تبليغاتX
بيدار - ادامه داستان در قسمت بیست و دوم ...
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و دوم ...
 قسمت بیست و دوم

چند ماهی گذشت. دیگه عشق هاسمیک هم مثل خودش خاک شد. زندگی چه بخواهیم و چه نخواهیم راه خودش رو می ره. کم کم دلخوریم از رجب هم تموم شد و با هم دوباره اُخت شدیم. یه روز ازش پرسیدم اون دختره که شب اول دیدمش، کجاست؟ پیداش نیست.

گفت بیدار رو می گی؟ گفتم آره گفت الان یه ماه دو ماهی می شه که افتاده یه گوشه و .... رو داده و منتظره قبضه! گفتم یعنی چی؟ گفت منتظره یکی واسه ش دو متر چلوار کفنی بخره تا راهی شه! پرسیدم حالا کجاست؟ گفت تو یکی از همین سولاخ سُنبه ها!

بزور رجب رو وادار کردم منو ببره بالا سر بیدار. دو تایی رفتیم تو یکی از اتاقهای ته کاروانسرا بغل طویله! اونقدر تاریک بود که چشم چشم رو نمی دید.

چشمم که به تاریکی عادت کرد، گوشۀ اتاق، روی یه مشت کاه و یونجه، یه جونوری رو دیدم شبیه آدمیزاد که دراز به دراز خوابیده! یه آن فکر کردم که مُرده. تو اتاق یه بوی گندی می آومد که نگو! پرسیدم، این چرا اینجوری شده؟ انگار مُرده! رجب رفت جلو و با نوک پا یه لگد بهش زد! یه صدای نالۀ ضعیف ازش بلند شد.

برگشت بهم گفت، آدم هر چی بیچاره تر می شه، سگ جون تر هم می شه! هنوز وقت غسل و کفن ش نشده! سه تا جون دیگه تو تنش هست!

اینو گفت و خندید. نگاهی به دخترک که عین یه حیوون اون گوشه افتاده بود کردم و بعد به رجب گفتم، پسر مگه تو آدم نیستی؟ ادم با گربۀ تو خونه ش این کار رو نمی کنه! تو توی دلت رَحم و مروت پیدا نمی شه؟

رجب یه پوزخندی تحویلم داد و گفت کسی که مثل ما دربدر و دُزد و بی کس و کار شد، تو دلش هیچی پیدا نمی شه. مثل ما آدمها خیلی همّت کنیم شلوار خودمون رو می چسبیم از پامون نیفته! گفتم اینو باید برسونیم به یه حکیم و دوا. کمک کن بلندش کنیم.

گفت حکیم و دوا درمون پول می خواد. منکه شیپش تو جیبم طاق یا جفت بازی می کنه! نَشت مَشت ماکو!

گفتم کمک کن بندازش رو کول من خودم می برمش.

گفت پسر دست بهش نزن. مرض واگیردار داره. نفله می شی ها!

خودم رفتم جلو و دستش رو گرفتم که بلندش کنم. دست که چی بگم، دو تا پاره استخوان!

تا دست بهش زدم مثل یه گربه صدا کرد. دلم آتیش گرفت. رجب گفت ولش کن، تکونش بدی، تموم می کنه خونش می افته گردنت ها! این داره از هم وا می ره ها ولش کن، گیرم دوا درمونش کردی و خوب شد . بازم یا باید بره گدایی یا اگه برو رویی پیدا کنه. جواد آقا وادارش می کنه بره .... کنه! زندگی درست حسابی که پیدا نمی کنه! اینجوری هم از بدبختی نجات پیدا می کنه، هم اینکه شاید خدا بخواد و بره تو بهشت. تازه جهنم هم که بره حداقل یه وعده غدای حسابی گیرش می آد!

یه آن دو دل شدم، با خودم گفتم نکنه برام شر بشه! اما دلم نیومد یه انسان رو تو اون حال ول کنم که بمیره. بخدا توکل کردم و انداختمش رو کولم و راه افتادم.

رجب که این رو دید، داد زد که محکمۀ یه دکتر همین نزدیکی هاست.

جوابش رو ندادم که خودش دنبالم راه افتاد. نیم ساعت بعد رسیدیم به یه ساختمون تر و تمیز.

