تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و پنجم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و پنجم ...

قسمت بیست و پنجم

طرفهای عصر بود که با خودم گفتم یه سر برم سراغ آقای هدایت. نمی دونم چرا هی به طرف این مرد کشیده می شدم. بلند شدم و کارها مو کردم و راه افتادم.

بیست دقیقه بعد رسیدم. در زدم. تو باغ بود . در رو که وا کرد، سلام کردم.))

- سلام استاد

هدایت سلام گل پسر! خوش اومدی . صفا اوردی. بیا تو . برو تو خونه، منم یه دقیقه دیگه می آم. چایی تازه دمه . تا یه دونه واسه خودت بریزی . اومدم.

(( رفتم تو خونه و به اتاق آقای هدایت که رسیدم، بی اختیار محو تماشای تابلوی بیدار شدم . چهره گیرایی داشت . موهای بلند و چشمهایی وحشی!

باورم نمی شد که این زن ، صاحب این تصویر، یه روزی مویی به سر نداشته و از صورتش فقط یه جفت چشم گستاخ مونده بوده!

تو فکر بودم که صدای هدایت رو از پشت سرم شنیدم.))

- حق داشتم که اسیرش بشم یا نه؟!

- حق داشتین استاد .

هدایت قرار شد به من همون هدایت بگی . از این کلمه استاد هم متنفرم.

- شما مایه افتخار هنر ما هستین . چرا باید از این مسئله ناراحت باشین؟

هدایت یه وقتی به هنرم افتخار می کردم، حالا فقط می خوام فراوش بشم!

(( دو تا چایی ریخت و یکی شو گذاشت جلوی من و یه سیگار هم روشن کرد و نشست و پرسید: ))

- تو اگه مهندس شدی، یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، یه آپارتمان طراحی کردی و ساختی و آن آپارتمان ریزش کرد و باعث خرابی و کشته شدن یه خانواده بشه، اون وقت بازم دلت می خواد مهندس ساختمان باشی؟

- خب این فرق می کنه.

هدایت تواین دنیا هیچی با هم فرق نمی کنه . قضایا همون قضایاست فقط صورت شون یه خرده عوض می شه. آدم ابوالبشر دنبال آسایش و راحتی بود. هنوز که هنوزه، نوه نتیجه هاش دنبال همون هستن! اگه سختی هم می کشن بخاطر راحتی یه بعدشه.

تو تاریخ دنیا نگاه کن . هر کی اومده و خواسته شاه بشه و حکومت کنه فقط واسه خاطر خودش بوده! به بقیه می گفته شماها نخورین ما بخوریم! مگه غیر از اینه؟

بد بختی آدم ها، همه مثل همه . حالا یک ی مریضه و بدبخت، یکی بی پول و بدبخت! یکی صد میلیون پول داره و میخواد بکندش دویست میلیون، یکی دویست میلیون داره می دوه که پولش بشه سیصد میلیون. هر دو میدون واسه پول . چی فرقی با هم دارن؟ اما آخرش هر دو بدبخت ن و مفت باخته! موقعی اون چیزی که می خوان به دست شون می آد که خیلی از چیزهایی که قبلاً داشتن، از دست دادن.

منم یه روزی همین فکر رو داشتم، اما حالا چی؟ این همه ثروت دارم ولی چیزهایی رو که باید داشته باشم از دست دادم. شاید اون روزهایی که دنبال پول بودم، خیلی از حالا ثروتمندتر بودم و خودم خبر نداشتم! بگذریم. دلت می خواد بقیه سرگذشتم رو برات بگم؟ خودم که خیلی دلم می خواد.

- سراپا گوشم استاد! ببخشید آقای هدایت!

(( خندید و چایی ش رو خورد و آخرین پک رو به سیگارش زد و خاموش کرد. بعد برگشت و با نگاه عجیبی به تابلوی بیدار چشم دوخت . شاید دو سه دقیقه، همون طور به اون تابلو خیره شد و بعد سرش رو انداخت پائین.

- هیجده نوزده سالم شده بود. قد بلند، چشم و ابروی مشکی!

