یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی
بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم."
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…
کامنت گذاشتن در وبلاگ ديگران مانند راه رفتن در اتاق نشيمن آنها يا ملحق شدن به يک بحث مي باشد.در حقيقت در زندگي واقعي افرادي وجود دارند که از ايجاد رابطه خشنودند و عده ديگري اينگونه نيستند.
افرادي که کامنتهاي خوبي را ارائه مي کنند وارد بحث مي شوند و کامنتي هوشمندانه، دوستانه، جذاب و حاوي اطلاعات مفيد را مي نويسند.
با کمک اين راهنماييها مي توانيد جامعه آنلاين خود را بسازيد و يک مفسر بزرگ وبلاگ شويد:
موضوع را حفظ نماييد
وبلاگ نويسان بر روي مطالب خاصي کامنت مي گذارند تا نظرات و اطلاعات بيشتري در مورد آن مطلب مطرح شود پس هيچگاه موضوع را تغيير ندهيد.آيا ديدن کامنت “راستي در مورد لاک پشت هم اطلاعاتي داري!” بر روي مطلبي که در مورد طوفان وحشتناک و مخرب Hurricane Katrina مي باشد، دلخور کننده نيست؟
اطلاعات جديدي به بحث اضافه کنيد
اينکه دوازده نفر نظراتي شبيه به هم را در مورد يک مساله ارائه مي کنند کار بي ارزش و غير قابل استفاده ايست.قبل از اينکه کامنتي بگذاريد و موضوعي را تفسير کنيد لازم است که کل مطلب را بخوانيد و مطمون شويد که توضيحاتي که قصد اضافه کردنش را داريد چيز جديدي را به بحث اضافه مي کند.در غير اينصورت کامنت نگذاريد چون نوشته شما، شما را به ديگران معرفي مي کند و بيانگر چگونگي طرز تفکر شما خواهد بود.
فقط براي اينکه نظري داده باشيد، کامنت نگذاريد
مطمئن باشيد کساني که کامنتهايي مانند “چه وبلاگ قشنگي داري” را مي گذارند، اصلا مطلب شما را نخوانده اند به علاوه هدف برخي از افراد براي گذاشتن کامنت در وبلاگ ها تنها اضافه کردن آدرس وبلاگ و نامشان است.هيچگاه بدين منظور کامنتي را در مورد مطلبي نگذاريد چون اين کار شما را به عنوان يک مفسر نالايق معرفي خواهد کرد.
دقت کنيد که چه زماني کامنت بگذاريد و چه زماني ايميل بزنيد
کامنت در ويلاگ يک مساله عموميست و مخاطبين زيادي اين متن را در وبلاگ خواهند ديد اما ايميل يک رابطه خصوصي است.فرض کنيد که شما چنين کامنتي را بخوانيد: ” چه مطلبي! راستي خواهرت چطوره! پس هيچگاه مطالب خصوصي را که بايد از طريق ايميل ارسال شود به عنوان کامنت در وبلاگ کسي ننويسيد.
به ياد داشته باشيد که هيچکس مدعي را دوست ندارد
بهترين کامنتها را افراد خوش فکر و دانايي ارائه مي کنند که اطلاعات بيستري را به موضوع مطرح شده اضافه مي کنند.غرغر کردن و زخم زبان زدن در مقابل رفتاري خوب در محيط وبلاگ مانند اين است که به اتاق نشيمن شخصي بروي و او در خروج را با پاک کردن کامنتي که گذاشتي به تو نشان دهد.فراموش نکنيد که براي اشاره کردن به يک مطلب ديگر، معرفي يک لينک قديمي يا نوشتن نظر مخالف در وبلاگ کسي بايد کامنتي محترمانه و دوستانه بنويسي.
آهنگ گويش پيام خود را واضح سازيد
در حالت آنلاين هيچ کس نمي تواند صداي شما را بشنود يا حالت چهره شما را ببيند.در مکان عمومي ارائه يک سخن طعنه آميز، اغراق آميز يا جوک مي تواند بسيار اشتباه باشد.به ياد داشته باشيد که يک ويرگول يا پرانتز مي تواند کاملا معناي حرف شما را عوض کند.پس از واژه هاي احساسي و اطلاعات اضافي براي روح بخشيدن به پيامتان استفاده نماييد.
مالک کامنت خود باشيد
کامنت بي نام و نشان، صاحب آنرا انساني ترسو نشان مي دهد.پس تا جايي که ممکن است هويت خود را مشخص نماييد و کامنت خود را همراه با اسم خود و آدرس وبلاگتان بنويسيد.
چکيده سخن بگوييد
سخنرانيهاي طولاني براي اساتيد دانشگاه است نه براي مفسر وبلاگ.خيلي کوتاه سخن بگوييد و به نکات اصلي اشاره نماييد.همگان ايجاز و خلاصه گويي شما را تحسين خواهند کرد.
زماني که خسته، گرسنه، ناراحت يا احساساتي هستيد چيزي ننويسيد
به ياد داشته باشيد که راهي براي برگرداندن و تغيير دادن در مطلبي که فرستاده ايد وجود ندارد.هرگاه که مطلبي را فرستاديد همه آنرا خواهند ديد و گوگل نيز آنرا ذخيره خواهد کرد.فراموش نکنيد که شما نمي خواهيد تا چهره خود را در زمان ناراحتي به معرض نمايش بگذاريد.اگر احساس مي کنيد عصباني هستيد از تايپ کردن منصرف شويد و آنرا نفرستيد.نفسي بکشيد، کمي راه برويد يا يک روز به خود فرصت دهيد.
منابع خود را با لينک يا نقل قول نمايش دهيد
هنگام پاسخ به سوالات مطرح شده مي توانيد سوالات پرسيده شده را در بخشي از وبلاگ قرار دهيد و پاسخ خود را در پايين هر کدام بنويسيد.اگر مطلب شما در جاي ديگري قرار دارد مي توانيد يک خلاصه کوتاه از آن تهيه کنيد و لينک دهيد تا ديگران با کليک بر روي آن بتوانند به اطلاعات بيشتري دست يابند.
مودب باشيد
گاهي اوقات ممکن است که عده اي کامنتي بگذارند که شما را ناراحت يا خسته کند.توهين به نظر شخصي همواره غير قابل قبول و بي فايده است و مي تواند به سرعت، اعتبار يک بحث را کاهش دهد.پس مانع از برانگيختن افراد شويد و در همه زمانها محترمانه برخورد نماييد.
وقايع غير واقعي را نپرورانيد و مسخره نکنيد
مقالات متعددي در اين زمينه نوشته شده است اما هميشه تعدادي از افراد وجود دارند که مطالب بي ارزشي را به قصد انتقام جويي يا کينه ورزي از طريق وبلاگشان منتشر مي کنند.اجازه ندهيد که اين افراد توسط دلايلي که براي اثبات اشتباهشان مي آوري يا با اعلام مخالفتي که مي کني يا با نام بردن آنها به عنوان افرادي که مطالب بي ارش را منتشر مي کنند، معروفتر و شناخته تر شوند.
این هتل كه بزرگترین هتل در خاورمیانه محسوب می شود در زمینی به مساحت 113 فدان (بیش از 450 هزار متر مربع) احداث شده است و حدود هزار و 600اتاق و سوئیت دارد.










افسانه پیر دوم و دو سگش
سپس پیری که دو سگ سیاه زنجیر شده با خود داشت، پیش آمد و گفت: ای دیو بدان که این دو سگ برادران من هستند که به این صورت در آمده اند. وقتی پدرم مرد، سه هزار دینار برای ما گذاشت.
من با سهم خود مغازه ای باز کردم و در آن به خرید و فروش پرداختم. یکی از برادرانم به سفر رفت و سال بعد بدون آنکه پشیزی پول داشته باشد برگشت. به او گفتم: ای برادر، چقدر به تو گفتم که سفر برایت سودی ندارد. گریه کرد و گفت: برادر عزیز، سرنوشت من و خواست خدا این بود. و این حرفها سودی ندارد و آب رفته به جوی باز نمی آید.
او را به مغازه آوردم، به حمام برئم، لباس زیبایی به او پوشاندم و با هم غذا خوردیم. گفتم: سود مغازه را سال به سال به طور مشاوی قسمت می کنیم.
بعد سودم را حساب کردم، هزار دینار بود. شکر خدا را به جا آوردم و بسیار خوشحال شدم و سود را به طور برابر تقسیم کردیم.
بعداز مدتی برادر دیگرمان هم آمد و با ما زندگی کرد. ناگهان برادرانم هوس مسافرت کردند و هر چه آنها را از سفر پرهیز دادم و زیان سفر را برایشان شمردم، سودی نداشت. من در دکانم کار می کردم و آنها پی در پی به سفر می رفتند و بر می گشتند. ش سال گذشت و من حاضر نشدم با آنها به سفر بروم. اما آن قدر در گوش من خواندند تا با آنها همراهی کردم. داراییمان را حساب کردیم و شمردیم شش هزار دینار طلا بود. هر کدام هزار دینار برداشتیم و بقیه را پنان کردیم که اگر در سفر سرمایه امان از دست رفت، پس اندازی داشته باشیم. انگاه به کشتی نشستیم و یک ماه تمام از شهری به شهری رفتیم و کالای خود را به قیمت گرانی فروختیم و یک بَردَه سود بردیم. روزی که برای سوار شدن به کشتی به کنار دریا رفتیم، دختری جوان را دیدیم که لباسی کهنه به تن داشت. دختر پیش آمد و از من خواست به او کمک کنم تا خدا مرا پاداش بدهد. به او گفتم: چه کمکی از من ساخته است؟
گفت: با من ازدواج کن.
از آنجا که دختر خوب و خوشخویی بود، درخواست او را پذیرفتم و با هم ازدواج کردیم و سوار کشتی شدیم. وقتی در خواب بودیم، برادرانم حسادت کردند و برای بردن مال و اموال من ما را به دریا انداختند. ناگهان دختر به صورت پری ای در آمد و مرا گرفت و به هوا برد و به یک جزیره رسیدیم. بعد به من گفت: من پری ای هستم که به خدا و رسول خدا ایمان آورده ام و برای کمک به تو به صورت انسان درآمده ام. اکنون اجازه بده که برادرانت را به خاطر کار بدشان بکشم. از او خواهش کردم و قسمش دادم که آنها را نکشد چون به هر حال برادر من بودند. پری مرا برداشت و در هوا پرواز کرد و اندکی بعد به خانه ام رساند. من سه هزار دینار را که پس انداز کرده و زیر خاک پنهان کرده بودم برداشتم و در دکان به خرید و فروش نشستم. فردا شب که به خانه برگشتم دیدم این دو سگ در خانۀ من زنجیر شده اند.
سگها پیش آمدند و اشک ریختند و خود را به پاهای من مالیدند. ناگهان پری جلو آمد و گفت: این دو سگ برادران ناسپاس تواند که به خواهرم گفته ام آنها را به این صورت درآورد و ده سال به این شکل خواهند ماند.
حالا کار من این شده است که این دو سگ را با خود همه جا می برم تا ده سال بگذرد و به شکل اصلی خود برگردند.
دیو گفت: این هم افسانۀ جالبی بود و من از یک سوم دیگر خون بازرگان گذشتم. حکایت پیر دوم که تمام شد، پیر سوم به دیو گفت: داستان من از افسانۀ این دو پیر عجیب تر است. اگر اجازه دهی برایت می گویم و اگر پسندیدی از بقیۀ خون بازرگان درگذر.
دیو گفت: بگو.
پیر مرد گفت: ای پادشاه دیوها ...
ادامه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید .
افسانۀ پیر اول و ماده آهو
پیر اول گفت: ای دیو بدان و آگاه باش که این ماده آهو دختر عموی من است سی سال پیش با هم پیوند همسری بستیم اما خداوند به ما فرزندی نداد، ناچار زنی دیگر گرفتم و خدا از زن دوم پسری به من داد که مثل ماه تابان بود، آرام آرام بزرگ شد و به پانزده سالگی رسید. برای تجارت به شهری دور سفر کردم.
شهرزاد چنین گفت: ای پادشاه پیروزبخت، شنیده ام بازرگانی از بازرگانان مال و ثروت بسیار و خواسته و نعمت بی شمار داشت و سفر بسیار می کرد.
روزی سوار بر اسب به آهنگ شهری دیگر از خانه بیرون رفت و در راه از گرما به سایۀ درختی پناه برد. خور جینش را در آورد و از آن پاره ای نان و خرما بیرون آورد و خورد و هسته های خرما را به دور انداخت. ناگهان عفریتی تناور و درشت پیکر با شمشیری کشیده در برابرش نمودار شد و نزدیک آمد و گفت: برخیز و آمادۀ مرگ باش تا همان طور که پسرم را کشتی تو را بکشم.
بازرگان گفت: چگونه ممکن است که من پسرت را کشته باشم؟
عفریت پاسخ داد: موقعی که خرما خوردی و هسته اش را دور انداختی، هسته ای به سینۀ پسرم خورد و او را کشت و اکنون به خونخواهی پسرم تو را خواهم کشت.
افسانۀ دهقان و خر و گاو او
آورده اند که در زمان سلیمان پیامبر علیه السلام دهقانی زندگی می کرد که مال و اموال بسیار و گلۀ و رمۀ بی شمار داشت و سلیمان زبان جانوران را به او یاد داده بود به این شرط که اگر به کسی بگوید، بی درنگ بمیرد. روزی دهقان به طویله رفت. گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و به خوابگاه خشکش حسادت می کتد و می گوید: خوشا به حال تو که راحتی و همیشه در حال استراحتی و صاحب ما تنها یک ساعتی تو را سوار می شود و گشتی در شهر می زند، اما من از بام تا شام در رنج و زحمتم. شبها آسیاب می گردانم و روزها شخم می زنم.
الاغ گفت:اینکه کاری ندارد. فردا همین که خیش را به گردنت ببندند، بخواب، هر چه تو را بزنند...
شهریار و شاه زمان به قصد سفری بی پایان پای در راه نهادند و شهرهای بسیار و مردمان بی شمار را دیدند و فهمیدند که مردم هر کدام بدبختیهایی دارند که از بدبختیهای آنها دست کمی ندارد.
بنابراین سراسب را برگرداندند و به کشور خود برگشتند.
شاه زمان دست از پادشاهی کشید و به گوشه گیری و تنهایی روی آورد. اما از شهریار بشنو که به قصر برگشت و غلامان و کنیزانشان را کشت و از آن پس کارش این شده بود که هر شب با دوشیزه ای جوان عروسی می کرد و صبح او را می کشت.
مردم کشور پس از چندی از این همه ستم و ننگ به تنگ آمدند و دختران جوانشان را برداشتند و از آنجا کوچیدند تا آنکه در شهر هیچ دختر جوانی نماند. یک روز شهریار به وزیر خود گفت: برای من دختری پیدا کن.
وزیر درمانده بود که چه کند. همۀ دختران...
داستان پردازان خوش سخن و افسانه سرایان روزگاران کهن چنین آورده اند.( اما خدا داناتر است) که روز و روزگاری در زمانهای بسیار قدیم پادشاهی از پادشاهان ایرانی و از خانوادۀ ساسانی در هندوستان و چنین فرمانروا بود که دو پسر داست. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر و هر دو شهسوارانی دلیر و یکه تازانی شیرگیر.
اما برادر بزرگتر چابکسوارتر بود و به دادگری و مردم پروری زبانزد همگان و نامش شهریار پادشاه سرزمین نیمروز.
برادر کوچکتر شاه زمان پادشاه سمرقند ایران بود و هر دو بیست سالی می شد که بر کشور خود فرمانروا و در زندگی خود کامروا بودند و در این همه سال پیوسته در کار کشورداری بودند تا اینکه یک روز شهریار دلتنگ برادر شد و آرزوی دیدار او را با وزیر خود در میان نهاد: ای وزیر، اگر خدا بخواهد برای دیدن برادر رهسپار سمرقند خواهم شد.

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود
وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

يه شب كه من حسابي خسته بودم
همينجوري چشـــــــــامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحــظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد
تــو خواب ديدم محشر كــبري شده
محكـمــة الهــــي بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
رديف رديف مقــابلش واستــــــــادن
چرتكه گذاشتــه و حساب مي كنـه
به بنده هاش عتاب خطاب مي كنـه
ميگه چـرا اين همــه لج مي كنيـد
راهتــونو بـي خـودي كج مـي كنيـد
آيــــــــه فرستـادم كــه آدم بشيـــد
بــا دلخوشـي كنــار هـم جـم بشيد
دلاي غــم گرفتــه رو شــــاد كنيــد
بـا فكــرتـون دنيــــا رو آبــــــاد كنيـد
عقــل دادم بـريـــد تــدبـّــــر كـنيــد
نـه اينكه جاي عقلو كـــــاه پر كنيـد
مــن بهتون چقد مــــاشالاّ گفتــم
نيـــــــافريـده بــاريكــــــلاّ گفتـــم
من كه هـواتونو هميشـه داشتـــم
حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازي نكـــرده باختيـــد
نشستيد و خـداي جعلي ساختيـد
هر كـدوم از شما خودش خدا شد
از مــــا و آيــه هاي مـا جـدا شـــد
يه جو زمين و اين همه شلوغــي؟
اين همه ديــن و مذهب دروغــي؟
حقيقتـاً شماهـــا خيـلي پستـيـن
خر نبـاشيـن گــاوو نمـي پرستين
از تـوي جـم يكي بـُلن شد ايستاد
بُـلن بـُلن هــي صلـ ــوات فرستـاد
از اون قيافه هاي پـشـم و پـيـلـي
ازاون اعُجوبـه هاي چـرب و چـيـلي
گف چرا هيشكي روسري سرش نيست
پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست
چــرا زنـا ايـــن جـــوري بد لبــاسن
مــرداي غيـــــرتــي كجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اينجا كـــه فرقي نـدارن مــــرد و زن
يــارو كِنِف شــد ولــي از رو نــرفت
حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـي چرخه نمي دونم چشه
آهان مي خواد يواشكي جــيم بشــه
ديد يـــه كمي سرش شلوغـــه خـدا
يواش يواش شـد از جماعت جــــــدا
بــا شكمـي شبيـــه بشكـــــة نفت
يهو ســرش رو پايين انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــــــا بهش ايس دادن
يــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن
فوري در آورد واسه شون چك كشيد
گف ببريد وصــول كنيـد خوش بشيـد
دلــــم بـــــراي حــوريـا لـــــــك زده
ديـر بــرســم يكــي ديگــه تـك زده
اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دير ميشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـوه ي خيلي كلـون نشد نـرم
گــوشاي يــارو رو گرف تو دستـش
كشون كشون بردويه جايـي بستش
رشوه ي حاجـي رو ضميمــه كــردن
تـوي جهنـم اونــــــــو بيمــه كـــردن
حاجيــه داش بـُلن بُـلن غر مـــي زد
داش روي اعصـابـــــا تلنگر مــــي زد
خدا بهش گف ديگه بس كـن حاجـي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
ايـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نكـن
بگيـر بشين اين قــــده كل كل نكــن
يـــه عا لــــمه نامــه داريـم نخــونده
تــــــازه ، هنوز كُرات ديگــــه مـونده
نامــه ي تـو پر از كـــاراي زشتـــــه
كي به تو گفتـه جات توي بهشتــــه ؟
بهش جـــــاي آدمـــــاي بـاحالـــــه
ولت كنـــــم بري بهش ؟ محالـــــه
يادتـــــه كـه چقد ريا مي كـــــردي
بنده هــاي مـارو سيـا مـــي كردي
تا يـــه نفر دور و بـرت مـي ديــدي
چقد ولا الضّــــا لّينـومـي كشيـدي
اين همه كه روضه ونوحـه خونـدي
يه لقمه نون دست كسي رسونـدي؟
خيال مي كردي ما حواسمــون نيس
نظم نظام هستي كشكي كشكي س؟
هر كـــــاري كـردي بچــه هـا نوشتن
مي خواي برو خـودت ببين تـــو زونكن
خلاصـــه ، وقتي يـارو فهميد اينـــه
بـــــازم دُرُس نمـي تونس بشينــــه
كاسه ي صبرش يه دفـه سر مي رف
تـــا فرصـتي گير مي آورد در مي رف
قيـامتـه اينجـــا عجـب جـــــــــاييــه
جــون شمــــا خيلـي تمـاشـــاييــه
از يــــه طرف كلــي كشيش آوردن
كشون كشون همــه رو پيش آوردن
گفتـم اينـــــارو كه قطــــــــار كردن
بيچـــــاره ها مگـــه چيكــار كــردن؟
مــــــــــأ موره گف ميگم بهت مــن الان
مفسد في الارض كــه ميگن همين هان
گفت: اينـــــا بهش فروشي كـردن
بـــي پـدرا خــــــدارو جوشي كــردن
بنـــــام دين حسابي خــوردن اينها
كـــفر خـــــــدارو در آوردن اينهــــا
بد جــوري ژانداركو اينـــا چزونـدن
زنــده تـوي آتيش اونـــو سوزوندن
روي زمين خـــدايي پيشــه كــردن
خون گاليلـــه رو تو شيشــه كــردن
اگــــه بهش بگي كُلاتــو صاف كن
بهت ميگـــه بشين و اعتـراف كــن
هميشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اينا چي كــــاره بـودن؟
خيام اومد يه بطري ام تــو دستش
رفت و يه گوشــه يي گرف نشستش
حــــاجي بُـلن شد با صـداي محكم
گف : ايـن آقـــا بـايد بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نكــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نكـــن
بگــــو چرا بـــه خون اين هلاكـــي
اين كـــه نه مدعي داره نـــه شاكـي
نــه گـرد و خاك كــرده و نـه هياهـو
نــــه عربده كشيده و نـــه چاقــــو
نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــريده رفتـــه خورده
آدم خوبيـه هـــــــواشو داشتــــم
اينجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
يهــــو شنيــــدم ايس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافيل از اونــــور اومد
رف روي چـــار پايــه و چــن تا صـــور زد
ديــــدم دارن تخت روون ميــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون ميـــارن
مونده بودم كــه اين كيـــه خدايــــــــا
تـــو محشـر اين كــارا چيـــــه خدايـــا
فِك مي كنيد داخل اون تخ كي بــــــــود
الان ميگم ،يـه لحظه ، اسمش چي بـود؟
اون كه تو دنيــــــــا مثل توپ صدا كـرد
همون كــــه اين لامپــارو اختـرا كــــرد
همونكه كاراش عالي بــود اون ديگه
بگيد بــابــا ، تومــــاس اديسون ديگـه
خــدا بهش گف ديگـــه پايين نيـــــــا
يـــــه راس بـــــرو بهش پيش انبيـــا
وقت و تلف نكن تــوماس زود بـــــــرو
بــه هـر وسيلــه اي اگـــــر بود بــــرو
از روي پل نري يــــه وخ مـي افتــي
مـيگــم هــــوايي ببرنـــد و مفتــــي
باز حاجــي ساكت نتونس بشينــــه
گفت كـــه : مفهــــوم عدالت اينـــه؟
آخه اديسون كــه مسلمون نبــــــود
ايـن بـابـا اهل ديــن و ايمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـــــــــــاي منبر
نــه شمـر مي دونس چيـه نـه خـنجــر
يــه ركعت ام نماز شب نخــونــــــــــده
با سيم ميماش شب روبه صُب رسونده
حرفــاي يارو كــه بـــه اينجــــــا رسيد
خـــدا يه آهـــي از تــــــه دل كشيـــد
حضرت حق خــودش رو جابجـــــــا كرد
يــــــه كم به اين حاجي نيگا نيگا كـرد
از اون نگـاههـاي عـــــاقل انـــــدر ـــــ
[ سفيه ] شــــو بـايد بيــارم ايـن ور
با اينكه خيلي خيلي خستـه هم بـــود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب كلّـــه خــــرايي هستيد
بـــابــا عجب جـــــونـورايـي هستيـــد
شمر اگه بـــــــود آدولف هيتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بــــود
حيفه كــــه آدم خودشو پير كنــــــه
و ســـوزنش فقط يـــه جـا گير كنــه
ميگيـد تومـاس من مسلمـون نبـــود
اهل نمــاز و ديـن و ايمــــون نبــــود
اولاً از كجـــــا ميگيــد ايـن حرفــــو ؟
در بيــــاريد كـلّــة زيــــر بـــرفــــــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختــــه
دليلشم اين چيزايــي كــه ساختـه
درسـتـــه گفتـه ام عبـــادت كنيــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت كنيـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ كرده
دنيـــارو هم كلـّـــي قشنگ كــــرده
من يـــه چراغ كــه بيشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا كــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد
نميدونيد چقــــد كمك به مــن كـرد
تو دنيـا هيچـكي بـي چـراغ نبـــوده
يا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبـــــــوده
خــدا بـراي حاجــي آتش افــــروخت
دروغ چرا يه كم براش دلم ســـوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ســــاخته
اما بـــه اينجا كـــــه رسيده باختــــه
يكي مياد يــــه هاله ايي بــاهاشـــه
چقـــد بهش ميـــاد فرشتـــه باشــه
اومد رسيد و دست گذاش رو دوشم
دهـــانشـــــو آوُرد كنــــار گـوشــــم
گف:تو كه كلّه ات پرِقورمه سبزيست
وقتي نمي فهمي،بپرسي بد نيست
اونكـــه نشستـه يك مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفيق حق تعالـــي ست

خـودِ خــــدا نيست ، نمـاينده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــداي لم يلد كــــه ديدنــي نيس
صـداش با اين گوشـا شنيدني نيس
شمـــــــا زمينيـــا همــش همينيـــد
اونــــورِ ميـــزي رو خـــدا مـي بينيـد
همينجوري مي خواس بلن شه نم نم
گف : كـــه پاشو، بـايد بــري جهنــــم
وقتـي ديـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد كشيــدم يــــه دفعـه بیدار شدم

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت .
آقای صالحی در اتاق را باز کرد و با لحن تندی گفت: هنوز این خانم دربانی نیومده؟
منشی بیچاره تند از روی صندلیاش پرید و در حالی که سعی ميکرد خونسرد باشد و لبخند بزند جواب داد:نه آقای ريیس! هنوز نیومده. زنگ هم نزده.
دوست داشت بگوید که خانم دربانی هر وقت دیر کند، تماس ميگیرد و شاید برایش مشکلی پیش آمده باشد و... اما جرات نکرد، آقای صالحی از بس عصبانی بود که نميشد برایش چیزی را توضیح داد، همانجور سرپا ایستاده بود و خدا خدا ميکرد که گیر تازه ای ندهد.
اون اخرین شبی بود که با هادی رفیقم، خندیدیم! و شاید تا آخر عمرم، اون اخرین باری باشه که واقعاً بخندم!
من کاوۀ برومند هستم.
امروز بعد از گذشت چهار سال دلم رو راضی کردم که به این اتاق بیام و این خاطرات رو تموم کنم.
داستان نباید ناتموم بمونه!
قسمت سی و پنجم
((چند روز بعد کار معامله تموم شد. کاوه و پدرش، یه قیمت عادلانه برای اموال گذاشتن و بیتا هم یه قرار داد خوب برام نوشت و همه چیز تموم شد. حدود چهار صد و هفتاد میلیون تومن سهم من شد که گرفتم و گذاشتم بانک.
کاوه پیله کرده بود که یه آپارتمان برای خودم بخرم.
قسمت سی و چهارم
((سه روز دیگه هم گذشت. خالی و سرد. بدون خبری و بدون شادی.
فقط به انتظار ...
شش حرف و چهار نقطه! کلمه کوتاهی یه. اما معنی ش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی! تو این کلمه شش حرفی ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی، چشم براه بودن، غم، غصه، ناامیدی، شکنجه روحی، افسردگی، سرخوردگی، پشیمونی! بی خبری، دلواپسی!
قسمت سی و سوم
((چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه روديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.))
- اينجا كجاست؟
كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!
- خب؟
كاوه – هيچي ديگه! كسائي رو كه مي ميرن، اول مي آرن اينجا، درمون شون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!
قسمت سی و دوم
((امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.
خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد. تا ببينم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.
تو اتاقم يه مگس، همراه من زنداني شده بود! انگار وقتي در واز بوده، اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. تو اين اتاق، شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!
نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي کنه و بره؟!
قسمت سی و یکم
قدم زنون رفتم طرف خونه. بیست دقیقه بعد رسیدم. از دور کاوه رو دیدم که پشت در اتاقم نشسته و سرش پائینه. متوجه من نشد. وقتی رسیدم بهش دیدم چند تا اسکناس صد تومنی و پنجاه تومنی ودویست تومنی جلوش افتاده رو زمین. مونده بودم که جریان چیه که متوجه من شد و از جاش بلند شد و گفت: ))
- کجائی بابا؟ یه ساعته مثل گداها نشستم اینجا! ببین چقدر پول برام ریختن! هر کی رد شد یا یه پنجاه تومنی یا صد تومنی انداخت جلوم!
قسمت سی ام
((تا توی خونه، همه ش به فرنوش فکر کردم. راه برام یه قدم شد!
تا رسیدم خونه، فریبا صدام کرد. تلفن باهام کار داشت. فریبا نشناخته بودش که کیه.
تا رسیدم بالا دلم هزار راه رفت! تلفن رو که برداشتم مثل برق گرفته ها در جا خشکم زد!))
- الو بفرمائید!
- هادی سلام!
- سلام از بنده س. بفرمائید، خودم هستم. شما؟
قسمت بیست و نهم
((يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو در نياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودن.))
كاوه- سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرنگي پسر!! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ور داشتي آوردي؟!
فرنوش – سلام كاوه خان. عروس خودش امده!
كاوه – بابا ايوالله! چه مهره ماري داره اين هادي! بينم هادي، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، حرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟!
قسمت بیست و هشتم
ساعت هشت صبح بود که یکی در زد. از خواب پریدم. کاوه بود. در رو وا کردم و دوباره رفتم تو رختخواب و پتو رو کشیدم رو سرم.))
کاوه – هنوز خوابی؟! بلند شو بیچاره! بابای من که پولش از پارو بالا می ره ساعت شش از خونه زده بیرون دنبال یه لنگ بوقلمون! اونوقت تو هنوز خوابی؟! آهان! نکنه امروز تجارت خونه حضرت والا تعطیه؟! به کارمندها استراحت دادین؟
- کتری رو آبکن بذار روی بخاری. من یه چرت دیگه بزنم و بلند می شم.
کاوه – تنبل نرو به سایه
سایه خودش می آیه!
قسمت بیست و هفتم
حدود ساعت 8 بود که رسیدم خونه.تا لباسهام رو در آوردم در زدن. کاوه بود. اومد تو و نشست و گفت: ))
- کجا بودی؟
- رفته بودم یه سر پیش آقای هدایت.
کاوه – کشتی ش؟!
- گم شو کاوه!
کاوه – آهان، داری زجر کشش می کنی!
- از فرنوش چه خبر؟ زنگ نزده؟
قسمت بیست و ششم
خلاصه اون روز گذشت و تا چند وقتی دیگه حرف و حدیث نشد. اما من احمق نفهمیدم که این جریان از کجا آب می خوره! بیدار اهل این حرفها نبود که! نگو این همسایه بی وجدان ما، نشسته زیر پاش!
چند وقت بعد، دوباره شروع کرد در گوشم قرم قرم کردن که چی؟ که دوره زمونه عوض شده و دیگه زن ها نباید همه ش تو خونه بشینن و کهنه بشورن!
شوهرهای مردم، افتخار شون که یه همچین زن با استعدادی داشته باشن که از قبلش پول در بیارن! اون وقت تو لجبازی می کنی!
گفتم: من از اون مردها نیستم که از قبل زنم نون بخورم. خوشم هم نمی آد زنم جلوی نامحرم بره و صداش رو مرد غریبه بشنوه! غیر از اون! ما احتیاجی به پول بیشتر نداریم.
این همه پول رو می خوام چیکار؟ این دفعه آخرت هم باشه که این زمزمه ها رو می کنی ها!
گفت: اینا زمزمه نیست، حرف حسابه!
گفتم: بیدار، تو تا حالا اون روی سگ منو ندیدی! نذار دهنم وا بشه.
گفت: دهن ت وا بشه یا وا نشه، من کارم رو می کنم!
یه دفعه اختیار از دستم در رفت و یه کشیده زدم تو صورتش! جا خورد. گریه کنون بلند شد و رفت تو آشپزخونه.
بظاهر مسئله تموم شد، اما، این زندگیمون بود که تموم شد! چند ماهی گذشت. انگار اون بیدار رو برده بودن و یه بیدار دیگه رو جاش گذاشته بودن! کم کم شده بودیم دو تا غریبه!
دفعه بعد، رک تو روم واستاد که من می خوام برم ! تو هم هر کاری که ازت بر می آد، بکن. دستت هم اگه روم بلند کنی، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها !
نگاهش کردم گفتم: تف به روت زن! بی حیای سلیطه! اینه مزد کارهام؟!
گفت هر کاری که برام کردی، جاش ازم لذت ش رو بردی! بقیه ش هم هر چی بوده، باهام حساب کن پولش رو بهت می دم!
گفتم: از کی تا حالا پول در آر شدی که می خوای گشاد بازی در بیاری؟
گفت: تو خبر نداری! خیلی ها از فرق سرم تا نوک پام رو طلا و جواهر می گیرن!
گفتم: این خیلی ها، اون وقتی که کچل بودی و داشتی می مردی هم از این مایه ها واسه ت می رفتن؟!
گفت: اینا مال قدیمه! حالا رو بگو. اصلاً می دونی چیه؟ من نمی خوام زن یه مطرب باشم! حالا راحت شدی؟
گفتم: اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است! برو گم شو از جلو چشمم پتیاره خانم!
اینو گفتم و رفتم تو حیاط. یه نیم ساعت بعد با یه چایی، اومد تو حیاط. چایی رو گذاشت جلوم و خودش هم نشست زمین. یه دقیقه که گذشت گفت، ببین. من تو رو دوست دارم، پسرم رو هم دوست دارم، زندگیم رو هم دوست دارم، اما بشرطی که بذاری برم خواننده بشم! حیفه این صدا ضایع بشه! تو هم ببخش اگه بهت بی حرمتی کردم. ولی مگه چی میشه؟! دنیا دیگه فرق کرده، تو نا سلامتی خودت هنرمندی! باید این چیزها رو بهتر بدونی!
گفتم: من فقط این رو می دونم که یه آشیونه گرم داریم و تو داری خرابش می کنی. لگد به بخت خودت نزن. خیر نمی بینی ها!
گفت: بخت من اینه که خواننده بشم.
گفتم: من زن خواننده نمی خوام.
گفت: به خدا چیزی نمی شه، گاهی گداری می رم یه صفحه ضبط می کنم و می ام، آب از آب تکون نمی خوره. اونا فقط هنر منو می خوان.
گفتم: این چیزی که تو میگی. وقتی افتادی تو این کار، بقیه چیزهاشو می فهمی.
گفت: تو که تو این کاری، بقیه چیزهاشو فهمیدی؟
گفتم: من مردم. کسی با من کاری نداره! اما با یه زن خیلی کارها دارن، اینجا ایرانه!
گفت: حرف آخرت همینه!
گفتم: آره. اگه من شوهرتم و بزرگ خرت! می گم نه. حالا اگه شیطون تو جلدت رفته، برو. اما اگه رفتی دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکن. واسه من مثل اینه که مردی!
گفت: به درک! خلایق هر چه لایق!
بعد استکان چایی رو با پاش زد و پرت کرد یه طرف و رفت تو خونه. یه ربع بعد با یه چمدون اومد بیرون. دیدم راس راستی داره می ره. بغض گلوم رو گرفت. رفتم جلوش و گفتم، چه بدی بهت کردم؟ بی احترام ت کردم؟ خوارت کردم؟ سرت هوو آوردم؟ باهات بد تا کردم؟ چه آزاری بهت رسوندم که این طور دشمن خونی یه من شدی وداری منو می چزونی؟
گفت: کاشکی این کارها رو می کرده بودی! اون وقت خیلی راحت تر می رفتم دنبال کارم!
گفتم: بخدا هر کسی زیر پات نشسته، دشمن ته! خیرت رو نمی خواد! والله چشممون زدت! از خر شیطون بیا پائین. به روح قرآن می ری تا خرخره می افتی تو لجن ها!
گفت: اینارو تو می گی. این خبرها نیست. بی خودی هم نصیحتم نکن.
اومد که بره پریدم دستش کشیدم و زدمش به دیوار که یه مرتبه خاک انداز آهنی رو برداشت و پرت کرد طرفم. تا خواستم سرم رو بدزدم، خورد تو پیشونیم که خون وا شد تو صورتم! دیگه چیزی نفهیدم. موهاش رو گرفتم تو چنگم و یه مشت تو گردنش زدم که از حال رفت! صدای گریه علی بلند شد. دویدم طرفش و بغلش کردم و بردمش تو خونه که این چیزها رو نبینه.
تا برگشتم بیرون، دیدم بیدار بلند شده. خواستم دوباره بزنمش که گفت، هر چقدر می خوای بزنی، بزن! زورت بهم می رسه. می تونی تو خونه زندانیم کنی. اما بدون که تا سرت رو بچرخونی، یا بهت خیانت می کنم یا فرار می کنم!
از غم و غصه گریه م گرفت. بهش گفتم. من خیلی زحمت تو رو کشیدم بیدار.
گفت: می خواستی نکشی! کسی ازت خواسته بود؟ میذاشتی بمیرم.
گفتم: حالا از خدا می خوام که بمیری تا سر منو زیر ننگ نکنی.
گفت: ننه من غریبم بازی در نیار! همسایه ها جمع شدن!
برگشتم دیدم همه همسایه ها، رو پشت بوم هاشون واستادن و دارن ما رو نگاه می کنن.
گفتم: ایشا الله خبرت رو برام بیارن که برام آبرو نزاشتی. خدا مرگت بده زن.
گفت: خدا سرش شلوغه به این چیزا نمی رسه!
گفتم: لال شی که خدا رو هم فراموش کردی. دستت رو شیطون گرفته، داره با خودش می کشه!
بعد خسته و گریه کنون رفتم لب حوض و صورت خونی م رو شستم و گفتم: بیدار، من زیر شلاق و فلک، خم به ابرو نیوومد. تو یتیم خونه گرسنگی و بدبختی رو کشیدم و جلوی کسی یه قطره اشک از چشمام نیومد. تو اشک منو در آوردی! خدا اشکت رو در بیاره!
برو زن، اما بدون، یه روزی با همین پیشونی که شکستی، سجده خدا رو کردم تا به تو عمر دوباره بده! با همین دلی که شکوندی غم ت رو خوردم تا خوب شدی!
با همین دستها، لگن کثافت هات رو خالی کردم! با همین پشتی که خم کردی، کوله ت می کردم و می بردمت دکتر تا سالم شدی!
برو که دیگه جای زن بی حیایی مثل تو توی این خونه نیست. برو که دنیا به هیچکس وفا نکرده! برو که با همین دل شکسته پیش خدا برات حقّ می زنم.
امیدوارم یه روزی بشه که پشیمونی ت رو ببینم. اگه اون خدا، خداس، انتقام منو و این طفل معصوم رو از تو می گیره. برو نا اهل.
بعد رفتم توخونه پیش علی که گریه می کرد. از پنجره دیدم که چمدونش رو ور داشت و رفت.
همین طور تو حیاط رو نگاه می کردم که دیدم همسایه بالا هم دنبالش رفت. فهمیدم کدوم نامردی زیر پای زن من نشسته. پریدم بالا و به زنش گفتم تا فردا مهلت داری که از اینجا برین و گرنه اسباب ها تونو می ریزم وسط کوچه!
اومدم پائین. پسرم دوید بغلم و گفت، بابا، مامان کجا رفت؟
گفتم: بابا جون گریه نکن. مامانت دیگه مرد!
گفت: من مامان رو میخوام.
بغض داشت خفه م می کرد.چی می تونستم به این بچه بگم؟ سرم رو گذاشتم رو شونه بچه م و های های گریه کردم برای زندگیم گریه می کردم که انگار بمب زیرش گذاشتن و رفت هوا!
برای این بچه گریه می کردم که مفت مفت بی مادر شد! بخاطر نامردی یه آدم ها گریه می کردم که چه جوری جواب خوبی ها رو میدن!
دیگه اون همسایه نامرد رو ندیدم. فرداش اسباب کشی کردن و رفتن. تا چند وقت علی بهانۀ مادرش رو می گرفت. تا گریه می کرد، منم پا به پاش گریه می کردم. طفل معصوم، آخری واسه اینکه من گریه نکنم، اونم دیگه چیزی نمی گفت. شاید می ترسید باباش رو هم از دست بده!
دیگه خجالت می کشیدم از در خونه بیرون برم. شرمم می شد جلو همسایه ها.
همون موقع ها بود که سیگاری شدم. می نشستم تو خونه و هی سیگار می کشیدم و فکر می کردم. اوضاع همه چیز تو خونه بهم خورده بود. کثافت از در و دیوار می رفت بالا! نه صبحونه ای، نه ناهاری، نه شامی! خونه شده بود ماتمکده! می نشستم یه گوشه و به روزهایی فکر می کردم که صدای خنده بیدار تمام این خونه رو پر کرده بود!
خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اگه من صداش رو تعلیم نمی دادم، اگه من وادارش نکرده بودم که برام بخونه، اگه یه کم حواسم رو جمع می کردم این وضع پیش نمی اومد.
این طفل معصوم علی بقدری کز و پژمرده شده بود که دیگه نه بازی می کرد و نه می خندید. یاد روزهایی افتادم که بیدار رو در حال مرگ آوردمش پیش خودم.
یاد کارهایی افتادم که براش کردم. وقتی چشمم به این بچه می افتاد که بغض تو گلوش بود اما صداش در نمی اومد، دلم آتیش می گرفت. نمی دونستم چه خاکی به سرم بریزم ! مونده بودم چیکار کنم. دل خودم داشت می ترکید! همه ش با خودم می گفتم الان بیدار کجاست؟ امشب سر به بالبین کدوم نامرد گذاشته! یه هفته می شد که ازش بی خبر بودم.
غیرت داشت خفه م می کرد. یه آن به این فکر افتادم که برم پیداش کنم و بکشمش، بعد هم این بچه رو بکشم و هم خودم رو! خلاصه روزهای بدی گذشت.
یه روز که با علی تو خونه نشسته بودیم و داشتیم رادیو گوش می کردیم یه دفعه رادیو اعلام کرد که به یه آهنگ که توسط هنرمند و خواننده جدید، خانم فلان اجرا می شه گوش بفرمائین! بعدش یه خرده آهنگ و یه دفعه چی شنیدم! صدا، صدای بیدار بود که با یه اسم دیگه داشت می خوند!
علی داد زد، بابا! بابا! بابا! بیا ! مامانه ! صدای مامانمه ! به خدا صدای مامانمه ! سرم رو محکم زدم به دیوار! پشت دستم رو انقدر گاز گرفتم تا خون افتاد.
خدایا چی جواب این بچه رو بدم؟! می زدم تو پیشونیم و گریه می کردم.
علی طفل معصوم هم پای رادیو نشسته بود و آروم آروم گریه می کرد. تا بیدار خوند، من و این بچه گریه کردیم.
وقتی آوازش تموم شد، علی اومد پیش من و گفت: بابا، مامان کجاست الان؟
گفتم: باباجون، مامان مرده! گفت: پس این کی بود که آواز می خوند؟
گفتم: اون مامان تو نیست. یه خانمه که صداش شبیه اونه!
گفت: مامان چرا رفت؟ تو اذیتش کردی؟
گفتم: نه پسرم، مامانت دیگه نمی خواست خوب و پاک باشه. دیگه من و تو رو دوست نداشت.
سرم روانداختم پائین. چی داشتم بهش بگم.
دوباره گفت: من خیلی دلم واسه مامان تنگ شده! مامان، شبها که می خواستم بخوابم برام قصه می گفت، نازم می کرد تا خوابم ببره. از وقتی که مامان رفته، وقتی می رم بخوابم، تا چشمهامو می بندم چیزهای بد و ترسناک می آد جلوم!
اینارو که شنیدم از خدا مرگم رو خواستم! بغلش کردم و چسبوندمش به خودم و گفتم، بابا من قصه بلد نیستم برات بگم. اما به جای مامانت هم می تونم بهت محبت کنم، همنطور که یه روزی به مامانت محبت کردم. اما تو دستمزدم را اونطوری نده!
بردمش تو رختخوابش خوابوندمش و نشستم بالای سرش و شروع کردم به ناز و نوازش کردنش یه دقیقه که گذشت گفت: بابا میشه برام ساز بزنی؟
گفتم: نه بابا، نمی تونم، دستم به ساز نمی ره.
گفت: اگه ساز بزنی یاد موقعی که مامان هنوز نرفته بود می افتم و راحت می خوابم!
نمی دونستم چیکار کنم. از روزی که بیدار رفته بود، دست به ویلن نزده بودم. از یه طرف نمی خواستم دیگه طرف ساز برم، از یه طرف نمی دونستم دل بچه م رو بشکنم! سست و سنگین بلند شدم و رفتم ویلن رو آوردم. خدا می دونه وقتی دستم به ساز خورد چه حالی شدم! با هر جون کندنی که بود اومدم بالا سر علی تا خواستم یه چیزی براش بزنم گفت: بابا همون آهنگی رو بزن که مامانم دوست داشت و همه ش می خوند.
نگاهش کردم و لال شدم و هیچی نگفتم. چطور می تونستم به این بچه بگم که چه حالی دارم! زدم. آهنگی رو که بیدار همیشه می خوند زدم. اما هر آرشه ای که به ویلن می زدم مثل کاردی بود که به قلبم می زدم.
اشک از چشمام می اومد و من ساز می زدم. جلوی چشمام بیدار رو می دیدم که کنارم واستاده و برام می خونه!
تو خیالم می دیدم که همه این چیزها خواب بوده و بیدار هیچ جا نرفته!
به خودم می گفتم که الان در باز میش ه و بیدتر مثل همیشه، با اون خنده قشنگش می اد تو اتاق! اون شب چه کشیدم تا اون اهنگ توم شد!
علی خوابش برد.
از این قضیه یه ماهی گذشت . کمتر از خونه بیرون می رفتم. یکی دوبار همون خواننده اومد سراغم. می خواست که برم رادیو که قبول نکردم.
تازه واسه خرید خونه هم زورکی می اومدم بیرون، چه برسه به اینکه دوباره برم رادیو. یه روز صبح که می رفتم نون بخرم دیدم چند تا از زن های همسایه، یه گوشه واستادن و دارن یه اعلامیه رو که به دیوار چسبونده بودن تماشا می کنن.
تا منو دیدن یه چیزی به همدیگر گفتن و رفتن. آروم آروم رفتم جلو. می خواستم بدونم که چی رو دارن تبلیغ می کنن. جلوی دیوار که رسیدم تازه فهمیدم چقدر خاک بر سر شدم! حس از زانوهام رفت!
عکس بیدار، زن منو چسبونده بودن به دیوار! زنی که رنگش رو آفتاب هم ندیده بود، حالا سر برهنه تمام مردای این شهر می دیدن!
زنبیل از دستم افتاد. حالم بد شد. یه گوشه نشستم و زدم تو سرم.
ای خدا چه گناهی به درگاهت کرده بودم که حالا باید کلاهم رو می ذاشتم بالاتر! تف به تو روزگار!
از خجالت روم نمی شد سرم رو تو کوچه بلند کنم، این زن کمرم رو تا کرد.
همه ش فکر می کردم همه اهل محل و استادن و منو نگاه می کنن.
خواستم بلند شم تا هنوز کسی اعلامیه رو ندیده پاره ش کنم، اما مگه یکی دو تا بود! از این سر تا اون سر کوچه پر شده بود از عکس زن من!
خدا چه بدبختی ای! به ناموس کی چپ نگاه کردم که به ناموسم نگاه می کنن؟! چادر کدوم زن رو از سرش کشیدم که چادر از سر زنم برداشتن؟!
دستم رو گرفتم به دیوار و با زحمت بلند شدم. نگاهی به اعلامیه کردم. زیرش نوشته بود خانم فلانی، ستاره ای که از شرق طلوع کرده و در آسمان هنر ایران می درخشد!
ورود بانو فلان را به عالم هنر تبریک می گوئیم. از این پس صدای بلبل و قناری را فراموش کنید!
امشب و همه شب بانو فلان، هنرمند محبوب شما در کافه فلان برنامه اجرا می کنن!
دتم رو به دیوار گرفتم و یواش یواش از کنار دیوار برگشتم خونه.
تا در رو پشت سرم بستم، نشستم به گریه.
علی طفل معصوم که نمی دونست چی شده. مثل پروانه دور و برم می گشت و هی می پرسید بابا چی شده؟! چرا گریه می کنی؟
ولی چی داشتم بهش بگم؟ بگم اگه می خوای مامانت رو ببینی، برو کافه فلان!
دیگه تو اون محل جای من نبود. یه هفته ای هر دو تا خونه رو فروختم و اومدم همین جا.
این خونه و باغ رو خریدم. اون موقع اینجا. زمین اصلاً ارزش نداشت. نزدیک کوه بود و پرنده هم این طرف ها پر نمی زد. این خونه و باغ، ییلاق یه پیر مرد پولدار بود که بخاطر مریضی دیگه نمی اومد اینجا. واسه من ولی خیلی خوب بود. هیچکس اینجا من رو نمی شناخت می تونستم در باغ رو روی خودم ببندم و بشینم به بدبختی هام فکر کنم.
این اسباب و اثاث و کتاب و خلاصه همه چیز رو از اون پیر مرد، روی خونه خریدم. هیچکس هم، جز همون خواننده که اسمش رو نمی گم، آدرس و نشونی اینجا رو بلد نبود به اونم سپرده بودم که به کسی نگه من کجا رفتم و چیکار می کنم.
دیگه این باغ و این خونه شد دنیای من و این طفل معصوم علی. می نشستم تو خونه و آهنگ می ساختم. آهنگ هام هم پر سوز شده بود. ماهی یه بار دو ماهی یه بار خواننده خدا بیامرز می اومد پیش من و آهنگ ها رو می برد و پولش رو برام می آورد.
یه سالی گذشت. که یه روز از همون خدا بیامرز شنیدم که اون همسایه نامرد که زیر پای زن من نشسته بود درد بی درمون گرفته و مرده.
اینم سزای کسی که آشیونه مردم رو بهم بزنه. اما واسه من چه فایده داشت! حالا دیگه هم خونه و باغ به این بزرگی داشتم و هم پول. اما اون چیزی رو که می خواستم نداشتم! اون موقع فهمیدم که یه وقتی چقدر ثروتمند بودم و خودم خبر نداشتم!
گذشت یه چند سالی گذشت. بیدار مشهور و مشهورتر شد. اسمش هر جا بود واسه مردم شادی می آورد و واسه من غم.
چی بگم که بفهمی چه ها کشیدم!
علی رو گذاشتم تا درس بخونه و واسه خودش کسی بشه. براش هم مادر بودم و هم پدر. بچه بود و زود یادش رفت. گاهی گداری سراغ مادرش رو میگرفت اما چند سالی که گذشت قبول کرد که مادر نداره.
هر جوری که بود. با چنگ و دندون بزرگش کردم. نذاشتم درد بی مادری رو بفهمه یعنی این چیزی بئذ که خودم فکر می کردم!
روزها گذشت ماه ها گذشت، سالها گذشت، اما من نتونستم بیدار رو فراموش کنم یه روز که علی بعد از مدرسه قرار بود بره خونه یکی از دوستاش، دلم خیلی گرفت.
دلگرمی و امیدم به پسرم بود. روزها که نبود، چشمم به در خشک می شد تا از مدرسه بیاد خونه. اون روز که می دونستم مهمونی دعوت داره و تا چند ساعت از شب گذشته بر نمی گرده، غم دنیا تو دلم ریخته بود. هوای بیدار تموم وجودم رو گرفته بود.
می دونستم کجا برنامه داره، خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی آخرش نتونستم خودم رو نگه دارم! طرف های عصر بود که از خونه زدم بیرون و رفتم دم اون کافه و یه گوشه واستادم تا شاید بتونم یه نظر ببینمش.
سر شب بود که یه ماشین شیک اومد جلو کافه و چند نفر ازش پیاده شدن و بعدش چیزی رو که سالها ارزوی دیدنش رو داشتم دیدم.
بیدار!
بیداری که یه روز فقط مال من بود! اما حالا تنها کسی که دستش به اون نمی رسید من بودم! یه پالتو تنش بود که همه ش پوست بود. موهای سیاه و بلندش رو دورش ریخته بود. اروم پیاده شد. دور و برش رو گرفته بودن. چند نفر هم اومده بودن که ببیننش. دیگه هیچ جایی واسه من نبود!
اون طرف خیابون واستاده بودم و نگاهش می کردم. بی اختیار اشک از چشمام اومد پائین.
تو همین موقع نمی دونم چطوری چشمش افتاد به من واستاد.
دیدم که میخواد بیاد پیش من اما اونقدر دوربرش شلوغ بود که نمی تونست تکون بخوره. بزور لای مردم که تازه متوجه ش شده بودن . رفت تو کافه.
لحظه اخر برگشت و یه نگاه دیگه به من کرد.
دیگه دلم نمی خواست از اونجا جنب بخورم. اگه عشق پسرم نبود که همنجا می موندم تا شاید یه نظر دیگه ببینمش!
خراب و خسته برگشتم خونه. همین بخاری دیواری رو روشن کردم که وقتی علی بر می گرده، خونه گرم باشه. جلوش نشستم و دوباره رفتم تو فکر.
یه دفعه بلند شدم و ویلن رو اوردم. می خواستم بندازمش تو آتیش بسوزه!
دلم نیومد! یعنی تا حالا ده بار خواستم این کار رو بکنم اما نتونستم.
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت دیگه ادامه نداد. خیره شده بود به آتیش بخاری دیواری که دیگه داشت خاموش می شد. یکی دو دقیقه ای که گذشت، گفت: ))
- می بینی هادی خان زندگی چه بازی هایی واسه ما آدما داره؟!
- وقتی اسم شما رو می شنیدم یا آهنگ هایی رو که ساخته بودین گوش می کردم، اصلاً به فکرم نمی رسید که ممکنه یع همچین سرگذشتی هم در میون باشه! می تونم جناب هدایت ازتون خواهش کنم اسم هنری بیدار خانم رو به من بگین؟ یعنی اسمی رو که روی خودش گذاشته بود.
هدایت – می گم اما ازت می خوام که پیش خودت بمونه.
- قول می دم.
(( اسمش رو گفت. برام خیلی عجیب بود. همیشه خیال می کردم که این خواننده از اونهایی که، خوشبختن و به آرزوها شون رسیدن! مدتی سکوت کردیم که گفت: ))
- شام اینجا بمون. منم تنهام. یه لقمه نون با هم می خوریم.
- مزاحمتون نمی شم. خیلی ممنون!
هدایت – اگه تو الان بری، با این همه خاطره که زنده شدن، نمی دونم چیکار بکنم!
اگه میشه یه ساعت دیگه پیشم بمون. راستش یه خرده قلبم ناراحته! احساس خفه گی می کنم. شاید هم غمباده که به جونم افتاده!
(( صورتش سرخ سرخ شده بود. فشارش بالا بود. هر کاری کردم راضی نشد باهم بریم بیمارستان. بهش گفتم دراز بکشه. بزور یه لیوان آب دادم خورد. یه ساعتی که گذشت حالش کمی جا اومد. احتمالاً بخاطر یاد آوری گذشته ش حالت استرس پیدا کرده بود.
وقتی مطمئن شدم که دیگه حالش خوبه، از خونه اومدم بیرون. خواب بود. بیدارش نکردم وقتی داشتم از باغ رد می شدم که بیام خونه. دیگه این باغ و خونه و دم دستگاه برام قشنگ و دیدنی نبود! شاید روزهای اوّل آرزو داشتم که منم همچین ثروتی داشته باشم، اما حالا دیگه نه!))
ادامه دارد ...
قسمت بیست و پنجم
طرفهای عصر بود که با خودم گفتم یه سر برم سراغ آقای هدایت. نمی دونم چرا هی به طرف این مرد کشیده می شدم. بلند شدم و کارها مو کردم و راه افتادم.
بیست دقیقه بعد رسیدم. در زدم. تو باغ بود . در رو که وا کرد، سلام کردم.))
- سلام استاد
هدایت – سلام گل پسر! خوش اومدی . صفا اوردی. بیا تو . برو تو خونه، منم یه دقیقه دیگه می آم. چایی تازه دمه . تا یه دونه واسه خودت بریزی . اومدم.
(( رفتم تو خونه و به اتاق آقای هدایت که رسیدم، بی اختیار محو تماشای تابلوی بیدار شدم . چهره گیرایی داشت . موهای بلند و چشمهایی وحشی!
باورم نمی شد که این زن ، صاحب این تصویر، یه روزی مویی به سر نداشته و از صورتش فقط یه جفت چشم گستاخ مونده بوده!
تو فکر بودم که صدای هدایت رو از پشت سرم شنیدم.))
- حق داشتم که اسیرش بشم یا نه؟!
- حق داشتین استاد .
هدایت – قرار شد به من همون هدایت بگی . از این کلمه استاد هم متنفرم.
- شما مایه افتخار هنر ما هستین . چرا باید از این مسئله ناراحت باشین؟
هدایت – یه وقتی به هنرم افتخار می کردم، حالا فقط می خوام فراوش بشم!
(( دو تا چایی ریخت و یکی شو گذاشت جلوی من و یه سیگار هم روشن کرد و نشست و پرسید: ))
- تو اگه مهندس شدی، یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، یه آپارتمان طراحی کردی و ساختی و آن آپارتمان ریزش کرد و باعث خرابی و کشته شدن یه خانواده بشه، اون وقت بازم دلت می خواد مهندس ساختمان باشی؟
- خب این فرق می کنه.
هدایت – تواین دنیا هیچی با هم فرق نمی کنه . قضایا همون قضایاست فقط صورت شون یه خرده عوض می شه. آدم ابوالبشر دنبال آسایش و راحتی بود. هنوز که هنوزه، نوه نتیجه هاش دنبال همون هستن! اگه سختی هم می کشن بخاطر راحتی یه بعدشه.
