نکن! اینا حرفهای آدم های بی پوله. گربه که دستش به گوشت نمی رسه، می گه پیف پیف! البته به تو نیستم ها! بهت بر نخوره. داریم با هم صحبت می کنیم.

- نه، اختیار دارین، خواهش می کنم.

- انگار ناراحت شدی؟ بیا، یه خرده نوار گوش کن حالت جا بیاد.

((بهترین چیزی بود که اون وقت به دادم می رسید تا کمی از فشار واقعیت ها خستگی در کنم!

رسیدیم به اتوبان بیرون از شهر. همونطور که نوار رو تو ضبط می ذاشت گفت: ))

- دارم می رم یه سر به ویلامون بزنم. یه ویلای قشنگی یه، حدود سه هزار متره.

البته زمین ش. خود ویلا دوبلکسه حدود چهار صد متری می شه.

((یه نگاهی بهش کردم و گفتم: ))

- بله!

((اونم یه نگاهی به من کرد و خندید. ده دقیقه ای نوار گوش کردیم که گفت: ))

- ازدواج خوبه، اما به موقع ش. پسر نباید کمتر از سی سال زن بگیره. تازه اگه تونست همه چیز زندگی ش رو فراهم کنه!

- ببخشید اگه جسارت نبارشه ازتون سئوال کنم که خود شما وقتی ازدواج کردید پولدار بودین؟ یا اینکه بعداً جناب ستایش، با کار و کوشش وضعشون خوب شد؟

((تا اینو گفتم قاه قاه خندید و گفت: ))

- کی رو می گی؟ ستایش؟! اون رو که اگه دماغش رو بگیری جونش در می اد! من اگه به هوای ستایش بودم که این فرنوش رو هم نداشتم!!

((بعد دوباره خندید. از شوخی چندش آورش خیلی بدم اومد. وقتی خنده هاش تموم شد گفت:))

- تمام این ثروت رو که می بینی، خودم بدست آوردم! یعنی من باعث ش بودم، برای همین هم هست که اکثر چیزها به نام خودمه.

((مدتی به سکوت گذشت. به آخر اتوبان رسیده بودیم که گفت:))

- خب شادوماد! حرفی داری بزنی؟

((فکرهامو کرده بودم. یه کمی مکث کردم و بعد گفتم: ))

- اگه ممکنه همین جاها نگه دارید من پیاده شم.

مادر فرنوش – وا ! چرا؟

- راستش از روز اول هم من نباید به دلم اجازه این بلند پروازی ها رو می دادم. متأسفم، اشتباه کردم. حرفهای شما کاملاً منطقی یه. امیدوارم منو ببخشید.

دیگه بغض تو گلوم اجازه نداد که بقیه حرفهامو بزنم. خانم ستایش برگشت و نگاهی به من کرد و گفت:))

- وقتی اشک تو چشمات جمع می شه، صورتت خیلی قشنگ تر و معصوم تر به نظر می آد!

- ببخشید، متوجه نبودم، سوز خورده تو صورتم تو چشمام اشک اومده.

- اگه فرنوش این حال تو رو ببینه، پدر من و در می آره که تو رو ناراحت کردم!

- نه، شما تقصیر ندارین. خب زندگی اینه دیگه.

- چیه؟ جا زدی؟ به این زودی؟!

- دیگه بهتره مزاحمتون نشم. از همین جا بر می گردم خونه.

- می گه:        خدا کر زحکمت ببندد دری

                                            ز رحمت گشاید در دیگری

چه کنم که محبتت بد جوری تودلم افتاده. اگه تو کمی عاقل باشی و به حرفهای من گوش کنی، بهت قول می دم که همه چیز درست می شه.

((نور امیدی تودلم درخشید. حدس زده بودم که باید زن مهربونی باشه. هر کسی رو نمی شه از ظاهرش قضاوت کرد.

از اتوبان خارج شدیم و وارد یه جاده فرعی شدیم که به یه شهرک منتهی می شد. داخل شهرک جلوی یه ویلای خیلی بزرگ و شیک واستاد و چند تا بوق زد.