نه یه موی سفید تو سرم بود و نه خمیدگی تو پشتم. شبها تو هتل که ویلن می زدم، هر چی زن و دختر بود با چشماشون می خواستن منو بخورن!

لباس شیک می پوشیدم و صورتم رو سه تیغه می کردم و موهام رو بریانتین می زدم.

موقع ساز زدن هم از خودم ادا اطوار در می آوردم و دل همه شون رو می بردم! یکی از چیزهایی که باعث شده بود بین زن ها سوسکه پیدا کنم، جدی بودنم بود. سبک نبودم. به کسی هم نگاه نمی کردم . بی حرف می اومدم ویلن میزدم و می رفتم.

یه تعظیم موقع اومدن ویه تعظیم موقع رفتن! آهنگ هایی سوزناک می زدم و خیلی هم قشنگ.

قیافه م هم بدک نبود. همین ها باعث شده بود که یه حالت رمز و راز داشته باشم!

مردم هم از چیزهای مرموز خوششون می آد، مخصوصاً زن ها!

وقتی برنامه اجرا می کردم، صدا از صدا در نمی اومد.

البته واسه ت بگم خیلی طول کشید تا به اونجا رسیدم . تجربه آدم رو می سازه! دیگه انعام از کسی نمی گرفتم، نه اینکه فکر کنی چشم ودلم سیر شده بودها!

از اوایل که تازه اینجا اومده بودم گشنه تر بودم! همون طور که بهت گفتم ظاهر عوض شده بود! به پادوی هتل رو گذاشته بودم که انعام ها رو جمع کنه . اخر شب ازش می گرفتم و یه چیزی بهش می دادم . به مدیر هتل هم یه چیزی می دادم . اونم مرتب پیزُر لای پالون من می ذاشت!

استاد تشریف آوردن ! استاد جوان می خوان براتون فلان آهنگ رو اجرا کنن!

استاد افتخار دادن امشب نیم ساعت بیشتر در خدمت تون باشن! افتخار جامعه هنر، استاد فلان امشب نیم ساعت دیرتر اجرا دارن! استاد امشب کوفتن! استاد فردا شب مرگن!

خلاصه اونقدر استاد استاد به ما بست که این لقب روی ما موند که موند!

خب توهتل هم که گدا گشنه ها نمی اومدن! هر چی دم کلفت و پولدار بود، شبها جمع می شدن اونجا. همه م منو شناخته بودن.

استاد استاد استاد، معروف شدم! نه اینکه خودم چیزی بارم نباشه! تعریف نباشه، پنجه شیرینی داشتم و استعداد فراوون. اون موقع هام مردم تشنه بودن که چهار تا آدم اهل موسیقی و هنر داشته باشن که مطرب مسلک نباشه! البته استادهای واقعی هم بودن اما همه گمنام. حاشیه نرم، یه روز که بی کار تو خونه نشسته بودم و داشتم حافظ می خوندم،هوس کردم که یه آهنگی بزنم و یه شعر رو باهاش زمزمه کنم. بیدار تو آشپزخونه داشت پخت و پز می کرد.

ساز و برداشتم و شروع کردم زدن . می زدم و چند بیت شعر رو نم نم باهاش می خوندم.

یه وقت دیدم که بیدار سرش رو آورد از آشپزخونه بیرون و پرسید، این آهنگ مال کیه؟ هر چی فکر کردم دیدم مال هیچکس نیست! فهمیدم آهنگی یه که خودم ساختم!

خیلی ذوق کردم! تو دلم رضا رو اونقدر دعا کردم که نگو. اون رضا هم یکی از همون استادهای گمنام بود. این رو بعدها فهمیدم.

خلاصه اون آهنگ رو ادامه دادم تا یه چیز حسابی شد. یه شب تو هتل اجراش کردم . مردم خیلی خوششون اومد . تشویق شدم . دیگه از اون به بعد وقت های بیکاری آهنگ می ساختم ، وقتی کامل می شد، تو هتل واسه مشترها اجرا می کردم. تشویق اونا، دلگرمم می کرد، اما تشویق واقعی موقعی بود که بیدار ازم تعریف می کرد!

