تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت بیست و ششم...

قسمت بیست و ششم

 

خلاصه اون روز گذشت و تا چند وقتی دیگه حرف و حدیث نشد. اما من احمق نفهمیدم که این جریان از کجا آب می خوره! بیدار اهل این حرفها نبود که! نگو این همسایه بی وجدان ما، نشسته زیر پاش!

چند وقت بعد، دوباره شروع کرد در گوشم قرم قرم کردن که چی؟ که دوره زمونه عوض شده و دیگه زن ها نباید همه ش تو خونه بشینن و کهنه بشورن!

شوهرهای مردم، افتخار شون که یه همچین زن با استعدادی داشته باشن که از قبلش پول در بیارن! اون وقت تو لجبازی می کنی!

گفتم: من از اون مردها نیستم که از قبل زنم نون بخورم. خوشم هم نمی آد زنم جلوی نامحرم بره و صداش رو مرد غریبه بشنوه! غیر از اون! ما احتیاجی به پول بیشتر نداریم.

این همه پول رو می خوام چیکار؟ این دفعه آخرت هم باشه که این زمزمه ها رو می کنی ها!

گفت: اینا زمزمه نیست، حرف حسابه!

گفتم: بیدار، تو تا حالا اون روی سگ منو ندیدی! نذار دهنم وا بشه.

گفت: دهن ت وا بشه یا وا نشه، من کارم رو می کنم!

یه دفعه اختیار از دستم در رفت و یه کشیده زدم تو صورتش! جا خورد. گریه کنون بلند شد و رفت تو آشپزخونه.

بظاهر مسئله تموم شد، اما، این زندگیمون بود که تموم شد! چند ماهی گذشت. انگار اون بیدار رو برده بودن و یه بیدار دیگه رو جاش گذاشته بودن! کم کم شده بودیم دو تا غریبه!

 

دفعه بعد، رک تو روم واستاد که من می خوام برم ! تو هم هر کاری که ازت بر می آد، بکن. دستت هم اگه روم بلند کنی، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها !

نگاهش کردم گفتم: تف به روت زن! بی حیای سلیطه! اینه مزد کارهام؟!

گفت هر کاری که برام کردی، جاش ازم لذت ش رو بردی! بقیه ش هم هر چی بوده، باهام حساب کن پولش رو بهت می دم!

گفتم: از کی تا حالا پول در آر شدی که می خوای گشاد بازی در بیاری؟

گفت: تو خبر نداری! خیلی ها از فرق سرم تا نوک پام رو طلا و جواهر می گیرن!

گفتم: این خیلی ها، اون وقتی که کچل بودی و داشتی می مردی هم از این مایه ها واسه ت می رفتن؟!

گفت: اینا مال قدیمه! حالا رو بگو. اصلاً می دونی چیه؟ من نمی خوام زن یه مطرب باشم! حالا راحت شدی؟

گفتم: اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است! برو گم شو از جلو چشمم پتیاره خانم!

اینو گفتم و رفتم تو حیاط. یه نیم ساعت بعد با یه چایی، اومد تو حیاط. چایی رو گذاشت جلوم و خودش هم نشست زمین. یه دقیقه که گذشت گفت، ببین. من تو رو دوست دارم، پسرم رو هم دوست دارم، زندگیم رو هم دوست دارم، اما بشرطی که بذاری برم خواننده بشم! حیفه این صدا ضایع بشه! تو هم ببخش اگه بهت بی حرمتی کردم. ولی مگه چی میشه؟! دنیا دیگه فرق کرده، تو نا سلامتی خودت هنرمندی! باید این چیزها رو بهتر بدونی!

گفتم: من فقط این رو می دونم که یه آشیونه گرم داریم و تو داری خرابش می کنی. لگد به بخت خودت نزن. خیر نمی بینی ها!

گفت: بخت من اینه که خواننده بشم.

گفتم: من زن خواننده نمی خوام.

گفت: به خدا چیزی نمی شه، گاهی گداری می رم یه صفحه ضبط می کنم و می ام، آب از آب تکون نمی خوره. اونا فقط هنر منو می خوان.

گفتم: این چیزی که تو میگی. وقتی افتادی تو این کار، بقیه چیزهاشو می فهمی.

گفت: تو که تو این کاری، بقیه چیزهاشو فهمیدی؟

گفتم: من مردم. کسی با من کاری نداره! اما با یه زن خیلی کارها دارن، اینجا ایرانه!

گفت: حرف آخرت همینه!

گفتم: آره. اگه من شوهرتم و بزرگ خرت! می گم نه. حالا اگه شیطون تو جلدت رفته، برو. اما اگه رفتی دیگه پشت سرت رو هم نگاه نکن. واسه من مثل اینه که مردی!

گفت: به درک! خلایق هر چه لایق!

بعد استکان چایی رو با پاش زد و پرت کرد یه طرف و رفت تو خونه. یه ربع بعد با یه چمدون اومد بیرون. دیدم راس راستی داره می ره. بغض گلوم رو گرفت. رفتم جلوش و گفتم، چه بدی بهت کردم؟ بی احترام ت کردم؟ خوارت کردم؟ سرت هوو آوردم؟ باهات بد تا کردم؟ چه آزاری بهت رسوندم که این طور دشمن خونی یه من شدی وداری منو می چزونی؟

گفت: کاشکی این کارها رو می کرده بودی! اون وقت خیلی راحت تر می رفتم دنبال کارم!

گفتم: بخدا هر کسی زیر پات نشسته، دشمن ته! خیرت رو نمی خواد! والله چشممون زدت! از خر شیطون بیا پائین. به روح قرآن می ری تا خرخره می افتی تو لجن ها!

گفت: اینارو تو می گی. این خبرها نیست. بی خودی هم نصیحتم نکن.

اومد که بره پریدم دستش کشیدم و زدمش به دیوار که یه مرتبه خاک انداز آهنی رو برداشت و پرت کرد طرفم. تا خواستم سرم رو بدزدم، خورد تو پیشونیم که خون وا شد تو صورتم! دیگه چیزی نفهیدم. موهاش رو گرفتم تو چنگم و یه مشت تو گردنش زدم که از حال رفت! صدای گریه علی بلند شد. دویدم طرفش و بغلش کردم و بردمش تو خونه که این چیزها رو نبینه.

تا برگشتم بیرون، دیدم بیدار بلند شده. خواستم دوباره بزنمش که گفت، هر چقدر می خوای بزنی، بزن! زورت بهم می رسه. می تونی تو خونه زندانیم کنی. اما بدون که تا سرت رو بچرخونی، یا بهت خیانت می کنم یا فرار می کنم!

از غم و غصه گریه م گرفت. بهش گفتم. من خیلی زحمت تو رو کشیدم بیدار.

گفت: می خواستی نکشی! کسی ازت خواسته بود؟ میذاشتی بمیرم.

گفتم: حالا از خدا می خوام که بمیری تا سر منو زیر ننگ نکنی.

گفت: ننه من غریبم بازی در نیار! همسایه ها جمع شدن!

برگشتم دیدم همه همسایه ها، رو پشت بوم هاشون واستادن و دارن ما رو نگاه می کنن.

گفتم: ایشا الله خبرت رو برام بیارن که برام آبرو نزاشتی. خدا مرگت بده زن.

گفت: خدا سرش شلوغه به این چیزا نمی رسه!

گفتم: لال شی که خدا رو هم فراموش کردی. دستت رو شیطون گرفته، داره با خودش می کشه!

بعد خسته و گریه کنون رفتم لب حوض و صورت خونی م رو شستم و گفتم: بیدار، من زیر شلاق و فلک، خم به ابرو نیوومد. تو یتیم خونه گرسنگی و بدبختی رو کشیدم و جلوی کسی یه قطره اشک از چشمام نیومد. تو اشک منو در آوردی! خدا اشکت رو در بیاره!

برو زن، اما بدون، یه روزی با همین پیشونی که شکستی، سجده خدا رو کردم تا به تو عمر دوباره بده! با همین دلی که شکوندی غم ت رو خوردم تا خوب شدی!

با همین دستها، لگن کثافت هات رو خالی کردم! با همین پشتی که خم کردی، کوله ت می کردم و می بردمت دکتر تا سالم شدی!

برو که دیگه جای زن بی حیایی مثل تو توی این خونه نیست. برو که دنیا به هیچکس وفا نکرده! برو که با همین دل شکسته پیش خدا برات حقّ می زنم.

امیدوارم یه روزی بشه که پشیمونی ت رو ببینم. اگه اون خدا، خداس، انتقام منو و این طفل معصوم رو از تو می گیره. برو نا اهل.

بعد رفتم توخونه پیش علی که گریه می کرد. از پنجره دیدم که چمدونش رو ور داشت و رفت.

همین طور تو حیاط رو نگاه می کردم که دیدم همسایه بالا هم دنبالش رفت. فهمیدم کدوم نامردی زیر پای زن من نشسته. پریدم بالا و به زنش گفتم تا فردا مهلت داری که از اینجا برین و گرنه اسباب ها تونو می ریزم وسط کوچه!

اومدم پائین. پسرم دوید بغلم و گفت، بابا، مامان کجا رفت؟

گفتم: بابا جون گریه نکن. مامانت دیگه مرد!

گفت: من مامان رو میخوام.

بغض داشت خفه م می کرد.چی می تونستم به این بچه بگم؟ سرم رو گذاشتم رو شونه بچه م و های های گریه کردم برای زندگیم گریه می کردم که انگار بمب زیرش گذاشتن و رفت هوا!

