نزدیک ظهر رسیدم خونه. تا رفتم تو و در رو بستم، یکی در زد. گفتم کیه؟
- ما همسادۀ طبقه بالاتون هستیم! اومدیم ظهر نشینی! شب هم که شد، می آئیم شب نشینی!
(( تازه یادم افتاد که قرار بود امروز کاوه و فریبا برای خرید وسایل برن. در رو وا کردم.))
کاوه – سلام، کُشتی ش؟ هدایت رو می گم.- سلام، بیا تو فریبا کجاست؟
کاوه – بالا. دارن وسایل رو می چینن و تر و تمیز می کنن.
- مگه چند نفرن؟ کارگر گرفتین؟
کاوه – باشه! باشه! حالا دیگه توهین می کنی؟ فرنوش خانم بالا تشریف دارن.
- فرنوش؟! بالا چیکار می کنه؟
کاوه – اومده بود سراغ تو. من و فریبا هم رسیدیم. با هم آشنا شدن. حالا هم داره کمک می کنه اسباب ها رو بچینیم و یه خونه تکونی کنیم. فرنوش خانم گفته تا دستم تو کاره، یه سر هم می رم پائین خدمت آقا هادی. گفت نزدیک عیده، ثواب داره. آقا هادی رو هم بتکونم!
- منو که دنیا تکونده! بذار فرنوش خانم هم بتکونه
کاوه – نه، من ازش خواهش کردم این دفعه رو ببخشدت! گفتم دیگه از این غلط ها نمی کنه!
- حالا بیا تو. چرا دم در واستادی؟
کاوه – من و فریبا می خواهیم بریم ناهار بخوریم. فرنوش خانم می خواد بیاد پائین. اومد پارس نکنی ها! پاچه ش رو نگیری ها! انسان باش! آدم باش!
- حوصله ندارم کاوه. یه چیز دَری وَری بهت می گم ها!
کاوه – چِخه صاب مرده! من الان می رم بالا و به فرنوش می گم اومدی. حواست رو جمع کن درست حرف بزن. فرنوش بسیار دختر خوب و خانمی یه. خیلی هم متواضع و افتاده س. از سر تو آدم لجباز و یه دنده هم خیلی زیاد تره. می گن انگور خوب نصیب شغال می شه!
- شغال خودتی!
کاوه – می دونی هادی صدات شبیه قار قار کلاغه!
(( از حرفش خنده م گرفت. وقتی می رفت دوباره بهم سفارش کرد که با فرنوش ملایم باشم، چند دقیقۀ بعد فرنوش در زد . در رو وا کردم و اومد تو و نشست. بخاری رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش و بعد یه گوشه نشستم.))
فرنوش – حالت خوبه؟
- خوبم!
فرنوش – یه چیزی بگم باور نمی کنی هادی. انگار چون تو راضی نبودی من برم خونۀ خاله م، مهمونی شون بهم خورد! از در و دیوار سوسک و مارمولک می ریخت سرمون! یه سوسک که رفته بود لای موهای خاله م! داشت از ترس سکته می کرد. خیلی عجیب بود که این همه جونور انگار با هم قرار گذاشته بودن بیان تو مهمونی خالهم! خلاصه منم از خدا خواسته به هوای اینکه ترسیدم بلند شدم و با ژاله و نادر برادرش، اومدیم خونه.
(( داشتم از خنده می مُردم اما جلوی خودم رو گرفتم.))
- حالا چرا اومدی اینجا؟ اومدی این چیزها رو برام بگی؟
فرنوش – هادی تو خیلی بَد با من حرف می زنی! اون از حرف دیروزت، این هم از امروز! من دلم نمی خواد عصبانی بشم و کنترل خودم رو از دست بدم. اما تو آدم رو تحریک می کنی.
- خُب عصبانی شو دختر خانم پولدار! حتماً وقتی کنترل ت رو از دست بدی، به پسر خاله ت، بهرام خان می گی بیاد و خدمت من برسه! هان؟
((خیلی ناراحت شد و بهم چپ چپ نگاه کرد و بعد سرش رو انداخت پائین. فکر کردم الان بلند می شه می ره. اما یه دقیقه بعد گفت: ))
- هادی تو چته؟ چرا اینجوری شدی؟ از دیروز تا حالا انگار تو رو بُردن و یه هادی دیگه رو آوردن گذاشتن جای تو! یه جوری با من رفتار می کنی که فکر می کنم دلت می خواد من برم! اکه من برم، دیگه منو نمی بینی! اون وقت غصه می خوری ها!
- من چیزی ندارم که از دست بدم.
فرنوش – یعنی من برای تو چیزی نیستم؟!
