حدود ساعت 8 بود که رسیدم خونه.تا لباسهام رو در آوردم در زدن. کاوه بود. اومد تو و نشست و گفت: ))
- کجا بودی؟
- رفته بودم یه سر پیش آقای هدایت.
کاوه – کشتی ش؟!
- گم شو کاوه!
کاوه – آهان، داری زجر کشش می کنی!
- از فرنوش چه خبر؟ زنگ نزده؟
کاوه – چرا بابا، زنگ زد و پوسید و از بین رفت! آخه دختر بیچاره هم دل داره!
- باز چرت و پرت گفتی؟! منظورم اینه که تلفن نزده؟
کاوه – یه نصیحتی بهت می کنم هادی. اگه گوش کنی، کارت درست می شه.
- فقط همین مونده بود که تو منو نصیحت کنی.
کاوه – بد بخت من تا حالا هر کی رو نصیحت کردم، کارش درست شده و رفته راحت و آسوده گرفته خوابیده. البته سینه قبرستون! بیا و تو هم نصیحت منو گوش کن تا راحت بشی!
- قربونت، من حالا حالاها آرزو دارم. خیلی ممنون!
کاوه – آرزو بر جوانان عیب نیست. بیا این رو واسه تو خریدم.
(( یه کتاب دستش بود. داد به من. روش رو که خوندم دیدم نوشته مراقبت های ویژه قبل از زایمان! با تعجب پرسیدم: ))
- این چیه؟!
کاوه - گرفتم بخونی و آماده بشی که وقتی مادر فرنوش می آد. طبیعی بزایی و بسلامتی فارغ بشی و کارت به سزارین و این حرفها نکشه!
- مرده شور تو رو ببرن با این هدیه هات! جای اینکه منو دلداری بدی، اینو برام آوردی؟
کاوه – راست می گی ها باید کتاب مراقبتهای ویژه بعد از زایمان رو می خریدم! چون دیگه وقتی برات نمونده. مادر فرنوش فردا می رسه.
- باور کن کاوه، تا حالا صد بار به خودم لعنت فرستادم که چرا با تو رفاقتمی کنم.
کاوه – آخه چی کار باید برات بکنم؟ هر چی بهت می گم که گوش نمی دی.
- تو تا حالا جز چرت و پرت چیزی گفتی و من گوش نکردم؟
کاوه – گوش می کنی اگه بگم؟
- بشرطی که جدی باشی و مزخرف نگی.
کاوه – بلند شو فردا بریم پیش بابام. دو سال ور دستش واستا و پشت خودت رو ببند.
- که چیکار کنم؟ بابای تو چی یاد من بده؟
کاوه – همه چیز! کسب و کار، راه پول در آوردن، دزدی، پدر سوختگی!
- من دنبال پول در آوردن نیستم. می خوام بعد از اینکه درسم تموم شد به مردم خدمت کنم.
کاوه – خب مگه من می گم به مردم خدمت نکن؟ اول از خود مردم بگیر بعد بهشون خدمت کن!
- دیوونه شدی؟ معلومه چی می گی؟
کاوه – تو ساده ای و نمی فهمی من چی می گم! همین بابای فرنوش، همین بابای خودم، اینارو مثال می زنم که جلو چشات ن که قبول کنی.
این دوتا، احتکار شون رو می کنن! زد و بندهاشون رو می کنن! دزدی هاشون رو می کنن بعد خدمت شون رو به مردم می کنن! خرج می دن، شب عید برنج میدن در خونه بی بضاعت ها! به پرورشگاه کمک می کنن! تازه با هم رقابت هم می کنن! این یکی یه شب چلوکباب کوبیده خرج می ده اون یکی فردا شبش چلوکباب برگ خرج میده! این یکی گوسفند می کشه، اون یکی گوساله می زنه زمین!
می گن یارو گوسفند رو می دزدید. گوشتش رو می داد به فقرا گناه دزدی به ثواب این کار دَر، این وسط پوست و دنبه ش استفاده بود!
- همه که اینطور نیستن.
کاوه – همه نه، اما خیلی ها هستن. مگه می شه با این در آمدها خونه پونصد میلیونی خرید؟
مگه می شه با این پول ها ماشین پنجاه شصت ملیونی انداخت زیر پا؟!
- تو به همه بدبینی کاوه.
کاوه – عیبی نداره، من بدبین با یه بابای یه میلیارد تومنی! اما تو خوش بین باش با این بساط تخم مرغ و نون و پنیر و چایی دوشب موندۀ سه بار دم!
- راستی کاوه، فردا ظهر بیا اینجا، می خوام ناهار آبگوشت درست کنم. بیا با هم بخوریم.
(( یه نگاهی به من کرد. اشک تو چشماش جمع شد. بهش گفتم: ))
- می دونم آبگوشت جلوی نظرت نمی آد اما این بهترین غذایی که من می تونم گاهی درست کنم. دلم می خواست با تو بخورم.
(( بلند شد و اومد صورتم رو ماچ کرد و گفت: ))
- قربون رفاقتت برم، اون آبگوشت تو، شرف داره به صد تا غذای آنچنانی خونه ما؟ فردا ظهر اینجام. با هم می خوریمش و کیف می کنیم.
(( اینو و گفت و بلند شد و خداحافظی کرد و رفت. وقتی تنها شدم کتابی رو که برام آورده بود باز کردم و صفحه اولش رو خوندم. نوشته بود.
بارداری و زایمان، مرحله بسیار مهمی در زندگی خانم هاست که متأسفانه آقایان تا حامله نشده و وضع حمل نکنند متوجه سختی و مشقت آن نخواهند شد!
خنده م گرفته بود. این پسر چه حوصله ای داره! رفته تو کتابفروشی و چی واسه من خریده!
* * *
اون شب رو با هزار امید و صد هزار ناامیدی به صبح رسوندم و صبح با صد تا آرزو بیدار شدم. ساعت حدود هشت صبح بود. یه دوش گرفتم و صبحونه م رو خوردم. یه کمی اتاق رو تمیز و مرتب کردم. ده نشده بود که لباس پوشیدم می خواستم یه سری برم دانشگاه.
از در خونه که بیرون اومدم، ماشین فرنوش جلوم نگه داشت.))
فرنوش – سلام، آقا پسر شیک و پیک کردن، دارن کجا تشریف می برن؟
- سلام. تو کجا بودی؟
فرنوش – خونه بودم. حالا بگو تو کجا می رفتی؟
- می خواستم یه سری به دانشگاه بزنم. بیا تو، الان چایی برات دم می کنم.
(( پیاده شد و گفت: ))
- نه، تو خونه نمی آم. بریم کمی با هم قدم بزنیم.
(( راه افتادیم. هوا سرد بود. کمی که گذشت گفت: ))
- هادی، مامان صبح زود رسید .
- جدّی؟ چشمت روشن، بسلامتی. حالشون چطوره
فرنوش – خوبه. مامانم همیشه حالش خوبه! نرسیده تمام فامیل هامون رو دعوت کرده که شسب بیان خونه ما. در ضمن تو رو هم دعوت کرده. می خواد ببیندت.
- همین امشب؟!
فرنوش – خب آره، ترسیدی؟
- نه نترسیدم. کمی هول شدم.
(( خندید و گفت: ))
- نه هول شو و نه خودت رو ناراحت کن. شکر خدا انگار همه چیز درسته. بابام با مامانم در مورد تو صحبت کرده. نظر مامان هم بد نیست. فقط گفته اول باید خودش تو رو ببینه.