در زدیم و رفتیم تو. تا دکتر چشمش به دختره افتاد گفت این رو چرا آوردین اینجا؟

گفتم پس کجا باید ببریمش؟ گفت ببرین ش قبرستون! اینکه دیگه چیزی ازش نمونده که من معالجه ش کنم! از کجا آوردیش اینجا؟ ناحیه جفت پنج کار می کرده؟!

هیچی نگفتم. دکتر یه ده دقیقه ای معاینه ش کرد و بعد رو به ما گفت. وَرش دار. ورش دار ببر ش.

پرسیدم، دکتر مُرد؟! گفت صد رحمت به مُردۀ قبرستون، مُرده رو قلقلک بدیم می خنده! این اصلاً تکون نمی خوره که!

گفتم چیکار کنم دکتر جون؟ من امروز دیدمش. واسه رضای خدا انداختم رو کولم و آوردمش اینجا. گفت، ببین پسرجون، این هم خرج معالجش زیاده، هم طولانیه هم آخر کار، امیدی بهش نیست. کیه ته؟

گفتم هیچکس م نیست، یه غریبه س. گفت پس ورش دار بذارش گوشه کوچه! حداقل سگ ها می خورنش سیر می شن!

نگاهی بهش کردم و گفتم، تو دکتری یا جلاد؟! گفت امروزه روز، تو هر کوچه و پس کوچه ده تا از اینا افتادن! چیکار می شه براشون کرد. گیرم من پول نگیرم، خرج مریضخونه چی؟

دست کردم جیبم و یه مشت اسکناس در آوردم و بهش نشوندادم و گفتم شما معالجه ش کن. پولش از من، شفاش از خدا.

گفت، این ده تا مرض جورواجور داره. معلوم نیست که خوب بشه یا نه ها! بعدش نیای دبّه کنی که تو به من نگفتی. بهت گفته باشم. حالا اسمش چیه؟

گفتم بیدار. نگاهی به من کرد و قاه قاه شروع کرد به خندیدن و بعد گفت، چه اسمی، قربون خارهای تو بیابون! چه رنگی هست؟ اصلاً معلوم نیست، سیاه پوسته، سفیده؟ زرده؟! چطور به این روز افتاده؟

رجب گفت، یه آدم نامرد تا تونسه ازش کار کشیده و وقتی دیگه بدردش نخورده، انداخته یه طرف.

دکتر گفت، باید برسونیمش مریض خونه. رفتم که بغلش کنم یه ناله کرد که دل سنگ آب می شد! دکتر که ناراحت شده بود زیر لب به حکومت و دولت بدو بیراه گفت و لباسش رو عوض کرد و خودش جلو اومد و بیدار رو بغل کرد و گفت، بیائین با ماشین خودم می بریمش.

تو چشماش اشک حلقه زده بود. وقتی سوار ماشینش شدیم آروم گفت، دیگه کم کم داره یادم می ره که پزشکم و آدم!

خلاصه بیدار رو رسوندیم به مریض خونه و تو یه اتاق چند تخته خوابوندیم. کمی پول به بیمارستان دادم و قرار شد چند روز یکبار بهش سر بزنم. وجدانم کمی راحت شده بود که اگه باعث مرگ هاسمیک شدم، عوضش سعی خودم رو کردم که بیدار رو نجات بدم. دکتر بیچاره حق داشت. بیدار مثل یه اسکلت بود. تمام موهاش ریخته بود و کچل گپکچل بود. تو صورتش نمی شد نگاه کرد! یه من قی رو چشماش بود! تمام بدنش زخم و زیلی بود. ناخن هاش افتاده بود! خلاصه وضعی داشت که صدرحمت به میّت! یه دونه مژه نداشت!

دو روز بعد رفتم مریض خونه بیهش سر بزنم. دیدم رو تختش نیست. فکر کردم مُرده و از انجا بردنش. از یه پرستار پرسیدم. با اکراه بهم جواب داد. معلوم شد برای آزمایش و این چیزها بردنش جای دیگه.

پرستار سر و وضع من رو که دیده بود. دلش نمی اومد جواب سلامم رو بده! این بود که رفتم و یکی دو دست لباس حسابی برای خودم خریدم. تا اون وقت، غیر از شبها که تو کافۀ هتل ساز می زدم، همون لباسی که رضا بهم داده بود رو تنم می کردم.

پس فرداش که با لباس شیک و تر تمیز رفتم مریض خونه، همۀ پرستارها یه جور دیگه بهم نگاه می کردن!