(( سرم رو پائین انداختم و جوابی ندادم. برای خودم هم عجیب بود که چطور یه دفعه این قدر سخت و مغرور شده بودم. دلم می خواست باهاش ملایم باشم اما نمی دونم چرا یه چیزی در درونم مانع می شد. در همین موقع آب کتری جوش اومد و در کتری به صدا افتاد.
فرنوش بلند شد و کتری رو برداشت و مشغول چایی دم کردن شد. منم زیر چشمی نگاهش می کردم و لذت می بردم. کار کردن فرنوش تو خونۀ من برام خیلی قشنگ بود! یعنی در اتاق من خیلی قشنگ بود. تا چایی دم بکشه، سرش رو با ور رفتن به کتاب هام گرم کرد.
چند دقیقه بعد، یه چایی ریخت و با قندون آورد و گذاشت جلوی من و به یه حالتی گفت: ))
- بفرمائید آقای عصبانی! این چایی رو میل کنید شاید مهر من دوباره به دلتون بیفته!
- مهر شما از دل من بیرون نرفته که بخواد دوباره به دلم بیفته.
فرنوش – پس چرا با من این قدر قهر و دعوا می کنی؟
- برای اینکه دلم نمی خواست بری خونۀ خاله ت. خوشم نمی آد اصلاً بهرام با تو حرف بزنه.
(( فرنوش اومد کنارم نشست و با لبخند گفت: ))
- خوشم می آد وقتی حَسود می شی!
- من اصلاً حَسودی نمی کنم. اصلاً چیزی که به من نمی خوره حَسودیه!
((خندید و گفت: ))
- هادی جون، تو متوجۀ بعضی از چیزها نیستی. من اگر نمی رفتم خونۀ خاله م، بلافاصله تلفن می زد به مادرم و چُغُلی من رو بهش می کرد. بعدش هم می گفت هنوز هیچی نشده، پای خواهر زادم رو از خونۀ خاله ش بریده، وای به وقتی که این پسره، فرنوش رو عقد کنه! اون وقت حتماً اجازه نمی ده یه سر خونۀ مادرش بیاد! حالا فهمیدی چرا اصرار داشتم که دیشب برم؟
(( با خودم فکر کردم که عقل این دخترها به چه چیزهایی می رسه! وقتی دید من ساکتم دوباره گفت: ))
- هادی، من تو رو خیلی دوست دارم و خجالت هم نمی کشم از اینکه این رو بهت بگم. یعنی راحت حرف دلم رو بهت می زنم. تو باید اجازه بدی که من کار خودم رو بکنم. مگه دوستم نداری مگه نمی خوای من باهات عروسی کنم؟
- من از خدا می خوام که تو فقط مال من باشی اما انگار همه ش یکی بهم می گه که ازدواج من و تو سر نمی گیره و کارها جور نمی شه.
- تو این چیزها رو بسپر دست من، دیگه کاری ت نباشه. من خودم بهتر می دونم چیکار باید بکنم. فقط به شرطی که هر چی من می گم گوشی کنی. حالا اخم ها تو وا کن. یه کم بخند! کسی اگه تو رو نشناسه، فکر می کنه من دارم به زور زن تو می شم!
(( خندیدم و گفتم: ))
- خیلی خودم رو گرفتم، نه؟
فرنوش – خیلی!! مُردم تا یه خنده رو لب هات اومد!
(( تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ))
- ببین فرنوش جان، می خوام یه چیزی رو بهت بگم. من از نظر مالی خیلی ضعیفم اما، می گن بخشش خیلی همّت می خواد ولی رَد کردن و قبول نکردن بخشش از خود بخشش بیشتر همّت می خواد!
پدر کاوه بارها خواسته که به من ماشین و آپارتمان و پول و این حرف ها بده اما من قبول نکردم. بی پول هستم اما گدا نیستم.
من از خیلی چیزها تو زندگی گذشتم. خونۀ خوب، ماشین خوب، زندگی خوب، حتّی یه غذای خوب! اینها همه ش بخاطر این بوده که خواستم عزّت نفسم رو حفظ کنم و گرنه همۀ این چیزها با یه اشارۀ من برام جور می شه!
همین آقای هدایت که باهاش تصلدف کردی، بارها خواسته که کتاب های خطّی ش رو که خیلی گرون قیمته بده به من. یا مثلاً چند وقت پیش می گفت هر کدوم از تابلوهاش رو که می خوام ور دارم و ببرم بفروشم. با پول یکی از اونها شاید بشه چند تا آپارتمان خرید!
اما من قبول نکردم. حالا تو این وضعیت من، وقتی تو کاری می کنی، مثل رفتن به خونۀ خاله ت! دل من می شکنه. غصه می خورم. چون مثل پسر خاله ت زَر و زور ندارم.