- وقتی جریان رو شنید، مخالفت نکرد؟ حرفی چیزی پیش نیومد؟
فرنوش – نه اصلاً. خیالت راحت باشه.
- آخه نمی خوام واسه تو بد بشه یا اینکه با مامانت، دعوات بشه
(( بهم خندید و گفت: ))
- هادی، هر طوری که بشه، من فقط تورو دوست دارم و میخوام فقط با تو ازدواج کنم.
بقیه چیزها زیاد اهمیت نداره. مسئله اصلی اینه که دو نفر همدیگر و دوست داشته باشن.
حالا دیگه خودت رو نارحت نکن.
- اگه یه دفعه مامانت گفت نه، چی؟ اگه با ازدواج ما موافق نبود چی؟
فرنوش – مامانم زیاد سختگیر نیست. با خاله م خیلی فرق داره . بذار یه بار تو رو ببینه، حتماً راضی می شه. برگردیم هادی. باید بریم خونه. کلی کار مونده. شب پنجاه نفر مهمون داریم.
(( دو تایی به طرف ماشین برگشتیم. وقتی رسیدیم بهش گفتم: ))
- ناهار آبگوشت درست کردم. کاش می اومدی با هم می خوردیم. کاوه هم می آد.))
فرنوش – مگه بلدی آبگوشتدرست کنی؟
- آره دست پختم هم خیلی عالیه. ظهر می آی؟
فرنوش – از خدامه که بیام اما نمی شه. بذار با هم عروسی کنیم، برات هر روز آبگوشت درست میکنم و با هم می خوریم.
- هر روز آبگوشت؟!
فرنوش – خب، یه روز در میون!
(( وقتی سوار ماشین ش شد که بره، از توی کیفش یه نوار در آورد و گرفت طرف من و گفت: ))
- بگبر هادی. مال توئه. یه کادوی کوچیک هم برات گرفتم. فقط خواهش می کنم این یکی رو مثل تلویزیون رد نکن. باشه؟
- چرا اینکارها رو می کنی فرنوش جان؟ همین نوار از هر چیزی برام با ارزش تره.
فرنوش – چیز مهمی نیست. یه رادیو ظبط کوچیکه . برای اینکه بهت بر نخوره و ناراحت نشی، ارزون ترینش رو برات خریدم. خودشون می آرن در خونه. قبولش کن، باشه؟
(( بهش خندیدم و گفتم))
- باشه اما فقط همین یک بار. باشه؟
فرنوش – باشه. فعلاً کاری نداری؟
- شب چه ساعتی بیام؟
فرنوش – حدود هشت بیا. خداحافظ
- آروم رانندگی کن فرنوش.
فرنوش – چشم، خیالت راحت باشه.
(( واستادم تا از سر کوچه پیچید تو خیابون و رفت . منم برگشتم خونه. لباس ها مو عوض کردم و یه سری به آبگوشت که روی بخاری بود، زدم. نیم ساعت نگذشته بود که در زدن. کاوه بود. اومد تو و گفت: ))
- بوی آبگوشتت تا توی خونه ما اومد! بابام رفته یه نون سنگک گرفته، به دو داره می آد این طرف! تمام اهل محل فهمیدن تو امروز آبگوشت درست کردی!
- قدم همه روی چشم، تشریف بیارن.
کاوه – حالا همه چیزش رو اندازه کردی؟ آب رو که توش نبستی؟ آبکی بشه من دوست ندارم ها. سیب زمینی، گوجه، همه چیز ریختی؟
- آره بابا
کاوه – توش قلم هم انداختی؟ خوشمزه می شه ها.
- تو بچه پولدار این چیزها رو از کجا میدونی؟
کاوه – مگه نگفتم بهت؟ بابام یه وقتی قهوه خونه داشت. یه بار جای گوشت تو دیزی ها یکی یه دونه موش انداخت. درش رو پلمپ کردن! بابام کاسبه ! چی فکر کردی؟
- گم شو حالمون رو بهم زدی؟
کاوه – ببینم، غذات اونقدر هست که یه مهمون دیگه م دعوت کنیم؟
- آره، دولتی سرت تا دلت بخواد آبگوشت هست، حالا کی رو می خوای دعوت بگیری؟
کاوه – فریبا خانم رو. حیفه از دسپخت تو نخوره.
((کاوه در قابلمه رو برداشت آبگوشت رو نگاه کنه که در زدن. رفت و در رو وا کرد و گفت: ))
- بفرمائین
- سلام، منزل آقا هادی ؟
ببخشید این رادیو ضبط مال شماست، یه خانمی براتون خریدن و فرستادن.
- بله بله، دست شما درد نکنه.
- لطفاً اینجا رو امضاء کنین که تحویل گرفتین.
(( تا من قبض رو امضاء می کردم، یارو به کاوه گفت: ))
- اما آقا شما هم خیلی خوش مشرب تشریف دارین ها! چرا نمی رین تو تلویزون بازی کنین؟
کاوه – از کجا فهمیدی؟ اتفاقاً سریال طنز 13 قسمته داریم بازی می کنیم به نام مردی که نان می خورد گوش ش تکان می خورد! قراره همین روزها پخش بشه.
- تو رو خدا راست می گین آقا؟ از کدوم کانال؟
کاوه – هر قسمت ش رو یه کانال پخش می کنه که به هیچکدام بر نخوره و ناراحت نشن!
- آقا تو رو خدا تا معروف نشدین، یه امضاء به من بدین!
- بفرمائین آقا، این قبض، امضاء کردم. اینم خدمت شما.
(( یه دویست تومنی بهش دادم و رادیو ظبط رو گرفتم و یارو با حسرت یه نگاهی به کاوه که جدی واستاده بود و نگاهش می کرد، انداخت و رفت.))
کاوه – واسه چی هوا دارای منو این طوری رد می کنی برن؟
- مرده شور تو ببرن که مردم رو مسخره نکنی.
کاوه – بابا یارو ندیده و نشناخته، به من می گه تو هنر پیشه ای و ازم امضاء می خواد. به من چه مربوطه؟ طرف فکر می کنه صف پیاز و سیب زمینی یه! می خواد تا شلوغ نشده بیاد اول صف واسته! حالا بگو ببینم ضبط از کجا رسیده؟!
- فرنوش برام خریده. یه ساعت پیش اینجا بود. اومده بود بگه که مامانش رسیده و شب هم اقوام رو دعوت کرده. می خواد من رو ببینه.
کاوه – قراره شب بری خونه فرنوش اینا؟
- اگه خدا بخواد آره، ساعت هشت
(( حالت کاوه جدی شد و یه فکری کرد و گفت: ))
- هادی بیا بشین یه دقیقه کارت دارم.
- بازم می خوای مسخره بازی در بیاری؟
کاوه – نه جان تو جدّی جدّیه!
(( دوتایی یه گوشه نشستیم که کاوه شروع کرد.))
- هادی جون، تو از برادر به من نزدیکتری. ازت خواهش می کنم که به یکی از دو تا کاری که بهت می گم، عمل کن. من نمی خوام برات منفی بافی کنم. نمی خوام هم ذهنت رو خراب کنم. اما تو مادر فرنوش رو نمی شناسی، اما من چرا!
اگه می خوای این وصلت سر بگیره باید یه کدوم از این کارایی رو که می گم بکنی.
اولی ش رو بهت می گم بهتره.