تعریف هاش بهم جون و امید می داد. حالا که با خودم فکر می کنم، می بینم تمام اون ذوق و استعداد از عشق بیدار بود! عشقی که دم دستم، تو دو قدمی م بود و نمی تونستم بدستش بیارم!

تو خودم می سوختم و می ساختم و جیک نمی زدم . می ترسیدم اگه یه کلمه بگم همه چیز خراب بشه.

می ترسیدم از سر ناچاری، یه دفعه بذاره و بره.

این بود که عشقش رو تو دلم نگه داشته بودم و هیچی نمی گفتم.

آقایی که شما باشین، اون روزها خوب پول در می آوردم . یه طرف از هتل، یه طرف از تدریس که می کردم . همه پول ها رو هم می دادم به بیدار اونم جمع می کرد.

یه سال دیگه م گذشت . هر چی عشقم به این دختر بیشتر می شد، آهنگ هایی که می ساختم قشنگ تر می شد! تا اینکه یه روز مستأجر طبقه بالا اومد در خونه و اومد تو . یه خرده ای نشست و از این در و اون در صحبت کرد و بعد گفت، فلانی یه چیزی میخواستم بهت بگم. گفتم چی؟ گفت تو این قدر استعداد داری و آهنگ هایی به این قشنگی می سازی، چرا نمی آی رادیو؟!

گفتم رادیو؟ گفت آره. من کارم همینه . اگه خواستی بگو من برات جورش می کنم . پرسیدم مگه اونجا چقدر بهم می دن؟ گفت لازم نیست که بیای اونجا ساز بزنی! من شعر و خواننده برات می آرم، تو آهنگ بساز. پولش هم خوبه . معروف هم می شی. بیدار که حرفها شو گوش می کرد زود گفت عالی یه . از همین فردا شروع کنیم.

گفتم بابا این کارها سواد حسابی می خواد . همسایه مون گفت، آره اما قبل از سواد، استعداد حسابی می خواد که تو هم داری. چند تا از این آهنگ ها رو که ساختی، من از بالا شنیدم . همون شعرهای حافظ رو هم که روش گذاشتی، خوبه فردا پس فردا یه خواننده رو با خودم می آرم خونه . همین ها رو با هم تمرین می کنیم . اگه خوب شد، می ریم رادیو و می بریم واسه اجرا.

بیدار به من اشاره کرد که قبول کنم . منم گفتم باشه . همسایه مون بلند شد و رفت . برگشتم به بیدار گفتم ، دختر این کارها شوخی بردار نیست. مرم اونجا، آبروم می ریزه ها!

گفت نترس. چیزهایی که این چند وقته تو ساختی و زدی، همه قشنگ ن . آخرش اینه که ازت قبول نمی کنند. سرت رو که نمی برن! سنگ مفت! گنجیشک مفت! خدا رو چه دیدی؟ شاید کارت گرفت . فقط خودت رو دست کم نگیر وقتی اومدن دنبالت، یعنی کارت خوبه دیگه!

از بس دوستش داشتم، حرفش برام بالاترین حکم بود! گفتم باشه .

فرداش همسایه مون با یه خواننده مرد اومدن خونه مون. حالا اسم هاشو بماند!

همین قدر بهت بگم که اون خواننده در اون زمان خیلی معروف بود . چه مرد نازنینی هم بود . اومدن خونه و بعد از پذیرایی و این حرفها، همسایه مون گفت فلانی اون ویلن ت رو بیار و یه پنجه ما رو مهمون کن .

بلند شدم و رفتم سازم رو آوردم . کوکش رو درست کردم و یه خرده کشکی بهش ور رفتم . راستش کمی هول شده بودم . دستم می لرزید . تمام آهنگ هایی رو که ساخته بودم یادم رفته بود!

عرق کرده بودم. سرم رو که چرخوندم، بیدار رو تو چار چوب در دیدم که داره بهم نگاه می کنه و یه لبخند گرم رو لبشه.

از عشقش پر شدم . انگار تموم گرمی یه دنیا اومد تو پنجه هام! اصلاً دیگه یادم رفت که کسی دیگه ای هم اونجاست! ویلن رو گذاشتم زیر چونه م و شروع کردم . نفهمیدم چی زدم، چطور زدم، کی تموم شد!

