تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و ششم...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و ششم...

قسمت بیست و ششم

 

خلاصه اون روز گذشت و تا چند وقتی دیگه حرف و حدیث نشد. اما من احمق نفهمیدم که این جریان از کجا آب می خوره! بیدار اهل این حرفها نبود که! نگو این همسایه بی وجدان ما، نشسته زیر پاش!

چند وقت بعد، دوباره شروع کرد در گوشم قرم قرم کردن که چی؟ که دوره زمونه عوض شده و دیگه زن ها نباید همه ش تو خونه بشینن و کهنه بشورن!

شوهرهای مردم، افتخار شون که یه همچین زن با استعدادی داشته باشن که از قبلش پول در بیارن! اون وقت تو لجبازی می کنی!

گفتم: من از اون مردها نیستم که از قبل زنم نون بخورم. خوشم هم نمی آد زنم جلوی نامحرم بره و صداش رو مرد غریبه بشنوه! غیر از اون! ما احتیاجی به پول بیشتر نداریم.

این همه پول رو می خوام چیکار؟ این دفعه آخرت هم باشه که این زمزمه ها رو می کنی ها!

گفت: اینا زمزمه نیست، حرف حسابه!

گفتم: بیدار، تو تا حالا اون روی سگ منو ندیدی! نذار دهنم وا بشه.

گفت: دهن ت وا بشه یا وا نشه، من کارم رو می کنم!

یه دفعه اختیار از دستم در رفت و یه کشیده زدم تو صورتش! جا خورد. گریه کنون بلند شد و رفت تو آشپزخونه.

بظاهر مسئله تموم شد، اما، این زندگیمون بود که تموم شد! چند ماهی گذشت. انگار اون بیدار رو برده بودن و یه بیدار دیگه رو جاش گذاشته بودن! کم کم شده بودیم دو تا غریبه!

 

دفعه بعد، رک تو روم واستاد که من می خوام برم ! تو هم هر کاری که ازت بر می آد، بکن. دستت هم اگه روم بلند کنی، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها !

نگاهش کردم گفتم: تف به روت زن! بی حیای سلیطه! اینه مزد کارهام؟!

گفت هر کاری که برام کردی، جاش ازم لذت ش رو بردی! بقیه ش هم هر چی بوده، باهام حساب کن پولش رو بهت می دم!

گفتم: از کی تا حالا پول در آر شدی که می خوای گشاد بازی در بیاری؟

گفت: تو خبر نداری! خیلی ها از فرق سرم تا نوک پام رو طلا و جواهر می گیرن!

گفتم: این خیلی ها، اون وقتی که کچل بودی و داشتی می مردی هم از این مایه ها واسه ت می رفتن؟!

گفت: اینا مال قدیمه! حالا رو بگو. اصلاً می دونی چیه؟ من نمی خوام زن یه مطرب باشم! حالا راحت شدی؟

گفتم: اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است! برو گم شو از جلو چشمم پتیاره خانم!

اینو گفتم و رفتم تو حیاط. یه نیم ساعت بعد با یه چایی، اومد تو حیاط. چایی رو گذاشت جلوم و خودش هم نشست زمین. یه دقیقه که گذشت گفت، ببین. من تو رو دوست دارم، پسرم رو هم دوست دارم، زندگیم رو هم دوست دارم، اما بشرطی که بذاری برم خواننده بشم! حیفه این صدا ضایع بشه! تو هم ببخش اگه بهت بی حرمتی کردم. ولی مگه چی میشه؟! دنیا دیگه فرق کرده، تو نا سلامتی خودت هنرمندی! باید این چیزها رو بهتر بدونی!

گفتم: من فقط این رو می دونم که یه آشیونه گرم داریم و تو داری خرابش می کنی. لگد به بخت خودت نزن. خیر نمی بینی ها!

گفت: بخت من اینه که خواننده بشم.

گفتم: من زن خواننده نمی خوام.

گفت: به خدا چیزی نمی شه، گاهی گداری می رم یه صفحه ضبط می کنم و می ام، آب از آب تکون نمی خوره. اونا فقط هنر منو می خوان.

گفتم: این چیزی که تو میگی. وقتی افتادی تو این کار، بقیه چیزهاشو می فهمی.

گفت: تو که تو این کاری، بقیه چیزهاشو فهمیدی؟

گفتم: من مردم. کسی با من کاری نداره! اما با یه زن خیلی کارها دارن، اینجا ایرانه!