برای این بچه گریه می کردم که مفت مفت بی مادر شد! بخاطر نامردی یه آدم ها گریه می کردم که چه جوری جواب خوبی ها رو میدن!

دیگه اون همسایه نامرد رو ندیدم. فرداش اسباب کشی کردن و رفتن. تا چند وقت علی بهانۀ مادرش رو می گرفت. تا گریه می کرد، منم پا به پاش گریه می کردم. طفل معصوم، آخری واسه اینکه من گریه نکنم، اونم دیگه چیزی نمی گفت. شاید می ترسید باباش رو هم از دست بده!

دیگه خجالت می کشیدم از در خونه بیرون برم. شرمم می شد جلو همسایه ها.

همون موقع ها بود که سیگاری شدم. می نشستم تو خونه و هی سیگار می کشیدم و فکر می کردم. اوضاع همه چیز تو خونه بهم خورده بود. کثافت از در و دیوار می رفت بالا! نه صبحونه ای، نه ناهاری، نه شامی! خونه شده بود ماتمکده! می نشستم یه گوشه و به روزهایی فکر می کردم که صدای خنده بیدار تمام این خونه رو پر کرده بود!

خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اگه من صداش رو تعلیم نمی دادم، اگه من وادارش نکرده بودم که برام بخونه، اگه یه کم حواسم رو جمع می کردم این وضع پیش نمی اومد.

این طفل معصوم علی بقدری کز و پژمرده شده بود که دیگه نه بازی می کرد و نه می خندید. یاد روزهایی افتادم که بیدار رو در حال مرگ آوردمش پیش خودم.

یاد کارهایی افتادم که براش کردم. وقتی چشمم به این بچه می افتاد که بغض تو گلوش بود اما صداش در نمی اومد، دلم آتیش می گرفت. نمی دونستم چه خاکی به سرم بریزم ! مونده بودم چیکار کنم. دل خودم داشت می ترکید! همه ش با خودم می گفتم الان بیدار کجاست؟ امشب سر به بالبین کدوم نامرد گذاشته! یه هفته می شد که ازش بی خبر بودم.

غیرت داشت خفه م می کرد. یه آن به این فکر افتادم که برم پیداش کنم و بکشمش، بعد هم این بچه رو بکشم و هم خودم رو! خلاصه روزهای بدی گذشت.

یه روز که با علی تو خونه نشسته بودیم و داشتیم رادیو گوش می کردیم یه دفعه رادیو اعلام کرد که به یه آهنگ که توسط هنرمند و خواننده جدید، خانم فلان اجرا می شه گوش بفرمائین! بعدش یه خرده آهنگ و یه دفعه چی شنیدم! صدا، صدای بیدار بود که با یه اسم دیگه داشت می خوند!

علی داد زد، بابا! بابا! بابا! بیا ! مامانه ! صدای مامانمه ! به خدا صدای مامانمه ! سرم رو محکم زدم به دیوار! پشت دستم رو انقدر گاز گرفتم تا خون افتاد.

خدایا چی جواب این بچه رو بدم؟! می زدم تو پیشونیم و گریه می کردم.

علی طفل معصوم هم پای رادیو نشسته بود و آروم آروم گریه می کرد. تا بیدار خوند، من و این بچه گریه کردیم.

وقتی آوازش تموم شد، علی اومد پیش من و گفت: بابا، مامان کجاست الان؟

گفتم: باباجون، مامان مرده! گفت: پس این کی بود که آواز می خوند؟

گفتم: اون مامان تو نیست. یه خانمه که صداش شبیه اونه!

گفت: مامان چرا رفت؟ تو اذیتش کردی؟

گفتم: نه پسرم، مامانت دیگه نمی خواست خوب و پاک باشه. دیگه من و تو رو دوست نداشت.

سرم روانداختم پائین. چی داشتم بهش بگم.

دوباره گفت: من خیلی دلم واسه مامان تنگ شده! مامان، شبها که می خواستم بخوابم برام قصه می گفت، نازم می کرد تا خوابم ببره. از وقتی که مامان رفته، وقتی می رم بخوابم، تا چشمهامو می بندم چیزهای بد و ترسناک می آد جلوم!

اینارو که شنیدم از خدا مرگم رو خواستم! بغلش کردم و چسبوندمش به خودم و گفتم، بابا من قصه بلد نیستم برات بگم. اما به جای مامانت هم می تونم بهت محبت کنم، همنطور که یه روزی به مامانت محبت کردم. اما تو دستمزدم را اونطوری نده!

بردمش تو رختخوابش خوابوندمش و نشستم بالای سرش و شروع کردم به ناز و نوازش کردنش یه دقیقه که گذشت گفت: بابا میشه برام ساز بزنی؟

گفتم: نه بابا، نمی تونم، دستم  به ساز نمی ره.

گفت: اگه ساز بزنی یاد موقعی که مامان هنوز نرفته بود می افتم و راحت می خوابم!

نمی دونستم چیکار کنم. از روزی که بیدار رفته بود، دست به ویلن نزده بودم. از یه طرف نمی خواستم دیگه طرف ساز برم، از یه طرف نمی دونستم دل بچه م رو بشکنم! سست و سنگین بلند شدم و رفتم ویلن رو آوردم. خدا می دونه وقتی دستم به ساز خورد چه حالی شدم! با هر جون کندنی که بود اومدم بالا سر علی تا خواستم یه چیزی براش بزنم گفت: بابا همون آهنگی رو بزن که مامانم دوست داشت و همه ش می خوند.

نگاهش کردم و لال شدم و هیچی نگفتم. چطور می تونستم به این بچه بگم که چه حالی دارم! زدم. آهنگی رو که بیدار همیشه می خوند زدم. اما هر آرشه ای که به ویلن می زدم مثل کاردی بود که به قلبم می زدم.

اشک از چشمام می اومد و من ساز می زدم. جلوی چشمام بیدار رو می دیدم که کنارم واستاده و برام می خونه!

تو خیالم می دیدم که همه این چیزها خواب بوده و بیدار هیچ جا نرفته!

به خودم می گفتم که الان در باز میش ه و بیدتر مثل همیشه، با اون خنده قشنگش می اد تو اتاق! اون شب چه کشیدم تا اون اهنگ توم شد!

علی خوابش برد.

از این قضیه یه ماهی گذشت . کمتر از خونه بیرون می رفتم. یکی دوبار همون خواننده اومد سراغم. می خواست که برم رادیو که قبول نکردم.

تازه واسه خرید خونه هم زورکی می اومدم بیرون، چه برسه به اینکه دوباره برم رادیو. یه روز صبح که می رفتم نون بخرم دیدم چند تا از زن های همسایه، یه گوشه واستادن و دارن یه اعلامیه رو که به دیوار چسبونده بودن تماشا می کنن.

تا منو دیدن یه چیزی به همدیگر گفتن و رفتن. آروم آروم رفتم جلو. می خواستم بدونم که چی رو دارن تبلیغ می کنن. جلوی دیوار که رسیدم تازه فهمیدم چقدر خاک بر سر شدم! حس از زانوهام رفت!

عکس بیدار، زن منو چسبونده بودن به دیوار! زنی که رنگش رو آفتاب هم ندیده بود، حالا سر برهنه تمام مردای این شهر می دیدن!

زنبیل از دستم افتاد. حالم بد شد. یه گوشه نشستم و زدم تو سرم.

ای خدا چه گناهی به درگاهت کرده بودم که حالا باید کلاهم رو می ذاشتم بالاتر! تف به تو روزگار!

از خجالت روم نمی شد سرم رو تو کوچه بلند کنم، این زن کمرم رو تا کرد.

همه ش فکر می کردم همه اهل محل و استادن و منو نگاه می کنن.

خواستم بلند شم تا هنوز کسی اعلامیه رو ندیده پاره ش کنم، اما مگه یکی دو تا بود! از این سر تا اون سر کوچه پر شده بود از عکس زن من!

خدا چه بدبختی ای! به ناموس کی چپ نگاه کردم که به ناموسم نگاه می کنن؟! چادر کدوم زن رو از سرش کشیدم که چادر از سر زنم برداشتن؟!

دستم رو گرفتم به دیوار و با زحمت بلند شدم. نگاهی به اعلامیه کردم. زیرش نوشته بود خانم فلانی، ستاره ای که از شرق طلوع کرده و در آسمان هنر ایران می درخشد!

ورود بانو فلان را به عالم هنر تبریک می گوئیم. از این پس صدای بلبل و قناری را فراموش کنید!

امشب و همه شب بانو فلان، هنرمند محبوب شما در کافه فلان برنامه اجرا می کنن!

دتم رو به دیوار گرفتم و یواش یواش از کنار دیوار برگشتم خونه.

تا در رو پشت سرم بستم، نشستم به گریه.

علی طفل معصوم که نمی دونست چی شده. مثل پروانه دور و برم می گشت و هی می پرسید بابا چی شده؟! چرا گریه می کنی؟

ولی چی داشتم بهش بگم؟ بگم اگه می خوای مامانت رو ببینی، برو کافه فلان!

دیگه تو اون محل جای من نبود. یه هفته ای هر دو تا خونه رو فروختم و اومدم همین جا.

این خونه و باغ رو خریدم. اون موقع اینجا. زمین اصلاً ارزش نداشت. نزدیک کوه بود و پرنده هم این طرف ها پر نمی زد. این خونه و باغ، ییلاق یه پیر مرد پولدار بود که بخاطر مریضی دیگه نمی اومد اینجا. واسه من ولی خیلی خوب بود. هیچکس اینجا من رو نمی شناخت می تونستم در باغ رو روی خودم ببندم و بشینم به بدبختی هام فکر کنم.