یه وقت دیدم که اون خواننده خدا بیامرز، دولا شد و دستم رو ماچ کرد! تا دستم رو کشید، گفت الحق که استادی! دست مریزاد!

آره هادی خان . مام پامون اینطوری واشد تو رادیو.

اون روز اون خواننده، شعر حافظی رو که من روش آهنگ گذاشته بودم، همچین خوند که حظ کردم. مثل بلبل چه چه می زد و منم که گرم شده بودم، باهاش می اومدم!

دو تایی شده بودیم یه نفر! اون دلش نمی اومد که من دست بکشم، من دلم نمی اومد که اون ول کنه!

خلاصه، بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. قرار شد پس فردا که من با همسایه مون برم رادیو.

دیگه در رحمت روم وا شده بود. بعد از اون وقت نداشتم سرمو بخارونم!

پس فردا با همسایه مون رفتیم رادیو. یه مسئوولی اونجا بود که اسم اون رو هم نمی گم . آهنگم رو براش اجرا کردم . خیلی خوشش اومد. پرسید بازم از این آهنگ ها داری؟ گفتم دل من پره از این غصه ها! گفت پس تو دلت داستان هزار و یکشب داری! گفتم، بگو هزار و یک غم!

خلاصه رفتیم به قسمت اجرا. اون خواننده و ارکستر اومده بودن. خدا رحمت شون کنه. خیلی هاشون الان دیگه زنده نیستن . شاید هم هیچکدوم شون الان زنده نباشن.

چند ساعتی تمرین کردیم و قرار شد فردا بیائیم واسه ضبط. البته اون موقع ها ضبط یه آهنگ به راحتی حالا نبود. حالا هر کدوم از نوازنده ها تک تک می رن و اجرا و ضبط می کنن. هر جاش هم که خراب بشه همون جارو قطع می کنن و درست می کنند. اما اون موقع همه ارکستر با هم می نشست و یه آهنگ رو اجرا می کرد. حالا یه دفعه می دیدی آخرش یکی خراب کرد! دوباره باید از اول شروع می کردیم . اما خوب همه استاد بودن و وارد.

همونجا بود که یکی از اون هنرمندها که خدا رحمتش کنه. چون از کارم خیلی خوشش اومده بود. باهام قرار گذاشت که موسیقی رو از پایه بهم آموزش بده . می گفت حیفه و با استعدادی و کارت هم خوبه .

بگذریم . این شد اولین کار من. می دونی؟ کار اول آدم اگه بگیره دیگه همه چی درست می شه.

از اون روز به بعد گل کردم. همه شناختن منو!

چند وقتی گذشت و هفت هشت تا از آهنگ هام گل کرد و سر زبون ها افتاد.

پول خیلی خوبی هم تو این کار بود.

یه سالی گذشت . یه روز تو خونه داشتم رو یه آهنگ کار می کردم که دیدم بیدار واستاده و نگاهم می کنه. ویلن رو گذاشتم زمین و بهش خندیدم . بر عکس همیشه جواب خنده منو نداد.

پرسیدم چی شده؟ گفت تو عیب و ایرادی داری؟! جا خوردم. پرسیدم یعنی چه؟! گفت اصلاً تو مرد هستی؟!

خیلی بهم بر خورد. اخم هام رفت تو هم . گفتم کسی بهت چیزی گفته؟ اذیتت کردت؟

بگو کیه تا پدرش رو در بیارم.

گفت خود تو! تویی که خیلی وقته منو آزار دادی!

خودم رو جمع و جور کردم . گفتم من راضیم خار به چشمم بره و به پای تو نره! اون وقت چطوری آزارت دادم؟!

گفت تا کی ما باید مثل خواهر و برادر با هم زندگی کنیم؟ یا تو مرد نیستی یا منو دوست نداری! برای همین نمی خواستم اون موقع ها که مریض بودم و تو سرم یه دونه منو نبود ببینی!

برای همین اون باندها رو مثل کلاه کرده بودم و گذاشته بودم و تو سرم! اما حالا نگاه کن.

(( اینو گفت و یه تکون به موهای بلندش داد و موهاش مثل موج دریا این ور و اون ور ریخت و گفت: ))

ببین چه موهایی دارم! مثل شبق سیاه!

حس از تنم رفت! گفتم تو رو خدا نکن . پدر منو در آوردی! قربونت برم مردم از بس عشقت رو تو دلم ریختم و هیچی نگفتم! شب و روزم رنگ موهات شده!

پرسیدم پس چرا تا حالا چیزی بهم نگفتی؟ گفتم ملاحظه می کردم. می ترسیدم تو منو نخوای و زورکی قبول کنی که زنم بشی. و گرنه آرزومه که تو رو بگیرم.

گفت، راست می گی یا می خوای دلم رو خوش کنی؟ گفتم به همون که می پرستی و می پرستم، خیلی وقته که مهرت تو دل مه. این آهنگ ها که می سازم، سوز عشق توئه!

اصلاً بلند شو همین الان بریم یه تک پا محضر عقدت کنم.

انگار آروم شد و اون چشمهای درشت و وحشی ش رام شد.

همون وقت راه افتادیم، چادرش رو انداخت سرش و راه افتاد. یه محضر بود نزدیک خونه مون. یه ساعته کار تموم شد وبیدار شد زن من. حلال و محرمم.

چی برات بگم که اون شب، چه شبی برای من بود! تشنه ای که بعد از سالها به آب رسیده! گرگ گرسنه ای که به گله زده! دوستی که به دوست رسیده! غم دیده ای که به سنگ صبور رسیده!

(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت بی اختیار زد زیر گریه. طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم. بلند شدم که برم، اشاره کرد که بشین. نشستم. خسته و پریشون بود.

اشک هاش رو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و گفت: ))

- دست خودم نیست. این اشک ها خوراک شب و روز منه!

بشین. هنوز خالی نشدم!

چی بگم که بفهمی؟ باید عاشق باشی تا درد عاشق رو بفهمی. باید درد عشق رو چشیده باشی تا بفهمی چه دردیه! باید مجنون باشی تا بفهمی دیوانگی چیه!

شبی بود اون شب!

هنوز حرفهای اون شبش تو گوش مه. بهم میگفت من جز تو کسی رو ندارم. همون طور که آقایی کردی و تا امروز ازم نگهداری کردی. بزرگی کن و واسه همیشه منو زیر بال و پر خودت نگه دار! من محبت های تو یادم نمی ره. تو تا حالا برای من هم پدر بودی و هم مادر و هم برادر. از این به بعد باید شوهرم باشی. نکنه حالا که معروف شدی منو یادت بره.

منم قسم می خوردم تا ابد کنیزی تو بکنم. تو فقط باهام مهربون باش و یه شیکمم رو سیر کن. یه تیکه چیت هم تن م کن. دیگه ازت چیزی نمی خوام!

نازش می کردم. قربون صدقه ش می رفتم. می گفتم این حرف ها چیه می زنی؟ تو نباشی می خوام دنیا نباشه. چیت چیه؟ این حرف ها کدومه؟ هر چی دارم مال تو. از جون که عزیزتر نباشه فدات می کنم. بشین خانمی تو بکن . تاج سر من باش. حال و هوایی داشتم اون شب هادی خان!

از فرداش، خونه واسه من شده بود بهشت. چپ می رفتم، راست می رفتم، بیدار مثل یه تیکه ماه جلوی چشمم بود و منم قربون صدقه ش می رفتم.

از وقتی هم که زن و شوهر شده بودیم و به همدیگر محرم. کلاً رفتارش با من عوض شده بود.

همش می خندید . باهام شوخی می کرد. ناز و نوازشم می کرد. لقمه می گرفت و دهن م می ذاشت تر و خشکم می کرد.

بهش می گفتم داری لوس م می کنی ها میگفت عیبی نداره، می خوام تلافی یه محبت ها تو بکنم. صدای خنده از تو خونه مون قطع نمی شد! مرتب اسفند دود می کردیم که نکنه همسایه ها چشمم مون بزنن.