یه مرد پیر در رو وا کرد و ما وارد ویلا شدیم.

یه سال بزرگ داشت که گوشه ش، آتیش تو شومینه، با شعله های قشنگ، زبونه می کشید در و دیوار پر از تابلوهای نقاشی مدرن بود و کف سالن قالیچه های ابریشمی.

یکی دو دست مبل خیلی قشنگ تو سالن بود. یه آشپزخونه اوپن هم یه گوشه سالن بود یه طرف چند تا پله مارپیچ می خورد می رفت طبقه بالا، احتمالاً اتاق خوابها بالا بود، خلاصه خیلی شیک بود.

مادر فرنوش – تو برو جلو آتیش بشین تا من این مش صفر رو ببینم و بیام.

((یه چند دقیقه ای جلوی شومینه نشستم و به شعله های آتیش خیره شدم. بالا و پایین! پر و خالی! قرمز و آبی! گرماش خیلی می چسبید.

رفته بودم توفکر صدای دراومد. بلند شدم که مادر فرنوش گفت:))

- بشین راحت باش. برم این لباس رو عوض کنم که داره خفه م می کنه الان بر می گردم.

((دوباره سر جام نشستم. دور و برم رو نگاه کردم. همه چیز بوی پول زیاد رو می داد!

خیلی دلم می خواست که تمام این چیزها مال خودم بود!

چند دقیقه بعد با یه لباس خیلی قشنگ برگشت و به طرف آشپزخونه رفت و پرسید:))

- قهوه برات بیارم یا چیز دیگه ای می خوری.

- نه نه خیلی ممنون، خواهش می کنم زحمت نکشید.

- زحمت چیه، حاضره. مش صفر وقتی می فهمه من دارم می آم، همه چیز رو آماده می کنه.

- پس لطفاً همون قهوه رو لطف کنین ممنون می شم.

- بذار اول این چراغ ها رو خاموش کنم. نور چشمهامو اذیت می کنه.

((چراغ ها رو خاموش کرد. فقط نور آتیش شومینه سالن رو روشن کرده بود. یه حال عجیبی شده بودم. یعنی این زندگی هام هست و ما خبر نداشتیم!

اگه اینا زندگی می کنن، پس مال ما چیه؟! اگه اسم مال ما زندگی یه، اینا چیکار می کنن؟!

- معذرت می خوام. متوجه تون نشدم.

- می دونم تو چه فکری بودی! بشین. چقدر غریبی می کنی! مگه اومدی سر جلسه امتحان؟

((نشستم. خودش هم با یه لیوان که توش نمی دونم چی بود، اومد و نشست رویه مبل، جلوی شومینه. یه خرده از لیوانش رو خورد و به من گفت: ))

- تو نمی خوی؟ خیلی می چسبه ها!

- ممنون، همین قهوه خوبه.

((پاش رو انداخت رو پاش و به پشت مبل تکیه داد و گفت:))

- من هر وقت دلم می گیره و یا می خوام در مورد مسئله مهمی فکر کنم، می آم اینجا.

- خیلی جای قشنگی یه. مبارک تون باشه.

- تو چیکار می کنی؟

- قبلاً خدمت تون عرض کردم. فعلاً درس می خونم.

- اِ اِ اِ اِه، نه بابا، منظورم اینه که وقتی از دنیا دلت پُره کجا می ری چیکار می کنی؟

- ببخشید، متوجه نشدم. والله چی بگم؟! هر وقت یه مسئله پیش می آد و دلم می گیره می رم گوشه اتاقم می شینم و زانو هام رو بغل می کنم و می رم تو فکر.

می دونید، مثل من، نه زر دارن نه زور! ما آدم ها فقط تحمّل خوبی داریم!

