تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت سی و سوم ...

قسمت سی و سوم

 ((چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه روديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.))

 - اينجا كجاست؟

كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!

 - خب؟

 كاوه – هيچي ديگه! كسائي رو كه مي ميرن، اول مي آرن اينجا، درمون شون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت سی و دوم ...

قسمت سی و دوم

 ((امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.

خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد. تا ببينم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.

 تو اتاقم يه مگس، همراه من زنداني شده بود! انگار وقتي در واز بوده، اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. تو اين اتاق، شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!

 نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي کنه و بره؟!



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»