به خدا وقتی تنهایی می شینم و به این چیزها فکر می کنم، خیلی دلم می گیره!
نه اینکه فکر کنی پول رو برای خودم می خوام، نه!
دلم می خواست پولدار بودم تا همه ش رو می ریختم به پای تو. دلم می خواست پولدار بودم تا وقتی می آم خواستگاریت، کسی فقر و نداری رو تو سَرَم نکوبه!
دلم می خواست پولدار بودم تا وقتی تنها می شم و می رم تو خودم، این فکر که ممکنه تو رو به من نَدَن، مثل خوره به جونم نیفته.
منم دلم می خواست که یه ماشین آخرین مدل، بیام دنبالت و وَرت دارم و ببرم بهترین رستوران ها!
(( بغض گلوم رو گرفته بود. حرف زدن برام سخت بود. سرم رو انداختم پائین و گفتم: ))
- فرنوش، من تو این دنیا، دلم رو به هیچ چیز خوش نکردم. به هیچ چیز دل نبستم، می دونی چرا؟ چون نمی تونستم اون چیزها رو داشته باشم. همیشۀ خدا، هر شعله ای که تو دلم روشن می شه، خاموش کردم! هر صدایی که از دل واموندم بلند شد، خفه ش کردم!
خیلی وقته که این دل، کز و پژمرده س! حالا بعد این همه وقت، به تو دل بستم اگه این روزگار تو رو هم از من بگیره، دیگه بودن و نبودن این دل واسه م فرقی نداره!
(( چایی م رو برداشتم و به هوای خوردنش، بُغضی رو که داشت خفه م می کرد، دادم پائین. سرم رو که بلند کردم دیدم فرنوش در حالیکه به من نگاه می کنه، اشک از چشمهاش پائین می آد. بی اختیار استکان از دستم افتاد زمین. یه حال بدی شدم. انگار تودلم رَخت می شستن! بهش گفتم: ))
- خدا منو بکشه! من جونم رو می دم که خار به پای تو نره! حالا خودم گریه ت انداختم؟!
فرنوش – هادی، من غیر از تو هیچکس رو نمی خوام. خودم می دونم که تو اون قدر منش داری که از مال دنیا گذشتی. اون روز که خودت رو جای من به پلیس معرفی کردی، با اینکه می دونستی ممکنه آقای هدایت بمیره. همون وقت تموم ثروت های دنیا رو به پای من ریختی.
هادی من تو رو همینطوری می خوام. با پول کم و عشق و مردونگی زیاد!
تو اگه خودت رو می فروختی، دیگه نمی خواستمت! فقط ازت می خوام که دوستم داشته باشی و با من بیای و تنهام نذاری.
- فرنوش، تو هم اگه منو همین جوری خواستی، باهات همه جا می آم. ول ت نمی کنم تنهات نمی ذارم. غم ت رو بجونم می خرم و خوشی ها مو فدات می کنم.
با تو برام صبحه و بی تو شب! من چیزی ندارم که بهت هدیه بدم و به چشمت بیاد، جونم مال تو فرنوش.
(( نیم ساعت بعد با فرنوش به طرف خونه شون حرکت کردیم. فرنوش پیاده اومده بود خونۀ من. پیاده هم رسوندمش خونه. همین طور که راه می رفتیم گفت: ))
- هادی، مواظب خودت باش. بهرام خیلی دلش می خواد خونۀ تو رویاد بگیره. نمی دونم چه خیالی توسرشه.
- خب آدرس م رو بهش بده. شاید می خواد با من حرف بزنه. برای چی نگرانی؟ من که بچۀ چهارده ساله نیستم که بَلا مَلا سرم بیاره!
فرنوش – تو به خودت نگاه کردی! بهرام پسر عوضی یه! لاته و بد دهن!
- باز هم مهم نیست. تو آدرس منو بهش بده. بالاخره یه جوری زبون همدیگرو می فهمیم.
فرنوش – یه دفعه می آد در خونه ت آبروریزی می کنه!
- اولاً که جرأت این کارها رو نداره. بعدش هم مملکت قانون داره! مگه هر کی که دلش خواست می تونه بره در خونه یه نفر عربده کشی کنه؟ تو زیادی بهرام رو گنده ش کردی!
فرنوش – با تموم این حرفها که گفتی، من آدرس ت رو بهش نمی دم.
- باشه، خودم بهش تلفن می کنم و یه روز دعوتش می کنم خونه م!
فرنوش – آره، همین یه کارت مونده که بکنی! تئ و بهرام بشینین سر سفره و به سلامتی خون همدیگرو بخورین! تو فکر کردی بهرام حرف حساب حالیش می شه؟!
از بس بچه شّر و بدی یه که از دانشگاه اخراجش کردن.