این اسباب و اثاث و کتاب و خلاصه همه چیز رو از اون پیر مرد، روی خونه خریدم. هیچکس هم، جز همون خواننده که اسمش رو نمی گم، آدرس و نشونی اینجا رو بلد نبود به اونم سپرده بودم که به کسی نگه من کجا رفتم و چیکار می کنم.

دیگه  این باغ و این خونه شد دنیای من و این طفل معصوم علی. می نشستم تو خونه و آهنگ می ساختم. آهنگ هام هم پر سوز شده بود. ماهی یه بار دو ماهی یه بار خواننده خدا بیامرز می اومد پیش من و آهنگ ها رو می برد و پولش رو برام می آورد.

یه سالی گذشت. که یه روز از همون خدا بیامرز شنیدم که اون همسایه نامرد که زیر پای زن من نشسته بود درد بی درمون گرفته و مرده.

اینم سزای کسی که آشیونه مردم رو بهم بزنه. اما واسه من چه فایده داشت! حالا دیگه هم خونه و باغ به این بزرگی داشتم و هم پول. اما اون چیزی رو که می خواستم نداشتم! اون موقع فهمیدم که یه وقتی چقدر ثروتمند بودم و خودم خبر نداشتم!

گذشت یه چند سالی گذشت. بیدار مشهور و مشهورتر شد. اسمش هر جا بود واسه مردم شادی می آورد و واسه من غم.

چی بگم که بفهمی چه ها کشیدم!

علی رو گذاشتم تا درس بخونه و واسه خودش کسی بشه. براش هم مادر بودم و هم پدر. بچه بود و زود یادش رفت. گاهی گداری سراغ مادرش رو میگرفت اما چند سالی که گذشت قبول کرد که مادر نداره.

هر جوری که بود. با چنگ و دندون بزرگش کردم. نذاشتم درد بی مادری رو بفهمه یعنی این چیزی بئذ که خودم فکر می کردم!

روزها گذشت ماه ها گذشت، سالها گذشت، اما من نتونستم بیدار رو فراموش کنم یه روز که علی بعد از مدرسه قرار بود بره خونه یکی از دوستاش، دلم خیلی گرفت.

دلگرمی و امیدم به پسرم بود. روزها که نبود، چشمم به در خشک می شد تا از مدرسه بیاد خونه. اون روز که می دونستم مهمونی دعوت داره و تا چند ساعت از شب گذشته بر نمی گرده، غم دنیا تو دلم ریخته بود. هوای بیدار تموم وجودم رو گرفته بود.

می دونستم کجا برنامه داره، خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی آخرش نتونستم خودم رو نگه دارم! طرف های عصر بود که از خونه زدم بیرون و رفتم دم اون کافه و یه گوشه واستادم تا شاید بتونم یه نظر ببینمش.

سر شب بود که یه ماشین شیک اومد جلو کافه و چند نفر ازش پیاده شدن و بعدش چیزی رو که سالها ارزوی دیدنش رو داشتم دیدم.

بیدار!

بیداری که یه روز فقط مال من بود! اما حالا تنها کسی که دستش به اون نمی رسید من بودم! یه پالتو تنش بود که همه ش پوست بود. موهای سیاه و بلندش رو  دورش ریخته بود. اروم پیاده شد. دور و برش رو گرفته بودن. چند نفر هم اومده بودن که ببیننش. دیگه هیچ جایی واسه من نبود!

اون طرف خیابون واستاده بودم و نگاهش می کردم. بی اختیار اشک از چشمام اومد پائین.

تو همین موقع نمی دونم چطوری چشمش افتاد به من واستاد.

دیدم که میخواد بیاد پیش من اما اونقدر دوربرش شلوغ بود که نمی تونست تکون بخوره. بزور لای مردم که تازه متوجه ش شده بودن .  رفت تو کافه.

لحظه اخر برگشت و یه نگاه دیگه به من کرد.

دیگه دلم نمی خواست از اونجا جنب بخورم. اگه عشق پسرم نبود که همنجا می موندم تا شاید یه نظر دیگه ببینمش!

خراب و خسته برگشتم خونه. همین بخاری دیواری رو روشن کردم که وقتی علی بر می گرده، خونه گرم باشه. جلوش نشستم و دوباره رفتم تو فکر.

یه دفعه بلند شدم و ویلن رو اوردم. می خواستم بندازمش تو آتیش بسوزه!

دلم نیومد! یعنی تا حالا ده بار خواستم این کار رو بکنم اما نتونستم.

(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت دیگه ادامه نداد. خیره شده بود به آتیش بخاری دیواری که دیگه داشت خاموش می شد. یکی دو دقیقه ای که گذشت، گفت: ))

- می بینی هادی خان زندگی چه بازی هایی واسه ما آدما داره؟!

- وقتی اسم شما رو می شنیدم یا آهنگ هایی رو که ساخته بودین گوش می کردم، اصلاً به فکرم نمی رسید که ممکنه یع همچین سرگذشتی هم در میون باشه! می تونم جناب هدایت ازتون خواهش کنم اسم هنری بیدار خانم رو به من بگین؟ یعنی اسمی رو که روی خودش گذاشته بود.

هدایت – می گم اما ازت می خوام که پیش خودت بمونه.

 

- قول می دم.

 

(( اسمش رو گفت. برام خیلی عجیب بود. همیشه خیال می کردم که این خواننده از اونهایی که، خوشبختن و به آرزوها شون رسیدن! مدتی سکوت کردیم که گفت: ))

- شام اینجا بمون. منم تنهام. یه لقمه نون با هم می خوریم.

 

- مزاحمتون نمی شم. خیلی ممنون!

هدایت – اگه تو الان بری، با این همه خاطره که زنده شدن، نمی دونم چیکار بکنم!

اگه میشه یه ساعت دیگه پیشم بمون. راستش یه خرده قلبم ناراحته! احساس خفه گی می کنم. شاید هم غمباده که به جونم افتاده!

(( صورتش سرخ سرخ شده بود. فشارش بالا بود. هر کاری کردم راضی نشد باهم بریم بیمارستان. بهش گفتم دراز بکشه. بزور یه لیوان آب دادم خورد. یه ساعتی که گذشت حالش کمی جا اومد. احتمالاً بخاطر یاد آوری گذشته ش حالت استرس پیدا کرده بود.

وقتی مطمئن شدم که دیگه حالش خوبه، از خونه اومدم بیرون. خواب بود. بیدارش نکردم وقتی داشتم از باغ رد می شدم که بیام خونه. دیگه این باغ و خونه و دم دستگاه برام قشنگ و دیدنی نبود! شاید روزهای اوّل آرزو داشتم که منم همچین ثروتی داشته باشم، اما حالا دیگه نه!))

 

                                       ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت بیست و پنجم ...

قسمت بیست و پنجم

طرفهای عصر بود که با خودم گفتم یه سر برم سراغ آقای هدایت. نمی دونم چرا هی به طرف این مرد کشیده می شدم. بلند شدم و کارها مو کردم و راه افتادم.

بیست دقیقه بعد رسیدم. در زدم. تو باغ بود . در رو که وا کرد، سلام کردم.))

- سلام استاد

هدایت سلام گل پسر! خوش اومدی . صفا اوردی. بیا تو . برو تو خونه، منم یه دقیقه دیگه می آم. چایی تازه دمه . تا یه دونه واسه خودت بریزی . اومدم.

(( رفتم تو خونه و به اتاق آقای هدایت که رسیدم، بی اختیار محو تماشای تابلوی بیدار شدم . چهره گیرایی داشت . موهای بلند و چشمهایی وحشی!

باورم نمی شد که این زن ، صاحب این تصویر، یه روزی مویی به سر نداشته و از صورتش فقط یه جفت چشم گستاخ مونده بوده!

تو فکر بودم که صدای هدایت رو از پشت سرم شنیدم.))

- حق داشتم که اسیرش بشم یا نه؟!

- حق داشتین استاد .

هدایت قرار شد به من همون هدایت بگی . از این کلمه استاد هم متنفرم.

- شما مایه افتخار هنر ما هستین . چرا باید از این مسئله ناراحت باشین؟

هدایت یه وقتی به هنرم افتخار می کردم، حالا فقط می خوام فراوش بشم!

(( دو تا چایی ریخت و یکی شو گذاشت جلوی من و یه سیگار هم روشن کرد و نشست و پرسید: ))

- تو اگه مهندس شدی، یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، یه آپارتمان طراحی کردی و ساختی و آن آپارتمان ریزش کرد و باعث خرابی و کشته شدن یه خانواده بشه، اون وقت بازم دلت می خواد مهندس ساختمان باشی؟

- خب این فرق می کنه.

هدایت تواین دنیا هیچی با هم فرق نمی کنه . قضایا همون قضایاست فقط صورت شون یه خرده عوض می شه. آدم ابوالبشر دنبال آسایش و راحتی بود. هنوز که هنوزه، نوه نتیجه هاش دنبال همون هستن! اگه سختی هم می کشن بخاطر راحتی یه بعدشه.

تو تاریخ دنیا نگاه کن . هر کی اومده و خواسته شاه بشه و حکومت کنه فقط واسه خاطر خودش بوده! به بقیه می گفته شماها نخورین ما بخوریم! مگه غیر از اینه؟

بد بختی آدم ها، همه مثل همه . حالا یک ی مریضه و بدبخت، یکی بی پول و بدبخت! یکی صد میلیون پول داره و میخواد بکندش دویست میلیون، یکی دویست میلیون داره می دوه که پولش بشه سیصد میلیون. هر دو میدون واسه پول . چی فرقی با هم دارن؟ اما آخرش هر دو بدبخت ن و مفت باخته! موقعی اون چیزی که می خوان به دست شون می آد که خیلی از چیزهایی که قبلاً داشتن، از دست دادن.