گفت: حرف آخرت همینه!

گفتم: آره. اگه من شوهرتم و بزرگ خرت! می گم نه. حالا اگه شیطون تو جلدت رفته، برو. اما اگه رفتی دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکن. واسه من مثل اینه که مردی!

گفت: به درک! خلایق هر چه لایق!

بعد استکان چایی رو با پاش زد و پرت کرد یه طرف و رفت تو خونه. یه ربع بعد با یه چمدون اومد بیرون. دیدم راس راستی داره می ره. بغض گلوم رو گرفت. رفتم جلوش و گفتم، چه بدی بهت کردم؟ بی احترام ت کردم؟ خوارت کردم؟ سرت هوو آوردم؟ باهات بد تا کردم؟ چه آزاری بهت رسوندم که این طور دشمن خونی یه من شدی وداری منو می چزونی؟

گفت: کاشکی این کارها رو می کرده بودی! اون وقت خیلی راحت تر می رفتم دنبال کارم!

گفتم: بخدا هر کسی زیر پات نشسته، دشمن ته! خیرت رو نمی خواد! والله چشممون زدت! از خر شیطون بیا پائین. به روح قرآن می ری تا خرخره می افتی تو لجن ها!

گفت: اینارو تو می گی. این خبرها نیست. بی خودی هم نصیحتم نکن.

اومد که بره پریدم دستش کشیدم و زدمش به دیوار که یه مرتبه خاک انداز آهنی رو برداشت و پرت کرد طرفم. تا خواستم سرم رو بدزدم، خورد تو پیشونیم که خون وا شد تو صورتم! دیگه چیزی نفهیدم. موهاش رو گرفتم تو چنگم و یه مشت تو گردنش زدم که از حال رفت! صدای گریه علی بلند شد. دویدم طرفش و بغلش کردم و بردمش تو خونه که این چیزها رو نبینه.

تا برگشتم بیرون، دیدم بیدار بلند شده. خواستم دوباره بزنمش که گفت، هر چقدر می خوای بزنی، بزن! زورت بهم می رسه. می تونی تو خونه زندانیم کنی. اما بدون که تا سرت رو بچرخونی، یا بهت خیانت می کنم یا فرار می کنم!

از غم و غصه گریه م گرفت. بهش گفتم. من خیلی زحمت تو رو کشیدم بیدار.

گفت: می خواستی نکشی! کسی ازت خواسته بود؟ میذاشتی بمیرم.

گفتم: حالا از خدا می خوام که بمیری تا سر منو زیر ننگ نکنی.

گفت: ننه من غریبم بازی در نیار! همسایه ها جمع شدن!

برگشتم دیدم همه همسایه ها، رو پشت بوم هاشون واستادن و دارن ما رو نگاه می کنن.

گفتم: ایشا الله خبرت رو برام بیارن که برام آبرو نزاشتی. خدا مرگت بده زن.

گفت: خدا سرش شلوغه به این چیزا نمی رسه!

گفتم: لال شی که خدا رو هم فراموش کردی. دستت رو شیطون گرفته، داره با خودش می کشه!

بعد خسته و گریه کنون رفتم لب حوض و صورت خونی م رو شستم و گفتم: بیدار، من زیر شلاق و فلک، خم به ابرو نیوومد. تو یتیم خونه گرسنگی و بدبختی رو کشیدم و جلوی کسی یه قطره اشک از چشمام نیومد. تو اشک منو در آوردی! خدا اشکت رو در بیاره!

برو زن، اما بدون، یه روزی با همین پیشونی که شکستی، سجده خدا رو کردم تا به تو عمر دوباره بده! با همین دلی که شکوندی غم ت رو خوردم تا خوب شدی!

با همین دستها، لگن کثافت هات رو خالی کردم! با همین پشتی که خم کردی، کوله ت می کردم و می بردمت دکتر تا سالم شدی!

برو که دیگه جای زن بی حیایی مثل تو توی این خونه نیست. برو که دنیا به هیچکس وفا نکرده! برو که با همین دل شکسته پیش خدا برات حقّ می زنم.

امیدوارم یه روزی بشه که پشیمونی ت رو ببینم. اگه اون خدا، خداس، انتقام منو و این طفل معصوم رو از تو می گیره. برو نا اهل.