تو تاریخ دنیا نگاه کن . هر کی اومده و خواسته شاه بشه و حکومت کنه فقط واسه خاطر خودش بوده! به بقیه می گفته شماها نخورین ما بخوریم! مگه غیر از اینه؟
بد بختی آدم ها، همه مثل همه . حالا یک ی مریضه و بدبخت، یکی بی پول و بدبخت! یکی صد میلیون پول داره و میخواد بکندش دویست میلیون، یکی دویست میلیون داره می دوه که پولش بشه سیصد میلیون. هر دو میدون واسه پول . چی فرقی با هم دارن؟ اما آخرش هر دو بدبخت ن و مفت باخته! موقعی اون چیزی که می خوان به دست شون می آد که خیلی از چیزهایی که قبلاً داشتن، از دست دادن.
منم یه روزی همین فکر رو داشتم، اما حالا چی؟ این همه ثروت دارم ولی چیزهایی رو که باید داشته باشم از دست دادم. شاید اون روزهایی که دنبال پول بودم، خیلی از حالا ثروتمندتر بودم و خودم خبر نداشتم! بگذریم. دلت می خواد بقیه سرگذشتم رو برات بگم؟ خودم که خیلی دلم می خواد.
- سراپا گوشم استاد! ببخشید آقای هدایت!
(( خندید و چایی ش رو خورد و آخرین پک رو به سیگارش زد و خاموش کرد. بعد برگشت و با نگاه عجیبی به تابلوی بیدار چشم دوخت . شاید دو سه دقیقه، همون طور به اون تابلو خیره شد و بعد سرش رو انداخت پائین.
- هیجده نوزده سالم شده بود. قد بلند، چشم و ابروی مشکی!
نه یه موی سفید تو سرم بود و نه خمیدگی تو پشتم. شبها تو هتل که ویلن می زدم، هر چی زن و دختر بود با چشماشون می خواستن منو بخورن!
لباس شیک می پوشیدم و صورتم رو سه تیغه می کردم و موهام رو بریانتین می زدم.
موقع ساز زدن هم از خودم ادا اطوار در می آوردم و دل همه شون رو می بردم! یکی از چیزهایی که باعث شده بود بین زن ها سوسکه پیدا کنم، جدی بودنم بود. سبک نبودم. به کسی هم نگاه نمی کردم . بی حرف می اومدم ویلن میزدم و می رفتم.
یه تعظیم موقع اومدن ویه تعظیم موقع رفتن! آهنگ هایی سوزناک می زدم و خیلی هم قشنگ.
قیافه م هم بدک نبود. همین ها باعث شده بود که یه حالت رمز و راز داشته باشم!
مردم هم از چیزهای مرموز خوششون می آد، مخصوصاً زن ها!
وقتی برنامه اجرا می کردم، صدا از صدا در نمی اومد.
البته واسه ت بگم خیلی طول کشید تا به اونجا رسیدم . تجربه آدم رو می سازه! دیگه انعام از کسی نمی گرفتم، نه اینکه فکر کنی چشم ودلم سیر شده بودها!
از اوایل که تازه اینجا اومده بودم گشنه تر بودم! همون طور که بهت گفتم ظاهر عوض شده بود! به پادوی هتل رو گذاشته بودم که انعام ها رو جمع کنه . اخر شب ازش می گرفتم و یه چیزی بهش می دادم . به مدیر هتل هم یه چیزی می دادم . اونم مرتب پیزُر لای پالون من می ذاشت!
استاد تشریف آوردن ! استاد جوان می خوان براتون فلان آهنگ رو اجرا کنن!
استاد افتخار دادن امشب نیم ساعت بیشتر در خدمت تون باشن! افتخار جامعه هنر، استاد فلان امشب نیم ساعت دیرتر اجرا دارن! استاد امشب کوفتن! استاد فردا شب مرگن!
خلاصه اونقدر استاد استاد به ما بست که این لقب روی ما موند که موند!
خب توهتل هم که گدا گشنه ها نمی اومدن! هر چی دم کلفت و پولدار بود، شبها جمع می شدن اونجا. همه م منو شناخته بودن.
استاد استاد استاد، معروف شدم! نه اینکه خودم چیزی بارم نباشه! تعریف نباشه، پنجه شیرینی داشتم و استعداد فراوون. اون موقع هام مردم تشنه بودن که چهار تا آدم اهل موسیقی و هنر داشته باشن که مطرب مسلک نباشه! البته استادهای واقعی هم بودن اما همه گمنام. حاشیه نرم، یه روز که بی کار تو خونه نشسته بودم و داشتم حافظ می خوندم،هوس کردم که یه آهنگی بزنم و یه شعر رو باهاش زمزمه کنم. بیدار تو آشپزخونه داشت پخت و پز می کرد.
ساز و برداشتم و شروع کردم زدن . می زدم و چند بیت شعر رو نم نم باهاش می خوندم.
یه وقت دیدم که بیدار سرش رو آورد از آشپزخونه بیرون و پرسید، این آهنگ مال کیه؟ هر چی فکر کردم دیدم مال هیچکس نیست! فهمیدم آهنگی یه که خودم ساختم!
خیلی ذوق کردم! تو دلم رضا رو اونقدر دعا کردم که نگو. اون رضا هم یکی از همون استادهای گمنام بود. این رو بعدها فهمیدم.
خلاصه اون آهنگ رو ادامه دادم تا یه چیز حسابی شد. یه شب تو هتل اجراش کردم . مردم خیلی خوششون اومد . تشویق شدم . دیگه از اون به بعد وقت های بیکاری آهنگ می ساختم ، وقتی کامل می شد، تو هتل واسه مشترها اجرا می کردم. تشویق اونا، دلگرمم می کرد، اما تشویق واقعی موقعی بود که بیدار ازم تعریف می کرد!
تعریف هاش بهم جون و امید می داد. حالا که با خودم فکر می کنم، می بینم تمام اون ذوق و استعداد از عشق بیدار بود! عشقی که دم دستم، تو دو قدمی م بود و نمی تونستم بدستش بیارم!
تو خودم می سوختم و می ساختم و جیک نمی زدم . می ترسیدم اگه یه کلمه بگم همه چیز خراب بشه.
می ترسیدم از سر ناچاری، یه دفعه بذاره و بره.
این بود که عشقش رو تو دلم نگه داشته بودم و هیچی نمی گفتم.
آقایی که شما باشین، اون روزها خوب پول در می آوردم . یه طرف از هتل، یه طرف از تدریس که می کردم . همه پول ها رو هم می دادم به بیدار اونم جمع می کرد.
یه سال دیگه م گذشت . هر چی عشقم به این دختر بیشتر می شد، آهنگ هایی که می ساختم قشنگ تر می شد! تا اینکه یه روز مستأجر طبقه بالا اومد در خونه و اومد تو . یه خرده ای نشست و از این در و اون در صحبت کرد و بعد گفت، فلانی یه چیزی میخواستم بهت بگم. گفتم چی؟ گفت تو این قدر استعداد داری و آهنگ هایی به این قشنگی می سازی، چرا نمی آی رادیو؟!
گفتم رادیو؟ گفت آره. من کارم همینه . اگه خواستی بگو من برات جورش می کنم . پرسیدم مگه اونجا چقدر بهم می دن؟ گفت لازم نیست که بیای اونجا ساز بزنی! من شعر و خواننده برات می آرم، تو آهنگ بساز. پولش هم خوبه . معروف هم می شی. بیدار که حرفها شو گوش می کرد زود گفت عالی یه . از همین فردا شروع کنیم.
گفتم بابا این کارها سواد حسابی می خواد . همسایه مون گفت، آره اما قبل از سواد، استعداد حسابی می خواد که تو هم داری. چند تا از این آهنگ ها رو که ساختی، من از بالا شنیدم . همون شعرهای حافظ رو هم که روش گذاشتی، خوبه فردا پس فردا یه خواننده رو با خودم می آرم خونه . همین ها رو با هم تمرین می کنیم . اگه خوب شد، می ریم رادیو و می بریم واسه اجرا.
بیدار به من اشاره کرد که قبول کنم . منم گفتم باشه . همسایه مون بلند شد و رفت . برگشتم به بیدار گفتم ، دختر این کارها شوخی بردار نیست. مرم اونجا، آبروم می ریزه ها!
گفت نترس. چیزهایی که این چند وقته تو ساختی و زدی، همه قشنگ ن . آخرش اینه که ازت قبول نمی کنند. سرت رو که نمی برن! سنگ مفت! گنجیشک مفت! خدا رو چه دیدی؟ شاید کارت گرفت . فقط خودت رو دست کم نگیر وقتی اومدن دنبالت، یعنی کارت خوبه دیگه!
از بس دوستش داشتم، حرفش برام بالاترین حکم بود! گفتم باشه .
فرداش همسایه مون با یه خواننده مرد اومدن خونه مون. حالا اسم هاشو بماند!
همین قدر بهت بگم که اون خواننده در اون زمان خیلی معروف بود . چه مرد نازنینی هم بود . اومدن خونه و بعد از پذیرایی و این حرفها، همسایه مون گفت فلانی اون ویلن ت رو بیار و یه پنجه ما رو مهمون کن .
بلند شدم و رفتم سازم رو آوردم . کوکش رو درست کردم و یه خرده کشکی بهش ور رفتم . راستش کمی هول شده بودم . دستم می لرزید . تمام آهنگ هایی رو که ساخته بودم یادم رفته بود!
عرق کرده بودم. سرم رو که چرخوندم، بیدار رو تو چار چوب در دیدم که داره بهم نگاه می کنه و یه لبخند گرم رو لبشه.
از عشقش پر شدم . انگار تموم گرمی یه دنیا اومد تو پنجه هام! اصلاً دیگه یادم رفت که کسی دیگه ای هم اونجاست! ویلن رو گذاشتم زیر چونه م و شروع کردم . نفهمیدم چی زدم، چطور زدم، کی تموم شد!
یه وقت دیدم که اون خواننده خدا بیامرز، دولا شد و دستم رو ماچ کرد! تا دستم رو کشید، گفت الحق که استادی! دست مریزاد!
آره هادی خان . مام پامون اینطوری واشد تو رادیو.
اون روز اون خواننده، شعر حافظی رو که من روش آهنگ گذاشته بودم، همچین خوند که حظ کردم. مثل بلبل چه چه می زد و منم که گرم شده بودم، باهاش می اومدم!
دو تایی شده بودیم یه نفر! اون دلش نمی اومد که من دست بکشم، من دلم نمی اومد که اون ول کنه!
خلاصه، بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. قرار شد پس فردا که من با همسایه مون برم رادیو.
دیگه در رحمت روم وا شده بود. بعد از اون وقت نداشتم سرمو بخارونم!
پس فردا با همسایه مون رفتیم رادیو. یه مسئوولی اونجا بود که اسم اون رو هم نمی گم . آهنگم رو براش اجرا کردم . خیلی خوشش اومد. پرسید بازم از این آهنگ ها داری؟ گفتم دل من پره از این غصه ها! گفت پس تو دلت داستان هزار و یکشب داری! گفتم، بگو هزار و یک غم!
خلاصه رفتیم به قسمت اجرا. اون خواننده و ارکستر اومده بودن. خدا رحمت شون کنه. خیلی هاشون الان دیگه زنده نیستن . شاید هم هیچکدوم شون الان زنده نباشن.
چند ساعتی تمرین کردیم و قرار شد فردا بیائیم واسه ضبط. البته اون موقع ها ضبط یه آهنگ به راحتی حالا نبود. حالا هر کدوم از نوازنده ها تک تک می رن و اجرا و ضبط می کنن. هر جاش هم که خراب بشه همون جارو قطع می کنن و درست می کنند. اما اون موقع همه ارکستر با هم می نشست و یه آهنگ رو اجرا می کرد. حالا یه دفعه می دیدی آخرش یکی خراب کرد! دوباره باید از اول شروع می کردیم . اما خوب همه استاد بودن و وارد.
همونجا بود که یکی از اون هنرمندها که خدا رحمتش کنه. چون از کارم خیلی خوشش اومده بود. باهام قرار گذاشت که موسیقی رو از پایه بهم آموزش بده . می گفت حیفه و با استعدادی و کارت هم خوبه .
بگذریم . این شد اولین کار من. می دونی؟ کار اول آدم اگه بگیره دیگه همه چی درست می شه.
از اون روز به بعد گل کردم. همه شناختن منو!
چند وقتی گذشت و هفت هشت تا از آهنگ هام گل کرد و سر زبون ها افتاد.
پول خیلی خوبی هم تو این کار بود.
یه سالی گذشت . یه روز تو خونه داشتم رو یه آهنگ کار می کردم که دیدم بیدار واستاده و نگاهم می کنه. ویلن رو گذاشتم زمین و بهش خندیدم . بر عکس همیشه جواب خنده منو نداد.
پرسیدم چی شده؟ گفت تو عیب و ایرادی داری؟! جا خوردم. پرسیدم یعنی چه؟! گفت اصلاً تو مرد هستی؟!
خیلی بهم بر خورد. اخم هام رفت تو هم . گفتم کسی بهت چیزی گفته؟ اذیتت کردت؟
بگو کیه تا پدرش رو در بیارم.
گفت خود تو! تویی که خیلی وقته منو آزار دادی!
خودم رو جمع و جور کردم . گفتم من راضیم خار به چشمم بره و به پای تو نره! اون وقت چطوری آزارت دادم؟!
گفت تا کی ما باید مثل خواهر و برادر با هم زندگی کنیم؟ یا تو مرد نیستی یا منو دوست نداری! برای همین نمی خواستم اون موقع ها که مریض بودم و تو سرم یه دونه منو نبود ببینی!
برای همین اون باندها رو مثل کلاه کرده بودم و گذاشته بودم و تو سرم! اما حالا نگاه کن.
(( اینو گفت و یه تکون به موهای بلندش داد و موهاش مثل موج دریا این ور و اون ور ریخت و گفت: ))
ببین چه موهایی دارم! مثل شبق سیاه!
حس از تنم رفت! گفتم تو رو خدا نکن . پدر منو در آوردی! قربونت برم مردم از بس عشقت رو تو دلم ریختم و هیچی نگفتم! شب و روزم رنگ موهات شده!
پرسیدم پس چرا تا حالا چیزی بهم نگفتی؟ گفتم ملاحظه می کردم. می ترسیدم تو منو نخوای و زورکی قبول کنی که زنم بشی. و گرنه آرزومه که تو رو بگیرم.
گفت، راست می گی یا می خوای دلم رو خوش کنی؟ گفتم به همون که می پرستی و می پرستم، خیلی وقته که مهرت تو دل مه. این آهنگ ها که می سازم، سوز عشق توئه!
اصلاً بلند شو همین الان بریم یه تک پا محضر عقدت کنم.
انگار آروم شد و اون چشمهای درشت و وحشی ش رام شد.
همون وقت راه افتادیم، چادرش رو انداخت سرش و راه افتاد. یه محضر بود نزدیک خونه مون. یه ساعته کار تموم شد وبیدار شد زن من. حلال و محرمم.
چی برات بگم که اون شب، چه شبی برای من بود! تشنه ای که بعد از سالها به آب رسیده! گرگ گرسنه ای که به گله زده! دوستی که به دوست رسیده! غم دیده ای که به سنگ صبور رسیده!
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت بی اختیار زد زیر گریه. طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم. بلند شدم که برم، اشاره کرد که بشین. نشستم. خسته و پریشون بود.
اشک هاش رو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و گفت: ))
- دست خودم نیست. این اشک ها خوراک شب و روز منه!
بشین. هنوز خالی نشدم!
چی بگم که بفهمی؟ باید عاشق باشی تا درد عاشق رو بفهمی. باید درد عشق رو چشیده باشی تا بفهمی چه دردیه! باید مجنون باشی تا بفهمی دیوانگی چیه!
شبی بود اون شب!
هنوز حرفهای اون شبش تو گوش مه. بهم میگفت من جز تو کسی رو ندارم. همون طور که آقایی کردی و تا امروز ازم نگهداری کردی. بزرگی کن و واسه همیشه منو زیر بال و پر خودت نگه دار! من محبت های تو یادم نمی ره. تو تا حالا برای من هم پدر بودی و هم مادر و هم برادر. از این به بعد باید شوهرم باشی. نکنه حالا که معروف شدی منو یادت بره.
منم قسم می خوردم تا ابد کنیزی تو بکنم. تو فقط باهام مهربون باش و یه شیکمم رو سیر کن. یه تیکه چیت هم تن م کن. دیگه ازت چیزی نمی خوام!
نازش می کردم. قربون صدقه ش می رفتم. می گفتم این حرف ها چیه می زنی؟ تو نباشی می خوام دنیا نباشه. چیت چیه؟ این حرف ها کدومه؟ هر چی دارم مال تو. از جون که عزیزتر نباشه فدات می کنم. بشین خانمی تو بکن . تاج سر من باش. حال و هوایی داشتم اون شب هادی خان!
از فرداش، خونه واسه من شده بود بهشت. چپ می رفتم، راست می رفتم، بیدار مثل یه تیکه ماه جلوی چشمم بود و منم قربون صدقه ش می رفتم.
از وقتی هم که زن و شوهر شده بودیم و به همدیگر محرم. کلاً رفتارش با من عوض شده بود.
همش می خندید . باهام شوخی می کرد. ناز و نوازشم می کرد. لقمه می گرفت و دهن م می ذاشت تر و خشکم می کرد.
بهش می گفتم داری لوس م می کنی ها میگفت عیبی نداره، می خوام تلافی یه محبت ها تو بکنم. صدای خنده از تو خونه مون قطع نمی شد! مرتب اسفند دود می کردیم که نکنه همسایه ها چشمم مون بزنن.
یه روز که از سر کار برگشتم خونه ، تا در خیاط رو باز کردم، و اومدم تو، دیدم یکی داره می خونه! واستادم و گوش کردم. بیدار بود! چه صدایی داشت!
اصلاً باورم نمی شد که این صدا، از حنجره این زن باشه!
آوازی رو که بهترین خواننده مرد به سخنی می خوند، بیدار طوری اجرا می کرد که انگار داره یه چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه! دهن م از تعجب وا مونده بود!
یه دفعه جایی از آواز رسید که باید چه چه می زد. همچین این صدا رو داد بیرون که نفس من برید! اون چه چه می زد، نفس من تو سینه حبس شده بود!
می دونم باور نمی کنی، اما همون موقع، گنجشک هایی که رو درخت های تو حیاط بودن، واسه یه مدت اصلاً جیک جیک نکردن!
هی صبر کردم، هی صبر کردم که این چه چه تموم شه، مگه تموم می شد!
بقدری صدا صاف و رسا بود که انگار ده تا بلند گو تو خونه مون کار گذاشته بودن!
بالاخره تموم شد! نفس م رو دادم بیرون! اون می خوند، من داشتم خفه می شدم! بقدری تحریر صداش زیاد و قشنگ بود که فکر نمی کردم پنجه من بتونه این صدا رو همراهی کنه1 تو دلم گفتم قربون خلقت خدا برم، این صدای آدمیزاده یا صدای بلبل و قناری؟!
همونجا تو حیاط نشستم زمین . می دونستم اگه برم تو دیگه تمی خونه . یه گوشه ساکت نشستم و گوش کردم . خداوند همه چیز رو در خلقت این زن کامل کرده بود. تو این چند وقته بقدری خوب یاد گرفته بود روز نامه بخونه که باورم نمی شد. خط می نوشت که آدم حّظ می کرد!
اینم از صداش! با خودم فکر کردم که چطور تا حالا نفهمیده بودم بیدار اینقدر استعداد داره! تواین فکرها بودم که از تو خونه، صدای افتادن و شکستن یه چیزی اومد وبعدش صدای بیدار که گفت، اوا خاک به سرم، قوری شکست!
یه دقیقه صبر کردم و بعدش رفتم تو. تا منو دید، با خنده و خوشحالی اومد جلومو گفت: چقدر زود اومدی! هنوز واسه ت چایی دم نکردم . یعنی داشتم دم می کردم که قوری از دستم ول شد زمین .
گفتم: فدا سرت . چای نمی خوام . بیا یه دقیقه اینجا بشین کارت دارم.
پرسید: خبری شده؟ گفتم نه ، فقط ازت یه کمی دلخورم.
گفت: خدا مرگم بده! کار بدی کردم؟ نکنه چون قوریرو شکستم ناراحتی؟
گفتم: ازم پنهون کاری کردی.
گفت:به سی جزو کلام الله اگه چیزی شده باشه و من به تو نگفته باشم!
گفتم: بشین تا برات بگم. گفت بگو دلم ترکید!
گفتم: این صدای کی بود از خونه ما می اومد؟
رنگش پرید و گفت، لال شدم، مگه صدا از خونه بیرون می آمد؟!
گفتم: از خونه که بیرون می آمد هیچی از ده تا کوچه اون ورتر هم شنیده می شه زد تو صورتش و گفت، خاک به سرم! مرد غریبه صدام رو شنیده؟!
گفتم: خودت رو ناراحت نکن. منظورم این نبود. میگم چرا تا حالا جلوی خودم نخوندی؟
انگار دلش آروم گرفت. خندید و با خجالت گفت، خبه ! کدوم صدای خوب؟
گاهی گداری واسه دلم یه چیزی می خونم. آهنگ های تو اون قدر قشنگه که آدم به هوس می آد هی بخوند شون.
گفتم: حرف بیخودی نزن. بشین اینجا کارت دارم.
اینرو گفتم ویلن رو آوردم و با صداش کوک کردم و گفتم یاالله. بخون!
با تعجب گفت، غذام داره سر بار میره! هنوز جار و پارو نکردم، هزار تا کار دارم، اون وقت تو می گی بیام برات آواز بخونم؟! یکی می مرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک می خواهی! دم پختکم وق زده؟! بذار به کارهام برسم مرد!
دستش رو گرفتم و نشوندمش زمین و گفتم تا برام نخونی نمی ذارم از اینجا جُم بخوری!
گفت: شوخی ت گرفته سر ظهریه؟!
گفتم: هنوز یه ساعت تا ظهر داریم. بهانه نیار. تا نخونی ولت نمی کنم.
با خجالت گفت: من روم نمی شه جلوی تو آواز بخونم!
گفتم رو شدن نداره؟ مگه می خوای واسه غریبه بخونی؟ بخون، بخون، معطل هم نکن شروع کردم یکی از آهنگ هایی رو که ساخته بودم، با ویلن زدن. پیش در آمد آهنگ که تموم شد، بهش اشاره کردم که بخونه. یه آن اومد شروع کنه اما انگار شرم مانعش شد. بهش گفتم اگه نخونه باهاش قهر می کنم. آخه می دونی، طاقت قهر نداشت!
خلاصه بزور شروع کرد خوندن. اولش خجالت می کشید صداش رو ول بده! اما کم کم روش باز شد و بی ترس و خجالت برام خوند.
چه خوندنی! اونقدر این صدا قشنگ بود که وسط های آهنگ، دیگه ساز نزدم و به صدای بیدار گوش کردم! صدا که چی بگم؟ چهچۀ بلبل!
یه دفعه با خنده گفت، اوووو ه ! چرا نمی زنی؟!
دوتایی زدیم زیر خنده! گفتم صدات اونقدر قشنگه که پنجه م وا مونده! گف: سوسکه از دیوار بالا می رفت، مادرش می گفت نه نه قربون دست و پای بلوریت! مگه اینکه تو از صدای من تعریف کنی!
گفتم: نه به خدا، کار من اینه . صدای خوب رو می شناسم. از هر یه ملیون نفر، یکی صدای تو رو نداره. کاشکی صدای ترو من داشتم.
گفت: صدا چیه؟ جونم مال تو . گفتم جون ت سلامت. گفت حالا می ذاری برم به بدبختی هام برسم؟
از اون به بعد کارم این شده بود که هر شعری رو بهم می دادن، بعد از اینکه آهنگ ش رو می ساختم اول می دادم بیدار بخونه. اگه خوب شده بود. می دادم رادیو.
طوری شده بود که اگه یه روز برام نمی خواند و صداش رو نمی شنیدم. کلافه بودم! یعنی حق هم داشتم. صدای بیدار رو هر کسی یه بار می شنید، دیگه هیچ صدایی براش صدا نبود!
خلاصه که خیلی با هم خوش بودیم. زندگی رنگ های قشنگ ش رو به ما نشون داده بود!
تا اینکه یه روز با شرم و حیا اومد تو حیاط. داشتم به شاخه درخت ها ور می رفتم.
پام روی پله های نردبون بود و با اره شاخه های اضافی رو می بُردیدم.
گفت می خوام یه چیزی بهت بگم. گفتم بگو. گفت بیا پائین بهت بگم. گفتم، بگو گوش می دم. گفت اگه خدا به ما بچه نده، تو چیکار می کنی؟
گفتم دعا می کنم بده!
گفت اگه نده چی؟ طلاقم می دی؟
گفتم حرف دیگه نداری بزنی؟ هر وقت وقتش رسید، خدا بهمون بچه می ده دیگه. گفتم انگار وقتش رسیده! حامله شدم!
از هولم پام لیز خورد و با کمر اومدم رو زمین! یه دست به کمر، یه دست به زمین، بلند شدم و پرسیدم، تو از کجا فهمیدی؟!
خندید و گفت، خب ما زن ها یه جوری می فهمیم دیگه!
گفتم الهی دورت بگردم بیدار. انشاالله، همیشه خوش خبر باشی. بگیر بشین، بگیر بشین. دیگه نباید کارهای سنگین بکنی. باید استراحت کنی.
گفت، اون تنم رو پیه می گره و بچه خفه می شه! واسه زن حامله، کار کرده خوبه. تو دلت شور نزنه.
گفتم: تو رو خدا مواظب باش. سبک سنگین نکن. امانت خداس اون بچه ها!
دولا شدم و زمین رو ماچ کردم. دیگه از خدا چیزی نمی خواستم. هچی داشتم.
چه درد سرت بدم؟ چند ماه بعد، خدا بهمون یه پسر کاکل زری داد، یه قند عسل! دیگه اصلاً دلم نمی خواست از خونه، پام رو بیرون بذارم!
دلم واسه بچه م ضعف می رفت. دوست داشتم درسته قورتش بدم! چپ می رفتم و راست می اومدم، یه چیزی میدادم بیدار بخوره. می گفتم زن بچه شیرده باید خوب بخوره. می گفت دارم مثل خرس می شم. میگفتم عیبی نداره. باید هم تو پروار بشی هم پسرم.
یه روز که براش جیگر کباب کرده بودم و داشتم می دادم بهش بخوره، دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت، درسته که تو بچه گی زیاد سختی کشیدم، اما خدا تلافی همه رو برام کرد. تا عمر دارم خوبی هات رو فراموش نمی کنم مرد!
چنگ زدم تو خرمن موهاش و گفتم، منم تو بچه گی خیلی بدبختی کشیدم. اما انگار خدا، در رحمتش رو، روی مون باز کرده . به حق این برکت مرتضی علی خدا به همه بده و از صدقه سر همه به ما هم بده و اینهایی هم که داریم ازمون نگیره.
اسم پسرمون رو علی گذاشتیم. روز به روز رشد می کرد و بزرگ می شد. هر چی اون بزرگتر می شده، کار من هم بهتر می شد.
بعد از چند وقت یه خونه دیگه م همون طرفها خریدم. وضع زندگیم خیلی خوب شده بود بهترین زندگی رو براش درست کردم. از طلا سیرش کردم!
خودش می گفت اونقدر که من طلا دارم. زرگری نداره!
بهش می گفتم، لیاقتش رو داری. خانمی، خوشگلی، برام یه همچین دسته گلی زاییدی!
(( هدایت دوباره یه سیگار روشن کرد و دو تا چایی هم ریخت و نفسی تازه کرد و ادامه داد: ))
زندگی به کامم شده بود. سالها گذشت و آب تو دلمون تکون نخورد.
علی حدوداً شیش سالش شده بود. دیگه کم کم وقت مدرسه ش بود. یه روز که از سر کار اومدم خونه، بعد از اینکه بیدار برام چایی آورد و خوردم گفت، می خوام یه چیزی بهت بگم.
گفتم بگو، گفت من این چند وقته خیلی فکر کردم . دیدم عقل هم چیز خوبیه . خدا وقتی به آدم یه نعمت می ده، اگه ازش استفاده نکنه، کفران نعمته!
گفتم خوب آره . گفت به نظر تو حیف نیست که این صدایی مه من دارم، ازش استفاده نکنم؟
گفتم همون که واسه شوهرت می خونی و آهنگ های تازه م رو اجرا می کنی، استفاده س دیگه!
گفت: منظورم اینه که برم رادیو بخونم!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم همین یه کارم مونده که زنم بره تو رادیو! دیگه نشنوم از این حرف ها زدی ها! نون ت نیست؟! آبت نیست؟! چی چی ت کم و کسره؟!
کجای زندگی ت رو لنگ گذاشتم؟! چی می خواستی وایه ت فراهم نکردم؟
حالا دیگه می خوای آبروی منو تو سر و همسری ببری؟ دستت درد نکنه بیدار خانم!
سرش رو انداخته بود پائین و هیچی نمی گفت . منم خیلی عصبانی شده بودم. یه خرده که گذشت گفت، حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟
گفتم: این حرفه که تو می زنی؟
گفت: چی می دونم! زنم و ناقص العقل ! یه چیزی گفتم . دیگه م از این حرفها نمی زنم . ببخشید، غلط کردم!
ادامه دارد...
قسمت بیست و چهارم
((صبح زودتر از کاوه بیدار شدم. دیشب که تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد. به حرفهای کاوه فکر می کردم. چایی رو دم کردم و بساط صبحونه رو آماده.
بعد کاوه رو صدا کردم. و دست و صورتمون رو ُشستیم و صبحونه رو خوردیم. آماده شده بودیم تا فرنوش بیاد. نیم ساعت بعد، فرنوش رسید. ماشین رو پارک کرد و اومد در خونه زنگ زد.
من و کاوه از پشت پنجره نگاهش می کردیم که کاوه گفت: ))
- یادت نره بهش تبریک بگی! ماشین ش رو عوض کرده! می دونی این مدل ماشین قیمتش چنده؟
- چه میدونم! مگه من بنگاه دارم که قیمت ماشین ها دستم باشه؟!
((در رو وا کردم))
فرنوش – سلام. دیر که نیومدم؟
- سلام. نه، درست سر وقت اومدی، حالت چطوره؟ مبارکه ماشین رو عوض کردی؟
فرنوش – ممنون. آره قشنگه؟
- خیلی قشنگه. مبارک باشه.
کاوه – سلام فرنوش خانم.حالتون چطوره؟ مبارکا باشه!
فرنوش – سلام کاوه خان، خیلی ممنون. فریبا کجاست؟
کاوه – گذاشتمش تو یخچال تازه بمونه! خب خونه شونه دیگه!
فرنوش – من می رم صداش کنم. شما هام حاضر بشین.
((در اتاق رو قفل کردم کاوه گفت: ))
- دختر قشنگ و مهربون و بی تکلفی یه. حیفه از دستت بره.
- کاوه ترو خدا بس کن. به اندازه کافی، از دیشب تا حالا نمک رو زخمم پاشیدی!
کاوه – بیا بریم تو ماشین. هوا سرده. بگیر سوئچ رو تو برون.
- نه، خودت رانندگی کن.
(( دو تایی سوار ماشین کاوه شدیم و بدون حرف، منتظراومدن فریبا و فرنوش نشستیم. پنج دقیقه بعد اومدن و سوار شدن. بعد از سلام و احوالپرسی با فریبا، خواستیم حرکت کنیم که فرنوش گفت صبر کنین و پیاده شد و از تو ماشین خودش یه کوله پشتی در آورد و دوباره سوار شد و حرکت کردیم.))
فرنوش – هادی یه خبر خوب!
- چی شده؟
فرنوش – فردا صبح مامانم می آد.
((کاوه وسط خیابون زد رو ترمز!))
- چرا همچین می کنی؟!
کاوه – می خوام بگم انشاالله همون طور که تو به آرزوت رسیدی، خدا همه رو به آرزوشون برسونه!
فرنوش – هادی خیلی دلت می خواست مامانم زودتر بیاد؟
کاوه – دل تو دلش نبود طفلک! هر روز به من می گفت زنگ بزن فرودگاه، بپرس، کی هواپیمای مادر فرنوش خانم می شینه زمین! ( بعد آروم گفت: ) ولی هنوز میگم، کشتی بهتر بود!
فریبا – به امید خدا هر چی زودتر عروسی فرنوش و هادی خان رو ببینیم
(( کاوه زیر لب گفت: ))
- شتر در خواب بیند پنبه دانه!
فرنوش – چی می گین کاوه خان؟!
کاوه – می گم تو عروسی تون شتر قربونی می کنم!
- کاوه رانندگی تو بکن.
کاوه – ایشا الله بعد از عروسی شما نوبت ماست.
(( من و فرنوش بی اختیار برگشتیم به فریبا نگاه کردیم. فریبا سرش رو برگردوند و از شیشه بیرون رو نگاه کرد. انگار که حرف کاوه رو نشنیده. فرنوش با یه حالت شیطونی پرسید: ))
- کاوه خان، نوبت چی شماست؟
کاوه – نوبت ماست که براتون کادو عروسی بخریم دیگه!
(( خنده م گرفت: ))
فرنوش – جداً کاوه خان شما خیال ازدواج ندارین؟
کاوه – اول اجازه بدین مامان شما تشریف بیارن و این هادی ما سر و سامان بگیره بعد. اگه دیدم خوبه و این بچه خوشبخت شده، منم بابام رو می فرستم خواستگاری.
(( فرنوش که می خواست از زیر زبون کاوه حرف بیرون بکشه پرسید: ))
- خواستگاری کی؟
کاوه – خواستگاری ننه م! تو رو خدا دعا کنین به هم برسن!
((در حالیکه خنده م گرفته بود به فرنوش گفتم: ))
- تو مگه می تونی از این حرف در بیاری! این گرگه!
فریبا – نه، دل کاوه خان مثل شیشه س!
کاوه – خیلی ممنون فریبا خانم. البته از اون شیشه های نشکنه. مثل شیشه بانک ها!
(( ده دقیقه بعد رسیدیم و رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم. کوله پشتی فرنوش رو من برداشتم و ساک فریبا رو کاوه. سوار مینی بوس شدیم و رفتیم بالا. چند دقیقه بعد پیاده شدیم.))
کاوه – بچه ها یه ایستگاه بریم بالا))
- فقط یه ایستگاه پیاده بریم؟
کاوه – نخیر، پس صد تا ایستگاه پیاده بریم؟! ایستگاه اتوبوس که نیست دو قدم دو قدم نگه داره!
- تو ناز نازی هستی. عادت نداری پیاده بری.
کاوه – من از تو اتاقم می خوام برم تو آشپزخونه با تاکسی می رم! بعدش، چه کاری یه از کوه بریم بالا و دوباره برگردیم پائین؟ همین جا وا می ایستیم و چهار تا چایی و پسته و تخمه می گیریم و می خوریم. بعد از اونهایی که رفته بودن بالا می پرسیم اون بالا چه خبر بوده!
- تبلی نکن کاوه . راه بیفت. خوبه پیشنهاد کوه رو تو دادی ها!
(( خلاصه هر جوری بود، راه افتادیم. نزدیک ظهر بود که به ایستگاه دوم رسیدیم و کاوه گفت: ))
اگه منو تیکه تیکه هم بکنین، دیگه قدم از قدم ور نمی دارم. حالا خودتون می دونین.
- پسر خجالت بکش! حالا فرنوش و فریبا خانم می گن چه پسر تنبلی یه. تو که این قدر ضعیف نبودی. بلند شو بریم فتح ش کنیم.
کاوه – من پشت بوم خونه مون رو فتح کنم، زرنگی کردم! بعدش هم من ضعیف! من مورچه! اصلاً من حسن کچل! اگه از اینجا تا نوک کوه رو دلار بچینی، از اینجا تکون نمی خورم!
- بابا تو روی حسن کچل رو سفید کردی! اون حداقل وقتی مادرش از خونه تا توی کوچه براش سیب چید، بلند شد و رفته که سیب ها رو ورداره.
کاوه – دِ ! همون هم شد که مادرش پشت سرش در رو بست و دیگه تو خونه راهش نداد!
اصلاً بیاین بشینید براتون قصه حسن کچل رو تعریف کنم. از کوه بالا رفتن که بهتره. حداقل معلومات عمومی تون می ره بالا.
فرنوش – ما همه قصه حسن کچل رو بلدیم.
کاوه – باشه، شما بیاین همین جا بشینین من براتون قصه کدو قلقله زن رو می گم.
- پسر خجالت بکش، آبروت جلوی همه می ره ها!
کاوه – من اصلاً آبرو ندارم که بره! من از اینجا تکون نمی خورم. شماها برین. فقط برای من یه خرده آب و غذا بذارین که تا شماها بر می گردین تلف نشم، دیگه کاری نداشته باشین.
فریبا – تو رو خدا اذیت شون نکنین. معلومه خیلی خسته شدن.
کاوه – آفرین به شما فریبا خانم گل. شمام بیا اینجا بشین. اصلاً چه کاری یه بریم اون بالا.
اون بالام مثل اینجاست. فقط سردتره. شما بیا اینجا بشین با هم، با این سنگ ها یقل دو قل بازی کنیم تا این دو تا برن و برگردن.
- خیلی خوب. بلند شو یه کم دیگه بریم بالا. بلند شو دیگه.
کاوه –اون دنیا باید جواب این پاها رو پس بدی که چرا این قدر ازشون کار کشیدی! اون دنیا ازت سئوال می کنن که چرا بیخودی از دست و پات کار کشیدی؟!
(( ما حرف می زدیم و فرنوش و فریبا می خندیدن. نیم ساعت بعد رسیدیم بالا ی کوه. هوا خیلی سرد بود. کاوه که از سرما دندون هاش داشت بهم می خورد گفت: ))
- کاشکی الآن یه هلی کوپتر می اومد و منو ور می ذاشت و می برد خونه مون!
- هلی کوپتر نه، چرخ بال!
کاوه – یکی دیگه پدرش در اومده و هلی کوپتر رو اختراع کرده، تو واسه ش اسم می ذاری؟!
فرنوش – کاوه خان راست می گن، خیلی سرده.
فریبا – خیلی هم خلوت!
کاوه – اگه الآن گرگ ها بریزن سرمون، کی بدادمون می رسه؟
- کاوه ، یه کوه مارو آوردی، خون به جیگر مون کردی ها!
(( رفتیم یه گوشه و فرنوش از تو کوله پشتی ش فلاسک چایی رو در آورد و چهار تا لیوان برامون ریخت. چایی ها رو که خوردیم گرم شدیم.))
کاوه – بمیرم واسه اونا که تو قطب زندگی می کنن! از صبح تا شب باید مثل این حلاج ها بلرزن از سرما! تازه شب که می خوان برن پیش زن و بچه شون باید کجا برن؟ تو این خونه های یخی!
- خب اونا عادت کردن
کاوه – آره خب. البته یه حسن هم داره. پول یخ و یخچال و فریزر و کولر نمی دن!
- عوضش یه زندگی ساده و راحت دارن. دور از دود و ترافیک و گازوئیل و آلودگی!
کاوه – آره، تا دلت هم بخواد پیست اسکی دارن و آلاسکا و یخ در بهشت و برف شیره!
فرنوش – هر وقت هم چشم باز می کنن، برف پاک و سفید رو می بینن! خیلی شاعرانه س!
کاوه – آره آره! هر وقت هم دلشون خواست و هوس کردن از خونه شون می آن بیرون و با هم برف بازی می کنن!
(( فرنوش دستکش هاش رو در آورد و از تو کوله پشتی ش چند تا ساندویچ بیرون آورد و گفت: ))
- هادی، ساندویج مرغ برات آوردم. دوست داری؟
- دستت درد نکنه. عالیه!
فرنوش – اگه دوست نداری، کالباس هم هست.
- هر دوش خوبه. خیلی ممنون.
(( کاوه که داشت دستهاش رو «ها» می کرد که گرم بشه، یه نگاهی به ما کرد و گفت: ))
- قربون قدرت خدا برم. راست می گن که اگه آدم صبر داشته باشه همه چیز درست می شه ها! شیرین و فرهاد این همه سال صبر کردن تا دنیا به کام شون شد! حالا شیرین خانم تشریف آورده سر کوه. اوس فرهاد هم دست از کار کشیده و تیشه رو گذاشته زمین! سفره ناهار رو انداختن و دارن به همدیگر ساندویچ مرغ تعارف می کنن! نوش جون، بفرمائید ماهام کوفت می خوریم دیگه! بخور فرهاد جون. زودتر بخور و برگرد سرکارت که اگه خسر پرویز برسه و ببینه از زیر کار در رفتی و با نامزدش نشستی و داری گز می ری، یه قرون حقوق که آخر برج بهت نمی ده هیچی، بیرونت هم می کنه!
- اگه منو بیرون کنه دیگه کی براش کوه رو میکنه؟
کاوه – کنترات میده به شرکت مترو . حتماً بعد از هفتصد سال یه متروی شیک تحویلش میدن!
(( خندیدیم و فریبا آروم گفت: ))
کاوه خان، من برای شما غذا آوردم. همبرگره. نمی دونستم مرغ دوست دارین.
کاوه – الهی زبونم به کوره آدم سوزی هیتلر بچسبه! چرا دوست ندارم؟ وا بمونه هر چی ساندویچ کوفتی مرغه! اصلاً من از این پرنده بی حیای سکسی بدم می آد! تو هر سوپر مواد پروتئنی می ری می بینی رفته لخت مادر زا نشسته پشت شیشه!
(( در حالیکه همبرگر رو از فریبا می گرفت گفت: ))
- به به ! به به ! چه همبرگری! اصلاً یه دفعه چه هوایی شد این جا؟! مثل بهار می مونه! چقدر بهتون گفتم اون پائین فایده نداره بریم بالای کوه؟!
- تو رو که به زور آوردیم بالا ؟
کاوه – منو بزور آوردین ؟!
منظور من این بود که پیاده نریم یعنی راه نریم. می خواستم بهتون بگم که تمام راه رو یه کله بدویم و بیائیم بالا! حالا ساندویچ ت رو بخور اینقدر هم حرف نزن!
فرنوش – اینجاها خیلی قشنگه . نگاه کنین . همه جا سفید و پاکه.
(( کاوه در حالیکه به ساندویچش گاز می زد گفت: ))
- آره آره . مثل چلوار کفن مرده!
- تشبیه از این قشنگ تر پیدا نکردی؟
کاوه – چرا . مثل ملافه سفید بیمارستان ها!
- مرده شورت رو ببرن که یه کلمه امیدوار کننده آدم ازت نمی شنوه.
کاوه – اِ یادم اومد ! مثل لیف و صابون مرده شورها!
- خیلی ممنون کاوه جون . از مثالهایی که آوردی خیلی لذت بردیم ! حالا دیگه لطفاً حالمون رو بهم نزن می خواهیم غذا بخوریم.
(( فرنوش و فریبا خندیدن و فرنوش گفت: ))
- چه طبع لطیف و شاعرانه ای دارن این کاوه خان!
(( کاوه نگاهی به فریبا کرد و ازش پرسید: ))
- جدی تشبیه هام بد بود؟!
- نه به جان تو! این چند تا جمله ات خیلی حکیمانه بود! آدم رو یاد دو متر جا تو قبرستون می انداخت!
فریبا – کاوه خان شوخی می کنن و گرنه طبع بسیار حساسی دارن.
((فرنوش گفت: ))
بیا هادی، یه ساندویچ دیگه م بخور. زیاد درست کردم . بازم هست.
فریبا – کاوه خان ، همبرگر هم هست . بدم بهتون؟
کاوه – قرار نشد از حالا با هم چشم و هم چشمی کنین و مسابقه بذارین و چیز به خورد ما بدین ها!
(( همه خندیدیم . غذا رو می خوردیم و می خندیدیم . بعد فرنوش برامون چایی ریخت.))
کاوه – چطور شد فرنوش خانم؟ چرا برای هادی تو لیوان چای ریختین ، برای ما تو استکان؟
فرنوش – کاوه خان؟ شمام چقدر به این طفل معصوم حسودی می کنین!
- بیا بگیر نخورده! لیوان چایی مال تو.
کاوه – بخور بابا شوخی کردم.
فرنوش – هادی اگه سردته بیا کاپشن منو تن ت کن.
- نه ، ممنون. سردم نیست.
فرنوش – آخه کاپشن تو نازکه . سرما می خوری.
(( کاوه که یه دفعه جدی شده بود. نگاهی به ما کرد و گفت: ))
- از خدا می خوام که هیچوقت این محبت از دل ها تون بیرون نره.
(( بعد رو به من کرد و گفت: ))
- هادی جون، من از موقعی که اومدیم این بالا تو کوک فرنوش خانم بودم. هر کاری که برات کرده، با عشق و محبت و از ته دل بوده. خدا حفظ ش کنه. ایشا الله پای هم پیر شین.
(( فرنوش خجالت کشید و سرش رو انداخت پائین.
کاوه راست می گفت. خودم احساس کرده بودم. وقتی چایی بهم داد. با عشق بود. وقتی بهم ساندویچ تعارف می کرد، با عشق بود و وقتی نگرانم بود، با عشق بود و از صمیم قلب. محبت رو کاملاً می شد تو چشمهاش خوند.
وقتی فریبا و کاوه از خجالت کشیدن فرنوش خنده شون گرفت. بلند شد و آروم آروم رفت کمی اون ورتر. دنبالش رفتم و گفتم: ))
- کاش تمام پول های دنیا مال من بود تا همه شو می ریختم به پات!
(( برگشت و نگاهم کرد. یه لبخند زد و گفت: ))
- من پولهای دنیا رو نمی خوام.
- پس کاش تمام گل های سرخ و قشنگ دنیا مال من بود و همه رو می آوردم و می ریختم در خونه تون.
فرنوش – گل سرخ خیلی قشنگه اما من گلسرخ های دنیا رو نمی خوام.
- پس کاشکی تمام خوشی های دنیا مال من بود تا همه رو می کردم تو یه کیسه و از پنجره اتاقت پرت می کردم تو.
فرنوش – خوشی خیلی خوبه اما تنهایی، خوشی ها رو خراب می کنه، من تمام خوشی های دنیا رو نمی خوام.
فقط یه خرده شو واسه خودمون می خوام. بقیه اش مال کسای دیگه.
- پس من چی برای تو بیارم که با پولم جور باشه؟!
فرنوش – تمام محبتی که تو قلبته! تمام عشقی که خدا تو دلت گذاشته بیار برای من!
- فرنوش، اگه فقیرم، اگه پول ندارم، اما دل بزرگی دارم که خدا پر از عشقش کرده همه ش مال تو!
(( فرنوش نگاه پر مهری کرد و گفت: ))
- بریم دیگه، دیر می شه.
(( اسباب ها رو جمع کردیم و وقتی خواستیم حرکت کنیم، آروم به کاوه گفتم: ))
- کاش این یکی دو ساعت نمی گذشت!
کاوه – می خوای نریم و یه کم دیگه بمونیم؟
- گیرم که یه ساعت دیگه م موندیم، چه فایده؟ من فرنوش رو واسه، همیشه می خوام!
ادامه دارد...
نزدیک ظهر رسیدم خونه. تا رفتم تو و در رو بستم، یکی در زد. گفتم کیه؟
- ما همسادۀ طبقه بالاتون هستیم! اومدیم ظهر نشینی! شب هم که شد، می آئیم شب نشینی!
(( تازه یادم افتاد که قرار بود امروز کاوه و فریبا برای خرید وسایل برن. در رو وا کردم.))
کاوه – سلام، کُشتی ش؟ هدایت رو می گم.- سلام، بیا تو فریبا کجاست؟
کاوه – بالا. دارن وسایل رو می چینن و تر و تمیز می کنن.
- مگه چند نفرن؟ کارگر گرفتین؟
کاوه – باشه! باشه! حالا دیگه توهین می کنی؟ فرنوش خانم بالا تشریف دارن.
- فرنوش؟! بالا چیکار می کنه؟
کاوه – اومده بود سراغ تو. من و فریبا هم رسیدیم. با هم آشنا شدن. حالا هم داره کمک می کنه اسباب ها رو بچینیم و یه خونه تکونی کنیم. فرنوش خانم گفته تا دستم تو کاره، یه سر هم می رم پائین خدمت آقا هادی. گفت نزدیک عیده، ثواب داره. آقا هادی رو هم بتکونم!
- منو که دنیا تکونده! بذار فرنوش خانم هم بتکونه
کاوه – نه، من ازش خواهش کردم این دفعه رو ببخشدت! گفتم دیگه از این غلط ها نمی کنه!
- حالا بیا تو. چرا دم در واستادی؟
کاوه – من و فریبا می خواهیم بریم ناهار بخوریم. فرنوش خانم می خواد بیاد پائین. اومد پارس نکنی ها! پاچه ش رو نگیری ها! انسان باش! آدم باش!
- حوصله ندارم کاوه. یه چیز دَری وَری بهت می گم ها!
کاوه – چِخه صاب مرده! من الان می رم بالا و به فرنوش می گم اومدی. حواست رو جمع کن درست حرف بزن. فرنوش بسیار دختر خوب و خانمی یه. خیلی هم متواضع و افتاده س. از سر تو آدم لجباز و یه دنده هم خیلی زیاد تره. می گن انگور خوب نصیب شغال می شه!
- شغال خودتی!
کاوه – می دونی هادی صدات شبیه قار قار کلاغه!
(( از حرفش خنده م گرفت. وقتی می رفت دوباره بهم سفارش کرد که با فرنوش ملایم باشم، چند دقیقۀ بعد فرنوش در زد . در رو وا کردم و اومد تو و نشست. بخاری رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش و بعد یه گوشه نشستم.))
فرنوش – حالت خوبه؟
- خوبم!
فرنوش – یه چیزی بگم باور نمی کنی هادی. انگار چون تو راضی نبودی من برم خونۀ خاله م، مهمونی شون بهم خورد! از در و دیوار سوسک و مارمولک می ریخت سرمون! یه سوسک که رفته بود لای موهای خاله م! داشت از ترس سکته می کرد. خیلی عجیب بود که این همه جونور انگار با هم قرار گذاشته بودن بیان تو مهمونی خالهم! خلاصه منم از خدا خواسته به هوای اینکه ترسیدم بلند شدم و با ژاله و نادر برادرش، اومدیم خونه.
(( داشتم از خنده می مُردم اما جلوی خودم رو گرفتم.))
- حالا چرا اومدی اینجا؟ اومدی این چیزها رو برام بگی؟
فرنوش – هادی تو خیلی بَد با من حرف می زنی! اون از حرف دیروزت، این هم از امروز! من دلم نمی خواد عصبانی بشم و کنترل خودم رو از دست بدم. اما تو آدم رو تحریک می کنی.
- خُب عصبانی شو دختر خانم پولدار! حتماً وقتی کنترل ت رو از دست بدی، به پسر خاله ت، بهرام خان می گی بیاد و خدمت من برسه! هان؟
((خیلی ناراحت شد و بهم چپ چپ نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پائین. فکر کردم الان بلند می شه می ره. اما یه دقیقه بعد گفت: ))
- هادی تو چته؟ چرا اینجوری شدی؟ از دیروز تا حالا انگار تو رو بُردن و یه هادی دیگه رو آوردن گذاشتن جای تو! یه جوری با من رفتار می کنی که فکر می کنم دلت می خواد من برم! اکه من برم، دیگه منو نمی بینی! اون وقت غصه می خوری ها!
- من چیزی ندارم که از دست بدم.
فرنوش – یعنی من برای تو چیزی نیستم؟!
(( سرم رو پائین انداختم و جوابی ندادم. برای خودم هم عجیب بود که چطور یه دفعه این قدر سخت و مغرور شده بودم. دلم می خواست باهاش ملایم باشم اما نمی دونم چرا یه چیزی در درونم مانع می شد. در همین موقع آب کتری جوش اومد و در کتری به صدا افتاد.
فرنوش بلند شد و کتری رو برداشت و مشغول چایی دم کردن شد. منم زیر چشمی نگاهش می کردم و لذت می بردم. کار کردن فرنوش تو خونۀ من برام خیلی قشنگ بود! یعنی در اتاق من خیلی قشنگ بود. تا چایی دم بکشه، سرش رو با ور رفتن به کتاب هام گرم کرد.
چند دقیقه بعد، یه چایی ریخت و با قندون آورد و گذاشت جلوی من و به یه حالتی گفت: ))
- بفرمائید آقای عصبانی! این چایی رو میل کنید شاید مهر من دوباره به دلتون بیفته!
- مهر شما از دل من بیرون نرفته که بخواد دوباره به دلم بیفته.
فرنوش – پس چرا با من این قدر قهر و دعوا می کنی؟
- برای اینکه دلم نمی خواست بری خونۀ خاله ت. خوشم نمی آد اصلاً بهرام با تو حرف بزنه.
(( فرنوش اومد کنارم نشست و با لبخند گفت: ))
- خوشم می آد وقتی حَسود می شی!
- من اصلاً حَسودی نمی کنم. اصلاً چیزی که به من نمی خوره حَسودیه!
((خندید و گفت: ))
- هادی جون، تو متوجۀ بعضی از چیزها نیستی. من اگر نمی رفتم خونۀ خاله م، بلافاصله تلفن می زد به مادرم و چُغُلی من رو بهش می کرد. بعدش هم می گفت هنوز هیچی نشده، پای خواهر زادم رو از خونۀ خاله ش بریده، وای به وقتی که این پسره، فرنوش رو عقد کنه! اون وقت حتماً اجازه نمی ده یه سر خونۀ مادرش بیاد! حالا فهمیدی چرا اصرار داشتم که دیشب برم؟
(( با خودم فکر کردم که عقل این دخترها به چه چیزهایی می رسه! وقتی دید من ساکتم دوباره گفت: ))
- هادی، من تو رو خیلی دوست دارم و خجالت هم نمی کشم از اینکه این رو بهت بگم. یعنی راحت حرف دلم رو بهت می زنم. تو باید اجازه بدی که من کار خودم رو بکنم. مگه دوستم نداری مگه نمی خوای من باهات عروسی کنم؟
- من از خدا می خوام که تو فقط مال من باشی اما انگار همه ش یکی بهم می گه که ازدواج من و تو سر نمی گیره و کارها جور نمی شه.
- تو این چیزها رو بسپر دست من، دیگه کاری ت نباشه. من خودم بهتر می دونم چیکار باید بکنم. فقط به شرطی که هر چی من می گم گوشی کنی. حالا اخم ها تو وا کن. یه کم بخند! کسی اگه تو رو نشناسه، فکر می کنه من دارم به زور زن تو می شم!
(( خندیدم و گفتم: ))
- خیلی خودم رو گرفتم، نه؟
فرنوش – خیلی!! مُردم تا یه خنده رو لب هات اومد!
(( تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ))
- ببین فرنوش جان، می خوام یه چیزی رو بهت بگم. من از نظر مالی خیلی ضعیفم اما، می گن بخشش خیلی همّت می خواد ولی رَد کردن و قبول نکردن بخشش از خود بخشش بیشتر همّت می خواد!
پدر کاوه بارها خواسته که به من ماشین و آپارتمان و پول و این حرف ها بده اما من قبول نکردم. بی پول هستم اما گدا نیستم.
من از خیلی چیزها تو زندگی گذشتم. خونۀ خوب، ماشین خوب، زندگی خوب، حتّی یه غذای خوب! اینها همه ش بخاطر این بوده که خواستم عزّت نفسم رو حفظ کنم و گرنه همۀ این چیزها با یه اشارۀ من برام جور می شه!
همین آقای هدایت که باهاش تصلدف کردی، بارها خواسته که کتاب های خطّی ش رو که خیلی گرون قیمته بده به من. یا مثلاً چند وقت پیش می گفت هر کدوم از تابلوهاش رو که می خوام ور دارم و ببرم بفروشم. با پول یکی از اونها شاید بشه چند تا آپارتمان خرید!
اما من قبول نکردم. حالا تو این وضعیت من، وقتی تو کاری می کنی، مثل رفتن به خونۀ خاله ت! دل من می شکنه. غصه می خورم. چون مثل پسر خاله ت زَر و زور ندارم.
به خدا وقتی تنهایی می شینم و به این چیزها فکر می کنم، خیلی دلم می گیره!
نه اینکه فکر کنی پول رو برای خودم می خوام، نه!
دلم می خواست پولدار بودم تا همه ش رو می ریختم به پای تو. دلم می خواست پولدار بودم تا وقتی می آم خواستگاریت، کسی فقر و نداری رو تو سَرَم نکوبه!
دلم می خواست پولدار بودم تا وقتی تنها می شم و می رم تو خودم، این فکر که ممکنه تو رو به من نَدَن، مثل خوره به جونم نیفته.
منم دلم می خواست که یه ماشین آخرین مدل، بیام دنبالت و وَرت دارم و ببرم بهترین رستوران ها!
(( بغض گلوم رو گرفته بود. حرف زدن برام سخت بود. سرم رو انداختم پائین و گفتم: ))
- فرنوش، من تو این دنیا، دلم رو به هیچ چیز خوش نکردم. به هیچ چیز دل نبستم، می دونی چرا؟ چون نمی تونستم اون چیزها رو داشته باشم. همیشۀ خدا، هر شعله ای که تو دلم روشن می شه، خاموش کردم! هر صدایی که از دل واموندم بلند شد، خفه ش کردم!
خیلی وقته که این دل، کز و پژمرده س! حالا بعد این همه وقت، به تو دل بستم اگه این روزگار تو رو هم از من بگیره، دیگه بودن و نبودن این دل واسه م فرقی نداره!
(( چایی م رو برداشتم و به هوای خوردنش، بُغضی رو که داشت خفه م می کرد، دادم پائین. سرم رو که بلند کردم دیدم فرنوش در حالیکه به من نگاه می کنه، اشک از چشمهاش پائین می آد. بی اختیار استکان از دستم افتاد زمین. یه حال بدی شدم. انگار تودلم رَخت می شستن! بهش گفتم: ))
- خدا منو بکشه! من جونم رو می دم که خار به پای تو نره! حالا خودم گریه ت انداختم؟!
فرنوش – هادی، من غیر از تو هیچکس رو نمی خوام. خودم می دونم که تو اون قدر منش داری که از مال دنیا گذشتی. اون روز که خودت رو جای من به پلیس معرفی کردی، با اینکه می دونستی ممکنه آقای هدایت بمیره. همون وقت تموم ثروت های دنیا رو به پای من ریختی.