اجازه بده که پدرم، همونطور که خودش گفته، یه آپارتمان به نامت کنه. بابام وضعش خوبه به جائی ش بر نمی خوره. امشب که رفتی خونۀ فرنوش اینا، به مادرش بگو همه چیز دارم خونه دارم، ماشین دارم، پول دارم.
بگو اینا رو بابام برام ارث گذاشته. شب هم همین ماشین من رو وردار و برو من صلاح ت رو می خوام. حرف گوش کن پسر. به مادرش بگو یه مغازه زیر پله هم گوشه بازار دارم که دادم اجاره. اگه فرنوش رو دوست داری، باید این کار رو بکنی
- چون فرنوش رو دوست دارم، اینکار رو نمی کنم! یکی از چیزهایی که فرنوش دوست داره، صداقت منه. حالا من بیام و خرابش کنم؟
(( یه نگاهی به من کرد و گفت: ))
کاوه – حداقل به دروغ هم که شده، اینا رو به مادر فرنوش بگو. نمی خوای این چیزها رو قبول کنی، نکن. اما برای یه مدت هم که شده، یه نقش بازی بکن تا فرنوش رو عقد کنی. عقد که کردین، برو تو قالب خودت. چطوره؟
- گفتم که! من نه دروغ می گم، نه تظاهر به چیزی که نیستم و ندارم می کنم. راه حل دوم رو بگو. این یکی که تعریفی نداشت.
کاوه – بخدا سرم رو از دست تو می کوبم به دیوارها! پسر تو کی می خوای بفهمی که این چیزها، دیگه خریدار نداره؟ دور دور دزدی و پدر سوختگی یه!
- منم اینجا مغازه باز نکردم. دومی رو بگو.
- حتماً می خواستی بگی یه روزی مادر فرنوش رو ببرم بیرون شهر و سرش رو ببّرم بندازم جلوی سگ ها؟!
- کاوه این یکی رو گذاشته بودم واسه موقعی که دو تا اولی ها رو قبول نکردی.
- حالا دومی رو بگو که گرسنه مونه. می خوام آبگوشت رو بکشم.
(( کاوه – یه نگاهی بهم کرد که از صد تا فحش بدتر بود و گفت: ))
- دومی اینه که بریم با پدر فرنوش صحبت کنیم. اون که راضی یه. دست فرنوش و تو رو بگیره و بیاد محضر. همونجا عقد کنین. منم می برمتون یه جا که دست احدالناسی بهتون نرسه. یه سالی که گذشت. برگردین. اون وقت آب ها از آسیاب افتاده و دیگه کار از کار گذشته. مادرش م دیگه چیزی نمی گه و کاری به کارتون نداره.
- کاوه، این فکرها رو خودت تنها کردی یا از کسی هم کمک گرفتی؟!
کاوه – نه، مشخصات تو رو دادم کامپیوتر، فیش آب زد ازش بیرون، یعنی!! نمی ذاری که این دهن بی صاحب من وانشه!
- از بس تو بی ادبی. با این راه حل های مغولی ت! بندازم سفره رو؟ مردیم از گشنگی! بپر فریبا رو هم صدا کن.
کاوه – ایشاءالله مادر فرنوش یه جواب «نه» بهت بده تا بفهمی مغول کیه!
(( همونطور بهش نگاه کردم و گفتم: ))
- ما هم خدایی داریم آقا کاوه.
کاوه – نه خدایا غلط کردم! زبونم لال! بجون هادی دلم می سوزه که این حرفها رو می زنم. و گرنه چه بهتر از این که همه چیز جور بشه و تو با فرنوش عروسی کنی!
اصلاً مادر فرنوش واسه دخترش چه کسی رو بهتر از تو می تونه پیدا کنه؟ آقا، نجیب ، پاک ، مرد ، مهربون.
حالا پول نداری که نداشته باش. عوضش هزار تا سرمایه دیگه داری!
اما با این چیزها که من از این زن شنیدم که ایشا الله همه ش اشتباه باشه، چشمم آب نمی خوره! ترس منم از همینه.
- نترس برادر من. نترس رفیق من. هر چی خدا بخواد همون می شه. حالا پاشو فریبا رو صدا کن. نکنه غذاش رو خورده باشه؟ اصلاً من نمی فهمم چرا این چند ساله با هر کی صحبت می کنی. فقط حرف پول و پول در آوردن رو می زنه؟
تا چند وقت پیش ها اینطوری نبود! اما تازه گی ها همه دنبال پول ن!
کاوه – می دونی چرا؟ چون یه عده مزه پول کار نکرده رو چشیده و بقیه هم اونا رو دیدن!
خود من یکی ش! اگه بابام رو از راه درست و با زحمت پیدا کرده بود، از این کارها واسه من نمی کرد!
یعنی یه ماشین فلان میلیون تومنی نمی انداخت زیز پام واورت هم پول یا مفت بریزه تو جیبم! حالا منم به این جور زندگی عادت کردم. بابام هم عادت کرده. اگه یه روزی به پیسی بخوره، حاضر آدم هم بکشه که دوباره پول در بیاره!
می دونی هادی؟ مزه پول زیر دندون ما رفته!
فلان ماشین جدید در می آد، می خریم! فلان تلویزون در می آد، می خریم! فلان ضبط صوت در می آد . می خریم! مادرم عادت کرده سالی دوبار بره خارج. اگه یه روز نتونه این کار و بکنه. پدر پدرم رو می سوزونه! عادت کرده هر سال تمام وسایل خونه ش رو عوض کنه! عادت کرده قشنگ ترین و بزرگترین ویلا رو تو شمال داشته باشه. عادت کرده بهترین ماشین رو داشته باشه. عادت کرده که همیشه تو کیف ش سیصد چهارصد هزار تومن چک بانکی باشه و هر جا که می ره و هر چی رو که میخواد بخره!
دیگه وقتی می ره طلا بخره قشنگی اون صلا رو نمی بینه! مثلاً می ره یه گردنبند می خره نیم کیلو! وقتی می اندازه گردنش، از سنگینی سرش خک می شه و گردن درد می گیره اما راضی یه! عادت کرده پول این چیزها رو از بابام بگیره. بابام هم واسه ش عادت شده که این پول ها رو بهش بده. اگه یه روز نداشته باشه، حاضره بپره بیرون سربازار دوتا سر ببره که پول بیاره تو خونه!
اینارو می گن مزه پول زیاد! این از پولدارها. اونا هم که بی پول ن، خب این چیزها رو می بینن و دل شون می خواد. می رن دنبال پول در آوردن. اونم چه پولی؟ پول کار نکرده! این وامونده مسریه!
خود تو، دلت نمی خواست پولدار بودی؟ مشکل تو چیه؟ مگه غیر از اینه که بی پولی؟
- درسته، اما من از این پول ها دوست ندارم. دوست دارم پول رو با زحمت بدست بیارم.
کاوه – اگه کسی پول رو با زحمت بدست بیاره که از این گنده ... ها نمی کنه یارو حساب خرج می کنه. ما یه فامیلی داریم که به قول تو، پول رو با زحمت پیدا کرده و از راه درست. به پسرش نیم دونگ مغازه داده. بهش گفته اگه چسبیدی به کار، چند سال دیگه بهت یه دونگ از مغازه رو می دم.
واسه ش هم رفته یه رنو خریده پنج شش مدل پائین امسال که فقط زیر پاش باشه و کارش را بیفته. خلاصه ریخت و پاش نمی کنه. کارش حساب کتاب داره.ما دیگه نمی تونیم بی پول باشیم هادی جون. عادت کردیم به پولداری.
