تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و چهارم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و چهارم ...

قسمت بیست و چهارم

((صبح زودتر از کاوه بیدار شدم. دیشب که تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد. به حرفهای کاوه فکر می کردم. چایی رو دم کردم و بساط صبحونه رو آماده.

بعد کاوه رو صدا کردم. و دست و صورتمون رو ُشستیم و صبحونه رو خوردیم. آماده شده بودیم تا فرنوش بیاد. نیم ساعت بعد، فرنوش رسید. ماشین رو پارک کرد و اومد در خونه زنگ زد.

من و کاوه از پشت پنجره نگاهش می کردیم که کاوه گفت: ))

- یادت نره بهش تبریک بگی! ماشین ش رو عوض کرده! می دونی این مدل ماشین قیمتش چنده؟

- چه میدونم! مگه من بنگاه دارم که قیمت ماشین ها دستم باشه؟!

((در رو وا کردم))

فرنوش – سلام. دیر که نیومدم؟

- سلام. نه، درست سر وقت اومدی، حالت چطوره؟ مبارکه ماشین رو عوض کردی؟

فرنوش – ممنون. آره قشنگه؟

- خیلی قشنگه. مبارک باشه.

کاوه – سلام فرنوش خانم.حالتون چطوره؟ مبارکا باشه!

فرنوش – سلام کاوه خان، خیلی ممنون. فریبا کجاست؟

کاوه – گذاشتمش تو یخچال تازه بمونه! خب خونه شونه دیگه!

فرنوش – من می رم صداش کنم. شما هام حاضر بشین.

((در اتاق رو قفل کردم کاوه گفت: ))

- دختر قشنگ و مهربون و بی تکلفی یه. حیفه از دستت بره.

- کاوه ترو خدا بس کن. به اندازه کافی، از دیشب تا حالا نمک رو زخمم پاشیدی!

کاوه – بیا بریم تو ماشین. هوا سرده. بگیر سوئچ رو تو برون.

- نه، خودت رانندگی کن.

(( دو تایی سوار ماشین کاوه شدیم و بدون حرف، منتظراومدن فریبا و فرنوش نشستیم. پنج دقیقه بعد اومدن و سوار شدن. بعد از سلام و احوالپرسی با فریبا، خواستیم حرکت کنیم که فرنوش گفت صبر کنین و پیاده شد و از تو ماشین خودش یه کوله پشتی در آورد و دوباره سوار شد و حرکت کردیم.))

فرنوش – هادی یه خبر خوب!

- چی شده؟

فرنوش – فردا صبح مامانم می آد.

((کاوه وسط خیابون زد رو ترمز!))

- چرا همچین می کنی؟!

کاوه – می خوام بگم انشاالله همون طور که تو به آرزوت رسیدی، خدا همه رو به آرزوشون برسونه!

فرنوش – هادی خیلی دلت می خواست مامانم زودتر بیاد؟

کاوه – دل تو دلش نبود طفلک! هر روز به من می گفت زنگ بزن فرودگاه، بپرس، کی هواپیمای مادر فرنوش خانم می شینه زمین! ( بعد آروم گفت: ) ولی هنوز میگم، کشتی بهتر بود!

فریبا – به امید خدا هر چی زودتر عروسی فرنوش و هادی خان رو ببینیم

(( کاوه زیر لب گفت: ))

- شتر در خواب بیند پنبه دانه!

فرنوش – چی می گین کاوه خان؟!

کاوه – می گم تو عروسی تون شتر قربونی می کنم!

- کاوه رانندگی تو بکن.

کاوه – ایشا الله بعد از عروسی شما نوبت ماست.

(( من و فرنوش بی اختیار برگشتیم به فریبا نگاه کردیم. فریبا سرش رو برگردوند و از شیشه بیرون رو نگاه کرد. انگار که حرف کاوه رو نشنیده. فرنوش با یه حالت شیطونی پرسید: ))

- کاوه خان، نوبت چی شماست؟

کاوه – نوبت ماست که براتون کادو عروسی بخریم دیگه!

(( خنده م گرفت: ))

فرنوش – جداً کاوه خان شما خیال ازدواج ندارین؟

کاوه – اول اجازه بدین مامان شما تشریف بیارن و این هادی ما سر و سامان بگیره بعد. اگه دیدم خوبه و این بچه خوشبخت شده، منم بابام رو می فرستم خواستگاری.

(( فرنوش که می خواست از زیر زبون کاوه حرف بیرون بکشه پرسید: ))

- خواستگاری کی؟

کاوه – خواستگاری ننه م! تو رو خدا دعا کنین به هم برسن!