هادی من تو رو همینطوری می خوام. با پول کم و عشق و مردونگی زیاد!
تو اگه خودت رو می فروختی، دیگه نمی خواستمت! فقط ازت می خوام که دوستم داشته باشی و با من بیای و تنهام نذاری.
- فرنوش، تو هم اگه منو همین جوری خواستی، باهات همه جا می آم. ول ت نمی کنم تنهات نمی ذارم. غم ت رو بجونم می خرم و خوشی ها مو فدات می کنم.
با تو برام صبحه و بی تو شب! من چیزی ندارم که بهت هدیه بدم و به چشمت بیاد، جونم مال تو فرنوش.
(( نیم ساعت بعد با فرنوش به طرف خونه شون حرکت کردیم. فرنوش پیاده اومده بود خونۀ من. پیاده هم رسوندمش خونه. همین طور که راه می رفتیم گفت: ))
- هادی، مواظب خودت باش. بهرام خیلی دلش می خواد خونۀ تو رویاد بگیره. نمی دونم چه خیالی توسرشه.
- خب آدرس م رو بهش بده. شاید می خواد با من حرف بزنه. برای چی نگرانی؟ من که بچۀ چهارده ساله نیستم که بَلا مَلا سرم بیاره!
فرنوش – تو به خودت نگاه کردی! بهرام پسر عوضی یه! لاته و بد دهن!
- باز هم مهم نیست. تو آدرس منو بهش بده. بالاخره یه جوری زبون همدیگرو می فهمیم.
فرنوش – یه دفعه می آد در خونه ت آبروریزی می کنه!
- اولاً که جرأت این کارها رو نداره. بعدش هم مملکت قانون داره! مگه هر کی که دلش خواست می تونه بره در خونه یه نفر عربده کشی کنه؟ تو زیادی بهرام رو گنده ش کردی!
فرنوش – با تموم این حرفها که گفتی، من آدرس ت رو بهش نمی دم.
- باشه، خودم بهش تلفن می کنم و یه روز دعوتش می کنم خونه م!
فرنوش – آره، همین یه کارت مونده که بکنی! تئ و بهرام بشینین سر سفره و به سلامتی خون همدیگرو بخورین! تو فکر کردی بهرام حرف حساب حالیش می شه؟!
از بس بچه شّر و بدی یه که از دانشگاه اخراجش کردن.
- خیلی خوب، من دعوتش نمی کنم خونه م. یه روز خودم ناهار می رم خونه شون!
(( فرنوش خندید و گفت: ))
- اون وقت براش راحت تره. یه چیزی می ریزه تو غذات و مسمومت می کنه!
- اتفاقاً کاوه یه نظری داره. می گه یه روز بهرام رو ببریم بیرون شهر دو تایی بریزیم سرش.
بعد سرش رو ببرین و بندازین جلوی سگ ها!
(( دوتایی زدیم زیر خنده))
فرنوش – ایده های کاوه مثل ایده های شمره!
- همه اینا تقصیر توئه فرنوش!
فرنوش – تقصیر من؟!
- آره. اگه تو این مهمونی ها اینقدر لباس قشنگ نپوشی، بهرام بدبخت دیوونه نمی شه که بخواد منو از میدون بدر کنه! تو خودت به اندازه کافی خوشگل و قشنگ هستی. خداوند در آفرینش تو از هیچی مضایقه نکرده! همین طوری پدر من و بهرام رو در آوردی، چه برسه به اینکه یه دستی هم تو صورتت ببری!
(( فرنوش با خنده گفت: ))
- اینها رو بذارم به پای تعریف؟ تو هم خوب بلدی هم تعریف بکنی از من و هم حرف هاتو بزنی ها! در ضمن خدمت شما عرض کنم من هیچ آرایشی نمی کنم. این چهره، چهره ساده منه!
- جدی می گی فرنوش؟!
فرنوش – اره بخدا! من اصلاً آرایش نمی کنم!
- خدا به داد من برسه اگه تو بخوای آرایش هم بکنی! اون وقت باید کار و زندگیم رو بذارم کنار و یکی یکی رقبا رو ببرم بیرون شهر و سرش رو ببرم بندازم جلوی سگ ها!
(( این رو که گفتم یه مرتبه دیدم که رنگ فرنوش پرید و حالت اضطراب پیدا کرد و به من گفت: ))
- هادی جون تو برگرد خونه. دیگه رسیدیم. تو برو من خودم این یه تیکه راه رو می رم.
(( تعجب کردم. سر کوچه شون رسیده بودیم پرسیدم: ))
- نمی خوای همسایه ها من و تو رو با هم ببینن؟
فرنوش – نه. موضوع این نیست. تو برو بعداً بهت می گم.
(( برگشتم و به طرف خونه شون نگاه کردم. بهرام و بهناز، وسط کوچه، در خونه فرنوش واستاده بودن و به ما نگاه می کردن! برگشتم و به چشمهای فرنوش که ترس ازش می بارید نگاه کردم و بهش گفتم: ))
- اگه تو برای موقعیت خودت می گی، باشه، من حرفی ندارم و می رم. ولی اگه نگران منی، اجازه بده تا دم خونه برسونمت.
فرنوش – من نگران تو هستم هادی و گرنه هیچ چیز دیگه ش برام مهم نیست.
- پس حالا که این طوره خیلی محکم راه بیفت بریم. از هیچی هم نترس. من اینجام، خیالت راحت باشه. انگار دیگه لازم نیست بهرام رو دعوت کنم خونه مون!
فرنوش – باشه، هر چی تو بگی. هر کاری تو بخوای من می کنم هادی برای اینکه بفهمی چقدر دوستت دارم.
(( دوتایی حرکت کردیم و وقتی به بهرام و بهناز رسیدیم، من به بهناز سلام کردم.))
- سلام هادی خان . خیلی ممنون. حال شما چطوره؟ خوب هستین؟
(( بهرام با آرنج ش زد به بهناز و گفت: ))
- واسه چی با هاش خوش و بش می کنی؟!
(( بعد رو کرد به منو و گفت: ))
- مگه بهت نگفته بودم اگه یه بار دیگه این طرفا ببینمت چیکارت می کنم؟
- منم خدمت شما عرض کرده بودم که اگه یه بار دیگه من رو دیدید باید فکر یه چیزی برای خودتون باشین!
بهرام – تو انگار زبون آدمیزاد سرت نمی شه؟
- من متوجه حرفهای شما نمی شم و گرنه زبون آدمها رو خوب می فهمم و بلدم با چه زبونی باهاشون حرف بزنم!
بهناز – بهرام بیا بریم. این کارها زشته!
بهرام – تو حرف نزن!
بعد رو به فرنوش کرد و گفت: ))
- حالا حق دارم هر کاری دلم خواست باهاش بکنم؟
فرنوش – تو با هادی حرف بزن. هر چی هادی بگه، حرف منم همونه!
بهرام – از کی تا حالا آدم زنده وکیل وصی پیدا کرده؟
فرنوش – وکیل و وصی نه . شوهر!
(( نگاهی با تمام دلم بهش کردم و گفتم: ))
- فرنوش جان، شما برو خونه. اصلاً هم نگران نباش. برو
(( فرنوش یه خداحافظی به من و بهناز گفت و رفت تو خونه و در رو پشت سرش بست. موندیم ما سه نفر. رو به بهرام کردم و گفتم: ))
- شما هم بهرام خان اگه با من حرفی یا کاری دارین. لطفاً تشریف بیارین دو تا خیابون اون طرف تر. اونجا با هم راحت تر صحبت می کنیم. بهناز خانم، شما هم خواهش می کنم تشریف ببرید. صحیح نیست که این حرفها در حضور خانم ها گفته بشه.
بهرام – تو به خواهر من کار نداشته باش.
(( در حالیکه راه افتادم بهش گفتم: ))
- در هر صورت، من کمی جلوتر منتظر شما می مونم که اگه کاری باهام دارید در خدمت باشم.
(( حرکت کردم و رفتم سر خیابون واستادم. بهرام هم کمی صبر کرد و بعد با بهناز سوار ماشینش شد و اومد سر خیابون. وقتی می خواست پیاده بشه. بهناز در حالیکه گریه می کرد، دستش رو گرفته بود و نمی ذاشت بهرام از ماشین بیاد پائین. بهرام هم انگار بدش نمی اومد که از تو همون ماشین با من حرف بزنه!
شیشه رو کشید پائین و گفت: ))
- این دفعه آخرت باشه. این دفعه م باهات کاری ندارم. اما اگه یه بار دیگه ...
(( رفتم تو حرفش و گفتم: ))
- خواهش می کنم ملاحظه منو نکنین. لطفاً همین الان باهام کار داشته باشین!
(( چپ چپ نگاهم کرد و خواست شیشه ماشین رو بکشه بالا که این بار من شروع کردم: ))
- بهرام خان، هر لات بی سر و پایی بلده عربده بکشه و لش بازی در بیاره! خوب گوش هاتو واکن ببین چی می گم. اگه یه بار دیگه بشنوم که برای فرنوش شاخ و شونه کشیدی، می آم در خونه تون و می کِشمت بیرون و اون وقت بهت نشون می دم که دندونه هایکی می ریزه تو دهنش! فرنوش دختر بزرگی یه. خودش می تونه تصمیم بگیره که چه کسی رو دوست داره.
شخصیت رو، اگه داری، حفظ کن. بذار خود فرنوش انتخاب کنه.
یادت نره امروز چی بهت گفتم. من مثل تو، یه دفعه دیگه به طرف مهلت نمی دم!!
(( شیشه رو کشید بالا و با سرعت، گاز داد رفت و فقط از او همه هارت و پورت ش، یه خرده گرد و خاک بجا موند!
آروم و سلانه سلانه بطرف خونه راه افتادم. تو راه با خودم فکر می کردم. نمی دونستم کاری که کردم، خوب بوده یا بد، نیم ساعت، سه سه ربعی طول کشید تا به خونه رسیدم. هنوز وارد نشده بودم که ذز زدند. فریبا بود.))
- سلام هادی خان. حالتون چطوره؟
- سلام فریبا خانم. شما چطورید؟ ببخشید، امروز متأسفانه نرسیدم بیام کمک تون.
فریبا – شما و کاوه خان به اندازه کافی به من محبت کردین. ببخشید، فرنوش خانم پای تلفن شما رو کار دارن. بفرمائید بالا.
- ای بابا! هنوز هیچی نشده باعث مزاحمت شدیم که!
فریبا – تو رو خدا تعارف نکنین. بفرمائین خواهش می کنم.
(( دوتایی با هم رفتیم بالا و من تلفن رو جواب دادم.))
فرنوش – سلام هادی، خوبی؟ طوریت نشده؟ چرا نیومدی بهم خبر بدی بعد بری خونه؟ دلم هزار راه رفت! می دونم، حتماً اعصابت ناراحته. این پسرۀ تنه لش خیلی بی ادبه. ممنون که در خونه نذاشتی سر و صدا بشه. تو که گفتی برو خونه. من رفتم و پشت در خونه واستادم به حرف هاتون گوش کردم. تا اونجاها رو خودم شنیدم . وقتی تو رفتی سر خیابون، تو دلم سیر و سرکه می جوشید. خودم از تموم جریان باخبرم اما دلم می خواد خودت برام تعریف کنی که چی شد.
الو هادی ! اونجایی؟ چرا حرف نمی زنی؟!
- بله، اینجام.
فرنوش – پس چرا هیچی نمی گی؟
- والله، صدای تو اون قدر شیرین و قشنگه که دلم نیومد حرف ها تو قطع کنم.
فرنوش – یعنی خیلی پر حرفی کردم؟ آخه دلم خیلی برات شور زد.
- دلواپسی های تو برام امید زندگی یه!
(( فرنوش مدتی سکوت کرد و بعد گفت: ))
- هادی، هیچ فکر نمی کردم که تو، تویی که اون قدر سر بریزی و آروم، بتونی یه آدم مثل بهرام رو اون جوری بشونی سرجایش! دستت درد نکنه. تو راست می گفتی، بهرام رو خیلی بزرگ کرده بودم. نمی دونستم تو خالی یه.
- فرنوش، اونجا من بودم و بهرام و بهناز. تو این چیزها رو از کجا فهمیدی؟
فرنوش – یه بار دیگه بهت گفته بودم. زن ها اگه بخوان از همه چیز با خبر می شن!
- در هر صورت اگه بازم مزاحمت شد، یه خبر به من بده. باشه؟
فرنوش – باشه، ولی تو مواظب خودت باش. بهرام آدم خوبی نیست!
- چشم
(( فرنوش با خنده گفت: ))
- چشمت بی بلا جوون!
(( دو تایی خندیدیم و ازش خداحافظی کردم.))
فرنوش – از تعریف هات هم ممنون.
- از دلشوره و دلواپسی های تو هم ممنون!
(( تلفن رو قطع کردم. وقتی برگشتم که از فریبا تشکر و عذر خواهی کنم، دیدم تکیه شو داده به دیوار و با لبخند داره به من نگاه می کنه. بهش خندیدم و سرم رو انداخنم پائین.خجالت می کشیدم.))
فریبا – خیلی دوستش دارین. نه؟ فرنوش دختر بسیار قشنگی یه.
- خیلی. اونقدر که اوایل می خواستم از سر راهش برم کنار که مانع خوشبختی ش نشم.
فریبا – بفرمائین بشینین.
(( دور و برم رو نگاه کردم. کاوه سنگ تموم گذاشته بود و همه چیز برای فریبا خریده بود.))
- مبارک باشه. اینجا رو خیلی با سلیقه چیدین.
فریبا – کاوه خان حسابی شرمنده کردن. مبل راحتی و یخچال و فریزر و گاز و خلاصه همه چیز! حتی حرف من رو قبول نکردن که فرش ماشینی بخریم. نگاه کنیت! این قالیچه رو خیلی گرون خریدن! من اصلاً رادیو و تلویزون نمی خواستم. رفتن یه تلویزون رنگی بزرگ و این دستگاه رائیو ضبط و نمی دنم چی چی یه؟ آهان، چند دیسکه برام خریدن!
هادی خان، بخدا من نمی دونم در مقابل این همه لطف باید چیکار کنم! خجالت هم می کشم رو حرفش حرف بزنم . هادی خان، من خیلی تنهام! از یه طرف ، بعد از خدا، جز کاوه و شما پناهی ندارم. موندم این وسط که چکار باید بکنم! همه این چیزها رو قبول کنم . همون طور که شما خواستین درس م رو ادامه بدم؟ یا سرمبندازم پائین و از اینجا، از شما، از کاوه از خودم و همه چیز فرار کنم!
با خودم فکر می کنم که تا من دانشگاه قبول بشم. و یه مدرکی چیزی بگیرم و یه کاری پیدا کنم و بتونم این همه زحمت ها رو جبران کنم، بیست سال طول می کشه! حداقل اینکه تا وارد دانشگاه بشم ودرسم تموم بشه، پنج شش سال وقت می خواد! تا اون موقع باید سر باره کاوه خان باشم؟ اگه یه سال دیگه، دو سال دیگه ایشون خواست ازدواج کنه، یا اصلاً طوری شد که دیگه نتونست به من کمک کنه، اون وقت چیکار کنم؟
این فکر ها داره دیونه من می کنه. وقتی به این آپارتمان و این وسایل نگاه می کنم. وقتی به شما و کاوه فکر می کنم که دارین از من حمایت می کنین، تو دلم گرم می شه و به زندگی امیدوار می شم. اما بعدش یه دفعه، یه فکرهایی تو سرم می آید که از یه دقیقه بعدم هم می ترسم!
(( گریه ش گرفته بود. روی مبل نشست و سرش رو میون دستهاش گرفت و مثل اون وقتی که تازه مادرش مرده بود، آروم آروم گریه کرد. دلم خیلی براش سوخت. روی یه مبل نشستم و گفتم: ))
- اولاً که شما تنها نیستین. من شما رو به چشم خواهر کوچیکترم نگاه می کنم. امیدوارم که اون شایستگی رو داشته باشم که شما به چشم برادر به من نگاه کنین.
دوم، اینکه اگه یه روز کاوه، به هر دلیلی نتونست به شما کمک کند، من که نمردم! سوم، شما هنوز کاوه رو نمی شناسین. به شوخ طبعی و بذله گویی ش نگاه نکنین! کاوه بسیار پسر خوب و محکمی یه. در دوستی، ثابت قدمه. آدمی یه که می شه بهش اعتماد کرد. مطمئن باشین.
شما هم نباید اجازه بدین که فکرهای بد به ذهن تون بیاد. توکل به خدا کنین. حتماً خودش خواسته که این طوری بشه. بالاخره موقعی می رسه که شما هم میتونین خیلی چیزها رو جبران کنین. حالانه در مورد کاوه. محبت رو باید دست به دست چرخوند!
منم یکی مثل خودتون هستم. درد آشنام! با تنهایی و بی کسی و نداری و بدبختی غریبه نیستم!
حالا دیگه گریه نکنین. خودتون رو تسلیم خواست خداوند بکنین و اجازه بدین سرنوشت کار خودش رو بکنه. اگه این طوری فکر کنین که تمام این جریانات به خواست پروردگاره، دیگه آروم می شین.
(( مدتی بود که به من نگاه می کرد. لحظه ای بعد اشک ها شو پاک کرد و خندید و گفت: ))
- پاشم براتون چایی بیارم.
(( وقتی داشت به طرف آشپزخونه می رفت، وسط راه واستاد و گفت: ))
- ممنون هادی خان. حرفهای شما خیلی آدم رو آروم می کنه. شما طوری آروم ولی محکم صحبت می کنین که تا اعماق روح طرف اثر می کنه!
(( بعد به طرف آشپزخونه رفت. یه دقیقه بعد زنگ خونه روزدن. آیفون رو فریبا جواب داد. کاوه بود. اومد بالا. مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا. تا رسید توخونه گفت: ))
- سلام پهلوان! دست مریزاد! حالا دیگه تنهایی محله رو قرق می کنی؟ سنگ میندازی، خاکم می پاشی؟! شنیدم رو کم کنی بوده؟!
بهرام بیچاره، غم باد گرفته، افتاده گوشه خونه! سوسک ش کردی! ببینم، شما همون هادی خان استخونی نیستی؟! رفتم در اتاقت، نبودی. حدس زدم ؟!
- بابا بیا توخونه! چرا دم در واستادی و فریاد میزتی پسر؟!
کاوه – ببخشید سامسون خان ! هوا تاریک بود، سبیل هاتون روندیم!
- من که سبیل ندارم.
کاوه – پوزش می خوام دلاور! بازوهاتون روندیم! خوب پهلوون، تو که طرف رو جیرجیرک ش کردی، همونجا سرش رو می بریدی و مینداختی جلو سگ ها بخورن!
- تواز کجا این چیزها رو فهمیدی؟
کاوه – رخصت بده بیام تو، می گم.
(( کفش هاشو در آورد و اومد تو خونه و به فریبا گفت: ))
- ببخشین فریبا خانم. سلام این شعبون خان ما، سر چهار سوق یکی رو شقّه کرده! حواس ماها هم پرت شده. ببخشین.
(( فریبا که از حرفهای کاوه، به خنده افتاده بود، با یه سینی چای اومد جلو .))
- جدی کاوه تو از کجا فهمیدی؟
کاوه – هادی، انگار این بهناز هم یه چیزی می شه ها! غلط نکرده باشم چشمش تو رو گرفته!
- باز پشت سر مردم حرف زدی؟!
کاوه – آخه تو بگو، روی برادرش رو کم کردن، اون وقت این یکی خوشحاله! تا رسیده خونه زنگ زده به فرنوش و همه چیز رو تعریف کرده و اونم زنگ زده به ژاله و ژاله هم به مادرش که خاله من باشه گفته و مادرش به من گفته و منم دارم به تو می گم! بهتره تو هم به فریبا بگی، فریبا هم دوباره به فرنوش بگه و فرنوش هم به ژاله بگه و ژاله هم به مادرش بگه و ...
- بسه دیگه، خفه م کردی! سرمون رفت!
کاوه – اینم بگم دیگه حرف نزنم، باشه؟
- بگو!
کاوه – مادرش که خاله من باشه به من بگه و منم به تو بگم وتو به فریبا بگی و فریبا به ...
- لال بشی کاوه ! حداقل خودت رو جلوی فریبا خانم نگه دار.
(( فریبا خندید و رفت تو آشپزخونه که میوه بیاره. کاوه آروم در گوش من گفت: ))
- بازم از مادر و قبرستون و این چیزا حرف زدی؟ چشمهای فریبا گریه ایه!
- فرنوش زنگ زد اینجا. فریبا من رو صدا کرد بالا. بعد از تلفن کمی در دو دل کرد. خیلی ناراحت بود. منم دلداریش دادم.
کاوه – الهی من بگردم!!
(( بهش چپ چپ نگاه کردم که گفت: ))
- دنبال یه اتاق بزرگ تر واسه تو!
(( فریبا با یه ظرف میوه از آشپزخونه اومد بیرون و میوه رو گذاشت رو میز و گفت: ))
- چایی تون یخ کرد، عوضش کنم؟
کاوه – الهی این چایی آخر ما باشه که یخ می کنه تا شما تو زحمت نیافتین!
- زحمت نکشین فریبا خانم. ما با اجازه تون مرخص می شیم.
(( بعد رو به کاوه کردوم و گفتم: ))
فریبا – نه تو رو خدا، تنهایی دیوونه می شم. حوصله م سر می ره. تازه می خواستم ازتون خواهش کنم بیشتر بیائین اینجا. دور هم باشیم بهتره. منم زیادی فکر نمی کنم. راحت ترم.
کاوه – درد و بلای شما بخوره تو سر این بهرام بی تربیت!
(( بعد رو به کرد و گفت: ))
- بشین هادی، یه ساعت دیگه م می رم شام می گیرم و می آم. سه تایی خیلی می چسبه. می زنیم تو سر و مغز هم و شاممون رو کوفت می کنیم و هی پشت سر بهرام حرف می زنیم و بهش فحش میدیم!
- من هنوز ناهار نخوردم تازه می خوام برم پائین فکر یه چیزی واسه ناهار بکنم.
فریبا – جدی میگین هادی خان؟ الان براتون یه چیزی درست می کنم.
- نه تورو خدا، زحمت نکشین می رم پائین یه چیزی می خورم.
کاوه – چه فرقی می کنه؟ اون تخک مرغی که می خوای پائین بخوری، همین جا بخور.
(( فریبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه. کاوه پرسید: ))
- نگفتی هادی، چی شد پریدی به بهرام؟ تو که می گفتی رقیب رو باید با ملایمت از میدون بدر کرد!
- یه ساختمون همون قدر که شیشه و پنجره و گل و گیاه و چیزهای زینتی احتیاج داره. به تیر آهن و سیمان و آجر و دیوار قطور هم احتیاج داره!
تا زمانی که می شه، باید ملایم بود اما یه زمانی هم می رسه که باید محکم واستاد!
کاوه – فرنوش چی گفت؟ خوشحال بود از اینکه جلوی بهرام در اومدی؟
- آره، خیلی خوشحال بود.
کاوه – باید از اینجا، یه سیم بکشیم پائین و یه تلفن بذاریم واسه تو.
- من تلفن لازم ندارم. هر وقت هم فرنوش یا تو باهام کار داشتین، زنگ بزنین اینجا.
(( یه ربع بعد فریبا با یه سینی اومد تواتاق و سینی رو گذاشت جلوی من و گفت: ))
ببخشید هادی خان، چیز دیگه حاضر نبود. انشاالله یه روز ناهار در خدمتتون باشم.
(( برام همبرگر درست کرده بود. ازش تشکر کردم و با اشتها خوردم.))
کاوه – چیزی از همبرگر مونده؟
- اره، بیا. دو تا بود. این یکی رو تو بخور، من سیر شدم.
(( کاوه هم یکی دیگه از همبرگرها رو خورد و به فزیبا گفت: ))
- آخیش! سیر شدم! خدا از خوشگلی کم تون نکنه! ایشا الله خدا یه شوهر خوش تیپ مثل من نصیبتون کنه.
- هیس کاوه! می شنوه ها!
(( فریبا از تو آشپزخونه گفت: ))
- چیزی می خواین، تعارف نکنین، بگین بیارم. چی لازم دارین؟
- خیلی ممنون، سیر شدیم. کاوه می گه خدا از خانمی کم تون نکنه.
(( کاوه آروم گفت: )) یه بشقاب وفا لازم دارم! اگه دم دسته لطفاً برام بیارین!
(( بعد یواش به من گفت: ))
- برای خانم ها اگه در مورد خوشگلی شون دعا کنی، بیشتر خوششون می آد تا خانمی شون!
هالو جون اینارو یاد بگیر، پس فردا به دردت می خوره!
- به چه دردم می خوره؟ فرنوش که بقدر کافی، شاید هم زیادتر از کافی، خوشگل هست، چه من تعریف بکنم، چه نکنم.
کاوه – واسه فرنوش نمی گم که ساده! واسه مادرش می گم. چند وقت دیگه که از فرنگ برگشت. تا دیدیش باید بگی: به به به! ماشا الله! شما هم که مثل قالی کرمون می مونید! هر چی می گذره، بهتر می شین! به به به! پوست صورت رو ببین! مثل برگ گله! چه کرمی استفاده می کنین! وا خدا مرگم بده! منو باش! اصلاً این صورت احتیاج به کرم و این حرفا نداره! به به چه ابروهایی! تاتو کردین؟! اوا لال بمیرم! این ابرو تاتو نمیخواد!
(( اینا رو با حالت زنونه می گفت و خیلی با نمک ادا شو در می آورد. داشتیم می خندیدیم که متوجه شدیم فریبا هم تو چهار چوب در آشپزخونه واستاده و می خنده.))
فریبا – کاوه خان، همه خانم ها هم این طوری نیستن.
کاوه – مادر فرنوش خانم این جوریه. من می شناسمش!
- پشت سر مردم حرف نزن. تازه اگه این طور هم باشه، من بلد نیستم از این تعریف ها بکنم.
کاوه – اونم دختر بهت نمی ده! اون وقت باید بری خواستگاری یه خاله فرنوش!
فریبا – مادر فرنوش خانم چه جور آدمی یه؟
کاوه – والله ما که خودمون تا حالا ندیدیمش. ولی این طور مه می گن، یه چیزی بین آرنولد و مارادونا و هند جیگر خور! یه هیکل داره، دوتایی من! از این در تو نمی آد!
- خجالت بکش کاوه!
کاوه – اِ اِ اِ بازم این از مادر زنش حمایت کرد! امیدوارم به حق این روز عزیز، این مادر فرنوش بیاد و یه بلایی سر تو بیاره، ببینم بازم تو ازش حمایت می کنی یا نه!
- تو از کجا می دونی؟ اصلاً تو از کجا می شناسی ش؟ تا حالا دیدیش؟
کاوه – شکر خدا تا حالا با این موجود عزیز برخورد نکردم! اما برات رفتم پرس و جو! رفتم پیش خاله م و پرونده ش رو از بایگانی کشیدم بیرون.
- رفتی پیش این و اون واسه من تحقیق کردی؟
کاوه – پس چی؟! نباید ما بفهمیم تو می خوای بری تو چه خونواده ای؟!
- مگه من دخترم یا اینکه می خوام شوهر کنم که رفتی پرس و جو؟ پسر تو که آبروی منو بردی!
کاوه – اینه مزد دستم؟! اینه جواب مهربونی هام؟ الهی پسر خیر از عمرت نبینی! الهی تنت رو زیر ماشین در بیارن! الهی بال بال بزنی!
(( اینا رو میگفت و مثل زنها، با مشت می زد تو سینه ش! از خنده مرده بودیم . ))
- حالا نتیجه تحقیقات چی بود؟
کاوه – ببین! ته دلش داره مالش می ره که بفهمه خاله م چی گفته ها! اون وقت واسه من ادای آدم های معصوم رو در می آره! ای عمر و عاص خائن! تو رو من می شناسم.
- اصلاً نمی خواد بگی. من می دونم، مادر فرنوش زن بسیار خوبی یه
کاوه – دو زار بده آش به همین خیال باش!
- خدا خفه ت کنه کاوه! ته دلم رو خالی کردی.
کاوه – اگه بفهمی چه طور آدمی یه، ته دلت که خالی میشه – هیچی، ته معده ت هم خالی می شه!
- جان من راست می گی کاوه؟
(( هر و هر زد زیر خنده و گفت: ))
- حالا چرا رنگت پریده؟ نترس. می گن هر کی از پوست صورتش تعریف کنه، باهاش کاری نداره! اما خدا اون روز رو نیاره که کسی اون رو ببینه و از پوست صورتش تعریف نکنه! می گن همون جا دست می کنه تو شیکم طرف و غدد فوق کلیوی ش رو می کشه بیرون و خام و خام می خوره!
یه اخلاق های عجیبی داره! اما رو هم رفته زن خوبی یه! می دونی؟ تیپ ش مثل هند جیگر خوره!
- گم شو کاوه! ما رو باش که نشستیم و به دری وری های تو گوش میدیم.
کاوه – از من گفتن بود. حالا خودت می دونی. فقط تا دیدیش، تعریف از پوست صورت یادت نره. براش مثل باطل السحر می مونه! جلوش هم نرو، یه خرده عقب واستا باهاش حرف بزن!
(( فریبا داشت از خنده غش می کرد. خود کاوه که اون قدر جّدی بود که اگه نمی شناختمش، پاک خودم رو باخته بودم! کاوه دستهایش رو برد طرف آسمون و گفت: ))
- خدایا، ما که تو این دنیا بجز این یه دونه رفیق نداریم، خودت این پسره هالو رو از شر هر چی دیو و دد و اژدها و جادوه حفظ کن!
- حالا پاشو یه زنگ بزن به فرنوش و بگو اگه می آد فردا کارهاش بکنه بریم کوه.
- کوه بریم چیکار؟!
کاوه – اونجا، سر کوه، میگن یه گیاهی در می آد که اگه یه مثقالش رو با اشک مورچه و چرک ناخن مرده و پیش آب پسر نابالغ قاطی کنی و بخوری، دیگه هیچ سحر و افسون و جادویی کار گر نمی شه!
- اَه ! گم شو کاوه حالمون رو به هم زدی.
کاوه – آخه یه سوال های می کنی! همه کوه می رن چیکا؟ میرن دل شون واشه دیگه! ماهام مثل همه. دلم پوسید از بس یه گوشه نشستم و غم تو رو خوردم!
(( فریبا در حالیکه همه ش می خندید، گفت: ))
- ماشا الله کاوه خان خیلی با نمک ن.
کاوه – غلام شمام. می دونین فریبا خانم؟ چارلی چاپلین بابای من بود! فقط همون اوایل ازدواج شون با مادرم، سر قضیه ختنه سورون، زندگی شون نشد! این بود که مادرم منو ازش گرفت و اومد ایران! اونم اسمش رو تو شناسنامه م خط زد. اینه که منم به کسی نمی گم! اسمم کاوه چاپلین ! همه جا می گم کاوه برومندم.
(( این دفعه خودش هم خنده ش گرفت و به من گفت: ))
- پاشو دیگه! زنگ بزن به فرنوش فردا با هم بریم کوه. پس فردا که مادرش اومد نمیذاره رنگ فرنوش رو هم ببینی ها! ببین من کی بهت گفتم.
- بخدا کاوه اگه تو یه روز حرف درست و حسابی هم بزنی، هیچکس باور نمی کنه. شدی چوپان دروغگو!
کاوه – پس خبر نداری. دبیرستان که بودم، هر دفعه از طرف مدرسه پدرم رو می خواستن، یه بقال بود دم خونه مون، بهش پول میدادم و با خودم می بردمش مدرسه و جای بابام جاش می زدم! مدیر مون هم فکر می کرد اون بابامه! یه روز بابام خودش اومده بود مدرسه که ببینه اوضاع درسی من چه جوریه. بیچاره مدیر باور نمی کرد اون بابام باشه! ازش شناسنامه خواسته بود! اون سال می خواستن از مدرسه بیرونم کنن!
(( تلفن رو برداشتم و به فرنوش زنگ زدم. خودش جواب داد. جریان فردا رو بهش گفتم. قرار شد فردا صبح بیاد دنبال ما. گفتم حتماً به پدرت بگو که با من می آی کوه.
خدا حافظی کردیم و تلفن رو قطع کردم و به کاوه گفتم: ))
- پاشو بریم پائین. بهتره دیگه مزاحم فریبا خانم نشیم.
فریبا – چه مزاحمتی؟ وقتی شما ها هستین، هم سرم گرم میشه و هم دلم امیدوار. ازتون هم خواهش می کنم لباس سیاه رو از تن تون دربیارین. خیلی خیلی ازتون ممنون و متشکرم.
- اگه اجازه بدین تا شب هفت سیاه تن مون باشه.
(( بعد رو به کاوه که اصلاً دلش نمی خواست از جایش بلند بشه کردم و گفتم: ))
- پاشو آقا پسر. پاشو بریم پائین.
کاوه – بابا بگیر بشین. سه چهار ساعت دیگه می ریم.
(( دستش رو گرفتم و بلندش کردم. از فریبا خداحافظی کردیم که گفت فردا صبحونه رو بریم بالا بخوریم تا رسیدیم تو اتاق من، کاوه گفت: ))
- ای خروس بی محل!
- چه خبره ته؟ دختره می خواد استراحت کنه.
کاوه – بابا ما باید همدیگر و بهتر بشناسیم.
- تو رو اگه ول کنم شماره سریال کوپن پسر عموی نوه خاله ش رو پیدا می کنی و می شناسی!
کاوه – کوپن نه، کالا برگ
- امشب بمون اینجا، یه زنگ بزن خونه بگو اینجایی.
کاوه – نمی شه، من شبها عادت دارم قبل از خواب نسکافه بخورم، داری بهم بدی؟
- اینجا کوفت هم ندارم بهت بدم.
کاوه – تازه بابام گفته شبها پیش مرد غریبه نمونم، عیبه! زشته! برام حرف در می آرن.
- حالا که بابات گفته، پاشو برو، خوش اومدی.
کاوه – نه می مونم. یه شب هزار شب نمی شه. بابام هم یه شب رو ایراد نمی گیره.
(( بعد خودش خندید و گفت: ))
- بچه های مثل من هستن که از راه بدر می شن ها! هر کاری میخوان بکنن میگن یه بار هزار بار نمی شه!
(( بعد یه تلفن به خونه زد و لباسهامون رو عوض کردیم و بخاری رو روشن کردم و کاوه کتری رو گذاشت روش و گفت: ))
- پسر، داره کم کم از فریبا خوشم می آد! فقط بدی ش اینه که مامانم منو به هر کسی نمی ده! هر کی منو بخواد باید از طبقه آریستو کرات باشه!
- نه خیلی به کارهات هم می خوره که اشراف زاده باشی؟!
کاوه اتفاقاً من از طبقه اشراف زادم! اسم مامانم اشرفه! بابام هر وقت که مامانم باهاش قهر می کنه واسه منت کشی، بلند داد می زنه اشرف! دلم برات غش رفت.
با خنده گفتم :
– کاوه از دست تودیوونه شدم. تو کی می خوای زندگی رو جّدی بگیری؟
کاوه – به جان تو جّدی می گیرم. به خنده هام نگاه نکن. هر چی بیشتر از فریبا خوشم می اد، بیشتر گریه م می گیره! یاد این می افتم که باید با ننه و بابام ارّه بدم و تیشه بگیرم! معلوم نیست که رضایت بدن با فریبا عروسی کنم.
- اگه موافق نبودن چی؟
کاوه – عیبی نداره ، هیجده سالم تمومه! شناسنامه مو ور می دارم و از خونه فرار می کنم! محضر بالای هیجده عقد می کنن! می آم پیش فریبا. خرجم رو می ده! بالخره یه لقمه نون پیدا می شه کوفت کنیم دیگه! می رم خونه مردم کلفتی می کنم!
- گم شو، یه دقیقه جّدی باش. اگه پدر و مادرت نذاشتن چه غلطی می کنی؟
کاوه – همون غلطی که وقتی مادر فرنوش نذاشت تو با دخترش عروسی بکنی! همون که تو کردی، منم می کنم!
- لال شی با اون سقّ سیاهت!
کاوه – نکنه فکر کردی مادر فرنوش زودتر حرکت می کنه می آد ایران که شماها رو دست به دست بده؟!
آره تو بمیری! برات از خارج کلۀی سوغات می آره! شتر در خواب بیند پنبه دانه!
- شتر خودتی.
کاوه – باشه، من شتر! اما تو خری اگه این فکر رو بکنی!
- آخه تو از کجا می دونی؟
کاوه – رفتم تحقیق! واسه ت پرس و جو کردم. خاله م می گفت این خانم ستایش، از اون زنهای پزی و افاده ایه که به چیزش میگه دنبال من نیا بو می دی!
- ای بی تربیت!
کاوه – در مثل مناقشه نیست، باید شیر فهمت کنم. یعنی این فیتله رو از گوشت در بیار که مادر فرنوش به این آسونی ها رضایت بده.
- یعنی می گی من باید چیکار کنم؟
کاوه – سر بهرام روببر بندار جلوی سگ ها بخورن!
- اِ اِ ! باز خودت رو لوس کردی؟
کاوه – من چه میدونم چیکار کنی؟ چم چاره مرگه ! از اول بهت گفتم دنبال این دختره نرو. رفتی ؟ حالا بکش!
- خدا ذلیلت کنه کاوه. این نون رو تو توی دامن من گذاشتی
کاوه – بده یه دختر خوشگل و پولدار و نجیب برات پیدا کردم؟
- چه فایده داره وقتی به من نمی دن ش؟!
کاوه – اون مهم نیست. مهم این که برات یه دختر خوشگل و پولدار و نجیب پیدا کردم!
(( یه دمپایی دم دستم بود. پرت کردم طرفش.))
- می خوام فردا، پس فردا برم سراغ کار. بگردم یه کاری واسه خودم پیدا کنم.
کاوه – که چی؟
- خب اگه قرار باشه با فرنوش ازدواج کنم، باید یه در آمدی داشته باشم.
(( کاوه مدتی سکوت کرد. صورتش جدی شده بود. بعد از چند دقیقه گفت: ))
- اگه بری سر کار، فکر می کنی چقدر بهت میدن؟
- اونقدر که فعلاً بتونم یه زندگی مختصر رو بچرخونم.
کاوه – تو این روز و روزگار، یه زندگی مختصر رو با پانصد هزار تومن می شه جور کرد و چرخوند!
تو جایی رو سراغ داری که این پول رو هر ماه بهت بدن؟
- با کمتر از اینهام می شه زندگی کرد.
کاوه – اجاره خونه چی؟ باید هیچی نه، ماهی صد و پنجاه ، دویست هزار تومان واسه یه سوراخ موش بذاری کنار!
- پس یکی مثل من چه گهی باید بخوره؟ اون روزهایی که بهت می گفتم من و فرنوش با هم جور نیستیم واسه همین بود دیگه! تو خفه شده هم حالا نطق ت وا شده؟!
حالا که دیکه کار از کار گذشته؟ حالا که دیگه جونم به جون اون دختر بسته س؟!
کاوه – جوش نیار! حالام که طوری نشده. تو هر وقت اشاره کنی. همه چیز برات جوره.
- یعنی چی؟ چی برام جوره؟
کاوه – خونه، زندگی، ماشین، پول!
- حتماً هم پدرت میده؟
کاوه – آره. پس از آسمون برات می آد پائین؟!
- این چیزها رو باید خودم با دست خودم با تلاش خودم بدست بیارم. تا حالا صد دفعه بهت گفتم.
کاوه – اگه به امید من منافی
برو شوهر بکن بیوه نمانی!
واسه هر کدوم از این ها، باید ده سال مثل سگ جون بکنی و کار کنی! تا تو بخوای، مثلاً یه آپارتمان صد متری با تلاش خودت بخری، فرنوش سه تا شیکم هم زاییده!
- اون جوری هام نیست که تو می گی همین بابای خودت، بابای فرنوش مگه اینها پول چه جوری در آوردن؟
کاوه – بذار گوش تو پر کنم و چشمات رو باز. بابای من رو که می بینی پولدار شده، پا روی خیلی چیزها گذاشته! تو هم اگه یاد بگیری که به موقع چشمها تو ببندی، خیلی زود پولدار می شی! شاعر می گه:
آسمان زر نباریده به سرش
یا خودش دزد بوده یا پدرش
- یعنی هر کی پولدار شده. خلاف کاره؟
کاوه – هر کی رو نمی دونم. اما پدر محترم من که خداوند از سر تقصیراتش بگذره، تو کار احتکار و زد و بند و این حرفها بوده! حالا که مایه ها رو حسابی جمع کرده، اینا رو از من نشنیده بگیر. چون از برادر بیشتر دوستت دارم بهت گفتم! پدر فرنوش هم تویه کار خلاف دیگه بوده، چه می دونم، تو فکر کن یه کاری مثل خرید و فروش دارو!
- من باور نمی کنم
کاوه – به چیز سگه که باور نمی کنی! تو فکر کردی که از راه درست می شه یه همچین پولهایی بدست آورد؟ می دونی این ماشین که زیر پای منه چقدر قیمتشه؟ بالای بیست میلیون تومن!
تواصلاً میدونی بیست میلیون تومن چند تا صفر داره؟ یه روز از صبح تا شب طول می کشه که این پول رو بشمری! رفیق من، تا حالا نشده که کمتر از صد هزار تومن تو جیب من پول باشه! حالا تو باور نکن. حالا بگو پاکی و صداقت و وجدان و راه درست و این جور حرف ها! تمام شرف ت را اگه ورداری ببری بانک، روش دوزار بهت وام نمی دن!
- من به این چیزها ایمان دارم.
کاوه – ایمان داری اما پول نداری! با ایمان هم مادر فرنوش بهت دختر نمی ده.
(( مدتی رفتم تو فکر، بعدش پرسیدم: ))
- تو می گی چیکار کنم؟ برم دزدی؟ از دیوار مردم برم بالا؟!
کاوه – دزدی؟! تمام این آفتابه دزدها گوشه زندون دارن آب خنک می خورن!
این جور دزدی ها آخر و عاقبت نداره! دزدی باید یه جور دیگه باشه که اونم تو ذات تو نیست. تو باید اون چیزهایی که پدرم حاضره بهت بده . قبول کنی والسلام!
- فرنوش منو همینطوری قبول کرده و همین جوری میخواد. خودش بهم گفته.
کاوه – اما مادرش تو رو این جوری نمی خواد!
(( چایی دم کشیده بود. دو تا ریختم و نشستم سر جام و به کاوه گفتم: ))
- کاوه ، امشب، با این حرفهات دلم رو سوزوندی!
کاوه – روز مرگم باشه اگه بخوام دلت روبسوزونم. اینا رو گفتم که حواست جمع باشه. امروز روز پول داشته باش، سر سبیل شاه نقاره بزن! دزد نگرفته هم پادشاهه! وقتی پولدار شدی، کسی نمی آد ازت بپرسه که پول ها رو از کجا در آوردی.
آدم تا بی پوله، صدتا وصله بهش می چسبه! پولدار که شدی، یه وصله هم طرفت نمی آد!
(( چایی م رو آروم آروم حوردم و به حرفهاش فکر کردم و بعد بلند شدم و رختخواب رو انداختم و گفتم: ))
- بلند شو بخوابیم. صبح فرنوش می آد دنبالمون.
کاوه – بذار اینم بگم بعد می خوابیم. می گم یه جوونی رفت خواستگاری یه دختر. پدر دختره ازش پرسید چیکاره ای؟ گفت می خوام تصدیق پایه دو شخصی بگیرم و پنج سال بعد امتحان بدم تصدیق پایه یک بگیرم و برم روی کامیون کار کنم و پنج سال بعد کامیون مال خودم میشه، اون وقت می شم کامیون دار!
پدر دختره یه نگاهی بهش کرد و گفت، حالا برو هر وقت کامیون دار شدی بیا خواستگاری دختر من. اگه تا اون وقت زنده بود و شوهر هم نکرده بود. می دمش به تو!
حالا هادی جون حواست جمع باشه، تو اون جوون نباشی!
(( تا حالا کاوه رو این طور جدی ندیده بودم! موقعی که چراغ رو خاموش کردم و رفتم تو رختخواب کاوه گفت :))
- این رو هم بدون. اگه پدر فرنوش تو رو پسندیده، واسه اینه که با یه آدم پاک و فداکار برخورد کرده! دلش می خواد دخترش رو به یه نفر بده که مثل خودش اهل پدر سوختگی نباشه.
تو این دوره زمونه، آدم بی غل و غش کیمیاس! قدر خودت رو بدون. نجابت و پاکی و آدمیت، کم سرمایه ای نیست! ستایش هم با دادن دخترش به تو، داره پول این چیزا رو میده!
آقای ستایش هم مثل پدری که سیگاریه و به بچه ش می گه تو سیگار نکش، چیز بدیه!
- شب بخیر!
کاوه – شب بخیر برادر!
ادامه دارد...
چند ماهی گذشت. دیگه عشق هاسمیک هم مثل خودش خاک شد. زندگی چه بخواهیم و چه نخواهیم راه خودش رو می ره. کم کم دلخوریم از رجب هم تموم شد و با هم دوباره اُخت شدیم. یه روز ازش پرسیدم اون دختره که شب اول دیدمش، کجاست؟ پیداش نیست.
گفت بیدار رو می گی؟ گفتم آره گفت الان یه ماه دو ماهی می شه که افتاده یه گوشه و .... رو داده و منتظره قبضه! گفتم یعنی چی؟ گفت منتظره یکی واسه ش دو متر چلوار کفنی بخره تا راهی شه! پرسیدم حالا کجاست؟ گفت تو یکی از همین سولاخ سُنبه ها!
بزور رجب رو وادار کردم منو ببره بالا سر بیدار. دو تایی رفتیم تو یکی از اتاقهای ته کاروانسرا بغل طویله! اونقدر تاریک بود که چشم چشم رو نمی دید.
چشمم که به تاریکی عادت کرد، گوشۀ اتاق، روی یه مشت کاه و یونجه، یه جونوری رو دیدم شبیه آدمیزاد که دراز به دراز خوابیده! یه آن فکر کردم که مُرده. تو اتاق یه بوی گندی می آومد که نگو! پرسیدم، این چرا اینجوری شده؟ انگار مُرده! رجب رفت جلو و با نوک پا یه لگد بهش زد! یه صدای نالۀ ضعیف ازش بلند شد.
برگشت بهم گفت، آدم هر چی بیچاره تر می شه، سگ جون تر هم می شه! هنوز وقت غسل و کفن ش نشده! سه تا جون دیگه تو تنش هست!
اینو گفت و خندید. نگاهی به دخترک که عین یه حیوون اون گوشه افتاده بود کردم و بعد به رجب گفتم، پسر مگه تو آدم نیستی؟ ادم با گربۀ تو خونه ش این کار رو نمی کنه! تو توی دلت رَحم و مروت پیدا نمی شه؟
رجب یه پوزخندی تحویلم داد و گفت کسی که مثل ما دربدر و دُزد و بی کس و کار شد، تو دلش هیچی پیدا نمی شه. مثل ما آدمها خیلی همّت کنیم شلوار خودمون رو می چسبیم از پامون نیفته! گفتم اینو باید برسونیم به یه حکیم و دوا. کمک کن بلندش کنیم.
گفت حکیم و دوا درمون پول می خواد. منکه شیپش تو جیبم طاق یا جفت بازی می کنه! نَشت مَشت ماکو!
گفتم کمک کن بندازش رو کول من خودم می برمش.
گفت پسر دست بهش نزن. مرض واگیردار داره. نفله می شی ها!
خودم رفتم جلو و دستش رو گرفتم که بلندش کنم. دست که چی بگم، دو تا پاره استخوان!
تا دست بهش زدم مثل یه گربه صدا کرد. دلم آتیش گرفت. رجب گفت ولش کن، تکونش بدی، تموم می کنه خونش می افته گردنت ها! این داره از هم وا می ره ها ولش کن، گیرم دوا درمونش کردی و خوب شد . بازم یا باید بره گدایی یا اگه برو رویی پیدا کنه. جواد آقا وادارش می کنه بره .... کنه! زندگی درست حسابی که پیدا نمی کنه! اینجوری هم از بدبختی نجات پیدا می کنه، هم اینکه شاید خدا بخواد و بره تو بهشت. تازه جهنم هم که بره حداقل یه وعده غدای حسابی گیرش می آد!
یه آن دو دل شدم، با خودم گفتم نکنه برام شر بشه! اما دلم نیومد یه انسان رو تو اون حال ول کنم که بمیره. بخدا توکل کردم و انداختمش رو کولم و راه افتادم.
رجب که این رو دید، داد زد که محکمۀ یه دکتر همین نزدیکی هاست.
جوابش رو ندادم که خودش دنبالم راه افتاد. نیم ساعت بعد رسیدیم به یه ساختمون تر و تمیز.
در زدیم و رفتیم تو. تا دکتر چشمش به دختره افتاد گفت این رو چرا آوردین اینجا؟
گفتم پس کجا باید ببریمش؟ گفت ببرین ش قبرستون! اینکه دیگه چیزی ازش نمونده که من معالجه ش کنم! از کجا آوردیش اینجا؟ ناحیه جفت پنج کار می کرده؟!
هیچی نگفتم. دکتر یه ده دقیقه ای معاینه ش کرد و بعد رو به ما گفت. وَرش دار. ورش دار ببر ش.
پرسیدم، دکتر مُرد؟! گفت صد رحمت به مُردۀ قبرستون، مُرده رو قلقلک بدیم می خنده! این اصلاً تکون نمی خوره که!
گفتم چیکار کنم دکتر جون؟ من امروز دیدمش. واسه رضای خدا انداختم رو کولم و آوردمش اینجا. گفت، ببین پسرجون، این هم خرج معالجش زیاده، هم طولانیه هم آخر کار، امیدی بهش نیست. کیه ته؟
گفتم هیچکس م نیست، یه غریبه س. گفت پس ورش دار بذارش گوشه کوچه! حداقل سگ ها می خورنش سیر می شن!
نگاهی بهش کردم و گفتم، تو دکتری یا جلاد؟! گفت امروزه روز، تو هر کوچه و پس کوچه ده تا از اینا افتادن! چیکار می شه براشون کرد. گیرم من پول نگیرم، خرج مریضخونه چی؟
دست کردم جیبم و یه مشت اسکناس در آوردم و بهش نشوندادم و گفتم شما معالجه ش کن. پولش از من، شفاش از خدا.
گفت، این ده تا مرض جورواجور داره. معلوم نیست که خوب بشه یا نه ها! بعدش نیای دبّه کنی که تو به من نگفتی. بهت گفته باشم. حالا اسمش چیه؟
گفتم بیدار. نگاهی به من کرد و قاه قاه شروع کرد به خندیدن و بعد گفت، چه اسمی، قربون خارهای تو بیابون! چه رنگی هست؟ اصلاً معلوم نیست، سیاه پوسته، سفیده؟ زرده؟! چطور به این روز افتاده؟
رجب گفت، یه آدم نامرد تا تونسه ازش کار کشیده و وقتی دیگه بدردش نخورده، انداخته یه طرف.
دکتر گفت، باید برسونیمش مریض خونه. رفتم که بغلش کنم یه ناله کرد که دل سنگ آب می شد! دکتر که ناراحت شده بود زیر لب به حکومت و دولت بدو بیراه گفت و لباسش رو عوض کرد و خودش جلو اومد و بیدار رو بغل کرد و گفت، بیائین با ماشین خودم می بریمش.
تو چشماش اشک حلقه زده بود. وقتی سوار ماشینش شدیم آروم گفت، دیگه کم کم داره یادم می ره که پزشکم و آدم!
خلاصه بیدار رو رسوندیم به مریض خونه و تو یه اتاق چند تخته خوابوندیم. کمی پول به بیمارستان دادم و قرار شد چند روز یکبار بهش سر بزنم. وجدانم کمی راحت شده بود که اگه باعث مرگ هاسمیک شدم، عوضش سعی خودم رو کردم که بیدار رو نجات بدم. دکتر بیچاره حق داشت. بیدار مثل یه اسکلت بود. تمام موهاش ریخته بود و کچل گپکچل بود. تو صورتش نمی شد نگاه کرد! یه من قی رو چشماش بود! تمام بدنش زخم و زیلی بود. ناخن هاش افتاده بود! خلاصه وضعی داشت که صدرحمت به میّت! یه دونه مژه نداشت!
دو روز بعد رفتم مریض خونه بیهش سر بزنم. دیدم رو تختش نیست. فکر کردم مُرده و از انجا بردنش. از یه پرستار پرسیدم. با اکراه بهم جواب داد. معلوم شد برای آزمایش و این چیزها بردنش جای دیگه.
پرستار سر و وضع من رو که دیده بود. دلش نمی اومد جواب سلامم رو بده! این بود که رفتم و یکی دو دست لباس حسابی برای خودم خریدم. تا اون وقت، غیر از شبها که تو کافۀ هتل ساز می زدم، همون لباسی که رضا بهم داده بود رو تنم می کردم.
پس فرداش که با لباس شیک و تر تمیز رفتم مریض خونه، همۀ پرستارها یه جور دیگه بهم نگاه می کردن!
آخه از تو چه پنهون اون وقت ها برو رویی داشتم. ما پیر مردها وقتی جوونیم نمی دونیم که یه پیری همداریم. وقتی که پیر شدیم، جوون ها باور نمی کنن که ماها یه روز جوونی داشتیم!
خلاصه پرستارها گفتن که بیدار تو همون اتاقه. رفتمتو اتاق. دیدم روتخت یه نفر خوابیده.
قیافه ش همون بیدار بود اما رنگ پوستش نه! پوست بیدار سیاه یکدست بود، اما این یکی سفید بود. جلوتر که رفتم دیدم خود بیداره. یه پرستار از پشت سرم، با خنده گفت چیه؟ تعجب کردی؟ دو روز سمباته ش زدیم تا این رنگی شده! تو صورتش نگاه کردم. نه مزه داشت. نه ابرو! سرش رو هم از بس زخم بود باند پیچی کرده بودن. هنوز در حالت بیهوشی بود.
بعد از اون هر دو روز یکبار بهش سر می زدم و از حالش با خبر می شدم. یه ماهی گذشت تا کمک کم جون گرفت و چشمهاشو وا کرد. خیلی خوشحال شده بودیم. هم دکتر و هم پرستارها خدا رو شکر می کردیم که زحمت هامون به هدر نرفته.
خلاصه بعد از سه ماه، بیدار از بیمارستان مرخّص شد. دکتر یه گونی دوا به من داد و ما دو تا رو با یه ماشین رو ونۀ خونه کرد. حساب بیمارستان به پول آن موقع خیلی شد که من دادم. بیچاره دکتر، خودش پولی نگرفت.
بیدار نجات پیدا کرده بود اما نه حرف می زد و نه حرف می فهمید. مثل عقب افتاده ها! فقط نگاه می کرد. با چشمهای سیاه و دُرشت ش که از بَس صورتش لاغر واستخوانی بود. حالت ترسناک اما گیرایی داشت، به آدم نگاه می کرد ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد بردمش کاروانسرا براش رختخواب رو انداختم و خوابوندمش.
یه پاش که اصلاً جون نداشت و حرکتی نمی کرد. حرف هم که نمی زد. یه دستش هم لَسم بود و حس نداشت. مونده بودم باهاش چیکار کنم.
تو بیمارستان که نمی تونست بمونه. خرجش زیاد می شد و من پولش رو نداشتم بدم. توی خیابون هم که تمی تونستم ولش کنم. چاره ای نبود باید خودم ازش نگهداری می کردم کاری هم به من نداشت. یه غذایی درست می کردم و خودم بهش می دادم که بخوره.
دواهاش رو هم سر ساعت می دادم. روزی یه سوزن هم باید می زد که یه جعفر آقا بود و باهاش طی کرده بودم و هر روز می اومد و بهش می زد.
یه لگن هم گذاشته بودم گوشه اتاق برای قضای جاجت ش. هفته ای به روز هم یه اَفسر خانم بود. زن جعفر آقا آمپول زن بهش سپرده بودم بیاد و حمومش کنه که همیشه سفید ئ تمیز باشه. حموم کردنش هم که کاری نداشت. طفلک اندازۀ یه جوجه بود!
ده روزی یه بار هم می بردمش دکتر.
اوایل نمی دونستم وقتی خونه هستم باید باهاش چیکار کنم. مثل یه بره زُل می زد به آدم و نگاه می کرد. اما کم کم بهش عادت کردم. براش حرف می زدم، درد و دل می کردم، از بچه گی هام براش می گفتم. خلاصه شده بود سنگ صبور من فقط گوش می کرد. زبونش بند اومده بود فقط هم دو نفر رو می شناخت. یکی من، یکی دکتر.هر کی دیگه بهش نزدیک می شد، تو چشماش ترس می دَوید و سرش رو می کرد زیر پتو! فقط موقعی آرامش داشت که من خونه بودم و وقتی تو چشماش شادی بود که من غذا دَهَنش می ذاتم و از اتفاقاتی که شب، تو کافۀ هتل افتاده بود، براش حرف می زدم.
صبح ها که خودم خونه بودم. شب هم که می خواستم برم سر کار، در رو قفل می کردم و می رفتم. اونجا کسی بهش کار نداشت. جواد آقا هم از ترس شعبون خان که با من خیلی عیاق بود سر بسر ما نمی ذاشت.
دوماهی از این جریان گذشت. زخم های سر و تنش خوب شد. موهاش هم اندازۀ یه جُو در اومده بود. سیاه سیاه. اما خودش دلش نمی خواست سرش معلوم باشه و با باندی که دکتر دور سرش می پیچید راحت تر بود.
روزها سازم رو ور میداشتم و برای دل خودم، بیاد هاسمیک، به یاد رضا و به یاد اکبر می زدم تا صدای ساز بلند می شد، چشمهاش فقط به دستام بود. پلک نمی زد!
انگاری خیلی از صدای ویلن خوشش می اومد. چشماش با دست من حرکت می کرد.
منم که می دیدم از موسیقی خوشش می آد. دریغ نداشتم. هر وقت بیکار می شدم براش ساز می زدم چند دست لباس خوشگل دخترونه هم واسه ش خریده بودم که از یکی شون خیلی خوشش می اومد.
افسر خانم، هروقت حمومش می کرد، لباس رو عوض می کرد.
