قسمت بیست و یکم
صبح مثل برج زهر مار از خواب بلند شدم و بعد از صبحونه، راهی خونۀ هدایت شدم. این بارخودش دم در داشت به باغچه و درخت ها ور میرفت. من رو دید و خندید و گفت:
- حلال زاده ای! الان تو فکرت بودم.
- سلام، خسته نباشید. اجازه بدین کمک تون کنم.
هدایت – دستت درد نکنه، تموم شد بریم تو خونه.
((طلا اومد جلو و دستی سر و گوشش کشیدم و با هدایت رفتیم تو خونه. چایی حاضر بود. هدایت دو تا ریخت و کنارم نشست.))
- خب، چه حال چه خبر؟
- سلامتی. شما چطورید؟
هدایت – هنوز زنده! تا کی غروب ما برسه، خدا می دونه.
- شما نباید اینقدر ناامید باشین. زندگی اونطور هم زشت نیست هرچند که برای خودم هم زیاد زیبا نیست!
هدایت – سرگذشت من باید برای تو یه درس باشه. من آخر خطّم اما تو نه. باید مبارزه کنی جلو بری بیفتی بلند شی.
- یه سئوالی دارم جناب هدایت. الان که بر می گردین و به پشت سرتون به این همه خاطره نگاه می کنین چه احساسی دارین؟
(( هدایت کمی فکر کرد و گفت: ))
- پوچی! شاید باور نکنی. تا زمانی که جوون بودم و درگیر مسائل، هیچی نمی فهمیدم. اما حالا که همه چیز تموم شده، می فهمم که بیخودی این همه دست و پا زدم! زندگی ارزش هیچ غمی رو نداره. ما بدنیا نیومدیم که برای خودمون غم غصه درست کنیم و بشینیم تو سر خودمون بزنیم.
((چایی مون رو خوردیم و بعد رو به هدایت کردم و گفتم: ))
- نمی خواهین بقیۀ داستان رو تعریف کنین؟
هدایت- برات واقعاً جالبه؟
- خیلی. وقتی می شنوم که چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتین، آروم می شم. گاهی که اصلاً باورم نمی شه که خود شما بازیگر این نقش ها بودین.
هدایت – نقش ؟! شاید هم درست می گی. زندگی چند پرده نمایشه! بعضی از پرده ها خسته کننده س، بعضی ها شاد و بعضی ها هم غم انگیز. فکر کنم این پرده ها توی نمایش همۀ آدم ها باشه. فقط کسی بهش فکر نمی کنه.
((سیگارش رو درآورد و روشن کرد. وقتی چند تا پُک محکم به سیگار زد، گفت: ))
- طرف غروب بود که از خونۀ سرکیس اومدم بیرون و سر راه یه چیزی خوردم و رفتم تو اون خیابون محل همیشگی. یه ساعتی گذشت. داشتم ویلن می زدم که یه دست سنگین، از پشت اومد رو روشونه م! برگشتم، دیدم شعبون خانه با نوچه هاش. حسابی جا خوردم. آماده شدم که یه کتک جانانه بخورم که لبخند شعبون خان دلم رو آروم کرد.
بهم گفت خسته نباشی. جوابش رو دادم. پرسید اینجا شبی چند کاسبی؟ گفتم دو تومن، بیست و پنج زار. پرسید کجا می خوابی؟ بهش گفتم. بهم اشاره کرد که دنبالش برم.
رفتیم طرف هتل و دوتایی از در پشتی هتل وارد هتل شدیم. مدیر هتل منتظرمون بود. شعبون خان دستم رو گذاشت تو دست مدیر و رفت. مونده بودم که چی؟!
مدیر نگاهی به من کرد و گفت چیکار کردی که شعبون خان ضامنت شده؟! هیچی نگفتم که گفت از فردا، یه دست لباس حسابی تنت می کنی و تو همین جا مشغول مس شی. یه ساعت از غروب رفته، کارت شروع می شه. شبی دو تومن هم بهت می دم. انعامش هم مال خودته.
پرسیدم یه تومن انعام داره؟ خندید و گفت پسرجون، هر چی کله گنده شس می آد اینجا. یه تومن واسه اینا پول نیست. حالا برو، فردا شب نو نوار بیا.
برگشتم سرکارم، اما همش حواسم پی فردا شب و هتل بود.
فردا صبح رفتم و یه دست لباس آبرومند خریدم و پیچیدم تو یه بقچه و رفتم خونۀ سرکیس. تا هاسمیک در رو وا کرد. با ذوق جریان رو براش تعریف کردم. خیلی خوشحال شد و گفت ناقلا! نکنه تومبونت دو تا بشه و منو فراموش کنی!