بعد رفتم توخونه پیش علی که گریه می کرد. از پنجره دیدم که چمدونش رو ور داشت و رفت.

همین طور تو حیاط رو نگاه می کردم که دیدم همسایه بالا هم دنبالش رفت. فهمیدم کدوم نامردی زیر پای زن من نشسته. پریدم بالا و به زنش گفتم تا فردا مهلت داری که از اینجا برین و گرنه اسباب ها تونو می ریزم وسط کوچه!

اومدم پائین. پسرم دوید بغلم و گفت، بابا، مامان کجا رفت؟

گفتم: بابا جون گریه نکن. مامانت دیگه مرد!

گفت: من مامان رو میخوام.

بغض داشت خفه م می کرد.چی می تونستم به این بچه بگم؟ سرم رو گذاشتم رو شونه بچه م و های های گریه کردم برای زندگیم گریه می کردم که انگار بمب زیرش گذاشتن و رفت هوا!

برای این بچه گریه می کردم که مفت مفت بی مادر شد! بخاطر نامردی یه آدم ها گریه می کردم که چه جوری جواب خوبی ها رو میدن!

دیگه اون همسایه نامرد رو ندیدم. فرداش اسباب کشی کردن و رفتن. تا چند وقت علی بهانۀ مادرش رو می گرفت. تا گریه می کرد، منم پا به پاش گریه می کردم. طفل معصوم، آخری واسه اینکه من گریه نکنم، اونم دیگه چیزی نمی گفت. شاید می ترسید باباش رو هم از دست بده!

دیگه خجالت می کشیدم از در خونه بیرون برم. شرمم می شد جلو همسایه ها.

همون موقع ها بود که سیگاری شدم. می نشستم تو خونه و هی سیگار می کشیدم و فکر می کردم. اوضاع همه چیز تو خونه بهم خورده بود. کثافت از در و دیوار می رفت بالا! نه صبحونه ای، نه ناهاری، نه شامی! خونه شده بود ماتمکده! می نشستم یه گوشه و به روزهایی فکر می کردم که صدای خنده بیدار تمام این خونه رو پر کرده بود!

خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اگه من صداش رو تعلیم نمی دادم، اگه من وادارش نکرده بودم که برام بخونه، اگه یه کم حواسم رو جمع می کردم این وضع پیش نمی اومد.

این طفل معصوم علی بقدری کز و پژمرده شده بود که دیگه نه بازی می کرد و نه می خندید. یاد روزهایی افتادم که بیدار رو در حال مرگ آوردمش پیش خودم.

یاد کارهایی افتادم که براش کردم. وقتی چشمم به این بچه می افتاد که بغض تو گلوش بود اما صداش در نمی اومد، دلم آتیش می گرفت. نمی دونستم چه خاکی به سرم بریزم ! مونده بودم چیکار کنم. دل خودم داشت می ترکید! همه ش با خودم می گفتم الان بیدار کجاست؟ امشب سر به بالبین کدوم نامرد گذاشته! یه هفته می شد که ازش بی خبر بودم.

غیرت داشت خفه م می کرد. یه آن به این فکر افتادم که برم پیداش کنم و بکشمش، بعد هم این بچه رو بکشم و هم خودم رو! خلاصه روزهای بدی گذشت.

یه روز که با علی تو خونه نشسته بودیم و داشتیم رادیو گوش می کردیم یه دفعه رادیو اعلام کرد که به یه آهنگ که توسط هنرمند و خواننده جدید، خانم فلان اجرا می شه گوش بفرمائین! بعدش یه خرده آهنگ و یه دفعه چی شنیدم! صدا، صدای بیدار بود که با یه اسم دیگه داشت می خوند!

علی داد زد، بابا! بابا! بابا! بیا ! مامانه ! صدای مامانمه ! به خدا صدای مامانمه ! سرم رو محکم زدم به دیوار! پشت دستم رو انقدر گاز گرفتم تا خون افتاد.

خدایا چی جواب این بچه رو بدم؟! می زدم تو پیشونیم و گریه می کردم.

علی طفل معصوم هم پای رادیو نشسته بود و آروم آروم گریه می کرد. تا بیدار خوند، من و این بچه گریه کردیم.

وقتی آوازش تموم شد، علی اومد پیش من و گفت: بابا، مامان کجاست الان؟

گفتم: باباجون، مامان مرده! گفت: پس این کی بود که آواز می خوند؟

گفتم: اون مامان تو نیست. یه خانمه که صداش شبیه اونه!