((با کنترل از راه دور، ضبط رو روشن کرد. نوای موسیقی همه جا رو پر کرد آهنگی که من خیلی ازش خوشم می اومد. الهه ناز استاد بنان. بعد گفت: ))

- یه چیزی ازت می پرسم. دلم می خواد حقیقت رو بشنوم. تا حالا دلت نخواسته که تو هم وضع ت خوب بود و پولدار بودی؟ تا حالا دلت نخواسته که یه خونه شیک و یه ماشین مدل بالا و پول نقد تو بانک و از این جور چیزها داشته باشی؟ راستش رو بگوها! صغری، کبری هم واسه من نچین و از نمی دونم قناعت و تربیت اخلاقی و نفس اماره و این چرت و پرت هام حرف نزن! اینارو پولدارها گفتن که فقرا حسودیشون نشه و نریزن تو خونه هاشون و همه چیز رو غارت کنن!

((کمی فکر کردم و بعد گفتم:))

- والله چی بگم خانم ستایش؟

مادر فرنوش – این قدر هم نگو خانم ستایش خانم ستایش! فکر می کنم پیر شدم، اونوقت ناراحت می شم! همه منو فرشته صدا می کنن. تو هم بگو فرشته.

- چشم، ولی آخه زبونم نمی چرخه.مادر فرنوش – فرشته خانم نه، فقط فرشته. باید عادت کنی دیگه!

((مونده بودمچی بگم. از یه طرف روم نمی شد با اسم فرشته صداش کنم. از یه طرف هم نمی دخواستم حالا که کمی با من مهربون شده، همه چیز رو خراب کنم. این بود که مجبوری گفتم: ))

- بله فرشته، منم آدمم و با خواسته های یه آدم. منم دلم خواسته که یه زندگی خوب داشته باشم حالا نه به این صورت که ویلا و خونه هزار متری و ماشین آخرین مدل و این حرفها!

همین که یه زندگی در حّد معقول برام درست بشه، خدا رو شکر می کنم.

مادر فرنوش – آفرین. این درسته. البته برای سن و موقعیت تو. بعدها باید خیلی خیلی بهتر بشه. تو آینده داری. باید فکر پیری و کوری هم باشی.

- ولی خب، شما موقعیت و اوضاع و احوال رو که می دونین چه جوریه؟

مادر فرنوش – آره می دونم. ولی اونها رو هم میشه درست کرد. فقط آدم باید با عقلش تصمیم بگیره نه با احساساتش. حالا هر چی من بهت بگم گوش می کنی؟

- هر چی شما بفرمائید، من همون کار رو می کنم.

مادر فرنوش – آفرین آفرین مطمئن باش منم کمکت می کنم و ولت نمی کنم.

((بلند شد و لیوانش رو پر کرد و برگشت سرجاش نشست و گفت: ))

- اول از همه تو احتیاج داری که یکی حمایت ت کنه.

- من همیشه هدا رو داشتم.

((نذاشت حرفمم تموم بشه.))

- خدا به آدم عقل داده. از آسمون که گونی گونی اسکناس رو نمی اندازه جلو پات! خدا برای آدم ها موقعیت خوب جور می کنه که باید با یه تصمیم خوب، ازش استفاده کرد.

- بله خب، درست می فرمائین!

مادر فرنوش – پس گوش کن. تو فعلاً برات ازدواج کمی زوده. باید صبر کنی تا وضع ت خوب بشه. قبل از اینکه فرنوش تو رو ببینه و عاشقت بشه، قرار بود با بهرام پسر خاله ش عروسی کنه. البته خودش راضی نبود اما من راضی ش می کردم.

تو فرنوش رو ول کن. صدتا دختر خوشگل تر از فرنوش برات پیدا می شه. تو باید فکر آینده ت باشی. الان جوونی و خوش قیافه. پا که به سن بذاری و زیادی بهت فشار بیاد، کچل مشی و دیگه تو روت نگاه نمی کنه! آدم که زیاد فکر و خیال داشته باشه اولین چیزش اینه که موهاش می ریزه!