بهش خندیدم و گفتم خیالت راحت. از اینجا می برمت انگار خدا برام خواسته.
هاسمیک پرید و یه لیوان چایی برام آورد و دوتایی روی یه تخت نشستیم و دستم رو تو دستاش گرفت. یه حال عجیبی شدم. انگار آب جوش ریختن روسرم!
بهم گفت امروز و دیشب همه ش تو فکر این بوده که دوتایی با هم از اینجا بریم و یه خونۀ کوچولو واسه خودمون جور کنیم و یه زندگی ساده و راحت رو با هم شروع کنیم. می گفت من الان تو رو شوهر خودم می دونم و دیگه بی تو یه دقیقه هم اینجا نمی مونم.
تودلم قند آب می کردن وقتی هاسمیک این حرفها رو بهم می زد. دلم می خواست که وضعم خوب بود و همین الان دستش رو می گرفتم و با خودم می بردم.
ازش پرسیدم هاسمیک راست راستی منو دوست داری؟ یه تکونی به موهاش داد کهدلم ضعف رفت. بعد با یه خندۀ نمکی جوابم رو داد. اومدم یه چیزی بهش بگم که سرکیس سر خر شد.
کم کم مشتری ها هم پاشون وا شد. تک و توک اومدن. تا زیاد بشن، یه چایی خوردم که به اشارۀ سرکیس، شروع کردم به ساز زدن.
یه کم که گذشت، هاسمیک هم اومد وسط به رقصیدن . دلم می خواست کلۀ سرکیس و مشتری های نره غول ش رو بکنم، اما چاره نبود باید تحمل می کردم.
درد سرت نذم. اولین عشق، برای هر جوونی فراموش نشدنی یه! شاید اگه با همون هاسمیک عروسی می کردم. اونقدر بیچارگی نمی کشیدم.
و به قول شاعر: عشق اول سرکش خونین بود!
خلاصه چه شبی گذشت. کارم تو هتل عالی بود. سه برابر حقوقم انعام می گرفتم. سر هر میز که می رفتم یه پنج زاری کاسب بودم!
یه عصر که خونۀ سرکیس، وسط برنامه، داشتم خستگی در می کردم. شعبون خان و نوچه هاش وارد شدن. پریدم جلو و ازش تشکر کردم. خنده ای بهم کرد و رفت نشست. تنگ غروبی که خواستم از اونجا بیام بیرون، شعبون خان صدام کرد . وقتی رفتم پیشش بهم گفت تو پسر خوبی هستی، حیفه ضایع بشی. شنیدم این دختره هاسمیک دو رو ورت می گرده. داره خام ت می کنه. حواست باشه، این بدرد تو نمی خوره.
هیچی نگفتم و راهم رو کشیدم و رفتم. اما تمام شب تو فکرش بودم. آخر شب که رفتم کارونسرا، تو دلم از شعبون خان نفرت عجیبی حس می کردم.
رجب اومد پیشم و یه خرده که نشست پرسید چرا دمقی؟ دلم می خواست برای یکی دردو دل کنم. چه کسی هم بهتر از رجب!
جریان رو بهش گفتم. تا اسم هاسمیک رو شنید گفت هاسمیک؟! می خوای اونو بگیری؟! مگه دیوونه شدی؟! پرسیدم مگه می شناسیش؟ گفت با پنج زار تو هم می تونی بهتر بشناسیش!
پریدم و یفه ش رو گرفتم و زدمش زمین. بهش گفتم اگه یه بار دیگه گُه مفت بخوری، خفه ت می کنم! بیچاره نگاهی بمن کرد و گفت، خاطر خواهی کورت کرده.
پاشو ، پاشو بریم تا بهت نشون بدم. چه حالی داشتم، بماند! نفهمیدم تا خونۀ سرکیس چه جوری رفتم و تو راه رجب چه چیزهایی بهم گفت. رسیدیم و رجب در زد. من یه کنار واستادم. درکه وا شد رفتیم تو. تاریک بود و سرکیس صورتم رو ندید. یه راست رجب منو برد بالا سر هاسمیک تو اتاق.
چی دیدم؟ انگار تموم دنیا رو کردن اندازۀ یه توپ و زدن تو سر من!