- خیلی خوب، من دعوتش نمی کنم خونه م. یه روز خودم ناهار می رم خونه شون!
(( فرنوش خندید و گفت: ))
- اون وقت براش راحت تره. یه چیزی می ریزه تو غذات و مسمومت می کنه!
- اتفاقاً کاوه یه نظری داره. می گه یه روز بهرام رو ببریم بیرون شهر دو تایی بریزیم سرش.
بعد سرش رو ببرین و بندازین جلوی سگ ها!
(( دوتایی زدیم زیر خنده))
فرنوش – ایده های کاوه مثل ایده های شمره!
- همه اینا تقصیر توئه فرنوش!
فرنوش – تقصیر من؟!
- آره. اگه تو این مهمونی ها اینقدر لباس قشنگ نپوشی، بهرام بدبخت دیوونه نمی شه که بخواد منو از میدون بدر کنه! تو خودت به اندازه کافی خوشگل و قشنگ هستی. خداوند در آفرینش تو از هیچی مضایقه نکرده! همین طوری پدر من و بهرام رو در آوردی، چه برسه به اینکه یه دستی هم تو صورتت ببری!
(( فرنوش با خنده گفت: ))
- اینها رو بذارم به پای تعریف؟ تو هم خوب بلدی هم تعریف بکنی از من و هم حرف هاتو بزنی ها! در ضمن خدمت شما عرض کنم من هیچ آرایشی نمی کنم. این چهره، چهره ساده منه!
- جدی می گی فرنوش؟!
فرنوش – اره بخدا! من اصلاً آرایش نمی کنم!
- خدا به داد من برسه اگه تو بخوای آرایش هم بکنی! اون وقت باید کار و زندگیم رو بذارم کنار و یکی یکی رقبا رو ببرم بیرون شهر و سرش رو ببرم بندازم جلوی سگ ها!
(( این رو که گفتم یه مرتبه دیدم که رنگ فرنوش پرید و حالت اضطراب پیدا کرد و به من گفت: ))
- هادی جون تو برگرد خونه. دیگه رسیدیم. تو برو من خودم این یه تیکه راه رو می رم.
(( تعجب کردم. سر کوچه شون رسیده بودیم پرسیدم: ))
- نمی خوای همسایه ها من و تو رو با هم ببینن؟
فرنوش – نه. موضوع این نیست. تو برو بعداً بهت می گم.
(( برگشتم و به طرف خونه شون نگاه کردم. بهرام و بهناز، وسط کوچه، در خونه فرنوش واستاده بودن و به ما نگاه می کردن! برگشتم و به چشمهای فرنوش که ترس ازش می بارید نگاه کردم و بهش گفتم: ))
- اگه تو برای موقعیت خودت می گی، باشه، من حرفی ندارم و می رم. ولی اگه نگران منی، اجازه بده تا دم خونه برسونمت.
فرنوش – من نگران تو هستم هادی و گرنه هیچ چیز دیگه ش برام مهم نیست.
- پس حالا که این طوره خیلی محکم راه بیفت بریم. از هیچی هم نترس. من اینجام، خیالت راحت باشه. انگار دیگه لازم نیست بهرام رو دعوت کنم خونه مون!
فرنوش – باشه، هر چی تو بگی. هر کاری تو بخوای من می کنم هادی برای اینکه بفهمی چقدر دوستت دارم.
(( دوتایی حرکت کردیم و وقتی به بهرام و بهناز رسیدیم، من به بهناز سلام کردم.))
- سلام هادی خان . خیلی ممنون. حال شما چطوره؟ خوب هستین؟
(( بهرام با آرنج ش زد به بهناز و گفت: ))
- واسه چی با هاش خوش و بش می کنی؟!
(( بعد رو کرد به منو و گفت: ))
- مگه بهت نگفته بودم اگه یه بار دیگه این طرفا ببینمت چیکارت می کنم؟
- منم خدمت شما عرض کرده بودم که اگه یه بار دیگه من رو دیدید باید فکر یه چیزی برای خودتون باشین!
بهرام – تو انگار زبون آدمیزاد سرت نمی شه؟
- من متوجه حرفهای شما نمی شم و گرنه زبون آدمها رو خوب می فهمم و بلدم با چه زبونی باهاشون حرف بزنم!
بهناز – بهرام بیا بریم. این کارها زشته!
بهرام – تو حرف نزن!
بعد رو به فرنوش کرد و گفت: ))
- حالا حق دارم هر کاری دلم خواست باهاش بکنم؟
فرنوش – تو با هادی حرف بزن. هر چی هادی بگه، حرف منم همونه!
بهرام – از کی تا حالا آدم زنده وکیل وصی پیدا کرده؟
فرنوش – وکیل و وصی نه . شوهر!
