آقای صالحی در اتاق را باز کرد و با لحن تندی گفت: هنوز این خانم دربانی نیومده؟
منشی بیچاره تند از روی صندلیاش پرید و در حالی که سعی ميکرد خونسرد باشد و لبخند بزند جواب داد:نه آقای ريیس! هنوز نیومده. زنگ هم نزده.
دوست داشت بگوید که خانم دربانی هر وقت دیر کند، تماس ميگیرد و شاید برایش مشکلی پیش آمده باشد و... اما جرات نکرد، آقای صالحی از بس عصبانی بود که نميشد برایش چیزی را توضیح داد، همانجور سرپا ایستاده بود و خدا خدا ميکرد که گیر تازه ای ندهد.