منم یه روزی همین فکر رو داشتم، اما حالا چی؟ این همه ثروت دارم ولی چیزهایی رو که باید داشته باشم از دست دادم. شاید اون روزهایی که دنبال پول بودم، خیلی از حالا ثروتمندتر بودم و خودم خبر نداشتم! بگذریم. دلت می خواد بقیه سرگذشتم رو برات بگم؟ خودم که خیلی دلم می خواد.

- سراپا گوشم استاد! ببخشید آقای هدایت!

(( خندید و چایی ش رو خورد و آخرین پک رو به سیگارش زد و خاموش کرد. بعد برگشت و با نگاه عجیبی به تابلوی بیدار چشم دوخت . شاید دو سه دقیقه، همون طور به اون تابلو خیره شد و بعد سرش رو انداخت پائین.

- هیجده نوزده سالم شده بود. قد بلند، چشم و ابروی مشکی!

نه یه موی سفید تو سرم بود و نه خمیدگی تو پشتم. شبها تو هتل که ویلن می زدم، هر چی زن و دختر بود با چشماشون می خواستن منو بخورن!

لباس شیک می پوشیدم و صورتم رو سه تیغه می کردم و موهام رو بریانتین می زدم.

موقع ساز زدن هم از خودم ادا اطوار در می آوردم و دل همه شون رو می بردم! یکی از چیزهایی که باعث شده بود بین زن ها سوسکه پیدا کنم، جدی بودنم بود. سبک نبودم. به کسی هم نگاه نمی کردم . بی حرف می اومدم ویلن میزدم و می رفتم.

یه تعظیم موقع اومدن ویه تعظیم موقع رفتن! آهنگ هایی سوزناک می زدم و خیلی هم قشنگ.

قیافه م هم بدک نبود. همین ها باعث شده بود که یه حالت رمز و راز داشته باشم!

مردم هم از چیزهای مرموز خوششون می آد، مخصوصاً زن ها!

وقتی برنامه اجرا می کردم، صدا از صدا در نمی اومد.

البته واسه ت بگم خیلی طول کشید تا به اونجا رسیدم . تجربه آدم رو می سازه! دیگه انعام از کسی نمی گرفتم، نه اینکه فکر کنی چشم ودلم سیر شده بودها!

از اوایل که تازه اینجا اومده بودم گشنه تر بودم! همون طور که بهت گفتم ظاهر عوض شده بود! به پادوی هتل رو گذاشته بودم که انعام ها رو جمع کنه . اخر شب ازش می گرفتم و یه چیزی بهش می دادم . به مدیر هتل هم یه چیزی می دادم . اونم مرتب پیزُر لای پالون من می ذاشت!

استاد تشریف آوردن ! استاد جوان می خوان براتون فلان آهنگ رو اجرا کنن!

استاد افتخار دادن امشب نیم ساعت بیشتر در خدمت تون باشن! افتخار جامعه هنر، استاد فلان امشب نیم ساعت دیرتر اجرا دارن! استاد امشب کوفتن! استاد فردا شب مرگن!

خلاصه اونقدر استاد استاد به ما بست که این لقب روی ما موند که موند!

خب توهتل هم که گدا گشنه ها نمی اومدن! هر چی دم کلفت و پولدار بود، شبها جمع می شدن اونجا. همه م منو شناخته بودن.

استاد استاد استاد، معروف شدم! نه اینکه خودم چیزی بارم نباشه! تعریف نباشه، پنجه شیرینی داشتم و استعداد فراوون. اون موقع هام مردم تشنه بودن که چهار تا آدم اهل موسیقی و هنر داشته باشن که مطرب مسلک نباشه! البته استادهای واقعی هم بودن اما همه گمنام. حاشیه نرم، یه روز که بی کار تو خونه نشسته بودم و داشتم حافظ می خوندم،هوس کردم که یه آهنگی بزنم و یه شعر رو باهاش زمزمه کنم. بیدار تو آشپزخونه داشت پخت و پز می کرد.

ساز و برداشتم و شروع کردم زدن . می زدم و چند بیت شعر رو نم نم باهاش می خوندم.

یه وقت دیدم که بیدار سرش رو آورد از آشپزخونه بیرون و پرسید، این آهنگ مال کیه؟ هر چی فکر کردم دیدم مال هیچکس نیست! فهمیدم آهنگی یه که خودم ساختم!

خیلی ذوق کردم! تو دلم رضا رو اونقدر دعا کردم که نگو. اون رضا هم یکی از همون استادهای گمنام بود. این رو بعدها فهمیدم.

خلاصه اون آهنگ رو ادامه دادم تا یه چیز حسابی شد. یه شب تو هتل اجراش کردم . مردم خیلی خوششون اومد . تشویق شدم . دیگه از اون به بعد وقت های بیکاری آهنگ می ساختم ، وقتی کامل می شد، تو هتل واسه مشترها اجرا می کردم. تشویق اونا، دلگرمم می کرد، اما تشویق واقعی موقعی بود که بیدار ازم تعریف می کرد!

تعریف هاش بهم جون و امید می داد. حالا که با خودم فکر می کنم، می بینم تمام اون ذوق و استعداد از عشق بیدار بود! عشقی که دم دستم، تو دو قدمی م بود و نمی تونستم بدستش بیارم!

تو خودم می سوختم و می ساختم و جیک نمی زدم . می ترسیدم اگه یه کلمه بگم همه چیز خراب بشه.

می ترسیدم از سر ناچاری، یه دفعه بذاره و بره.

این بود که عشقش رو تو دلم نگه داشته بودم و هیچی نمی گفتم.

آقایی که شما باشین، اون روزها خوب پول در می آوردم . یه طرف از هتل، یه طرف از تدریس که می کردم . همه پول ها رو هم می دادم به بیدار اونم جمع می کرد.

یه سال دیگه م گذشت . هر چی عشقم به این دختر بیشتر می شد، آهنگ هایی که می ساختم قشنگ تر می شد! تا اینکه یه روز مستأجر طبقه بالا اومد در خونه و اومد تو . یه خرده ای نشست و از این در و اون در صحبت کرد و بعد گفت، فلانی یه چیزی میخواستم بهت بگم. گفتم چی؟ گفت تو این قدر استعداد داری و آهنگ هایی به این قشنگی می سازی، چرا نمی آی رادیو؟!

گفتم رادیو؟ گفت آره. من کارم همینه . اگه خواستی بگو من برات جورش می کنم . پرسیدم مگه اونجا چقدر بهم می دن؟ گفت لازم نیست که بیای اونجا ساز بزنی! من شعر و خواننده برات می آرم، تو آهنگ بساز. پولش هم خوبه . معروف هم می شی. بیدار که حرفها شو گوش می کرد زود گفت عالی یه . از همین فردا شروع کنیم.

گفتم بابا این کارها سواد حسابی می خواد . همسایه مون گفت، آره اما قبل از سواد، استعداد حسابی می خواد که تو هم داری. چند تا از این آهنگ ها رو که ساختی، من از بالا شنیدم . همون شعرهای حافظ رو هم که روش گذاشتی، خوبه فردا پس فردا یه خواننده رو با خودم می آرم خونه . همین ها رو با هم تمرین می کنیم . اگه خوب شد، می ریم رادیو و می بریم واسه اجرا.

بیدار به من اشاره کرد که قبول کنم . منم گفتم باشه . همسایه مون بلند شد و رفت . برگشتم به بیدار گفتم ، دختر این کارها شوخی بردار نیست. مرم اونجا، آبروم می ریزه ها!

گفت نترس. چیزهایی که این چند وقته تو ساختی و زدی، همه قشنگ ن . آخرش اینه که ازت قبول نمی کنند. سرت رو که نمی برن! سنگ مفت! گنجیشک مفت! خدا رو چه دیدی؟ شاید کارت گرفت . فقط خودت رو دست کم نگیر وقتی اومدن دنبالت، یعنی کارت خوبه دیگه!

از بس دوستش داشتم، حرفش برام بالاترین حکم بود! گفتم باشه .

فرداش همسایه مون با یه خواننده مرد اومدن خونه مون. حالا اسم هاشو بماند!

همین قدر بهت بگم که اون خواننده در اون زمان خیلی معروف بود . چه مرد نازنینی هم بود . اومدن خونه و بعد از پذیرایی و این حرفها، همسایه مون گفت فلانی اون ویلن ت رو بیار و یه پنجه ما رو مهمون کن .

بلند شدم و رفتم سازم رو آوردم . کوکش رو درست کردم و یه خرده کشکی بهش ور رفتم . راستش کمی هول شده بودم . دستم می لرزید . تمام آهنگ هایی رو که ساخته بودم یادم رفته بود!

عرق کرده بودم. سرم رو که چرخوندم، بیدار رو تو چار چوب در دیدم که داره بهم نگاه می کنه و یه لبخند گرم رو لبشه.

از عشقش پر شدم . انگار تموم گرمی یه دنیا اومد تو پنجه هام! اصلاً دیگه یادم رفت که کسی دیگه ای هم اونجاست! ویلن رو گذاشتم زیر چونه م و شروع کردم . نفهمیدم چی زدم، چطور زدم، کی تموم شد!

یه وقت دیدم که اون خواننده خدا بیامرز، دولا شد و دستم رو ماچ کرد! تا دستم رو کشید، گفت الحق که استادی! دست مریزاد!