بذار فرنوش بره دنبال زندگی خودش. می دمش به بهرام و راهی شون می کنم خارج. می مونه تو! زیر بال و پرت رو می گیرم و برات خونه و ماشین و همه چیز جور می کنم. منم یه زن تنهام! این ستایش پیزوری هم که سرش به موس موس کردن در... دخترای فامیل گرمه! منم از زندگی خیر ندیدم و از جوونی م هیچی نفهمیدم. بخدا سنی هم ندارم! سی و هفت هشت سالمه! اگه تو قول بدی که به من وفا دار بمونی، منم جبران می کنم! آفتاب جوونی م هنوز غروب نکرده! نمی ذارم بهت بد بگذره!!! ...

((دیگه بقیه حرفهاش رو نفهمیدم! دور و برم رو نگاه کردم. ویلای خالی یه خارج شهر! موسیقی ملایم و نور آتیش!

اصلاً چرا من خر متوجه نشده بودم!! چرا گذاشتم تا اینجا پیش بره؟! حالا دیگه همه چیز خراب شد که! اگه کوچکترین امیدی هم بود، از بین رفت که!!

وای چه دیوی یه این زن! فرنوش من کجا داره زندگی می کنه! اگه این جریان رو بفهمه تابود می شه!

برگشتم و نگاهش کردم. با یه لبخند هوسناک، هنوز داشت برام حرف می زد! بلند شدم و فرار کردم! روی سنگ لیز کف سالن خوردم زمین و دوباره بلند شدم و دویدم! نمی دونم چطور از در ویلا بیرون اومدم، فقط یه لحظه بعد خودم رو دیدم که توی جاده فرعی در حال دویدن هستم!

تازه متوجه وضع خودم شدم. اگه کسی می دید که اینطوری از ویلا بیرون اومدم. حتماً فکر می کرد دزدم و دارم فرار می کنم.

شروع کردم به راه رفتن، اما خیلی تند! دلم می خواست زودتر از محوطه این ویلا و شهرک خارج بشم.

وای اگه برای پوشوندن گند خودش یه تهمتی چیزی به من بزنه چیکار کنم؟!

چرا فرار کردم؟! کاش صبر می کردم و باهاش حرف می زدم. کاش خیالش رو راحت می کردم که از این جریان به کسی چیزی نمی گم.

اما نه! همون بهتر که فرار کردم. لحظه آخر تو چشماش برقی رو دیدم که اگر دیر می جنبیدم ممکم بود همه چیز رو آتیش بزنه!

خدا جون اگه به فرنوش یه چیزای دیگه بگه و همه چیز رو وارونه جلوه بده چی؟!

اصلاً اگه فرنوش بو ببره که چی شده، چی می شه؟!

اما نه، اون زرنگ تر و گرگ تر از این حرفهاست. کاش الان کاوه اینجا بود. کمکم می کرد. طفلک بهم گفته بود که این زن مثل ابلیس و شیطونه!

مرده شور هر چی پول و ثروت ببرن. اگه قرار بشه بعد از پولدار شدن، شوهر به زنش خیانت کنه و زن به شوهرش، فاتحه همه چیز رو باید خوند!

باورم نمی شه که یه مادر در حق دخترش اینکار رو بکنه!! مرده شور این زندگی ها رو ببرن. رسیدم سر جاده. اومدم جلوی یه ماشین رو بگیرم که یکی از پشت سرم، برام بوق زد! تمام بدنم لرزید. جرأت برگشتن و نگاه کردن رونداشتم. دیگه دلم نمی خواست چشمم به چشم این پلید بیفته. یه آن اومدم دوباره فرار کنم که فکر کردم اگه این دفعه این کار رو بکنم، دلیل ضعف مه. اصلاً مگه من بخودم شکداشتم! می رم دو تا دری وری بارش می کنم که راهش رو بکشه و بره. اون قدر عصبانی بودم که ممکن بود دست روش بلند کنم. دوباره بوق زد. دلم می خواست با یه سنگی، آجری، چیزی بزنم تو شیشه ماشینش!

- هادی! هادی! حواست کجاست؟!

