قسمت بیست و هشتم
ساعت هشت صبح بود که یکی در زد. از خواب پریدم. کاوه بود. در رو وا کردم و دوباره رفتم تو رختخواب و پتو رو کشیدم رو سرم.))
کاوه – هنوز خوابی؟! بلند شو بیچاره! بابای من که پولش از پارو بالا می ره ساعت شش از خونه زده بیرون دنبال یه لنگ بوقلمون! اونوقت تو هنوز خوابی؟! آهان! نکنه امروز تجارت خونه حضرت والا تعطیه؟! به کارمندها استراحت دادین؟
- کتری رو آبکن بذار روی بخاری. من یه چرت دیگه بزنم و بلند می شم.
کاوه – تنبل نرو به سایه
سایه خودش می آیه!
قسمت بیست و هفتم
حدود ساعت 8 بود که رسیدم خونه.تا لباسهام رو در آوردم در زدن. کاوه بود. اومد تو و نشست و گفت: ))
- کجا بودی؟
- رفته بودم یه سر پیش آقای هدایت.
کاوه – کشتی ش؟!
- گم شو کاوه!
کاوه – آهان، داری زجر کشش می کنی!
- از فرنوش چه خبر؟ زنگ نزده؟