تمام رخت هاشو خودم می شستم. لگن ش رو خودم خالی می کردم. دست و صورتش رو صبح ها خودم می شستم. ناخن هاشو که دیگه در اومده بود خودم می گرفتم.
دست و پاش رو که بی حس بود، می گرفتم وتکون میدادم. دکتربهم گفته بود. دندون هاش که مثل مروارید سفید بود خودم براش مسواک می زدم. براش حرف میزدم، قصه می گفتم، شعر می خوندم. خلاصه طوری شده بودکه به هوای بیدار می اومدم خونه.
شبها که سر کار بودم، همش دلم شور میزد که نکنه یه اتفاقی براش بیفته. تا نمی رسیدم خونه دلم آروم نمی گرفت. شده بودم مادرش!
تا اینکه یه روز صبح، وقتی داشتم صورتش رو می شستم، نگاهم به مژه هاش افتاد. دقت که کردم دیدم اندازۀ یه بند انگشت مژه هاش بلند شده!
نمی دونم چطور متوجه نشده بودم. باندی رو که دور سرش پیچیده بود و تا روی ابروهاش پائین می کشید، ورداشتم. خیلی جا خوردم! ابروهاش که در اومده بود هیچ موهاش هم حسابی بلند شده بود. شده بود دو برابر موهای من! مثل شبق مشکی بود.
بهش خندیدم و گفتم حیف نیست مو به این قشنگی و ابرو به این کمونی رو قایم کنی؟! دستش رفت برای باند سرش که مثل یه کلاه بود. می خواست دوباره بذاره سرش. اذیتش نکردم. گفتم بذار راحت باشه. بلند شدم و رفتم بیرون که آب بیارم. وقتی برگشتم دیدم که باندها رو انداخته یه طرف و دیگه سرش نذاشته. با چشمهاش هم زُل زده بود به من که ببینه من چی می گم!
بهش خندیدم . گفتم، آهان حالا شدی یه دختره خوشگل.
انگار آبی زیر پوستش رفته بود. درسته که هنوز مثل اسکلت لاغر بود اما باور نمی کردم که این دختر همون بیدار که چند ماه پیش تو یه اتاق ته کاروانسرا پیداش کرده بودم باشه. چند روز بعد، تازه از خواب بلند شده بودم که آجان ها ریختن تو کاروانسرا و همۀ بچه ها رو گرفتن. یکی شون اومد سراغ من. فکر می کرد منم دزد وجیب برم، خدا رحم کرد که یکی شون منو شناخت که تو هتل ساز می زنم و گرنه می بردنمون کُمیسری.
خلاصه دیدم که اونجا دیگه جای ما نیست. بلند شدم و رفتم دنبال خونه. ظهرنشده بود که یه خونۀ کوچیک اما دلباز و خوب رو اجاره کردم و یه دُرشکه گرفتم و اسباب و اثاثیه مو جمع کردم و با بیدار رفتیم به خونۀ جدید، دیگه صلاح نبود تو اون کارونسرا بمونیم.
یه خونه بود دو طبقه که یه طبقه ش دست ما بود. دو اتاق داشت با آشپزخونه و دستشویی و حموم. واسه ما عالی بود. خوبیش این بود که حموم داشت و خودمون آب گرم می کردیم و افسر خانم می تونست بیدار رو توش حموم کنه. دیگه مثل اتاق تو کارونسرا، مجبور نبودیم واسه حموم کردن بیدار فرش رو جمع کنیم که خیس نشه.
رختخواب رو انداختم یه گوشه و خوابید. همسایۀ بالامون هم یه زن و شوهر بودن با دو تا بچه. دیگه خیالم راحت بود که وقتی نیستم جای بیدار اَمن و خوبه.
خلاصه دردسرت ندم. دو سالی گذشت و من پرستاری بیدار رو کردم. شده بود همه کِس من، منم شده بودم همه کِس اون.
بعد از این مدت اگه بیدار رو می دیدی محال بود باور کنی که این همونی که یه روز داشت می مُرد و دکتر به زنده موندش هیچ امید نداشت!
موهاش تا تو کمرش بود. یه خرمن مو داشت ! لپ هاش گل انداخته بود و وقتی به من نگاه می کرد تا ته قلبم تیر می کشید. اما خدا می دونه که به چشم بد بهش نگاه نمی کردم.
وقتی صدای سازم بلند می شد، یه لبخندی می زد که شیرین تر از یک کیلو عسل بود! اونوقت دو تا چال می افتاد رو لپ هاش که زانوم رو سُست می کرد!
خب جوون بودم و داغ! اون وقت ها تو سن من زن می گرفتن. دست خودم نبود. بیدار هم خیلی قشنگ و خوشگل شده بود. حیف که یه دست و یه پاش فلج بود گاهی با خودم فکر می کردم که اگه حرف می زد بهش می گفتم که دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.
بهش می گفتم که برام مهم نیست که فَلَجه و لال. اما این رو خلاف جوونمردی می دونستم این دختر نون خور من بود و اگه حتی می فهمید که چی می گم، شاید مجبوری زن من می شد.
یه روز صبح از خواب پریدم. از تو اتاق بیدار صدا می اومد! انگار یکی داشت با ظرف و ظروف ور می رفت. فکر کردم دزدی چیزیه! پریدم طرف اتاق بیدار. با خودم گفتم اگه کسی دست به بیدار زده باشه، می کشمش.
رسیدم به چهار چوبدَر که خشکم زد! باور نمیکردم!
بیدار بلند شده بود و رختخواب رو جمع کرده بود و چایی دم کرده بود و سفرۀ صبحونه رو انداخته بود تا منو دید بهم خندید! نمی دونم چه مدت همون جوری واستاده بودم و نگاهش می کردم!
تازه بخودم! اومدم. بیدار، سالم و سلامت، وسط اتاق واستاده بود و به من می خندید! قد بلند، هیکل قشنگ! اصلاً نمی دونستم چی بگم و چیکار کنم دولا شدم و زمین رو ماچ کردم و در حالیکه اشک از چشمام می اومد، شکر خدا رو کردم.
خدایا این همون دختر مُردنی بود؟!
نه که تا اون وقت همش تو رختخواب خوابیده بود! متوجه نشده بودم که اینقدر بلند قد و خوش هیکله! تا اون لحظه بیدار رو همیشه با رختخواب و پتو دیده بودم! حالا این دختر خوشگل و قشنگ، سُرو مُرو گُنده جلوم واستاده بود.
همونجا رو زمین نشستم و نگاهش کردم. اون هم وسط اتاق واستاده بود و با نگاهی قدرشناس و لبخندی نمکی به من نگاه می کرد.
حالا که سالم شده بود و آبی زیر پوستش رفته بود، دیگه اون چشمهای درشت، ترسناک که نبود هیچ، خیلی هم تو صورتش می نشست و شده بود بلای جون من بذبخت! چند دقیقه ای که گذشت و از حالت بُهت و تعجب در اومدم، بلند شدم و رفتم سر سفره نشستم خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نَپَرم و بغلش نکنم.
برام چایی ریخت و گذاشت جلوم. خودش هم نشست کنار من. دلم نمی خواست چشم ازش بردارم. احساس می کردم بیدار چیزی که خودم درست کردم و ساختم! حس مالکیت بهش داشتم. اونقدر هم خوشگل شده بود که نگو! لباسی هم که پوشیده بود، خیلی بهش می اومد.
آروم گفتم، به امید خدا تا چند وقت دیگه زبونت وا می شه و به حرف می افتی.
تا این رو گفتم، خندید و گفت، اگه تو بخوای برات حرف می زنم، فقط برای تو! دیگه چیزی نمونده بود گریه م بگیره! حساب کن آدم یه روز از خواب بلند بشه و تمام آرزوهاش برآورده شده باشن!
حال اون وقتم رو نمی تونم برات بگم. خیلی خوشحال بودم.
ازش پرسیدم، بیدار چطور تمام این چیزها یه دفعه جور شد؟
گفت، یه دفعه نشد. من خیلی وقته که می تونم حرف بزنم. دست و پام هم با ورزش هایی که تو بهش می دادی، کم کم راه افتاد.
گفتم پس چرا تا حالا حرف نمی زنی؟ چرا از جات بلند نمی شدی؟
گفت، می ترسیدم از رختخواب جدا بشم. به خودم اطمینان نداشتم. از بس اون جواد پدر سگ اذیّتم کرده بود، از همه چیز وحشت داشتم. حرف هم نمی زدم چون با همه قهر کرده بودم. با خودم با دنیا، با خدا!
گفتم: ((این حرف ها رو نزن. تو رو خدا دوباره جون داد.))
گفت: ((خدا پدر من رو در آورد! حالا یه جون هم بهم داده. خُب این رو یا از اول بهم نمی داد، یا می داد، درست می داد. مگه من، یه بچۀ کوچیک، چه گناهی کرده بودم که باید اونقدر سختی بکشم؟!))
گفتم:((خدا بنده ها شو امتحان می کنه. هر کسی رو سفید از امتحان بیرون بیاد می ره تو بهشت.)) گفت: ((نه اون بهشت رو می خوام، نه این جهنم رو! مگه من خواستم که به دنیا بیام؟ تا چشم واز کردم، تو بدبختی بودم و بیچارگی. پونزده سال از عمرم با دربدری و گدایی گذاشت.
یادت رفته روز اولی که من رو دیدی چه حال و روزی داشتم؟ چند ماه بعدش چی؟ یادت رفته؟ تمام اینها رو خدا برام خواسته بود!))
گفتم:((خُبه خُبه! کفر نگو. از قدیم گفتن الدنیا مزرعه الآخره. این دنیا مزرعۀ اون دنیا و آخرته هر چی تو این دنیا بکاری، تو اون دنیا درو می کنی.))
گفت:((یه دختر بچۀ شش هفت ساله چی می تونه بکاره؟ اصلاً عقلش به این چیزها می رسه؟!
پدر و مادره که این چیزها رو باعث می شن. منم اگه ننه و بابای درست و حسابی داشتم، کارم به این جاها نمی کشید که بخاطر یه لقمه نون تن به هر کاری بدم و آخر و عاقبتم اون باشه که دیدی!))
گفتم:((دیگه از این حرف ها نزن. حالا که شکر خدا همه چیز گذشته و الان هم که حالت خوبه وجات اَمن و امان و یه لقمه نون هم پیدا می شه بخوریم و منم که ...))
((دیگه دنبالۀ حرفم رو نگرفتم. نشستم به خوردن صبحونه. دیگه یاد ندارم هیچ چیز مثل اون صبحونه بهم اونقدر چسبیده باشه!))
وقتی بساط سفره رو جمع کردیم. بیاد پرسید:((چی دلت می خواد برای ناهار درست کنم؟))
ته دلم یه جوری شد.بهش گفتم:((تو بشین. خودم درست می کنم.))
گفت:((نه دیگه همین جوری هم نمی دونم چطوری زحمت ها تو جبران کنم.))
گفتم:((بیا بشین اینجا، دلم پوسید از بس باهات حرف زدم و جوابم رو ندادی! حالا می خوام یه دل سیر به حرفهات گوش بدم. اول برام تعریف کن چه جوری افتادی تو اون کارونسرا؟))
یه خنده ای کرد! ای روزگار لعنت بهت!
*** *** ***
- آقای هدایت اینجا که رسید، یه سیگار دیگه روشن کرد و برگشت به تابلوی پشت سرش نگاه کرد و گفت: می بینی؟ قشنگه، نه؟
به تابلو نگاه کردم. همون تابلوی نقاشی بود که روز اول تو این خونه دیده بودم. تصویر زن زیبایی بود با موهای بلند مشکی و صورت خیلی قشنگ پرسیدم.
- تصویر بیدار خانمه؟
هدایت – آره. خودشه. بگو ببینم، تو که یه جوون هستی، اگه یه دختر رو از مرگ نجات می دادی و اون دختر هم یه همچین شکلی داشت، دل و دین بهش نمی دادی؟
-
یاد دل گرو رفتۀ خودم افتادم که چند وقت دیگه از دست فرنوش، دینم هم داشت از دست می رفت! سرم رو انداختم پائین و دیگه به تابلو نگاه نکردم و حُرمت نگه داشتم.هدایت – داشتم می گفتم. یه خنده ای کرد که دودمانم رو به باد داد!
بهم گفت:((تو که برام حرف می زدی، هر کلمه ش شفا بود! وقتی ساز می زدی هر صداش برام دوا بود! دلم می خواست فقط به صدای تو و سازت گوش بدم. این بود که حرف نمی زدم. اوایل که اصلاً زبونم کار نمی کرد اما بعدش دیگه خودم دلم نمی خواست که کار کنه! عوضش جون و قوّت زبونم اومده بود تو گوش هام!))
گفتم شفا دست خداست. ما وسیله ایم.
گفت:((تو هم تو زندگی خیلی بدبختی کشیدی. اون وقتها که زندگی و بچه گی هات رو برام تعریف می کردی، دلم خیلی برات می سوخت. گریه م می گرفت. اما فرق تو با من این بود که تو پسر بودی و من دختر. هر کی از راه می رسه. می شه آقا سر دخترها وزن ها! یکی تو خونه حبس شون می کنه، یکی با زور، سر برهنه می فرسته شون تو خیابون!یکی می پوشوندشون، یکی لخت شون می کنه! شماها هر کاری بکنین بهتون ننگ نمی بندن، ما تکون بخوریم صد تا وصلۀ ناجور بهمون می چسبونن. شما مردها مال خودتونین و ما زنها حتماً باید مال یکی باشیم!
گفتم:((طبیعت زن اینطوریه. از اولش این جوری بوده!))
گفت:((آدم رو هر جوری بار بیارن همون جور می شه. ماها هم چون ضعیف بودیم این طبیعت رو پیدا کردیم.))
گفتم:((ول کن این حرفها رو بیدار. من تازه تو رو بدست آوردم. چرا اوقات تلخی می کنی. با هم بگیم و بخندیم که بهتره.))
گفت:((باشه، حالا بلند شو یه خرده برام ساز بزن. می خوام گوش بدم و گریه کنم. یه آهنگ هست که بعضی وقتها می زنی؟ خیلی قشنگ و سوزناکه. هر وقت اون رو می زدی دلم می خواست گریه کنم اما جلوی خودم رو می گرفتم.))
پرسیدم:((تو از کجا یاد گرفتی این طوری حرف بزنی؟!))
گفت:((از تو! تو معلّم من بودی! دو سال برام حرف زدی، منم یاد گرفتم هر کلمه که می گفتی، از دهنت می قاپیدم!))
بلند شدم و ویلن رو آوردم و همون آهنگی رو که رضا بهم یاد داده بود براش زدم. شروع کرد به گریه کردن. دلم ریش شد. اومدم پیشش و گفتم:((بیدار من، عزیزم، چرا اینطوری گریه می کنی؟ حیف نیست که این مژده های قشنگ و بلندت خیس بشن؟!
گفت:((خیلی دلم از این دنیا گرفته. تا جیگر آدم رو نسوزونه یه روی خوش بهش نشون نمی ده! برای همین، نه دلم می خواست از جام بلند بشم و نه دلم می خواست حرف بزنم. می ترسم حالا که چند وقته یه چیکه آب خوش داره از گلوم پائین می ره، همه چیز رو خراب کنه!))
گفتم:((نترس، شکر خدا همه چیز درسته. یه سقفی بالا سرمون و یه فرشی زیر پامونه اوضاع کاسبی من هم بد نیست. دیگه یه آدم از خدا چی می خواد؟ حالا برام تعریف کن چی شد که از پدر و مادرت جدا شدی؟
گفت:((حالا نه، بعداً یه روزی همه رو برات تعریف می کنم. یادت باشه از این به بعد، هر روزی وقتی بر می گردی خونه، یه روزنامه هم بخر.))
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:((مگه تو سواد داری؟))
گفت:((آره یه کوره سواد دارم. گاهی که تو روزنامه می خریدی، یواشکی. وقتی خونه نبودی با زور و بدبختی همه ش رو می خوندم. خُب خیلی کلمه ها شو نمی فهمیدم اما آسون ها شو چرا!))
گفتم:((خود منم، تو یتیم خونه پنج کلاس بیشتر درس نخوندم.))
گفت:((عیبی نداره. با هم می خونیم و یاد می گیریم. تمام بدبختی های ماها از بی سوادی و نادونیه! باید یه کاری هم صبح ها واسه خودت پیدا کنی.))
گفتم:((صبحها که جایی خبری نیست که برم ساز بزنم. بعدش هم، در آمد من از هتل خوبه. چه احتیاجی دارم که بیشتر بدوم؟ از زیادی دُویدن، کفش و کلاه آدم پاره می شه!))
گفت:((تو متوجه نیستی. آدم پ.لدار، همه جا احترام داره. با این هنری که تو داری، راحت می تونی پول در بیاری. باید رو چند تا تیکه کاغذ بنویسی که تعلیم ساز می دی و بچسبونی دم هتل و جاهای دیگه. مطمئن باش خیلی ها می آن سراغت. دیگه اون وقت، صبح ها هم بی کار نیستی و پول در می آری. باید یه خونه بخری.اجاره نشینی فایده نداره .))
از تعجب دهنم وامونده بود! چطور تا حالا به عقل خودم نرسیده بود؟!
پرسیدم:((این چیزها چه طوری به فکر تو می رسه؟!))
بهم خندید و گفت:((تو این مدت من خیلی وقت داشتم که فکر کنم!))
خلاصه سرت رو درد نیارم. همون کاری که بیدار گفته بود کردم. کارم هم گرفت. آدرس هتل رو تو اعلامیه ها نوشته بودم. یه ماه نشد که روزی دو سه تا شاگرد گرفتم. همه شون هم پولدار بودن. دختر و پسر. پول خوبی هم ازشون می گرفتم. در آمدم دو برابر شده بود.
هر چی هم پول داشتم. بیدار ازم می گرفت و جمع می کرد.
شیش ماه بعد، با پولی که قبلاً داشتم و اون پول ها که بیدار جمع کرده بود، تقریباً بالای شهر، یه خونۀ بزرگ خریدیم. طبقۀ پائین دست خودمون بود و بالاش رو دادیم اجاره. اتفاقاً کسی که طبقۀ بالا رو اجاره کرده بود، تو رادیو کار می کرد. چند وقتی بود که رادیو کار افتاده بود. تو این مدت هم چند بار خواستم که به بیدار بگم چقدر دوستش دارم و می خوام باهاش عروسی کنم. اما هر بار شرمم می شد حرف بزنم.
حساب می کردم اگه بهش بگم شاید مجبوری قبول کنه و زنم بشه. منم دلم نمی خواست این طوری باشه. از خدا می خواستم که مهرم رو به دلش بندازه و دوستم داشته باشه.
-
اینجای داستان که رسیدیم، هدایت دوتا چایی ریخت و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت:-
نمی دونم چرا این چیزها رو برای تو تعریف می کنم. شاید اصلاً حوصلۀ شنیدن ش رو نداشته باشی. نمی دونم چطور این قدر با تو حرفم می آد!- سرگذشت شما خیلی شیرین و شنیدنی یه. من لذّت می برم وقتی برام حرف می زنین.
هدایت – می دونی پسرم؟ اسم من هدایت نیست! همین طوری خودم رو هدایت معرفی کرد!
((آقای هدایت اون روز اسم اصلیش رو بهم گفت خیلی تعجب کردم. بارها و بارها اسمش رو شنیده بودم. معروف بود. ازم خواست که اسم واقعی ش رو به کسی نگم و حتی خودم هم با همون اسم هدایت صداش کنم. می گفت اوّلاً دلم نمی خواد کسی بفهمه که من کی هستم، در ثانی اسم واقعی خودم آزارم می ده!
می گفت خیلی وقته که خودم رو گم و گور کردم. می گفت من خیلی وقته مُردم و خاک شدم! وقتی از جام بلند شدم که برم، هنوز سرش پائین بود و به گُلهای قالی نگاه می کرد.
نگاهی دیگه به عکس نقاشی شدۀ بیدار انداختم و با یه خداحافظی یه آروم از اتاق بیرون اومدم. نزدیک در باغ که رسیدم صدای ویلن ش رو شنیدم که ترانۀ غم رو اجرا می کرد! غمی که در تک تک کلماتش معلوم بود!
ادامه دارد...
قسمت بیست و یکم
صبح مثل برج زهر مار از خواب بلند شدم و بعد از صبحونه، راهی خونۀ هدایت شدم. این بارخودش دم در داشت به باغچه و درخت ها ور میرفت. من رو دید و خندید و گفت:
- حلال زاده ای! الان تو فکرت بودم.
- سلام، خسته نباشید. اجازه بدین کمک تون کنم.
هدایت – دستت درد نکنه، تموم شد بریم تو خونه.
((طلا اومد جلو و دستی سر و گوشش کشیدم و با هدایت رفتیم تو خونه. چایی حاضر بود. هدایت دو تا ریخت و کنارم نشست.))
- خب، چه حال چه خبر؟
- سلامتی. شما چطورید؟
هدایت – هنوز زنده! تا کی غروب ما برسه، خدا می دونه.
- شما نباید اینقدر ناامید باشین. زندگی اونطور هم زشت نیست هرچند که برای خودم هم زیاد زیبا نیست!
هدایت – سرگذشت من باید برای تو یه درس باشه. من آخر خطّم اما تو نه. باید مبارزه کنی جلو بری بیفتی بلند شی.
- یه سئوالی دارم جناب هدایت. الان که بر می گردین و به پشت سرتون به این همه خاطره نگاه می کنین چه احساسی دارین؟
(( هدایت کمی فکر کرد و گفت: ))
- پوچی! شاید باور نکنی. تا زمانی که جوون بودم و درگیر مسائل، هیچی نمی فهمیدم. اما حالا که همه چیز تموم شده، می فهمم که بیخودی این همه دست و پا زدم! زندگی ارزش هیچ غمی رو نداره. ما بدنیا نیومدیم که برای خودمون غم غصه درست کنیم و بشینیم تو سر خودمون بزنیم.
((چایی مون رو خوردیم و بعد رو به هدایت کردم و گفتم: ))
- نمی خواهین بقیۀ داستان رو تعریف کنین؟
هدایت- برات واقعاً جالبه؟
- خیلی. وقتی می شنوم که چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتین، آروم می شم. گاهی که اصلاً باورم نمی شه که خود شما بازیگر این نقش ها بودین.
هدایت – نقش ؟! شاید هم درست می گی. زندگی چند پرده نمایشه! بعضی از پرده ها خسته کننده س، بعضی ها شاد و بعضی ها هم غم انگیز. فکر کنم این پرده ها توی نمایش همۀ آدم ها باشه. فقط کسی بهش فکر نمی کنه.
((سیگارش رو درآورد و روشن کرد. وقتی چند تا پُک محکم به سیگار زد، گفت: ))
- طرف غروب بود که از خونۀ سرکیس اومدم بیرون و سر راه یه چیزی خوردم و رفتم تو اون خیابون محل همیشگی. یه ساعتی گذشت. داشتم ویلن می زدم که یه دست سنگین، از پشت اومد رو روشونه م! برگشتم، دیدم شعبون خانه با نوچه هاش. حسابی جا خوردم. آماده شدم که یه کتک جانانه بخورم که لبخند شعبون خان دلم رو آروم کرد.
بهم گفت خسته نباشی. جوابش رو دادم. پرسید اینجا شبی چند کاسبی؟ گفتم دو تومن، بیست و پنج زار. پرسید کجا می خوابی؟ بهش گفتم. بهم اشاره کرد که دنبالش برم.
رفتیم طرف هتل و دوتایی از در پشتی هتل وارد هتل شدیم. مدیر هتل منتظرمون بود. شعبون خان دستم رو گذاشت تو دست مدیر و رفت. مونده بودم که چی؟!
مدیر نگاهی به من کرد و گفت چیکار کردی که شعبون خان ضامنت شده؟! هیچی نگفتم که گفت از فردا، یه دست لباس حسابی تنت می کنی و تو همین جا مشغول مس شی. یه ساعت از غروب رفته، کارت شروع می شه. شبی دو تومن هم بهت می دم. انعامش هم مال خودته.
پرسیدم یه تومن انعام داره؟ خندید و گفت پسرجون، هر چی کله گنده شس می آد اینجا. یه تومن واسه اینا پول نیست. حالا برو، فردا شب نو نوار بیا.
برگشتم سرکارم، اما همش حواسم پی فردا شب و هتل بود.
فردا صبح رفتم و یه دست لباس آبرومند خریدم و پیچیدم تو یه بقچه و رفتم خونۀ سرکیس. تا هاسمیک در رو وا کرد. با ذوق جریان رو براش تعریف کردم. خیلی خوشحال شد و گفت ناقلا! نکنه تومبونت دو تا بشه و منو فراموش کنی!
بهش خندیدم و گفتم خیالت راحت. از اینجا می برمت انگار خدا برام خواسته.
هاسمیک پرید و یه لیوان چایی برام آورد و دوتایی روی یه تخت نشستیم و دستم رو تو دستاش گرفت. یه حال عجیبی شدم. انگار آب جوش ریختن روسرم!
بهم گفت امروز و دیشب همه ش تو فکر این بوده که دوتایی با هم از اینجا بریم و یه خونۀ کوچولو واسه خودمون جور کنیم و یه زندگی ساده و راحت رو با هم شروع کنیم. می گفت من الان تو رو شوهر خودم می دونم و دیگه بی تو یه دقیقه هم اینجا نمی مونم.
تودلم قند آب می کردن وقتی هاسمیک این حرفها رو بهم می زد. دلم می خواست که وضعم خوب بود و همین الان دستش رو می گرفتم و با خودم می بردم.
ازش پرسیدم هاسمیک راست راستی منو دوست داری؟ یه تکونی به موهاش داد کهدلم ضعف رفت. بعد با یه خندۀ نمکی جوابم رو داد. اومدم یه چیزی بهش بگم که سرکیس سر خر شد.
کم کم مشتری ها هم پاشون وا شد. تک و توک اومدن. تا زیاد بشن، یه چایی خوردم که به اشارۀ سرکیس، شروع کردم به ساز زدن.
یه کم که گذشت، هاسمیک هم اومد وسط به رقصیدن . دلم می خواست کلۀ سرکیس و مشتری های نره غول ش رو بکنم، اما چاره نبود باید تحمل می کردم.
درد سرت نذم. اولین عشق، برای هر جوونی فراموش نشدنی یه! شاید اگه با همون هاسمیک عروسی می کردم. اونقدر بیچارگی نمی کشیدم.
و به قول شاعر: عشق اول سرکش خونین بود!
خلاصه چه شبی گذشت. کارم تو هتل عالی بود. سه برابر حقوقم انعام می گرفتم. سر هر میز که می رفتم یه پنج زاری کاسب بودم!
یه عصر که خونۀ سرکیس، وسط برنامه، داشتم خستگی در می کردم. شعبون خان و نوچه هاش وارد شدن. پریدم جلو و ازش تشکر کردم. خنده ای بهم کرد و رفت نشست. تنگ غروبی که خواستم از اونجا بیام بیرون، شعبون خان صدام کرد . وقتی رفتم پیشش بهم گفت تو پسر خوبی هستی، حیفه ضایع بشی. شنیدم این دختره هاسمیک دو رو ورت می گرده. داره خام ت می کنه. حواست باشه، این بدرد تو نمی خوره.
هیچی نگفتم و راهم رو کشیدم و رفتم. اما تمام شب تو فکرش بودم. آخر شب که رفتم کارونسرا، تو دلم از شعبون خان نفرت عجیبی حس می کردم.
رجب اومد پیشم و یه خرده که نشست پرسید چرا دمقی؟ دلم می خواست برای یکی دردو دل کنم. چه کسی هم بهتر از رجب!
جریان رو بهش گفتم. تا اسم هاسمیک رو شنید گفت هاسمیک؟! می خوای اونو بگیری؟! مگه دیوونه شدی؟! پرسیدم مگه می شناسیش؟ گفت با پنج زار تو هم می تونی بهتر بشناسیش!
پریدم و یفه ش رو گرفتم و زدمش زمین. بهش گفتم اگه یه بار دیگه گُه مفت بخوری، خفه ت می کنم! بیچاره نگاهی بمن کرد و گفت، خاطر خواهی کورت کرده.
پاشو ، پاشو بریم تا بهت نشون بدم. چه حالی داشتم، بماند! نفهمیدم تا خونۀ سرکیس چه جوری رفتم و تو راه رجب چه چیزهایی بهم گفت. رسیدیم و رجب در زد. من یه کنار واستادم. درکه وا شد رفتیم تو. تاریک بود و سرکیس صورتم رو ندید. یه راست رجب منو برد بالا سر هاسمیک تو اتاق.
چی دیدم؟ انگار تموم دنیا رو کردن اندازۀ یه توپ و زدن تو سر من!
زانوهام خم شد همونجا نشستم. هاسمیک که من رو اونجا دید، نفس ش بند اومد. نتونست یه کلمه حرف بزنه. فقط پتو رو کشید رو سرش و های های شروع کرد به گریه کردن.
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت یه چکه اشک رو که گوشه چشمش جمع شده بود، پاک کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: ))
- الان که اینار برات تعریف کردم، انگار همین دیروز بود که از دیدن اون صحنه، قلبم شکست! باور نمی کنم که اینها برای خودم اتفاق افتاده و سالیان ساله که ازش گذشته!
((آه سردی کشید وگفت: ))
اون شب، رجب دستم رو گرفت و بلندم کرد. نا نداشتم که رو پاهام واستم. اولین تودهنی ای بود که تو عشق می خوردم! کسی رو که دوستش داشتم و می خواستم باهاش ازدواج کنم با یه نره غول تواون وضع! دوتایی راه افتادیم طرف خونه. یه خرده که از خونۀ سرکیس دور شدیم، یه گوشه نشستم و مثل یه زن بچه مرده، زدم زیر گریه. دلم خیلی سوخته بود.
وقتی رسیدیم به کاروانسرا، یه راست رفتم و تو اتاق که رسیدم مثل توپ خوردم زمین! یه دفعه تو خودم داغون شدم! دوباره گریه ای کردم که نَپرس!
یه ساعتی که گذشت تازه به فکر افتادم که چرا دوتایی شون رو نکشتم؟! این یکی بیشتر آزارم می داد. دلم می خواست ازش انتقام بگیرم.
نشستم یه گوشه و مثل دیوونه ها به خودم ودر و دیوار فحش دادم.گاهی می زدم تو سر خودم و گاهی یه مشت می زدم به دیوار!
با خودم فکر می کردم که دنیا دیگه تموم شده! باور نمی کردم که دیگه صبح بشه! اما اون شب که صبح شد هیچی، خیلی شبهای دیگه م بود که مثل همین شب بود و بازم برام صبح شد! آره، می گفتم. فرداش اونجا نرفتم. موندم تو خونه و غصه خوردم.
شب لباسهامو عوض کردم و رفتم هتل. شبی بود اون شب! از سازم جز صدای ناله و گریه، بیرون نمی اومد! درد و رنجم بود که از زبون ساز بیرون می اومد.
دو سه روز گذشت. با خودم کلنجار رفتم. بالخره هم تصمیم گرفتم که برم سراغ هاسمیک و دستش رو بگیرم و از اونجا بیارمش بیرون.
می دونستمکه اونم یه آدم بدبخته مثل خودم. اونم بدبختی به این روز افتاده.
شب رفتم، پیش رجب و بهش گفتم می خوام چیکار کنم. یه نگاهی بهم کرد و گفت ول کن گفتم نه، فکرهامو کردم. فردا می رم سراغش.
رجب کمی این پا اون پا کرد و بعد گفت، راستش نمی خواستم بهت بگم، اما حالا که می گی می خوای برای سراغ هاسمیک، دیگه مجبورم بگم.
گفتم چی بگی؟ گفت هاسمیک خودش رو چیز خور کرد و کُشت!
زدم تو سرم! خشکم زد! پرسیدم ارواح خاک بابات راست می گی رجب؟!
گفت به اون نون و نمکی که باهم خوردیم اگه دروغ بگم می خوای خودت برو بپرس .
ولو شدم رو زمین! ای دل غافل! چه غلطی کردم. پس اون دخترۀ بیچاره راست می گفت که دوستم داره و خارم رو می خواد!
کاش قلم پاهام شکسته بود و نمی رفتم اونجا که اونو توی اون وضع ببینم. کاش لال می شدم و به رجب چیزی نمی گفتم!
پریدم به رجب و گفتم، پسر خیر از جوونی ت. نبینی که روزگارم رو سیاه کردی! آتیش به عمرت بگیره که آتیش به زندگیم زدی! من چیکار داشتم که بدونم هاسمیک چیکاره س؟ همونکه همدیگرو دوست داشتیم برام بَس بود. حنّاق می گرفتی اگه زبونت رو نگه می داشتی؟
(( بیچاره رجب لام تا کام حرف نزد و سرش رو انداخت پائین. راه افتادم و رفتم تو اتاقم. زدم زیر گریه. اما این گریه با اون یکی فرق داشت. اون یکی گریۀ یه مرد زخم خرده بود و این گریۀ یه آدم عشق مرده بود!
این دوّمین کسی بود که بدون اینکه خودم بخوام، باعث مرگش شده بودم.
ادامه دارد...
قسمت بیستم
((دیگه رسیده بودیم. نزدیک بیمارستان پارک کردیم و رفتیم تو. فریبا، کنار سالن انتظار، روی یه نیمکت نسشته بود و آروم گریه می کرد. دوتایی رفتیم پیش ش و آروم تسلیت گفتیم واستادیم تا صدای ما رو شنید، سرش رو بلند کرد و گفت: ))
- یه ساعت قبل از اینکه تموم کنه. چشماشو باز کرد و منو صدا کرد. رفتم بالا سرش و بوسیدمش.موهاشو ناز کردم. بهش آب دادم. نگاهم کرد و بهم خندید. بعد یه قطره اشک از گوشۀ چشمهاش آروم سُر خورد و اومد پائین. اشکش رو پاک کردم و گفتم مامان چرا گریه می کنی؟ گفت دلم نمی آد تو دختر خوب و نازم رو تنها بذارم و برم، اما چیکار می شه کرد!
گفتم مامان دکترا گفتن حال تون خوب می شه. ببین چه بیمارستان خوبی آوردمت! دو تا جوون خوب و مهربون بهم کمک کردن.
گفت خدا بهشون عوض بده. کجان؟
گفتم الان اینجا نیستن. می آن، شاید نیم ساعت، یه ساعت دیگه بیان. گفت شاید من نتونستم ببینمشون. از قول من ازشون تشکر کن و بهشون بگو اگه من مُردم، فریبا رو اول به خدا بعد به شما می سپُرم. من که کاری از دستم بر نمی آد تا محبت شما رو جبران کنم اما پیش جّده م زهرا (س) براشون دعا می کنم و دامن ش رو ول نمی کنم تا مرادشون رو بده. بهشون بگو انشاالله دست توی خاکستر بکنن، طلا و جواهر بیرون بیارن به حق آبروی زهرا(س). (( اینا رو می گفت و گریه می کرد)) گفتم مامان شما نباید خودت رو ناراحت کنی. برات خوب نیست.
گفت دیگه ناراحت نیستم. (( آقا )) مُرادم رو داد! بهشون بگو بچّه م رو دستتون سپردم تا روز محشر از خجالت تون در بیام!
فلک به هق هق افتاده بود. کمی آب خورد و اشکهاشو پاک کرد و گفت:))
- بعدش بهم گفت بیا دخترم. بیا سرت رو بذار تو دَامنم . می خوام مثل بچه گی هات اون موهای قشنگت رو ناز کنم و برات لا لایی بخونم تا خوابت ببره. بمیرم برات که از اون زندگی به کجا رسیدی! بیا دخترم، پشت تختم رو بلند کن. می خوام بغَلت کنم.
رفتم و پشت تختش رو بلند کردم وبعد رو گذاشتم رو پاهاش. داشت نازم می کرد. مثل بچه گی هام . چشمهامو بسته بودم وفکر می کردم که یه دختر بچه م و همه چیز مثل اون موقع هاست و پدرم زنده ش و تو خونۀ بزرگ خودمونیم وهیچ غم غصه ای ندارم و مامانم داره برام لالایی می خونه که خوابم ببره.
یه دفعه دیدم که دیگه دست مادرم حرکت نمی کنه! سرم رو بلند کردم. چشماش بسته شده بود و یه لبخند محو روی لبهاش بود. صداش کردم.تکونش دادم اما دیگه هیچی نگفت!
((دوباره زاز زار شروع به گریه کرد. گریه م گرفته بود. از بغض نمی تونستم حرف بزنم. گفتم کاوه خوددارتره، بهش بگم کمی فریبا رو آروم کنه. برگشتم که بهش اشاره کنم دیدم همین جور، اشک از چشماش می آد پائین!
رفتم قسمت اطلاعات. معلوم شد که جنازه رو به سردخونه بردن. ازشون خواستم که یه اتاق دیگه به ما بدن که تا صبح فریبا بتونه کمی بخوابه.
همراهی کردن و علاوه بر اتاق، دکتر کشیک یه آرام بخش هم به فریبا داد و با کاوه بردیمش تو اتاق بزور روی تخت خوابوندیمش. طفلک خیلی ناراحت بود. گریه اَمونش نمی داد اما بالاخره تسلیم آرام بخش شد و خوابید.
من و کاوه هم روی مبل نشستیم. هر کدوم تو دنیای خودمون بودیم. یه ساعتی هیچکدوم حرف نزدیم. یه دفعه فریبا از خواب پرید و داد زد کاوه!
کاوه رفت کنار تختش و گفت:
- چیه فریبا خانم. من اینجام. خیالت راحت باشه.
((فریبا که چشمش به کاوه افتاد کمی آروم شد و دوباره زذ زیر گریه و گفت:))
- کجا بردن مامانم رو؟
کاوه – بخواب فریبا خانم. اون الان جاش خیلی از من و تو بهتره. بخواب!
((انگار مُسکنی که بهش داده بودن خیلی قوی بود که دوباره از حال رفت.))
- نفهمیدی چی بهش دادن؟
کاوه – دیازپام 10 میلی. آرومش می کنه.
((اومد کنار من نشست.))
- کاوه، من یه فکریهایی کردم.
کاوه – در مورد چی؟
- فریبا!
کاوه – خَب
- بالای اتاق من، طبقۀ اول. دو تا اتاق و آشپزخونه و حموم و دستشویی یه که خالی شده. مستأجرش رفته. چطوره بگیریمش واسه فریبا نمی تونیم که ولش کنیم و بریم. اجاره ش رو هم من یه جوری درست می کنم، زیاد نیست. یه خرده که صرفه جویی کنم جور می شه. هم پیش خودمه و حواسم بهش هست، هم شاید وادارش کنم بره دنبال درس ش.
کاوه – ببخشید، شما دیگه تو چی می خوای صرفه جویی کنی؟! حتماً جای خود تخم مرغ، پوست تخم مرغ رو با نون می خوای بخوری؟!
- نه بابا، وضع من اون طوری ها هم بد نیست. یه کاریش می کنم.
((کاوه دولا شد و منو ماچ کرد و گفت:))
- می دونم خیلی مَردی. می دونم با معرفتی. می دونم دلت عین دریاست! اما ناسلامتی منم رفیق توام . تنه ت هم که به تنۀ من خورده باشه. باید کمی از اخلاقت رو گرفته باشم یا نه؟!
همون دو تا اتاق رو که گفتی خیلی عالیه. فریبا اگه پیش تو باشه خیال منم راحت تره تا ببینم خدا چی می خواد.
- کاوه، اون چیزها که گفتی شوخی بود، حالا راستش رو بگو ازش خوشت اومده؟
((کاوه نگاهی به صورت فریبا که خیلی معصومانه در خواب بود کرد و گفت:))
- آره، اما باید حسابی فکر کنم. تازه باید خودش هم راضی باشه. اینا یه طرف، پدر و مادرم هم یه طرف. اخلاقشون رو که می دونی؟! مادرم واسه من یه صندوق دختر سوا کرده گذاشته کنا! حالا اگه برم و بهش بگم می خوام یه دختر رو بگیرم که هیچکس رو نداره، وامصیبتا!
- خدا بزرگه. دنیا رو چه دیدی؟ شاید قسمت تو هم فریبا بود و زبون پدر و مادرت بسته شد، تو اول باید سبک سنگین کنی و ببینی واقعاً دوستش داری؟ بقیۀ چیزها درست می شه.
کاوه – بیا یه کاری کنیم هادی!
- چیکار؟
کاوه – بیا جاها رو عوض کنیم! فریبا رو تو بگیر که مثل اون بی کس وکاری! جوره جورین با هم! منم می رم خواستگاری فرنوش. مامانش هم که ثروت بابام رو ببینه دیگه لال می شه. اونوقت بعدش جاها رو عوض می کنیم! چطوره!
- مثل بقیۀ ایده هات، مزخرف!
(( کاوه موبایل ش رو در آورد و به خونه شون زنگ زد و گفت که شب نمی آد خونه. منم بلند شدم و از تلفن بیرون یه زنگ به یکی از بچه های دانشگاه زدم و بهش گفتم که فردا اگه می تونی با چند تا از بچه ها بیان برای تشیح جنازه . گفتم مادر یکی از دوستان فوت کرده و کسی رو نداره خدا بیامرز. بعد برگشتم تو اتاق.))
کاوه – بیا بگیر بخواب. فردا گلی کار داریم.
- تو بخواب، من خوابم نمی آد. ناراحتم.
کاوه – مگه عمه ت مُرده که ناراحتی؟!
بگیر بخواب پسر، مادر یکی دیگه مُرده، تو ناراحتی؟!
- تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ نه به اون گریه کردنت، نه به این حرفات!
کاوه – گریه ها مو کردم حالام خوابم می آد فردا باید جون داشته باشم که دوباره گریه و زاری کنم یا نه؟!
- من خوابم نمی آد؟!
کاوه – به درک! من که خوابیدم، آن! آن!
((اینو گفت و چمباتمه زد رو مبل و چشمها شو بست و گفت:))
- هادی، تا من یه چُرت می زنم، تو یه خرده گریه زاری کن حوصله ت سر نره! جای منم واسه شادی روح اون مرحوم دو تا فاتحه بخون تا من بیدار شم
(( بعد چشماشو واز کرد و گفت: ))
- فاتحه نخونده نخوابی ها! صبح بلند شم از خود اون مرحوم می پرسم، فاتحه به روحش نرسیده باشه از صبحونه خبری نیست!
((سرش رو گذاشت رو دستش و دو دقیقه نگذشته بود که خوابش برد! دیدم منم اگه نخوابم فردا از حال می رم. تا چشما مو بستم خوابم بُرد.
صبح پرستار بیدارمون کرد.
دو تایی دست و صورتی شستیم و رفتیم پائین و صبحونه خوردیم.
وقتی به اتاق برگشتیم فریبا بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود. دوتایی سلام کردیم.
بهمون یه لبخند زد که من گفتم:))
- خدا رحمت کنه مادرتون رو
((تا اینو گفتم زد زیر گریه، کاوه اومد بغل من و آروم در گوشم گفت:))
- پسر بیکاری؟ تازه یادش رفته بودها!
((بعد رفت کنار تخت فریبا و گفت:))
- شما باید فکر خودتونم باشید مریض می شین ها!
((فریبا اشک ها شو پاک کرد و گفت:))
- دیشب حتماً بهتون خیلی سخت گذشته. باید ببخشید کاش رفته بودین خونه.
کاوه – صبحونه که نخوردین؟
فریبا – نه، اشتها ندارم.
- اینطوری که نمی شه. ضعف می گیرد تون. خدا نکرده مریض می شین. اینطوری مادرتون هم راضی نیست.
((تا اسم مادرش رو شنید دوباره زد زیر گریه. کاوه یه چپ چپ به من نگاه کرد و آروم بهم گفت:))
- کِرم داری؟ حالا باید ماهام پابه پاش گریه کنیم!
((بعد به فریبا گفت:))
- اگه شما گریه کنین، ماهام ناراحت می شیم ها!
- بذار گریه کنن، سبک می شن. اما باید یه چیزی هم بخورن.
کاوه – الان می گم براتون صبحونه بیارن.
((کاوه رفت و به یه پرستار گفت که برای فریبا صبحونه بیاره. فریبا هم اشک هاشو پاک کرد و گفت:))
- شما خیلی مهربونید. ازتون ممنونم.
((چند دقیقه بعد صبحونه آوردن و پرستاری که سینی رو آورد به فریبا گفت:))
- این آقایون تا صبح رو دو مبل، همینطوری نشسته خوابیدن. حتماً شما براشون خیلی مهم هستین.
فریبا – این آقایون واقعاً به من لطف دارن.
(( بعد یه لبخندی کمرنگ به کاوه زد. کاوه هم سینی صبحونه رو ورداشت و گذاشت رو میزی که جلوی فریبا بود و گفت:))
- حالا صبحونه تون رو بخورین.
فریبا – بخدا اشتها ندارم. از گلوم پائین نمی ره.
- فریبا خانم اگه صبحونه نخورین، تو مراسم مادرتون حالتون بَد می شه ها!
((تا کلمۀ مادر رو شنید، انگار داغش تازه شد و زار زار شروع کرد به گریه کردن. انگار تازه متوجه شده بئد که باید برای همیشه از مادرش خداحافظی کنه. کاوه دوباره به من گفن:))
- هادی جون، می شه ازتون خواهش کنم دیگه نطق نکنی؟!
تو دو تا دیگه از این جمله ها بگی، این یکی رو هم باید با مادرش ببریم قبرستون ها!
((آروم بهش گفتم:))
گم شو کاوه! بالاخره باید یه چیزی بگم دیگه!
کاوه آروم گفت: بگو قربونت اما از کلمات مادر و قبرستون استفاده نکن!
((خنده م گرفت. رفتم بیرون و از پرستار خواهش کردم ترتیب انتقال جنازه رو بده خلاصه یه ساعت بعد آمبولانس انتقال جنازه اومد و جنازه رو برد و من و کاوه و فریبا هم دنبالش رفتیم. توی ماشین فریبا آروم آروم و بی صدا گریه می کرد. اومدم دلداریش بدم که کاوه آروم بهم گفت:))
- بخدا هادی اگه از اون دلداری های تو بیمارستان به فریبا بگی، با یه چیزی می زنم تو پَک و پهلوت ها! ولش کن تازه آروم شده!
((بازم خنده م گرفت. دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم. پیاده شدیم با تعجب دیدیم که اکثر بچه های دانشکده اومدن اونجا. حدود سی نفری می شدن.))
کاوه – باز ابتکار به خرج دادی؟! اینارو تو خبر کردی؟
- ای بابا! دو نفری که نمی تونیم جنازه رو ببریم! باید یکی باشه که بهمون کمک کنه یا نه؟
((فریبا رو نشوندیم پیش چند تا از دخترهای دانشکده و خودمون رفتیم تا ترتیب قبر و کفن و دفن رو بدیم.))
کاوه – سلام آقا، خسته نباشین، ببخشید یه قبر خوب و دلباز می خواستیم
((طرف خنده ش گرفت و گفت:))
- دوست دارین سرویس ش چطوری باشه؟ ایرانی یا فرنگی؟!
کاوه – یه چیز خوب و اُس و قُس دار می خوام دیگه! جوری باشه که حداقل تا صد سال طوریش نشه!
- آی بچشم! قبر از چهل تومن داریم تا یه میلیون تومن! کدومو بدم خدمت تون؟
((کاوه خیلی جدی حرف می زد که آدم فکر می کرد داره یه آپارتمان از معاملات املاک می خره!))
کاوه – قربونت آقا، یه میلیون تومنی یه دوبلکسه؟! یا نمای خوبی داره یا شاید طرفای خیابونه جُردَنه تو میدون ونک که قبر نخواستیم! همین جا یه قبر نیم متری بهمون بده!
((یارو که قیافۀ کاوه رو دید، زد زیر خنده و گفت:))
- آقا خیلی خوشی! راستش رو بگو متوفی چه نسبتی با شما داره؟
کاوه – خدا بیامرز قرار بود بعدها مادر زنم بشه. قبل از خواستگاری فوت کرد.
- خدا رحمتش کنه، نور به قبرش بباره، چه خانم فهمیده ای بوده!
(( آروم به کاوه گفتم: ))
- بابا همه منتظرن! واستادی اینجا و چرت و پرت می گی؟!
کاوه دارم چونه می زنم که یه چیز خوب واسه ش بگیرم و ارزون! مگه نمی بینی خونۀ آخرتم منطقه بندی شده!
(( یارو با خنده ترتیب کارها رو داد و رفتیم پیش بچه ها و بعد با فریبا رفتیم جلوی سالن شستشو. نیم ساعتی که گذشت، صدا کردن و رفتیم تا جنازه رو برداریم. فریبا می خواست بیاد تو که دخترها نذاشتن.
خلاصه مراسم نماز و میّت که تموم شد، سوار ماشین شدیم و سر قبر رفتیم. جنازه رو با صلوات گذاشتن تو قبر و خیلی زود همه چیز تموم شد. کاوه اومد پیش من و گفت))
- هادی، این فریبا که فقط بی صدا گریه می کنه، این دخترهام که گفتی بیان، چهار تا چیکه اشک بیشتر نریختن. پسرهام که انگار نه انگار! حداقل تو یه خرده شیون بزن و گریه و زاری کن! بابا باید یه صدایی، چیزی بلند بشه دیگه! خوابت رو هم که دیشب کردی و سرحالی!
((داشتم از زیر عینک، آروم گریه می کردم. برای اون خدا بیامرز، برای تنهایی فریبا، برای بدبختی خودم. اینو که کاوه گفت، نزدیک بود پخ بزنم زیر خنده!))
- کاوه خدا ذلیلت کنه که یه دقیقه نمی تونی مثل آدم یه جا واستی!
((خاک رو که توی قبر ریختن، قبر کن ها رفتن. یکی از بچه ها جلو اومد و گفت:
من سخنرانی بلد نیستم. نمی دونم هم که این وقتها باید چی گفت. خانم محترمی فوت کردن گویا خویشاوندی هم ندارن. اما مهم نیست. اگه فکر کنیم، می فهمیم که هیچکدوم از ما در لحظۀ مرگ کسی رو نداریم و باید تنها به این سفر بریم.
اطرافیان همه متأسّف می شن ، اما این متأسّفی یه که برای خودشونه. برای تنهایی خودشون. این سفر پایان نیست. یه تولد تازه س. ورودی به دنیای دیگر. تولدی دوباره.
((کاوه آروم به من گفت:))
- این چی داره می گه؟! فکر می کنه اومده جشن تولد!
((محکم زدم تو پهلوش. دوستمون ادامه داد.))
- ما نمی دونیم ایشون چه کارهای خوبی کردن، قضا وتش هم با ما نیست. خودش می دونه و خداوند بزرگ. امیدوارم در پیشگاه خداوند رو سفید باشن.
حرفها مو با یه شعر تموم می کنم. روحش شاد!
(( کاوه دوباره آروم به من گفت: ))
- هادی بدو بهش بگو یه دفعه آهنگ تولدت مبارک رو نخونه!!
(( اگه یه کلمه دیگه حرف می زد، نمی تونستم خودم رو از خنده نگه دارم. سرم رو انداختم پائین و به قسمت آخر صحبت دوستمون که یه شعر قشنگ بود گوش کردم.))
چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تاکندن جان
خرّم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان
حالا همه یه فاتحه برای شادروان بخونید.
(( مراسم تموم شد و از بچه ها تشکر کردیم و همه رفتن.
من و کاوه هم با فریبا به شهر برگشتیم. نزدیک ظهر بود. یه ناهار خوردیم و بعد به یه هتل رفتیم. کاوه یه اتاق برای فریبا گرفت و گفت: ))
- شما فعلاً همین جا باش تا یه جایی رو برات جور کنیم.
فریبا – من نمی دونم چی باید بگم و چه طوری ازتون تشکر کنم. کاری هن برای جبران از دستم بر نمی آد فقط اینو می گم که شماها ثابت کردین که هنوز انسانیت وجود داره! ازتون ممنونم.
کاوه – ما کاری نکردیم. شما هم بیخودی خودت رو ناراحت نکن. فعلاً استراحت کن تا ما ترتیب کارها رو بدیم.
فریبا – اگه اجازه می دادین که برم خونۀ خودمون، بهتر بود. دیگه مخارج هتل هم به بقیۀ چیزها اضافه نمی شد.
کاوه – شما صلاح نیست که فعلاً اونجا برین. خاطرات اونجا عذاب تون می ده. یه چند روز اینجا بمونین. همه چیز درست می شه. ترتیب همه چیز رو اینجا می دم.خیالتون راحت.
((کاوه مقداری پول به فریبا داد. من اومدم کنار که خجالت نکشه. بعد مقداری پول هم به پذیرش هتل داد و قرار شد تموم هزینۀ صبحونه و ناهار و شام رو روی صورتحساب بیارن. خیلی سفارش کرد و از فریبا خداحافظی کردیم و از هتل اومدیم بیرون. تا توی ماشین نشستیم، موبایل کاوه زنگ زد. فرنوش بود. گویا به صاحب خونۀ من زنگ زده بود و چون دلش شور افتاده بود، به کاوه تلفن کرده بود. جریان رو براش گفتم. ازش هم خواستم که به ژاله چیزی نگه. قرار شد عصری بیاد پیش من. خدا حافظی کردم و به کاوه گفتم که منو برسونه خونه.))
کاوه – پس تو ترتیب طبقۀ بالای خونه ت رو می دی؟
- آره. سعی می کنم ظزف همین یکی دو روز، اونجا رو برای فریبا بگیرم. فقط می مونه وسایل زندگی.
کاوه – اونها رو خودم جور می کنم. تو قرارداد رو بنویس.
((بعد گفت:))
- دستت درد نکنه هادی. خوب شد به بچه ها خبر دادی. اگه نبودن حتماً فریبا خیلی ناراحت می شد. فقط دفعۀ دیگه بهشون بگو دارن می آن واسۀ عزا! دل تو دلم نبود که وسط حرفهاش یه دفعه یه جُک هم تعریف کنه!
- گم شو! به اون قشنگی حرف زد.
((به محض اینکه به خونه رسیدم، با صاحب خونه م صحبت کردم و طبقۀ بالا رو ازش اجاره کردم و تلفنی به کاوه خبر دادم. قرار شد که وسایل رو عصری بخره و بیاد اونجا تا ترتیب پول و این حرفها رو با صاحب خونه بدیم.
رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم تا عصری که فرنوش می آد، سرحال باشم.
دوساعتی خوابیدم و بعدش چایی رو حاضر کردم و یه سر رفتم بیرون و کمی خرت و پرت و میوه خریدم و زود برگشتم و نسشتم تا فرنوش بیاد.
نیم ساعتی نگذشته بود که در زدن. فرنوش بود. تا اومد تو، پرسید:
- معلومه چه خبره اینجا؟
- فعلاً هیچی، اما بعدش شاید خیلی خبرها بشه!
((بعد مفصلاً تمام جریان رو براش تعریف کردم که گفت:))
- حالا کاوه دوستش داره؟
- فکر می کنم آره، اما فعلاً که وقتش نیست، تا بعد خدا چی بخواد.
فرنوش – هادی، اومدم یه چیزی بهت بگم، اما ازت می خوام که ناراحت نشی و مسئله رو درک کنی.
- طوری شده؟
فرنوش – طوری که نشده، فقط خاله م منو دعوت کرده خونه شون. یه مهمونیه.
- می خوای بری؟
فرنوش – مجبورم، باید برم. اگه نَرَم وضع بدتر می شه.
- تو باید تکلیف رو با خودت روشن کنی. اینطوری که نمی شه. من می دونم برای چی این مهمونی رو خاله ت گرفته. می خواد کارهایی رو که بهرام کرده، یه جوری رفع و رجوع کنه.
فرنوش – می دونم، اما چیکار می تونم بکنم؟ باید برم دیگه.
- اگه نری چی می شه؟ بذار بفهمن که تو خیال ازدواج با بهرام رو نداری.
فرنوش – بدتر می شه هادی! همین جوریش کلّی تا حالا برام سوسه اومدن. من برای خودم تنها که نمی گم. اگه بخوام با تو ازدواج کنم، باید مادرم راضی باشه یا نه؟
- و اگر راضی نباشه؟
فرنوش – تو این چیزها رو بسپُر دست من. خودم جورش می کنم. فقط موقعیت من رو درک کن. راضی باش که امشب برم. مگه تو به من اعتماد نداری؟ تازه با ژاله می رم.
((کمی نگاهش کردم و حرفی نزدم که گفت:))
- چرا اینجوری نگاهم می کن؟
- احساس می کنم که کمی دلت پیش بهرامه فرنوش تو در مورد تصمیمی که گرفتی
فرنوش – ازت انتظار نداشتم این حرف رو بزنی هادی!، مطمئنی؟
- صبر کن ببینم! انتظار چی رو از من داشتی؟ می خوای بیام تا خونۀ بهرام برسونمت؟!
فرنوش – اونجا خونۀ خالۀ منه!
- چه فرقی داره؟ بهرام که اونجا هست. اگه نظری به تو نداشت، حرفی نبود اما اون تو رو نامزد خودش می دونه. تو هم که داری می ری اونجا حالا انتظار داری چیکار کنم؟ پاشم بشکن بزنم؟!
(( بلند شدم و براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش مدتی سکوت کردیم که گفت: ))
- هادی جون، من یکی دو ساعت می رم و بعد به بهانه سر درد بر می گردم و بهت تلفن می زنم که خیالت راحت بشه. خواهش می کنم اوقات تلخی نکن. مسئله اونقدرها بزرگ نیست که اینطوری ناراحت شدی.
- برای من مسئله خیلی هم بزرگه فرنوش خانم. انگار پسر خالۀ شما رقیب بنده هستن ها!
فرنوش - بازم شدم فرنوش خانم! تا یه چیزی پیش می آد باهات غریبه می شم!
- من خوشم نم آد امشب بری ائنجا یه تلفن بزن بگو مریضی و نمی تونی برای . والسلام.
فرنوش – ولی من گفتم که می آم!
- پس اگه گفتی، دیگه این حرفها چیه؟ برو ، بسلامت.
فرنوش – تو خسته ای و اعصابت خرابه. و گرنه اینطوری با من حرف نمی زدی.
- اگه اعصاب و روان درستی داشتم که از روز اول با تو حرف نمی زدم!
فرنوش – جدّی می گی هادی؟!
((جوابی ندادم. یه دقیقه صبر کرد و بعد بلند شد و پالتوش رو ورداشت و رفت. وقتی داشت در رو پشت سرش می بست، کاوه رسید و سلام کرد. صداشون می اومد.))