((برگشتم. فرنوش بود! گریه ام گرفت! چیکار می کرد؟! یعنی اونم تو ویلا بوده؟! نکنه داشتن منو امتحان می کردن؟!))

فرنوش – چرا واستادی؟! چه ت شده؟ بیا سوار شو دیگه!

((آروم جلو رفتم و سوار شدم و گفتم: ))

- تو اینجا چیکار می کنی فرنوش؟ ویلا بودی؟فرنوش – اول بگو ببینم شما اینجا چی کار می کنین؟ مگه قرار نبود با مامانم حرف بزنی؟ اومدین اینجا چیکار؟

((بخودم گفتم نباید فرنوش از جریان بویی ببره. باید مواظب باشم که یه دستی نخورم!))

- مامان ت می خواست یه سری به این ویلاون بزنه. با هم اومدیم. تو راه هم حرف زدیم.

فرنوش – خب چی شد؟

- حالا تو بگو اینجا چیکار می کنی؟

فرنوش – دنبال تو اومدم. یعنی مامانم که از خونه اومد بیرون، نتونستم طاقت بیارم. این بود که دنبالش اومدم فکر می کردم می آد خونه تو باهات حرف بزنه!

- اصرار کردم ولی نیومد تو. می خواست بیاد یه سر به اینجا بزنه.

فرنوش – حالا بالاخره چی شده؟

- هیچی! آب پاکی رو ریخت رو دستهام. گفت تو پول نداری و فقیری و از این جو حرفها!

فرنوش – تو چی گفتی؟

- اولش فکر می کردم که راست می گه و من نباید به خیال ازدواج با تو می افتادم، اما دیدم اشتباه می کنم! من و تو باید با هم ازدواج کنیم، اگر چه مامانت راضی نباشه.فرنوش – من اصلاً نمی فهمم چی میگی؟

- چیز مهمی نیست که بفهمی. فقط به من بگو، حاضری با نداری یه من بسازی؟

فرنوش – توداری یه چیزی رو از من پنهون می کنی. راستش رو بگو هادی، چیز دیگه ای هم شده؟ یعنی اتفاقی افتاده؟

- اتفاق از این مهم تر؟ چرا فکر می کنی دارم بهت دروغ می گم؟!

فرنوش – نمی دونم. شاید بخاطر اینکه خیلی ناراحتی! چشات سرخ سرخ شده. تا حالا ندیده بودم صورتت یه همچین حالتی بشه!

- خب تو هم اگه بهت می گفتن که فقیری و بی پولی و اگه بهت زن بدیم. زنت نمی تونه تو رو جلوی فامیل در بیاره ناراحت و عصبانی نمی شدی!

فرنوش – من نمی تونم تو رو جلوی فامیل در بیارم؟!

- فعلاً حرکت کن.

((راه افتاد انگار از هیچی خبر نداشت. خدارو شکر کردم. ولی اگه دم در ویلا، یه گوشه واستاده بود، چطور دویدن من رو ندیده!))

فرنوش – با مامانم دعوات شده؟

- نه، اصلاً. وقتی این حرفها رو زد، خداحافظی کردم اومدم بیرون. خیلی ناراحت شده بودم. حالا بگو ببینم، حاضری با فقر و نداری بسازی؟

فرنوش – مگه اول که با هم آشنا شدیم و گفتم که دوستت دارم ومی خوام باهات ازدواج کنم پولدار بودی؟

- آخه تو به اون زندگی ها عادت کردی و برات سخته که مثل من زندگی کنی. باید خودت رو آماده کنی که با بدبختی ها بجنگی. آخرش هم ممکنه نهایتاً یه زندگی یه معمولی برات درست کنم.

فرنوش – این طوری هام که تو فکر می کنی نیست. درسته که غرور و طبع بلند خوبه اما منم نباید از حق خودم بگذرم!

دیگه فقیرترین دخترها وقتی شوهر می کنن یه چهزیه مختصر با خودشون می برن خونه شوهر منم به عنوان جهیزیه، پول نقد می آرم با طلا و جواهرهام.