اینارو گفتم که یه چیزایی دستگیرت بشه! فرنوش هم مثل من، یه همچین عادتی داره! حواست جمع باشه.
- ببخشید کاوه خان. شما پول دارها یه لقمه آبگوشت رو هم به ما بی پول ها نمی تونین ببینین؟ آب این آبگوشت تموم شده و مام از گرسنگی ضعف کردیم
کاوه – بسیار خب! میز گرد اقتصادی یه این هفته، در اینجا به پایان رسیده در خاتمه به همه شما عزیزان که بی پول و کم درآمد هستین پیشنهادی می کنیم که قناعت رو فراموش نکنین!
هر وقت مثل ما پولدار شدین، هر چقدر خواستین ریخت و پاش کنین ولی فعلاً قناعت! از کارشناس محترم، جناب آقای زالو کمال تشکر رو داریم.
- کاوه برو فریبا رو صدا کن، بیچاره م کردی!
کاوه – اینم بگم و برم! خانم ها و آقایون، سعی کنید از نان درست استفاده کنید تا حیف و میل نشه! از غذاهای بدون گوشت استفاده کنید تا اوره خون تون بالا نره! از غذاهایی مانند بادمجون! از نظر کارشناس ما تخم مرغ سالم ترین غذاهاست استفاده از وسایل نقلیه، علاوه بر آلودگی به محیط زیست، سلامت شما رو به خطر می اندازه و شما رو تنبل می کنه. حتی المقدور سعی کنید که هر جا تشریف می برید، پیاده برید! از میهمانی دادن بپرهیزید چون هر دفعه که اقوام دور هم جمع می شن بعدش از توش حرف و حدیث در می آد! از خوردن هر گونه میوه مانند موز، آناناس، کیوی، زرد آلو، گیلاس، پرتغال، تخمه واشنگتنی درشت، هلو هسته جدا که دارای آلودگی های جسمی و روحی یه ، جّداً خودداری کنید! میوه فقط خیار اونم از نوع سالادی که هر کدوم به اندازه یه بادمجون باشه این هوا (( با دستش یه طول نیم متری رو نشون داد.))
کم بپوشین، کم بخورین، گرد بخوابین که تمام اینا در سلامتی شما اثر مستقیم داره!
از گردش و تفریح به هر عنوان پرهیز کنید که هوای آلوده بیرون برای جسم نازنین شما مضره! کاری هم نداشته باشین که فلانی چی داره و چی می خوره و چی می پوشه و چی سوار می شه که فقط لطمه به اعصاب خودتون می زنین و این حرص و جوش شما کوچکترین خطری برای فلان آدم پولدار نداره. فقط زندگی یه آروم خودتون را خراب می کنین!
ما از صمیم قلب برای شما آرزوی زندگی آرومی رو داریم. آروم باشید، آروم زندگی کنید، آروم حرف بزنید، آروم یه لقمه نون و بادمجون تون رو بخورین و آروم هم بمیرید! این یه زندگی یه ایده آله که متأسفانه شما عزیزان قدرش رو نمی دونید!
- اگه همین الان آروم نشی و آروم تری فریبا رو صدا کنی، آروم بلند می شم و با این گوشتکوب، آروم می زنم تو سرت تا آروم آروم به آرامش برسی! برو دیگه پرچونه!
کاوه – دوستان فقیر عزیز! ما بسیار خوشحالیم از اینکه شما اینقدر خوب با مسائل برخورد می کنید و توصیه های ما رو جدی می گیرید. باور کنید، به کی قسم به کی قسم به کی قسم که این گوشت و مرغ و برنج چیز خوبی نیست، از این ور می خورین، از اون ور چاق می شین و تن تون رو پیه می گیره و می افتین به تنگ نفس!
تازه آدمی که زیاد گوشت و مرغ بخوره، سنگدل می شه! می شه عین پلنگ!
اینارو ما نمی گیم که! دانشمندها ثابت کردن! نگاه کنین این شغال و روباه تو این سریال خروسه و روباه تو برنامه کودک! این روباه از بس مرغ و جوجه گرفته و خورده، هیچ جا، جاش نیست و هیچکدم از حیوونات دوستش ندارن!
شما دلتون نمی خواد مردم دوستتون نداشته باشن؟ مرغ و جوجه که اصلاً نباید لب بهش زد! اصلاً زشته که مرغ بیچاره رو عوروت می کنن و میذارن پشت ویترین!
(( همونطور که دم در کفش هاشو می پوشید، حرف می زد.))
- گوشت هم، سالی یه دفعه ، اونم شب عید! تشریف می برین بازار روز، یه ماهی یه آزاد پرورشی ابتیاع می کنین حدود پونصد گرم ششصد گرم. می دید خانم، فلس ها شو بکنن، آب پز کنین، بدین نور چشمی ها تناول کنن، عین این ژاپونی ها! ببینین چقدر سر حال و قبراق ن! همه ش مال این ماهی بد مسّبه!
(( دستم که رفت به گوشکوب، در رو وا کرد و رفت دنبال فریبا.))
آبگوشت اون روز خیلی بهمون مزه کرد. صدبار جای فرنوش رو خالی کردم. خیلی دلم می خواست که اونم پیش مون بود و با هم غذا می خوردیم.
وقتی فریبا و کاوه رفتن و تنها شدم، کمی ته دلم خالی شد. ترس ورم داشته بود. نمی دونستم برخورد مادرش باهام چه جوریه. رفتم سراغ نوار فرنوش. ضبط صوت رو باز کردم و زدم به برق. روی نوار نوشته شده بود. (( برای تو هادی.))
همین یه جمله کوتاه صدتا کتاب رو جلوم باز کرد.
نوار رو توی ضبط گذاشتم و روشن ش کردم. اول نوار صدای قشنگ فرنوش بود فقط گفت (( هادی، اگر چه این آهنگ در مقابل عشقم به تو خیلی کمه، اما با عشق برای تو ساختم. دوستت دارم. برای همیشه.))
شاید بیشتر از بیست بار، همین جمله رو گوش کردم! هر بار که به آخرش می رسید، نوار رو بر می گردوندم. هیچ صدایی مثل صدای عشق زیبا و قشنگ نیست!
صدای آهنگ ش که بلند شد، احساس کردم که بقیه حرفهاش رو با یه زبون دیگه داره بهم می گه! قوت قلب گرفتم. حداقل اینکه فرنوش با من بود و تنها نبودم.
کم کم چشمام نگین شد. همونجا دراز کشیدم و خوابم برد.
خواب دیدم که فرنوش لباس عروسی تن شه و با ماشین ش اومده دنبال من. منم میخوام لباس بچوشم و باهاش برم اما هر چی می گردم کفش هام رو پیدا نمی کنم و پا برهنه رفتم تو خیابون! از خواب پریدم. ساعت شش بعد از ظهر بود. بلند شدم. اول یه نگاهی به کفش هام کردم دیدم سر جاشون هستن. خنده م گرفت. اگه این خواب واقعیت پیدا می کرد باید پا برهنه می رفتم بیرون!
حموم کردم و صورتم رو اصلاح و لباس پوشیدم و یه گوشه منتظر نشستم. گوشم به در بود که نکنه یه دفعه فرنوش واقعاً بیاد دنبالم!