کاوه – سلام فرنوش خانم ، کجا؟ چرا با این عجله؟ قدم من انگار بَد بود.
فرنوش – سلام کاوه خان. قدم شما بد نبود، حال دوست تون انگار بَده.
کاوه – اِ ! هادی مریضه؟ چه شه؟ مَرَضش چیه؟
فرنوش – مرض بدبینی و سوء ظن!
کاوه – آخ آخ آخ آخ! یه همسایه داشتیم، این مرض رو گرفت. یه هفته نکشید. مُرد! وای این مرض فقط تنقیۀ گل گاوه زبونه!
((صدای فرنوش رو شنیدم که یه خدا حافظ گفت وسوار ماشین شد و رفت. کاوه با حالت تعجب اومد تو خونه و پرسید:))
- طوفان شده؟! این چه ش بود؟ تو چته؟ مریض شدی؟ پاشو یه تنقیه ت کنم حالت جا بیاد!
(( جریان رو براش گفتم کمی فکر کرد و بعد گفت:))
- می خوای از دست بهرام راحت بشی؟
- آره ، چه طوری؟
کاوه – من به یه هوایی می آرمش بیرون شهر. یه جا با هم قرار می ذاریم تو هم بیا. بعد دوتایی می ریزیم سرش.اول خوب می زنیمش بعد تو سرش رو ببر و بنداز جلوی سگ ها بخورن!
- مگه من اصغر قاتلم! دیوونه!
کاوه – در هر صورت این بهترین راه حلّه!
- دلم می خواست می رفتم تو مهمونی شون و مثل اون شب که اومد خونۀ فرنوش و مهمونی ما رو بهم زد، برنامه شون رو بهم می زدم.
کاوه – حالا خودت رو ناراحت نکن. مطمئن باش امشب اونجا شیرینی خورون فرنوش نیست!
یه مهمونی یه دیگه! بعدش هم فرنوش بر می گرده خونه شون و بازم مال توئه.
- فعلاً که دیدی اوضاع خرابه.
کاوه – آره هوا کمی تا قسمتی ابری، همراه با رعد و برق! نفهمیدی ساعت چند می رن؟
- نه، مهمونی شبه دیگه گفت قراره ژاله هم بیاد.
کاوه – ژالۀ ما؟
- نخیر ژالۀ ما!
کاوه – پاشو بریم.
- کجا؟
کاوه – بیا، بهت می گم. اول یه سر بریم خونۀ ما، بعدش یه جای دیگه بعدش بریم پیش فریبا.
- خودت برو حوصله ندارم.
کاوه – تو بیا، کارت دارم. پاشو، دیر می شه ها.
((بلند شدیم و رفتیم خونه کاوه اصرار کرد که بیام تو. نرفتم تو ماشین منتظرش موندم. نیم ساعتی طول داد و بعد با چهار پنج تا قوطی کبریت برگشت و سوار ماشین شد و حرکت کردیم.))
- چقدر طولش دادی؟ حالا کجا میری؟
کاوه – پیش یه متخصّص!
((از حرفهاش سر در نیاوردم. پنج دقیقۀ بعد جلوی خونۀ خاله ش نگه داشت.))
- اینجا اومدی چیکار؟
کاوه – خونۀ خاله مه. صبر کن می فهمی. خونۀ خاله مونم نمی تونیم بدون اجازه بیائیم؟!
(( زنگ زد و چند دقیقه بعد نادر اومد دم در. رنگ از روم پرید. دوتایی اومدن تو ماشین آروم بهش گفتم: ))
- با نادر چیکار داری؟
کاوه – نترس! می خوام باهاش یه پیمان صلح امضا کنم!
((بعد رو به نادر که مشغول ور رفتن با دکمه های ماشین بود کرد و گفت:))
- نادر، من و تو پسر خاله هستیم یا نه؟
نادر – آره پسره خاله می خوای باهام بازی کنیم؟
کاوه – دلت می خواد اون آلبوم تمبرم رو بهت بدم؟
(( چشمهای نادر برق زد و با سر اشاره کرد.))
کاوه – باید یه کاری بکنی. اما اگه کسی بفهمه، آلبوم بی آلبوم! باشه
(( بعد قوطی کبریت ها رو داد به نادر و شروع کرد در گوشش حرف زدن. یه ده دقیقه ای باهاش صحبت کرد و آخرش گفت: ))
- حواست باشه پسر خاله. دوازده تا و سه تا! یکی یکی استفاده کن و حیف و میل نشه ها!
رسیدی خونه به من زنگ بزن. شماره موبایلم تو دفتر تلفن خونه تون هست!
((دوتایی سوار شدیم ازش پرسیدم:))
- این بچه رو چیکار داری؟
کاوه – بچۀ خوبیه!
- کجای این بچه خوبه؟!
کاوه – امشب این بچه برای تو یکی حتماً خوبه!
((از حرفهاش سر در نیاوردم حرکت کردیم طرف هتل فریبا سه ربع بعد برگشتیم خونۀ من و سه تایی رفتیم پیش صاحب خونه م و قرار داد رو فریبا امضا کرد و کاوه پول پیش و اجاره خانه رو پرداخت کرد. بعد اومدیم به اتاق من. چایی دم کردیم و نشستیم به صحبت.))
فریبا – از هر دوتون ممنونم. مخصوصاً از کاوه خان. از خدا می خوام که روزی برسه بتونم جبران کنم.
- حالا از اینجا خوشتون اومده؟
فریبا – خیلی عالیه تمیز و خوب دستتون درد نکنه باید کم کم برم دنبال یه کاری چیزی.
- نه فریبا خانم. شما نباید فعلاً به فکر کارباشین. من و کاوه فکر کردیم که بهتره شما دنبالۀ درستون رو بگیرن و به امید خدا برین دانشگاه. حیفه.
فریبا – اون وقت خرجم رو از کجا در بیارم؟ هزینۀ این زندگی و خونه و خورد و خوراکم رو کی می ده؟
کاوه – خدا می ده.
گیرم شما برین سر کار مگه چقدر بهتون حقوق میدن اصلاً امروزه روز با دیپلم کسی رو استخدام می کنن؟ لیسانسیه هاش موندن بیکار؟
فریبا – دُرسته، اما من باید سعی خودم رو بکنم ببنید تا همین جا هم که کمک کاوه خان رو قبول کردم این بود که راه به جایی نداشتم تنها بودم و بی پناه دلم نمی خواد بیشتر از این مدیون شما باشم. اون موقع مادرم زنده بود و مریض. کلی خرج داشت حالا که دیگه اون نیست مهمترین مسئله هم خونه بود که کاوه خان زحمتش رو کشید اگه من برم سر یه کار حداقل خرج خورد و خوراکم به ایشون تحمیل نمی شه منم اینطوری راحت ترم.
کاوه – اوّلاً که پناه همه خداست دوم شما اگه برین سرکار چقدر حقوق بهتون می دن؟
ماهی سی هزار تومن بیشتر می دن؟
فریبا – نه، فکر نکنم اینقدر هم بهم بدن. ولی خوب هر چقدر بدن خوبه .
کاوه – من همین سی تومن را به شما می دم واسۀ خود من کار کنین.
((فریبا خندید و گفت:))
- شما مگه چکار دارین که من بتونم براتون انجام بدم غیر از اون شما هر کاری داشته باشین من از صمیم قلب و بدون چشم داشت در خدمت تون هستم کاوه خان!
کاوه – خیلی ممنون فریبا خانم اما من هزار تا کار دارم که شما می تونین برام انجام بدین یکیش اینه که جای من یه خرده درس بخونین!
بعدش هم، من راه می رم چرت و پرت می گم. می خوام شما شب به شب اینارو یادداشت کنین و بدین به من شاید یه کتاب بشه و بدم منتشر کنن!
- اتفاقاً بد هم نگفتی کاوه شاید یه کتاب چرند و پرند هم تو بدی بیرون!
((فریبا تبسمی کرد و گفت:))
- ای کاش همه چرند و پرندخا، مثل حرفهای کاوه خان بود.
کاوه – ممنون خانم محترم! البته من تمام استعداد های نهفته در اعماق ذهنم رو یه دفعه قُلُنبه بروز نمی دم! من رو باید کم کم کشف کنن یه ذره یه ذره و چیکه چیکه باید خودم رو نشون بدم!
هر جا که قدم می ذارم باید یه خُرده اونجا استعدادم شکوفا بشه! بعد یه دفعه دُرُسته منو کشف کنن!
((آروم گفتم:))
مثل سَگه هر جا تو خیابون می ره، پای درختها...
((کاوه اومد تو حرفم و گفت:))
- هادی جون یه چایی بریز، بخوریم. فرنوش الان دیگه رفته خونۀ خاله ش، حواست باشه!
((باز یاد این جریان که افتادم دمق شدم و چپ چپ بهش نگاه کردم بلند شدم و سه تا چایی ریختم و تعارف کردم.
فریبا که از حرفهای کاوه و من خنده ش گرفته بود، گفت:))
- امیدوارم همیشه، همین طوری شما دو نفر با هم خوب و مهربون باشین. تو این چند روزه که فرصتی نشد در مورد خودتون با من صحبت کنین حالا دلم می خواد بدونم چه جوری با هم دوست شدین؟ چکار میکنین؟ تحصیلات تون چیه؟ برام خیلی جالبه.
کاوه – والله جونم واسه تون بگه که این هادی خان، چند سال پیش، سر کلاس، تو دانشگده، یه دفعه پرید و پاچۀ منو گرفت و جر داد!
- بی تربیت!
کاوه – خانمی که شما باشین، چند روز بعد فهمید چه اشتباهی کرده اومد و یه قُلوۀ بیست سال موندۀ گندیدۀ لهیده ش رو داد به من! چه قلوه ای! صد رحمت به قلوۀ گوسفند!
((فریبا اصلاً نمی فهمید کاوه چی می گه. فقط همین طور نگاهش می کرد.))
فریبا – بببخشید، من متوجه نشدم. سر کلاس با هم حرفتون شده بود؟
کاوه – این با من حرفش شد، من با این حرفم نشد!
فریبا – اون وقت اومدن با شما آشتی کنن براتون قلوه آوردن؟!
کاوه – نه بابا. یکی از قلوه های خودش رو آورد.
فریبا – قلوه؟!
((فریبا هاج و واج مونده بود که کاوه خنده کنون داستان رو براش تعریف کرد.))
فریبا – باورم نمی شه. این خیلی عجیبه!
کاوه – می خواین پهلو مو جر بدم کلیّه شو ببینین؟! دروغ که ندارم بگم. به مرگ یه دونه هادی! الان یه قلوه این داره یه قلوه من!
فریبا – خوش بحالتون کاوه خان که یه همچین دوستی دارین!
کاوه – بله، البته. بخاطر همین هم بزرگش کردم، گفتمش تحصیل کنه و واسه خودش سری تو سرا در بیاره! زیر بال و پر خودم گرفتمش! خلاصه تا حالا خیلی هواش رو داشتم. به دندون گرفتمش تا اینقده شده! و گرنه تا حالا یا عملی شده بود یا الا سینه قبرستون خوابیده بود.
((من و فریبا گوش می کردیم و می خندیدیم. طوری جدی حرف می زد که هر کاری اونجا بود فکر می کرد منو از پرورشگاه آورده و بزرگ کرده! بعد با یه حالت محزون گفت:))
- حالا که دیگه از آب و گل در اومده، واسه م شاخ و شونه می کشه و تو روم وا می ایسته!
((خلاصه دو ساعتی نشسته بود و از این چرت و پرت ها می گفت و ما می خندیدیم. خوشحال بودم که فریبا داره می خنده. خودم هم از داشتن چنین دوستی احساس شادی می کردم.
تو همین موقع موبایلش زنگ زد و کاوه جواب داد. داشت می خندید و هی می گفت آفرین! آفرین! بعد گفت: الان دیگه خونه اید، آره؟ آفرین، آفرین!
یه پنج دقیقه ای حرف زد و بعد گفت. فردا صبح برات آلبوم تمبرم رو می آرم پسرخاله! بعد خدا حافظی کرد و به من گفت:))
- پاشو دیگه خیالت راحت باشه!
- چی شده؟ کی بود؟ نادر؟
کاوه – بجان تو هادی، دوازده تا سوسک بهش داده بودم هر کدوم اندازۀ یه پلنگ! سه تا مارمولک داده بودم بهش، هر کدوم اندازۀ یه تمساح!
طفل معصوم این نادر، همه رو یکی یکی ول داده رو مهمونها! اونا جیغ و داد! خلاص! مهمونی بهم خورده! خیالت راحت، فرنوش خانم منزل خودشون تشریف دارن!
- راست می گی کاوه؟ جون من؟!
کاوه – بجان تو. باور نمی کنی بیا، زنگ بزن به فرنوش. همین الان مأمور ما، دو صفر نادر! طی تماس تلفنی خبر انهدام خونۀ خالۀ فرنوش رو به من داد! همه صحیح و سالم رفتن خون شون! خوشبختانه تلفات جانی نداشتیم! حالا خوشحال شدی؟
((پریدم و ماچش کردم و گفتم:))
- آره، اما اگه می دونستم، نمی ذاشتم اینکار رو بکنی.
کاوه – کور شده، اگه سوسک ها نبودن که خالۀ فرنوش همین امشب خواستگاری رو هم کرده بود!
- خب دروغ نگم، ته دلم خوشحالم!
کاوه – کی بود می گفت رقیب رو باید با ناز و نوازش و جونم قربونت برم از میدون بدر کرد؟!
((بهش خندیدم.))
کاوه – ولی راه اصلی، همونه که بهت گفتم. یه روز بیرون شهر، سرش رو ببر، بنداز جلوی سگ ها!
((فریبا مات به ما نگاه می کرد.))
فریبا – می شه به منم بگین چی شده که اینقدر خوشحالین؟
کاوه – شما تشریف بیارین، تو راه براتون می گم. مگه نمی خواهین برین هتل. دیر وقته. فردا هم کلّی خرید باید بکنیم.
((دوتایی بلند شدن و کاوه گفت:))
- فردا چیکار می کنی؟
- شاید یه سر برم خونۀ آقای هدایت. چطور مگه؟
کاوه – می ری اونجا هر روز چیکار می کنی؟
- کمی حرف می زنیم، برام ویلن می زنه، گاهی هم از گذشته س یه چیزایی برام تعریف می کنه.
کاوه – نکنه پیر مرد بیچاره رو کُشتی و داری کم کم اسباب و اثاثیه شو خالی می کنی؟!
- گم شو. حالا فریبا خانم فکر می کنه من یه قاتل دیو سیرتم!
((وقتی داشتن می رفتن، کاوه گفت:))
- پسر فکر خودت باش. خطر بیخ گوشه ته ها! این خالۀ فرنوش از اون هفت خط های روز گاره ها!
- عوضش دل فرنوش با منه!
کاوه – آره، دل فرنوش با توئه اما دل مامانش با بهرام! خدا حافظ دل دل من!
((خندیدم و باهاشون خدا حافظی کردم.))
یه مقدار نون و پنیر گذاشتم جلوم و با چایی خوردم. خواستم کمی به اوضاع و احوال فکر کنم. اما اونقدر گیج و منگ بودم که دیدم اگه بخوابم بهتره.
رختخوابم رو انداختم و خوابیدم. اما چه خوابی!
ادامه دارد...
قسمت نوزدهم
نزدیک ظهر بود که رسیدم خونه. طبق معمول دو تا تخم مرغ درست کردم و خوردم گفتم یه چُرتی بزنم و عصر یه سر به فرنوش بزنم.
دراز کشیدم و رفتم تو فکر آقای هدایت. بیچاره خیلی بدبختی کشیده بود. به خودم و زندگیم امیدوار شدم. کم کم چشمام گرم شد.
نفهمیدم چه صدایی توی خیابون اومد که از خواب پریدم. هوا تاریک شده بود. چراغ رو روشن کردم و نشستم. اتاق سرد شده بود اما حال اینکه بخاری رو روشن کنم نداشتم. ساعت رو نگاه کردم. پنج بود. بلند شدم و رفتم حموم.
کمی حالم بهتر شد. داشتم لباس می پوشیدم که دَر زدند. پرسیدم کیه
کاوه – منم، وا کن
- صبر کن یه چیزی تنم کنم، لّختم
کاوه – همین شرم و حیات دل منو برده!
- گُم شو! یکی از اونجا رَد می شه و می شنوه زشته
کاوه - از خدا که پنهون نیست، چرا از خلق خدا پنهون کنیم؟ واکن این دَر بی صاحاب رو!
(( با خنده در رو وا کردم.))
کاوه – به به، شاه دوما! ببینم، کف پاها تو خوب سنگ پا کشیدی؟ آقای ستایش گفته از دامادی که کف پاش مثل کف پای شُتر کثیف و پینه بسته باشه خوشش نمی آد!
- بیا تو، دَم در این قدر چرت و پرت نگو آبروم رو جلو همه بردی!
(( اومد تو رفت سر کتری رو بخاری.))
کاوه – اَه! چایی ات چرا براه نیست؟
(( کتری رو آب کردم و بخاری رو روشن.))
کاوه – مژده مژده!
- چه خبر شده باز؟
کاوه – مادر زنت می خواد تورو ببینه! بلند شو، یاالله!
- مگه از خارج برگشته؟!
کاوه – بعله. خیلی هم دلش می خواد تو رو ببینه.
- کی؟ کجا؟
کاوه – همین الان، رو تختۀ مُرده شور خونه!
- لال بشی پسر! راستی برگشته؟
کاوه – فعلاً نه، هنوز برای زندگی وقت داری!
- گفتم! اون حالا حالاها نمی آد. داره کار اقامت ش رو درست می کنه
کاوه – جّدی برات یه مژده دارم.
- گم شو!
کاوه – امشب دعوت داریم، خونۀ ژاله.
- از بس شوخی می کنی آدم هیچکدم از حرفها تو باور نمی کنه.
کاوه – جان هادی راست می گم ژاله و فرنوش چند تا از دوست های دانشگاه شون رو دعوت کردن خونۀ ژاله اینا منم فرستادن دنبال تو پاشو کم کم حاضر شو بریم.
- جون من راست می گی؟
کاوه – تو تا حالا از من دروغ شنیدی؟
- اصلاً ! خوب شد حموم کردم ها.
کاوه – بپوش بریم. بُخاری رو یادت نره خاموش کنی.
- حالا زود نیست؟
کاوه – چه زودی داره؟ مهمونی ساعت پنج بوده، الان پنج و نیمه، تا برسیم اونجا می شه شیش.
(( بلند شدم و لباس پوشیدم و گفتم: ))
- بریم دنبال فریبا، گناه داره، تنهاس. راستی حال مادرش چطوره؟
کاوه – الحمدالله خراب!
- کاوه
کاوه – یعنی شکر خدا خراب!
- زبونت لال بشه
کاوه – خب حرفم روعوض کردم دیگه!
- بی سواد کلمۀ خراب رو باید عوض می کردی. حالا بریم دنبال فریبا نه؟
کاوه – نه بابا، اون طفل معصوم الان دل و دماغ نداره که بیاد مهمونی.
- بگو نمی خوام با خودم ببرمش که نفهمه تو چه ابلیسی هستی! می خوای اونجا راحت باشی، بی مزاحم!
کاوه – بفرمائید بریم الهه ی پاکی! دیر می شه.
(( سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم تو راه بهش گفتم: ))
- دست خالی می ریم بَد نیست؟ کاشکی یه گُلی چیزی می خریدیم.
کاوه – من نمی فهمم! پسر اوناسیس این قدر که تو ولخرجی می کنی، نمی کنه! گل چیه؟
- راست می گن آدم هر چی پولدار تر می شه، خسیس تر می شه ها!
کاوه – اصلاً من حاج جبّار! خونۀ دختر خالۀ من مگه نیست؟ نمی خواد چیزی بخریم.
- به جنهم!
(( ده دقیقه بعد رسیدیم و پیاده شدیم.))
کاوه – هادی، رفتیم تو خونه کفش ها تو در نیاری ها!
- بخدا کاوه یه چیزی بهت می گم ها!
(( دَر زدیم و رفتیم تو خونه. خونۀ ژاله، دختر خالۀ کاوه هم یه خونۀ خیلی بزرگ بود.))
- کاوه، انگار پول دارشدن هم یه اپیدمی به! یکی که تو یه فامیل پولدار می شه، به بقیۀ فامیل هم سرایت می کنه و پولدار می شن!
کاوه – آره، من در این مورد خیلی مطالعه کردم، دُرسته. مثل بدبختی می مونه مثلاً خودت تو که بدبختی تمام دور و وری هات رو هم بیچاره می کنی!
- شد من یه چیزی بگم تو زود جواب ندی؟
کاوه – بریم تو بابا. حالا همه فکر می کنن اینجا واستادیم با هم ماچ و بوسه بازی می کنیم!
(( داشتیم می خندید یم که در راهرو وا شد و فرنوش و ژاله به استقبالمون اومدن.))
ژاله – خوب شما دو تا جورتون جوره مثل لیلی و مجنون می مونید دوتایی اینجا چیکار می کنین؟!
کاوه – بیا! نگفتم؟!
- تقصیر من نیست بخدا! این بی حیای خبر ندیده تو تاریکی پرید و منو ماچ کرد!
(( همه زدیم زیر خنده و با هم رفتیم تو.))
فرنوش – حالت چطور هادی؟ چرا این قدر دیر کردی؟
- کاوه تازه پنج و نیم بود که اومد دنبال من تا حاضر شدم شیش شد.
فرنوش – صبح کجا بودی؟
چطور مگه؟ اومده بودی اونجا؟
فرنوش – نه، تلفن زدم به صاحب خونه ت گفت رفتی بیرون.
- یه سر رفته بودم پیش آقای هدایت.
فرنوش – بیا، می خوام با دوستانم آشنات کنم.
(( تا وارد سالن شدیم از دم در کاوه داد زد.))
- سلام به همگی. بچه ها دو تا ماچ اضافه کسی نداره بده به من؟! واسه مریض می خوام!
(( یکی از پسرها گفت: ))
- من دارم، نسخه آوردی؟
کاوه – با دفترچه بیمه نمی دی؟
پسر – نه!
کاوه – پس قربونت آزاده حساب کن بده ببرم.
(( همه زدن زیر خنده و شروع کردن به خوش و بش کردن با ما هر کسی رو معرفی می کرد انگار همه شون ما دو نفر رو می شناختن.
یکی می گفت من پروانه ام، یکی می گفت من مسعودم، یکی می گفت من سودابه ام خلاصه حسابی شلوغ شده بود که کاوه گفت: ))
- چه خبره تونه؟! سرسام گرفتم! صد رحمت به حموم زنونه! مگه سنگ پا گم شده که این قدر هوار می زنین؟! باز دو تا آدم حسابی دیدین دست و پاتون رو گم کردین؟
(( همه زدن زیر خنده کاوه در گوش من گفت: ))
- خره! انگار یخ م گرفت! ببین دارن واسه من غش و ضعف می رن! بعد گفت:
- خب ، شما ها همه خودتون رو معرفی کردین. حالا بذارین مام خودمون رو معرفی کنیم دیگه!
یکی از دخترها گفت:
شما احتیاج به معرفی ندارین.
کاوه – می دونم من اقا کاوۀ معروفم آفرین به تو دختر اسمت چیه؟
- پونه
(( کاوه رو به من کرد و گفت: ))
هادی جون اسم این پونه رو با مشخصاتش یادداشت کن که فردا مامانم رو بفرستم در خونه شون خواستگاری.
(( صدای جیغ دخترهای دیگه بلند شد که اعتراض کردن.))
کاوه – هول نزنین به همه تون می رسه.
(( دوباره همه خندیدن!))
کاوه – برای آشنائی بیشتر باید عرض کنم قد: برت کنستر، صدا: آلن دولن، هیکل: آرنولد، جذابیت: چارلز برونسون، چشم ابرو: سوفیا لورن، لب و دهن: عشرت لب قلوه ای، مو: یول براینر! تناسب اندام: کریم عبدالجبار. نمک که نگو، یه گوله نمکم!
((یواش در گوشش گفتم: ))
اخلاق: هند جگر خوار!
کاوه – متقاضیان محترم پس از اطمینان از واجد شرایط بودن با در دست داشتن اصل شناسنامه به یکی از باجه های پستی مراجعه کنن!
(( همه براش سوت کشیدن دوباره در گوشش گفتم: ))
- واسه همین نمی خواستی فریبا رو با خودت بیاری؟
(( یکی از دخترها گفت: ))
- هادی خان چی در گوش کاوه خان می گین؟
کاوه – مرتیکه چش چرون هیز می خواد همین جا دو در منو قر بزنه به شماها چیزی نرسه!
(( یه سُقُلمه زدم تو پهلوش ! خلاصه رفت و سط سالن و همه رو جمع کرد دور خودش و گفت: ))
- بچه ها دو انگشتی کف بزنین تا یه چیزی براتون بخونم.
(( همه هورا کشیدن و کاوه نشست رو زمین و همه دورش نشستن.))
کاوه – در خونه تونو دَق دَق می زنم
مثه پینوکیو لق لق می زنم
مثه کفتر چاهی بق بق می زنم
مثه سگ تو کوچه وق وق می زنم
یه تیکه نون خشک سق سق می زنم
اگه زنم نشی به جون مادرم
تو سر کچلم شق شق می زنم
همه غش وریسه رفته بودن دوباره در گوشش گفتم:
- کاوه خجالت بکش! این دری وری ها چیه می گی؟ بَسّه دیگه. برو یه جا مثل آدم بگیر بشین.
کاوه – چیکار کنم هادی جون؟ این همه آدم سالها منتظر بودن که منو ببینن حالا می گی بهشون رو نشون ندم؟!
(( بعد بلند به همه گفت: ))
- خانم ها و آقایان توجه کنین قلم و کاغذ هاتون رو حاضر کنین شماره تلفن های روابط عمومی آقا کاوه برومند ایناس که می گم! یادداشت کنین هنرمندهای ما برای هر گونه مجالس عقد و عروسی در خدمت شما هستن!
(( در همین موقع یکی از دخترها گفت: ))
- کاوه خان یه چیز دیگه بخون، از همین چیزهای که بلدی.
کاوه - بابا بی انصاف ها، اُسرا رو هم اول بهشون یه چیکه آب می دن که گلو شون تازه بشه بعد ازشون بازجویی و تحقیق می کنن! زبونم به سّم چسبید! گلو خشک نگهم داشتن اینجا! دیگه اصلاً حرف نمی زنم.
(( تا کاوه اینو گفت، دو سه تا دختر مثل برق رفتن و یه دقیقه بعد یکی براش نوشابه آورد یکی قهوه آورد یکی براش میوه پوست کند! خلاصه حسابی بهش رسیدن!
کاوه – از دور برای من ابروهاش رو می انداخت بالا که یعنی ببین چه تحویلم می گیرن.
بعد نوشابه اش رو ورداشت و اومد طرف من همه داد زدن کجا کاوه؟ تازه مجلس گرم شده! برگرد.))
کاوه – بابا تلویزیون هم وسط برنامه ش، دو دقیقه آگهی پخش می کنه! خسته شدم بذارین یه نفس بکشم، بعد راز بقا رو ادامه می دیم!
(( بعد در حالیکه نوشابه ش رو به من تعارف می کرد گفت.))
- بگیر بخور. کسی که به فکر تو نیست خودت هم که این قدر دست و پا چلفتی هستی که نمی ری یه چیزی ورداری بخوری! اگه من به دادت نرسم تلف می شی!
(( در همین موقع فرنوش با چایی و یه بشقاب میوه اومد پیش من و به کاوه گفت: ))
- پس من چکاره م کاوه خان؟ خودم بهش می رسم.
کاوه – ببینم فرنوش خانم می تونین این یه لقمه رفیق رو از گلوی من در بیارین یا نه!؟
(( هر دو خندیدیم و یه دفعه وسط سالن همه دست زدن و با هم خوندن کاوه بیا کاوه بیا کاوه بیا!
کاوه در حالیکه به طرفشون می رفت شروع کرد با آهنگ خوندن و دست زدن.))
جیگرم در بیاد روی منقل بیاد باد بزن بده بدو خبر بده
یه سیخ جیگر طلا واسه شوهر بلا حالا حاجی می آد بوی کاچی می آد
ببین چند نفرن؟ می خوان منو ببرن؟ واسه این همسایه واسه اون همسایه
آفتاب در اومد حاجی نیومد خدامرگش بده یکی ترکش بده
(( اصلاً باورم نمی شه که این چیزها رو کاوه بلد باشه بخونه!
شعرش که تموم شد، همه براش دست زدن و یکی از دخترها که از خنده اشک از چشمهاش می اومد گفت: ))
- کاوه خدا خفه ت! کنه از بس خندیدم، دل درد گرفتم!
کاوه – این جای دستت درد نکنه س؟! یه ساعت یه ضرب دارین می خندین.
جای تشکر نفرینم می کنی؟ پاشو برو صورتت رو بشور سیاهی ریمل ت راه افتاده! یه ریمل مارک خوب بخر نگاه کن مال منو! تکون نخورده! واترپروفه!
تا حالا اگه مامانم اینجا بود صد تا ماشاالله بهم گفته بود.
(( خاله و شوهر خالۀ کاوه که از طبقه بالا پائین اومدن هر دو با هم گفتن ماشاالله به این چونۀ کاوه! همه باهاشون سلام و احوالپرسی کردیم. خالۀ کاوه رفت تو آشپزخونه که ترتیب غذا رو بده.:
(( در همین موقع یه دختر که اسمش زهره بود با یه فنجون قهوه اومد طرف کاوه و گفت))
- کاوه خان من مثل اینا نیستم براتون قهوه آوردم بفرمایین
(( تا زهره اینو گفت کاوه دفتر تلفن ش رو در آورد و گفت: ))
آفرین به تو! زود اسم و آدرس ت رو بگو که بذارمتنفر اول لیست که مامانم رو بفرستم خواستگاریت.
(( زهره از خوشحالی و خجالت صورتش گل انداخت.))
کاوه – حالا که دختر خوبی بودی برو یه قهوه واسه خودت بیار تا فالت رو بگیرم.
سودابه – کاوه خان تو رو خدا راست می گی؟
کاوه – بجون مامانم اگه دروغ بگم! اصلاً کار مادرم اینه!
(( تا کاوه اینو گفت، سه چهار تا از دخترها دویدن تو آشپزخونه که قهوه بیارن. زهره قهوه ای رو که برای کاوه آورده بود بهش نداد و خودش خورد!))
کاوه – چطور بود؟ خوشمزه بود؟!
زهره – ببخشید کاوه خان. می خواستم فال منو زودتر بگیرید بعداً براتون یکی دیگه می آرم.
((فنجون رو زود برگردوند و رفت تا یه قهوۀ دیگه واسه کاه بیاره.
چند دقیقۀ بعد، همه یه فنجون دمر شده تو نعلبکی، دور کتوه نشسته بودن!))
کاوه – یکی یکی. شلوغش نکنین باید تمرکز داشته باشم.
(( فنجون زهره رو برداشت و توش نگاه کرد و یه خرده بعد گفت: ))
- واخ واخ واخ واخ !! چه تاریکه این تو! مثل دل سیاه شیطون!
این فال گفتن نداره. بیخودی هم اصرار نکن نوبت بعدی کیه؟
سودابه – نوبت منه کاوه خان.
کاوه – بده ببینم این وامونده رو!
(( یه نگاهی به فنجون کرد وگفت: ))
- تو که چیزی ته این نذاشتی؟ می خواستی تهش رو هم لیس بزنی!
سودابه – کاوه خان. فنجون رو برگردومدم اینطوری شده. ریخته همه ش رو تو نعلبکی.
کاوه – آهان! پس همین فاله ته! خوب بذار ببینم.
تو یه شوهر کچل گیرت میاد! ببین ته فنجونت برق می زنه!
سودابه – داری مسخره بازی در می آری؟!
(( کاوه جدی شد و گفت: ))
- اگه اعتقاد ندارین. اصلاً همه فنجون ها رو وردارید برین. اصلاً دیگه فال نمی گیرم.
پروانه – سودابه مگه خواستگار قبلب ت کچل نبود؟! خودت گفتی!
سودابه – ای وای راست می گه! ببخشید تو رو خدا کاوه خان. بخدا اعتقاد دارم!
کاوه – دیگه از این حرفها نزنی ها!
خب، چی می گفتم؟ آهان. این پسره کچله یه بار اومده خواستگاریت جوابش کردی اما اشتباه کردی!
البته اون بازم می آد جلو. این دفعه رفته مو کاشته! زلف داره عین جارو چّزه!
این دفعه بیاد خودت هم نمی شناسی ش!
فعلاً اینو اینجا داشته باش تا بقیه اش رو بعد بهت بگم.
(( بعد رو به زهره کرد و گفت: ))
- بیار اون فنجونت رو ببینم چیکار می تونم واسه ت بکنم؟
(( فنجون زهره رو برداشت و دوباره نگاهش کرد و گفت: ))
- صاحب مرده یه من کبره ته ش بسته! من چه فالی برات از این بگیرم؟
(( زهره کم مونده بود گریه ش بگیره.))
کاوه – حالا خودت رو ناراحت نکن قسمت و سرنوشت همینه دیگه!
بیا یه انگشت بزن تو این فنجون شاید یه روزنۀ امیدی برات وا بشه! اینجوری وضعت خیلی خرابه!
(( زهره که اشک تو چشماش جمع شده بود. فنجون رو گرفت و یه انگشت محکم زد توش که کاوه داد زد: ))
- یواش بابا چه خبرته؟ سوراخش کردی! تموم خطوط زندگی بهم ریخت که! گفتم یه انگشت بزن، نگفتم دردل بنداز و با متّه سوراخش کن که!
(( زهره با بغض جواب داد: ))
- بخدا زیاد فشارش ندادم کاوه خان!
(( مجلس ساکت شده بود کاوه عصبانی بود گفت: ))
خیلی خب حالا برو یه گوشه بشین تا بعد حیف که دل نازکم و گرنه دیگه دست به فنجونت نمی زدم.
(( فرنوش آروم از من پرسید: ))
- کاوه فال قهوه بلده بگیره؟
- نمی دونم بخدا یعنیتا حالا پیش نیومده بود که بفهمم.
(( کاوه فنجون سودابه رو برداشت و توش رو نگاه کرد سودابه دل تو دلش نبود.))
کاوه – خب سودابه خانم داشتم بهت چی می گفتم؟
سودابه – خواستگار قبلب م رو می گفتی.
کاوه – آره. عکسش هم اینجا افتاده. حالا بیا یه انگشت بزن ته فنجون و نیت کن.
(( سودابه آروم با نوک ناخن ش یه اشاره به ته فنجون کرد که دوباره داد کاوه در دراومد))
کاوه – ای بابا! شماها چرا اینجوری هستین؟! یه انگشت بلد نیستین بزنین!
با ناخن زدی چشم خواستگارت رو که کور کردی حالا خوبه با یه چشم کور بیاد.
خواستگاریت؟ مثل این دزدهای دریایی که یه چشمشون رو می بندن اصلاً تودیگه زنش می شی؟
سودابه – کاوه خان من فقط یه اشاره کردم!
کاوه – خب همون اشاره ت رفت تو چشم یارو دیگه!
ناخن نیست که! مثل نوک نیزه می مونه!
(( دوباره تو فنجون رو نگاه کرد تو سالن صدا از صدا در نمی اومد بعد گفت: ))
- نه الحمدالله، بخیر گذشت. از بغل چشم یارو رَد شد. یادت باشه یه صدقه بدی به گدایی چیزی.))
(( سودابه یه نفس راحت کشید.))
کاوه – این یارو مهندسه.
کاوه – آره بخدا! راست می گه!
کاوه – وضعش هم خیلی خوبه. این دفعه که بیاد دهن همه بسته می شه و عروسی تون سر می گیره.
(( همه هورا کشیدن و دست زدن.))
کاوه – ساکت! حواسم پرت می شه. اینجای فال خیلی حساسّه! در مورد خوشبختی تونه!
سودابه – بچه ها تو رو خدا ساکت باشین.
(( کاوه فقط تو فنجون رو نگاه می کرد یه دقیقه بعد گفت: ))
- تو عروسی تون یه نوری می بینم! معنی ش روشنایی یه! گویا سر عَقده! وقتی بعله رو می گی! اما درست نمی دونم چیه!
سودابه – ترا خدا کاوه خان بازم نگاه کن شاید بفهمی!
کاوه – والله انگار هر چی می شه، بعد از عقد می شه.
سودابه – یعنی عروسی بهم می خوره؟
کاوه – نه ، یه اتفاق خوبه. فقط دارم نور می بینم!
آهان ! فهمیدم!
یارو کچله، کلاه گیس ش رو ورداشته از سرش! کله ش مثل پروژکتور های استادیوم آزادی، داره همه جا رو نور بارون می کنه. به به! به به به این فال!
(( همه زدن زیر خنده))
سودابه – شوخی می کنی کاوه خان؟!
کاوه – من موقع فال گرفتن شوخی با کسی ندارم. اینام بیخودی می خندن. ببین سودابه غصه نخور. کچل ها همه شانس دارن! بعد از عروسی برق خونه تون مجانی یه!
با این نور افکنی که من تو این فنجون می بینم، اصلاً احتیاج ندارین که یه لامپ روشن کنین!
(( همه از خنده غش و ریسه رفته بودن اما خود کاوه نمی خندید. رفتم جلو و گفتم: ))
- کاوه این چرت و پرت ها چیه می گی؟
کاوه – آخه بیا بین! فنجون خالی رو داده به من اونوقت می گه فال برام بگیر!
(( فنجون رو به همه نشون داد. راست می گفت. گویا قهوه ش رو کم ریخته بوده و قهوه هه آبکی بوده. ته فنجون پاک پاک بود.))
کاوه – من هر چی تو این فنجون نگاه می کنم. جز نور و روشنایی نمی بینم! بلند شو سودابه خانم برو یه قهوۀ دیگه وردار بیار اما این دفعه یه خرده قهوه م بذار ته ش بمونه!
(( بعد رو به زهره کرد و گفت: ))
- بده ببینم فنجونت رو!
(( زهره که هنوز بغض تو گلوش بود فنجوش رو به کاوه داد. کاوه یه نگاهی بهش کرد و گفت: ))
- یه چیزی بهت بگم ناراحت نمی شی؟ جنبه ش روداری؟
زهره – هر چی هست بگین کاوه خان.
کاوه – این فال تو تلریکه! معنی خوبی نداره! حالا می خوای برات بگم؟!
(( زهره که دیگه گریه ش گرفته بود با سر اشاره کرد.))
کاوه – ببین زهره خانم. تا هفت نوبت دیگه، وقتی ماه هلال بشه، یه اتفاق خیلی خیلی بد برات می افته!
زهره – هفت نوبت یعنی چقدر؟ آخه من یه هفته دیگه قراره از ایران برم.
کاوه – حساب کتاب نداره! ممکنه هفت دقیقه باشه، ممکنه هفت ساعت باشه یا هفت روز باشه یا هفت هفته باشه یا هفت ماه باشه یا هفت سال باشه یا هفتاد سال باشه هیچ معلوم نیست! حواست رو جمع کن! البته راه داره که جلوش رو بگیری!
زهره – چکار باید بکنم؟! بخدا من خیلی پول به گدا می دم!
کاوه – آفرین. همین کمک هایی که کردی، الان یه راه برات واه شده!
(( دوباره تو فنجون رو نگاه کرد و گفت: ))
- یا نصیب و یا قسمت بیچاره خاله عصمت
(( همه زدن زیر خنده. کاوه برگشت به من نگاه کرد و گفت: ))
- هادی تو چاخانی چیزی بلد نیستی بگی؟ من که دیگه دروغ هام ته کشید!
(( تازه همه فهمیدن نیم ساعته که کاوه مسخره شون کرده!
سودابه – چاخان می کردی کاوه؟
کاوه – نه، اون کچله رو راست می گفتم!
زهره - تو رو خدا دروغ بود اینا که گفتی؟ داشتم سکته می کردم!
سودابه – از کجا فهمیدی که خواستگار قبلی من کچل بود و مهندس؟
کاوه – خب الان اکثر کسایی که وقت زن گرفتن شون می شه تو سنّی هستن که معمولاً مردها کچل ن! امروزه هم از هر ده نفر، نُه تاشون لیسانس گرفتن بیکار دارن ول می گردن و دلشون خوشه که بهشون می گن مهندس!
(( همه دوباره خندیدن.))
سودابه – بلا بگیری پسر! چقدرم جّدی بود!
کاوه – همین شماها آدم های ساده هستین که پس فردا داستان زندگی تون رو تو صفحۀ (( بر سر دو راهی)) مجلّه ها می نویسن دیگه!
(( بعد اومد طرف من و فرنوش و گفت: ))
- خوب فال براشون گرفتم؟
- خوب امشب آتیش سوزوندی طفلک نزدیک بود گریه ش بگیره!
کاوه – فال مفت و مجانی همینه دیگه راستی فرنوش خانم مادرتون به سلامتی کی از خارج بر می گردن؟
فرنوش – اینم یه نمایش دیگه س کاوه خان؟
کاوه – خیر از جوو نیم نبینم اگه واسۀ شما نمایش بازی کنم. همینطوری پرسیدم.
(( فرنوش خندید و گفت: ))
- مادرم منتظره تا کار اقامت ش درست بشه، اونوقت بیاد.
کاوه – یه پیشنهاد براشون دارم موقع برگشتن بفرماو ئید که بجای هواپیما با یکی از این کشتی های بزرگ مسافرتی بیان ایران. می گن سفر باهاشون خیلی لذّت بخشه.
فرنوش – آخه اونا خیلی طول می کشه تا برسه ایران!
کاوه – مهّم نیست. عوضش برنامه هایی که در طول مسافرت دارن خیلی جالب و تماشایی یه!
فرنوش – حالا اگه تلفن زد ایران بهش می گم شاید خواست با کشتی بیاد.
(( در همین موقع ژاله، فرنوش رو صدا کرد. فرنوش هم از ما عذرخواهی کرد و رفت. وقتی تنها شدیم به کاوه گفتم: ))
- تو به اومدن مادر فرنوش چیکار داری که پیشنهاد بیخودی می دی؟!
من همش خدا خدا می کنم که مادرش زودتر از مسافرت برگرده که تکلیف ما روشن بشه. همینطوریش معلوم نیست کی برگرده ایران.
دل تودل من نیست تا اون بیاد. اونوقت تو می گی با کشتی مسافرتی بیاد که یه ماه هم اونطوری طول بکشه تا برسه ایران؟!
(( خیلی خونسرد رفت و یه لیوان نوشابه از روی میز برای خودش آورد و یکی هم برای من یه خورده ازش خورد و بعد گفت: ))
- تو حالیت نیست. من خیر و صلاح ت رو می خوام!
اگه با کشتی بیاد، ممکنه اصلاً پاش به ایران نرسه!
اگه خدا بخواد شاید کشتی ش مثل کشتی تایتانیک از وسط بشکنه و غرق بشه! اونوقت هم خیال تو راحت می شه و هم خیال آقای ستایش و هم خیال من!
(( در حالی که می خندیدم، گفتم: ))
- خدا نکنه، عجب آدم خبیثی هستی تو!
کاوه – آره، از خنده ت معلومه! خدا از دلت بشنوه! راستی هادی، جریان فریبا رئ به ژاله نگی ها.
- چرا؟ می ترسی کتک ت بزنه؟
کاوه – نه بابا، این ژاله در عالم خیال، من رو شوهر خودش می بینه با سه چهار تا بچۀ قد و نیم قد دور رو برمون! بفهمه شر بپا می کنه. می ره به مامانش می گه و اونم صاف می ذاره کف دست مادر من. اون موقع دیگه باید اسباب م رو جمع کنم و بیام تو اتاق تو با هم زندگی کنیم!
- مگه ژاله چه عیبی داره؟ دیده شناخته س. دختر خوبی هم هست.
کاوه – آره، اما مثل خواهر من می مونه. از بچه گی با هم بزرگ شدیم. یه بار دیگه که بهت گفته بودم.
(( در همین موقع، دخترها کاوه رو صدا کردن. کاوه همرفت پیش اونا. فرنوش هم بطرف من اومد و گفت: ))
- هادی بریم تو حیاط کمی با هم قدم بزنیم؟
- حوصله ت سر رفته؟
فرنوش – نه وقتی تو کنارم باشی هیچوقت حوصله م سر نمی ره! اما دلم می خواد الان با تو تنها باشم.
(( خندیدم و دوتایی با هم به حیاط رفتیم. هوا سرد بود . مه آلود و قطرات شبنم هم از آسمون داشت می بارید.))
فرنوش – اونقدر خوشم می د تو این هوا قدم بزنیم.
(( خندیدم))
فرنوش – چرا خندیدی؟
- یاد یه چیزی افتادم. این حرف رو یه بار کاوه هم به من گفت. می دونی این یکی از علائق پولدارهاست!
فرنوش – تو دوست نداری تو این هوا قدم بزنی؟
- اگه یه روز پولدار شدم، این رو جزء برنامۀ روزانه ام تو زمستون جا می دم؟
فرنوش – می دونی دوستام در مورد تو چی می گفتن؟
- حتماً گفتن عجب آدم سردیه!
فرنوش – نه، می گفتن خیلی سنگین و با وَقاره.
(( نگاهی بهش کردم و خندیدم بعد پرسیدم.))
- در مورد من با مادرت صحبت نکردی؟
فرنوش – اونطوری هنوز نه.
- چه طوری هنوز نه؟
فرنوش – آخه پشت تلفن که نمی شه حرف زد. تازه مامانم که تو رو ندیده. اون باید تو رو ببینه بعد حتماً موافقت می کنه که باهات ازدواج کنم
(( بعد در حالیکه می خندید، گفت: ))
- بهت راست گفتم هادی. اینا که گفتم بعلاوۀ روح پاک و بزرگت! همین ها رو دیدم که عاشقت شدم!
- می خوای منم ازت تعریف کنم؟ نه! من هیچ چیز نمی گم و تمام عشق به تو رو تو قلبم نگه می دارم!
فرنوش – تعریف از این بهتر دیگه نمی شه.
- فقط کمی می ترسم یه وقت مادرت با ازدواج ما مخالفت کنه.
فرنوش – راستی یادم باشه وقتی مامان تلفن کرد بهش بگم اگه دلش خواست با این کشتی های تفریحی مسافرتی که کاوه می گفت برگرده ایران.
(( داشتم از خنده می ترکیدم. از خودم خجالت کشیدم و دو تا فحش نثار کاوه کردم و گفتم: ))
- اونا خوب نیت. مسافرت باهاش خیلی طول می کشه. من دلم می خواد که مادرت زودتر از خارج برگرده که باهاش صحبت کنیم و اگه خدا بخواد زودتر ازدواج کنیم.
فرنوش – اونطوری هم بد نسیت. دوران نامزدی مون بیشتر طول می کشه.
((اومدم یه چیزی به فرنوش بگم که یه دفعه از بالای بالکن طبقۀ بالا صدای خنده شنیدم. سرمون رو بلند کردیم دیدیم کاوه با بقیۀ دخترها و پسرها اونجا واستادن و دارن من و فرنوش رو نگاه می کنن و می خندن . تا دیدمشون همگی برامون آهنگ مبارک باد رو خوندن. هم یه حال خوبی بهمون دست داد و هم حسابی خجالت کشیدیم.))
کاوه – مجنون بیا تو، می خواهیم شاه وزیر بازی کنیم. شاید بخت بهت رو کرد و یه دفعه تو عمرت شاه شدی. اون وقت دیگه حُکم ت همه جا جاری یه.
- چشم، شما برین ما هم الان می آییم.
کاوه – نمی شه، باید همین الان بیائین تو خونه. پدر فرنوش خانم تلفن زده و به من سفارش کرده که مواظب دخترش باشم. گفته بپا این هادی دیو سیرت، بچه م رو گول نزنه!
(( همه گی زدن زیر خنده اونقدر خجالت کشیدم، که داشتم آب می شدم.))
کاوه – حالا می آی توخونه یا بازم بگم؟
- اومدم، تو حرف نزن، من اومدم تو!
(( وقتی دوباره همه تو سالن جمع شدن، کاوه یه قوطی کبریت رو علامت گذاشت و شروع کردیم به بازی شاه وزیر!))
کاوه – همه کبریت رو میندازیم بالا. وقتی افتاد زمین اگر با طرف باریک ش بود، اون شاه، هر چی هم که گفت باید اجرا بشه. هر کسی هم که اون یکی طرف کبریت بهش افتاد، دُزده.
همه کبریت رو انداختن تا خود کاوه شاه شد و یه دختر به اسم شبنم دزد شد.))
کاوه – اول بگو چرا دزدی کردی؟
شبنم – وا ! من کی دزدی کردم؟!
کاوه – انکار می کنی؟ جلّاد ، شکنجه! زود ازش اقرار بگیرین.
فرنوش – اینجا جلّاد نداریم که !
کاوه – مگه خاله تون امشب تشریف نیاوردن اینجا؟
- کاوه خجالت بکش!
(( همه قاه قاه می خندیدن.))
فرنوش – خیلی ممنون کاوه خان! یعنی خالۀ من جلّاده؟
کاوه – ببخشید، منظورم پسر خاله تون بود! در هر صورت، یکی باید جلّاد بشه.
شبنم – بابا ، خودم اعتراف می کنم، جلّاد می خواهیم چیکار؟
کاوه – خب ، حالا بگو چرا دزدی کردی؟
شبنم – احتیاج مادّی داشتم.
کاوه – مجازات شما اینه که پنج تا لیوان اب پشت سر هم بخوری.
شبنم – پنج تا! من یه لیوان هم بزور می تونم بخورم و خودم رو نگه دارم که بیرون نرم!
- قربانت گردم، کمی تخفیف بدین.
کاوه – خودت هم بیا جلو. تو کار شاه دخالت کردی! مجازات تو اینه که بیست تا تخم مرغ نیمرو بخوری!
- عجب شاه ظالمی!
(( در همین موقع صدای زنگ موبایل اومد.))
کاوه – ساکت ! موبایل شاه زنگ زد!
(( یکی دو دقیقه با تلفن حرف زد و بعد گفت: ))
- رعایای من حیف که باید برم. گویا گوشه ای از مملکت سر به شورش گذاشته اند. باید بریم و صدایشان را در نطفه خفه کنیم! اگر عمری به دنیا بود در بازگشت پنج لیوان آب رو بخورد شبنم خانم خواهیم داد!
(( بعد به من اشاره کرد که بریم. فرنوش پرسید چی شده که کاوه گفت مادر یکی از دوستامون حالش بده. از همه خداحافظی کردیم. همه ناراحت و پکر بودن که ماها مجبوریم بریم. از خونه که بیرون اومدیم پرسیدم: ))
- چی شده کاوه؟
کاوه – مادر زن به این می گن ها! آفرین واقعاً آفرین! مادر زن فهمیده ای یه!
(( همونطور نگاهش کردم از حرفهاش سر در نمی آوردم.))
کاوه – ببین هادی، اون مادر زنی خوبه که قبل از عروسی دختر بمیره!
- معلوم هست چی می گی؟ زده به کلّت؟!
کاوه – بهترین جای قبرستون شهر براش یه قبر دو نبش می خرم! یه سنگ قبر براش میدم بندازن خودش حظّ کنه! می دم روش بنویسن تاریخ تولد: فلان. تاریخ فوت: بسیار به موقع!
(( فقط نگاش می کردم. داشت سوار ماشین می شد و این چیزها رو برای خودش می گفت: ))
کاوه – می دم زیرش این شعر رو بنویسن:
مادر زنِ من رفتی به وقتش بگذشته زمن روزهایِ سختش
نامِ تو بُود همیشه در یاد چون قبل ِ عروسی رفتی بر باد
ختم ت بگیرم چه آبرومند داماد ِ توام کاوه برومند
(( از حرفهاش خنده م گرفته بود. بهش گفت: ))
- این شعرها رو از کجا یاد گرفتی؟
کاوه – خودم گفتم
- اِ طبع شعرت هم گل کرده! حالا این یکی رو واسه کی گفتی؟
کاوه – برای مادر فریبا. خدابیامرز نیم ساعت پیش فوت کرد.
- مادر فریبا مُرد؟! راست می گی؟! بیچاره! فریبا بود زنگ زد؟!
کاوه – آره طفلک. خیلی هم ناراحت بود و همه ش گریه می کرد.
(( تازه متوجۀ حرفهاش که یه دقیقۀ پیش می گفت شدم.))
- کاوه، مُرده شور تو ببرن. تو چقدر سنگدل و بی احساسی ! اون بیچاره مُرده و تو اون حرفها رو می زدی و براش شعر می گفتی؟ از خودت خجالت بکش. واقعاً فکر می کنی آدمی؟
کاوه – مگه چی گفتم؟
- همون ها که گفتی.
کاوه – بَده می خوام براش ختم بگیرم؟ بَده براش می خوام قبر بخرم؟ بَده براش می خوام یه سنگ قبر خوب سفلرش بدم؟ می دونی سنگ قبر الان چنده؟
- اینا بَد نیست اما اون شعر چی؟
کاوه – استعداد شعر داشتن که دست خودم نیست! یه دفعه شعر می آد!
- منظورم اینه که تو خوشحالی از اینکه مادر فریبا مُرده
کاوه – تو بَدت می آد الان بهت خبر بدن مادر فرنوش مُرده؟
- آره، بدم می آد، دلم نمی خواد مادر کسی که دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم بمیره.
کاوه – بسیار خوب! منم دعا می کنم که تا آخر عمرت هر روز دو سه ساعتی چهرۀ دوست داشتنی یه مادر زنت رو ببینی! ایشاالله وقتی هم که مُردی، تو اون دنیا با روح مادر زنت محشور بشی!
واقعاً باعث خوشحالی یه که یه داماد اونقدر به مادر زنش علاقه داره! قابل تقدیره!
(( خنده م گرفت و گفتم: ))
- اون طوری که دیگه نه! روزی دو سه ساعت که نمی شه آدم مادر زنش رو ببینه.
کاوه – بدبخت! بعد از ازدواج، ماهی دو سه دقیقع شم درد آوره!
(( دوباره خنده م گرفت و گفتم: ))
- حالا حرکت کن، او طفلک الان اونجا تنهاس.
کاوه – یه موجود دیو سیرت و پلید با ایده های جالب و دوست داشتنی!
(( حرکت کردیم.))
کاوه – احساس می کنم که تو ته دلت به من حسودیت می شه. قربون خدا برم. نه مادر زن دارم، نه پدر زن و نه رقیب! عوضش تو همۀ اینا رو داری! وضعت خیلی خوبه ها!
- طفلک فریبا الان چه حالی داره!
کاوه – باور کن تو تو دل من نیستی بفهمی که من چه حالی دارم!!
(( اینو گفت و یه لبخند شیطانی زد!))
- حالا ابلیس کیه؟
کاوه – من!
(( خنده م گرفت. ))
کاوه – بابا تا اونجا که تونستم کمک شون کردم. تو بهترین بیمارستان بستری ش کردم. حالا هم مواظب دخترشم و نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره.
دیگه مُردن آدما که دست من نیست! ابلیس هستم، اما آدمکش که نیستم!
عمر اون خدا بیامرز تا همین قدر بوده! منکه نکشتم ش.
حالا یه شوخی م کردم. جدی که نگفتم. اینارو گفتم یه خرده بخندیم دلمون وا شه!
- اگه فریبا بفهمه واسه مادرش شعر گفتی؟!
کاوه – حالا نری دهن لقّی کنی و چیزی بهش بگی ها!
شوخی کردم دیوونه و گرنه تو خودت بهتر می دونی که جون من بود و جون مادر زنم! از چشمام بیشتر دوستش داشتم! خبر مُردنش رو که شنیدم، به جون تو تمام چیزای دنیا رو انگار ریختن تو دل من!
- حتماً تمام خوشی های دنیارو؟
(( کاوه با خنده گفت: ))
- خاک تو گور به ذات بی شرم ت کنن! می گم به جون تو!
- به جون عمه ت!
کاوه – به جون عمه م راست می گم. تازه ما چند وقت دیگه مدرک می گیریم. آدمهای تحصیل کرده که نباید دل نازک باشن.
اصلاً میدونی چیه؟ من می خوام یه آموزشکاه رقص بذارم و اسم ش رو هم می ذارم (( آموزشگاه رقص شادمانی! )) . لطفاً با بشکن وارد شوید!
اصلاً تو چیکار به کار من داری؟
هر وقت مادر زن خودت مُرد، تا یه سال سیاه بپوش و صورتت رو اصلاح نکن و بشین بالا سر قبرش هی اشک بریز!
اصلاً میدونی چیه؟ من می خوام ادام تحصیل بدم تو رشتل مفاصل؟! هر کی بیاد پیشم و مثلاض بگه کمرم درد می کنه، دو تا نرمش قِر کمر بهش می دم درجا خوب خوب شه.
- جون به جونت کنن ذاتاً رقاصی!
کاوه – تازه فهمیدی؟ نیگاه کن!
(( شروع کرد پشت فرمون خودش رو تکون تکون دادن رقصیدن و بعد گفت: ))
- خوبه؟ دوست دارم اینطوری باشم. اصلاً من عمر و عاص!
- باشه، عیبی نداره. بشرطی که همین ها رو جلوی فریبا هم بگی ها!
کاوه – باز من یه چیزی گفتم و تو ازش (( بُل)) بگیر!
ادامه دارد...
قسمت هیجدهم
دو ساعتی پیاده راه رفتم تا به شهر رسیدم. خیلی ذوق داشتم که کارم رو زودتر شروع کنم. در نظر اول شهر برام مثل دریا بود. غریب و نا آشنا.
برای منی که تموم عمرم رو تو یه چهار دیواری گذرونده بودم، همهچیز عجیب و تازه بود همونطور که راه می رفتم، سرم به اطراف می چرخید و درو دیوار رو نگاه می کردم. پُرسون پُرسون جلو می رفتم. نزدیک ظهر بود. از جلو یه کبابی رد می شدم. زانو هام از بوی کباب لرزید! با ترس و لرز رفتم تو و به صاحب اونجا گفتم آقا اینا چنده؟!
یارو بهم خندید. انگار فهمید که هالو گیرش افتاده! گفت اینا اسمش کبابه. پول مول داری؟ پولها مو بهش نشون دادم، گفت بشین. چند دقیقۀ بعد دو تا سیخ کباب برام آورد و گذاشت جلوم. باورم نمی شد. مدتی نشسته بودم و به کباب ها نگاه می کردم!