یه روز که از سر کار برگشتم خونه ، تا در خیاط رو باز کردم، و اومدم تو، دیدم یکی داره می خونه! واستادم و گوش کردم. بیدار بود! چه صدایی داشت!

اصلاً باورم نمی شد که این صدا، از حنجره این زن باشه!

آوازی رو که بهترین خواننده مرد به سخنی می خوند، بیدار طوری اجرا می کرد که انگار داره یه چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه! دهن م از تعجب وا مونده بود!

یه دفعه جایی از آواز رسید که باید چه چه می زد. همچین این صدا رو داد بیرون که نفس من برید! اون چه چه می زد، نفس من تو سینه حبس شده بود!

می دونم باور نمی کنی، اما همون موقع، گنجشک هایی که رو درخت های تو حیاط بودن، واسه یه مدت اصلاً جیک جیک نکردن!

هی صبر کردم، هی صبر کردم که این چه چه تموم شه، مگه تموم می شد!

بقدری صدا صاف و رسا بود که انگار ده تا بلند گو تو خونه مون کار گذاشته بودن!

بالاخره تموم شد! نفس م رو دادم بیرون! اون می خوند، من داشتم خفه می شدم! بقدری تحریر صداش زیاد و قشنگ بود که فکر نمی کردم پنجه من بتونه این صدا رو همراهی کنه1 تو دلم گفتم قربون خلقت خدا برم، این صدای آدمیزاده یا صدای بلبل و قناری؟!

همونجا تو حیاط نشستم زمین . می دونستم اگه برم تو دیگه تمی خونه . یه گوشه ساکت نشستم و گوش کردم . خداوند همه چیز رو در خلقت این زن کامل کرده بود. تو این چند وقته بقدری خوب یاد گرفته بود روز نامه بخونه که باورم نمی شد. خط می نوشت که آدم حّظ می کرد!

اینم از صداش! با خودم فکر کردم که چطور تا حالا نفهمیده بودم بیدار اینقدر استعداد داره! تواین فکرها بودم که از تو خونه، صدای افتادن و شکستن یه چیزی اومد وبعدش صدای بیدار که گفت، اوا خاک به سرم، قوری شکست!

یه دقیقه صبر کردم و بعدش رفتم تو. تا منو دید، با خنده و خوشحالی اومد جلومو گفت: چقدر زود اومدی! هنوز واسه ت چایی دم نکردم . یعنی داشتم دم می کردم که قوری از دستم ول شد زمین .

 

گفتم: فدا سرت . چای نمی خوام . بیا یه دقیقه اینجا بشین کارت دارم.

پرسید: خبری شده؟ گفتم نه ، فقط ازت یه کمی دلخورم.

گفت: خدا مرگم بده! کار بدی کردم؟ نکنه چون قوریرو شکستم ناراحتی؟

گفتم: ازم پنهون کاری کردی.

گفت:به سی جزو کلام الله اگه چیزی شده باشه و من به تو نگفته باشم!

گفتم: بشین تا برات بگم. گفت بگو دلم ترکید!

گفتم: این صدای کی بود از خونه ما می اومد؟

رنگش پرید و گفت، لال شدم، مگه صدا از خونه بیرون می آمد؟!

گفتم: از خونه که بیرون می آمد هیچی از ده تا کوچه اون ورتر هم شنیده می شه زد تو صورتش و گفت، خاک به سرم! مرد غریبه صدام رو شنیده؟!

گفتم: خودت رو ناراحت نکن. منظورم این نبود. میگم چرا تا حالا جلوی خودم نخوندی؟

انگار دلش آروم گرفت. خندید و با خجالت گفت، خبه ! کدوم صدای خوب؟

گاهی گداری واسه دلم یه چیزی می خونم. آهنگ های تو اون قدر قشنگه که آدم به هوس می آد هی بخوند شون.

گفتم: حرف بیخودی نزن. بشین اینجا کارت دارم.

اینرو گفتم ویلن رو آوردم و با صداش کوک کردم و گفتم یاالله. بخون!