حال خودم رو نمی فهمیدم. دلشوره عجیبی گرفته بودم. همه ش به ساعت نگاه می کردم. حساب دقیقه به دقیقه شو داشتم! یه آن به دور و برم نگاه کردم. تو یه لحظه تمام وسایل اتاقم رو دیدم. کجا داشتم می رفتم؟ منو چه به این چیزها؟ فرنوش کجا؟ من کجا؟
خودم رو مضحکه نکرده بودم؟ اصلاً چطور شد که به اینجا رسیدم؟ چرا به دلم اجازه دادم که عقلم رو دنبال خودش بکشه؟ من به اونا نمی خورم؟
یاد حرف های کاوه افتادم. عادت! عادت پولدارها بودن! راست می گفت کاوه. فرنوش این عادت رو داشت! منم به فقر عادت داشتم اما عادت من خیلی زود ممکن بود از سرم بیفته اما عادت فرنوش چی؟! برای اون خیلی خیلی سخته. اصلاً این چه جوری می شد؟ اگه قرار باشه با هم عروسی کنیم و من یه جشن بگیرم، از کجا پولش رو بیارم؟
چرا چشمهاتو باز نمی کنی؟ تو اگه خودت یه دختر داشتی و یه همچین خواستگاری براش می اومد، حاضر بودی دخترت رو بهش بدی؟ پسر تو نه پدر و مادر داری و نه فامیل و نه پول! با چی ت می خوای بری خواستگاری؟ اون هم خواستاگاری یه همچین دختر قشنگ و پولداری! نکنه فرنوش از وضع منفی یه مالی من بخواد استفاده کنه؟ نکنه بقول معروف می خواد زیر بغل منو بگیره؟!
نکنه منو به چشم یه اسباب بازی ش می بینه؟! نکنه بشم پادوی خونه شون؟!
گرمم شده بود. مثل موقعی شده بودم که امتحان داشتم! گریه م گرفته بود! درس هام رو خوب نخونده بودم! می ترسیدم امتحان رو خراب کنم. کلاس چندم بودم؟ پنجم بودم یا چهارم؟ گریه کردم. نمی خواستم برم سر جلسه امتحان.
وقتی اشک م درامد، مادرم بغلم کرد و گفت: ((پسر گلم چرا گریه می کنی؟ تو که درسهات رو خوب بلدی. از چی می ترسی؟)) بعد پدرم دستش رو گذاشت رو شونه م و به طرف خودش برم گردونید. با دست دیگه ش اشکهام رو پاک کرد و دستم رو تو دست مردونه خودش گرفت و بدون یک کلمه حرف، فقط با یه لبخند محکم و قرص رو لبهاش. با خودش برد.
دیگه نمی ترسیدم. سئوال های امتحان برام بقدری ساده و آسون شد که نیم ساعته همه رو جواب دادم. اون سال شاگرد اول شدم!
کاش الان هم مادرم بود که بغلم کنه و دلداریم بده! کاش پدرم بود که با دستهای قوی و پر محبت خودش بهم جرأت بده! کاش هر دو شون الان پیش م بودن که جای من بترسن و دلشون شور یزنه و من راحت یاشم! کاش یکی هم دل نگران من بود!
خسته بودم. کلافه و خالی! دستهام می لرزید. یه لیوان آب خوردم. فایده نداشت. تمام درسهایم رو که خونده بودم از یادم رفته بود! اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم تو جیبم چقدر پول بود؟ شمردم. هفت هزار و خرده ای! باید سه چهار هزار تومنش رو گل می خریدم آره کافی بود. سه چهار هزار تومن خیلی گل می شه! اما چقدر ته جیبم می مونه؟
اگه اونجا یکی ازم بخواد براش پول خرد کنم چی می شه؟! اگه ببینن فقط سه چهار هزار تومن ته جیبم بیشتر نیست! نه بابا، کسی اونجا این کارها رو نمی کنه!
جوراب هام رو نگاه کردم نکنه سوراخ باشه! نونو بود. سفید و تمیز! تازه خریده بودم. کفشهام برق می زدن. کت و شلوارم، اتو خورده و مرتب بود. همه چیز درست بود. تو آینه نگاه کردم. قد بلند و خوش قیافه! پس از چی می ترسیدم؟
راست می گفت کاوه. ترس از فقربود! من از فقرم می ترسیدم نه از کسی یا چیزی دیگه! آدم که جیبش پُر باشه، اعتماد به نفس داره. مثل قمار بازها! چپ شون که پره، توپ می زنن!
ناخن هام رو گرفته بودم. بلند شدم مسواک زدم. دوباره بخودم ادکلن زدم. پولهام رو دوباره شمردم. کاش زنگ می زدم یه آژانس می اومد دنبالم. با این کت و شلوار و کراوات که نمی شد پیاده تا اونجا برم! اون وقت هیچی نه. هزار تومن پول آژانس می شد!
کاش از بانک بیشتر پول گرفته بودم. ساعت چند بود؟ وای هفت و نیم شد! نباید دیر برسم. فرنوش گفته هشت بیا و نباید دیر بشه.
رفتم طرف در اما دو دل شدم. چه مصیبتی! سوپ رو با کدوم قاشق می خورن؟!
قاشق گنده یا کوچیک؟! اگه استیک رو خواستم بخورم، چنگال رو دست چپ می گیرن یا راست؟! قلب از چند قسمت تشکیل شده؟ رگ های کرونر کدوم ها هستن؟ ایتارو خوب بلدم اما کارد رو کدوم دست باید گرفت؟!
اگه واسه شام اسپاگتی داشته باشن چه خاکی به سرم کنم؟
رفتم یه گوشه نشستم. کاش یه کتاب داشتم که این چیزها رو از توش یاد می گرفتم. کاشکی غذا فقط آبگوشت و چلو خورشت و چلو کباب بود! اینارو بلدم بخورم، هر چند تمرینم کمه، اما بلدم! اصلاً چطوره نرم و بعداً عذرخواهی کنم که مریض بودم؟ ولّی نه، نمی شد. برخورد اول و بد قولی!
در زدن. یا من اینطوری فکر کردم. صبر کردم. دوباره در زدن. آروم بلند شدم و در رو وا کردم. یه نفس راحتی کشیدم. انگار تا در باز شد، هر چی شک و تردید و ترس بود، از لای در رفتن بیرون! هوای اتاق سبک شد!
کاوه و فریبا پشت در واستاده بودن. لبخند آروم کاوه، مثل همیشه میگفت که دنیا رو سخت نگیر! پس کسی هست که دل نگرانم باشه!
کاوه – هفت نفر آینه به دست هادی خانم سرش رو می بست!
مرد حسابی دیر شد که! به به، به به! ببخشید شما با آلن دلون قوم و خویشی دارین؟!
فریبا – سلام هادی خان. با این لباس و سر وضع، مطمئن باشینن کسی به شما نه نمی گه!
- سلام ممنون شماها کجا بودین؟!
کاوه – زیر سایه شما! اومدیم ملتزم رکاب باشیم و گراند دوک رو با احترام برسونیم چهار تا چهار راه بالاتر در خونه یار! بریم دیر می شه ها!
((اومدم برم بیرون که کاوه گفت: ))
- اعلیحضرت جسارت بنده رو می بخشن، اما اگه کفش ها رو پای مبارک کنین، بهتره! معمولاً در این گونه مراسم، پا برهنه شرکت نمی کنن! هر چند از اینجا تا تالار ضیافت رو فرش پهن کردن اما می ترسم کف پای نازنین مجروح بشه!
((خنده م گرفت. برگشتم و کفش هام رو پوشیدم. کاوه به فریبا اشاره کرد و فریبا هم یه قرآن کوچیک رو بلند کرد که من از زیرش رد بشم. دلم قرص شد.
وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم، کاوه آروم گفت: ))
- هادی، پول برات آوردم. بازم بهت می گم. حرف هام که یادت هست؟ به مادرش بگو همه چیز داری، خونه، زندگی، و پول نقد. نترس، بقیه ش با من.
((صورتش رو بوسیدم و گفتم: ))
- کاوه جون من نمی تونم دروغ بگم. هر چی خدا بخواد همون می شه.
فریبا- به به، عروس خانم هم تشریف آوردن!
((ماشین فرنوش بود که از سر کوچه پیچید و اومد جلوی ما! پیاده شد و سلام کرد.))
- سلام. تو اینجا چی کار می کنی؟! مگه مهمون ندارین؟!
فرنوش – از این به بعد باید، همیشه کت و شلوار بپوشی و کراوات بزنی! خیلی بهت می آد هادی.
- ممنون، اما تو اینجا چی کار می کنی؟
فرنوش – اومدم دنبال تو
- من که خودم می اومدم.
کاوه – داشتیم با هم می اومدیم. یعنی می خواستیم برسونیمش منزل شما.
فرنوش – شما همتشریف بیارین. منزل خودتونه. فریبا جون کارها تو بکن بریم.
فریبا – قربون تو، اما باشه در یه فرصت دیگه، الان مناسب نیست.
فرنوش – در هر صورت تعارف نکنین، اگه بیاین خوشحال می شیم.
کاوه – خیلی ممنون، انشاالله عروسی تون می آئیم خدمت می کنیم.
فرنوش – خیلی ممنون، پس هادی رو من می برم، دیگه شما زحمت نکشین.
کاوه – برین به امان خدا، انشا الله همه چیز خوب و عالی باشه.
((خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم و فرنوش حرکت کرد. برگشتم و در حال حرکت یه نگاه به کاوه کردم. داشت به طرفم فوت می کرد! داشت برام دعا می خوند. سرم رو برگردوندم و به فرنوش گفتم: ))
- نگفتی برای چی اومدی دنبالم؟
فرنوش – راستش یه آن به فکرم افتاد که نکنه خجالت بکشی و نیای! این بود که اومدم دنبالت.
- مامانت چیزی نگفت؟
فرنوش – چرا، پرسید کجا می ری؟ گفتم می خوام تو رو بیارم. هادی یه چیزی می خوام بهت بگم.
- چیزی شده؟
فرنوش – نه، اصلاً فقط می خوام بدونی هر چیزی که اتفاق بیفته، من دوستت دارم و فقط تو مرد منی. من فقط زن تو می شم. خیالت از بابت من راحت باشه. محکم باش و حرفت رو بزن. من و پدرم با توایم.
- آهنگ ت خیلی قشنگ بود. همونطور صدات. اگه نوار خراب نشده باشه خوبه! چون بیست بار، پشت سر هم گوش دادم.
فرنوش – جدی خوشت اومد؟
- هر چیزی که کوچکترین ارتباطی با تو داشته باشه. برای من قشنگ و عزیزه! صدا و آهنگ ت که دیگه جای خود داره.
راستی جلوی یه گلفروشی نگه دار. کار دارم.
فرنوش – نه هادی جان، چه کاری یه؟ گل لازم نیست که.
- چرا چرا، دست خالی خوب نیست.
(( یه سبد گل قشنگ خریدم و بعد رفتیم خونه فرنوش. وقتی پیاده می شدم، صدای ضربان قلبم رو می شنیدم. اما حالا دیگه وقت گوش کردن به این صحبت ها نبود!
دوتایی رفتیم تو.
سالن پر از مهمون بود. دختر و پسر، زن و مرد.
چه لباسهایی! چه بوی عطر و ادکلنی! چه جواهراتی! سالن مد تویه کشور اروپایی اینطوری نبود! اولش یه آن خودم رو حسابی باختم. دم در سالن مکث کردم.))
فرنوش – چی شده هادی؟
هیچی. چیزی نشده.
فرنوش – پس چرا واستادی؟
((خندیدم و به مهمون ها اشاره کردم و گفتم: ))
- انگار ضیافت یکی از پرنس ها در اروپای قرن هجده و نوزده س!
فرنوش – بیا تو، دست و پات رو گم نکن. بعضی از اینا فرق الف رو با ب نمی دونن چیه!
تو خیلی از این ها سرتری! به ظاهر شون نگاه نکن.
((خندیدم و دوتایی وارد سالن شدیم. اولین کسی که جلو مون سبز شد، خاله فرنوش بود.))
- به به، شا دوماد! تعریف تون رو خیلی شنیدم. مشتاق زیارت تون بودم. قدمت تون رو تخم چشم! بفرمائین. صفا آوردین. بهرام، پسرم خیلی چیزها از شما برام گفته. بفرمائین در خدمت باشیم! کاشکی زودتر خبر می کردین جلوتون گوسفند بزنیم زمین!
- سلام. بنده هم از آشنائی تون خوشبختم، حالتون چطوره؟
خاله – به پای حال شما که نمی رسه! اما خوبیم، مرسی.
فرنوش – ببخشید خاله جون، اجازه میدین هادی رو با مامانم آشنا کنم؟
خاله – بفرمان! منزل خودشونه. با ما که غریبی می کنن شاید با آبجیم مهربون تر باشن!
- عذر می خوام. با اجازه تون.
(( راه افتادیم. همه بدون استثنا برگشته بودن و ما دو تا رو نگاه می کردن. نمایش عجیبی بود. پدر فرنوش اومد جلو و به من خوش آمد گفت و دستم رو فشار داد و گفت: ))
- نگران نباش. اولش همیشه همینطوره. بعد همه چیز درست می شه.
((ازش تشکر کردم و به طرف بالای سالن رفتیم که مادر فرنوش، روی یه مبل استیل شیک و بزرگ، مثل ملکه ها نشسته بود. وقتی جلوش رسیدیم و فرنوش من رو معرفی کرد، ازجاش تکون نخورد. از حالت چهره ش نمی شد فهمید که چه جور آدمی یه. یه سری تکون داد و بهم اشاره کرد که روی یه مبل، کنارش بشینم.
نشستم. وقتی به فرنوش نگاه کردم، داشت لبش رو گاز می گرفت. صورتش سرخ شده بود. یه لبخند بهش زدم اونم با لبخند جوابم رو داد. مادرش گفت: ))
- فرنوش جان شما به مهمون ها برس. من و این جوون باید بیشتر با هم آشنا بشیم.
((فرنوش با اینکه اصلاً دلش نمی خواست که من رو تنها بذاره، ناچار رفت، یه کمی که گذشت مادرش بهم گفت: ))
- شنیدم دانشجوی مهندسی هستی. درس ت چطوره؟
(( از طرز حرف زدنش بدم اومد. اما نمی خواستم که شروع چیزی با من باشه.))
- بله، دانشجو هستم. درسم بد نیست.
- شنیدم پدر و مادرت تو یه تصادف مردن، درسته؟
(( دندون هام رو روی هم فشار دادم که یه دفعه چیزی از دهنم نپره بیرون.))
- بله، پدر و مادرم در یک حادثه فوت کردن.
- خدا همه اسیران خدا رو بیامرزه. حالا یعنی بزگتری، کسی رو نداری؟
- خیر، چند تا از اقوام هستن که نسبت دوری با من دارن. زیاد رفت و آمد نمی کنیم.
- کجایی هستی؟ اصل ن مال کجایی؟
- همین شهر.
- یه چیزی بخور. یه پرتغال پاره کن و بخور. پرتغال هاش خوبه.
