قسمت سی و سوم
((چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه روديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.))
- اينجا كجاست؟
كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!
- خب؟
كاوه – هيچي ديگه! كسائي رو كه مي ميرن، اول مي آرن اينجا، درمون شون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!
قسمت سی و دوم
((امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.
خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد. تا ببينم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.
تو اتاقم يه مگس، همراه من زنداني شده بود! انگار وقتي در واز بوده، اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. تو اين اتاق، شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!
نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي کنه و بره؟!