آخه از تو چه پنهون اون وقت ها برو رویی داشتم. ما پیر مردها وقتی جوونیم نمی دونیم که یه پیری همداریم. وقتی که پیر شدیم، جوون ها باور نمی کنن که ماها یه روز جوونی داشتیم!

خلاصه پرستارها گفتن که بیدار تو همون اتاقه. رفتمتو اتاق. دیدم روتخت یه نفر خوابیده.

قیافه ش همون بیدار بود اما رنگ پوستش نه! پوست بیدار سیاه یکدست بود، اما این یکی سفید بود. جلوتر که رفتم دیدم خود بیداره. یه پرستار از پشت سرم، با خنده گفت چیه؟ تعجب کردی؟ دو روز سمباته ش زدیم تا این رنگی شده! تو صورتش نگاه کردم. نه مزه داشت. نه ابرو! سرش رو هم از بس زخم بود باند پیچی کرده بودن. هنوز در حالت بیهوشی بود.

بعد از اون هر دو روز یکبار بهش سر می زدم و از حالش با خبر می شدم. یه ماهی گذشت تا کمک کم جون گرفت و چشمهاشو وا کرد. خیلی خوشحال شده بودیم. هم دکتر و هم پرستارها خدا رو شکر می کردیم که زحمت هامون به هدر نرفته.

خلاصه بعد از سه ماه، بیدار از بیمارستان مرخّص شد. دکتر یه گونی دوا به من داد و ما دو تا رو با یه ماشین رو ونۀ خونه کرد. حساب بیمارستان به پول آن موقع خیلی شد که من دادم. بیچاره دکتر، خودش پولی نگرفت.

بیدار نجات پیدا کرده بود اما نه حرف می زد و نه حرف می فهمید. مثل عقب افتاده ها! فقط نگاه می کرد. با چشمهای سیاه و دُرشت ش که از بَس صورتش لاغر واستخوانی بود. حالت ترسناک اما گیرایی داشت، به آدم نگاه می کرد ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد بردمش کاروانسرا براش رختخواب رو انداختم و خوابوندمش.

یه پاش که اصلاً جون نداشت و حرکتی نمی کرد. حرف هم که نمی زد. یه دستش هم لَسم بود و حس نداشت. مونده بودم باهاش چیکار کنم.

تو بیمارستان که نمی تونست بمونه. خرجش زیاد می شد و من پولش رو نداشتم بدم. توی خیابون هم که تمی تونستم ولش کنم. چاره ای نبود باید خودم ازش نگهداری می کردم کاری هم به من نداشت. یه غذایی درست می کردم و خودم بهش می دادم که بخوره.

دواهاش رو هم سر ساعت می دادم. روزی یه سوزن هم باید می زد که یه جعفر آقا بود و باهاش طی کرده بودم و هر روز می اومد و بهش می زد.

یه لگن هم گذاشته بودم گوشه اتاق برای قضای جاجت ش. هفته ای به روز هم یه اَفسر خانم بود. زن جعفر آقا آمپول زن بهش سپرده بودم بیاد و حمومش کنه که همیشه سفید ئ تمیز باشه. حموم کردنش هم که کاری نداشت. طفلک اندازۀ یه جوجه بود!

ده روزی یه بار هم می بردمش دکتر.

اوایل نمی دونستم وقتی خونه هستم باید باهاش چیکار کنم. مثل یه بره زُل می زد به آدم و نگاه می کرد. اما کم کم بهش عادت کردم. براش حرف می زدم، درد و دل می کردم، از بچه گی هام براش می گفتم. خلاصه شده بود سنگ صبور من فقط گوش می کرد. زبونش بند اومده بود فقط هم دو نفر رو می شناخت. یکی من، یکی دکتر.

هر کی دیگه بهش نزدیک می شد، تو چشماش ترس می دَوید و سرش رو می کرد زیر پتو! فقط موقعی آرامش داشت که من خونه بودم و وقتی تو چشماش شادی بود که من غذا دَهَنش می ذاتم و از اتفاقاتی که شب، تو کافۀ هتل افتاده بود، براش حرف می زدم.

صبح ها که خودم خونه بودم. شب هم که می خواستم برم سر کار، در رو قفل می کردم و می رفتم. اونجا کسی بهش کار نداشت. جواد آقا هم از ترس شعبون خان که با من خیلی عیاق بود سر بسر ما نمی ذاشت.

