قسمت بیست و نهم
((يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو در نياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودن.))
كاوه- سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرنگي پسر!! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ور داشتي آوردي؟!
فرنوش – سلام كاوه خان. عروس خودش امده!
كاوه – بابا ايوالله! چه مهره ماري داره اين هادي! بينم هادي، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، حرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟!