داستان پردازان خوش سخن و افسانه سرایان روزگاران کهن چنین آورده اند.( اما خدا داناتر است) که روز و روزگاری در زمانهای بسیار قدیم پادشاهی از پادشاهان ایرانی و از خانوادۀ ساسانی در هندوستان و چنین فرمانروا بود که دو پسر داست. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر و هر دو شهسوارانی دلیر و یکه تازانی شیرگیر.
اما برادر بزرگتر چابکسوارتر بود و به دادگری و مردم پروری زبانزد همگان و نامش شهریار پادشاه سرزمین نیمروز.
برادر کوچکتر شاه زمان پادشاه سمرقند ایران بود و هر دو بیست سالی می شد که بر کشور خود فرمانروا و در زندگی خود کامروا بودند و در این همه سال پیوسته در کار کشورداری بودند تا اینکه یک روز شهریار دلتنگ برادر شد و آرزوی دیدار او را با وزیر خود در میان نهاد: ای وزیر، اگر خدا بخواهد برای دیدن برادر رهسپار سمرقند خواهم شد.