تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و نهم ...

 قسمت بیست و نهم

((يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو در نياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودن.))

كاوه- سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرنگي پسر!! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ور داشتي آوردي؟!

فرنوش سلام كاوه خان. عروس خودش امده!

كاوه بابا ايوالله! چه مهره ماري داره اين هادي! بينم هادي، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، حرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟!



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»