دوماهی از این جریان گذشت. زخم های سر و تنش خوب شد. موهاش هم اندازۀ یه جُو در اومده بود. سیاه سیاه. اما خودش دلش نمی خواست سرش معلوم باشه و با باندی که دکتر دور سرش می پیچید راحت تر بود.

روزها سازم رو ور میداشتم و برای دل خودم، بیاد هاسمیک، به یاد رضا و به یاد اکبر می زدم تا صدای ساز بلند می شد، چشمهاش فقط به دستام بود. پلک نمی زد!

انگاری خیلی از صدای ویلن خوشش می اومد. چشماش با دست من حرکت می کرد.

منم که می دیدم از موسیقی خوشش می آد. دریغ نداشتم. هر وقت بیکار می شدم براش ساز می زدم چند دست لباس خوشگل دخترونه هم واسه ش خریده بودم که از یکی شون خیلی خوشش می اومد.

افسر خانم، هروقت حمومش می کرد، لباس رو عوض می کرد.

تمام رخت هاشو خودم می شستم. لگن ش رو خودم خالی می کردم. دست و صورتش رو صبح ها خودم می شستم. ناخن هاشو که دیگه در اومده بود خودم می گرفتم.

دست و پاش رو که بی حس بود، می گرفتم وتکون میدادم. دکتربهم گفته بود. دندون هاش که مثل مروارید سفید بود خودم براش مسواک می زدم. براش حرف میزدم، قصه می گفتم، شعر می خوندم. خلاصه طوری شده بودکه به هوای بیدار می اومدم خونه.

شبها که سر کار بودم، همش دلم شور میزد که نکنه یه اتفاقی براش بیفته. تا نمی رسیدم خونه دلم آروم نمی گرفت. شده بودم مادرش!

 تا اینکه یه روز صبح، وقتی داشتم صورتش رو می شستم، نگاهم به مژه هاش افتاد. دقت که کردم دیدم اندازۀ یه بند انگشت مژه هاش بلند شده!

نمی دونم چطور متوجه نشده بودم. باندی رو که دور سرش پیچیده بود و تا روی ابروهاش پائین می کشید، ورداشتم. خیلی جا خوردم! ابروهاش که در اومده بود هیچ موهاش هم حسابی بلند شده بود. شده بود دو برابر موهای من! مثل شبق مشکی بود.

بهش خندیدم و گفتم حیف نیست مو به این قشنگی و ابرو به این کمونی رو قایم کنی؟! دستش رفت برای باند سرش که مثل یه کلاه بود. می خواست دوباره بذاره سرش. اذیتش نکردم. گفتم بذار راحت باشه. بلند شدم و رفتم بیرون که آب بیارم. وقتی برگشتم دیدم که باندها رو انداخته یه طرف و دیگه سرش نذاشته. با چشمهاش هم زُل زده بود به من که ببینه من چی می گم!

بهش خندیدم . گفتم، آهان حالا شدی یه دختره خوشگل.

انگار آبی زیر پوستش رفته بود. درسته که هنوز مثل اسکلت لاغر بود اما باور نمی کردم که این دختر همون بیدار که چند ماه پیش تو یه اتاق ته کاروانسرا پیداش کرده بودم باشه. چند روز بعد، تازه از خواب بلند شده بودم که آجان ها ریختن تو کاروانسرا و همۀ بچه ها رو گرفتن. یکی شون اومد سراغ من. فکر می کرد منم دزد وجیب برم، خدا رحم کرد که یکی شون منو شناخت که تو هتل ساز می زنم و گرنه می بردنمون کُمیسری.

خلاصه دیدم که اونجا دیگه جای ما نیست. بلند شدم و رفتم دنبال خونه. ظهرنشده بود که یه خونۀ کوچیک اما دلباز و خوب رو اجاره کردم و یه دُرشکه گرفتم و اسباب و اثاثیه مو جمع کردم و با بیدار رفتیم به خونۀ جدید، دیگه صلاح نبود تو اون کارونسرا بمونیم.

یه خونه بود دو طبقه که یه طبقه ش دست ما بود. دو اتاق داشت با آشپزخونه و دستشویی و حموم. واسه ما عالی بود. خوبیش این بود که حموم داشت و خودمون آب گرم می کردیم و افسر خانم می تونست بیدار رو توش حموم کنه. دیگه مثل اتاق تو کارونسرا، مجبور نبودیم واسه حموم کردن بیدار فرش رو جمع کنیم که خیس نشه.

رختخواب رو انداختم یه گوشه و خوابید. همسایۀ بالامون هم یه زن و شوهر بودن با دو تا بچه. دیگه خیالم راحت بود که وقتی نیستم جای بیدار اَمن و خوبه.

خلاصه دردسرت ندم. دو سالی گذشت و من پرستاری بیدار رو کردم. شده بود همه کِس من، منم شده بودم همه کِس اون.

بعد از این مدت اگه بیدار رو می دیدی محال بود باور کنی که این همونی که یه روز داشت می مُرد و دکتر به زنده موندش هیچ امید نداشت!

موهاش تا تو کمرش بود. یه خرمن مو داشت ! لپ هاش گل انداخته بود و وقتی به من نگاه می کرد تا ته قلبم تیر می کشید. اما خدا می دونه که به چشم بد بهش نگاه نمی کردم.

وقتی صدای سازم بلند می شد، یه لبخندی می زد که شیرین تر از یک کیلو عسل بود! اونوقت دو تا چال می افتاد رو لپ هاش که زانوم رو سُست می کرد!

خب جوون بودم و داغ! اون وقت ها تو سن من زن می گرفتن. دست خودم نبود. بیدار هم خیلی قشنگ و خوشگل شده بود. حیف که یه دست و یه پاش فلج بود گاهی با خودم فکر می کردم که اگه حرف می زد بهش می گفتم که دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.

بهش می گفتم که برام مهم نیست که فَلَجه و لال. اما این رو خلاف جوونمردی می دونستم این دختر نون خور من بود و اگه حتی می فهمید که چی می گم، شاید مجبوری زن من می شد.

یه روز صبح از خواب پریدم. از تو اتاق بیدار صدا می اومد! انگار یکی داشت با ظرف و ظروف ور می رفت. فکر کردم دزدی چیزیه! پریدم طرف اتاق بیدار. با خودم گفتم اگه کسی دست به بیدار زده باشه، می کشمش.

رسیدم به چهار چوبدَر که خشکم زد! باور نمیکردم!

بیدار بلند شده بود و رختخواب رو جمع کرده بود و چایی دم کرده بود و سفرۀ صبحونه رو انداخته بود تا منو دید بهم خندید! نمی دونم چه مدت همون جوری واستاده بودم و نگاهش می کردم!

تازه بخودم! اومدم. بیدار، سالم و سلامت، وسط اتاق واستاده بود و به من می خندید! قد بلند، هیکل قشنگ! اصلاً نمی دونستم چی بگم و چیکار کنم دولا شدم و زمین رو ماچ کردم و در حالیکه اشک از چشمام می اومد، شکر خدا رو کردم.

خدایا این همون دختر مُردنی بود؟!

نه که تا اون وقت همش تو رختخواب خوابیده بود! متوجه نشده بودم که اینقدر بلند قد و خوش هیکله! تا اون لحظه بیدار رو همیشه با رختخواب و پتو دیده بودم! حالا این دختر خوشگل و قشنگ، سُرو مُرو گُنده جلوم واستاده بود.

همونجا رو زمین نشستم و نگاهش کردم. اون هم وسط اتاق واستاده بود و با نگاهی قدرشناس و لبخندی نمکی به من نگاه می کرد.

حالا که سالم شده بود و آبی زیر پوستش رفته بود، دیگه اون چشمهای درشت، ترسناک که نبود هیچ، خیلی هم تو صورتش می نشست و شده بود بلای جون من بذبخت! چند دقیقه ای که گذشت و از حالت بُهت و تعجب در اومدم، بلند شدم و رفتم سر سفره نشستم خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نَپَرم و بغلش نکنم.

برام چایی ریخت و گذاشت جلوم. خودش هم نشست کنار من. دلم نمی خواست چشم ازش بردارم. احساس می کردم بیدار چیزی که خودم درست کردم و ساختم! حس مالکیت بهش داشتم. اونقدر هم خوشگل شده بود که نگو! لباسی هم که پوشیده بود، خیلی بهش می اومد.

آروم گفتم، به امید خدا تا چند وقت دیگه زبونت وا می شه و به حرف می افتی.

تا این رو گفتم، خندید و گفت، اگه تو بخوای برات حرف می زنم، فقط برای تو! دیگه چیزی نمونده بود گریه م بگیره! حساب کن آدم یه روز از خواب بلند بشه و تمام آرزوهاش برآورده شده باشن!