- چشم، خیلی ممنون!
(( بعد بلند داد زد.))
- صغری خانم، صغری. یه چایی بده اینجا!
(( بعد رو به کرد و گفت: ))
- خوشم اومد، سلیقه فرنوش هم بد نیست! از اون قیافه های زن پسند داری! قد و هیکلت هم بد نیست! در آمدت از کجاس؟ کی خرجت رو می ده؟
(( نگاهی بهش کردم. یه گردنبند گردنش بود که وقتی تکون می خورد. از شعاع و انعکاس نورش چشم خیره می شد! شاید دو سه میلیون تومن قیمت ش بود.))
- یه مقدار پول تو بانک دارم. حساب سپرده س. از بهره ش زندگیم رو می گذرونم.
- اینقدر هست که دست زن ت رو بگیری و ببری تو خونه ت و دستت رو پیش کسی دراز نکنی؟!
((سرم رو انداختم پائین. صغری خانم برام چایی آورد. برداشتم و ازش تشکر کردم. سرم رو به خوردن چایی گرم کردم. چشمم تو مهمون ها به فرنوش افتاد که با چشمهای نگران و قشنگش از دور من رو نگاه می کرد. بهش خندیدم که دلش آروم بشه که خانم ستایش گفت: ))
- خوشگله نه؟
- کی؟
- دخترم. فرنوش رو می گم.
- بله. ایشون دختر بسیار قشنگی هستن. هم قشنگ، هم مهربون و خانم.
((یاد حرف کاوه افتادم که می گفت هر کی دفعه اول ببیندش و از پوست صورتش تعریف نکنه... خنده م گرفت بود!))
- خیلی زحمت کشیدم تا این قدر شده. نگاهش کن! تو تمام دخترای فامیل تکه.
- درست می فرمائین.
- شنیدم سریه تصادف براش خیلی مایه رفتی!
- چیز مهمی نبوده.
- خب درست. بیمه ودیه رو برای همین وقت ها گذاشتن دیگه! اما کار تو هم خوب بوده که قاپ فرنوش رو دزدیدی!
((برگشتم دوباره نگاهش کردم. صورتش یه چیزی از صورت فرنوش بود. شاید حدود چهل سالش می شد. برخلاف اون چیزهایی که کاوه گفته بود، اصلاًٌ چاق و بد هیکل نبود. احتمالاً با کلاس های لاغری و لوازم آرایش آنچنانی و دکتر پوست خیلی سر و کار داشت!
لباس یه دختر یا زن بیست و هفت ساله رو پوشیده بود. با جواهراتی که استفاده کرده بود می شد گفت که زن قشنگیه. دوباره سرم رو انداختم پائین. یه دقیقه بعد دوباره پرسید: ))
- چقدر بهره بهت می دت؟
- حدود سی هزار تومن؟
- این که خیلی کمه! باید یه فکر حسابی برات بکنم. خونه چی؟ خونه داری؟
- خیر. یه اتاق اجاره کردم و توش زندگی می کنم.
- ماشین پاشین هم حتماً ماکو!
- ببخشید، متوجه نشدم.
- یعنی حتماً ماشین هم نداری؟
- نخیر ماشین ندارم.
- حالا چرا اینقدر با من غریبی می کنی؟ حتماً فرنوش از من پیش ت بد گفته؟!
- فرنوش؟ در مورد شما؟ اصلاً
- چرا، کی دونم. دخترهای امروزی رو اگه جون ت رو هم واسه شون قربونی کنی، میگن کمه!
- دختر های امروزی رو نمی دونم، اما فرنوش خانم هیچوقت در مورد شما چیز بدی نگفته.
(( در همین موقع، یه خانم دیگه. تقریباً هم سن و سال مادر فرنوش بطرف ما اومد تا رسید گفت: ))
- فری، حکیم جوجه خروس تجویز کرده؟
((مادر فرنوش بهش یه اشاره کرد و گفت: ))
- ور بپری ملی، ایشون خواستکار فرنوشه!
((بعد رو به من کرد و گفت: ))
- این دوست زمان دختری های منه. اسمش ملیحه س، بهش می گیم ملی. خیلی در دوئه!
((بلند شدم و سلام کردم.))
ملی – بشین عزیزم راحت باش. چطوری؟ خوبی؟
((ازش تشکر کردم و تو دلم جای کاوه رو خیلی خالی کردم.))
ملی – عزیزم چرا تنها اومدی؟
- قبلاً خدمت خانم ستایش عرض کردم. پدرم و مادرم در یه سانحه عمرشون رو دادن به شما. اینه که تنها خدمت رسیدم.
ملی – خدا رحمتشون کنه. ببینم تو دم و دستگاه ت دوستی، رفقی، فتوکپی یه خودت نداری؟!
مادر فرنوش – اِ وا خاک تو گورت ملی! ایشون تازه به ما رسیده. نمی دونه که تو شوخی می کنی. یه دفعه بهش بر می خوره. برو دنبال کارت. به فرنوش بگو بره ترتیب شام رو بده. ضعف کردن مهمونا.
((خنده م گرفته بود. این ملیحه خانم هم انگار یکی بود مثل کاوه خودمون.
وقتی ملیحه خانم با یه خند شیطنت آمیز از ما دور شد، مادر فرنوش روش رو به من کرد و در حالیکه می خندید، گفت: ))
- از دست ملی ناراحت نشی ها. این خلق ش اینطوریه. با همه شوخی می کنه.
- اختیار دارید. منم یه دوستی دارم که خیلی شاد و سر زنده س.
مادر فرنوش – خب، اینجا که نمی شه حرف زد، نشونی ت رو بده، فردا بعد از ظهری، ساعت سه می آم که با هم حرف بزنیم. تو این خونه بی صاحاب مونده نمی شه دو کلوم حرف حسابی با یه نفر زد.
((آدرسم رو بهش دادم. قرار شد ساعت سه بعد از ظهر فردا بیاد خونه من.
پس حرف ها هنوز مونده! ای کاش همین الان جوابم رو می داد که یه شب دیگه، اسیر دلهره و سرگردونی نباشم. ظاهراً زن بدی نبود. اما خب، قرار بود من دادمادش بشم. حق داشت با فکر و تأمل تصمیم بگیره.
در همین وقت یه خدمتکار اومد و اعلام کرد که شام حاضره و از مدعوین خواهش کرد که به سالن غذا خوری برن. یه آن تا دور و برم رو نگاه کردم، دیدم تنها تو سالن نشستم و کس دیگه ای غیر از من اونجا نیست. بلند شدم و رفتم وسط سالن و داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بفتیک بود باید کارد رو با دست راست بگیرم و چنگال رو دست چپ. سوپ رو باید با قاشق بزرگ بخورم. اول حتماً اُردور می آرن. من که تا حالا اُردور نخوردم بدونم چیه! خدا کنه از اون غذاهای خارجی یه عجیب و غریب نباشه که آبروم جلو همه می ره. اون وقت می گن داماد بلد نیست سر میز شام بشینه!
تو همین فکر بودم که رسیدم دم سالن غذا خوری که یکی از آقایون مهمان با دهن پر از غذا داد زد:هادی جون برس، اینا ته میگو رو در آوردن! جوجه کبابا رو که اول از همه چپو کردن! یکی دیگه داد زد: آی دیر بجنبی امشب باید سر گشنه زمین بذاری! بدو که غذاها کله شد! این قاسم که یخ سیخ کوبیده رو داره بزور می تپونه تو گوشش!