(( نگاهی با تمام دلم بهش کردم و گفتم: ))
- فرنوش جان، شما برو خونه. اصلاً هم نگران نباش. برو
(( فرنوش یه خداحافظی به من و بهناز گفت و رفت تو خونه و در رو پشت سرش بست. موندیم ما سه نفر. رو به بهرام کردم و گفتم: ))
- شما هم بهرام خان اگه با من حرفی یا کاری دارین. لطفاً تشریف بیارین دو تا خیابون اون طرف تر. اونجا با هم راحت تر صحبت می کنیم. بهناز خانم، شما هم خواهش می کنم تشریف ببرید. صحیح نیست که این حرفها در حضور خانم ها گفته بشه.
بهرام – تو به خواهر من کار نداشته باش.
(( در حالیکه راه افتادم بهش گفتم: ))
- در هر صورت، من کمی جلوتر منتظر شما می مونم که اگه کاری باهام دارید در خدمت باشم.
(( حرکت کردم و رفتم سر خیابون واستادم. بهرام هم کمی صبر کرد و بعد با بهناز سوار ماشینش شد و اومد سر خیابون. وقتی می خواست پیاده بشه. بهناز در حالیکه گریه می کرد، دستش رو گرفته بود و نمی ذاشت بهرام از ماشین بیاد پائین. بهرام هم انگار بدش نمی اومد که از تو همون ماشین با من حرف بزنه!
شیشه رو کشید پائین و گفت: ))
- این دفعه آخرت باشه. این دفعه م باهات کاری ندارم. اما اگه یه بار دیگه ...
(( رفتم تو حرفش و گفتم: ))
- خواهش می کنم ملاحظه منو نکنین. لطفاً همین الان باهام کار داشته باشین!
(( چپ چپ نگاهم کرد و خواست شیشه ماشین رو بکشه بالا که این بار من شروع کردم: ))
- بهرام خان، هر لات بی سر و پایی بلده عربده بکشه و لش بازی در بیاره! خوب گوش هاتو واکن ببین چی می گم. اگه یه بار دیگه بشنوم که برای فرنوش شاخ و شونه کشیدی، می آم در خونه تون و می کِشمت بیرون و اون وقت بهت نشون می دم که دندونه هایکی می ریزه تو دهنش! فرنوش دختر بزرگی یه. خودش می تونه تصمیم بگیره که چه کسی رو دوست داره.
شخصیت رو، اگه داری، حفظ کن. بذار خود فرنوش انتخاب کنه.
یادت نره امروز چی بهت گفتم. من مثل تو، یه دفعه دیگه به طرف مهلت نمی دم!!
(( شیشه رو کشید بالا و با سرعت، گاز داد رفت و فقط از او همه هارت و پورت ش، یه خرده گرد و خاک بجا موند!
آروم و سلانه سلانه بطرف خونه راه افتادم. تو راه با خودم فکر می کردم. نمی دونستم کاری که کردم، خوب بوده یا بد، نیم ساعت، سه سه ربعی طول کشید تا به خونه رسیدم. هنوز وارد نشده بودم که ذز زدند. فریبا بود.))
- سلام هادی خان. حالتون چطوره؟
- سلام فریبا خانم. شما چطورید؟ ببخشید، امروز متأسفانه نرسیدم بیام کمک تون.
فریبا – شما و کاوه خان به اندازه کافی به من محبت کردین. ببخشید، فرنوش خانم پای تلفن شما رو کار دارن. بفرمائید بالا.
- ای بابا! هنوز هیچی نشده باعث مزاحمت شدیم که!
فریبا – تو رو خدا تعارف نکنین. بفرمائین خواهش می کنم.
(( دوتایی با هم رفتیم بالا و من تلفن رو جواب دادم.))
فرنوش – سلام هادی، خوبی؟ طوریت نشده؟ چرا نیومدی بهم خبر بدی بعد بری خونه؟ دلم هزار راه رفت! می دونم، حتماً اعصابت ناراحته. این پسرۀ تنه لش خیلی بی ادبه. ممنون که در خونه نذاشتی سر و صدا بشه. تو که گفتی برو خونه. من رفتم و پشت در خونه واستادم به حرف هاتون گوش کردم. تا اونجاها رو خودم شنیدم . وقتی تو رفتی سر خیابون، تو دلم سیر و سرکه می جوشید. خودم از تموم جریان باخبرم اما دلم می خواد خودت برام تعریف کنی که چی شد.
الو هادی ! اونجایی؟ چرا حرف نمی زنی؟!
- بله، اینجام.
فرنوش – پس چرا هیچی نمی گی؟
- والله، صدای تو اون قدر شیرین و قشنگه که دلم نیومد حرف ها تو قطع کنم.