حال اون وقتم رو نمی تونم برات بگم. خیلی خوشحال بودم.

ازش پرسیدم، بیدار چطور تمام این چیزها یه دفعه جور شد؟

گفت، یه دفعه نشد. من خیلی وقته که می تونم حرف بزنم. دست و پام هم با ورزش هایی که تو بهش می دادی، کم کم راه افتاد.

گفتم پس چرا تا حالا حرف نمی زنی؟ چرا از جات بلند نمی شدی؟

گفت، می ترسیدم از رختخواب جدا بشم. به خودم اطمینان نداشتم. از بس اون جواد پدر سگ اذیّتم کرده بود، از همه چیز وحشت داشتم. حرف هم نمی زدم چون با همه قهر کرده بودم. با خودم با دنیا، با خدا!

گفتم: ((این حرف ها رو نزن. تو رو خدا دوباره جون داد.))

گفت: ((خدا پدر من رو در آورد! حالا یه جون هم بهم داده. خُب این رو یا از اول بهم نمی داد، یا می داد، درست می داد. مگه من، یه بچۀ کوچیک، چه گناهی کرده بودم که باید اونقدر سختی بکشم؟!))

گفتم:((خدا بنده ها شو امتحان می کنه. هر کسی رو سفید از امتحان بیرون بیاد می ره تو بهشت.)) گفت: ((نه اون بهشت رو می خوام، نه این جهنم رو! مگه من خواستم که به دنیا بیام؟ تا چشم واز کردم، تو بدبختی بودم و بیچارگی. پونزده سال از عمرم با دربدری و گدایی گذاشت.

یادت رفته روز اولی که من رو دیدی چه حال و روزی داشتم؟ چند ماه بعدش چی؟ یادت رفته؟ تمام اینها رو خدا برام خواسته بود!))

گفتم:((خُبه خُبه! کفر نگو. از قدیم گفتن الدنیا مزرعه الآخره. این دنیا مزرعۀ اون دنیا و آخرته هر چی تو این دنیا بکاری، تو اون دنیا درو می کنی.))

گفت:((یه دختر بچۀ شش هفت ساله چی می تونه بکاره؟ اصلاً عقلش به این چیزها می رسه؟!

پدر و مادره که این چیزها رو باعث می شن. منم اگه ننه و بابای درست و حسابی داشتم، کارم به این جاها نمی کشید که بخاطر یه لقمه نون تن به هر کاری بدم و آخر و عاقبتم اون باشه که دیدی!))

گفتم:((دیگه از این حرف ها نزن. حالا که شکر خدا همه چیز گذشته و الان هم که حالت خوبه وجات اَمن و امان و یه لقمه نون هم پیدا می شه بخوریم و منم که ...))

((دیگه دنبالۀ حرفم رو نگرفتم. نشستم به خوردن صبحونه. دیگه یاد ندارم هیچ چیز مثل اون صبحونه بهم اونقدر چسبیده باشه!))

وقتی بساط سفره رو جمع کردیم. بیاد پرسید:((چی دلت می خواد برای ناهار درست کنم؟))

ته دلم یه جوری شد.بهش گفتم:((تو بشین. خودم درست می کنم.))

گفت:((نه دیگه همین جوری هم نمی دونم چطوری زحمت ها تو جبران کنم.))

گفتم:((بیا بشین اینجا، دلم پوسید از بس باهات حرف زدم و جوابم رو ندادی! حالا می خوام یه دل سیر به حرفهات گوش بدم. اول برام تعریف کن چه جوری افتادی تو اون کارونسرا؟))

یه خنده ای کرد! ای روزگار لعنت بهت!

*** *** ***

- آقای هدایت اینجا که رسید، یه سیگار دیگه روشن کرد و برگشت به تابلوی پشت سرش نگاه کرد و گفت: می بینی؟ قشنگه، نه؟

به تابلو نگاه کردم. همون تابلوی نقاشی بود که روز اول تو این خونه دیده بودم. تصویر زن زیبایی بود با موهای بلند مشکی و صورت خیلی قشنگ پرسیدم.