((در حالیکه خنده م گرفته بود به فرنوش گفتم: ))

- تو مگه می تونی از این حرف در بیاری! این گرگه!

فریبا – نه، دل کاوه خان مثل شیشه س!

کاوه – خیلی ممنون فریبا خانم. البته از اون شیشه های نشکنه. مثل شیشه بانک ها!

(( ده دقیقه بعد رسیدیم و رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم. کوله پشتی فرنوش رو من برداشتم و ساک فریبا رو کاوه. سوار مینی بوس شدیم و رفتیم بالا. چند دقیقه بعد پیاده شدیم.))

کاوه – بچه ها یه ایستگاه بریم بالا))

- فقط یه ایستگاه پیاده بریم؟

کاوه – نخیر، پس صد تا ایستگاه پیاده بریم؟! ایستگاه اتوبوس که نیست دو قدم دو قدم نگه داره!

- تو ناز نازی هستی. عادت نداری پیاده بری.

کاوه – من از تو اتاقم می خوام برم تو آشپزخونه با تاکسی می رم! بعدش، چه کاری یه از کوه بریم بالا و دوباره برگردیم پائین؟ همین جا وا می ایستیم و چهار تا چایی و پسته و تخمه می گیریم و می خوریم. بعد از اونهایی که رفته بودن بالا می پرسیم اون بالا چه خبر بوده!

- تبلی نکن کاوه . راه بیفت. خوبه پیشنهاد کوه رو تو دادی ها!

(( خلاصه هر جوری بود، راه افتادیم. نزدیک ظهر بود که به ایستگاه دوم رسیدیم و کاوه گفت: ))

اگه منو تیکه تیکه هم بکنین، دیگه قدم از قدم ور نمی دارم. حالا خودتون می دونین.

- پسر خجالت بکش! حالا فرنوش و فریبا خانم می گن چه پسر تنبلی یه. تو که این قدر ضعیف نبودی. بلند شو بریم فتح ش کنیم.

کاوه – من پشت بوم خونه مون رو فتح کنم، زرنگی کردم! بعدش هم من ضعیف! من مورچه! اصلاً من حسن کچل! اگه از اینجا تا نوک کوه رو دلار بچینی، از اینجا تکون نمی خورم!

- بابا تو روی حسن کچل رو سفید کردی! اون حداقل وقتی مادرش از خونه تا توی کوچه براش سیب چید، بلند شد و رفته که سیب ها رو ورداره.

کاوه – دِ ! همون هم شد که مادرش پشت سرش در رو بست و دیگه تو خونه راهش نداد!

اصلاً بیاین بشینید براتون قصه حسن کچل رو تعریف کنم. از کوه بالا رفتن که بهتره. حداقل معلومات عمومی تون می ره بالا.

فرنوش – ما همه قصه حسن کچل رو بلدیم.

کاوه – باشه، شما بیاین همین جا بشینین من براتون قصه کدو قلقله زن رو می گم.

- پسر خجالت بکش، آبروت جلوی همه می ره ها!

کاوه – من اصلاً آبرو ندارم که بره! من از اینجا تکون نمی خورم. شماها برین. فقط برای من یه خرده آب و غذا بذارین که تا شماها بر می گردین تلف نشم، دیگه کاری نداشته باشین.

فریبا – تو رو خدا اذیت شون نکنین. معلومه خیلی خسته شدن.

کاوه – آفرین به شما فریبا خانم گل. شمام بیا اینجا بشین. اصلاً چه کاری یه بریم اون بالا.

اون بالام مثل اینجاست. فقط سردتره. شما بیا اینجا بشین با هم، با این سنگ ها یقل دو قل بازی کنیم تا این دو تا برن و برگردن.

- خیلی خوب. بلند شو یه کم دیگه بریم بالا. بلند شو دیگه.

کاوه –اون دنیا باید جواب این پاها رو پس بدی که چرا این قدر ازشون کار کشیدی! اون دنیا ازت سئوال می کنن که چرا بیخودی از دست و پات کار کشیدی؟!

(( ما حرف می زدیم و فرنوش و فریبا می خندیدن. نیم ساعت بعد رسیدیم بالا ی کوه. هوا خیلی سرد بود. کاوه که از سرما دندون هاش داشت بهم می خورد گفت: ))

- کاشکی الآن یه هلی کوپتر می اومد و منو ور می ذاشت و می برد خونه مون!

- هلی کوپتر نه، چرخ بال!

کاوه – یکی دیگه پدرش در اومده و هلی کوپتر رو اختراع کرده، تو واسه ش اسم می ذاری؟!

فرنوش – کاوه خان راست می گن، خیلی سرده.

فریبا – خیلی هم خلوت!