یارو گفت پس چرا نمی خوری؟ بهش خندیدم. چطوری می تونستم حالیش کنم تا حالا رنگ کباب رو ندیدم!
اون روز بعد از غذا، هر جور بود به خیابانی رفتم که یه هتل بزرگ و سینما و از این چیزها اونجا بود. توی خیابون هم مرتب ماشین های قشنگ رفت و اومد می کردن . خیابون نسبتاً خلوت بود. اول نزدیک هتل واستادم که آجان ها ردم کردن. رفتم پنجاه متر اونطرفتر، یه گوشه نشستم. یکی دو ساعتی که گذشت، خیابون شلوغ شد.
مردها و زن ها، با لباسهای قشنگ می رفتن و می اومدن. خیابون روشن روشن بود. مغازه ها، کافه ها چراغ برق داشتن.
شکمم سیر بود و از تماشا دل نمی کندم. یه ساعتی که گذشت بخودم اومدم. ویلن رو از جلدش در آوردم و شروع کردم به زدن. تمام سعی خودم رو کردم. می خواستم هٌُنرم رو به همه نشون بدم. این اولین باری بود که جلوی یه عده ساز می زدم.
چشمهامو بسته بودم و آرشه رو با تمام احساسم روی سیم ها می کشیدم. زدم و زدم بیاد رضا زدم، بیاد اکبر، بیاد تمام بچه های بدبختی که تو اون یتیم خونه اسیر بودن زدم! بغض گلوم رو گرفته بود. می ترسیدم چشمهامو باز کنم و ببینم که صدای سازم برای هیچکس ارزش شنیدن نداره!
یادم می آد که اون شب، یه آهنگ قشنگ و سوزناک رو که، همیشه رضا می زد و بمن هم یاد داده بود، اجرا کردم. وقتی آهنگ تموم شد، چمهامو وا کردم. باور نمی کردم. دورتا دورم زن و مرد واستاده بودن و نگاهم می کردن و به سازم گوش می کردن!
بعد همه برام دست زدن و صدای جرینگ جرینگ پول بلند شد.خیلی برام پول ریختن. اون موقع بود که فهمیدم کار رضا عالی بوده!
خدا رو شکر کردم، کارم گرفته بود. تو ذوق م نخورد.
اون شب تا وقتی که آدم تو خیابون بود ساز زدم. یادم می آد که تا آخر شب دو تومن کا کرده بودم! خیلی پول بود. اون وقت ها با چهار صد پونصد تومن می شد یه خونه، طرفهای پائین شهر خرید.
خلاصه خیلی خوشحال بدوم. حساب پولهامو که کردم. راه افتادم که یه جایی رو پیدا کنم بخوابم.
داشتم ویلن رو تو جلدش می ذاشتم که یکی گفت خسته نباشی. سرمرو بلند کردم. سه نفر بودن گفتم ممنون آقا، می خواهین براتون بزنم؟ گفت نه، از سر شب تا حالا داشتیم گوش می کردیم. اما خوب ساز می زنی ها! ازش تشکر کردم که گفت، یه دقیقه بیا تو این کوچه یه کاری باهات دارم. کمی ترسیدم اما چاره ایی نبود. دنبالشون رفتم. وقتی تو یه کوچۀ خلوت رسیدیم، ریختن سر من حسابی کتکم زدن. همون یارو به اونای دیگه گفت بچه ها سازش رو نشکونید، مواظب باشین. تو دلم خدا رو شکر کردم که یارو اهل دل و به سازم کاری نداره! خلاصه وقتی حسابی حالم رو جا آوردن ، ولم کردن.
همون یارو ازم پرسید اسمت چیه؟ با بدبختی بهش گفتم. گفت تازه اومدی شهر؟ گفتم آره. گفت پسر جون اینجاها سرقفلی داره. همین طور نمی شه آدم بیاد و بساطش رو پهن کنه. با ناله پرسیدم باید چیکار می کردم؟ گفت باید اجازه می گرفتی. پرسیدم از کی؟ گفت از من. گفتم من که شما رو نمی شناختم. گفت حالا که شناختی. گفتم بعله گفت چقدر کار کردی. نشونش دادم، نصفش رو برداشت و گفت از فردا شب می آی همین جا. آخر شب هر چی کار کردی نصف به نصف، خوبه؟
بهش گفتم نمی تونستی این رو اول با زبون خوش بهم بگی؟ خندید گفت نه چون اون وقت زبون خوش حالی ت نمی شد. بعد بلندم کرد و خودش لبا سهام رو تکوند و گفت جا و ما برای خواب داری؟ با سر بهش گفتم نه. گفت بیا بریم بهت جا واسۀ خواب هم می دم. گفتم ممنون، تا همین جا که بهم لطف کردین، کافیه!
حسابی خندیدن و بهم گفت، نه دیگه، خیالت راحت. حالا با هم رفیق شدیم و از این به بعد شریکی کار می کنیم، اما خیلی خوب ویالون می زنی ها، کی بهت یاد داده گفتم شماها هم خوب آدم رو می زنین ها! کی بهتون یاد داده؟!
دوباره خندیدن. تو راه کم کم با هم دوست شدیم. اسمش جواد بود، بهش می گفتن جواد گُنده! البته بهش هم می اومد، چون هیکل گنده ای داشت. خلاصه بعد از نیم ساعت سه ربع رسیدیم. تا چشمام به در اونجا خورد بی اختیار وحشت برم داشت. با خودم گفتم پسرۀ دیوونه، چطور جرأت کردی با کسایی که نیم ساعت پیش کتک ت زدن و نه دیدیشون و نه می شناسی شون راه بیفتی و بیای یه جای غریب و پرت!
انگار جواد متوجه شد که گفت، چیه؟ ترس برت داشته؟ گفتم راستش ره، خندید و گفت نترس، ما دیگه با هم رفیقیم. گفتم آخه آدم این در و پیکر رو که می بینه می ترسه.
گفت اینجا یه کاروون سراست. خیلی قدیمیه. به بیرونش نگاه نکن، توش بهتره. در رو هل داد که با صدای چندش آوری وا شد و رفتیم تو.
یه کارونسرای خیلی قدیمی بود. یه حیاط بزرگ داشت و دور تا دور اتاق. با اولین نگاه فهمیدم که همه جور آدمی همتوش زندگی می کنن. همون موقع شاید بیشتر از بیست نفر تو حیاطش واستاده بودن و ماها رو نگاه می کردن. جواد گفت غریبی نکن، برو تو. اینا که می بینی همه خونگرمن زود باهات رفیق می شن.
خلاصه یه اتاق تنهایی به من داد و رفتم تو اتاقم. یه اتاق بزرگ بود. کف ش یه حصیر انداخته شده بود. اما تاریک تاریک. چند دقیقه همونطور واستادم که یه دختر بچۀ یازده دوازده ساله با یه فانوس اومد تو اتاق و بدون حرف فانوس رو داد دست من و رفت.
چند دقیقه بعد هم جواد اومد و گفت: چطوره؟ گفتم خوبه اما اجاره ش چنده؟ گفت هیچی، این یکی رو مهمون منی. گفتم چطور؟! گفت آخه تو با اینای دیگه فرق داری، تو ناسلامتی هنرمندی! بعد گفت الان این دختره برات رختخواب می آره، دیگه راحت باش.
ازم خداحافظی کرد و رفت. کمی که گذشت اون دختره با یه دست رختخواب اومد توو پرت شون کرد یه گوشه. بهش گفتم، اسمت چیه، یه نگاهی بهم کرد و بدون جواب رفت.
رختخواب رو پهن کردم. تازه یادم افتاد که از ظهر تا حالا چیزی نخوردم. حالام که چیزی نداشتم بخورم پس دراز کشیدم که بلافاصله هم خوابم برد. با اینکه اولین شب بود که اومده بودم اونجا اما اونقدر احساس آزادی و آرامش می کردم که انگار تو آسمون ها پرواز می کردم. اونقدر هم خسته بودم که تا صبح هیچی نفهمیدم. خوبی ش این بود که جواد آقا با اینکه یه لات بود اما بهم نگفت مطرب!
صبح با سرو صدا بیدار شدم. گرسنه و تشنه بودم. از اتاق اومدم بیرون که دیدم تا چشم کار می کنه تو حیاط گدا واستاده! یه گوشه نشستم و نگاه کردم.
جواد وسط واستاده بود و امر و نهی می کرد. جای هر کدوم رو برای گدایی معلوم می کرد. بهشون ابزار کار می داد! یکی چشم بند که یعنی کوره. یکی عصا، یکی چوب زیر بغل. به یکی یاد می داد که چه جوری مثل چلاق ها راه بره، به یکی یاد می داد که چه طوری عزّ و جزّ کنه! به یکی یاد می داد چه جوری مردم رو دعا کنه! خلاصه سرش خیلی شلوغ بود. نیم ساعتی که گذشت، گداها رفتن بیرون سرکارشون. کارونسرا تقریباً خلوت شد.
مونده بودن یه ده پونزده نفری که دیدم یه پسر هم سن و سالم، داره بطرفم می آد. تا رسیدگفت سلام استاد! خنده م گرفت. گفتم استاد؟ گفت آقا جواد گفته شما رو اینطوری صدا کنیم! گفته خیلی بشما احترام کنیم. کنارم نشست. اسمش رجب بود. اسمم رو بهش گفتم بعد پرسیدم کار شماها چیه؟ چرا نمی رین سر کار؟ گفت کار ما عصرهاست. گفتم مگه چیکاره این؟ جواب داد جیب بُرم! بهم می گن رجب تیر! واسه اینکه مثل تیر جیب طرف رو می زنم و فرار می کنم! گفتم پس شماها گدا نیستین. گفت نه، اما گدایی بلدیم. ماها همه اول گدا بودیم. رُتبه که گرفتیم شدیم جیب بُر! درجه مون رفته بالا! اینارو گفت و خندید.
سر در نمی آوردم. ازش جریان رو پرسیدم. گفت ببین، ما اولش یاد می گیریم گدایی کنیم بعد دو سالی کهگدایی کردیم کم کم آقا جواد یادمون می ده که چطوری جیب بُر. خندیده م گرفت گفتم چرا از اول جیب بُر نمی شین؟ گفت اخه یکی از راه های جیب بری اینه که مثل کنه. بچسبیم به مردم و به هوای گدایی، جیب شون رو بزنیم، اینطوری! بعد چسبید به من و با التماس گفت ترو فاطمه زهرا(ع) یه کمکی بکن. ترو ابوالفضل (ع).
ایشا الله تو سرازیری قبر لنگه کفش ت از پات در نیاد! رو خدا، ده شاهی بده، می خوام نون بخرم، گُشنه مه، بخدا از دیروز تا حالا چیزی نخوردم. جون بچه ت، جون این خانم خوشگل که باهاته! دعا می کنم زن ت بشه!
دستها شو از یقه م آزاد کردم که خندید و کیسه ای رو که توش پول هام بود بهم پس داد. باورم نمی شد گفتم، پسر چطوری اینکار رو کردی؟ خندید. گفتم حالا که پولهای رو زدی، چرا پس ش دادی؟ گفت، ما دُزد هستیم اما نامرد و نا رفیق نستیم. با کسی که سلام و علیک کردیم بهش نارو نمی زنیم. بعد من رو برد و با بقیه آشنا کرد. همه بچه های خوبی بودن که متأسفانه براه خلاف کشیده شده بودن. همه خونگرم، همه بی ریا. یه ساعت نگذشت بود که انگار سالها همدیگر رو می شناختیم.
از رجب پرسیدم این دختره چرا با بقیه نرفته. گفت این مُردنی رو می گی؟! این نا نداره دماغش رو پاک کنه، گدایی جون می خواد. این چند ساله که مریضه. همین روزهام ریق رحمت رو سر می کشه! نگاهش کردم، راست می گفت، یه دختر کثیف و لاغر و زرد بود با موهای سیاه. چشمهای گود رفته. لبها و دستهای بی رنگ. تقریباً درست نمی تونست تعادلش رو برقرار کند و راه بره. پرسیدم اسمش چیه؟ رجب گفت بیدار بعد خندید و گفت بر عکس نهند نام زنگی، کافور! گفتم مسخره اش نکن، گناه داره.
رجب گفت بیا با ما ناشتا بخور. یاد گرسنگی م افتادم. بعد از صبحونه رجب و بقیه، مشغول تمرین جیب بری شدن و من مشغول تماشای اونها.
(( آقای هدایت سیگاری روشن کرد دوتا چایی ریخت و ادامه داد.))
اونجام شد خونه ما هادی خان. کم کم یه تیکه فرش خریدیم و یه پریموس واسه غذا پختن و چند تیکه ظرف و قابلمه و خلاصه یه زندگی کوچیک واسه خودم درست کردم.
چند روز صبح رفتم همون خیابان اولین بار شروع به کار کرده بودم اما فایده نداشت. روزها اونجا خبری نبود. اما عصر به بعد می شد خوب توش کاسبی کرد. رجب می گفت جواد ازت خوشش اومده که گذاشته اونجا کار کنی چون تو اون خیابون هر کسی رو راه نمی ده!
آره، تقریباً خوب پول در می آوردم و صرفه جویی می کردم و جمع می کردم. می خواستم چند سالی کار کنم شاید بتونم یه خونۀ کوچولو واسه خودم بخرم و از اینجا برم.
چند ماهی گذشت. یه شب داشتم تو خیابون کار می کردم که یه مرد اومد جلو و گفت. بد ساز نمی زنی ها!
ازش تشکر کردم. گفت صبح هام کار می کنی؟ گفتم نه فعلاً گفت می آی تو مغازۀ من بزنی؟ گفتم اگه خوب پول بدی چرا نمی آم. گفت چند می گیری؟ گفتم چند ساعت می خوای برات بزنم؟ گفت از ده یازده تا دو بعد از ظهر. گفتم مغازه چی هست؟
گفت عَرق فروشی. گفتم نه، نمی آم. گفت واسه چی؟ گفتم آخه حرومه. گفت خب تو نخور! یه فکری کردم و گفتم باشه، پونزه زار می گیرم. می آم گفت چلغوزخان مگه چه خبره؟! دو ساعت می آی و چهار تا زر زر می زنی و می ری دیگه! روزی پنجزار می دم بیا. از حرف زدنش ناراحت شدم، بهم برخورد بهش گفتم اصلاً نمی آم، روزی ده تومن هم بدی نمی آم. گفت چرا؟ گفتم بخاطر اینکه بلد نیستی حرف بزنی، بی ادبی! خندید و گفت چیه! در خونۀ شاه گفتن باقالی پخته! نمی آی نیا. چُس سّگ!
اینو گفت و رفت. شروع کردم به ساز زدن که یه ربع بعد یکی اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم. گفت آقا پسر می آی مَیلس (مجلس)ما رو گرم کنی؟
از طرز حرف زدنش خوشم اومد و گفتم، شبها که اینجام، برای چه وقت ها می خوای بیام. گفت از دوازده یک تا غروب. گفتم چند می دی گفت تو بیا. ببین از اونجا خوشت می آد؟ بعد پولش رو طی می کنیم.
آدرس گرفتم. اسمش سر کیس بود. خونه ش هم طرف های خیابون سیروس بود. قرار شد فردا برم. برای من خوب بود. می تونستم از بقیۀ روزم هم استفاده کنم. فردا زودتر ناهارم رو خوردم و رفتم. یه خونه بود با یه در چوبی کوچیک. در زدم. کمی طول کشید تا وا کردن. پُشتم به در بود. تا برگشتم دیدم یه دختر قد بلند با موهای مشکی و چشمهای درشت و قشنگ بهم خندید. یادم رفت سلام کنم.
نگاهی به دستم کرد که ویلن رو دید. گفت بیا تو. نفهمیدم چی گفت فقط به چشمهاش نگاه می کردم. وقتی دید همون جور دارم نگاهش می کنم، دستم رو گرفت و با خودش برد تو خونه.
بعد گفت سرکیس گفته بود که قراره تو بیای اما اسمت رو نمی دونست، فقط می گفت خیلی خوب ساز می زنی. اسمت چیه؟
اسمم رو بهش گفتم . گفت اسم من هاسمیک. اینجا کار می کنم. صبر کن تا سرکیس رو صدا کنم. بعد رفت توساختمون.
تازه حواسم جمع شد. یه حیاط بود پر از دارو درخت. همه جا یا درخت بود یا یه گلدون پر از گل گذاشته بودن. حیاط قشنگی بود. دور تا دور هم تخت چیده بودن. داشتم در و دیوار رو نگاه می کردم که سرکیس اومد. سلام و علیک کردیم و بهم خوش آمد گفت.
بعدگفت الان دیگه سرو کلۀ مشتری ها پیدا می شه. یه جا واسۀ خودت پیدا کن که راحت بتونی ساز بزنی. پرسیدم اینجا عروسیه؟ گفت نه بابا، عروسی کجا بود. اینجا شراب فروشی یه گفتم من تو شراب فروشی کار نمی کنم گفت منکه مسلمون نیستم. شراب واسۀ ما حروم نیست. تو هم اگه می گی حرومه، خب نخور، سازت رو بزن پولت رو بگیر. گناه اونایی که می خورن پای خودشون.
دیدم بد نمی گه پرسیدم چقدر می دی؟ گفت امروز بزن من راضی ت می کنم. حالا بشین یه چایی بخور خستگی ت در بره. روی یه تخت نشستم. یه دقیقه بعد هاسمیک با لیوان چایی اومد پیش من و کنارم نشست و گفت، معامله تون شد؟ گفتم هنوز معلوم نیست. گفت خدا کنه یه طور بشه که تو اینجا کار کنی. گفتم چرا؟ گفت آخه من اینجا خیلی تنهام. اگه تو هم بیای اینجا. دوتایی با هم کار می کنیم. چند وقت پیش سرکیس با یه نفر صحبت کرده بود که تار می زد. خیلی زشت بود. اصلاً نمی شد نگاش کرد. شکر خدا معامله شون نشد و یارو رفت. اما تو جوون خوش قیافه ای هستی. دعا می کنم اینجا بمونی.
این حرفهارو که شنیدم تو دلم لرزید. یه احساس عجیبی بهم دست داد. دلم می خواست که همه ش هاسمیک بشینه و برام حرف بزنه! اون روز یه لباس صورتی پوشیده بود که تا زانوش بود و یه کمر بند دور کمرش بسته بود و موهای سیاهش رو دور سرش ریخته بود. هر کار می کردم نمی تونستم چشم ازش ور دارم. جلوش دست و چام رو گم می کردم. خلاصه یه ربعی با هم صحبت کردیم. بعد وقتی دید چایی م رو نخوردم گفت بخور، خیالت راحت. لیوانش رو خودم برات آب کشیدم. شرابی نیست. بعد با یه عشوه بلند شد ورفت.
چایی رو که خوردم کم کم مشتری ها شروع کردن به اومدن. همه جور آدمی می اومد. داش مشتی، جاهل کاسب، ژیگولو، بقال، قصاب، لاغر، چاق! خلاصه معرکه ای بود. خیلی هاشون همدیگر و می شناختن اما اونجا وقتی بهم بر می خوردن، بروی خودشون نمی آوردن و آشنا به همدیگر نمی دادن. بیرون هم که می رفتن حرف دیدن همدیگر تو خونۀ سرکیس نمی زدن!
وقتی چند تا تخت پُر شد. سرکیس بهم اشاره کرد که بزنم. ویلن رو ورداشتم و شروع کردم. آهنگ رو که شنیدن همه بشکن زدن. خیلی سرحال اومدم و سنگ تموم گذاشتم. وسطای آهنگ بودم که یه دفعه هاسمیک وسط حیاط، جلوی من شروع کرد به رقصیدن. اونم چه رقصی. سرگیس هم گاهی برای مشتری ها شراب می برد و گاهی اون وسط قر می داد. خلاصه شبی بود! تا غروب ساز زدم. وقتی موقع رفتنم شد، غم دنیا رو ریختن تودلم. نمی خواستم از هاسمیک جدا بشم.
سرکیس اومد جلو و گفت. خب حالا بگو ببینم با ما چقدر حساب می کنی؟ کمی من من کردم و گفتم دو تومن گفت اومدی و نسازی! گفتم خودت دیدی که مجلس رو چطوری گرم کردم. گفت آره. قربون دست و پنجول ت اما با ما کمتر حساب کن. منم اینجا دارم به مردم خدمت می کنم و چند ساعتی غم رو از دلشون در می کنم گفتم باشه پونزده زار.
هاسمیک رو صدا کرد و وقتی اومد گفت جون این هاسمیک از من یه تومن بیشتر نگیر ناکس دستم رو خونده بود.
دیگه چی می تونستم بگم، قبول کردم.
خداحافظی کردم و داشتم از در بیرون می اومدم که هاسمیک جلوم رو گرفت و گفت چرا همون پونزده زار رو نگرفتی؟
گفتم آخه جون ترو قسم داد، دلم نیومد دیگه چیزی بگم، یه خندۀ قشنگ و نمکی بهم کرد و گفت جون من برات خیلی ارزش داره؟!
انگار با نگاهش آتیشم زد. هیچی نگفتم که گفت فردا زودتر بیا یه کمی با هم حرف بزنیم دلم می خواست پرواز کنم. اونقدر خودش رو تو دلم جا کرده بود که اگه سرکیس مجانی هم می خواست براش کار می کردم!
خلاصه از همو نجا یراست رفتم سر محل کارم تو خیابون و تا آخر شب اونجا کار کردم. شب خسته و مرده اومدم خونه کمی غذا از ظهر داشتم، خوردم و خوابیدم. تمام شب خواب هاسمیک رو دیدم.
صبح بیدار شدم و بعد از ناشتایی رفتم سراغ رجب، اما از کار جدید بهش چیزی نگفتم. نمی خواستم خبر بگوش جواد آقا برسه که مجبور باشم از پول خونۀ سرکیس هم به اون بدم. یه نیم ساعتی با رجب حرف زدم و رفتم دنبال پختن غذا. یه کته برای خودم بار گذاشتم و نشستم به فکر کردن. وقتی یاد حرف ها و حرکات هاسمیک می افتادم، وقتی دیروز دستم رو تو دستاش گرفت، اصلاً نمی دونم چه حالی شدم.
دلم می خواست زودتر ظهر بشه که برم خوتۀ سرکیس! به یه دفعه یاد این افتادم که من پونزده سالمه. شاید هاسمیک ازم بزرگتر باشه. اما چه فرقی می کرد، مهم این بود که دوستش داشتم. اگه اونم منو دوست داشته باشه عروسی می کنم.
بالاخره ساعت یازده و نیم شد. ناهارم رو خوردم و ویلن رو ورداشتم و راه افتادم طرف خونۀ سرکیس.انگار تو راه بال در آورده بودم و پرواز می کردم. نیم ساعت بعد رسیدم و در زدم.
سرکیس در رو وا کرد. سلام و علیک کردیم و رفتم تو. یه دقیقه نشستم. چشمهام همه جا دنبال هاسمیک می گشت که سرکیس با یه لیوان چایی اومد. کمی این پا و اون پا کردم شاید هاسمیک پیداش بشه. وقتی یه ربع گذشت و خبری نشد از سرکیس پرسیدم هاسمیک کجاست؟ سرسری جواب داد که رفته. بند دلم پاره شد. یعنی چی رفته! نمی خواستم علنی از سرکیس بپرسم دلم هم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید.
چند دقیقه که گذشت پرسیدم کجا رفته؟ سرکیس گفت چه می دونم، یه ساعته که رفته. دلم می خواست کلّه شو بکنم با این جواب دادنش! ده دقیقه ای صبر کردم. با خودم گفتم اگه هاسمیک از اینجا رفته باشه، دیگه واسۀ سرکیس کار نمی کنم. منم می رم.
برام عجیب بود، چه طور می شه که یه دفعه بذاره و بره که صدای در اومد. دل تو دلم نبود. یکی محکم در می زد. دل گُریخته منو در زدن همسایه!
حالا این سرکیس هم جون می کند تا بره در رو وا کنه! اول دمپایی ش رو پوشید و بعد آروم آروم رفت طرف در. خلاصه تا در رو وا کرد، جون من به لبم رسید.
هاسمیک بود. تا رسید از سرکیس پرسید که من اومدم یا نه، که سرکیس گفت اومده و بعد بهش توپید که چقدر طول داده. بلند شدم و رفتم جلو و سلام کردم. تا منو دید مثل گُل صورتش شکفت! یه بسته دستش بود داد به سرکیس و اومد طرف من و گفت خیلی وقته اومدی؟
گفتم نیم ساعتی می شه، تو کجا بودی؟ سرکیس گفت رفتی؟ از غصه پدرم دراومد! خندید و گفت رفته بودم تنباکو واسۀ قلیون بخرم، مگه این پیر سگ بهت نگفت؟ گفتم نه، زورش اومد بگه رفتی خرید فقط گفت رفتی.
هاسمیک یه خنده از ته دل کرد و دستم رو گرفت و روی تخت کنار خودش نشوند و گفت خیلی غصه خوردی؟ تازه فهمیدم قافیه رو باختم که زود گفتم نه زیاد. کمی ناراحت شدم. گفت ای دروغگو، از رنگ و روت معلومه!
ازش پرسیدم هاسمیک تو چند سال نه؟ گفت می خوای چیکار؟ گفتم می خوام بدونم. گفت هیفده سالمه. پرسیدم تو مسلمون نیستی؟ گفت نه.
کمی سکوت کردم که گفت ناراحت شدی که من مسلمون نیستم؟ چیزی نگفتم.
سرکیس صداش کرد بلند شد بره، بهم گفت اگه تو بخوای مسلمون می شم! از حرفش حظ کردم. شکر خدا مشکل هم حل شد. گیرم دو سال هم از من بزرگتر بود چه عیبی داشت؟ چند دقیقه بعد دوباره برگشت و نشست رو تختو گفت تو چند سال ته. بهش گفتم. پرسید پدر و مادر نداری؟ گفتم نه. دیگه چیزی نگفتیم تا یه خرده که گذشت ازم پرسید من رو دوست داری؟ مونده بودم چی بگم، به دلم رجوع کردم، دیدم دوستش دارم. بهش گفتم نمی دونم هاسمیک، اما از دیروز که تو رو دیدم و باهات حرف زدم دلم می خواد همه ش پیش تو باشم.
گفت خب این دوست داشتن دیگه! گفتم آره، انگار دوستت دارم.
یه کمی صبر کرد و بعد در حالیکه یه خندۀ شیرین مثل قند تحویلم می داد گفت: منم خندیدم و گفتم اگه تو هم منو دوست داشته باشی آره.
خیلی ذوق کرد و گفت من می میرم برات. اما زیر حرفت نزنی ها!
گفتم ذوق کرد و گفت که تو هم وقتی من ساز می زنم نَرقصی. گفت اگه نرقصم که سرکیس از اینجا بیرونم می کنه! دیدم راست می گه، خُب حالا که مجبوری، برقص اما دیگه ابرو ننداز و عشوه نیا. مواظب هم باش که می چرخی دامن ت بالا نره!
دستم رو گرفت تو دستش و نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت باشه، هر چی تو بگی. فقط تو رو خدا باهام عروسی کن و از اینجا منو ببر.
گفتم باشه اما حالا نه. باید یه مدت کار کنم و یه خرده پول جمع کنم که بتونم یه خونه ای چیزی جور کنم، بعد گفت من خودم صد تومن پول یواشکی جمع کردم، می دمش به تو. گفتم منم این چند ماهه صد و ده بیست تومن پول در آوردم اما هنوز کمه. بذار یه مدت دیگه کار کنیم شاید بتونیم پائین شهر یه جایی رو بخریم.
گفت باشه، منم دیگه پول ها مو حیف و میل نمی کنم و جوراب نایلون و آدامس و این چیزها نمی خرم. اگه خدا بخواد تا شش ماهه دیگه وضعمون خوب می شه.
هنوز دستهام تو دستش بود که سرکیس یه سُرفه کرد و ما خودمون رو جمع و جور کگردیم. کم کم مشتری ها پیداشون شد و منم شروع کردم به ویلن زدن وقتی تمام تخت ها پُر شد سرکیس به هاسمیک اشاره کرد که برقصه. هاسمیک هم با سر به من اشاره کرد یعنی چاره ای ندارم. داشت خون خونم رو می خورد اما کاری نمی شد کرد و باید تحمل می کردم.
دو ساعتی که گذشت یه دفعه مجلس بهم خورد و همه روم در گوش هم می گفتن که شعبون خان اومد. شعبون خان اومد!
نمی دونستم یارو کیه اما همه با ترس اسمش رو می بردن. دو دقیقه نگذشت بود که در وا شد و سه تا جاهل که گویا نوچه های شعبون خان بودن اومدن تو و پشت سرشون یه مرد هیکل گنده که تو صورتش چند تا زخم بود. وارد شد. سرکیس زود پرید جلو و حسابی بهش عزّت و احترام کرد و یه تخت رو براش خالی کردن و با نوچه هاش نشست.
من داشتم کار خودم رو می کردم که یکی شون بهم گفت پسر بپر یه لیوان آب خنک واسه شعبون خان بیار. نگاهی بهش کردم و گفتم اینا کار من نیست به سرکیس بگو!
یه دفعه نوچه هه خواست بلند شه و بیاد طرف من که شعبون خان جلوش رو گرفت. نگاهی به من کرد که پاهام لرزید!
سرکیس تُندی یه لیوان آب تو یه سینی برد برلی شعبون خان. هاسمیک اومد طرف من با رنگ و روی پریده گفت چیکار می کنی؟!می دونی اون کیه؟ گفتم نه گفت تو این شهر همه از این آدم حساب می برن اون وقت تو اینطوری بهشون جواب می دی! گفتم هر کی می خواد باشه به من مربوط نیست.
اما حسابی ترسیده بودم. خلاصه هر طوری بود اون مجلس تموم شد و همه رفتن. موقعی که پولم رو از سرکیس گرفتم، هاسمیک رو صدا کردم یه گوشه و بهش گفتم مُرده شور اون رقصیدنت رو ببره، بازم که عشوه اومدی! گفت بابا آدم که نمی تونه با اَخم و تَخَم برقصه!
دیدم راست می گه بیچاره، بهش گفتم نمی شه یه لباس دیگه تَنت کنی و برقصی؟ اینطوری تمام جونت معلومه! گفت می خوای چادر سرم کنم برقصم؟! با چادر چاقچور که نمی شه رقصید! گفتم نمی گم چادر سرت کن، یه چیزی بلندتر بپوش گفت این لباسها رو خود یرکیس برام می خره، مخصوصاً هم دامن ش رو کوتاه می گیره که موقع رقصیدن قشنگ باشه. تو هم اینقدر آهنگ های قر دارو و رنگی نزن که من مجبور باشم زیاد قر و اطوار بیام!
(( اینجای داستان که رسید، آقای هدایت سیگاری روشن کرد. بنظر می اومد که تمام این جریانات براش همین دیروز اتفاق افتاده! لبخندی تلخ گوشۀ لبهاش بود!))
آره، آقایی که شما باشین چند روزی کار کردم تا شنبه که اونجا تعطیل بود. یواشکی با هاسمیک قرار گذاشتیم که دوتایی صبح بریم بیرون شهر و ناهار رو با هم بخوریم.
سر کوچه شون منتظرش واستادم تا اومد. یه بقچه هم دستش بود. دوتایی یه درشکه گرفتیم و رفتیم بیرون شهر و یه جای با صفا، بساطمون رو پهن کردیم.اون وقتها که شهر مثل حالا نبود که هر چی از شهر می ری بیرون بازم ساختمون باشه و یه وجب واسه نشستن پیدا نشه!
پات رو که از دروازۀ شهر بیرون می ذاشتی، همه جا سبز و خرم و گل و گیاه بود! خلاصه دوتایی کنار یه نهر آب نشستیم و هاسمیک از توی بقچه ش میوه و آجیل در آورد و یه کتری هم داد دست من و گفت: شراب نیاوردم چون می دونستم نمی خوری، پاشو کتری رو آب کن و یه آتیش درست کن تا برات چایی رو علم کنم.
بهش خندیدم، درست شده بودیم مثل زن و شوهر!
آتیش که روبراه شد و آب جوش اومد، هاسمیک چایی دَم کرد. بعد شروع کرد به میوه پوست کندن برای من. همونطور که کارش رو می کرد، ازش پرسیدم چی شد که گُذرت به خونۀ سرکیس افتاد؟ گفت داستانش مفصّله، یه وقتی برات تعریف می کنم گفتم چه وقتی بهتر از حالا، دستاشو پاک کرد و یه چایی برای من ریخت و گذاشت جلوم و گفت، سرگذشت منم مثل بقیۀ دخترهایی که بزرگتر دلسوز بالا سرشون نیست.
هفت هشت ساله بودم. پدرم از بس عرق و شراب خورد نمی دونم چه مرضی گرفت و مُرد مادرم افتاد کُلفتی. تو خونه مردم کار می کرد. یه روز اینجا، یه روز اونجا. منم اون وسط ها می لولیدم. چند سالی گذشت. یه روز با مادرم تو یه خیابون راه می رفتیم که ماشین یه کله گنده زد به مادرم. بیچاره جابجا تموم کرد. یارو هم گذاشت و دز رفت. دستم هم به جایی بلند نشد. تو خیابونها ویلون و سرگردون بودم که این سرکیس من رو دید و برد خونۀ خودش اول ها فقط اونجا ظرفشویی و نظافت و پخت و پز می کردم، بعد که بزرگتر شدم رقص و پذیرایی از مشتری هام بهش اضافه شد همین.
گفتم تو که گفتی سرگذشتت خیلی مفصله؟! گفت خب تو این مدّت. اتفاقهایی هم برام افتاده، یه روزی برات می گم.
دیگه پاپی نشدم. گفت هنوز سر حرفت هستی؟ گفتم آره، فقط صبر کن کمی وضعمون خوب شه گفت باشه، هر چقدر بخوای صبر می کنم. گفتم فقط مواظب باش سرکیس بویی نبره. گفت اون فقط فکر پول در آوردنه. حواس ش به این چیزها نیست. بعد دور و بر نگاه کرد وگفت چه جای خوبیه اینجا، پرنده هم پر نمی زنه. فقط من و تو هستیم و صدای شُر شُر این آب. می خوای برقصم؟
گفتم نه، همون که تو خونۀ سرکیس می رقصی بَسه.
دستم رو گرفت تو دستش و گفت بخدا اگه زنت بشم، فقط تو رو می خوام و برات اونی می شم که می خوای. صبح که از خواب بلند بشی، ناشتایی ت رو حاضر کردم و می چینم جلوت. سرکار که بری خونه رو مثل دستۀ گل می کنم و اونقدر به دَر چشم میندازم تا بیای خونه.
وقتی اومدی برات حوله می آرم تا دست و صورتت رو خشک کنی و حالت جا بیاد. عد برات سفرۀ هفت رنگ پهن می کنم و ناهار هم اون غذایی که دوست داری می پزم کاری می کنم که دلت نیاد از خونه بیرون بری.
گفتم منم دیگه نمی ذارم رنگت رو آفتاب هم ببینه. دیگه وقتی زنم شدی نمی خواد کُلفتی کسی رو بکنی و برای هر کس و ناکسی برقصی. می شینی تو خونه و خانمی ت رو می کنی.
داشتیم از این حرفها می زدیم که بارون گرفت. تو دلم به هر چی ابر و بارون بی موقع س بدو بیراه گفتم و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم بطرف شهر.
یه ساعت بعد، هاسمیک رو رسوندم به خونه و خودم هم رفتم به کاروانسرا. شب طبق معمول رفتم سرکار تو خیابون.
فرداش که رفتم خونۀ سرکیس، هاسمیک تنها بود. سرکیس رفته بود بیرون خرید کنه. دوتایی نشستیم پیش هم و بی سر خر، دل دادیم و قلوه گرفتیم!
از هر دری حرف زدیم تا سرکیس اومد. نیم ساعت بعد هم سر و کلۀ مشترها، تک و توک پیدا شد. منم شروع کردم نرمک نرمک ساز زدن.
کنار جایی که من واستاده بودم، یه تخت بود که چهار نفر روش نشسته بودن حرف می زدن بی اختیار به حرفهاشون گوش می دادم. اونام یه خرده بلند حرف می زدن و یه چیزهایی رو یواش می گفتن. کمی که گذشت و کله شون از شراب گرم شد، دیگه یواش حرف نمی زدن و می تونستم صداشون رو بشنوم. یه دفعه گوشهام تیز شد! صحبت سر کُشتن یه نفر بود!
خوب حواسم رو جمع کردم. فهمیدم که امشب قراره این چهار نفر، پشت خونۀ سرکیس، یه جایی قایم بشن و یه نفر رو با چاقو بکُشن! دعواشون سر این بود که کدوم شون یارو رو بکشه و کدوم شون نوچه ش رو. گویا از طرف می ترسیدن که هیچکدوم زیر بار نمی رفتن. یه کم که گذشت انگار قرارهاشون رو گذاشتن. خیلی دلم می خواست بدونم طرف کیه تا اینکه از دهن یکی شون اسم شعبون پرید بیرون که بقیه بهش تحکُّم کردن. فهمیدم می خوان کلک شعبون خان رو بکنن.
از شعبون خوشم نمی اومد اما یاد کار اون روزش افتادم که نذاشت نوچه ش منو اذیت کنه. مونده بودم بهش بگم یا نه.
نیم ساعتی که گذشت، اون چهار تا، حسابشون رو کردن و رفتن. داشتم با خودم فکر می کردم که نکنه اینا دروغ گفته باشن یا واسۀ هم چُسی اومده باشن و من جلوی شعبون آبروم بره! این دفعه دیگه بهم رحم نمی کنه! گفتم به من چه مربوطه! کسی که گردن کلفت شهره باید پیه این چیزها رو هم به تنش بماله.
تازه خونه شلوغه شده بود که در وا شد و شعبون خان با یکی از نوچه هاش اومد تو . یه نگاهی به دور و بر کرد و رفت که روی یه تخت بشینه. وقتی داشت از کنار من رد می شد با اون صدای کُلفت و محکمش بهم گفت خسته نباشی استاد!
ازش تشکر کردم خیلی هم از رفتارش خوشم اومد . بر گشتم این طرف که چشمم به یکی از اون چهار نفر افتاد که می خواستن شعبون خان رو بکشن. دنبال شعبون خان اومده بودن. دیدم دیگه نامردیه. صبر کردم تا یه ساعتی گذشت و اون یارو از خونه رفت بیرون. منم معطل نکردم و رفتم پیش شعبون خان و سلام کردم و واستادم.
جواب داد ودست کرد جیبش یه دو تومنی در آورد و گرفت جلوی من که گفتم شعبون خان واسه پول نیومدم اینجا! یه دفعه نوچه ش بلند شد و گفت دست شعبون خان برکت داره بگیر و برو دنبال کارت!
شعبون خان بهش اشاره کرد که بشینه، بعد به من گفت چی می خوای پسر جون؟ جریان رو آروم در گوشش گفتم و رفتم سر کارم، اونام ده دقیقه یه ربع بعد بلند شدن و رفتن. خیالم راحت شد که کاری رو که از دستم بر می اومد انجام دادم. دیگه بقیه ش پای خودش بود.
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، آقای هدایت نگاهی به من کرد و گفت هادی جون ، تو این دنیا از آدمها فقط یه خوبی می مونه و یه بدی. یه یاد نیک و یه یاد زشت! بعد بلند شد و رفت از گنجه ویلن ش رو در آورد و و شروع کرد به کوک کردن و گفت))
- این همون آهنگی که اولین شب تو خیابون، جلوی مَردم زدم. حالا واسه تو می زنم. شاید
بعد از اینکه شنیدی یه یادی از رضا خدا بیامرز بکنی. روحش شاد!
(( بعد ویلن رو گذاشت زیر چونه ش و آرشه رو کشید روی سیم ها که نالۀ ساز بلند شد اما واقعاً قشنگ می زد و هم آهنگ بسیار زیبا و سوزناکی بود رفتم تو خودم. نمی دونستم الان تو دورۀ سرکیس و هاسمیک و شعبون و رضا هستم یا تو زمان فرنوش و فریبا و کاوه!
داشتم از موسیقی لذت می بردم که صدای هق هق گریۀ هدایت با صدای ساز همراه شد. دلم نمی خواست که این قطعه موسیقی رو از دست بدم اما دیدن گریۀ یک پیرمرد تنها و گویا دل شکسته هم دلی می خواست که من نداشتم.
بلند شدم و با یه خداحافظی زیر لب از اتاق بیرون اومدم.
ادامه دارد...
قسمت هفدهم
اون شب تا صبح، خوابهای مغشوش و چرت و پرت دیدم . صبح بلند شدم و رفتم سراغ آقای هدایت. سر راه براش چند تا نون گرفتم و کمی هم آب نبات برای طلای با وفا!
وقتی پشت در خونۀ آقای هدایت رسیدم، در نزدم. می خواستم ببینم باز هم طلای می فهمه که من اومدم!
یه هفت هشت دقیقه ای واستادم تا صدای آقای هدایت بلند شد.
هدایت – بوی آشنا می آد! هادی جان تویی ؟
(( بعد در وا شد و آقای هدایت و طلا، پشت در ظاهر شدن. سلام کردم و رفتم تو. دستی سر و گوش طلا کشیدم و بهش آب نبات دادم))
هدایت – دستت درد نکنه. اتفاقاً می خواستم برم نون بگیرم. بیا تو، حسابی یخ کردی.
(( طبق معمول شومینه، آتش ش براه بود. بساط سماور و چایی هم همینطور.))
هدایت – دوستت چطوره؟ اون دختر خانم خوشگل چطوره؟
- هر دو خوب ن و سلام می رسونن.
هدایت – تو کی درس ت تموم می شه گل پسرم؟
- یه دوسالی مونده.
هدایت – بسلامتی. به امید خدا که موفق می شی.
(( یه چایی ریخت و گذاشت جلوم. همونطور که چایی رو با لذت می خوردم پرسیدم.))
- جناب هدایت، طلا رو از کجا اوردین؟
هدایت – این حیوون، نوه نتیجۀ یه جفت آهوی نر و ماده س. از یه آشنا به من رسیده، یه یادگاره از یه تیکّۀ تنم!
- حتماً اینجا تنهایی حوصله تون سر می ره.
هدایت – دیگه عادت کردم. سرم رو با اون حیوون و نظافت و این چیزها گرم می کنم. روزی یکی دو ساعت هم کتاب می خونم. تو با زندگی چه می کنی؟
- چه می تونم بکنم؟ باید بسازم دیگه. تازه دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم از من گرفتارتر هم تو دنیا هست!
هدایت – طوری شده؟
(( جریان فریبا رو براش تعریف کردم. خیلی ناراحت شد و گفت: ))
- دلت می خواد که بقیه سرگذشتم رو بشنوی؟ حوصله شو داری؟
- هم اومدم شما رو ببینم، هم صدای سارتون رو بشنوم و هم سرگذشت شنیدنی تون رو ((خندید و یه چایی دیگه برام ریخت و سیگاری روشن کرد و گفت:))
- توی این دنیا، هر کسی یه جور گرفتاره. حالا بعضی ها کمتر، بعضی ها بیشتر. من از اون هایی بودم که بدبختی م زیاد بوده. یادت که هست کجای داستان بودیم؟
حالا دلت رو بذار جای اون موقع من تا بفهمی من چی کشیدم!
یه پسر چهارده ساله که یه نفر رو کشته باشه و رفیق ش هم کشته شده باشه! تنها و بی پناه!
دیدم دلم می خواد برای یه نفر درد و دل کنم. راه افتادم و از یتیم خونه بیرون رفتم ، رفتم تو باغ. خدا خدا می کردم که رضا اونجا باشه که بود. تا منو دید گفت: منتظرت بودم، چه خبره تو اون خراب شده؟
براش تمام جریان رو تعریف کردم و بعدش زدم زیر گریه، بغلم کرد و دلداریم داد و گفت دیدم امروز خیلی اونجا رفت و آمد، نگو این عفریته مرده! حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن، حقّش بود. زن کثیفی بود........ تو هم عمداً اینکار رو نکردی. پس دیگه بهش فکر نکن. بعد از این هم موندنت اینجا فایده نداره. باید بزنی به چاک، برو دنبال سرنوشت از اینجا موندن به هیچ چیز نمی رسی. من فردا برات کمی پول جور می کنم الان تو یه هنر هم داری. این ساز که تو می زنی، نمی ذاره گرسنه بمونی. راه بیفت برو دنبال قسمت. تا خدا برات چی بخواد.
بهش گفتم رضا، بیا با هم بریم. گفت برای من اون بیرون هیچی نداره، اما برای تو چرا. پرسیدم اصلاً چرا تو رو آوردن دیوونه خونه. تا حالا چند بار این رو ازت پرسیدم پرسیدم ولی هیچوقت جوابی ندادی. گفت به چه دردت می خوره بدونی؟ گفتم همینطوری.
(( نگاهی بهم کرد و گفت منم یه روز واسه خودم آدم بودم. سرو سامون داشتم. خونه و زندگی داشتم اما نذاشتن زندگی کنم حالا دیگه گذشته، ولش کن)) بهش اصرار کردم. کمی فکر کرد و بعد گفت جریان از موقعی شروع شد که با یه عده کار می کردم. یکی تار می زد یکی دنبک می زد، یکی می خوند منم ویلن می زدم. اون وقتها ما می رفتیم به ده ها و واسه شون برنامه اجرا می کردیم.
در آمدمون هم بد نبود. گاهی تو این ده بودیم گاهی تو اون شهر بودیم، خلاصه هم فال بود و هم تماشا. تا اینکه یه روز وارد یه ده شدیم. گویا یه مرد پیری با دخترش اومده بودن اونجا. مال ده دیگه ای بودن. می خواستن از اونجا برن شهر. دختره مریض بوده، می بردنش شهر واسه دوا درمون. تو همون ده، اجل مهلتش نمی ده . یه دختر 17، 18 ساله بود.
چون دختره اونجا مرده بود، نتونستیم برنامه اجرا کنیم. خواستیم از اونجا بریم که کدخدای ده بهمون گفت شما دارین می رین این جنازه رو هم با خودتون ببرین، ثواب داره. پدرش پیره و دست تنها.
دیدیم رو حرف کدخدا نمی شه حرف زد تازه ثواب هم داشت. این بود که جنازه رو گذاشتیم تو تابوت و راه افتادیم اون سال زمستون سختی بود. راه هم همش کوره راه و کوهستانی بود.
یه چند ساعتی که راه رفتیم چنان طوفان شد نگو. تکون نمی تونستیم بخوریم. اشهدمون رو خوندیم. نه راه پس داشتیم نه راه پیش.
پیرمرده گفت اینجاها یه جا هست که تا دو تا سه کلبۀ چوبی و خالیه، چوپون ها وقت چرا که گوسفند ها رو اینجاها می آرن، توش بیتوته می کنن، بریم اونجا.
خدا رو شکر کردیم که جنازه و پیرمرده رو با خودمون آورده بودیم. راه افتادیم پیرمرده جلو و ما از عقب، تا نیم ساعت بعد رسیدیم به اون کلبه ها.
رفتیم تو. یه کلبۀ کوچیک بود که توش هیزم و چراغ نفتی و یه خروار کاه بود. با هیزم ها یه آتیش درست کردیم و نشستیم دورش. جنازه رو هم از ترس گرگ ها آوردیم تو کلبه.
بیچاره پیرمرده، وقتی گرم شد شروع کرد به گریه و زاری واسه دخترش. ما هم نشسته بودیم و نگاش می کردیم. هوا تازه تاریک شده بود که از بیرون سرو صدار اومد.
اول فکر کردیم گرگ ها اومدن. بعد یکی از بیرون صدا زد و گفت کیه تو این کلبه؟ در رو وا کردیم. سه نفر بودن.اومدن تو . بهشون جا دادیم نشستن جلو آتیش .
وقتی خوب گرم شدن، اون که از همه گنده تر بود از ما پرسید: شما ها چیکار می کنین؟ معلومه دهاتی نیستین. بهش گفتم چیکاره ایم که گفت چطور تو این سرما، سر سیاه زمستونی راه افتادین اومدین اینجاها. بهش گفتم که دهاتی ها تو زمستون کار و سرگرمی ندارن. اینه که ما زمستون می آئیم این طرفها. هوا که خوب می شه، کارتو شهر خوبه. اینه که بر می گردیم شهر. گفت پس حوصله مون امشب سر نمی ره. ما مأمور دولتیم دنبال بی پدر و مادرهایی می گردیم که تو ده ها و شهرستون ها اعلامیه پخش می کنن.
داشتیم از اینجا رد می شدیم که جیب مون خراب شد. دود رو از دور دیدیم و پیاده اومدیم اینجا. حالا شروع کنین به زدن که یه انعام خوب پیش ما دارین.
ما بهم نگاهی کردیم و اونی که از همه مون پیرتر بود و گفت آخه سرکار اینجا یه نفر مُرده، یه جنازه تو اینجا داریم. خوبیت نداره. یه دختر جوون بوده، اینم باباشه، گناه داره.
خندید و گفت چه عیبی داره؟! اون خدا بیامرز هم خوشش می آد و همه گی زدن زیر خنده! یکی از ماها برگشت گفت ما دستمون نمی ره به ساز، که یه مرتبه یارو دست کرد از بغلش یه هفت تیر در آورد این هوا!
بنددلمون پاره شد! لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه یه بار دیگه رو حرف من حرف زدین با این جنازه می شین پنج تا! بعد رو به دوتا رفیق هاش کرد و گفت چه بلبل زبون شدن واسه ما این مطرب ها!
یکی شون از تو یه کیف، دو تا بطری در آورد و گذاشت جلو اون مرد گُندهه. مشروب بود. خلاصه سه تایی شروع کردن به زهر مار کردن.
درد سرت ندم. ماها هم مجبوری شروع کردیم به ساز زدن. پیر مرد بیچاره هم که اینو دید بلند شد تو اون سرما رفت بیرون کلبه.
یه ساعتی که گذشت و کله شون گرم شد و مست کردن، یکی شون رفت سراغ جنازه به اونای دیگه گفت اگه این دخترک زنده بود و الان یه رقصی همواسه مون می کرد بد نبودها! ماها یه دفعه دست از زدن برداشتیم. مثل برق گرفته ها خشکمون زد!
یارو شکم گُندهه بلند شد و رفت پیش اون یکی. بعد بی شرف دست زد به بدن جنازه و یه خندۀ شیطونی کرد و گفت: تنش که گرمه!
بعد بی حیا روی مرده رو باز کرد! سه تایی در گوش هم یه چیزهایی گفتن و خندیدن. خون خونمون رو می خورد. از یه طرف نمی تونستیم طاقت بیاریم، از یه طرف جرأت نداشتیم جیک بزنیم. مأمور دولت شوخی بردار نبود که!
اون سه تا، دیگه بدون حرف نشستن. اوستامون در گوش من گفت: جوون غیرت کن و واسۀ خودت یه خونه تو بهشت خدا بخر!
پرسیدم چیکار کنم؟ گفت غلط نکرده باشم اینا خیال دارن شب که همه خوابیم برن سراغ این جنازه و باهاش بی ناموسی کنن! تو باید یه جوری بری ده این پیرمرد. کدخدا و اهالی رو برداری و بیاری اینجا.
گفتم تو این هوای بد؟ تازه اگه جون سالم بدر ببرم. گرگها اَمونم نمی دن.
گفت پناه به خدا ببر و برو. ناموس این پبرمرد، ناموس ماست. برو جوون. درد سرت ندم. قرار شد اونا سر مأمورها رو گرم کنن تا من برم و برگردم.
یواشکی هر جوری بود از کلبه زدم بیرون. اسم خدا رو یاد کردم و زدم بیرون. انگار خدا بهم زور و قوت چند تا مرد رو داده بود که تمام راه رو دویدم . وقتی از دور صدای پارس سگهای ده رو شنیدم، خدا رو شکر کردم. شروع به فریاد زدن و هوار کشیدن دهاتی ها ریختن بیرون. کد خدا رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و اُفتادم. دیگه نای حرف زدن نداشتم. من رو گذاشتن تو خونۀ کدخدا و همۀ مردها با چوب و داس و بیل، راه افتادن طرف کلبه ها.
زن های ده که فهمید بودن من چیکار کردم، یکی برام چایی می آورد، یکی نون می آورد یکی گوشت قورمه می آورد خلاصه خیلی عزّت و احترلمم کردن.
دَمدَمه های صبح بود که سر و صدای لا الله الا الله و الله اکبر بلند شد. پریدیم بیرون.
اهالی ده بودن. شکر خدا بموقع رسیده بودن و اتفاقی نیفتاده بود. جنازه رو با سلام و صلوات دفن کردن و همه چیز بخیر گذشت و من و رفقام شدیم عزیز اون ده.
همون شب خونۀ کدخدا، چشممن به دخترکدخدا افتاد و خاطرخواهش شدم. اونم انگار منو پسندیده بود که هی جلوم می اومد و یواشکی بهم می خندید.
دیدم نمی تونم ازش بگذرم. یه جوری به اوستامون جریان رو رسوندم. اون بیچاره هم ریش سفیدی کرد و دختره رو برام خواستگاری کرد. کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پادر میونی ریش سفیدهای ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چلّۀ اون دختر. قرار هم شد که من تو همون ده بمونم و یه تیکه زمین کدخدا بهم بده و مشغول کار بشم.
آقایی که تو باشی بعد از چله، عروسی ما سر گرفت و یه سال بعد صاحب یه دختر شدیم. با هم خوب و خوش زندگی می کردیم که فیل من یاد هندوستان کرد و کم کم نق و نوق م شروع شد که تو این ده هیچ کاری نمی شه کرد و آدم به هیچ جا نمی رسه و باید یریم شهر. بالاخره هم کدخدا و زنم رضایت دادن و ما راهی شهر شدیم.
خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجاره کردیم و من تو یه کارخونه شروع به کار کردم. عصرها هم تو یه جا ساز می زدم و آخرهای شب برمی گشتم خونه. پول خوبی هم در می آوردم.
خوشحال بودم که زن و بچه م راحت زندگی می کنن و داره کم کم وضعمون روبراه می شه تا اینکه یه شب اونجایی که ساز می زدم تعطیل کردن. یعنی وسط های شب بود که مأمورا ریختن اونجا. من هم زدم به چاک که یقو مو کسی نگیره. گویا اون پشت بساط قمار و از این حرفها بوده. خلاصه دو ساعتی زودتر اومدم خونه.
اتاق های ما تو یه خونه بود که دورتا دورش اتاق بود و هر اتاقی دست یه خونواده بود. یکی از اونها یه پسر جوون داشت که خیلی هم ولد چموش بود و چشم ناپاکی داشت.
اون شب که رسیدم خونه، وقتی پشت در اتاقمون داشتم کفش ها مو در می آوردم، یه صدای غریب شنیدم. گفتم شاید کدخدا از ده اومده. در رو که وا کردم، دو نفر از جا پریدن! فتیلۀ چراغ رو کشیدم بالا که چی دیدم!!
دنیا رو زدن تو سرم. مرگ رو جلوی خودم دیدم. اون پسرۀ بی همه چیز تو اتاق من، تو خونۀ من بود! دیگه نفهمیدم. شروع کردم به زدن اونها. حالا نزن و کی بزن. خون جلوی چشمها مو گرفته بود.
توهمین وقت چراغ فتیله افتاد زمین و همه جا آتیش گرفت.
((رضا اینجا که رسید، سرش رو انداخت پائین و گریه کرد بعد از چند دقیقه گفت که بچه ش تو آتش ها سوخته و زنش رو هم خفه کرده و پسره هم فرار می کنه.
گویا رضا هم جنون می گیره و می برنش دیوونه خونه. یکی دو سال بعد هم حالش خوب می شه. اما همونجا می مونه.
دیگه رضا نتونست حرف بزنه و بلند شد و رفت. پشیمون شده بودم که چرا خاطراتش رو یادش انداختم. منم راه افتادم و برگشتم به یتیم خونه. تمام شب تو فکر بودم که چیکار کنم. برم یا نرم؟ بمونم یا نمونم. رضا راست می گفت . دیگه اینجا موندن نداشت.
نصفه های دل شب رفتم دفتر مدیر. نیم ساعتی پرونده ها رو گشتم تا شناسنامه مو پیدا کردم. پاورچین پاورچین برگشتم تو خوابگاه.
تمام مدتی که تو اتاق مدیر، دنبال شناسنامه م می گشتم فکر می کردم که روح خانم اکرمی داره منو می پّاد.
اون شب احساس عجیبی داشت. از اینکه می خواستم از یتم خونه برم کمی ناراحت بودم و از اینکه می خواستم وارد دنیای بیرون بشم کمی می ترسیدم.
در هر دومورد حقّ داشتم. هشت، نه سال، شاید هم بیشتر اون جا خونه م بود! از دنیای بیرون هم بی خبر بودم. بالاخره هر جوری بود کمی خوابیدم.
صبح از بچه ها خداحافظی کردم و از سوراخ به باغ رفتم. رضا منتظرم بود.
بهم مقداری پول داد و یه دست لباس نیمدار. بعد سازش رو هم داد دست من و بهم گفت اگه می خوای با این ساز نون در بیاری باید تلاش کنی.
بغلش کردم. دلم نمی خواست ازش جدا بشم. خیلی محبت بمن کرده بود. حق اُستادی بگردنم داشت.
بالاخره از باغ زدم بیرون و بطرف شهر حرکت کردم. هر چی از یتیم خونه دورتر می شدم. خاطرات این چند سال هم کمرنگ تر می شد.
ادامه دارد
...قسمت شانزدهم
(( نیم ساعت بعد از خونۀ فرنوش اینا بیرون اومدم و بطرف خونۀ کاوه رفتم. اونقدر شادی تودلم بود که می تونستم هزار نفر رو شاد کنم.))
می خواستم برم با کاوه حرف بزنم. دلم می خواست اونم توی شادیم شریک باشه.
زنگ زدم، خود کاوه در رو وا کرد و رفتم تو کاوه رو دیدم با موهای ژولیده و حالی عصبی.))
- چی شده؟ خونه تون زلزله اومده؟!
کاوه – بیا تو، آره قوتّش هم صد ریشتره! خوب شد اومدی، بیا کمک!
-طوری شده؟!