- آخه من دلم...

((نذاشت حرفهام رو تموم کنم و گفت:))

- ببین هادی، مگه تو منو دوست نداری؟ مگه نمی خوای که با هم باشیم؟

((با سر بهش جواب دادم.))

فرنوش – پس حرفهام رو گوش کن. اینها رو به عنوان قرض قبول کن. به امید خدا پولدار که شدیم همه رو بهم پس بده. تازه یه مقدار از این پول ها حق خودته که اشتباهی اومده پیش بابای من!

((هر دو خندیدیم . صدای قشنگ فرنوش، خنده های شیرین ش، تمام ناراحتی ها رو از یادم برد. دلم می خواست ساعتها می نشستم و فرنوش برام حرف می زد.))

فرنوش – می دونی هادی، پدر و مادر در مقابل بچه هاشون یه مسئولیت دارن. من از اون موقع که یادم می آد، مامانم رو درست و حسابی ندیدم!

شش ماه از سال که ایران نیست. اون شش ماه دیگه م که ایرانه، یا خونه دوست هاشه یا دوستهاش خونه ما دوره دارن! یه دقیقه تو خونه بند نمی شه! خیلی ددریه!

خلاصه مادری در حق من نکرده.

- تو نباید در مورد مامانت اینطوری صحبت کنی فرنوش.فرنوش – تو خبر نداری. تو توی زندگی، ما نبودی که بدونی. تا اونجا که یادم می آد، منو این صغری خانم بزرگ کرده! این مادر حتی به من شیر نداده، می دونی چرا؟!

می ترسید هیکل ش خراب بشه! چی بهت بگم؟! هر چیزی رو که نمی شه گفت!

این زن در حق من مادری که نکرده هیچ ...

((نذاشتم حرف هاش تموم بشه و گفتم:))

- تو نباید به این چیزها فکر کنی. این همه چیزای خوب تو دنیا هست که می تونیم در موردش با هم حرف بزنیم.

((برگشت یه نگاهی به من کرد ودیگه چیزی نگفت.

یه مدت تو سکوت رانندگی کرد ودوباره گفت:))

- بازم بابام. حداقل جلوی من کاری نمی کرد البته تا چند سال پیش! هر چند که حالا اونم زده به رگ بی خیالی.

تا چند سال پیش مراعات منو می کرد!

((نمی دونستم چی باید بهش بگم، اینه که گفتم:))

- فرنوش جان، این حرف ها رو ول کن. باید به فکر زندگی یه خودمون باشیم.

((هیچی نگفت. تو خاطراتش غرق شده بود که گفتم:))

- حالا بگو ببینم اگه مامانت مخالفت کرد که حتماً می کنه، تو می خوای چیکار کنی؟

فرنوش – پدرم که موافقه. تو بیا باهاش صحبت کن. بعد خیلی راحت می ریم یه محضر و عقد می کنیم.

- اینطوری تو راضی هستی؟ بدون جشن و عروسی و این حرف ها؟!

فرنوش – اون قدر تو خونه مون جشن و مهمونی و پارتی مزخرف و لجن دیدم که دیگه حالم از همه شون بهم می خوره!

- او از حرف هات مطمئن هستی؟ نکنه یه مدت که گذشت جشن عروسی برات حسرت بشه.

فرنوش – من یه زندگی پاک توی یه خونواده پاک برام حسرته! هادی خواهش می کنم زودتر منو از این محیط گند ببر بیرون! بخدا من حاضرم تو همون اتاق کوچیک باهات زندگی کنم!

((نگاهش کردم. اشک تو چشماش جمع شده بود.))

- فرنوش جان، اگه ناراحتی، می خوای ببرمت پیش فریبا. تا برنامه هامون جوربشه با فریبا زندگی کنی؟ کار عقد و ازدواج چند وقتی طول می کشه.

فرنوش – تا چند وقت دیگه طاقت دارم. همین که امید داشته باشم تا یه مدت دیگه از این خونه می رم تحمل هر چیزی رو دارم.