فرنوش – یعنی خیلی پر حرفی کردم؟ آخه دلم خیلی برات شور زد.
- دلواپسی های تو برام امید زندگی یه!
(( فرنوش مدتی سکوت کرد و بعد گفت: ))
- هادی، هیچ فکر نمی کردم که تو، تویی که اون قدر سر بریزی و آروم، بتونی یه آدم مثل بهرام رو اون جوری بشونی سرجایش! دستت درد نکنه. تو راست می گفتی، بهرام رو خیلی بزرگ کرده بودم. نمی دونستم تو خالی یه.
- فرنوش، اونجا من بودم و بهرام و بهناز. تو این چیزها رو از کجا فهمیدی؟
فرنوش – یه بار دیگه بهت گفته بودم. زن ها اگه بخوان از همه چیز با خبر می شن!
- در هر صورت اگه بازم مزاحمت شد، یه خبر به من بده. باشه؟
فرنوش – باشه، ولی تو مواظب خودت باش. بهرام آدم خوبی نیست!
- چشم
(( فرنوش با خنده گفت: ))
- چشمت بی بلا جوون!
(( دو تایی خندیدیم و ازش خداحافظی کردم.))
فرنوش – از تعریف هات هم ممنون.
- از دلشوره و دلواپسی های تو هم ممنون!
(( تلفن رو قطع کردم. وقتی برگشتم که از فریبا تشکر و عذر خواهی کنم، دیدم تکیه شو داده به دیوار و با لبخند داره به من نگاه می کنه. بهش خندیدم و سرم رو انداخنم پائین.خجالت می کشیدم.))
فریبا – خیلی دوستش دارین. نه؟ فرنوش دختر بسیار قشنگی یه.
- خیلی. اونقدر که اوایل می خواستم از سر راهش برم کنار که مانع خوشبختی ش نشم.
فریبا – بفرمائین بشینین.
(( دور و برم رو نگاه کردم. کاوه سنگ تموم گذاشته بود و همه چیز برای فریبا خریده بود.))
- مبارک باشه. اینجا رو خیلی با سلیقه چیدین.
فریبا – کاوه خان حسابی شرمنده کردن. مبل راحتی و یخچال و فریزر و گاز و خلاصه همه چیز! حتی حرف من رو قبول نکردن که فرش ماشینی بخریم. نگاه کنیت! این قالیچه رو خیلی گرون خریدن! من اصلاً رادیو و تلویزون نمی خواستم. رفتن یه تلویزون رنگی بزرگ و این دستگاه رائیو ضبط و نمی دنم چی چی یه؟ آهان، چند دیسکه برام خریدن!
هادی خان، بخدا من نمی دونم در مقابل این همه لطف باید چیکار کنم! خجالت هم می کشم رو حرفش حرف بزنم . هادی خان، من خیلی تنهام! از یه طرف ، بعد از خدا، جز کاوه و شما پناهی ندارم. موندم این وسط که چکار باید بکنم! همه این چیزها رو قبول کنم . همون طور که شما خواستین درس م رو ادامه بدم؟ یا سرمبندازم پائین و از اینجا، از شما، از کاوه از خودم و همه چیز فرار کنم!
با خودم فکر می کنم که تا من دانشگاه قبول بشم. و یه مدرکی چیزی بگیرم و یه کاری پیدا کنم و بتونم این همه زحمت ها رو جبران کنم، بیست سال طول می کشه! حداقل اینکه تا وارد دانشگاه بشم ودرسم تموم بشه، پنج شش سال وقت می خواد! تا اون موقع باید سر باره کاوه خان باشم؟ اگه یه سال دیگه، دو سال دیگه ایشون خواست ازدواج کنه، یا اصلاً طوری شد که دیگه نتونست به من کمک کنه، اون وقت چیکار کنم؟
این فکر ها داره دیونه من می کنه. وقتی به این آپارتمان و این وسایل نگاه می کنم. وقتی به شما و کاوه فکر می کنم که دارین از من حمایت می کنین، تو دلم گرم می شه و به زندگی امیدوار می شم. اما بعدش یه دفعه، یه فکرهایی تو سرم می آید که از یه دقیقه بعدم هم می ترسم!
(( گریه ش گرفته بود. روی مبل نشست و سرش رو میون دستهاش گرفت و مثل اون وقتی که تازه مادرش مرده بود، آروم آروم گریه کرد. دلم خیلی براش سوخت. روی یه مبل نشستم و گفتم: ))
- اولاً که شما تنها نیستین. من شما رو به چشم خواهر کوچیکترم نگاه می کنم. امیدوارم که اون شایستگی رو داشته باشم که شما به چشم برادر به من نگاه کنین.