گفت: مامان چرا رفت؟ تو اذیتش کردی؟

گفتم: نه پسرم، مامانت دیگه نمی خواست خوب و پاک باشه. دیگه من و تو رو دوست نداشت.

سرم روانداختم پائین. چی داشتم بهش بگم.

دوباره گفت: من خیلی دلم واسه مامان تنگ شده! مامان، شبها که می خواستم بخوابم برام قصه می گفت، نازم می کرد تا خوابم ببره. از وقتی که مامان رفته، وقتی می رم بخوابم، تا چشمهامو می بندم چیزهای بد و ترسناک می آد جلوم!

اینارو که شنیدم از خدا مرگم رو خواستم! بغلش کردم و چسبوندمش به خودم و گفتم، بابا من قصه بلد نیستم برات بگم. اما به جای مامانت هم می تونم بهت محبت کنم، همنطور که یه روزی به مامانت محبت کردم. اما تو دستمزدم را اونطوری نده!

بردمش تو رختخوابش خوابوندمش و نشستم بالای سرش و شروع کردم به ناز و نوازش کردنش یه دقیقه که گذشت گفت: بابا میشه برام ساز بزنی؟

گفتم: نه بابا، نمی تونم، دستم  به ساز نمی ره.

گفت: اگه ساز بزنی یاد موقعی که مامان هنوز نرفته بود می افتم و راحت می خوابم!

نمی دونستم چیکار کنم. از روزی که بیدار رفته بود، دست به ویلن نزده بودم. از یه طرف نمی خواستم دیگه طرف ساز برم، از یه طرف نمی دونستم دل بچه م رو بشکنم! سست و سنگین بلند شدم و رفتم ویلن رو آوردم. خدا می دونه وقتی دستم به ساز خورد چه حالی شدم! با هر جون کندنی که بود اومدم بالا سر علی تا خواستم یه چیزی براش بزنم گفت: بابا همون آهنگی رو بزن که مامانم دوست داشت و همه ش می خوند.

نگاهش کردم و لال شدم و هیچی نگفتم. چطور می تونستم به این بچه بگم که چه حالی دارم! زدم. آهنگی رو که بیدار همیشه می خوند زدم. اما هر آرشه ای که به ویلن می زدم مثل کاردی بود که به قلبم می زدم.

اشک از چشمام می اومد و من ساز می زدم. جلوی چشمام بیدار رو می دیدم که کنارم واستاده و برام می خونه!

تو خیالم می دیدم که همه این چیزها خواب بوده و بیدار هیچ جا نرفته!

به خودم می گفتم که الان در باز میش ه و بیدتر مثل همیشه، با اون خنده قشنگش می اد تو اتاق! اون شب چه کشیدم تا اون اهنگ توم شد!

علی خوابش برد.

از این قضیه یه ماهی گذشت . کمتر از خونه بیرون می رفتم. یکی دوبار همون خواننده اومد سراغم. می خواست که برم رادیو که قبول نکردم.

تازه واسه خرید خونه هم زورکی می اومدم بیرون، چه برسه به اینکه دوباره برم رادیو. یه روز صبح که می رفتم نون بخرم دیدم چند تا از زن های همسایه، یه گوشه واستادن و دارن یه اعلامیه رو که به دیوار چسبونده بودن تماشا می کنن.

تا منو دیدن یه چیزی به همدیگر گفتن و رفتن. آروم آروم رفتم جلو. می خواستم بدونم که چی رو دارن تبلیغ می کنن. جلوی دیوار که رسیدم تازه فهمیدم چقدر خاک بر سر شدم! حس از زانوهام رفت!

عکس بیدار، زن منو چسبونده بودن به دیوار! زنی که رنگش رو آفتاب هم ندیده بود، حالا سر برهنه تمام مردای این شهر می دیدن!

زنبیل از دستم افتاد. حالم بد شد. یه گوشه نشستم و زدم تو سرم.

ای خدا چه گناهی به درگاهت کرده بودم که حالا باید کلاهم رو می ذاشتم بالاتر! تف به تو روزگار!

از خجالت روم نمی شد سرم رو تو کوچه بلند کنم، این زن کمرم رو تا کرد.

همه ش فکر می کردم همه اهل محل و استادن و منو نگاه می کنن.