- تصویر بیدار خانمه؟

هدایت آره. خودشه. بگو ببینم، تو که یه جوون هستی، اگه یه دختر رو از مرگ نجات می دادی و اون دختر هم یه همچین شکلی داشت، دل و دین بهش نمی دادی؟

- یاد دل گرو رفتۀ خودم افتادم که چند وقت دیگه از دست فرنوش، دینم هم داشت از دست می رفت! سرم رو انداختم پائین و دیگه به تابلو نگاه نکردم و حُرمت نگه داشتم.

هدایت داشتم می گفتم. یه خنده ای کرد که دودمانم رو به باد داد!

بهم گفت:((تو که برام حرف می زدی، هر کلمه ش شفا بود! وقتی ساز می زدی هر صداش برام دوا بود! دلم می خواست فقط به صدای تو و سازت گوش بدم. این بود که حرف نمی زدم. اوایل که اصلاً زبونم کار نمی کرد اما بعدش دیگه خودم دلم نمی خواست که کار کنه! عوضش جون و قوّت زبونم اومده بود تو گوش هام!))

گفتم شفا دست خداست. ما وسیله ایم.

گفت:((تو هم تو زندگی خیلی بدبختی کشیدی. اون وقتها که زندگی و بچه گی هات رو برام تعریف می کردی، دلم خیلی برات می سوخت. گریه م می گرفت. اما فرق تو با من این بود که تو پسر بودی و من دختر. هر کی از راه می رسه. می شه آقا سر دخترها وزن ها! یکی تو خونه حبس شون می کنه، یکی با زور، سر برهنه می فرسته شون تو خیابون!یکی می پوشوندشون، یکی لخت شون می کنه! شماها هر کاری بکنین بهتون ننگ نمی بندن، ما تکون بخوریم صد تا وصلۀ ناجور بهمون می چسبونن. شما مردها مال خودتونین و ما زنها حتماً باید مال یکی باشیم!

گفتم:((طبیعت زن اینطوریه. از اولش این جوری بوده!))

گفت:((آدم رو هر جوری بار بیارن همون جور می شه. ماها هم چون ضعیف بودیم این طبیعت رو پیدا کردیم.))

گفتم:((ول کن این حرفها رو بیدار. من تازه تو رو بدست آوردم. چرا اوقات تلخی می کنی. با هم بگیم و بخندیم که بهتره.))

گفت:((باشه، حالا بلند شو یه خرده برام ساز بزن. می خوام گوش بدم و گریه کنم. یه آهنگ هست که بعضی وقتها می زنی؟ خیلی قشنگ و سوزناکه. هر وقت اون رو می زدی دلم می خواست گریه کنم اما جلوی خودم رو می گرفتم.))

پرسیدم:((تو از کجا یاد گرفتی این طوری حرف بزنی؟!))

گفت:((از تو! تو معلّم من بودی! دو سال برام حرف زدی، منم یاد گرفتم هر کلمه که می گفتی، از دهنت می قاپیدم!))

بلند شدم و ویلن رو آوردم و همون آهنگی رو که رضا بهم یاد داده بود براش زدم. شروع کرد به گریه کردن. دلم ریش شد. اومدم پیشش و گفتم:((بیدار من، عزیزم، چرا اینطوری گریه می کنی؟ حیف نیست که این مژده های قشنگ و بلندت خیس بشن؟!

گفت:((خیلی دلم از این دنیا گرفته. تا جیگر آدم رو نسوزونه یه روی خوش بهش نشون نمی ده! برای همین، نه دلم می خواست از جام بلند بشم و نه دلم می خواست حرف بزنم. می ترسم حالا که چند وقته یه چیکه آب خوش داره از گلوم پائین می ره، همه چیز رو خراب کنه!))

گفتم:((نترس، شکر خدا همه چیز درسته. یه سقفی بالا سرمون و یه فرشی زیر پامونه اوضاع کاسبی من هم بد نیست. دیگه یه آدم از خدا چی می خواد؟ حالا برام تعریف کن چی شد که از پدر و مادرت جدا شدی؟

گفت:((حالا نه، بعداً یه روزی همه رو برات تعریف می کنم. یادت باشه از این به بعد، هر روزی وقتی بر می گردی خونه، یه روزنامه هم بخر.))

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:((مگه تو سواد داری؟))

گفت:((آره یه کوره سواد دارم. گاهی که تو روزنامه می خریدی، یواشکی. وقتی خونه نبودی با زور و بدبختی همه ش رو می خوندم. خُب خیلی کلمه ها شو نمی فهمیدم اما آسون ها شو چرا!))

گفتم:((خود منم، تو یتیم خونه پنج کلاس بیشتر درس نخوندم.))

گفت:((عیبی نداره. با هم می خونیم و یاد می گیریم. تمام بدبختی های ماها از بی سوادی و نادونیه! باید یه کاری هم صبح ها واسه خودت پیدا کنی.))

گفتم:((صبحها که جایی خبری نیست که برم ساز بزنم. بعدش هم، در آمد من از هتل خوبه. چه احتیاجی دارم که بیشتر بدوم؟ از زیادی دُویدن، کفش و کلاه آدم پاره می شه!))

گفت:((تو متوجه نیستی. آدم پ.لدار، همه جا احترام داره. با این هنری که تو داری، راحت می تونی پول در بیاری. باید رو چند تا تیکه کاغذ بنویسی که تعلیم ساز می دی و بچسبونی دم هتل و جاهای دیگه. مطمئن باش خیلی ها می آن سراغت. دیگه اون وقت، صبح ها هم بی کار نیستی و پول در می آری. باید یه خونه بخری.اجاره نشینی فایده نداره .))

از تعجب دهنم وامونده بود! چطور تا حالا به عقل خودم نرسیده بود؟!

پرسیدم:((این چیزها چه طوری به فکر تو می رسه؟!))

بهم خندید و گفت:((تو این مدت من خیلی وقت داشتم که فکر کنم!))

خلاصه سرت رو درد نیارم. همون کاری که بیدار گفته بود کردم. کارم هم گرفت. آدرس هتل رو تو اعلامیه ها نوشته بودم. یه ماه نشد که روزی دو سه تا شاگرد گرفتم. همه شون هم پولدار بودن. دختر و پسر. پول خوبی هم ازشون می گرفتم. در آمدم دو برابر شده بود.

هر چی هم پول داشتم. بیدار ازم می گرفت و جمع می کرد.

شیش ماه بعد، با پولی که قبلاً داشتم و اون پول ها که بیدار جمع کرده بود، تقریباً بالای شهر، یه خونۀ بزرگ خریدیم. طبقۀ پائین دست خودمون بود و بالاش رو دادیم اجاره. اتفاقاً کسی که طبقۀ بالا رو اجاره کرده بود، تو رادیو کار می کرد. چند وقتی بود که رادیو کار افتاده بود. تو این مدت هم چند بار خواستم که به بیدار بگم چقدر دوستش دارم و می خوام باهاش عروسی کنم. اما هر بار شرمم می شد حرف بزنم.

حساب می کردم اگه بهش بگم شاید مجبوری قبول کنه و زنم بشه. منم دلم نمی خواست این طوری باشه. از خدا می خواستم که مهرم رو به دلش بندازه و دوستم داشته باشه.

- اینجای داستان که رسیدیم، هدایت دوتا چایی ریخت و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت:

- نمی دونم چرا این چیزها رو برای تو تعریف می کنم. شاید اصلاً حوصلۀ شنیدن ش رو نداشته باشی. نمی دونم چطور این قدر با تو حرفم می آد!

- سرگذشت شما خیلی شیرین و شنیدنی یه. من لذّت می برم وقتی برام حرف می زنین.

هدایت می دونی پسرم؟ اسم من هدایت نیست! همین طوری خودم رو هدایت معرفی کرد!

((آقای هدایت اون روز اسم اصلیش رو بهم گفت خیلی تعجب کردم. بارها و بارها اسمش رو شنیده بودم. معروف بود. ازم خواست که اسم واقعی ش رو به کسی نگم و حتی خودم هم با همون اسم هدایت صداش کنم. می گفت اوّلاً دلم نمی خواد کسی بفهمه که من کی هستم، در ثانی اسم واقعی خودم آزارم می ده!

می گفت خیلی وقته که خودم رو گم و گور کردم. می گفت من خیلی وقته مُردم و خاک شدم! وقتی از جام بلند شدم که برم، هنوز سرش پائین بود و به گُلهای قالی نگاه می کرد.

نگاهی دیگه به عکس نقاشی شدۀ بیدار انداختم و با یه خداحافظی یه آروم از اتاق بیرون اومدم. نزدیک در باغ که رسیدم صدای ویلن ش رو شنیدم که ترانۀ غم رو اجرا می کرد! غمی که در تک تک کلماتش معلوم بود!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»