آره هادی خان . مام پامون اینطوری واشد تو رادیو.

اون روز اون خواننده، شعر حافظی رو که من روش آهنگ گذاشته بودم، همچین خوند که حظ کردم. مثل بلبل چه چه می زد و منم که گرم شده بودم، باهاش می اومدم!

دو تایی شده بودیم یه نفر! اون دلش نمی اومد که من دست بکشم، من دلم نمی اومد که اون ول کنه!

خلاصه، بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. قرار شد پس فردا که من با همسایه مون برم رادیو.

دیگه در رحمت روم وا شده بود. بعد از اون وقت نداشتم سرمو بخارونم!

پس فردا با همسایه مون رفتیم رادیو. یه مسئوولی اونجا بود که اسم اون رو هم نمی گم . آهنگم رو براش اجرا کردم . خیلی خوشش اومد. پرسید بازم از این آهنگ ها داری؟ گفتم دل من پره از این غصه ها! گفت پس تو دلت داستان هزار و یکشب داری! گفتم، بگو هزار و یک غم!

خلاصه رفتیم به قسمت اجرا. اون خواننده و ارکستر اومده بودن. خدا رحمت شون کنه. خیلی هاشون الان دیگه زنده نیستن . شاید هم هیچکدوم شون الان زنده نباشن.

چند ساعتی تمرین کردیم و قرار شد فردا بیائیم واسه ضبط. البته اون موقع ها ضبط یه آهنگ به راحتی حالا نبود. حالا هر کدوم از نوازنده ها تک تک می رن و اجرا و ضبط می کنن. هر جاش هم که خراب بشه همون جارو قطع می کنن و درست می کنند. اما اون موقع همه ارکستر با هم می نشست و یه آهنگ رو اجرا می کرد. حالا یه دفعه می دیدی آخرش یکی خراب کرد! دوباره باید از اول شروع می کردیم . اما خوب همه استاد بودن و وارد.

همونجا بود که یکی از اون هنرمندها که خدا رحمتش کنه. چون از کارم خیلی خوشش اومده بود. باهام قرار گذاشت که موسیقی رو از پایه بهم آموزش بده . می گفت حیفه و با استعدادی و کارت هم خوبه .

بگذریم . این شد اولین کار من. می دونی؟ کار اول آدم اگه بگیره دیگه همه چی درست می شه.

از اون روز به بعد گل کردم. همه شناختن منو!

چند وقتی گذشت و هفت هشت تا از آهنگ هام گل کرد و سر زبون ها افتاد.

پول خیلی خوبی هم تو این کار بود.

یه سالی گذشت . یه روز تو خونه داشتم رو یه آهنگ کار می کردم که دیدم بیدار واستاده و نگاهم می کنه. ویلن رو گذاشتم زمین و بهش خندیدم . بر عکس همیشه جواب خنده منو نداد.

پرسیدم چی شده؟ گفت تو عیب و ایرادی داری؟! جا خوردم. پرسیدم یعنی چه؟! گفت اصلاً تو مرد هستی؟!

خیلی بهم بر خورد. اخم هام رفت تو هم . گفتم کسی بهت چیزی گفته؟ اذیتت کردت؟

بگو کیه تا پدرش رو در بیارم.

گفت خود تو! تویی که خیلی وقته منو آزار دادی!

خودم رو جمع و جور کردم . گفتم من راضیم خار به چشمم بره و به پای تو نره! اون وقت چطوری آزارت دادم؟!

گفت تا کی ما باید مثل خواهر و برادر با هم زندگی کنیم؟ یا تو مرد نیستی یا منو دوست نداری! برای همین نمی خواستم اون موقع ها که مریض بودم و تو سرم یه دونه منو نبود ببینی!

برای همین اون باندها رو مثل کلاه کرده بودم و گذاشته بودم و تو سرم! اما حالا نگاه کن.

(( اینو گفت و یه تکون به موهای بلندش داد و موهاش مثل موج دریا این ور و اون ور ریخت و گفت: ))

ببین چه موهایی دارم! مثل شبق سیاه!

حس از تنم رفت! گفتم تو رو خدا نکن . پدر منو در آوردی! قربونت برم مردم از بس عشقت رو تو دلم ریختم و هیچی نگفتم! شب و روزم رنگ موهات شده!

پرسیدم پس چرا تا حالا چیزی بهم نگفتی؟ گفتم ملاحظه می کردم. می ترسیدم تو منو نخوای و زورکی قبول کنی که زنم بشی. و گرنه آرزومه که تو رو بگیرم.

گفت، راست می گی یا می خوای دلم رو خوش کنی؟ گفتم به همون که می پرستی و می پرستم، خیلی وقته که مهرت تو دل مه. این آهنگ ها که می سازم، سوز عشق توئه!

اصلاً بلند شو همین الان بریم یه تک پا محضر عقدت کنم.

انگار آروم شد و اون چشمهای درشت و وحشی ش رام شد.

همون وقت راه افتادیم، چادرش رو انداخت سرش و راه افتاد. یه محضر بود نزدیک خونه مون. یه ساعته کار تموم شد وبیدار شد زن من. حلال و محرمم.

چی برات بگم که اون شب، چه شبی برای من بود! تشنه ای که بعد از سالها به آب رسیده! گرگ گرسنه ای که به گله زده! دوستی که به دوست رسیده! غم دیده ای که به سنگ صبور رسیده!

(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت بی اختیار زد زیر گریه. طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم. بلند شدم که برم، اشاره کرد که بشین. نشستم. خسته و پریشون بود.

اشک هاش رو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و گفت: ))

- دست خودم نیست. این اشک ها خوراک شب و روز منه!

بشین. هنوز خالی نشدم!

چی بگم که بفهمی؟ باید عاشق باشی تا درد عاشق رو بفهمی. باید درد عشق رو چشیده باشی تا بفهمی چه دردیه! باید مجنون باشی تا بفهمی دیوانگی چیه!

شبی بود اون شب!

هنوز حرفهای اون شبش تو گوش مه. بهم میگفت من جز تو کسی رو ندارم. همون طور که آقایی کردی و تا امروز ازم نگهداری کردی. بزرگی کن و واسه همیشه منو زیر بال و پر خودت نگه دار! من محبت های تو یادم نمی ره. تو تا حالا برای من هم پدر بودی و هم مادر و هم برادر. از این به بعد باید شوهرم باشی. نکنه حالا که معروف شدی منو یادت بره.

منم قسم می خوردم تا ابد کنیزی تو بکنم. تو فقط باهام مهربون باش و یه شیکمم رو سیر کن. یه تیکه چیت هم تن م کن. دیگه ازت چیزی نمی خوام!

نازش می کردم. قربون صدقه ش می رفتم. می گفتم این حرف ها چیه می زنی؟ تو نباشی می خوام دنیا نباشه. چیت چیه؟ این حرف ها کدومه؟ هر چی دارم مال تو. از جون که عزیزتر نباشه فدات می کنم. بشین خانمی تو بکن . تاج سر من باش. حال و هوایی داشتم اون شب هادی خان!

از فرداش، خونه واسه من شده بود بهشت. چپ می رفتم، راست می رفتم، بیدار مثل یه تیکه ماه جلوی چشمم بود و منم قربون صدقه ش می رفتم.

از وقتی هم که زن و شوهر شده بودیم و به همدیگر محرم. کلاً رفتارش با من عوض شده بود.

همش می خندید . باهام شوخی می کرد. ناز و نوازشم می کرد. لقمه می گرفت و دهن م می ذاشت تر و خشکم می کرد.

بهش می گفتم داری لوس م می کنی ها میگفت عیبی نداره، می خوام تلافی یه محبت ها تو بکنم. صدای خنده از تو خونه مون قطع نمی شد! مرتب اسفند دود می کردیم که نکنه همسایه ها چشمم مون بزنن.

یه روز که از سر کار برگشتم خونه ، تا در خیاط رو باز کردم، و اومدم تو، دیدم یکی داره می خونه! واستادم و گوش کردم. بیدار بود! چه صدایی داشت!

اصلاً باورم نمی شد که این صدا، از حنجره این زن باشه!

آوازی رو که بهترین خواننده مرد به سخنی می خوند، بیدار طوری اجرا می کرد که انگار داره یه چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه! دهن م از تعجب وا مونده بود!

یه دفعه جایی از آواز رسید که باید چه چه می زد. همچین این صدا رو داد بیرون که نفس من برید! اون چه چه می زد، نفس من تو سینه حبس شده بود!

می دونم باور نمی کنی، اما همون موقع، گنجشک هایی که رو درخت های تو حیاط بودن، واسه یه مدت اصلاً جیک جیک نکردن!

هی صبر کردم، هی صبر کردم که این چه چه تموم شه، مگه تموم می شد!

بقدری صدا صاف و رسا بود که انگار ده تا بلند گو تو خونه مون کار گذاشته بودن!

بالاخره تموم شد! نفس م رو دادم بیرون! اون می خوند، من داشتم خفه می شدم! بقدری تحریر صداش زیاد و قشنگ بود که فکر نمی کردم پنجه من بتونه این صدا رو همراهی کنه1 تو دلم گفتم قربون خلقت خدا برم، این صدای آدمیزاده یا صدای بلبل و قناری؟!

همونجا تو حیاط نشستم زمین . می دونستم اگه برم تو دیگه تمی خونه . یه گوشه ساکت نشستم و گوش کردم . خداوند همه چیز رو در خلقت این زن کامل کرده بود. تو این چند وقته بقدری خوب یاد گرفته بود روز نامه بخونه که باورم نمی شد. خط می نوشت که آدم حّظ می کرد!