یه لبخند تحویلش دادم و همونجا واستادم. چند لحظه بعد، از اون سر میز فرنوش با یه بشقاب پر از غذا، در حالیکه صورتش سرخ شده بود به طرفم اومد گفت: ))
- بریم هادی. تو سالن راحت تریم.
(( بعد به صغری خانم گفت که برامون نوشابه بیاره. دو تایی نگاهی به مهمون ها که پشت شون به ما بود و مشغول کشیدن و خوردن غذا بودن کردیم که فرنوش گفت: ))
- قوم مغول ن نه؟!
((بهش لبخند زدم. سرخی صورش از خجالت بود.
با هم رفتیم یه گوشه سالن و دوتایی نشستیم.))
فرنوش – دوتایی از یه بشقاب، باشه؟
- باشه. خیلی عالیه.
فرنوش – باید عادت کنی. ازدواج که کردیم. نباید زیاد ظرف کثیف کنیم شستن ش سخته!
- خودم ظرف ها رو برات می شورم. عادت دارم.
فرنوش – شوخی می کنم. فکر نکن که من دختر ناز پرورده ای هستم و کار کردن رو بلد نیستم.
- حیف این دستهای قشنگ نیست که با ظرفشویی و این چیزها خراب یشه؟!
((بهم خندید و گفت: ))
- مامانم بهت چی گفت؟
- چیز خاصی نگفت. فقط کمی در مورد خودم و زندگیم و درس هام صحبت کردیم.
فرنوش – هادی خواهش می کنم به من حقیقت رو بگو.
- باور کن فقط همین حرف ها زده شد. البته گفت فردا ساعت سه می آد خونه م که بیشتر حرف بزنیم. گفت اینجا نمی شه درست صحبت کرد. خب حق هم داره. شاید صلاح نمی دونه حتی جلوی تو با من حرف بزنه. تو این شلوغی که جای خود داره.
((احساس کردم که فرنوش ناراحت شد و رفت تو فکر. دوتایی آروم شام مون رو خوردیم وقتی غذا توم شد، همون آقا از طرف دیگه سالن بلند گفت: آقای مهندس یه لحظه تشریف بیارین. فرنوش گفت: ))
- شوخی های لوس و بک!
مرد – مهندس جون بیا اینجا ! جون قلسم بیا !
((اومدم بلند شم که فرنوش گفت: ))
- بشین هادی. این شوهر خاله مه. مرد جلفی یه. بهش توجه نکن.
- آخه فرنوش جان نمی شه. زشته! الان بر می گردم.
(( فرنوش از ناراحتی از ناراحتی به حد انفجار رسیده بود. برای اینکه آرومش کنم، گفتم: ))
- تو تموم خونواده ها از این جور آدم ها هستن. اتفاقاً خوبه. باعث نشاط در فامیل می شن. خودت رو ناراحت نکن. ماها ایرانی هستیم و خونگرم. آشنا تر که بشم خیلی هم خوش می گذره متأسفانه اولش نشد که منو به همه معرفی کنی.
فرنوش – سعادت داشتی که معرفی ت نکردم! تحفه ای نیستن! تازه همه شون کاملاً تو رو می شناسن.
(( بلند شدم و به طرف قاسم آقا رفتم و خودم رو معرفی کردم که گفت: ))
- اختیار دارین آی مهندس. ما ارادتمندیم. جون قاسم این یاردان قلی رو نگاه کن، انگار تیر به قلبش خورده!
(( راست می گفت، یکی از مردها گویا موقع غذا خوردن روی پیرهنش سس گوجه ریخته بود.))
من فقط واستاده بودم و زورکی بهشون می خندیدم که مادر فرنوش اومد جلو و گفت: ))
- هادی خان انگار فرنوش کارت داره.
((عذز خواهی کردم و با مادر فرنوش حرکت کردم که گفت: ))
- خونه ت تلفن نداری؟
- متأسفانه خیر. اما طبقه بالامون داره. می خواهید شماره ش رو بهتون بدم؟
مادر فرنوش – آره، بده اصلاً می خوای یکی از این موبایل ها رو وردار ببر. ما سه چهار تا داریم!
((تشکر کردم و شماره فریبا را بهش دادم که دیدم فرنوش از دور بهم اشاره می کنه. رفتم پیشش.))
فرنوش – لوس بازی هاشون تموم شد؟
- نه بابا، چیزی نگفتن بیچاره ها. شوخی می کردن.
فرنوش – امشب خیلی بهت بد گذشت. می دونم. ازت معذرت می خوام هادی.
- اصلاً اینطور نیست. خیلی هم خوب بود. راستی پدرت کجا ست؟ زیاد ندیدمش می خوام ازش خداحافظی کنم. دیگه دیره بهتره برم.
((با حالت عصبی یه بدی گفن: ))
- چه می دونم. حتماً یه گوشه یه دختر رو گیر آورده و داره در گوشش پچ پچ می کنه!
(( راست می گفت. یکی دوبار خودم دیدمش. سر و گوشش می جنبید!))
- این چه حرفی یه فرنوش؟! تو نباید در مورد پدرت اینطوری صحبت کنی.
فرنوش – حق با توئه، عصبانی شدم. تو دیگه برو، هر چی کمتر این جور جاها باشی برات بهتره؟
((نفهمیدم منظورش چیه. از مادرش خداحافظی کردم. از بقیه هم همینطور و با فرنوش اومدیم دم در. می خواست با ماشین برسونتم که نذاشتم.))
فرنوش – هادی فردا که مامانم اومد، حرف رو باهاش تموم کن. نذار طولش بده. من دیگه طاقت این وضع رو ندارم! برام تحمل این خونه خیلی سخت شده! مخصوصاً حالا که مامانم اومده!
- داری چی می گی فرنوش؟ شکر خدا رو بکن. چه چیزی تو زندگی کم داری؟ مردم ندارن بخورن! نکنه خوشی زده زیر دل ن؟! مردم از صبح تا شب جون می کنن که آخرش یه غذایی ساده رو بتونن فراهم کنن! امشب از پس مونده غذاها شما پنجاه نفر آدم گرسنه سیر می شدن!
تازه این طولانی شدن ها، شیرینی یه ازدواجه! بعداً برامون خاطره می شه
((نگاهی بهم کرد و گفت: ))
- فردا تمومش کن هادی. جواب آخر رو ازش بگیر. من سن م قانونیه، پدرم هم راضی یه که با تو ازذواج کنم. بقیه ش دیگه برام اهمیت نداره.
- تو امشب کمی عصبی شدی. خوب که بخوابی حالت بهتر می شه. فردا صبح به این حرفات می خندی. برو استراحت کن. خودت رو ناراحت نکن. به امید خدا همه چیز درست می شه. نگران نباش.
((یه پوزخندی زد و از هم خدا حافظی کردیم. تو راه با خودم فکر می کردم. مادر فرنوش ظاهراً زن بدی نبود. حالا که حسابش رو می کنم می بینم که انگار از منم بدش نیومده بود.
شاید به امید خدا فردا همه چیز درست بشه و با ازدواج ما موافقت کنه.
با همین افکار رسیدم خونه و لباس هام رو عوض کردم و نوار فرنوش رو گذاشتم و رفتم تو رختخواب. هنوز آخرین قسمت آهنگ توم نشده بود که خوابم برد.
تمام شب، خواب فرنوش رو می دیدم که لباس عروسی تن ش کرده و داریم با هم تو یه جاده بی انتها قدم می زنیم.))
ادامه دارد ...