کاوه – مامان و بابا رفتن ختم یکی از اقوام. با خاله م و ژاله رفتن. پسر خاله مو گذاشتن پیش من بجان تو دیوونه م کرده. کم مونده یا اون رو بکشم یا خودم رو!
- خُبه بابا! چه خبرته؟! حتماً بلد نیستی با بچه ها درست رفتار کنی. چند سالشه؟
کاوه – چه می دونم خبر مرگش! هفت هشت سالشه. دلم می خواد بشینم و زار زار گریه بکنم!
- برو کنار ببینم، خجالت بکش. کجاست؟ اسمش چیه؟
کاوه – زلزله، هوار! خمپاره! از بس اذیتم کرده، اسمش یادم رفته!
(( با هم رفتیم توی سالن. تمام اسباب و اثاثیه بهم ریخته بود. کنار سالن یه پسر بچه، صندلی رو گذاشته بود زیر پاش و ازش رفته بود بالا سراغ یه قناری که توی قفس بود.))
کاوه – اِ اِ اِ اِ ! بیا پائین بچه! به اون زبون بسته چیکار داری؟داغت به دلم بمونه ایشاالله!
-اسمش چیه؟
کاوه – نادر ذلیل شده!
-بیا پائین نادر جون بیا پائین عمو! گناه داره اون حیوون!
نادر – عمو می خوام ببینم قناری راست راستی یه یا تو شکمش باطری داره که هی می خونه!
(( کاوه رفت دستش رو گرفت آوردش پائین!))
کاوه – نگاه کن! خونه مثل میدون جنگ شده! انگار مغول بهمون حمله کرده!
- بیا اینجا ببینمت، به به ، چه پسر خوبی بیا بشین اینجا عمو جون ببینم.
(( تا روی یکی از مبل ها نشستم فریادم هوا رفت!))
نادر – آخ سوخت آخ سوخت ! آخ سوخت آخ سوخت
کاوه – ای جونور بد ذات! سوزن گذاشتی روی مبل؟!
(( در حالیکه پونز رو از خودم جدا می کردم گفتم: ))
- عیبی نداره، بچه س دیگه.
کاوه – چی بچه س؟! روی تمام مبل ها پونز گذاشته! دوباره تا حالا پونز به من فرو رفته! اونجام مثل آبکش سوراخ سوراخ شده!
- خوب، آقا پسر، بگو ببینم کلاس چندمی؟
((نادر شست ش رو بطرفم گرفت!))
کاوه – ای پسرۀ بی تربیت! بنداز پائین اون شست وامونده ت رو!
نادر – عمو کلاس اَوّلم.
- دیدی کاوه بچه منظوری بدی نداشت. تو کج خیالی.
کاوه – من این نه نه مُرده رو می شناسم. منظورش همون بود که بهت نشون داد!
(( نادر همونطور شست دستش رو بطرفم نگه داشته بود.))
- خب، فهمیدم نادر جون دستت رو دیگه بنداز پائین. زشته این انگشت معنی بدی داره. نباید اینطوری بطرف کسی بگیریش!
نادر – عمو این چیه؟
- کمتر بند عمو جون؟
نادر – بَستین به کمرتون که شلوارتون پائین نیاد؟
(( نگاهی به کاوه کردم که خنده ش گرفته بود))
- هم بستم که قشنگ باشه، هم اینکه تو گفتی.
نادر – عمو بابای من ده تا کمربند داره.
- پدرت ده تا کمربند می خواد چیکار؟
نادر – اون نمی خواد که! من هی می برم کمربند هاشو قایم می کنم اونم می ره باز می خره.
- چرا تو کمربندهای پدرت رو قایممی کنی؟
نادر – که با کمربند منو نزنه.
- مگه پدرت با کمربند ترو می زنه؟!
کاوه – والله حق داره! من بودم با شمشیر این وروجک رو می زدم.
نادر- کاوه جون ، مگه شمشیر داری؟ بیار تورو خدا با هم زورو بازی کنیم.
کاوه – ننه قربون چشم بادومی ت، ننه من بادوم می خوام!
- نادر جون تو حتماً کاربَد می کنی که پدرت تنبیه ت می کنه.
نادر – عمو یه دقیقه بیا.
- کجا بیام عمو؟
نادر – شما بیا بعداً بهت می گم
(( بلند شدم و دنبالش رفتم. طرف دیگۀ سالن، جایی که همه ش سرامیک بود واستاد و گفت: ))
- عمو شما اینجا بشین، ببین من چه خوب رو کاشی ها لیز می خورم.
-باشه عمو، اما مواظب باش یه دفعه نخوری زمین خدا نکرده جائی ت بشکنه.
نادر – نه مواظبم عمو.
(( روی یه صندلی نشستم و به کاوه آروم گفتم: ))
- باید با بچه بازی کرد تا انرژیش آزاد بشه.
کاوه – آدم یه ساعت با این بچه یه جا تنها بمونه از هفت دولت آزاد می شه! انرژی که نیست! انرژی اتمی داره ورپریده!
نادر – عمو ببین
(( آروم یه گوشه از سالن لیز خورد.))
نادر – عمو بیا شمام لیز بخور با هم بازی کنیم.
(( تا بلند شدم که باهاش بازی کنم دیدم شلوارم آدامس چسبیده!))
نادر – چسبید چسبید! چسبید چسبید! توی این هوا فقط آدامس می چسبه!))
کاوه – جوون مرگ بشی بچه! ببینم هادی!
(( در حالیکه سعی می کردم آدامس رو از شلوارم پاک کنم گفتم: ))
- ولش کن کاوه، چیزی نیست، پاک می شه.
- عمو جون، به شما نمی آد که این شیطونی ها رو بکنی. شما پسر خوب و با تربیتی هستی.
(( سرش رو انداخت پائین. احساس کردم که از کاری که کرده پشیمونه دوباره گفتم: ))
- حتماً اتفاقی این آدامس روی صندلی افتاده مگه نه عمو جون؟
نادر – نه عمو، اون رو گذاشته بودم برای پسر خاله کاوه، نمی خواستم به شلوار شما بچسبه
- معلوم می شه من رو دوست داری، آره؟
نادر – بله عمو جون. ببخشید!
- آفرین پسر خوب.
نادر – بذار عمو جون براتون پاکش کنم. من بلدم.
- نه عمو جون، خودم بعداً پاکش می کنم. همون که تو متوجۀ کار بد و اشتباهت شدی کافیه.
نادر – عمو یه کار بد دیگه م کردم! بیا بهت نشون بدم.
(( نگاهی به کاوه کردم که یعنی خجالت بکش. دستم رو گرفت و به طرف دیگۀ سالن برد.))
- نکنه ناقلا یه چیز دیگه روی یه مبل یا صندلی گذاشتی و می خوای من رو روی اون بشونی؟!
نادر – نه بخدا عمو دیگه هیچی روی مبل نذاشتم.
- پس چه کار بد دیگه ای کردی؟
نادر – شما بیا، بهت نشون می دم.
(( قدم چهارم پنجم رو بر نداشته بودم که یه دفعه دیدم روی هوا دارم پرواز می کنم! با کمر و پشت اومدم رو زمین! نفسم بند اومد! چشمام سیاهی رفت!))
نادر – عمو پرید عمو پرید! عمو پرید عمو پرید!
((کاوه دنبالش کرد که بگیره و بزندش. نای حرف زدن نداشتم چه برسه که جلوش رو بگیرم. راستش دلم می خواست خودم حالش رو جا بیارم!))
کاوه – کره خر چیکار کردی؟!
(( وسط راه نادر رو ول کرد و بطرف من اومد.))
کاوه – چی شدهادی؟! سالمی؟!
((با هر بدبختی بود از جام بلند شدم نادر اون طرف سالن واستاده بود و می خندید.
نادر – اینو از توی فیلم تنها در خانه یاد گرفته بودم عمو؟
(( کاوه دست کشید روی سرامیک های کف سالن و بعد گفت: ))
- بال بال بزنی بچه! انگار وازلینی چیزی مالیده اینجاها! دیدم قبل از امدن تو کمی ساکت شده و سرش این طرف ها گرمه نگو پدر سگ داشته وازلین رو می مالیده اینجاها!
(( در حالیکه پشتم بشدت درد گرفته بود گفتم.))
- پدر و مادرش کی می آن کاوه؟
کاوه – چه می دونم، باید دیگه پیداشون بشه. ببین چه چشمای شیطونی داره پدرسگ!
نادر – پسر خاله کاوه به من می گی پدرسگ؟ بابا اینا بیان بهشون می گم.
کاوه – نه عزیزم، بخودم می گم! من غلط بکنم به شما کمتر از گُل بگم! اما بر پدر و مادرش لعنت اگه یه دقیقه دیگه تو رو نگه داره!
نادر – پسر خاله کاوه ، امروز بهم خیلی خوش گذشته از کارتون و پارک هم برام بهتر بوده!
(( من و کاوه نگاهی به هم کردیم و هر دو خندیدیم.))
کاوه – اصلاً یائم رفت ازت بپرسم خونۀ ستایش چه خبرها بود؟
- اصلاً خودم هم یادم رفت برای چی اینجا اومده بودم!
کاوه – بچه نیست که، شهاب سنگه! مثل آذرخش می مونه! هر جا بیفته همه چیز رو نابود می کنه. چطوره یه دقیقه پرتابش کنیم خونۀ فرنوش؟! شاید بخوره بغل پای بهرام و مشکل تو حل بشه.
- گناه دارن بدبخت ها. این مجازات براشون دیگه خیلی زیاده!
کاوه – پاشو بریم تو حیاط برام تعریف کن ببینم چه خبرها شد خونۀ فرنوش اینا؟
- ما بریم کی مواظب این بچه س؟
کاوه – مگه تا حالا ما اینجا بودیم تونستیم جلوش رو بگیریم؟!
(( در همین موقع، خدمتکار کاوه اینا اومد توی سالن و هراسان گفت: ))
- کاوه خان، آقا نادر نمی دونم چی توی شیشۀ ماهی ها ریخته که رنگش گُلی شده! به گمانم دَواگُلی ریخته توش.
(( بطرف آکواریم بزرگی که توی بالکن طبقه بالا بود رفتیم. تمام آب قرمز شده بود و ماهی ها همه مرده بودن))
کاوه – وای وای! بیچاره شدم! حنّاق 24 ساعته بگیری بچه که بدبختم کردی! بابام عاشق این ماهی ها بود. حالا وقتی بیاد می گه پسر تو عرضه نداشتی 2 ساعت یه بچه رو نگهداری؟
- بابا وَرش دار این خَمسه خَمسه رو ببریمش تو حیاط که کمتر خرابی به بار بیاره!
کاوه – دیگه چه فایده داره؟ حالا که دیگه از اینجا جز ویرانه ای باقی نمونده. مادر بدبختم باید تمام جهیزیه ش رو دوباره بخره!
- عجب بچۀ شیطونی یه ها!
کاوه – حالا بازم شعار می دی که تو بلد نیستی با بچه ها چطور رفتار کنی؟!
- حالا بریم پائین مواظب باشیم گند دیگه بالا نیاره.
(( هر دو تا تند اومدیم پائین. نادر رفته بود روم روی مبل نشسته بود.))
کاوه – هادی مواظب باش. این جونور هر وقت ساکت می شه یه کاری کرده! نکنه یه تلۀ انفجاری یا یه مین ضد نفر جلوی پامون کار گذاشته باشه!
- نادر خان چرا یه دفعه ساکت شدی؟
نادر – گرسنه م شده عمو.
کاوه – الان می گم برات کوفت با سُس زهر مار بیارن عزیزم. نوشابه هم که می خوری؟
می گم یه لیوان زهر هلاهل برات بیارن! بریز تو اون شکم شاید ده دقیقه یه جا آروم بتمرگی.
(( تا کاوه اینها رو گفت، نادر لب ورچید ئ شروع کرد با صدای بلندی گریه کردن.))
کاوه – یواش، چه خبره ته؟! صداتو اهل محل هم شنیدن! این گریه س یا زوزۀ شغال؟!
- کاوه تو رو به خدا یه چیزی بده بخوره. الان پردۀ گوشمون پاره می شه!
(( کاوه به ثریا خانم گفت که یه چیزی براش بیاره که خود ثریاخانم با یه بشقاب برنج و مرغ وارد سالن شد.))
کاوه – بگیر بچه کوفتت کن ببینم می زاری یه خرده ما نفس بکشیم؟! بابا تو جنگ هام یه آتش بسی چیزی می دن که همه خستگی در کنن. حملۀ تو بیست و چهار ساعته س؟!
(( در همین موقع زنگ زدن و پدر و مادر کاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن.
تا کاوه از پشت پنجره اونها رو دید، دولا شد و زمین رو سجده کرد و گفت: ))
- خدایا شکرت. اگه نیم ساعت دیگه این اعضای سازمان حقوق بشر دیرتر می رسیدن باید تسلیم می شدیم و سنگر رو تحویل دشمن می دادیم! تُف به گور پدر هر چی بچۀ بی تربیته!
(( نادر در حالیکه دَهن ش پر از غذا بود گفت: ))
- پسر خاله کاوه، مامانم می گه تُف کردن زشته! بچه های بی تربیته!
(( من و کاوه نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده. کاوه گفت: ))
- بذار من این بچه رو تحویلشون بدم بعد بریم تو خیابون کمی قدم بزنیم.
(( در همین موقع بقیه وارد شدن و سلام و احوالپرسی و این حرفها. بعد مادر نادر گفت: ))
- بچه ها، نادر که اذیتتون نکرد؟
- اصلاً ، اختیار دارین اتفاقاً بچۀ با نشاط و سر حالیه!
کاوه – ولی خاله، همش ساکت یه گوشه می شینه و می ره تو خودش. نکنه خدا نکرده افسردگی روحی داشته باشع؟!
مادر کاوه – اوا! خدا مرگم بده! این خونه چرا اینطوریه! اینا رو کی ریخته بهم؟!
(( کاوه در حالیکه کاپشنش رو بر می داشت تا بیرون بریم گفت: ))
- چیزی نیست مامان. من و هادی و ثریا خانم و کبری خانم داشتیم با هم گُرگم به هوا بازی می کردیم!
(( ثریا خانم از توی آشپزخونه زد زیر خنده: ))
(( دوتایی از خونه اومدیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن تو خیابون.))
کاوه – آخیش! چقدر آزادی خوبه!
- این بچه رو لوس بارش آوردن. هر کاری کرده چیزی بهش نگفتن بی تربیت شده.
کاوه – تو رو خدا دیگه صحبت نکن یادش که میافتم چهار ستون بدنم می لرزه.
- چه بلایی سر من آورد! هنوز کمرم درد می کنه.
کاوه – خوب تعریف کن ببینم رفتی خونۀ فرنوش اینا چی شد؟
(( براش جریان رو تعریف کردم که گفت: ))
- آفرین به فرنوش و آفرین به پدرش ، هادی دیگه ولش نکن برو جلو به امید خدا.
- همین خیال رو هم دارم. حالا که می دونم چقدر دوستم داره تا آخرین نفس پاش واستادم.
کاوه – غذا که نخوردی؟
- جز حرص از دست نادر خان چیز دیگه ای نخوردم.
کاوه – شام مهمون من. باید جشن بگیریم.
(( بعد پرید و منو ماچ کرد و گفت: ))
- هادی، بهت تبریک می گم. بخدا خیلی خوشحالم. انشاالله که خوشبخت بشید. اما یادت نره، عروسی که کردین. موقع ماه عسل، این نادر رو هم همراهتون ببرید. سرتون گرم می شه و نمی ذاره حوصله تون سر بره!
(( هر دو خندیدیم))
کاوه – برگردیم خونه، ماشین رو ور داریم. می خوام ببرمت یه رستوران حسابی.
- نمی خواد بابا، بریم همین جاها یه چیزی بخوریم.
کاوه – بدبخت تو تا چند روز دیگه باید با مادر فرنوش و خاله شو بهرام نَبرد کنی. این چند وقته گوشتی چیزی بخور جون بگیری با تخم مرغ خوردن که نمی شه پهلوون شد!
جلوی مادرزنت که رسیدی باید نعره بکشی که دل شیر آب بشه. با این وضعی که تو داری می ترسم تا دهنت رو باز کنی که بگی که گفتت برو دست رُستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند.))
از تو حلقومت صدای قُدقُدقُدقُد! قُدقُدقُدقُد! در بیاد!
- گم شو کاوه از بس تو این حرفا رو زدی احساس می کنم کم کم دارم پَر در می آرم و مرغ می شم!
(( دو تایی با خنده و شوخی به خونه کاوه برگشتیم و کاوه ماشینش رو ورداشت و حرکت کردیم. ساعت حدود دو و نیم، یازده بود. همونطور که تو یه خیابون حرکت می کردیم و حرف می زدیم، یه مرتبه یه دختر کنار خیابون برامون دست بلند کرد.))
- کاوه نگه دار سوارش کنیم. دیر وقته. تو این هوای بارونی و سرما ماشین گیرش نم آید. ثواب داره.
(( کاوه ترمز کرد و اون دختر عقب سوار شد بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه یا تشکر کنه.))
کاوه – خانم ما مستقیم می ریم. هر جا به مسیرتون نخورد بفرمائید نگه دارم پیاده شین.
(( بازم چیزی نگفت. از شیشۀ بغلش بیرون رو نگاه می کرد. به کاوه اشاره کردم که حرکت کنه. کاوه هم حرکت کرد دو سه دقیقۀ بعد یه دفعه گفت: ))
- اگر دوتایی تون بخواین، 20 هزارتومن می شه؟!
(( کاوه که درست متوجه نشده بود پرسید: ))
- ببخشید، دوتایی مون چی بخوایم 20 هزارتومن می شه؟!
دختر – خودتون می دونین چی می گم!
(( کاوه محکم زد روی ترمز. بعد در حالیکه نفرت از چشمهاش می بارید گفت: ))
- تا تو سرت نزدم پیاده شو!
دختر – پیاده شم؟! باید هر دو تون بیاین و 20 هزار تومن بدین و گرنه جیغ می کشم تا پلیس بیاد و پدرتون رو در بیاره!
کاوه – خب جیغ بکش ببینم! از کی تا حالا... رفتن تحت حمایت قانون؟!
- چی می گی کاوه؟!
کاوه – بذار جیغ بکشه ببینم!
(( اون دختر وقتی کاوه این حرف رو زد سرش رو انداخت پائین و خیلی آروم خواست که از ماشین پیاده بشه. اصلاً باورم نمی شد! زیر لبی، آروم گفت
(( ببخشید))
داشت دنبال دستگیره دَر می گشت که کاوه گفت: ))
- بشین. نمی خواد پیاده شی!
- دیونه شدی کاوه؟!
دختر – تو رو خدا، اجازه بدین برم!
(( کاوه یه دکمه رو زد که درها قفل شد و حرکت کرد.))
- واستا کاوه ! بهت می گم واستا!
دختر – تو رو به اون کسی که می پرستی، نگه دار پیاده شم!
- کاوه نفهمیدی چی بهت گفتم؟! نگه دار!
(( کاوه یه گوشۀ خیابون نگه داشت.))
- قفل در رو وا کن پیاده شه، زود باش!
(( کاوه نگاهی به من کرد و گفت: ))
- هادی، این دختر خانم اینکاره نیست. تا به من نگه که چرا این کار رو کرده نمی ذارم پیاده بشه!
(( بعد چراغ داخل ماشین رو روشن کرد هر دو برگشتیم و نگاهش کردیم دختر قشنگی بود. صورت ظریف و زیبائی داشت. یه لحظه به ما نگاه کرد و بعد صورتش رو بین دستهاش قایم کرد و زد زیر گریه. من و کاوه هاج و واج بهم نگاه کردیم.))
کاوه – باید به من بگی دختر به این قشنگی که معلومه کارش هم این نیست، چرا باید این وقت شب سوار ماشین دو تا جوون غریبه بشه؟
دختر – بذارین برم تو رو خدا، خواهش می کنم! با آبروی من بازی نکنین!
(( کاوه یه خندۀ عصبی کرد و گفت: ))
ما با آبروی شما بازی نکنیم؟ عجیبه! دختر خانم شما متوجه هستین چه کار کردین؟!
(( دوباره اون دختر سعی کرد که در رو وا کنه و با گریه می گفت بذارین پیاده شم، تو رو خدا!))
کاوه – بخدای لاشریک اگه نگی چرا اینکار رو کردی همین الان می برمت دم یه کلانتری تحویل مأمورا می دمت!
(( رنگ از صورت دخترک پرید! برگشت کاوه رو نگاه کرد. این دفعه محکم تر دستگیره رو کشید که کاوه پاش رو گذاشت رو گاز و حرکت کرد.))
دختر – ترو خدا اینکار رو نکن، آبروم می ره.
کاوه – باید بگی چرا سوار ماشین ما شدی.
(( دخترک با فریاد گفت: ))
- به تو چه مربوطه! مگه تو مفتُشی؟
(( بعد رو به من کرد و گفت: ))
- آقا شما رو بخدا به این دوستتون بگید بذاره من پیاده شم.
(( به کاوه نگاه کردم و گفتم: ))
- کاوه، برو تو اون کوچه نگه دار.
(( کاوه پیچید توی کوچۀ خلوت و واستاد. بعد من رو به اون دختر کردم و گفتم: ))
- دختر خانم، برای من خیلی عجیبه که دختری به قشنگی شما چرا تن به یه همچین کاری می ده؟!
حیف نیست! شما باید شوهر کنی، بچه دار بشی، خونه و زندگی شوهرت رو پر از شادی و محبُت کنی! اون وقت این موقع شب تو خیابونها ول می گردی! دلت برای پدر و مادرت نمی سوزه که با چه خون و دلی شما رو بزرگ کردن و زحمت براتون کشیدن؟ می خواهین سرشون رو زیر ننگ کنین تا از غصه دق کنن؟!
کاوه – دختر به این کار تو می گن خود فروشی، می فهمی؟!
(( یه دفعه بایه حالت عصبی سرمون داد زد.))
- خفه شین!
(( بعد در حالیکه گریه می کرد گفت: ))
- بذارین برم، بخدا حال مادرم خوب نیست! تو رو خدا ولم کنین
(( دوتایی بهم نگاه کردیم.))
کاوه – مادرتون مریضه؟
دختر – آره بخدا، باید برم پیشش.
- خونه تون کجاست؟ آدرس بدین ما می رسونیمتون.
(( نگاهی به ما کرد و بعد گفت: ))
- خونه مون طرف .....
کاوه – حالا شد یه حرف حسابی!
(( بلافاصله حرکت کرد. چراغ ماشین رو خاموش کرد و گفت: ))
- این پول رو می خواستین برای دوا درمون مادرتون؟
(( دخترک هیچ جوابی نداد.))
کاوه – پس بذار بهتون بگم. من اگه جای پدر و مادر شما بودم، راضی بودم بمیرم اما لب به قرص و دوایی که با این پول بدست اومده نزنم!
(( دخترک باز هم سکوت کرد. یه یه ربع، بیست دقیقه ای گذشت که من گفتم))
- دختر خانم، شرف آدم ارزشش بیشتر از این حرفهاست! این کار مثل اینه که انسان روحش رو بفروشه!
کاوه – از من به شما نصیحت، حتی اگه از گرسنگی و درد و مرض داشتی می مُردی، دیگه حتی فکر این کارها رو نکن!
(( که دخترک یه دفعه پرید به ما و گفت: ))
- می شه شما دو تا پولدار کثافت خفه بشین؟!
(( من و کاوه دوباره به همدیگه نگاه کردیم.))
کاوه – به ما می گه پولدار کثافت؟
- به تو می گه. من که پولدار نیستم!
(( برگشتم و به اون دختر گفتم: ))
- خانم عزیز، بنده تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. زندگی منم یه چیزیه. شبیه زندگی شما!))
کاوه – حالا بفرمائید من کثافت از کدوم طرف باید برم؟
دختر – همین جا نگه دارین. زشته یکی من رو تو ماشین شما ببینه.
کاوه – ببخشید، نیم ساعت پیش انگار یادتون رفته می خواستین چیکار کنین!
دختر – اون نیم ساعت، پیش بود. تازه وقتی هم که اون حرف رو به شما زدم، بلافاصله پشیمون شدم. خیال داشتم یه جا که ایستادید، پیاده بشم و فرار کنم.
کاوه – من این حرفها حالیم نیست! تا شما رو دم در خونه تون نرسونم و نبینم که رفتین توی خونه، خیالم راحت نمی شه. پس آدرستون رو بدین، معطل هم نکنین.
دختر – واقعاً اینو می خواین؟
کاوه – بعله
دختر – مستقیم برین، سر چها راه بپیچید دست چپ.
(( کاوه رفت تو یه خیابون و همونطور که اون دختر آدرس می داد رفت تا توی یه کوچۀ باریک و خلوت، رسیدیم جلوی در یه خونۀ قدیمی.))
کاوه – اینجا خونه تونه؟
دختر – بعله، می خواین اصلاً بیائید تو؟!
کاوه – نه، خیلی ممنون. همون که ببینم شما رفتین تو خونه. برام کافیه. ما هم راهمون رو می کشیم و می ریم. (( کاوه قفل در رو وا کرد.))
(( دخترک پیاده شد و در رو محکم بست و چند قدم بطرف خونه شون رفت. اما انگار پشیمون شد و دوباره برگشت. کاوه شیشه رو کشید پائین و گفت: ))
- طوری شده؟
دخترک – نخیر، فقط می خواستم بگم ازتون معذرت می خوام. ببخشید تگه حرف بدی زدم دست خودم نبود. خدا رو شکر می کنم که امشب به شما برخوردم و گرنه نمی دونم چی می شد.
(( اینا رو گفت و رفت با کلید در خونه رو وا کرد و وارد خونه شد.))
(( من و کاوه تا لحظۀ آخر نگاهش کردیم.))
کاوه – این دیگه چه داشتانی بود؟ مثل فیلم ها! شب حادثه! رنگی، با شرکت کاوه، هنر پیشۀ خوش تکنیک سینما! هادی، فریب خورده ای در دام شیطان!
- پسر تو فکر نکردی اگه یه دفعه جیغ می کشید پدرمون رو در می آوردن؟!
کاوه – بهت که گفتم، اینکاره نبود.
- منم فهمیدم، اما ممکن بود آبرومون بره.
کاوه – اما عجب چشمایی داشت!
(( با تعجب نگاهش کردم.))
کاوه – به جان تو هادی، دلم رو لرزوند! تو آینه نگاهش می کردم. از سر و روش غم می بارید!
- پسر حرکت کن بریم. خوب نیست اینجا واستیم.
کاوه – می خوام راه بیفتم، اما دلم راه نمی ده.
- مرده شور دلت رو ببره! حرکت کن تا یکی نیومده یقه مون رو بگیره!
کاوه – یادم رفت اسمش رو هم بپرسم.
- می پرسیدی هم بهت نمی گفت. حرکت کن دیگه!
(( کاوه شیشه شو بالا کشید و آروم حرکت کرد و گفت: ))
-خدا رو شکر که به پُست آدم بَدی نخورد.
- قرار بود امشب به ما یه شام بدی ها.
کاوه – انگار امشب باید به همون تخم مرغ بسازیم!
- برو بدبخت یه ساندویچ فروشی مهمون من.
(( یه دفعه کاوه زد روی ترمز و بر گشت عقب رو نگاه کرد.))
وقتی برگشتم همون دختر رو دیدم که دنبال ما، بدون روسری می دوه و دست تکون می ده. کاوه دنده عقب گرفت و رسیدیم بهش و پیاده شدیم. در حالیکه بشدت گریه می کرد گفت: ))
- تو رو خدا خدا کمک کنین! مادرم دارزه می میره!
(( سریع ماشین رو پارک کردیم و دوتایی همراه اون دختر وارد خونه شون شدیم. خونه که چه عرض کنم! دوتا اتاق بود خالی خالی! یه رختخواب یه گوشه انداخته شده بود که روش یه خانم پیر با صورتی زرد افتاده بود. سه تایی بالای سرش رفتیم.))
- خانم، خانم!
کاوه – خانم! خانم! چشماتونو وا کنید.
(( نبضش رو گرفتم، تقزیباً چیزی به عنوان نبض نداشت.))
- کاوه سریع باید برسونیمش به یه بیمارستان. اکسیژن می خواد.
دختر – نه، نکنه تکونش بدیم براش خطر داشته باشه؟!
کاوه – نترس خانم، هادی بلندش کن.
(( سه تایی کمک کردیم و بردیمش توی ماشین و کاوه با سرعت حرکت کرد.))
(( یک ربع بعد رسیدیم و با یه تخت اون خانم رو بردیم تو بیمارستان. قسمت اورژانس. بلند گو پیچ کرد و دکتر اسدی، دوست پدر کاوه کاوه اتفاقاً اونجا بود. خودش اومد. پائین. خلاصه بردنش زیر اکسیژن.
حدود نیم ساعت بعد حالش تقریباً عادی شد.))
- کاوه، فکر می کنم بیماریش سرطان باشه.
کاوه – آره فهمیدم.
- خیلی هم پیشرفته س . احتمالاً به هیچ چیز هم جواب نمی ده. یعنی کا از کار گذشته!
کاوه – خدا بهش کمک کنه. خدا رو چه دیدی.
- بعله، عمر دست خداس.
کاوه – یه دفعه دیدی این زن با این حال و روزش خوب خوب شد و تو با این سلامتی افتادی و مُردی! تو کار خدا که نمی شه دخالت کرد!
- خفه شی، این موقع هم دست از شوخی بر نمی داری؟
(( در همین وقت دکتر اسدی اومد پیش ما بعد از اینکه با من آشنا شد، گفت: ))
به احتمال قوی درسته. تو این مرحله کاری هم نمی شه کرد. البته باید آزمایشات کامل بشه. می دونی که؟ سونوگرافی و سیتی اسکن و خلاصه همه چیز. از اقوام تون هستن؟
کاوه – دوست هستیم دکتر.
دکتر – فعلاً باید اینجا بمونه. از فردا باید شروع کنیم.
کاوه – باشه دکتر. هر جور صلاحه عمل کنین.
دکتر – پس فعلاً با اجازه تون. من تو بخش چند تا مریض دارم. باید بهشون سرگشی کنم.
(( وقتی دکتر رفت، اون دختر از قسمت اورژانس بطرف ما اومد و وقتی رسید، گفت: ))
- نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم. خجالت می کشم تو چشمهاتون نگاه کنم منو ببخشید!
کاوه – اسمتون چیه؟
- اسم من فریباس
کاوه – اسم من کاوس . اسم دوستم هم هادیه.
فریبا – انگار امشب خدا با من بود که به شما برخوردم. در هر دو مورد!
کاوه – خدا هیچوقت بنده هاشو فراموش نمی کنه.
فریبا – ببخشید، دیدم با دکتر صحبت می کردین. نظرش چی بود.
کاوه والله چی بگم؟! چیز درستی به ما نگفت!
(( لبخند تلخی زد و گفت: ))
- یعنی شما نمی دونید؟!
- فریبا خانم خودتون می دونید بیماری مادرتون چیه؟
فریبا – متأسفانه بله. یه سرطان گَند!
کاوه – و می دونید که در چه مرحله ایه؟
فریبا – دقیقاً نه، دکترش اونطوری چیزی به من نگفته.
- متأسفانه بیماری مادرتون خیلی پیشرفته شده.
(( اشک تو چشماش جمع شد.))
کاوه – بفرمائید اونجا بشینید خدا بزرگه.
(( رفتم برای خودمون چایی گرفتم ودر حالیکه مشغول خوردن بودیم فریبا گفت: ))
-می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم. هر چند که خجالت می کشم اما جز شما کسی رو اینجا ندارم.
کاوه – بفرمائید!
فریبا – اگه لطف می کردین و ترتیبی می دادین که مادرم رو به یه بیمارستان دولتی ببرم ممنونتون می شدم.
کاوه – مگه اینجا چه شه؟ بیمارستان بسیار خوبیه با امکانات کافی 0 دکتر اسدی هم که از دوستانه.
فریبا – شما درست می گید، اما ، اینجا هزینه ش خیلی زیاده و من از نظر مادی مشکل دارم.
کاوه – شما فکر اون چیزها رو نکنید. خیالتون راحت باشه.
فریبا – نه دیگه، خواهش می کنم، دلم نمی خواد بیشتر از این مزاحم و مرهون شما بشم.
(( کاوه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد که فریبا سرش رو انداخت پائین. عشق رو تو چشمهای کاوه دیدم. چشمهای فریبا، کار خودش رو کرده بود! شاید هم سرنوشت کار خودش رو شروع کرده بود!))
کاوه – من الان بر می گردم.
- کجا؟
کاوه – یه سر به مادر فریبا خانم بزنم وبیام.
((وارد اورژانس شد و چند دقیقۀ بعد برگشت و گفت: ))
- شکر خدا حالشون فعلاً خوبه. بهتره بلند شیم بریم یه شامی، چیزی بخوریم
فریبا – شما بفرمائید، من اشتها ندارم.
کاوه – پس ما هم نمی ریم.
فریبا – آخه اینکه نمی شه! من رو بیش از این شرمنده نکنید. خواهش می کنم.
کاوه – اشکال نداره . ما دو تا هم چیزی نمی خوریم. آخرش اینه که از گرسنگی غش می کنیم و می افتیم همین جا! اینجام که بیمارستانه و مجهز به همه چیز! طوریمون نمی شه!
(( فریبا خندید و گفت: ))
- باشه، بریم شما اونقدر خوب و مهربونید که حیفه آدمهای شریفی مثل شما طوری شون بشه!
(( سه تایی از بیمارستان بیرون اومدیم و پیاده به طرف یه پیتزا فروشی که دویست متری اون طرف تر بود راه افتادیم. چند دقیقه که گذشت فریبا گفت: ))
- می خواستم باهاتون صحبت کنم در مورد امشب!
کاوه – فکر نمی کنین بهتره یه وقت دیگه در موردش صحبت کنیم؟
- نه بهتره همین الان فریبا خانم حرفهاشون رو بزنن! سُبک می شن.
(( کاوه برگشت و چپ چپ به من نگاه کرد: ))
فریبا – در سته، خودم هم دلم می خواد همین الان براتون حرف بزنم.
من تنها دختر خوانواده یعنی تنها فرزند بودم و یکی یکدونۀ پدر و مادر. وقتی که خیلی کوچیک بودم، پدرم یه کارمند ساده بود. کمی که بزرگتر شدم پدرم خودش رو باز خرید کرد و با یه دوستی شرکتی رو درست کردن چند سالی که گذاشت وضع هر دوشون خوب شد.
اول یه آپارتمان دو خوابۀ کوچیک خریریم و یه پیکان و یه زندگی معمولی. بعد کم کم وضع پدرم بهتر شد و خونه مونو عوض کردیم و یه آپارتمان بزرگتر خریدیم. یه ماشین سمند و...
خلاصه زندگیمون خیلی خوب شده بود. مادر بیچاره م دیگه از خدا چیزی نمی خواست اما پدرم به این چیزها قانع نبود. همیشه بیشتر می خواست تا اینکه توی نمی دونم چه معاملۀ بزرگی سرش رو کلاه گذاشتند و ضرر کرد.
بیچاره شدیم. هر چی داشتیم و نداشتیم از دستمون رفت. خونه ماشین طلاهای مادرم! خلاصه همه چیز. اومدیم تو همین خونۀ که خودتون دیدید.
این خونه رو اجاره کردیم و توش نشستیم. شب اولی که اینجا اومدیم یادم می آد که خیلی گریه کردم. چه شبی بود! از بالا به پائین افتادن خیلی سخته.
اون شب پدرم بهم قول داد سر یه سال دوباره برامون همه چیز بخره و دوباره بشیم مثل قبل و حتی بهتر از اون. اما اجل تا صبح بهش مهلت نداد. توی خوای سکته کرد و مُرد.
موندیم من و مادرم. تنها و بی کس. نه فامیلی نه قوم و خویشی غریب و تنها. بیچاره مادرم شروع کرد به کار کردن اونم کجا؟! همش به من می گفت توی یه کارخونه کار می کنه. دوسال بعد فهمیدم که تو خونه های مردم کار می کنه!
تازه دیپلم رو گرفته بودم که مادرم مریض شد و افتاد رو دستم.
هر چیز با ارزشی که داشتیم فروختیم و خرجش کردم. اونقدر این در و اون در زدم تا بالاخره یه جا توی یه شرکت کاری پیدا کردم. شدم منشی اون شرکت. حقوقش اونقدر بود که فقط می تونستیم شکم مون رو سیر کنیم.
یه روز رفتم پیش رئیس شرکت و تقاضای وام کردم. گفت چون تازه چند وقته استخدام شدم بهم وام تعلق نمی گیره. دو جا هم نمی تونستم کار کنم چون باید از مادرم هم نگه داری می کردم. بهتر دیدم که موضوع رو با رئیس شرکتمون که یه عاقل مرد بود در میون بذارم.
گفتم شاید پدری کنه و یه مقدار حقوقم رو زیادتر کنه. اما تا فهمید که وضعمونخرابه و پُشت و پناهی نداریم. برام نقشه کشید و خواست ازم سوء استفاده کنه. وقتی دید که اهلش نیستم اخراجم کرد. دیگه نمی دونستم چیکار کنم.
مدتی دنبال کار گشتم اما نشد که نشد کم کم اون مقدار پولی هم که داشتم تموم شد. دو سه ماهی هم اجاره به صاحبخونه بدهکار بودیم.
رفتم سراغ یکی دو تا از دوستان دورۀ دبیرستانم. هر کدوم تا اونجا که می تونستن بهم پول قرض دادن. اما بازم نتونستم کار پیدا کنم.
پریروز پول ها تموم شد.دیگه چیزی هم توی خونه نمونده بود که بفروشم. خودتون خونه مون رو دیدید در همین موقع بغضی که گلوش رو گرفته بود. ترکید. رفت کنار دیوار و سرش رو گذاشت به دیوار، احساسش رو درک می کردم. برگشتم به کاوه نگاه کردم. نمی دونم تو حال خودش بود یا اینکه روش نمی شد به چشمهای من نگاه کنه که سرش رو پائین انداخته بود و نگاهم نمی کرد رفتم جلو فریبا و صداش کردم.
- فریبا خانم.
(( برگشتم ودر حالیکه اشکهاشو پاک می کرد یه لبخند زد که از صد تا گریه بَدتر بود. بهش گفتم: ))
- منم مثل خودتم. منم نه پدر و مادر دارم، نه قوم و خویش. اما خدا رو دارم. شما هم خدا رو دارید. حرفهاتون به دلم نشست و بعض تون دلم رو سوزوند.
منم یه همچین روزهایی رو داشتم. بالاخره می گذره. حالا سخت و آسون همه چیز می گذره. دلم می خواد من رو مثل برادر خودتون بدونید.
پولدار نیستم. خودم تویه اتاق خیلی کوچیک زندگی می کنم. اما اونقدر دارم که بشه شکم دو نفر رو سیر کرد. شمام مثل خواهر خودم. منظورم اینه که از حالا به بعد بدونید که تنها نیستید.
(( در همین موقع کاوه جلو اومد و گفت: ))
- بریم. بریم یه چیزی بخوریم.
فریبا – انگار بازم ناراحتتون کردم.
- نه، دل ما همیشۀ خدا گرفته س!
(( سرم رو برگردوندم تا قطره اشکی که گوشۀ چشمم نشسته بود، معلوم نشه.))
کاوه – بسّه دیگه! شام آخر که نمی ریم! یاالله هادی، خواهرت رو وردار بریم!
(( خود کاوه، حالش از من بدتر بود اما سعی می کرد که نشون نده. برای همین هم مرتب شوخی می کرد و می خندید. وارد پیتزا فروشی شدیم و سفارش غذا دادیم.
وقتی پیتزا رو جلومون گذاشتن. فریبا نگاهی بهش کرد و در حالیکه دو تا قطره اشک از چشماش سُر خورد و اومد پائین با خندۀ تلخی گفت: ))
- از دیشب تا حالا هیچی نخوردم! باور می کنین که حتّی پول خریدن یه دونه نون رو نداشتم؟!
(( این رو که شنیدم، اشتهام کور شد. هر دو مون پیتزا رو خوردیم اما کوفتمون شد! بغضی گلوم رو گرفته بود که لقمه ازش پائین نمی رفت و بزور نوشابه قورتش می دادم! برگشتم به کاوه نگاه کردم. سرش رو پائین انداخته بود و ظاهراً به غذاش وَر می رفت. نگاهش که بهم افتاد، دیدم چشماش شده پر خون! انگار تو خودش گریه کرده بود!
بالاخره غذامون تموم شد و کاوه حساب میز رو داد و بیرون اومدیم. چهار قدم که رفتیم دوباره فریبا گفت:
- امروز از صبح داشتم در موردش فکر می کردم. در مورد کاری که می خواستم بکنم! هر چی به شب نزدیکتر می شدم، انگار به آخر زندگیم نزدیک می شدم.
عصری بود که یه گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. از گرسنگی و خستگی و غم و غصه، خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بلند شدم. قرصش رو می خواست. بهش دادم. آخریش بود. دیگه پول نداشتم که برم داروخانه و دواهاش رو بگیرم.
این بود که تصمیم خودم رو گرفتم حدود ساعت هفت بود که از خونه بیرون اومدم. پدرم همیشه یادم داده بود هر وقت پام رو می خوام از خونه بیرون بذارم بگم به نام خدا تا اونجا که یادم می آد همیشه این کار رو کردم. اما امروز نه!
با خدا قهر کردم! دیگه اسمش رو موقع بیرون اومدن صدا نکردم!
بیست قدم که از خونه دور شدم، واستادم. پسیمون شده بودم. برگشتم. رفتم تو خونه و دوباره اومدم بیرون و تو دلم گفتم خداجون نذار روحم رو بفروشم! راضی نشو به بی آبرویی من! راهم رو کشیدم و رفتم. یادم نیست که به چی فکر می کردم.
یه وقت دیدم همونجا هستم که شما منو دیدین. شاید یکساعت اونجا، توی پیاده رو تو تاریکی واستاده بودم!
جدت نداشتم بیا تو خیابون. اما یه دفعه صورت مادرم جلوی نظرم اومد. دستم رو بلند کردم. بقیه ش رو هم که خودتون می دونید.
(( فریبا دیگه سکوت کرد و تا بیمارستان هیچی نگفت. اون وسط راه می رفت و من و کاوه در طرفش. هم تو فکر خودمون بودیم.
داشتم با خودم فکر می کردم که کار خدا رو ببین. فریبا باید از خونه شون تا اونجا پیاده بیاد و اونجا که رسید یه ساعت تئ پیاده رو صبر کنه و درست موقعی بیاد تو خیابون که ما هم همون موقع اونجا رسیده باشیم! اگه چند دقیقه دیر یا زود اونجا می اومد به احتمال قوی یا ما از اونجا رد شده بودیم یا یه ماشین شیک دیگه سوارش کرده بود!
وقتی به بیمارستان رسیدیم، کاوه برای مادر فریبا یه اتاق خصوصی گرفت و مقداری هم پول بزور به فریبا داد. وقتی خیالمون راحت شد که جای اونها خوبه و همه چیز مرتبه، دوتایی به خونه برگشتیم. کاوه اول منو رسوند خونه، دم در بهش گفتم: ))
خُب کاوه خان، تو فال ت اسارت می بینم!
کاوه – منکه سالهاست از دست تو مثل اُسرا زندگی می کنم!
- دیگه اینجا شوخی در کار نیست. غلط نکرده باشم فریبا خانم دلت رو بُرده.
(( بهم خندید.))
- اعتراف کن سبک بشی! زود تند سریع! اگه خودت بگی، جُرمت کمتر می شه، یالله!
کاوه – زود تند سریع، خوشم اومده ازش!
- هان، که گفتی شب حادثه! با شرکت هنرپیشۀ معروف کاوۀ برومند!
کاوه – شاعر می گه:
در این دنیا زعقل و دانش و هوش الاغی مثل من پیدا نمی شه!
- اگه تو زندگی ت یه حرف درست زده باشی، همین بود که گفتی.
کاوه – ببخشید هادی خان، دلم رو به فریبا دادم، زبونم رو که ندادم! بیچاره برو فکر خودت باش منو که می بینی، کارم درسته. پدر زن ندارم. رقیب هم که ندارم. می مونه یه مادر زن که اونم مریضه و گوشه بیمارستان افتاده!
برو آماده باش که همین روزها مادر فرنوش خانم با خاله ش و بهرام تیکّه تیکّه ت می کنن!
- امشب دعا می کنم که مادر فریبا حالش خوب بشه و معلوم بشه فریبا خانم یه نامزد داره کُپی شعبون استخوونی! او نوقت ببینم بازم شوخ و شنگی یا نه!
کاوه – شتر در خواب بیند پنبه دانه! برو امشب بخواب که امیدوارم صبح که بلند شدی از چشم فرنوش افتاده باشی و فرنوش رغبت نکنه تو روت نگاه کنه! امشب تا صبح نفرین ت می کنم که دفعۀ بعد که فرنوش تو رو دید به نظرش مثل (( خرچوسونه)) بیای!
امشب تا صبح برات حقّ می زنم هادی! شیرم رو یعنی پیتزا که خوردی رو حلالت نمی کنم. انشاالله کاسۀ چکنم چکنم دستت باشه! امشاالله یه چشمت اشک باشه و یه چشمت خون! انشاالله نه، نه همین ها برای امشب و فردا شبت کافیه!
- لال بشی کاوه ، آدم برای دشمنش هم این چیزها رو نمی خواد!
حالا بگو بینم فردا چیکار می کنی؟
کاوه – معلوم دیگه! می رم پیش فریبا جونم و مامانش. چه مادر زن خوبی دارم بخدا!
- برو که امیدوارم، خوشبخت بشی.
(( هر دو خندیدیم و خدا حافظی کردیم.
ادامه دارد...
قسمت پانزدهم
ساعت 5/3 بود که رسیدم خونه. کاوه پشت در منتظرم بود.
- سلام، خیلی وقته اینجایی؟
کاوه – نخیر قربان. یکساعت و نیم بیشتر نیست. ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شمائیم صد سال انتظار ما به یه بار دیدن روی ماه شما می ارزه! صد جان ناقابل ما فدای یه تار موی گندیده شما!
- چطور این طرفها؟
کاوه – اومدم اجازه بگیرم برای رفع خشم عالیجناب، فردا اقوام و خویشاوندان رو در پیش خاکپای مبارک قربانی کنم!
- مگه خشم من رو شما هم فهمیدین؟
کاوه – اختیار دارید والا حضرت! شما وقتی غضب می فرمائید آسمان تاریک می شه، طوفان می شه و صاعقه همه چیز رو نابود می کنه فدای اون چشم و چارتون بشم!
- حوصله ندارم کاوه، بیا بریم تو.
کاوه – قربان چین مبارک پیشانی دُنبکی تون، اجازه بفرمائید این حقیر اینجا جلوی آستانۀ دَر، عین پُل عابر پیاده دراز بکشم و بعد شما از روی حقیر به استراحتگاه شخصی تون نزول اجلاس بفرمائید!
- تو هم ما رو مسخره کن! عیبی نداره
کاوه – بنده نوازی می فرمائین قربان. شاعر می فرماید: دست دستی باباش می آد صدای کفش پاش می آد!
(( در رو وا کردم و رفتم تواتاق. حسابی سردم شده بود. کاپشنم رو در آوردم و بخاری رو روشن کردم و یه گوشه نشستم. کاوه دست به سینه دم در واستاده بود.))
کاوه – قربان اجازۀ دخول می فرمائین؟
- اگه مسخره بازی در نمی آری، بله.
کاوه - قربان وقتی شما خشمگین هستید به زیر دستان مجال طلب بخشش نمی دید. اَمان می خوام تا کلمه ای حضورتون عرض کنم! لطفاً انگشتر زینهار از پنجۀ مبارک مرحمت کنید تا بگویم!
- بخدا بایه چیزی می زنم تو کلّه تا!
کاوه – همین قربان! جان نثاران از ترس نزدیک به هلاک هستیم! عفو فرمایین!
(( دیگه حسابی کلافه شده بودم سرش داد زدم.))
- لازم نکرده حرف بزنی برگرد برو خونه تون.
کاوه – هادی هیچ می دونی طنین صدات خیلی شبیه صدای تیرانوروروس؟ اون دایناسوره ها؟!
(( دیگه جواش رو ندادم.))
کاوه – پسر باز یه دقیقه تنهات گذاشتم همه چیز رو ریختی بهم؟
- اطلاعات رو برات فکس کردن یا تلفنی بهت گفتن؟
کاوه – هیچکدوم تو اخبار ساعت 2 پخش شد! خبرهای شما روی آنتن ماهواره س!
- کی به تو گفت؟
(( کاوه در حالیکه کنارم می نشست گفت: ))
- طبق معمول ژاله. این چه کاری بود کردی؟
- خب دیگه، ولش کن حرفش رو هم نزن.
کاوه – تو اصلاً می دونی چی شده؟
کاوه – د اون طوری نبوده! خبر نداری شازده بهرام خان چی ها گفته.
(( در حالیکه سخت کنجکاو شده بودم. پرسیدم. ))
- بهرام چی گفته؟
کاوه – ولش کن، حرفش رو هم نزن پدر سگ رو!!
- خودت رو لوس نکن، عصبانی م ها!
کاوه – منکه فرنوش نیستم سرم داد برنی و هیچی بهت نکم! حرف بزنی می دوم می رم بابام رو برات می آرم (( بعد در حالیکه مثل دخترها خودش رو لوس می کرد و انگشتش رو بطرفم تکون می داد و تهدیدم می کرد، آروم و با عشوه گفت: ))
- اونوقت می فهمی یه من ماست چقدر کره می ده بی حیا پسر چشم دریده!
(( خنده م گرفت.))
کاوه – چه عجب عُنُق آقا از هم واز شد!
- حالا می گی این پسره چی گفته یا نه؟
کاوه – عقدم کن تا بهت بگم!
- اگه تو تمام دنیا فقط یه دختر مونده باشه و اونم تو باشی، امکان نداره طرف بیام!
کاوه – گم شو، ایکبیری! اگه تودنیا یه مرد مونده باشه اونم تو مفنگی باشی، نمی ذارم از زیر چادر گوشۀ اَبرو مو ببینی! مرتیکۀ هرزۀ بی سرو پا!
(( اینارو با صدای زنونه می گفت. همونطوری نگاهش کردم. از پس زبونش که بر نمی اومدم!))
کاوه – آل ببره اون جیگر تو که اینجوری نیگام نکنی! تنم مور مور شد بی حیا!
(( هر دو زدیم زیر خنده که گفتم: ))
- حرفات تموم شد؟ حالا می گی اون پسره چی گفته؟
کاوه – نه تموم نشده. یه دونه دیگه مونده.
- بگو خلاص مون کن
کاوه – خاک تو سرت کنن که انقدر سرد مزاجی! این عشوه ها رو واسه هر کی می اومدم تا حالا عقدم کرده بود!
(( می خندیدم و نگاهش می کردم. حریف زبون این هیچکس نمی شد.))
- کاوه جون من بگو چی شده؟
کاوه – آهان! حالا آدم شدی. جونم برات بگه که چی؟ آهان. امروز صبح کله سحر، ماه پیشونی خانم خودش رو هفت قلم آرایش می کنه که کجا بره؟ بیاد دیدن تو گدای آس و پاس!
تا اُتل ش رو از گاراژ می کشه بیرون و کوچۀ اول رو رد می کنه، سر گذر دوم چی می بینه؟آقا بهرام خبیث رو!
آقایی که من باشم و خانم خوشگلی که شما باشین، فرنوش خانم سرعت ماشین رو زیاد می کنه تا ((ایز)) گم کنه. اما هر کاری می کنه، بهرام پدر سوخته دست از تعقیب ور نمی داره گویا یواشکی دنبال فرنوش می رفته که خونۀ تو رو پیدا کنه.
حالا این موقع تو آدم مفلوک تو چه فکری هستی؟ که چی؟
که وقتی اومد اینو بهش می گم! وقتی فرنوش اومد اونو بهش می گم! وقتی فرنوش اومد اون جوری ناز می کنم! وقتی فرنوش اومد این جوری نوز می کنم!
وقتی فرنوش اومد یه اَبروم رو می دم بالا یکی رو می دم پائین می شم شکل گری گوری پک!
- خفه م کردی کاوه! می شه مثل آدم تعریف کنی؟
کاوه – من اینطوری بلدم بگم. ناراحتی برو از خود بهرام بپرس به این خوبی دارم تعریف می کنم دیگه!
- یعنی اصل مطلب رو بگو. حاشیه نرو.
کاوه – من باید اخبار رو با تفسیرش بگم. خشک و خالی نمی تونم بگم!
- باشه، به درک. بگو
کاوه – بقیه ش یادم رفته! باید بگی غلط کردم تا بگم!
(( یه لنگه کفش رو ول کردم طرفش که خورد تو سرش و گفت: ))
- آخ! الهی دستات بشکنه چیزی که بدم می آد از مردی یه که دست بزن داشته باشه!
- کاوه دیوونه م کردی! یه بلایی سرت می آرم ها!
کاوه – نگو تروخدا خجالت می کشم! تو که اینقدر بی حیا نبودی!
- کاوه تو رو خدا بگو چی شد؟
کاوه – باشه. داشتم می گفتم. فرنوش که می بینه بهرام داره با ماشین دنبالش می آد، بز می گرده خونه و دم در پیاده می شه. بهرام می رسه و پیاده می شه و می آد جلو و می پرسه که کجا می رفته. اونم می گه به توربطی نداره. بهرام هم می گه اگه آدرس این مرتیکۀ نره خر بی شعور احمق رو پیدا کنم، می کشمش!
- منظورش من بودم؟!
کاوه – والله اینایی رو که گفته همه مشخصاته توئه! ما با این نشونی ها جز تو دیگه کسی رو تو آشناهای خودمون نداریم!
ولی هادی چه خوب با یه نظر تمام خصوصیات ترو فهمیده!
- حیف که حوصله ندارم و گرنه خدمتت می رسیدم آقا گاوه! زود بقیه ش رو بگو ببینم.
کاوه – هیچی دیگه، می گه اگه این مرتیکۀ نره خر احمق بیشعور رو پیدا کنم می کُشم!
- اینو که گفتی
کاوه – آخه بهرام رو این جمله تأکیدکرده! تازه این چیزایی بوده که فرنوش تونسته تعریف کنه. ببین چه چیزای دیگه م بوده که فرنوش نگفته!
- خفه! ببینم بهرام گفته منو می کشه؟!
کاوه – نخیر پس منو می کُشه؟! سرکار می خواهین با فرنوش خانم عروسی کنین، پس حتماً منظورش تو بودی دیگه!
- اون وقت فرنوش چی گفته؟
کاوه – ناراحت نباش. فرنوش خوب جوابش رو داده. دختر با عقل و منطقی یه!
- چی گفته فرنوش؟!
کاوه – گفته بهرام جون تو دستت رو بخون کثیف این آدم آلوده نکن! حیف تو نیست که با این پسرۀ سگ اخلاق دهن به دهن می شی؟ چند وقت دیگه شهرداری می گیره و می بردش و سر به نیست ش می کنه!
آخه قراره شهرداری سگ های تو خیابون رو سم بده بکشه!
- جدداً خیلی لوس و بی تربیت و وقت نشناسی کاوه! بذار به وقتش خدمت تو هم می رسم.
کاوه – چرا خدمت من برسی؟ برو خدمت اون رقیب ننه مرده ت برس که تهدیدت کرده!
- خدمت اونم می رسم. حالا بقیه شو بگو.
کاوه – هیچی دیگه! فرنوشم که می فهمه بهرام دنبال ادرس توئه می ره تو خونه. نیم ساعت بعد در وا می شه و بهرام و مادرش یعنی خالۀ فرنوش وارد خونه شون می شن و جنگ مغلوبه می شه. بهرام و خاله ش گاز انبری حمله می کنن و فرنوش و باباش، می بندن شون به خمپاره! که این وسط خاله فرنوش نامردی نمی کنه و یه شیمیایی می زنه!
- کاوه ترو خدا درست حرف بزن.
کاوه – گویا از همونجا خالۀ فرنوش زنگ می زنه به خواهرش یعنی مادر فرنوش که چه نشستی خواهر! شوهرت یعنی بابای فرنوش، دخترت رو داره می ده به یه جوون چیز لُخت لات هیچی نداره بی همه چیز که منظورشون تو باشی!
- خجالت بکش کاوه!
کاوه – من چرا خجالت بکشم؟ خالۀ فرنوش باید خجالت بکشه که این حرفا رو زده!
- ژاله همین حرفارو به تو گفت؟ یعنی جمله به جمله اینطوری گفت؟!
کاوه – البته اینطوری اینطوری که نه! اون خلاصه گفت. من برات قشنگ صحنه رو بازسازی کردم که تو توی تمام جریان باشی!
((خنده م گرفت.))
کاوه – بخند آقا! اگه بقیه ش رو بشنوی گریت می گیره!
مادر فرنوش تلفنی دستور داده که دست از پا خطا نکنین تا من برسم ایران گفته اون پسرۀ لات هم دیگه حق نداره پا توی خونۀ من بذاره تا من بیام. تو رو گفته! آقا هادی!
- جدی مادر فرنوش این حرفو زده؟!
کاوه – آره، البته مؤدبانه گفته ولی منظورش همین بوده
- بهشون نمی آید یه همچین تیپ آدمهایی باشن! تو نفهمیدی مادر فرنوش چه جور آدمی یه؟
کاوه – چرا، از ژاله پرسیدم.
گویا یه زنی یه دومتر و نیم قدّشه! می گن من و تو به یه چَک ش بندیم! صبح صبحونه یه بره خوراک شه! ظهریه گوسفند! شب که رژیم داره، ده تا مرغ زنده رو با پَر می خوره!
می گن دو تا پای من و تو روی هم می شه اندازۀ یه بازوی اون!
نفس که می کشه از سوراخ دماغش دود می آد بیرون می گن موقع خواب وقتی خرناس می کشه خونه می لرزه!
می گن وقتی می خواد سوار هواپیما بشه بره خارج، با این هواپیماهای معمولی نمی تونه بره یعنی هواپیما های مسافربری وقتی این توشون نشسته جون ندارن از زمین بلند شن واسه همین با هواپیمای 330 ارتشی مسافرت می کنه!
حالا برو حساب کار خودت رو بکن!
