تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
داستان بازرگان و عفریت

شهرزاد چنین گفت: ای پادشاه پیروزبخت، شنیده ام بازرگانی از بازرگانان مال و ثروت بسیار و خواسته و نعمت بی شمار داشت و سفر بسیار می کرد.

روزی سوار بر اسب به آهنگ شهری دیگر از خانه بیرون رفت و در راه از گرما به سایۀ درختی پناه برد. خور جینش را در آورد و از آن پاره ای نان و خرما بیرون آورد و خورد و هسته های خرما را به دور انداخت. ناگهان عفریتی تناور و درشت پیکر با شمشیری کشیده در برابرش نمودار شد و نزدیک آمد و گفت: برخیز و آمادۀ مرگ باش تا همان طور که پسرم را کشتی تو را بکشم.

بازرگان گفت: چگونه ممکن است که من پسرت را کشته باشم؟

عفریت پاسخ داد: موقعی که خرما خوردی و هسته اش را دور انداختی، هسته ای به سینۀ پسرم خورد و او را کشت و اکنون به خونخواهی پسرم تو را خواهم کشت.



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 توسط بیدار | لينک ثابت |
سرگذشت شهریار و برادرش شاه زمان
قسمت سوم

افسانۀ دهقان و خر و گاو او

آورده اند که در زمان سلیمان پیامبر علیه السلام دهقانی زندگی می کرد که مال و اموال بسیار و گلۀ و رمۀ بی شمار داشت و سلیمان زبان جانوران را به او یاد داده بود به این شرط که اگر به کسی بگوید، بی درنگ بمیرد. روزی دهقان به طویله رفت. گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و به خوابگاه خشکش حسادت می کتد و می گوید: خوشا به حال تو که راحتی و همیشه در حال استراحتی و صاحب ما تنها یک ساعتی تو را سوار می شود و گشتی در شهر می زند، اما من از بام تا شام در رنج و زحمتم. شبها آسیاب می گردانم و روزها شخم می زنم.

الاغ گفت:اینکه کاری ندارد. فردا همین که خیش را به گردنت ببندند، بخواب، هر چه تو را بزنند...



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»