با تعجب گفت، غذام داره سر بار میره! هنوز جار و پارو نکردم، هزار تا کار دارم، اون وقت تو می گی بیام برات آواز بخونم؟! یکی می مرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک می خواهی! دم پختکم وق زده؟! بذار به کارهام برسم مرد!

دستش رو گرفتم و نشوندمش زمین و گفتم تا برام نخونی نمی ذارم از اینجا جُم بخوری!

گفت: شوخی ت گرفته سر ظهریه؟!

گفتم: هنوز یه ساعت تا ظهر داریم. بهانه نیار. تا نخونی ولت نمی کنم.

با خجالت گفت: من روم نمی شه جلوی تو آواز بخونم!

گفتم رو شدن نداره؟ مگه می خوای واسه غریبه بخونی؟ بخون، بخون، معطل هم نکن شروع کردم یکی از آهنگ هایی رو که ساخته بودم، با ویلن زدن. پیش در آمد آهنگ که تموم شد، بهش اشاره کردم که بخونه. یه آن اومد شروع کنه اما انگار شرم مانعش شد. بهش گفتم اگه نخونه باهاش قهر می کنم. آخه می دونی، طاقت قهر نداشت!

خلاصه بزور شروع کرد خوندن. اولش خجالت می کشید صداش رو ول بده! اما کم کم روش باز شد و بی ترس و خجالت برام خوند.

چه خوندنی! اونقدر این صدا قشنگ بود که وسط های آهنگ، دیگه ساز نزدم و به صدای بیدار گوش کردم! صدا که چی بگم؟ چهچۀ بلبل!

یه دفعه با خنده گفت، اوووو ه ! چرا نمی زنی؟!

دوتایی زدیم زیر خنده! گفتم صدات اونقدر قشنگه که پنجه م وا مونده! گف: سوسکه از دیوار بالا می رفت، مادرش می گفت نه نه قربون دست و پای بلوریت! مگه اینکه تو از صدای من تعریف کنی!

گفتم: نه به خدا، کار من اینه . صدای خوب رو می شناسم. از هر یه ملیون نفر، یکی صدای تو رو نداره. کاشکی صدای ترو من داشتم.

گفت: صدا چیه؟ جونم مال تو . گفتم جون ت سلامت. گفت حالا می ذاری برم به بدبختی هام برسم؟

از اون به بعد کارم این شده بود که هر شعری رو بهم می دادن، بعد از اینکه آهنگ ش رو می ساختم اول می دادم بیدار بخونه. اگه خوب شده بود. می دادم رادیو.

طوری شده بود که اگه یه روز برام نمی خواند و صداش رو نمی شنیدم. کلافه بودم! یعنی حق هم داشتم. صدای بیدار رو هر کسی یه بار می شنید، دیگه هیچ صدایی براش صدا نبود!

خلاصه که خیلی با هم خوش بودیم. زندگی رنگ های قشنگ ش رو به ما نشون داده بود!

تا اینکه یه روز با شرم و حیا اومد تو حیاط. داشتم به شاخه درخت ها ور می رفتم.

پام روی پله های نردبون بود و با اره شاخه های اضافی رو می بُردیدم.

گفت می خوام یه چیزی بهت بگم. گفتم بگو. گفت بیا پائین بهت بگم. گفتم، بگو گوش می دم. گفت اگه خدا به ما بچه نده، تو چیکار می کنی؟

گفتم دعا می کنم بده!

گفت اگه نده چی؟ طلاقم می دی؟

گفتم حرف دیگه نداری بزنی؟ هر وقت وقتش رسید، خدا بهمون بچه می ده دیگه. گفتم انگار وقتش رسیده! حامله شدم!

از هولم پام لیز خورد و با کمر اومدم رو زمین! یه دست به کمر، یه دست به زمین، بلند شدم و پرسیدم، تو از کجا فهمیدی؟!

خندید و گفت، خب ما زن ها یه جوری می فهمیم دیگه!

گفتم الهی دورت بگردم بیدار. انشاالله، همیشه خوش خبر باشی. بگیر بشین، بگیر بشین. دیگه نباید کارهای سنگین بکنی. باید استراحت کنی.