اینم از صداش! با خودم فکر کردم که چطور تا حالا نفهمیده بودم بیدار اینقدر استعداد داره! تواین فکرها بودم که از تو خونه، صدای افتادن و شکستن یه چیزی اومد وبعدش صدای بیدار که گفت، اوا خاک به سرم، قوری شکست!

یه دقیقه صبر کردم و بعدش رفتم تو. تا منو دید، با خنده و خوشحالی اومد جلومو گفت: چقدر زود اومدی! هنوز واسه ت چایی دم نکردم . یعنی داشتم دم می کردم که قوری از دستم ول شد زمین .

 

گفتم: فدا سرت . چای نمی خوام . بیا یه دقیقه اینجا بشین کارت دارم.

پرسید: خبری شده؟ گفتم نه ، فقط ازت یه کمی دلخورم.

گفت: خدا مرگم بده! کار بدی کردم؟ نکنه چون قوریرو شکستم ناراحتی؟

گفتم: ازم پنهون کاری کردی.

گفت:به سی جزو کلام الله اگه چیزی شده باشه و من به تو نگفته باشم!

گفتم: بشین تا برات بگم. گفت بگو دلم ترکید!

گفتم: این صدای کی بود از خونه ما می اومد؟

رنگش پرید و گفت، لال شدم، مگه صدا از خونه بیرون می آمد؟!

گفتم: از خونه که بیرون می آمد هیچی از ده تا کوچه اون ورتر هم شنیده می شه زد تو صورتش و گفت، خاک به سرم! مرد غریبه صدام رو شنیده؟!

گفتم: خودت رو ناراحت نکن. منظورم این نبود. میگم چرا تا حالا جلوی خودم نخوندی؟

انگار دلش آروم گرفت. خندید و با خجالت گفت، خبه ! کدوم صدای خوب؟

گاهی گداری واسه دلم یه چیزی می خونم. آهنگ های تو اون قدر قشنگه که آدم به هوس می آد هی بخوند شون.

گفتم: حرف بیخودی نزن. بشین اینجا کارت دارم.

اینرو گفتم ویلن رو آوردم و با صداش کوک کردم و گفتم یاالله. بخون!

با تعجب گفت، غذام داره سر بار میره! هنوز جار و پارو نکردم، هزار تا کار دارم، اون وقت تو می گی بیام برات آواز بخونم؟! یکی می مرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک می خواهی! دم پختکم وق زده؟! بذار به کارهام برسم مرد!

دستش رو گرفتم و نشوندمش زمین و گفتم تا برام نخونی نمی ذارم از اینجا جُم بخوری!

گفت: شوخی ت گرفته سر ظهریه؟!

گفتم: هنوز یه ساعت تا ظهر داریم. بهانه نیار. تا نخونی ولت نمی کنم.

با خجالت گفت: من روم نمی شه جلوی تو آواز بخونم!

گفتم رو شدن نداره؟ مگه می خوای واسه غریبه بخونی؟ بخون، بخون، معطل هم نکن شروع کردم یکی از آهنگ هایی رو که ساخته بودم، با ویلن زدن. پیش در آمد آهنگ که تموم شد، بهش اشاره کردم که بخونه. یه آن اومد شروع کنه اما انگار شرم مانعش شد. بهش گفتم اگه نخونه باهاش قهر می کنم. آخه می دونی، طاقت قهر نداشت!

خلاصه بزور شروع کرد خوندن. اولش خجالت می کشید صداش رو ول بده! اما کم کم روش باز شد و بی ترس و خجالت برام خوند.

چه خوندنی! اونقدر این صدا قشنگ بود که وسط های آهنگ، دیگه ساز نزدم و به صدای بیدار گوش کردم! صدا که چی بگم؟ چهچۀ بلبل!

یه دفعه با خنده گفت، اوووو ه ! چرا نمی زنی؟!

دوتایی زدیم زیر خنده! گفتم صدات اونقدر قشنگه که پنجه م وا مونده! گف: سوسکه از دیوار بالا می رفت، مادرش می گفت نه نه قربون دست و پای بلوریت! مگه اینکه تو از صدای من تعریف کنی!

گفتم: نه به خدا، کار من اینه . صدای خوب رو می شناسم. از هر یه ملیون نفر، یکی صدای تو رو نداره. کاشکی صدای ترو من داشتم.

گفت: صدا چیه؟ جونم مال تو . گفتم جون ت سلامت. گفت حالا می ذاری برم به بدبختی هام برسم؟

از اون به بعد کارم این شده بود که هر شعری رو بهم می دادن، بعد از اینکه آهنگ ش رو می ساختم اول می دادم بیدار بخونه. اگه خوب شده بود. می دادم رادیو.

طوری شده بود که اگه یه روز برام نمی خواند و صداش رو نمی شنیدم. کلافه بودم! یعنی حق هم داشتم. صدای بیدار رو هر کسی یه بار می شنید، دیگه هیچ صدایی براش صدا نبود!

خلاصه که خیلی با هم خوش بودیم. زندگی رنگ های قشنگ ش رو به ما نشون داده بود!

تا اینکه یه روز با شرم و حیا اومد تو حیاط. داشتم به شاخه درخت ها ور می رفتم.

پام روی پله های نردبون بود و با اره شاخه های اضافی رو می بُردیدم.

گفت می خوام یه چیزی بهت بگم. گفتم بگو. گفت بیا پائین بهت بگم. گفتم، بگو گوش می دم. گفت اگه خدا به ما بچه نده، تو چیکار می کنی؟

گفتم دعا می کنم بده!

گفت اگه نده چی؟ طلاقم می دی؟

گفتم حرف دیگه نداری بزنی؟ هر وقت وقتش رسید، خدا بهمون بچه می ده دیگه. گفتم انگار وقتش رسیده! حامله شدم!

از هولم پام لیز خورد و با کمر اومدم رو زمین! یه دست به کمر، یه دست به زمین، بلند شدم و پرسیدم، تو از کجا فهمیدی؟!

خندید و گفت، خب ما زن ها یه جوری می فهمیم دیگه!

گفتم الهی دورت بگردم بیدار. انشاالله، همیشه خوش خبر باشی. بگیر بشین، بگیر بشین. دیگه نباید کارهای سنگین بکنی. باید استراحت کنی.

گفت، اون تنم رو پیه می گره و بچه خفه می شه! واسه زن حامله، کار کرده خوبه. تو دلت شور نزنه.

گفتم: تو رو خدا مواظب باش. سبک سنگین نکن. امانت خداس اون بچه ها!

دولا شدم و زمین رو ماچ کردم. دیگه از خدا چیزی نمی خواستم. هچی داشتم.

چه درد سرت بدم؟ چند ماه بعد، خدا بهمون یه پسر کاکل زری داد، یه قند عسل! دیگه اصلاً دلم نمی خواست از خونه، پام رو بیرون بذارم!

دلم واسه بچه م ضعف می رفت. دوست داشتم درسته قورتش بدم! چپ می رفتم و راست می اومدم، یه چیزی میدادم بیدار بخوره. می گفتم زن بچه شیرده باید خوب بخوره. می گفت دارم مثل خرس می شم. میگفتم عیبی نداره. باید هم تو پروار بشی هم پسرم.

یه روز که براش جیگر کباب کرده بودم و داشتم می دادم بهش بخوره، دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت، درسته که تو بچه گی زیاد سختی کشیدم، اما خدا تلافی همه رو برام کرد. تا عمر دارم خوبی هات رو فراموش نمی کنم مرد!

چنگ زدم تو خرمن موهاش و گفتم، منم تو بچه گی خیلی بدبختی کشیدم. اما انگار خدا، در رحمتش رو، روی مون باز کرده . به حق این برکت مرتضی علی خدا به همه بده و از صدقه سر همه به ما هم بده و اینهایی هم که داریم ازمون نگیره.

اسم پسرمون رو علی گذاشتیم. روز به روز رشد می کرد و بزرگ می شد. هر چی اون بزرگتر می شده، کار من هم بهتر می شد.

بعد از چند وقت یه خونه دیگه م همون طرفها خریدم. وضع زندگیم خیلی خوب شده بود بهترین زندگی رو براش درست کردم. از طلا سیرش کردم!

خودش می گفت اونقدر که من طلا دارم. زرگری نداره!

بهش می گفتم، لیاقتش رو داری. خانمی، خوشگلی، برام یه همچین دسته گلی زاییدی!

(( هدایت دوباره یه سیگار روشن کرد و دو تا چایی هم ریخت و نفسی تازه کرد و ادامه داد: ))

زندگی به کامم شده بود. سالها گذشت و آب تو دلمون تکون نخورد.

علی حدوداً شیش سالش شده بود. دیگه کم کم وقت مدرسه ش بود. یه روز که از سر کار اومدم خونه، بعد از اینکه بیدار برام چایی آورد و خوردم گفت، می خوام یه چیزی بهت بگم.

گفتم بگو، گفت من این چند وقته خیلی فکر کردم . دیدم عقل هم چیز خوبیه . خدا وقتی به آدم یه نعمت می ده، اگه ازش استفاده نکنه، کفران نعمته!

گفتم خوب آره . گفت به نظر تو حیف نیست که این صدایی مه من دارم، ازش استفاده نکنم؟

گفتم همون که واسه شوهرت می خونی و آهنگ های تازه م رو اجرا می کنی، استفاده س دیگه!