ژاله می گفت بابای فرنوش جلوی مامانش مثل موشه! تا صدای خرناس مامانش می آد باباش سوراخ موش می خره یه میلیون تومن!
- گم شو! پاشو بریم خونۀ فرنوش اینا ببینیم چه خبره.
این چرت و پرت ها چیه پشت سر مردم می گی؟
کاوه – آره، پاشو چادرت رو سر کن یه تک پا بریم اونجا.
ژاله می گفت خالۀ فرنوش یه دشنه دستش گرفته واستاده در خونۀ فرنوش اینا بدبخت سایه تو با تیر می زنه این خاله ش!
- من از هیچی نمی ترسم.
کاوه – چه شجاع شده! اگه تو نمی ترسی، من می ترسم. برادر تا حالا هر جا رفتی باهات بودم. این یکی رو دیگه من نیستم!
می گن این خاله ش همسایۀ دیوار به دیوار اصغر قاتل بوده! من نمی آم.
چقدر بهت گفتم هادی جون این فرنوش لقمۀ تو نیست! هی لجبازی کردی، بیا! اینم آخر عاقبت ش! صد نفر برامون خط و نشون کشیدن!
- خدا ذلیل ت کنه کاوه هر چی می کشم از دست تو می کشم.
اون موبایل صاحاب مرده ت رو در بیار یه تلفن به ژاله بزن شماره فرنوش رو ازش بگیر.
(( کاوه موبایلش رو در آورد و از ژاله شمارۀ فرنوش رو گرفت گفت: ))
- بیا، بهش زنگ بزن.
- راستش روم نمی شه.
کاوه – فقط پر روگریهات رو واسه من داری؟
- خب راستی! وسط این حرفا، چیا به من گفتی؟
کاوه – می خوای چیکار کنی؟
- می خوام بزنم تو سرت صدای سگ بدی.
کاوه – بدبخت تو تمام زندگی ت یه متحد داری که اونم منم. اگه کوچکترین بی احترامی بهم کنی، تنهات می ذارم و می رم. اونوقت تو می مونی و این قوم خون آشام!
- خدا مرگت بده کاوه!
داشتم مثل آدم واسه خودم زندگی می کردم آ ! تو خفه شده ور داشتی منو بزور بردی در خونۀ فرنوش که اون جریان پیش اومد.
کاوه – اونم زندگی بود که تو می کردی؟!
زندگی سگ های تو خیابون شرف داشت به اون زندگی تو!
بَده انداختمت تو یه خونوادۀ پولدار؟
- اونا که همشون برام خط و نشون کشیدن!
کاوه – همیشه اول اینجور کارا سخته یه خرده که بگذره درست می شه. تو سرازیری می افته. اونوقت آخرش برات خیره.
یا می افتی زندان! یا می افتی گوشۀ بیمارستان یا یه راست می ری قبرستون غصه نخور، هر کدوم از این جاها که بری از اینجا که هستی بهتره!
- اگه تو لال شده یه دقیقه شوخی نکنی و جدی باشی یه خاکی تو سرمون می کنیم.
کاوه – من خودم فکر شو کردم. اگه این کاری رو که من بهت می گم بکنی قول می دم همه چیز درست بشه.
- چیکار کنم؟
کاوه – باید بری دست بهرام رو ماچ کنی و بگی غلط کردم تا دیگه کاری به کارت نداشته باشه!
- گم شو! راستش دیگه نمی خوام کاری به کار فرنوش داشته باشم
کاوه – این رو تا حالا صد بار گفتی اما تا چشمت به فرنوش می افته و صدات می زنه (( هادی جون!)) همه چی یادت می ره وآب از لب و لوچه ت راه می افته!
- مرده شور اون همفکری تو ببرن!
کاوه – مگه دروغ می گم؟
- حالا ببین. اگه دیگه باهاش کاری داشتم. بذار شوهرش بدن به همون بهرام پسرخاله ش
کاوه – آفرین حالا شدی یه آدم حسابی و منطقی.
- تو هم دیگه لال شو.
کاوه – چشم. منم دیگه لال می شم.
(( در همین وقت موبایل کاوه زنگ زد و کاوه جواب داد و بعد رو به کرد و گفت: ))
- اَبَ بَ بَ بَ لَ
- کیه؟
کاوه – اَ بَ بَ بَ؟
- لالی؟!
کاوه – بَ بَ یعنی آره، خودت گفتی لال شو.
- می زنم تو سرت ها.
کاوه – اَ بَ بَ بَ یعنی غلط می کنی.
- کیه پای تلفن؟
کاوه – اگه لال نبودم می گفتم فرنوش با تو کار داره.
ا ! عجب دیوونه ای هستی تو ! بده بمن اون وامونده رو!
(( بزور موبایل رو از دستش گرفتم.))
- الو، فرنوش
فرنوش – سلام هادی، خوبی؟
- چرا جریان رو برام درست تعریف نکردی؟
فرنوش – می ترسیدم هادی.
(( شروع به گریه کرد))
- حالا چرا گریه می کنی؟ چیزی نشده که. اینقدر بی دست و پا نیستم که نتونم از پس یه آدم مثل بهرام بَر بیام. تو بهتر بود اینا رو خودت بهم می گفتی حالا دیگه گریه نکن.
(( فرنوش در حالیکه هق هق گریه می کرد گفت: ))
- آخه اون دو رو برش خیلی دوست های لات و عوضی داره. می ترسم خونه ت رو پیدا کنه و بیاد اذیتت کنه. پسر خیلی شّری یه.
- اجازه بده که این مسائل رو خودم حل کنم حالا اگه می تونی بلند شو بیا اینجا. می خوام باهات جدّی صحبت کنم. من باید تکلیف خودم رو بدونم.
فرنوش – تو بیا اینجا. پدرم هم می خواد باهات حرف بزنه.
- با من؟!
فرنوش – آره، پاشو بیا اینجا.
(( مدتی فکر کردم . بعد گفتم: ))
- باشه، تا یه ربع دیگه می آم. فعلاً خدا حافظ!
فرنوش – زود بیا، منتظرتم، خدا حافظ!
(( تلفن رو قطع کردم و به کاوه که مات به من نگاه می کردم گفتم: ))
- بلند شو بریم
کاوه – یه دقیقۀ پیش داشتی چی می گفتی؟
- اون موقع ناراحت بودم پاشو بریم.
کاوه – من بیام دیگه چیکار؟
- راست می گی، تو فتنه ای! هر جا بری شر بپا می کنی لازم نکرده بیای
کاوه – حالا دیگه من شدم فتنه؟!
- تو همین جا هستی؟
کاوه – نه، می رسونمت در خونه شون . خودمم می رم تو خیابونا ببینم می تونم از چهار تا دختر در مورد مشکل تو نظر خواهی کنم!
(( بلند شدیم و از خونه بیرون اومدیم و یه راست رفتیم به خونه فرنوش اینا. دم در، موقعی که می خواستم پیاده بشم کاوه گفت: ))
- هادی، حالا می خوام جدی باهات حرف بزنم.
حالا؟! چی می خوای بگی؟
کاوه – اگر جداً فرنوش رو دوست داری ولش نکن پاش واستا حالا هر اتفاقی که می خواد بیفته. چون می دونم که فرنوش هم واقعاً دوستت داره همین!
- باید باهاش صحبت کنم و سنگهامو وا بکنم. فعلاً خدا حافظ!
کاوه – منم هر جا باشی باهات م خدا حافظ.
(( در زدم آیفون رو خود فرنوش برداشت و در رو وا کرد. وارد حیاط شدم. جلوی پله ها چشمهاش سرخ شده بود. قلبم تیر کشید.))
فرنوش – سلام ((دوباره شروع به گریه کرد.))
- قرار شد دیگه گریه نکنی. آقای ستایش کجاست؟
فرنوش – توس سالن نشسته. بیا تو
(( دو تایی به سالن رفتیم. پدر فرنوش جلو اومد و سلام کرد چهره ش خیلی گرفته بود.))
ستایش – سلام پسرم. چطوری. از روت خجالت می کشم.
- سلام قربان. این حرفها چیه؟
ستایش – بیا پسرم. بیا بشین. می خوام باهات صحبت کنم.
(( هر سه نفر نشستیم و برامون چایی آوردن رفته بودم تو فکر که چه صحبتی می خواد بکنه. چائی م رو آروم آروم خوردم چند لحظه بعد ستایش شروع کرد.))
- هادی جان، من عادت ندارم حاشیه برم پس می رم سر اصل مطلب. این فرنوش تنها فرزند منه. از جونم بیشتر دوستش دارم دلم می خوتد خوشبخت بشه. حالا تو بگو ببینم فرنوش رو دوست داری؟
(( غافلگیر شده بودم. نمی دونستم چی باید بگم، یعنی خجالت می کشیدم. احساس کردم دارم گُر می گیرم.))
ستایش – هادی جان خجالت نکش می دونم که بسیار پسر صدیق و راستگویی هستی. پس بدون خجالت حرفت رو بزن.
(( مدتی سکوت کردم و بعد با هر جون کندنی بود گفتم: ))
- بله جناب ستایش. من فرنوش خانم رو از جونم هم بیشتر دوست دارم ولی!
ستایش – ولی چی؟
- من فکر می کنم که برای دختر شما مناسب نیستم. یعنی چطوری بگم. می دونم که در آینده من و ایشون با هم مشکل پیدا می کنیم.
ستایش – چرا؟
- آخه، وضع من رو که شما بهتر می دونید. من و فرنوش خانم از نظر طبقاتی خیلی با هم فاصله داریم. این خودش بزرگترین مشکله.
ستایش – اینکه مسئله ای نیست. تو شکر خدا تاچند وقت دیگه درس ت تموم می شه. این خیلی مهمه. از نظر مادی هم همه چیز رو به من واگذار کن خودم ترتیب کار رو می دم.
(( مدتی سکوت کردم و بعد گفتم: ))
- معذرت می خوام. تو رو خدا منو ببخشید. من نمی تونم کمک کسی رو قبول کنم. جسارت نباشه دلم می خواد روی پای خودم بایستم یعنی نمی خوام همسرم خرجم رو بده.
(( با لبخند نگاهم کرد و گفت: ))
- ازت خوشم می آد هادی. تو از نظر یک شوهر ایده آل برای فرنوشی. من با وصلت تو و فرنوش کاملاً موافقم. فقط اینو می خواستم بهت بگم. هر چند که با تو از این حرفها زدن لزومی نداره اما می خوام بدونی که فرنوش خیلی خیلی خواستگار داره اما به نظر من تو از همه اونها بهتری البته به دلایلی که خودم می دونم.
در مورد اون مسئله هم، خودتون می دونید. یعنی فرنوش باید تصمیم بگیره. بهتره دوتایی با هم حسابی صحبت کنید. ازدواج مسئلۀ بزرگ و مهمی یه. حالا من تنها تون می ذارم. خوب فکرهاتون رو بکنید. ولی هادی جان اگه خواستی با دختر من ازدواج کنی باید بدونی که مشکلات دیگه ای هم سرراهتون هست. توی این راه باید به مرد کامل و محکم باش!
(( این رو گفت و یه دستی به شونۀ من زد و رفت. موندیم من و فرنوش که سرش رو پائین انداخته بود و چیزی نمی گفت. چند دقیقه ای یه سکوت گذشت که من شروع کردم.))
- فرنوش.
((سرش رو بلند کرد.))
- واقعاً من رو دوست داری؟ دلت می خواد با من ازدواج کنی؟
فرنوش – اگه نمی خواستم و دوستت نداشتم دنبالت نمی اومدم.
- اگه با من ازدواج کنی این زندگی که حالا داری من نمی تونم برات فراهم کنم ها!
فرنوش – برام مهم نیست.
- باید با من بیای تو یه آپارتمان کوچیک و اجاره ای!
فرنوش - می دونم.
- فرنوش شاید من نتونم حتی یه کدوم از این چیزهایی رو که الان داری بدم و برات تهیه کنم ها!
فرنوش – من چشم و دلم سیره. اصلاً اهمیت نداره.
- من حتی یه ماشین هم ندارم که با هم بیرون بریم هر جا می خواهیم بریم پیاده بریم ها!
فرنوش – راضیم.
- من فقط یه قولی بهت می دم اونم اینکه همیشه دوستت داشته باشم مطمئن باش که برای خوشبختی تو تمام سعی و تلاشم رو می کنم.
فرنوش – منم بهت قول می دم که همیشه دوستت داشته باشم و جز تو هیچکسی رو نخوام.
(( بهش خندیدم. اونم خندید.))
- فرنوش باورم نمی شه که تو حاضر باشی با من ازدواج کنی.
فرنوش – باور کن هادی. من اگر همسر تو بشم خوشبخت می شم تو یه مردی، مردی مه احساس می کنم می تونم تو زندگی بهش تکیه کنم.
- امیدوارم همینطور باشه که می گی.
فرنوش – بیا هادی.
(( با هم کنار پیانو، انتهای سالن رفتیم. پشت یه پیانوی خیلی قشنگ نشست و گفت: ))
- از همون دفعه اول که تو دانشگاه دیدمت ازت خوشم اومد.
با اون حمایتی که توی تصادف از من کردی دیگه نتونستم دل ازت بکنم. اون نقاشی رو که بهت نشون دادم کار یه شب نبوده. مدتها طول کشیده تا تموم بشه.
هر قلمی که می زدم عشقت تودلم بیشتر و محبتت محکم تر می شد، دوستت دارم هادی. خواهش می کنم هیچوقت عوض نشو من تو رو با همین اخلاق و غرور و عزت نفس دوست دارم.
این آهنگ رو هم خودم ساختم. برای تو ساختم. شاید قشنگ نباشه، اما هر چی که هست برای توست با تمام احساس عشقم.
(( شروع کرد. پنجه های قشنگ و ظریفش روی کلیدهای پیانو بقدری نرم و موزن حرکت می کرد که بی اختیار محو تماشای اونها شده بودم.
چشمها شو بسته بود و آهنگ خیلی قشنگی رو می زد. نمی دونستم اینهمه خوشبختی رو برای خودم باور کنم فرنوش این دختر زیبا و مهربون برای من آهنگی ساخته بود و خودش اجرا می کرد!
تصورش هم برام مشکل بود اما واقعیت داشت.
وقتی آهنگ تموم شد. قطره اشکی گوشۀ چشمش می درخشید.))
- فرنوش. نمی دونم چی باید بگم. تو خیلی بیشتر از اونی هستی که انتظار داشتم. می ترسم نتونم خوشبختت کنم.
فرنوش – تو فقط با من باش. من خوشبخت می شم.
((فقط با تمام محبّت های دنیا نگاهش کردم.))
ادامه دارد...
قسمت چهاردهم
ساعت 8 صبح بو بیدار شدم. یه دوش گرفتم و تازه یادم افتاد که دیشب شام نخوردم. خیلی گرسنه م بود. یه صبحونۀ کامل خوردم. تخم مرغ نیمرو 2 تا. نون و پنیر و چایی، مثل یه پسر نیمچه پولدار!
حالا وقتش بودکه بنشینم وفکر کنم. بقول کاوه یه خاکی توسر خودم بریزم.
نشستم و فکر کردم. نیم ساعت، یک ساعت، دوساعت. وقتی به خودم اومدم که ساعت 12 ظهر بود. تعجب کردم. قرار بود که فرنوش صبح بیاد سراغ من. نکنه مریض شده بود. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه! دلم شور زد. چیکار می تونستم بکنم؟ کاش تلفن ش رو داشتم و یه زنگ بهش می زدم. دلم می خواست بلند شم و برم در خونه شون. حتماً مسئلۀ مهمّی پیش اومده بود. فرنوش دختری نبود که بدقولی کنه.
جز صبر کردن چاره ای نداشتم. کلافه شده بودم. تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم. بهتر دیدم که سرم رو با یه چیزی گرم کنم. یه کتاب ور داشتم و هر جوری بود شروع کردم به خوندن.
اما مگه می شد؟! سر خودم داد زدم که خوددار باشم. پسر بچۀ چهارده ساله که نیستم!
دیگه به ساعت هم نگاه نکردم. حرکت آروم عقربه هاش آزارم می داد.
شاید حدود شصت هفتاد صفحه کتاب خونده بودم که از پشت در صدای واستادن ماشینی رو شنیدم خودش بود. به ساعت نگاه کردم. یک و نیم بعدازظهر بود. در زد. با عجله در رو وا کردم.))
- سلام. اتفاقی افتاده؟
فرنوش – سلام. نه چطور مگه؟
- آخه قرارمون صبح بود.
فرنوش – خب آره، اما یه کاری داشتم، نتونستم صبح بیام. حالا اجازه می دی بیام تو؟
(( کنار رفتم. اومد تواتاق و نسشت. دیگه نتوستم خودم رو نگه دارم، خیلی جدی پرسیدم: ))
- کجا بودی فرنوش؟
فرنوش – خونه بودم هادی. مگه چی شده؟
- خونه بودی؟! می تونستی یه تلفن بزنی. فکر نکردی دل من شور می زنه؟
فرنوش – جدی دلت برام شور زد؟
(( بازم نگاهش کردم.))
فرنوش – چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
- برای اینکه باور نمی کنم حقیقت رو گفته باشی. یا دروغ می گی یا من در مورد تو اشتباه کردم.
(( سرش رو انداخت پائین و مدتی فکر کرد و بعد گفت: ))
- صبح وقتی داشتم از خونه بیرون می اومدم که بیام اینجا. جلوی در بهرام رو دیدم. جلوم رو گرفت می خواست بدونه کجا دارم می رم. حدس زده بود دارم می آم پیش تو. نمی خواستم بدونه. این بود که بهش گفتم می خواستم برم خرید. مجبور شدم برگردم خونه. اونم اومد خونه. ناهار هم اونجا موند. به محض اینکه رفت منم بلند شدم و اومدم اینجا.
(( وقتی حرفاش رو شنیدم بی اختیار تکیه مو دادم به دیوار. مدتی بهش نگاه کردم بعد گفتم: ))
- فرنوش من ممکنه خیلی چیزها برام مهم نباشه و ازش بگذرم اما از دروغ نه!
فرنوش – دروغ نگفتم اما همه چیز رو هم نگفتی.
فرنوش – چیز زیاد مهمی نبود.
- کدومش؟اینکه بدقولی کردی؟یا جرأت نداشتی به بهرام بگی داری می آی اینجا؟
فرنوش – بهرام پسر خالۀ منه هادی. هر وقت بخواد می تونه بیاد خونۀ ما
- من نگفتم که چرا بهرام می آد منزل شما. اینم نگفتم که بهرام پسر خاله ت نیست. حرف من چیز دیگه ای بود که خودت هم فهمیدی.
فرنوش – چیکار باید می کردم؟
- می تونستی حداقل یه تلفن بزنی.
فرنوش – شماره تو گم کرده بودم.
- عذر بدتر از گناه! تو اگه من برات مهم بودم حتماً شمارۀ تلفن رو حفظ می کردی.
فرنوش – تو برام مهمی، این چه حرفیه؟
- بعدش، چرا بهش نگفتی داری می آی پیش من؟
فرنوش – دلم نمی خواست بدونه
- چرا؟ مگه حسابی چیزی با هم دارید؟
فرنوش – چون کارهای منبه اون ربطی نداره، در ضمن مواظب حرف زدنت باش هادی!
- مگه چی گفتم؟
فرنوش – معنی جمله ت خوب نبود. من حسابی یا مسئله ای ندارم که از بهرام یاهر کس دیگه ای بترسم.
(( خیلی عصبانی شده بودم. دسته کلید رو ورداشتم و کاپشنم رو پوشیدم.
فرنوش با تعجب نگاهم می کرد.
فرنوش – چکار می کنی؟
- هر وقت انتخابت رو کردی و با خودت کنار اومدی، خبرم کن.
(( از اتاق بیرون اومدم. صداش رو شنیدم که داد زد هادی صبر کن اما نایستادم. لحظه ای بعد از پشت سر صدام کرد. برگشتم. در حالیکه روسریش رو همونطور روی سرش انداخته بو و داشت دکمۀ مانتوش رو می بست بسرعت دنبالم اومد.))
فرنوش – هادی؛ این چه رفتاری که تو داری؟! این دفعۀ دومی که اینکار رو می کنی!
(( حرکت کردم. جوابی ندادم. تند می رفتم.))
فرنوش – واستا هادی!
(( خودش رو بهم رسوند.))
فرنوش – چرا اینطور شدی تو؟
(( واستادم و با خشم نگاش کردم و گفتم: ))
- چکار دارین؟ بفرمائید!
(( فرنوش در حالیکه نفس نفس می زد گفت: ))
- چت شده هادی؟!
- من طوریم نشده، باید از خودتون بپرسید.
فرنوش – خیلی خب، بریم با هم صحبت کنیم.
- من دیگه حرفی ندارم بزنم.
فرنوش – پس من چیکار کنم؟!
- برید خونه تون!
(( دوباره حرکت کردم. فرنوش هم شروع کرد کنارم راه رفتن اما حرفی نمی زد. چند دقیقه ای همونطور قدم می زدم و جلوم رو نگاه می کردم گفت: ))
- حالا آروم شدی؟
- عصبانی نبودم که آروم بشم.
(( سرعتم رو زیادتر کردم. چند دقیقۀ دیگه م پا به پای من اومد و یه دفعه واستاد و زد زیر گریه. نتونستم دیگه ادامه بدم. واستادم.))
- برای چی گریه می کنی؟
فرنوش – برای اینکه دوباره باهام غریبه شدی.
- حالا که فکر می کنم می بینم انگار هیچوقت ما با هم خودی نبودیم.
فرنوش – هادی می رم ها!
- منم همین رو ازت می خوام. برو فرنوش . برگرد به دنیای خودت. من یه انسانم نه یه اسباب بازی که پدرت برات خریده باشه. من دلم نمی خواد که بازیچۀ تو بشم برو فرنوش.
(( برگشتم و رفتم اونم دیگه دنبالم نیومد.
مدتی قدم زدم و به یه پارک رسیدم. روی یه نیمکت نشستم. دیگه م دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم. نشستم و به آدمهایی که از جلوم رد می شدن نگاه کردم.
اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد. هم سردم شد و هم گرسنه م. حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم. بلند شدم و به یه پیتزا فروشی رفتم و خودم رو خجالت دادم.
ادامه دارد...
قسمت سیزدهم
بالاخره این جریان هم مثل بقیۀ چیزها گذشت. شانسی که آورده بودم خانم اکرمی نفهمیده بود که از یتیم خونه به باغ راه داره.
فرداش، بعد از صبحونه احضار شدم. این زن دست بردار نبود. ازم پرسید که ویلن رو از کجا آوردم. جز سکوت جوابی نداشتم بدم.
پدر سگ به یه کارگر گفت که من رو بندازه تو سیاه چال!
تموم بدنم لرزید. سیاه چال جای بسیار وحشتناکی بود. تا حالا ندیده بودیم که کسی از سیاه چال بیرون بیاد. یکی دو تا از بچه ها رو که به دستور این عفریته تو سیاه چال انداخته بودن، دیگه ندیده بودیم. البته بعدش بهمون می گفتن که از اونجا بیرونشون کردن اما ما باور نمی کردیم. وقتی شنیدم که می خوان من رو ببرن سیاه چال، از ترس زانوهام شروع به لرزیدن کرد. نمی دونستم که اون لحظه بی کی پناه ببرم.
یه دفعه اسم خدا جلوی چشمم اومد. فقط تودلم گفتم خداجون کمکم کن! من از سیاه چال خیلی می ترسم!
هنوز دعام تموم نشده بود که بابا سلیمون جلو اومد و گفت: (( ویلن رو من بهش دادم.))
این عفریته نگاهی به بابا سلیمون کرد و بعد به من نگاه کرد و دیگه حرفی نزد و رفت.
باز هم امید به دلم برگشت! انگار خدا فراموشم نکرده بود!
دلم می خواست دست بابا سلیمون رو ماچ کنم. محبت این پیر مرد در اون شرایط مثل چشمۀ آبی بود برای آدمی که از تشنگی در حال مَرگه!
خدا رحمتش کنه. اون روز نجاتم داد. دوروزی گذشت.
وقتی آبها از آسیاب افتاد، از سوراخ به باغ رفتم همیشه وقتی اینجا می اومدم. به عشق تمرین با ویلن بود. با شوق می اومدم و سروتنم رو تو آب چشمه می شستم و بعد مشغول تمرین می شدم. حالا دیگه با چه امید اینجا بیام؟ با چه رویی به رضا بگم که این عفریته سازش رو شکسته.
تو این فکر بودم که رضا رو جلوی خودم دیدم.
با خجالت گفتم رضا می خواستم بهت یه چیزی بگم.
فرصت نداد حرف بزنم و گفت خودم همه چیز رو می دونم. با تعجب نگاهش کردم که گفت: یه ساز برات آوردم. مواظب باش این یکی طوری نشه.
بعد دستی به سرم کشید و گفت: دلداریت نمی دم. تو خودت دَرد کشیده ای و آشنا با غم. دیگه فکرش رو هم نکن.
اینارو گفت و رفت. عجب آدمی بود. بخدا از هزار تا عاقل عاقل تر بود.
بلند شدم و سراغ ویلن رفتم. از توی جعبه دَرشَ آوردم و مدتی نگاهش کردم و بعد شروع کردم به زدن. همچین که صدای ساز در اومد، داغم تازه شد و بغضم شکست اون موقع بود که گریه هام شروع شد.
دردسرت ندم، دو سه سالی گذشت. اما چه گذشتنی ! مثل سیخی که از کباب می گذره! توی تمام این مدت احساس می کردم که یه چیزی درونم شکسته و ریخته.
حالا دیگه سیزده سالم شده بود. برنامۀ یتیم خونه مثل قبل ادامه داشت و هر بار که خانم اکرمی من رو می دید زهر خندی پیروزمندانه پیروزمندانه رو لبش داشت.
مثل این بود که می خواست با زبون بی زبونی حالیم کنه که اون سدّ راه خوشبختی من شده البته دیگه برام فرقی نداشت تا اینکه اون اتفاق افتاد.
یاور بی همه چیز لومون داد. یعنی اکبر رولو داد. یه روز بعد از ظهر بود که نوچه های اکبر وحشت زده اومدن سراغ من و گفتن که خانم اکرمی با دو تا از کارگرها، اکبر رو گرفتن و بردن دفتر و بعدش بردنش به سیاه چال.
ته دلم کش اومد. گویا یاور بخاطر کینه ای که از اکبر داشت نتونسته بود خودش رو نگه داره و قید خوراکی هایی رو که انبار می آوردیم و سهمی هم به اون می دادیم، زده بود و اکبر رو لو داده بود. همیشه اکبر خوراکی ها رو به بچه ها می داد این بود که همه فکر می کردن که اکبر تنها این کار رو می کنه.
کاری از دستم بر نمی اومد. خودم هم ترسیده بودم. اگر اکبر یه کلمه از من حرف می زد کارم تموم بود. با دشمنی ای که اکرمی با من داشت، جون سالم از دستش به دَر نمی بردم.
رفتم یه گوشۀ حیاط و کنار دیوار نشستم. داشتم خودم رو آماده می کردم اما ته دلم می دونستم که اکبر آدمی نیست که من رو لو بده.
غروب شد و موقع شام. همه بچه ها از جریان با خبر شده بودند. نون و چایی شام رو در سکوت غم آلودی خوردیم و بعد به خوابگاه رفتیم. رختخواب ها رو انداختیم و خوابیدیم.
فکر اینکه اکبر الان در چه وضعیه راحتم نمی ذاشت. تا چشمهامو می بستم، صورت اکبر به ذهنم می اومد. همش پیش خودم مجّسم می کردم که توی تاریکی سیاه چال چه حالی داره! نتونستم طاقت بیارم. تصمیم خودم رو گرفتم.
گذاشتم یه ساعتی بگذره و همه خوابشون ببره. وقتی مطمئن شدم که دیگه کسی بیدار نیست آروم بلند شدم و نوک پا نوک پا از خوابگاه بیرون رفتم.
تنم مثل بید می ارزید. توی راهروها هیچکس نبود. تاریک تاریک.
برگشتم و از توی خوابگاه یه شمع ورداشتم ودوباره بیرون اومدم. راهرو رو تموم کردم و از پله ها پائین رفتم. انگار پله ها تمومی نداشت. هر چی به زیر زمین نزدیک تر می شدم، قلبم تندتر می زد و قدم ها کُندتر.
می دونستم سیاه چال کجاست. از آخر زیر زمین ده پله می خورد می رفت پائین.
به طرفش رفتم و نزدیکش که رسیدم یه گوشه واستادم و گوشهامو تیز کردم. هیچ صدایی نمی اومد. آروم از پله ها پائین رفتم. یکی یکی پله ها رو می شمردم. آخرین پله، ترس وَرَم داشت. پشیمون شدم. چیزی نمونده بود که برگردم.
بچه ها از سیاه چال خیلی چیزهای ترسناکی تعریف می کردن. طوری از اونجا وحشت داشتیم که حتی اسمش کافی بود که بَدَن مون رو بلرزونه. حالا خودم اینجا بودم. پشت در سیاه چال! خواستم برگردم که دوستی با اکبر جلوم رو گرفت.
آخرین پله رو پائین رفتم. نمی تونم حال خودم رو برات بگم. یه بچۀ سیزده ساله، توی اون تاریکی، پشت در جایی که اونقدر درباره اش داستان های ترسناک تعریف می کردن! آروم چند بار اسم اکبر رو صدا کردم کسی جواب نداد.
ولی تا در رو وا نمی کردم تردید و شک ولم نمی کرد. دیگه معطل نکردم. شاه کلید رو در آوردم وقفل رو وا کردم. در رو هل دادم که با صدای بَدی وا شد.
چند لحظه صبر کردم که ببینم صدایی می آد یا نه. اما خبری نبود. یواش وارد سیاه چال شدم.
هر لحظه انتظار داشتم که مار و عقرب و جن و دیو و خلاصه هر چیز وحشتناکی که می شناختم جلو سبز بشه. اما نه تنها از این چیزها خبری نبود بلکه کوچکترین صدایی هم نمی اومد شمع رو روشن کردم. در وحلۀ اول دلم می خواست این سیاه چالی رو که اینقدر ازش تعریف می کردن، ببینم. تا اونجایی که نور شمع روشن کرده بود نگاه کردم.
سیاه چال یه اتاق نسبتاً بزرگ بود با آجرهای پوسیده و یه مشت تیر و تخته. همین. نه از اژدها خبری بود نه از مار و عقرب.
کمی قوت قلب گرفتم. خیالم راحت شده بود. تا قبل از این فکر می کردم همین که در رو وا کنم، اکبر رو می بینم که به دیوار زنجیر شده!
حالا می تونستم که با خیال راحت برگردم. پام رو که برداشتم،نوک پام به یه چیزی گیر کرد. شمع رو پائین آوردم که چی دیدم؟!
اکبر جلوی پام روی زمین، دراز به دراز افتاده بود.
نفسم بند اومد. شمع رو یه گوشه روی زمین گذاشتم و شروع کردم اکبر رو تکون دادن. اما هر کاری کردم هیچ حرکتی نمی کرد.
سرم رو روی قلبش گذاشتم. هیچ صدا نمی کرد. صورتم رو جلوی دماغش گرفتم. اکبر دیگه نفس نمی کشید!
شمع رو ورداشتم و جلوی صورتش نگه داشتم. از گوش اکبر خون اومده بود و کنار سرش، روی زمین ریخته بود. پیرهنش پاره شده بود و تمام صورتش جای خراش بود ودور یکی از چشمهاش کبود شده بود. شمع رو به طرف پاهاش بردم. طفلک رو قبل از اینکه کشته بشه حسابی زده بودند و کف پاش نشون می داد که فلکش کردن.
باور نمی کردم که اکبر مرده باشه. ولی حقیقت داشت!
شمع رو جلوی دماغ و دهنش بُردم. کوچکترین تکونی شعله نمی خورد.
دیگه باور کردم . این زن حیوون صفت، اکبر رو کشته بود. یه دفعه متوجه شدم که اونجا با یه مُرده تنهام. داشتم از ترس سکته می کردم. حساب کن یه بچۀ سیزده ساله توی یه زیرزمین تاریک با یه مرده تنها باشه! حالا می خواد اون مرده دوستش بوده یا یه مردۀ ناشناس.
مثل برق بلند شدم و فرار کردم. درپشت سرم بسته شده بود و من محکم خوردم به دَر.
با هر بدبختی بود در رو وا کردم و پله ها رو سه چهار تا یکی رفتم بالا و راهرو رو رد کردم و خواستم از پله های ته راهرو بالا یرم که یه صدائی از طبقۀ بالا اومد. باید خیلی تند از اونجا فرار می کردم. بالای پله که رسیدم، اکرمی اومد تو سینه م بی اختیار خوردم زمین.
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم صورتش مثل یه حیوون درنده شده بود و چشماش به سُرخی می زد. چنگ زد و موهام رو گرفت و به زور بلندم کرد و گفت: دنبال دوستت اومدی؟ بیا ببرمت پیشش! صبح هر دو تاتون رو با هم می فرستم جهنم! یه دفعه احساس کردم که دیگه ازش نمی ترسم.
خیلی خونسرد اما با نفرت نگاهش کردم. حالا دیگه خیلی بزرگتر از اونی شده بودم که این زن بتونه کتکم بزنه. این دفعه من بودم که بهش زهرخند زدم! تقریباً هم قد هم بودیم انگار خودش هم این حس رو کرده بود. هنوز موهام تو چنگش بود.
با دو تا دستام موهاش رو گرفتم و کشیدم. اون هم همین کا رو کرد. هر دو داشتیم موهای همدیگر رو خیلی خیلی محکم می کشیدیم اما هیچکدوم صدایی از خودمون در نمی آوردیم.
در همون لحظه تمام آزاری که این چند ساله به ما داده بود یادم اومد.
می دیدم که داره می شکنه! آروم آروم زیر فشار دستم، پاهاش خم شد و جلوم زانو زد! تازه اون موقع بود که فهمیدم اینهمه سال ما بچه ها از اسمش می ترسیدیم! دیگه دستش از موهام جدا شده بود و در اثر کشیدن گیس های چندش آورش اشک از چشمهاش سرازیر شده بود. اون هم مثل من قُد و یه دنده بود و با وجود دردی که می کشید نه فریاد می زد و نه جیغ می کشید.
یه آن دلم براش سوخت. ولش کردم. برگشتم که از پله ها بالا برم از پشت دوباره موهام رو کشید. یاد چند سال پیش افتادم که یه روز همین کار رو باهام کرد.
بی اختیار برگشتم و با مشت محکم تو صورتش زدم. در اثر ضربۀ دستم از پله ها پائین افتاد دیگه نایستادم که ببینم چی شد. با سرعت به خوابگاه رفتم.
اگه بگم تا صبح چی کشیدم باور نمی کنی. از یه طرف غصۀ مردن اکبر، از یه طرف ترس از انتقام فردا که حتماً اکرمی برام تدارک ش رو می دید خواب رو از چشمم پروند. صبح خودم رو آماده کردم که به سرنوشت اکبر دچار بشم. وقتی بلند شدیم. توی ساختمون خیلی رفت و آمد بود. همگی رفتیم بیرون.
بهمون گفتن توی حیاط صف بکشیم. نیم ساعت بعد مدیر اومد و درحالی که ته چشماش خوشحالی رو می دیم با ظاهری مثلاً غمگین گفت که دیشب خانم اکرمی در اثر لیز خوردن و اصابت سرش به پله ها کشته شده و شروع کرد از خدمات این زن خون آشام برامون سخنرانی کردن. اما یه کلمه از کشته شدن اکبر چیزی نگفت.
فهمیدم که جریان رو ماست مالی کردن.
همون موقع فهمیدم که یه نفر رو کشتم! درسته که اون یه نفر اصلاً انسان نبود و من هم قصدی نداشتم و خودش یه آدم کش تمام عیار بود. اما هر چی که بود من اون رو کشته بودم و شده بودم قاتل!
(( صحبت آقای هدایت به اینجا که رسید سکوت کرد. لحظاتی چشماشو بست و بعد سیگاری روشن کرد و سرش رو انداخت پائین. وقتش بود که تنهاش بذارم.
آروم بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی نزدیک در باغ رسیدم صدای حزن انگیز ویلن رو شنیدم که با سوز خاصیّ ناله می کرد.
برگشتمو به ساختمون نگاهکردم طلا رودیدم که اومده و پشت در ساختمون واستاده. انگار اون حیوون هم فهمیده بود که صاحبش ساز رو با چه غمی می زنه!
*** *** ***
ساعت حدود شش و ربع بود که به خونه رسیدم. خیلی سریع یه دوش گرفتم و اصلاح کردم و تا لباس پوشیدم، کاوه در زد. در رو وا کردم.
کاوه – سلام بی معرفت! اصلاً گفتی یه رفیق دارم؟ کجاست؟ کجا نیست؟
- سلام، بیا تو
کاوه - همین؟! بعدازظهری کجا بودی؟
- یه سری رفته بودم پیش آقای هدایت چطور مگه؟
کاوه – آخه ساعت چهار اومدم نبودی. حاضری؟
- آره ، الان لباس می پوشم. پدر و مادرت هم می ان دیگه.
کاوه – پدرم آره، اما مامان نه. گفت خانم ستایش که نیست، بیام چیکار.
(( لباسهامو پوشیدم و با کاوه از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین کاوه شدیم.))
- یه جا نگه دار، می خوام گُل بخرم.
کاوه – ول کن. حالا دفعۀ اول نمی خواد گل بخری. اول بریم اونجا شاید معامله مون نشد و عروسی بهم خورد. حیفه، پولت حروم می شه!
- ببینم می تونی یه امشبی خودت رو نگه داری و چرت و پرت نگی؟
کاوه – من حرف نزنم می ترکم.
- من نگفتم حرف نزن، گفتم چرت و پرت نگو. نگه دار، اوناهاش. گلفروشی یه.
(( دو تایی پیاده شدیم و وارد گلفروشی شدیم.))
کاوه – سلام آقا. ببخشید، یه دسته گل می خواستیم که هم قشنگ باشه و هم تازه باشه و هم ارزون
(( مرد گلفروش که گویا اصفهانی بود با لهجۀ شیرینش پرسید: ))
- اول بفرمایین واسه چی چی می خواستین؟
کاوه – واسه مجلس ختم
گلفروش – خب تشریف می بردین همین پارک سر کوچه. این مشخصات گل که فرمودید فقط تو پارک پیدا می شه! اگه زحمت بکشید تازه مجّانی م واسه تون در می آد. فقط وقتی دارین گلها رو می چینین مواظب باغبون پارک باشین. می گن خیلی بداخلاقه س!
کاوه – نمی شه، آخه این رفیق من اهل دزدی نیست
گلفروش – پس انگاری این ماشین خوشگل مال خودتون س؟
کاوه – آی، یکی زدی ها!
گلفروش – آخه فرمودین رفیق تون دزد نیست!
(( در همین موقع، کاوه که از شوخی گلفروش کیف کرده بود و داشت می خندید، یه برگ از یکی از گُلها کند و گذاشت لای لبهاش.))
گلفروش – خواهش می کنم از گلهای دیگه م میل کنید ببینید پسندتون می شه! این خزه ها خیلی خوشمزه س ها!
(( با حرف مرد گلفروش، کاوه از خنده به سرفه افتاد.))
- آقا ببخشید، عجله داریم. لطفاً یه دسته گل رُز برامون بپیچید.
(( گل رو که خیلی هم قشنگ بود گرفتیم و بطرف خونۀ فرنوش حرکت کردیم.))
- مگه قرار نبود یه امشب رو شوخی نکنی؟
کاوه – ببخشید نمی دونستم گلفروشه، پدر خانم شماست!
- دلم شور می زنه.
کاوه – حق داری. بایدم دلت شور بزنه
- راست می گی؟
کاوه – آره دیگه. هر کسی خودش رو دستی دستی بخواد بیچاره کنه. اینجوری می شه! طبیعیه.
- یه بار شد تو زندگیت یه حرف حسابی بزنی؟
کاوه – نه! یادم نمی آد
(( رسیدیم دم خونۀ کاوه))
- چرا اومدی اینجا؟
کاوه – می خوام دَدَی مو سوار کنم. ناراحتی سوارش نکنم. اونوقت کسی نیست که سر آقای ستایش رو گرم کنه و شما بتونی بی سر خر با فرنوش خانم حرف بزنی!
- بی تربیت!
(( چند دقپیقه بعد همراه پدر کاوه رسیدیم به خونۀ فرنوش. در زدیم و وارد شدیم. در وحلۀ اول جا خوردم. خونه شون یه حیاط داشت که فکر کنم هزار متری بود. یه گوشۀ حیاط غیر از ماشین فرنوش، دو تا ماشین شیک دیگه پارک بود. خود ساختمون هم خیلی بزرگ بود. داشتم پشیمون می شدم که کاوه به جلو هولم داد.
درهمین وقت صدای فرنوش رو شنیدم که سلام کرد. نگاهش که کردم. دلم گرم شد! از همیشه قشنگ تر شده بود. یه لباس مشکی خیلی قشنگ پوشیده بود و موهای سیاه و بلندش رو خیلی ساده دورش ریخته بود و یه گل رُز قرمز هم به موهاش زده بود. با لبخندی که هزار بار خوشگل ترش می کرد، بطرفم اومد.))
فرنوش – سلام، خیلی خوش آمدین. بفرمائید تو. خانم برومند چرا تشریف نیاوردن؟
(( آقای ستایش هم همراه ژاله به استقبال ما اومدن و همه غیر از من و فرنوش به داخل ساختمون رفتن و ما تنها توی حیاط موندیم.))
فرنوش – آفرین سر وقت اومدی.
- انگار هر دفعه شما رو می بینم. از دفعۀ قبل قشنگتر می شین.
فرنوش خندید و گفت – باز که گفتی شما.
- اونقدر هول شدم و دست و پام رو گم کردم که نگو.
فرنوش – ناراحت نباش، من اینجام.
- مشکل همینه که تو اینجایی! یعنی توی این خونه و با این وضع! اگه تو دختر یه خانوادۀ معمولی بودی خیلی خوب بود.
فرنوش – قرار شد به این چیزها فکر نکنی.
- مگه می شه؟ آخه می دونی؟ شماها خیلی پولدارین! آدم یاد این فیلمها می افته که توش یه خانوادۀ پولدارن که مزرعه باغ و اسب و از این چیزها دارن.
(( فرنوش شروع به خندیدن کرد و گفت: ))
- می دونی چرا می خندم؟
- حتماً از حال و روز من خنده ت گرفته.
فرنوش – نه، این چه حرفیه؟! از این خنده م گرفته که من یه اسب قشنگ هم دارم. البته اینجا نیست. تو باغ شمال مونه.
(( وارفته، نگاهش کردم و گفتم: ))
- اگه می دونستم، همون شب که به آقای هدایت زدی، ولت می کردم و می رفتم!
فرنوش – دلت می اومد؟
من – دلم نیومد که الان اینجا بلاتکلیف واستادم.
(( در همین موقع کاوه از ساختمون بیرون اومد و پرسید: ))
- واسه چی نمی آئین تو؟ من دیگه حرف ندارم با آقای ستایش بزنم و سرش رو گرم کنم الانه حواسش جمع می شه و سراغ دخترش رو می گیره!
(( فرنوش شروع به خندیدن کرد و به طرف ژاله که بالای پله ها واستاده بود رفت.))
- گم شو کاوه.
(( کاوه از پله ها پائین اومد و نزدیک من شد و گفت: ))
- چته؟ چرا رنگت پریده؟
- چیزی نیست. داشتم اینجاها رو نگاه می کردم.
کاوه – آره، خونه شون یه خورده از خونۀ تو بزرگتره. حدوداً 1994 متر!!
- خیلی بامزه ای!
کاوه - غصه نخور. گویا آقای ستایش ورشکست شده و قراره تمام این خونه و زندگی رو ظبط کنن. اونوقت می شه یکی مثل خودت!
- کاوه، جدی دارم پشیمون می شم
کاوه – تو که ترسو نبودی؟
- این ربطی به ترس نداره. مسئله چیز دیگه س.
کاوه – خودت می دونی، اما حالا واسۀ پشیمون شدن دیره، چقدر بهت گفتم دست از این فرنوشس خانم بردار! چقدر گفتم پات رو اندازۀ گلیمت دراز کن! چقدر بهت جز زدم که کبوتر با کبوتر باز با باز!
- اگه یه چیزی دم دستم بود حتماً تو کله ات خرد می کردم آقا گاوه!
(( در همین وقت فرنوش بطرف من اومد و گفت: ))
- هادی خان شما کاپشن تَن ته! من یخ کردم. نمی آی بریم تو خونه؟
(( همه وارد خونه شدیم. خونه که چه عرض کنم، قصر بود. دوبلکس با پله های عریضی که دوطرف سالن داشت. شومینۀ خیلی شیکی وسط سالن بود. چند دست مبل توی سالن گذاشته بودند و کف خونه پر از فرشهای ابریشم بود.
خلاصه خونه بقدری بزرگ و قشنگ بود که هوش از سر آدم می پرید. در همین وقت کاوه آروم در گوشم گفت:
- دیگه از این به بعد نونت توروغنه! من جای توبودم درس رو ول می کردم و تا آخر عمر می خورم و می خوابیدم و...
- مرده شور افکارت رو ببرن کاوه
- بد بخت کفشهاتو در نیاری ها! اینجورجاها با کفش می رن تو.
(( برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم.))
آقای ستایش – کاوه خان چی در گوش هادی جون می گی؟
کاوه – دارم بهش می گم کاشکی می شد مجسمۀ آقای ستایش رو می ساختن و میذاشتن وسط این میدون اصلی شهر!
(( همه خندیدن و رفتیم دور شومینه نشستیم. فرنوش روی مبل کنار من نشستو کاوه روبروی من. به محض نشستن، یه خدمتکار با لباس مخصوص که خیلی تمیز و مرتب بود برامون شیرکاکائو یا نمی دونم شیرو نسکافه آورد.
وقتی بهم تعارف کرد و داشتم فنجونم رو بر می داشتم بی اختیار احساس کردم که شاید تا چند وقت دیگه منهم یه کسی مثل اون بشم ودر استخدام خانوادۀ ستایش! یه دفعه احساس کردم که تموم غمهای دنیا ریخت تو دل من. انگار کاوه متوجه شد. بهم اشاره کرد. جوابش رو با سر دادم رفتم تو فکر. یکی دو دقیقه ای اصلاً متوجه چیزی نبودم که فرنوش صدام کرد.
فرنوش – حالت خوبه هادی؟
- ببخشین، داشتم فکر می کردم. شما تو این خونه چند تا خدمتکار دارین؟
فرنوش – هادی خواهش می کنم!
- چند تا؟
((لحظه ای مکث کرد و بعداً اجباراً گفت: ))
- با راننده، چهار تا. هادی خواهش می کنم به این چیزها فکر نکن.
- باشه، سعی خودم رو می کنم.
فرنوش – اون تابلو رو بین. قشنگه؟ نه؟
- آره. حتماً ده میلیون تومن قیمتشه؟
(( مدتی مستأصل نگاههم کرد و بعد گفت: ))
- منظورم این بود که خودم کشیدمش. کار خودمه!
(( مدتی به تابلو خیره شدم و بعد گفتم: ))
- معذرت می خوام. نمی دونستم هنرمندم هستی.
(( بلند شدم و بطرف تابلو رفتم. قشنگ بود. فرنوش هم دنبالم اومد و کنارم ایستاد. انگار منتظر نظر من بود.))
فرنوش – خب؟
- خب چی؟
فرنوش – یعنی چطوره؟ راستش رو بگو.
- مثل تمام چیزهایی که به تو مربوط می شه قشنگ و زیبا؟
فرنوش – هادی تو که اینقدر قشنگ صحبت می کنی چرا اجازه می دی فکرهای بد تو سرت بیاد؟
- فکرهای بد؟
فرنوش – همین چیزهای دیگه! چند تا خدمتکار دارین و شما خیلی پولدار و مزرعه دارین و از این حرفها.
- اگه تو هم موقعیت من رو داشتی ازم ایراد نمی گرفتی.
فرنوش – بیا نسکافه ت یخ می کنه. برات شکر بریزم؟
(( دو تایی سرجامون برگشتیم. آقای ستایش و پدرکاوه یه گوشۀ سالن، مشغول تماشایه یه تابلو بودن. وقتی نشستیم متوجه شدم که تمام حواس کاوه پیش منه. بهش خندیدم که از نگرانی بیرون بیاد.))
ژاله – هادیخان،فرنوش خیلی هنرمنده پیانو هم می زنه!
کاوه - پس امشب حتماً باید شب شاعرانه ای داشته باشیم. اگه هادی امشب یه قری م می داد بد نبود.
ژاله – کاوه اگه تو هم هنری داشتی می تونستی امشب سرگرممون کنی.
کاوه – دارم! هنر دارم! تو خبر نداری! من بلدم بی دست حرف بزنم!
ژاله – لوس!
کاوه – تازه، سوت می زنم حض کنی! بلبلی قناری!
فرنوش – هادی ، خیالت راحت باشه. من آشپزی هم بلدم. یکی از غذاها رو امشب خودم پختم.
- پس امشب من فقط از اون که شما پختی می خورم.
فرنوش – تو!
کاوه – یعنی چی؟ من نه خودم؟!
ژاله – هَپَلی! با تونیست.
((فرنوش خندید و گفت: ))
-آخه هادی یه دقیقه با من خودمونی یه و بهم تو می گه، یه دقیقه بعد غریبه می شه و شما می گه
کاوه – تازه اومدن شهر. فارسی ش خوب نیست!
(( بازم رفته بودم تو فکر و متوجۀ حرفها نبودم.))
کاوه – حَزَوازا سزت. کُزُ جازاست. مَرَزتی زی کزه؟ (حواست کجاست مرتیکه؟)
- چی؟
کاوه – کارد سه سر! پیچ پیچی! فرنوش خانم با شماست.
- با من؟!
کاوه – ببخشید. این پسر سر دلش سنگینه، حواسش پرته. امشب باید حتماً (( تنقیه ش)) کنم
- کاوه؟!
ژاله – هادی خان تو چه فکری هستین؟
- تو هیچ فکری.
فرنوش – هادی، پاشو بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.
کاوه – خدا بدادت برسه! هنوز هیچی نشده باید بری زیر هشت سین جیم.
فرنوش – می خوام اتاقم رو بهش نشون بدم.
کاوه – تو را خدا فرنوش خانم. بچه مو دعواش نکنین! بغضش می ترکه!
(( بلند شدم و همونطور که دنبال فرنوش می رفتم، در گوش کاوه گفتم.))
- آقا گاوه!
کاوه – بله هادی جان! کاری با من داری؟!
(( از رو نمی رفت! رفتم پیش فرنوش که چند قدم جلوتر، منتظرم بود و دو تایی از پله ها بالا رفتیم.))
فرنوش – هادی،چته؟ چرا اینقدر تو همی؟
- چیزیم نیست.
فرنوش – پس ترو خدا حالا هم خوشحال باش.
- الان هم از اینکه کنار تو هستم خوشحالم.
فرنوش – این اتاق منه. می ریم تو به شرطی که باز هم از اون حرفها نزنی ها
(( بهش خندیدم و دوتایی وارد اتاقش شدیم.
یه اتاق خیلی بزرگ بود. یه دست مبل یه گوشه جلوی شومینه بود و یه صندلی که پایه های منحنی داشت و مثل ننو تاب می خورد، کنارش.
یه میز تحریر خیلی شیک که یه کامپیوتر هم روش بود کنار پنجره بود، یه گوشۀ اتاق تلویزون بود با یه ویدئو و یه گوشه دیگه ضبط صوت بزرگ چند طبقه با باندهای بزرگ. یه تختخواب خیلی قشنگ هم یه طرف اتاق بود.))
فرنوش – نیاوردمت این چیزها رو نشونت بدم بیا!
(( بطرفک کُمدش رفت و درش رو وا کرد. این دیگه خیلی جالب بود. عکس خودم بود که فرنوش کشیده بود. خیلی خوب نقاشی شده بود. باور نمس کردم!))
- چطور تونستی تصویرم رو بکشی!؟ نکنه یواشکی ازم عکس گرفتی و از روی اون کشیدی؟!
فرنوش - نه . از توی خیالم تصویرت رو نقاشی کردم. ببین، درست روبروی تختخواب مه. وقتی می خوام بخوابم، در کمد رو باز می کنم و از توی تختخواب به تو نگاه می کنم و باهات حرف می زنم!
(( اصلاً نمی دونستم که چی باید بهش بگم. باورم نمی شد ولی کم کم قبول می کردم که این دختر که سالها از نظر مادی با من فاصله داره با یه عشق پاک بطرفم اومده!
فقط نگاهش کردم و گفتم: ))
- فرنوش نمی دونم باید بهت چی بگم.
فرنوش – هیچی فقط دوستم داشته باش. همونطوری که من دوستت دارم.
(( مدتی همدیگر و نگاه کردیم که یه دفعه ژاله هراسان اومد تو اتاق و گفت: ))
فرنوش بهرام و بهناز اومدن!
فرنوش – بهرام و بهناز؟! اینجا؟!
ژاله – آره، پائین پیش کاوه و پدرت و پدر کاوه نشستن!
فرنوش – آخه چطور؟! چرا امشب؟! کی در رو روشون باز کرد؟!
(( ژاله با ناراحتی گفت: ))
- لال بشم من! خبر مرگم از دهنم در رفت و به سوادبه گفتم که تو امشب مهمون داری.
یعنی، چه جوری بگم؟ هادی خان قراره امشب بیاد خونۀ شما. اون هم صاف رفته و گذاشته کف دست بهناز. حتماً بهناز هم به برادرش گفته. همش تقصیر منه.
- چی شده؟ مگه بهرام و بهناز کین؟
فرنوش – پسر خاله و دختر خالۀ من هستن.
- خُب چه اشکالی داره؟
فرنوش – هیچی. اصلاً مهم نیست. بیا هادی بریم پایین . می خوام بهشون معرفیت کنم اونا که باید چند وقت دیگه بفهمن، بذار حالا بدونن.
(( سه تایی رفتیم پائین. وقتی رسیدیم، چهرۀ آقای ستایش رو دیدم که خیلی تو هم رفته بهرام یه پسر تقریباً هم سن و سال خودم بود. تقریباً هم قد خودم. شاید کمی کوتاه تر. لباس اسپرت شیکی پوشیده بود. بهناز هم یه دختره نسبتاً قشنگ بود کمی شبیه فرنوش اما با موهای قهوه ای روشن. تا مارو دیدن بلند شدن.
- سلام . من هادیم . (( خوشبختم و دستم رو بطرف بهرام دراز کردم تا دست بدم. اما بهرام در حالی که می نشست گفت: ))
- خوبه
(( یه آن به کاوه نگاه کردم که خون تو چشمهاش دوید که بهش چشم غره رفتم یعنی چیزی نگه و کاری نکنه. آقای ستایش و پدر کاوه هم منظره رو دیدن که ستایش لبهاش رو از ناراحتی گاز گرفت. فرنوش هم که کاملاً مواظب ما بود، این صحنه رو دید و به طرف من اومد و گفت: ))
- هادی جان بیا اینجا بشین. کنار من.
بهرام – هادی جان؟!
کاوه – نخیر! هادی عزیزم! جان ش صیغه مبالغه س!
بهرام – شنیده بودم که کاوه خان خیلی بانمکن، اما نمی دونستم اینقدر خیارشور تشریف دارن!
کاوه – قسمت بشه یه دونه از خیار شورها میل بفرمائین تازه طعمش رو می فهمین!
بهرام – ببین آقای با مزه، من با کسی شوخی ندارم.
کاوه – منم با کسی شوخی نکردم. تعارفم جدی بود! یه دونه خیار شور که دیگه چیزی قابل داری نیست!
بهرام – تعارف اومد نیومد داره ها!
کاوه – انگار توپ شما خیلی پره جناب بهرام خان؟
ستایش – این حرفها چیه برام؟!
(( بهرام رو به فرنوش کرد و گفت))
- این آقا اینجا چیکار می کنه؟
فرنوش – به تو چه ارتباطی داره؟
بهرام – تو نامزد منی! حق نداری یه مرد غریبه رو دعوت کنی خونه!
فرنوش – کی این فکر رو تو کلۀ تو انداخته که من نامزد تو هستم؟!
ستایش – بهرام کله ت گرمه؟ معلوم هست چی می گی؟
(( بلند شدم. جای موندن نبود.))
- با اجازه تون من مرخص می شم.
بهرام – کجا؟!
(( و آستین من رو گرفت. برگشتم و خیلی خونسرد نگاهش کردم. کاوه مثل فنر از جایش پرید و ستایش جلو اومد. به کاوه دوباره اشاره کردم که خونسرد باشه. بعد رو به بهرام کردم و گفتم: ))
- امری دارین بهرام خان؟
بهرام – آره می خواستم بهت بگم که دلم نمی خواد بشنوم دیگه این طرفها اومدی؟ فرنوش دختر خاله و نامزد منه. اگه دوروبرش چرخیدی دندون ها تو می ریزم تو دهنت!
کاوه – مواظب باش النگوهات نشکنه! مگه فرنوش خانم جوابت رو نداد؟ کی این عرض رو به درز شما کرده؟
- کاوه! تو ساکت باش.
(( ستایش با عصبانیت داد زد.))
- از این خونه برو بیرون بهرام! بهناز از اینجا ببرش.
(( بهرام که تازه متوجه شده بود زیادی تند رفته، حرکت کرد که بره. این بار من آستین ش رو گرفتم که خیلی جا خورد. بهش گفتم: ))
- بهرام خان، شمام فکر یه دندونپزشک خوب برای خودتون باشین! ضرر نداره!
(( کاوه زد زیر خنده و بهرام با عصبانیت از اونجا رفت تمام این جریان شاید دو دقیقه هم طول نکشید. سکوت برقرار شده بود.))
ستایش – هادی خان نمی دونم چطور ازت عذرخواهی کنم.
- اصلا! مهم نیست جناب ستایش. خودتون رو ناراحت نکنین.
(( ستایش سرش رو انداخت پائین و رفت.))
فرنوش – هادی.
- تو هم خودت رو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده.
فرنوش – پس نرو بشین.
- نه بهتره برم. اینطوری راحت ترم. از طرف من از آقای ستایش عذر خواهی و خداحافظی کن.
فرنوش – هادی بخدا...