دوم، اینکه اگه یه روز کاوه، به هر دلیلی نتونست به شما کمک کند، من که نمردم! سوم، شما هنوز کاوه رو نمی شناسین. به شوخ طبعی و بذله گویی ش نگاه نکنین! کاوه بسیار پسر خوب و محکمی یه. در دوستی، ثابت قدمه. آدمی یه که می شه بهش اعتماد کرد. مطمئن باشین.
شما هم نباید اجازه بدین که فکرهای بد به ذهن تون بیاد. توکل به خدا کنین. حتماً خودش خواسته که این طوری بشه. بالاخره موقعی می رسه که شما هم میتونین خیلی چیزها رو جبران کنین. حالانه در مورد کاوه. محبت رو باید دست به دست چرخوند!
منم یکی مثل خودتون هستم. درد آشنام! با تنهایی و بی کسی و نداری و بدبختی غریبه نیستم!
حالا دیگه گریه نکنین. خودتون رو تسلیم خواست خداوند بکنین و اجازه بدین سرنوشت کار خودش رو بکنه. اگه این طوری فکر کنین که تمام این جریانات به خواست پروردگاره، دیگه آروم می شین.
(( مدتی بود که به من نگاه می کرد. لحظه ای بعد اشک ها شو پاک کرد و خندید و گفت: ))
- پاشم براتون چایی بیارم.
(( وقتی داشت به طرف آشپزخونه می رفت، وسط راه واستاد و گفت: ))
- ممنون هادی خان. حرفهای شما خیلی آدم رو آروم می کنه. شما طوری آروم ولی محکم صحبت می کنین که تا اعماق روح طرف اثر می کنه!
(( بعد به طرف آشپزخونه رفت. یه دقیقه بعد زنگ خونه روزدن. آیفون رو فریبا جواب داد. کاوه بود. اومد بالا. مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا. تا رسید توخونه گفت: ))
- سلام پهلوان! دست مریزاد! حالا دیگه تنهایی محله رو قرق می کنی؟ سنگ میندازی، خاکم می پاشی؟! شنیدم رو کم کنی بوده؟!
بهرام بیچاره، غم باد گرفته، افتاده گوشه خونه! سوسک ش کردی! ببینم، شما همون هادی خان استخونی نیستی؟! رفتم در اتاقت، نبودی. حدس زدم ؟!
- بابا بیا توخونه! چرا دم در واستادی و فریاد میزتی پسر؟!
کاوه – ببخشید سامسون خان ! هوا تاریک بود، سبیل هاتون روندیم!
- من که سبیل ندارم.
کاوه – پوزش می خوام دلاور! بازوهاتون روندیم! خوب پهلوون، تو که طرف رو جیرجیرک ش کردی، همونجا سرش رو می بریدی و مینداختی جلو سگ ها بخورن!
- تواز کجا این چیزها رو فهمیدی؟
کاوه – رخصت بده بیام تو، می گم.
(( کفش هاشو در آورد و اومد تو خونه و به فریبا گفت: ))
- ببخشین فریبا خانم. سلام این شعبون خان ما، سر چهار سوق یکی رو شقّه کرده! حواس ماها هم پرت شده. ببخشین.
(( فریبا که از حرفهای کاوه، به خنده افتاده بود، با یه سینی چای اومد جلو .))
- جدی کاوه تو از کجا فهمیدی؟
کاوه – هادی، انگار این بهناز هم یه چیزی می شه ها! غلط نکرده باشم چشمش تو رو گرفته!
- باز پشت سر مردم حرف زدی؟!
کاوه – آخه تو بگو، روی برادرش رو کم کردن، اون وقت این یکی خوشحاله! تا رسیده خونه زنگ زده به فرنوش و همه چیز رو تعریف کرده و اونم زنگ زده به ژاله و ژاله هم به مادرش که خاله من باشه گفته و مادرش به من گفته و منم دارم به تو می گم! بهتره تو هم به فریبا بگی، فریبا هم دوباره به فرنوش بگه و فرنوش هم به ژاله بگه و ژاله هم به مادرش بگه و ...
- بسه دیگه، خفه م کردی! سرمون رفت!
کاوه – اینم بگم دیگه حرف نزنم، باشه؟
- بگو!
کاوه – مادرش که خاله من باشه به من بگه و منم به تو بگم وتو به فریبا بگی و فریبا به ...
- لال بشی کاوه ! حداقل خودت رو جلوی فریبا خانم نگه دار.
(( فریبا خندید و رفت تو آشپزخونه که میوه بیاره. کاوه آروم در گوش من گفت: ))
- بازم از مادر و قبرستون و این چیزا حرف زدی؟ چشمهای فریبا گریه ایه!
- فرنوش زنگ زد اینجا. فریبا من رو صدا کرد بالا. بعد از تلفن کمی در دو دل کرد. خیلی ناراحت بود. منم دلداریش دادم.