گفت: منظورم اینه که برم رادیو بخونم!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم همین یه کارم مونده که زنم بره تو رادیو! دیگه نشنوم از این حرف ها زدی ها! نون ت نیست؟! آبت نیست؟! چی چی ت کم و کسره؟!

کجای زندگی ت رو لنگ گذاشتم؟! چی می خواستی وایه ت فراهم نکردم؟

حالا دیگه می خوای آبروی منو تو سر و همسری ببری؟ دستت درد نکنه بیدار خانم!

سرش رو انداخته بود پائین و هیچی نمی گفت . منم خیلی عصبانی شده بودم. یه خرده که گذشت گفت، حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟

گفتم: این حرفه که تو می زنی؟

گفت: چی می دونم! زنم و ناقص العقل ! یه چیزی گفتم . دیگه م از این حرفها نمی زنم . ببخشید، غلط کردم!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت بیست و چهارم ...

قسمت بیست و چهارم

((صبح زودتر از کاوه بیدار شدم. دیشب که تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد. به حرفهای کاوه فکر می کردم. چایی رو دم کردم و بساط صبحونه رو آماده.

بعد کاوه رو صدا کردم. و دست و صورتمون رو ُشستیم و صبحونه رو خوردیم. آماده شده بودیم تا فرنوش بیاد. نیم ساعت بعد، فرنوش رسید. ماشین رو پارک کرد و اومد در خونه زنگ زد.

من و کاوه از پشت پنجره نگاهش می کردیم که کاوه گفت: ))

- یادت نره بهش تبریک بگی! ماشین ش رو عوض کرده! می دونی این مدل ماشین قیمتش چنده؟

- چه میدونم! مگه من بنگاه دارم که قیمت ماشین ها دستم باشه؟!

((در رو وا کردم))

فرنوش – سلام. دیر که نیومدم؟

- سلام. نه، درست سر وقت اومدی، حالت چطوره؟ مبارکه ماشین رو عوض کردی؟

فرنوش – ممنون. آره قشنگه؟

- خیلی قشنگه. مبارک باشه.

کاوه – سلام فرنوش خانم.حالتون چطوره؟ مبارکا باشه!

فرنوش – سلام کاوه خان، خیلی ممنون. فریبا کجاست؟

کاوه – گذاشتمش تو یخچال تازه بمونه! خب خونه شونه دیگه!

فرنوش – من می رم صداش کنم. شما هام حاضر بشین.

((در اتاق رو قفل کردم کاوه گفت: ))

- دختر قشنگ و مهربون و بی تکلفی یه. حیفه از دستت بره.

- کاوه ترو خدا بس کن. به اندازه کافی، از دیشب تا حالا نمک رو زخمم پاشیدی!

کاوه – بیا بریم تو ماشین. هوا سرده. بگیر سوئچ رو تو برون.

- نه، خودت رانندگی کن.

(( دو تایی سوار ماشین کاوه شدیم و بدون حرف، منتظراومدن فریبا و فرنوش نشستیم. پنج دقیقه بعد اومدن و سوار شدن. بعد از سلام و احوالپرسی با فریبا، خواستیم حرکت کنیم که فرنوش گفت صبر کنین و پیاده شد و از تو ماشین خودش یه کوله پشتی در آورد و دوباره سوار شد و حرکت کردیم.))

فرنوش – هادی یه خبر خوب!

- چی شده؟

فرنوش – فردا صبح مامانم می آد.

((کاوه وسط خیابون زد رو ترمز!))

- چرا همچین می کنی؟!

کاوه – می خوام بگم انشاالله همون طور که تو به آرزوت رسیدی، خدا همه رو به آرزوشون برسونه!

فرنوش – هادی خیلی دلت می خواست مامانم زودتر بیاد؟

کاوه – دل تو دلش نبود طفلک! هر روز به من می گفت زنگ بزن فرودگاه، بپرس، کی هواپیمای مادر فرنوش خانم می شینه زمین! ( بعد آروم گفت: ) ولی هنوز میگم، کشتی بهتر بود!

فریبا – به امید خدا هر چی زودتر عروسی فرنوش و هادی خان رو ببینیم

(( کاوه زیر لب گفت: ))

- شتر در خواب بیند پنبه دانه!

فرنوش – چی می گین کاوه خان؟!

کاوه – می گم تو عروسی تون شتر قربونی می کنم!

- کاوه رانندگی تو بکن.

کاوه – ایشا الله بعد از عروسی شما نوبت ماست.

(( من و فرنوش بی اختیار برگشتیم به فریبا نگاه کردیم. فریبا سرش رو برگردوند و از شیشه بیرون رو نگاه کرد. انگار که حرف کاوه رو نشنیده. فرنوش با یه حالت شیطونی پرسید: ))

- کاوه خان، نوبت چی شماست؟

کاوه – نوبت ماست که براتون کادو عروسی بخریم دیگه!

(( خنده م گرفت: ))

فرنوش – جداً کاوه خان شما خیال ازدواج ندارین؟

کاوه – اول اجازه بدین مامان شما تشریف بیارن و این هادی ما سر و سامان بگیره بعد. اگه دیدم خوبه و این بچه خوشبخت شده، منم بابام رو می فرستم خواستگاری.

(( فرنوش که می خواست از زیر زبون کاوه حرف بیرون بکشه پرسید: ))

- خواستگاری کی؟

کاوه – خواستگاری ننه م! تو رو خدا دعا کنین به هم برسن!

((در حالیکه خنده م گرفته بود به فرنوش گفتم: ))

- تو مگه می تونی از این حرف در بیاری! این گرگه!

فریبا – نه، دل کاوه خان مثل شیشه س!

کاوه – خیلی ممنون فریبا خانم. البته از اون شیشه های نشکنه. مثل شیشه بانک ها!

(( ده دقیقه بعد رسیدیم و رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم. کوله پشتی فرنوش رو من برداشتم و ساک فریبا رو کاوه. سوار مینی بوس شدیم و رفتیم بالا. چند دقیقه بعد پیاده شدیم.))

کاوه – بچه ها یه ایستگاه بریم بالا))

- فقط یه ایستگاه پیاده بریم؟

کاوه – نخیر، پس صد تا ایستگاه پیاده بریم؟! ایستگاه اتوبوس که نیست دو قدم دو قدم نگه داره!

- تو ناز نازی هستی. عادت نداری پیاده بری.

کاوه – من از تو اتاقم می خوام برم تو آشپزخونه با تاکسی می رم! بعدش، چه کاری یه از کوه بریم بالا و دوباره برگردیم پائین؟ همین جا وا می ایستیم و چهار تا چایی و پسته و تخمه می گیریم و می خوریم. بعد از اونهایی که رفته بودن بالا می پرسیم اون بالا چه خبر بوده!

- تبلی نکن کاوه . راه بیفت. خوبه پیشنهاد کوه رو تو دادی ها!

(( خلاصه هر جوری بود، راه افتادیم. نزدیک ظهر بود که به ایستگاه دوم رسیدیم و کاوه گفت: ))

اگه منو تیکه تیکه هم بکنین، دیگه قدم از قدم ور نمی دارم. حالا خودتون می دونین.

- پسر خجالت بکش! حالا فرنوش و فریبا خانم می گن چه پسر تنبلی یه. تو که این قدر ضعیف نبودی. بلند شو بریم فتح ش کنیم.

کاوه – من پشت بوم خونه مون رو فتح کنم، زرنگی کردم! بعدش هم من ضعیف! من مورچه! اصلاً من حسن کچل! اگه از اینجا تا نوک کوه رو دلار بچینی، از اینجا تکون نمی خورم!

- بابا تو روی حسن کچل رو سفید کردی! اون حداقل وقتی مادرش از خونه تا توی کوچه براش سیب چید، بلند شد و رفته که سیب ها رو ورداره.

کاوه – دِ ! همون هم شد که مادرش پشت سرش در رو بست و دیگه تو خونه راهش نداد!

اصلاً بیاین بشینید براتون قصه حسن کچل رو تعریف کنم. از کوه بالا رفتن که بهتره. حداقل معلومات عمومی تون می ره بالا.

فرنوش – ما همه قصه حسن کچل رو بلدیم.

کاوه – باشه، شما بیاین همین جا بشینین من براتون قصه کدو قلقله زن رو می گم.

- پسر خجالت بکش، آبروت جلوی همه می ره ها!

کاوه – من اصلاً آبرو ندارم که بره! من از اینجا تکون نمی خورم. شماها برین. فقط برای من یه خرده آب و غذا بذارین که تا شماها بر می گردین تلف نشم، دیگه کاری نداشته باشین.

فریبا – تو رو خدا اذیت شون نکنین. معلومه خیلی خسته شدن.

کاوه – آفرین به شما فریبا خانم گل. شمام بیا اینجا بشین. اصلاً چه کاری یه بریم اون بالا.

اون بالام مثل اینجاست. فقط سردتره. شما بیا اینجا بشین با هم، با این سنگ ها یقل دو قل بازی کنیم تا این دو تا برن و برگردن.

- خیلی خوب. بلند شو یه کم دیگه بریم بالا. بلند شو دیگه.

کاوه –اون دنیا باید جواب این پاها رو پس بدی که چرا این قدر ازشون کار کشیدی! اون دنیا ازت سئوال می کنن که چرا بیخودی از دست و پات کار کشیدی؟!

(( ما حرف می زدیم و فرنوش و فریبا می خندیدن. نیم ساعت بعد رسیدیم بالا ی کوه. هوا خیلی سرد بود. کاوه که از سرما دندون هاش داشت بهم می خورد گفت: ))

- کاشکی الآن یه هلی کوپتر می اومد و منو ور می ذاشت و می برد خونه مون!