کاوه – اگه الآن گرگ ها بریزن سرمون، کی بدادمون می رسه؟

- کاوه ، یه کوه مارو آوردی، خون به جیگر مون کردی ها!

(( رفتیم یه گوشه و فرنوش از تو کوله پشتی ش فلاسک چایی رو در آورد و چهار تا لیوان برامون ریخت. چایی ها رو که خوردیم گرم شدیم.))

کاوه – بمیرم واسه اونا که تو قطب زندگی می کنن! از صبح تا شب باید مثل این حلاج ها بلرزن از سرما! تازه شب که می خوان برن پیش زن و بچه شون باید کجا برن؟ تو این خونه های یخی!

- خب اونا عادت کردن

کاوه – آره خب. البته یه حسن هم داره. پول یخ و یخچال و فریزر و کولر نمی دن!

- عوضش یه زندگی ساده و راحت دارن. دور از دود و ترافیک و گازوئیل و آلودگی!

کاوه – آره، تا دلت هم بخواد پیست اسکی دارن و آلاسکا و یخ در بهشت و برف شیره!

فرنوش – هر وقت هم چشم باز می کنن، برف پاک و سفید رو می بینن! خیلی شاعرانه س!

کاوه – آره آره! هر وقت هم دلشون خواست و هوس کردن از خونه شون می آن بیرون و با هم برف بازی می کنن!

(( فرنوش دستکش هاش رو در آورد و از تو کوله پشتی ش چند تا ساندویچ بیرون آورد و گفت: ))

- هادی، ساندویج مرغ برات آوردم. دوست داری؟

- دستت درد نکنه. عالیه!

فرنوش – اگه دوست نداری، کالباس هم هست.

- هر دوش خوبه. خیلی ممنون.

(( کاوه که داشت دستهاش رو «ها» می کرد که گرم بشه، یه نگاهی به ما کرد و گفت: ))

- قربون قدرت خدا برم. راست می گن که اگه آدم صبر داشته باشه همه چیز درست می شه ها! شیرین و فرهاد این همه سال صبر کردن تا دنیا به کام شون شد! حالا شیرین خانم تشریف آورده سر کوه. اوس فرهاد هم دست از کار کشیده و تیشه رو گذاشته زمین! سفره ناهار رو انداختن و دارن به همدیگر ساندویچ مرغ تعارف می کنن! نوش جون، بفرمائید ماهام کوفت می خوریم دیگه! بخور فرهاد جون. زودتر بخور و برگرد سرکارت که اگه خسر پرویز برسه و ببینه از زیر کار در رفتی و با نامزدش نشستی و داری گز می ری، یه قرون حقوق که آخر برج بهت نمی ده هیچی، بیرونت هم می کنه!

- اگه منو بیرون کنه دیگه کی براش کوه رو میکنه؟

کاوه – کنترات میده به شرکت مترو . حتماً بعد از هفتصد سال یه متروی شیک تحویلش میدن!

(( خندیدیم و فریبا آروم گفت: ))

کاوه خان، من برای شما غذا آوردم. همبرگره. نمی دونستم مرغ دوست دارین.

کاوه – الهی زبونم به کوره آدم سوزی هیتلر بچسبه! چرا دوست ندارم؟ وا بمونه هر چی ساندویچ کوفتی مرغه! اصلاً من از این پرنده بی حیای سکسی بدم می آد! تو هر سوپر مواد پروتئنی می ری می بینی رفته لخت مادر زا نشسته پشت شیشه!

(( در حالیکه همبرگر رو از فریبا می گرفت گفت: ))

- به به ! به به ! چه همبرگری! اصلاً یه دفعه چه هوایی شد این جا؟! مثل بهار می مونه! چقدر بهتون گفتم اون پائین فایده نداره بریم بالای کوه؟!

- تو رو که به زور آوردیم بالا ؟

کاوه – منو بزور آوردین ؟!

منظور من این بود که پیاده نریم یعنی راه نریم. می خواستم بهتون بگم که تمام راه رو یه کله بدویم و بیائیم بالا! حالا ساندویچ ت رو بخور اینقدر هم حرف نزن!

فرنوش – اینجاها خیلی قشنگه . نگاه کنین . همه جا سفید و پاکه.

(( کاوه در حالیکه به ساندویچش گاز می زد گفت: ))

- آره آره . مثل چلوار کفن مرده!

- تشبیه از این قشنگ تر پیدا نکردی؟

کاوه – چرا . مثل ملافه سفید بیمارستان ها!

- مرده شورت رو ببرن که یه کلمه امیدوار کننده آدم ازت نمی شنوه.

کاوه – اِ یادم اومد ! مثل لیف و صابون مرده شورها!