خواستم بلند شم تا هنوز کسی اعلامیه رو ندیده پاره ش کنم، اما مگه یکی دو تا بود! از این سر تا اون سر کوچه پر شده بود از عکس زن من!

خدا چه بدبختی ای! به ناموس کی چپ نگاه کردم که به ناموسم نگاه می کنن؟! چادر کدوم زن رو از سرش کشیدم که چادر از سر زنم برداشتن؟!

دستم رو گرفتم به دیوار و با زحمت بلند شدم. نگاهی به اعلامیه کردم. زیرش نوشته بود خانم فلانی، ستاره ای که از شرق طلوع کرده و در آسمان هنر ایران می درخشد!

ورود بانو فلان را به عالم هنر تبریک می گوئیم. از این پس صدای بلبل و قناری را فراموش کنید!

امشب و همه شب بانو فلان، هنرمند محبوب شما در کافه فلان برنامه اجرا می کنن!

دتم رو به دیوار گرفتم و یواش یواش از کنار دیوار برگشتم خونه.

تا در رو پشت سرم بستم، نشستم به گریه.

علی طفل معصوم که نمی دونست چی شده. مثل پروانه دور و برم می گشت و هی می پرسید بابا چی شده؟! چرا گریه می کنی؟

ولی چی داشتم بهش بگم؟ بگم اگه می خوای مامانت رو ببینی، برو کافه فلان!

دیگه تو اون محل جای من نبود. یه هفته ای هر دو تا خونه رو فروختم و اومدم همین جا.

این خونه و باغ رو خریدم. اون موقع اینجا. زمین اصلاً ارزش نداشت. نزدیک کوه بود و پرنده هم این طرف ها پر نمی زد. این خونه و باغ، ییلاق یه پیر مرد پولدار بود که بخاطر مریضی دیگه نمی اومد اینجا. واسه من ولی خیلی خوب بود. هیچکس اینجا من رو نمی شناخت می تونستم در باغ رو روی خودم ببندم و بشینم به بدبختی هام فکر کنم.

این اسباب و اثاث و کتاب و خلاصه همه چیز رو از اون پیر مرد، روی خونه خریدم. هیچکس هم، جز همون خواننده که اسمش رو نمی گم، آدرس و نشونی اینجا رو بلد نبود به اونم سپرده بودم که به کسی نگه من کجا رفتم و چیکار می کنم.

دیگه  این باغ و این خونه شد دنیای من و این طفل معصوم علی. می نشستم تو خونه و آهنگ می ساختم. آهنگ هام هم پر سوز شده بود. ماهی یه بار دو ماهی یه بار خواننده خدا بیامرز می اومد پیش من و آهنگ ها رو می برد و پولش رو برام می آورد.

یه سالی گذشت. که یه روز از همون خدا بیامرز شنیدم که اون همسایه نامرد که زیر پای زن من نشسته بود درد بی درمون گرفته و مرده.

اینم سزای کسی که آشیونه مردم رو بهم بزنه. اما واسه من چه فایده داشت! حالا دیگه هم خونه و باغ به این بزرگی داشتم و هم پول. اما اون چیزی رو که می خواستم نداشتم! اون موقع فهمیدم که یه وقتی چقدر ثروتمند بودم و خودم خبر نداشتم!

گذشت یه چند سالی گذشت. بیدار مشهور و مشهورتر شد. اسمش هر جا بود واسه مردم شادی می آورد و واسه من غم.

چی بگم که بفهمی چه ها کشیدم!

علی رو گذاشتم تا درس بخونه و واسه خودش کسی بشه. براش هم مادر بودم و هم پدر. بچه بود و زود یادش رفت. گاهی گداری سراغ مادرش رو میگرفت اما چند سالی که گذشت قبول کرد که مادر نداره.

هر جوری که بود. با چنگ و دندون بزرگش کردم. نذاشتم درد بی مادری رو بفهمه یعنی این چیزی بئذ که خودم فکر می کردم!

روزها گذشت ماه ها گذشت، سالها گذشت، اما من نتونستم بیدار رو فراموش کنم یه روز که علی بعد از مدرسه قرار بود بره خونه یکی از دوستاش، دلم خیلی گرفت.

دلگرمی و امیدم به پسرم بود. روزها که نبود، چشمم به در خشک می شد تا از مدرسه بیاد خونه. اون روز که می دونستم مهمونی دعوت داره و تا چند ساعت از شب گذشته بر نمی گرده، غم دنیا تو دلم ریخته بود. هوای بیدار تموم وجودم رو گرفته بود.