- تو که این قدر اونجا ناراحت بودی چرا قبل از اینکه مامانت برگرده ایران نخواستی با هم ازدواج کنیم؟ چرا اصلاً تا حالا زن یه نفر نشدی که از اون خونه بری؟ خواستگار که زیاد داشتی؟

فرنوش – خواستگار داشتم اما همه سر و ته یه کرباس! همه شون مثل بهرام بودن!

- یعنی پولدار بودن؟ یعنی تو دنبال یه آدم بی پول من می گشتی؟!

فرنوش – دنبال یه مرد پاک و نجیب که آلوده نباشه می گشتم! دنبال یه نفر که مردونه از من حمایت کنه. نه بخاطر پول و این حرف ها. تو این کار رو کردی.

- از کجا معلوم؟ شاید منم بخاطر پول اینکار رو کرده باشن!

(( نگاهی بهم کرد و خندید و گفت:))

- وقتی کلیه تو به کاوه می دادی دنبال پول بودی؟ من تو زندگیم اون قدر آدم های پول پرست و زالو صفت دیدم که از صد متری می شناسمشون!

((رسیده بودیم داخل شهر. کمی که رانندگی کرد گفت: ))

- اصلاً حوصله ندارم برمخونه مون.

- خب بریم خونه من. میوه و شیرینی هم دارم. شام هم یه چیزی با هم می خوریم.

((خندید و گفت: ))

- عالیه، بریم شام مهمون من.

- قرار نشد که از حالا خرجی یه خونه رو تو بدی ها!

فرنوش – تازه خبر نداری! می خوام تمام طلا و جواهراتم رو بیارم بذارم پیش نو! جاش امن تره! ممکنه مامانم وقتی فهمید می خوام یواشکی زن تو بشم همه رو ورداره!

- گیرم که برداشت! از چی می ترسی؟ امیدت به خدا باشه. حالا از این حرفها بگذریم، مهریه چی می خوای؟ چقدر باید مهرت کنم؟

فرنوش – چی مهرم کنی؟ یه چیزی که تا من زنده م نتونی بهم بدی.

- مثلاً صد میلیون تومن پول!

فرنوش – اون رو ممکنه وقتی پولدار شدی بدی تازه من از اسم پول نفرت دارم.

- ده هزار تا سکه طلا!

فرنوش – نه، این چیزها رو نمی خوام. پول و طلا هر چقدر که بخوام دارم.

- راستی مگه تو چقدر النگو و گوشواره و چیزهای طلا داری؟

فرنوش – اگه بگم ممکنه لجبازی ت گل کنه و نذاری با خودم بیارم.

- نه دیگه. این قدرهام لجباز نیستم. طلا های دختر مال خودشه. وقتی هم بعد از عروسی با خودت بیاری، بازم مال خودته. حالا شصد هفتصد گرم می شه؟

((خندید و گفت: ))

- من حدود چهار کیلو طلا دارم، البته جواهر هم دارم!

- چهار کیلو طلا؟ چه خبره؟! آخه این همه طلا جواهر رو می خوای چیکار؟!

فرنوش – چه میدونم یه موقع خوشحالم می کرد.

- پس اگه من یه روزی خواستم یه چیزی برات بخرم که خوشحال بشی، تکلیفم چیه؟

فرنوش – میری برام یه قواره پارچه می خری از فروشگاه حقیقت! می دی بدوزنش، البته به خیاطی یه صداقت! بعد می آی و می دیش به من، البته با رفاقت!

- بسیار خب. هم این پارچه فروشی رو می شناسم و هم این خیاطی باهام آشناست! حالا نگفتی، مهریه چی می خوای؟

فرنوش – خاک! یه مشت خاک! خاگ گورم! بعد از اینکه مردم!

- قرار نشد حالا که هنوز زندگی مون شروع نشده از این حرف ها بزنی ها.

فرنوش – آخه تا وقتی زنده م نمی تونی این مهریه رو بهم بدی!

                                    ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»