گفت، اون تنم رو پیه می گره و بچه خفه می شه! واسه زن حامله، کار کرده خوبه. تو دلت شور نزنه.

گفتم: تو رو خدا مواظب باش. سبک سنگین نکن. امانت خداس اون بچه ها!

دولا شدم و زمین رو ماچ کردم. دیگه از خدا چیزی نمی خواستم. هچی داشتم.

چه درد سرت بدم؟ چند ماه بعد، خدا بهمون یه پسر کاکل زری داد، یه قند عسل! دیگه اصلاً دلم نمی خواست از خونه، پام رو بیرون بذارم!

دلم واسه بچه م ضعف می رفت. دوست داشتم درسته قورتش بدم! چپ می رفتم و راست می اومدم، یه چیزی میدادم بیدار بخوره. می گفتم زن بچه شیرده باید خوب بخوره. می گفت دارم مثل خرس می شم. میگفتم عیبی نداره. باید هم تو پروار بشی هم پسرم.

یه روز که براش جیگر کباب کرده بودم و داشتم می دادم بهش بخوره، دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت، درسته که تو بچه گی زیاد سختی کشیدم، اما خدا تلافی همه رو برام کرد. تا عمر دارم خوبی هات رو فراموش نمی کنم مرد!

چنگ زدم تو خرمن موهاش و گفتم، منم تو بچه گی خیلی بدبختی کشیدم. اما انگار خدا، در رحمتش رو، روی مون باز کرده . به حق این برکت مرتضی علی خدا به همه بده و از صدقه سر همه به ما هم بده و اینهایی هم که داریم ازمون نگیره.

اسم پسرمون رو علی گذاشتیم. روز به روز رشد می کرد و بزرگ می شد. هر چی اون بزرگتر می شده، کار من هم بهتر می شد.

بعد از چند وقت یه خونه دیگه م همون طرفها خریدم. وضع زندگیم خیلی خوب شده بود بهترین زندگی رو براش درست کردم. از طلا سیرش کردم!

خودش می گفت اونقدر که من طلا دارم. زرگری نداره!

بهش می گفتم، لیاقتش رو داری. خانمی، خوشگلی، برام یه همچین دسته گلی زاییدی!

(( هدایت دوباره یه سیگار روشن کرد و دو تا چایی هم ریخت و نفسی تازه کرد و ادامه داد: ))

زندگی به کامم شده بود. سالها گذشت و آب تو دلمون تکون نخورد.

علی حدوداً شیش سالش شده بود. دیگه کم کم وقت مدرسه ش بود. یه روز که از سر کار اومدم خونه، بعد از اینکه بیدار برام چایی آورد و خوردم گفت، می خوام یه چیزی بهت بگم.

گفتم بگو، گفت من این چند وقته خیلی فکر کردم . دیدم عقل هم چیز خوبیه . خدا وقتی به آدم یه نعمت می ده، اگه ازش استفاده نکنه، کفران نعمته!

گفتم خوب آره . گفت به نظر تو حیف نیست که این صدایی مه من دارم، ازش استفاده نکنم؟

گفتم همون که واسه شوهرت می خونی و آهنگ های تازه م رو اجرا می کنی، استفاده س دیگه!

گفت: منظورم اینه که برم رادیو بخونم!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم همین یه کارم مونده که زنم بره تو رادیو! دیگه نشنوم از این حرف ها زدی ها! نون ت نیست؟! آبت نیست؟! چی چی ت کم و کسره؟!

کجای زندگی ت رو لنگ گذاشتم؟! چی می خواستی وایه ت فراهم نکردم؟

حالا دیگه می خوای آبروی منو تو سر و همسری ببری؟ دستت درد نکنه بیدار خانم!

سرش رو انداخته بود پائین و هیچی نمی گفت . منم خیلی عصبانی شده بودم. یه خرده که گذشت گفت، حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟

گفتم: این حرفه که تو می زنی؟

گفت: چی می دونم! زنم و ناقص العقل ! یه چیزی گفتم . دیگه م از این حرفها نمی زنم . ببخشید، غلط کردم!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»