- خیلی ممنون کاوه جون . از مثالهایی که آوردی خیلی لذت بردیم ! حالا دیگه لطفاً حالمون رو بهم نزن می خواهیم غذا بخوریم.

(( فرنوش و فریبا خندیدن و فرنوش گفت: ))

- چه طبع لطیف و شاعرانه ای دارن این کاوه خان!

(( کاوه نگاهی به فریبا کرد و ازش پرسید: ))

- جدی تشبیه هام بد بود؟!

- نه به جان تو! این چند تا جمله ات خیلی حکیمانه بود! آدم رو یاد دو متر جا تو قبرستون می انداخت!

فریبا – کاوه خان شوخی می کنن و گرنه طبع بسیار حساسی دارن.

((فرنوش گفت: ))

بیا هادی، یه ساندویچ دیگه م بخور. زیاد درست کردم . بازم هست.

فریبا – کاوه خان ، همبرگر هم هست . بدم بهتون؟

کاوه – قرار نشد از حالا با هم چشم و هم چشمی کنین و مسابقه بذارین و چیز به خورد ما بدین ها!

(( همه خندیدیم . غذا رو می خوردیم و می خندیدیم . بعد فرنوش برامون چایی ریخت.))

کاوه – چطور شد فرنوش خانم؟ چرا برای هادی تو لیوان چای ریختین ، برای ما تو استکان؟

فرنوش – کاوه خان؟ شمام چقدر به این طفل معصوم حسودی می کنین!

- بیا بگیر نخورده! لیوان چایی مال تو.

کاوه – بخور بابا شوخی کردم.

فرنوش – هادی اگه سردته بیا کاپشن منو تن ت کن.

- نه ، ممنون. سردم نیست.

فرنوش – آخه کاپشن تو نازکه . سرما می خوری.

(( کاوه که یه دفعه جدی شده بود. نگاهی به ما کرد و گفت: ))

- از خدا می خوام که هیچوقت این محبت از دل ها تون بیرون نره.

(( بعد رو به من کرد و گفت: ))

- هادی جون، من از موقعی که اومدیم این بالا تو کوک فرنوش خانم بودم. هر کاری که برات کرده، با عشق و محبت و از ته دل بوده. خدا حفظ ش کنه. ایشا الله پای هم پیر شین.

(( فرنوش خجالت کشید و سرش رو انداخت پائین.

کاوه راست می گفت. خودم احساس کرده بودم. وقتی چایی بهم داد. با عشق بود. وقتی بهم ساندویچ تعارف می کرد، با عشق بود و وقتی نگرانم بود، با عشق بود و از صمیم قلب. محبت رو کاملاً می شد تو چشمهاش خوند.

وقتی فریبا و کاوه از خجالت کشیدن فرنوش خنده شون گرفت. بلند شد و آروم آروم رفت کمی اون ورتر. دنبالش رفتم و گفتم: ))

- کاش تمام پول های دنیا مال من بود تا همه شو می ریختم به پات!

(( برگشت و نگاهم کرد. یه لبخند زد و گفت: ))

- من پولهای دنیا رو نمی خوام.

- پس کاش تمام گل های سرخ و قشنگ دنیا مال من بود و همه رو می آوردم و می ریختم در خونه تون.

فرنوش – گل سرخ خیلی قشنگه اما من گلسرخ های دنیا رو نمی خوام.

- پس کاشکی تمام خوشی های دنیا مال من بود تا همه رو می کردم تو یه کیسه و از پنجره اتاقت پرت می کردم تو.

فرنوش – خوشی خیلی خوبه اما تنهایی، خوشی ها رو خراب می کنه، من تمام خوشی های دنیا رو نمی خوام.

فقط یه خرده شو واسه خودمون می خوام. بقیه اش مال کسای دیگه.

- پس من چی برای تو بیارم که با پولم جور باشه؟!

فرنوش – تمام محبتی که تو قلبته! تمام عشقی که خدا تو دلت گذاشته بیار برای من!

- فرنوش، اگه فقیرم، اگه پول ندارم، اما دل بزرگی دارم که خدا پر از عشقش کرده همه ش مال تو!

(( فرنوش نگاه پر مهری کرد و گفت: ))

- بریم دیگه، دیر می شه.

(( اسباب ها رو جمع کردیم و وقتی خواستیم حرکت کنیم، آروم به کاوه گفتم: ))

- کاش این یکی دو ساعت نمی گذشت!

کاوه – می خوای نریم و یه کم دیگه بمونیم؟

- گیرم که یه ساعت دیگه م موندیم، چه فایده؟ من فرنوش رو واسه، همیشه می خوام!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»