می دونستم کجا برنامه داره، خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی آخرش نتونستم خودم رو نگه دارم! طرف های عصر بود که از خونه زدم بیرون و رفتم دم اون کافه و یه گوشه واستادم تا شاید بتونم یه نظر ببینمش.

سر شب بود که یه ماشین شیک اومد جلو کافه و چند نفر ازش پیاده شدن و بعدش چیزی رو که سالها ارزوی دیدنش رو داشتم دیدم.

بیدار!

بیداری که یه روز فقط مال من بود! اما حالا تنها کسی که دستش به اون نمی رسید من بودم! یه پالتو تنش بود که همه ش پوست بود. موهای سیاه و بلندش رو  دورش ریخته بود. اروم پیاده شد. دور و برش رو گرفته بودن. چند نفر هم اومده بودن که ببیننش. دیگه هیچ جایی واسه من نبود!

اون طرف خیابون واستاده بودم و نگاهش می کردم. بی اختیار اشک از چشمام اومد پائین.

تو همین موقع نمی دونم چطوری چشمش افتاد به من واستاد.

دیدم که میخواد بیاد پیش من اما اونقدر دوربرش شلوغ بود که نمی تونست تکون بخوره. بزور لای مردم که تازه متوجه ش شده بودن .  رفت تو کافه.

لحظه اخر برگشت و یه نگاه دیگه به من کرد.

دیگه دلم نمی خواست از اونجا جنب بخورم. اگه عشق پسرم نبود که همنجا می موندم تا شاید یه نظر دیگه ببینمش!

خراب و خسته برگشتم خونه. همین بخاری دیواری رو روشن کردم که وقتی علی بر می گرده، خونه گرم باشه. جلوش نشستم و دوباره رفتم تو فکر.

یه دفعه بلند شدم و ویلن رو اوردم. می خواستم بندازمش تو آتیش بسوزه!

دلم نیومد! یعنی تا حالا ده بار خواستم این کار رو بکنم اما نتونستم.

(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت دیگه ادامه نداد. خیره شده بود به آتیش بخاری دیواری که دیگه داشت خاموش می شد. یکی دو دقیقه ای که گذشت، گفت: ))

- می بینی هادی خان زندگی چه بازی هایی واسه ما آدما داره؟!

- وقتی اسم شما رو می شنیدم یا آهنگ هایی رو که ساخته بودین گوش می کردم، اصلاً به فکرم نمی رسید که ممکنه یع همچین سرگذشتی هم در میون باشه! می تونم جناب هدایت ازتون خواهش کنم اسم هنری بیدار خانم رو به من بگین؟ یعنی اسمی رو که روی خودش گذاشته بود.

هدایت – می گم اما ازت می خوام که پیش خودت بمونه.

 

- قول می دم.

 

(( اسمش رو گفت. برام خیلی عجیب بود. همیشه خیال می کردم که این خواننده از اونهایی که، خوشبختن و به آرزوها شون رسیدن! مدتی سکوت کردیم که گفت: ))

- شام اینجا بمون. منم تنهام. یه لقمه نون با هم می خوریم.

 

- مزاحمتون نمی شم. خیلی ممنون!

هدایت – اگه تو الان بری، با این همه خاطره که زنده شدن، نمی دونم چیکار بکنم!

اگه میشه یه ساعت دیگه پیشم بمون. راستش یه خرده قلبم ناراحته! احساس خفه گی می کنم. شاید هم غمباده که به جونم افتاده!

(( صورتش سرخ سرخ شده بود. فشارش بالا بود. هر کاری کردم راضی نشد باهم بریم بیمارستان. بهش گفتم دراز بکشه. بزور یه لیوان آب دادم خورد. یه ساعتی که گذشت حالش کمی جا اومد. احتمالاً بخاطر یاد آوری گذشته ش حالت استرس پیدا کرده بود.

وقتی مطمئن شدم که دیگه حالش خوبه، از خونه اومدم بیرون. خواب بود. بیدارش نکردم وقتی داشتم از باغ رد می شدم که بیام خونه. دیگه این باغ و خونه و دم دستگاه برام قشنگ و دیدنی نبود! شاید روزهای اوّل آرزو داشتم که منم همچین ثروتی داشته باشم، اما حالا دیگه نه!))

 

                                       ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»