- هلی کوپتر نه، چرخ بال!

کاوه – یکی دیگه پدرش در اومده و هلی کوپتر رو اختراع کرده، تو واسه ش اسم می ذاری؟!

فرنوش – کاوه خان راست می گن، خیلی سرده.

فریبا – خیلی هم خلوت!

کاوه – اگه الآن گرگ ها بریزن سرمون، کی بدادمون می رسه؟

- کاوه ، یه کوه مارو آوردی، خون به جیگر مون کردی ها!

(( رفتیم یه گوشه و فرنوش از تو کوله پشتی ش فلاسک چایی رو در آورد و چهار تا لیوان برامون ریخت. چایی ها رو که خوردیم گرم شدیم.))

کاوه – بمیرم واسه اونا که تو قطب زندگی می کنن! از صبح تا شب باید مثل این حلاج ها بلرزن از سرما! تازه شب که می خوان برن پیش زن و بچه شون باید کجا برن؟ تو این خونه های یخی!

- خب اونا عادت کردن

کاوه – آره خب. البته یه حسن هم داره. پول یخ و یخچال و فریزر و کولر نمی دن!

- عوضش یه زندگی ساده و راحت دارن. دور از دود و ترافیک و گازوئیل و آلودگی!

کاوه – آره، تا دلت هم بخواد پیست اسکی دارن و آلاسکا و یخ در بهشت و برف شیره!

فرنوش – هر وقت هم چشم باز می کنن، برف پاک و سفید رو می بینن! خیلی شاعرانه س!

کاوه – آره آره! هر وقت هم دلشون خواست و هوس کردن از خونه شون می آن بیرون و با هم برف بازی می کنن!

(( فرنوش دستکش هاش رو در آورد و از تو کوله پشتی ش چند تا ساندویچ بیرون آورد و گفت: ))

- هادی، ساندویج مرغ برات آوردم. دوست داری؟

- دستت درد نکنه. عالیه!

فرنوش – اگه دوست نداری، کالباس هم هست.

- هر دوش خوبه. خیلی ممنون.

(( کاوه که داشت دستهاش رو «ها» می کرد که گرم بشه، یه نگاهی به ما کرد و گفت: ))

- قربون قدرت خدا برم. راست می گن که اگه آدم صبر داشته باشه همه چیز درست می شه ها! شیرین و فرهاد این همه سال صبر کردن تا دنیا به کام شون شد! حالا شیرین خانم تشریف آورده سر کوه. اوس فرهاد هم دست از کار کشیده و تیشه رو گذاشته زمین! سفره ناهار رو انداختن و دارن به همدیگر ساندویچ مرغ تعارف می کنن! نوش جون، بفرمائید ماهام کوفت می خوریم دیگه! بخور فرهاد جون. زودتر بخور و برگرد سرکارت که اگه خسر پرویز برسه و ببینه از زیر کار در رفتی و با نامزدش نشستی و داری گز می ری، یه قرون حقوق که آخر برج بهت نمی ده هیچی، بیرونت هم می کنه!

- اگه منو بیرون کنه دیگه کی براش کوه رو میکنه؟

کاوه – کنترات میده به شرکت مترو . حتماً بعد از هفتصد سال یه متروی شیک تحویلش میدن!

(( خندیدیم و فریبا آروم گفت: ))

کاوه خان، من برای شما غذا آوردم. همبرگره. نمی دونستم مرغ دوست دارین.

کاوه – الهی زبونم به کوره آدم سوزی هیتلر بچسبه! چرا دوست ندارم؟ وا بمونه هر چی ساندویچ کوفتی مرغه! اصلاً من از این پرنده بی حیای سکسی بدم می آد! تو هر سوپر مواد پروتئنی می ری می بینی رفته لخت مادر زا نشسته پشت شیشه!

(( در حالیکه همبرگر رو از فریبا می گرفت گفت: ))

- به به ! به به ! چه همبرگری! اصلاً یه دفعه چه هوایی شد این جا؟! مثل بهار می مونه! چقدر بهتون گفتم اون پائین فایده نداره بریم بالای کوه؟!

- تو رو که به زور آوردیم بالا ؟

کاوه – منو بزور آوردین ؟!

منظور من این بود که پیاده نریم یعنی راه نریم. می خواستم بهتون بگم که تمام راه رو یه کله بدویم و بیائیم بالا! حالا ساندویچ ت رو بخور اینقدر هم حرف نزن!

فرنوش – اینجاها خیلی قشنگه . نگاه کنین . همه جا سفید و پاکه.

(( کاوه در حالیکه به ساندویچش گاز می زد گفت: ))

- آره آره . مثل چلوار کفن مرده!

- تشبیه از این قشنگ تر پیدا نکردی؟

کاوه – چرا . مثل ملافه سفید بیمارستان ها!

- مرده شورت رو ببرن که یه کلمه امیدوار کننده آدم ازت نمی شنوه.

کاوه – اِ یادم اومد ! مثل لیف و صابون مرده شورها!

- خیلی ممنون کاوه جون . از مثالهایی که آوردی خیلی لذت بردیم ! حالا دیگه لطفاً حالمون رو بهم نزن می خواهیم غذا بخوریم.

(( فرنوش و فریبا خندیدن و فرنوش گفت: ))

- چه طبع لطیف و شاعرانه ای دارن این کاوه خان!

(( کاوه نگاهی به فریبا کرد و ازش پرسید: ))

- جدی تشبیه هام بد بود؟!

- نه به جان تو! این چند تا جمله ات خیلی حکیمانه بود! آدم رو یاد دو متر جا تو قبرستون می انداخت!

فریبا – کاوه خان شوخی می کنن و گرنه طبع بسیار حساسی دارن.

((فرنوش گفت: ))

بیا هادی، یه ساندویچ دیگه م بخور. زیاد درست کردم . بازم هست.

فریبا – کاوه خان ، همبرگر هم هست . بدم بهتون؟

کاوه – قرار نشد از حالا با هم چشم و هم چشمی کنین و مسابقه بذارین و چیز به خورد ما بدین ها!

(( همه خندیدیم . غذا رو می خوردیم و می خندیدیم . بعد فرنوش برامون چایی ریخت.))

کاوه – چطور شد فرنوش خانم؟ چرا برای هادی تو لیوان چای ریختین ، برای ما تو استکان؟

فرنوش – کاوه خان؟ شمام چقدر به این طفل معصوم حسودی می کنین!

- بیا بگیر نخورده! لیوان چایی مال تو.

کاوه – بخور بابا شوخی کردم.

فرنوش – هادی اگه سردته بیا کاپشن منو تن ت کن.

- نه ، ممنون. سردم نیست.

فرنوش – آخه کاپشن تو نازکه . سرما می خوری.

(( کاوه که یه دفعه جدی شده بود. نگاهی به ما کرد و گفت: ))

- از خدا می خوام که هیچوقت این محبت از دل ها تون بیرون نره.

(( بعد رو به من کرد و گفت: ))

- هادی جون، من از موقعی که اومدیم این بالا تو کوک فرنوش خانم بودم. هر کاری که برات کرده، با عشق و محبت و از ته دل بوده. خدا حفظ ش کنه. ایشا الله پای هم پیر شین.

(( فرنوش خجالت کشید و سرش رو انداخت پائین.

کاوه راست می گفت. خودم احساس کرده بودم. وقتی چایی بهم داد. با عشق بود. وقتی بهم ساندویچ تعارف می کرد، با عشق بود و وقتی نگرانم بود، با عشق بود و از صمیم قلب. محبت رو کاملاً می شد تو چشمهاش خوند.

وقتی فریبا و کاوه از خجالت کشیدن فرنوش خنده شون گرفت. بلند شد و آروم آروم رفت کمی اون ورتر. دنبالش رفتم و گفتم: ))

- کاش تمام پول های دنیا مال من بود تا همه شو می ریختم به پات!

(( برگشت و نگاهم کرد. یه لبخند زد و گفت: ))

- من پولهای دنیا رو نمی خوام.

- پس کاش تمام گل های سرخ و قشنگ دنیا مال من بود و همه رو می آوردم و می ریختم در خونه تون.

فرنوش – گل سرخ خیلی قشنگه اما من گلسرخ های دنیا رو نمی خوام.

- پس کاشکی تمام خوشی های دنیا مال من بود تا همه رو می کردم تو یه کیسه و از پنجره اتاقت پرت می کردم تو.

فرنوش – خوشی خیلی خوبه اما تنهایی، خوشی ها رو خراب می کنه، من تمام خوشی های دنیا رو نمی خوام.

فقط یه خرده شو واسه خودمون می خوام. بقیه اش مال کسای دیگه.

- پس من چی برای تو بیارم که با پولم جور باشه؟!

فرنوش – تمام محبتی که تو قلبته! تمام عشقی که خدا تو دلت گذاشته بیار برای من!

- فرنوش، اگه فقیرم، اگه پول ندارم، اما دل بزرگی دارم که خدا پر از عشقش کرده همه ش مال تو!

(( فرنوش نگاه پر مهری کرد و گفت: ))

- بریم دیگه، دیر می شه.

(( اسباب ها رو جمع کردیم و وقتی خواستیم حرکت کنیم، آروم به کاوه گفتم: ))

- کاش این یکی دو ساعت نمی گذشت!

کاوه – می خوای نریم و یه کم دیگه بمونیم؟

- گیرم که یه ساعت دیگه م موندیم، چه فایده؟ من فرنوش رو واسه، همیشه می خوام!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»