زانوهام خم شد همونجا نشستم. هاسمیک که من رو اونجا دید، نفس ش بند اومد. نتونست یه کلمه حرف بزنه. فقط پتو رو کشید رو سرش و های های شروع کرد به گریه کردن.
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت یه چکه اشک رو که گوشه چشمش جمع شده بود، پاک کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: ))
- الان که اینار برات تعریف کردم، انگار همین دیروز بود که از دیدن اون صحنه، قلبم شکست! باور نمی کنم که اینها برای خودم اتفاق افتاده و سالیان ساله که ازش گذشته!
((آه سردی کشید وگفت: ))
اون شب، رجب دستم رو گرفت و بلندم کرد. نا نداشتم که رو پاهام واستم. اولین تودهنی ای بود که تو عشق می خوردم! کسی رو که دوستش داشتم و می خواستم باهاش ازدواج کنم با یه نره غول تواون وضع! دوتایی راه افتادیم طرف خونه. یه خرده که از خونۀ سرکیس دور شدیم، یه گوشه نشستم و مثل یه زن بچه مرده، زدم زیر گریه. دلم خیلی سوخته بود.
وقتی رسیدیم به کاروانسرا، یه راست رفتم و تو اتاق که رسیدم مثل توپ خوردم زمین! یه دفعه تو خودم داغون شدم! دوباره گریه ای کردم که نَپرس!
یه ساعتی که گذشت تازه به فکر افتادم که چرا دوتایی شون رو نکشتم؟! این یکی بیشتر آزارم می داد. دلم می خواست ازش انتقام بگیرم.
نشستم یه گوشه و مثل دیوونه ها به خودم ودر و دیوار فحش دادم.گاهی می زدم تو سر خودم و گاهی یه مشت می زدم به دیوار!
با خودم فکر می کردم که دنیا دیگه تموم شده! باور نمی کردم که دیگه صبح بشه! اما اون شب که صبح شد هیچی، خیلی شبهای دیگه م بود که مثل همین شب بود و بازم برام صبح شد! آره، می گفتم. فرداش اونجا نرفتم. موندم تو خونه و غصه خوردم.
شب لباسهامو عوض کردم و رفتم هتل. شبی بود اون شب! از سازم جز صدای ناله و گریه، بیرون نمی اومد! درد و رنجم بود که از زبون ساز بیرون می اومد.
دو سه روز گذشت. با خودم کلنجار رفتم. بالخره هم تصمیم گرفتم که برم سراغ هاسمیک و دستش رو بگیرم و از اونجا بیارمش بیرون.
می دونستمکه اونم یه آدم بدبخته مثل خودم. اونم بدبختی به این روز افتاده.
شب رفتم، پیش رجب و بهش گفتم می خوام چیکار کنم. یه نگاهی بهم کرد و گفت ول کن گفتم نه، فکرهامو کردم. فردا می رم سراغش.
رجب کمی این پا اون پا کرد و بعد گفت، راستش نمی خواستم بهت بگم، اما حالا که می گی می خوای برای سراغ هاسمیک، دیگه مجبورم بگم.
گفتم چی بگی؟ گفت هاسمیک خودش رو چیز خور کرد و کُشت!
زدم تو سرم! خشکم زد! پرسیدم ارواح خاک بابات راست می گی رجب؟!
گفت به اون نون و نمکی که باهم خوردیم اگه دروغ بگم می خوای خودت برو بپرس .
ولو شدم رو زمین! ای دل غافل! چه غلطی کردم. پس اون دخترۀ بیچاره راست می گفت که دوستم داره و خارم رو می خواد!
کاش قلم پاهام شکسته بود و نمی رفتم اونجا که اونو توی اون وضع ببینم. کاش لال می شدم و به رجب چیزی نمی گفتم!
پریدم به رجب و گفتم، پسر خیر از جوونی ت. نبینی که روزگارم رو سیاه کردی! آتیش به عمرت بگیره که آتیش به زندگیم زدی! من چیکار داشتم که بدونم هاسمیک چیکاره س؟ همونکه همدیگرو دوست داشتیم برام بَس بود. حنّاق می گرفتی اگه زبونت رو نگه می داشتی؟
(( بیچاره رجب لام تا کام حرف نزد و سرش رو انداخت پائین. راه افتادم و رفتم تو اتاقم. زدم زیر گریه. اما این گریه با اون یکی فرق داشت. اون یکی گریۀ یه مرد زخم خرده بود و این گریۀ یه آدم عشق مرده بود!
این دوّمین کسی بود که بدون اینکه خودم بخوام، باعث مرگش شده بودم.
ادامه دارد...