کاوه – الهی من بگردم!!
(( بهش چپ چپ نگاه کردم که گفت: ))
- دنبال یه اتاق بزرگ تر واسه تو!
(( فریبا با یه ظرف میوه از آشپزخونه اومد بیرون و میوه رو گذاشت رو میز و گفت: ))
- چایی تون یخ کرد، عوضش کنم؟
کاوه – الهی این چایی آخر ما باشه که یخ می کنه تا شما تو زحمت نیافتین!
- زحمت نکشین فریبا خانم. ما با اجازه تون مرخص می شیم.
(( بعد رو به کاوه کردوم و گفتم: ))
فریبا – نه تو رو خدا، تنهایی دیوونه می شم. حوصله م سر می ره. تازه می خواستم ازتون خواهش کنم بیشتر بیائین اینجا. دور هم باشیم بهتره. منم زیادی فکر نمی کنم. راحت ترم.
کاوه – درد و بلای شما بخوره تو سر این بهرام بی تربیت!
(( بعد رو به کرد و گفت: ))
- بشین هادی، یه ساعت دیگه م می رم شام می گیرم و می آم. سه تایی خیلی می چسبه. می زنیم تو سر و مغز هم و شاممون رو کوفت می کنیم و هی پشت سر بهرام حرف می زنیم و بهش فحش میدیم!
- من هنوز ناهار نخوردم تازه می خوام برم پائین فکر یه چیزی واسه ناهار بکنم.
فریبا – جدی میگین هادی خان؟ الان براتون یه چیزی درست می کنم.
- نه تورو خدا، زحمت نکشین می رم پائین یه چیزی می خورم.
کاوه – چه فرقی می کنه؟ اون تخک مرغی که می خوای پائین بخوری، همین جا بخور.
(( فریبا بلند شد و رفت تو آشپزخونه. کاوه پرسید: ))
- نگفتی هادی، چی شد پریدی به بهرام؟ تو که می گفتی رقیب رو باید با ملایمت از میدون بدر کرد!
- یه ساختمون همون قدر که شیشه و پنجره و گل و گیاه و چیزهای زینتی احتیاج داره. به تیر آهن و سیمان و آجر و دیوار قطور هم احتیاج داره!
تا زمانی که می شه، باید ملایم بود اما یه زمانی هم می رسه که باید محکم واستاد!
کاوه – فرنوش چی گفت؟ خوشحال بود از اینکه جلوی بهرام در اومدی؟
- آره، خیلی خوشحال بود.
کاوه – باید از اینجا، یه سیم بکشیم پائین و یه تلفن بذاریم واسه تو.
- من تلفن لازم ندارم. هر وقت هم فرنوش یا تو باهام کار داشتین، زنگ بزنین اینجا.
(( یه ربع بعد فریبا با یه سینی اومد تواتاق و سینی رو گذاشت جلوی من و گفت: ))
ببخشید هادی خان، چیز دیگه حاضر نبود. انشاالله یه روز ناهار در خدمتتون باشم.
(( برام همبرگر درست کرده بود. ازش تشکر کردم و با اشتها خوردم.))
کاوه – چیزی از همبرگر مونده؟
- اره، بیا. دو تا بود. این یکی رو تو بخور، من سیر شدم.
(( کاوه هم یکی دیگه از همبرگرها رو خورد و به فزیبا گفت: ))
- آخیش! سیر شدم! خدا از خوشگلی کم تون نکنه! ایشا الله خدا یه شوهر خوش تیپ مثل من نصیبتون کنه.
- هیس کاوه! می شنوه ها!
(( فریبا از تو آشپزخونه گفت: ))
- چیزی می خواین، تعارف نکنین، بگین بیارم. چی لازم دارین؟
- خیلی ممنون، سیر شدیم. کاوه می گه خدا از خانمی کم تون نکنه.
(( کاوه آروم گفت: )) یه بشقاب وفا لازم دارم! اگه دم دسته لطفاً برام بیارین!
(( بعد یواش به من گفت: ))
- برای خانم ها اگه در مورد خوشگلی شون دعا کنی، بیشتر خوششون می آد تا خانمی شون!
هالو جون اینارو یاد بگیر، پس فردا به دردت می خوره!
- به چه دردم می خوره؟ فرنوش که بقدر کافی، شاید هم زیادتر از کافی، خوشگل هست، چه من تعریف بکنم، چه نکنم.
کاوه – واسه فرنوش نمی گم که ساده! واسه مادرش می گم. چند وقت دیگه که از فرنگ برگشت. تا دیدیش باید بگی: به به به! ماشا الله! شما هم که مثل قالی کرمون می مونید! هر چی می گذره، بهتر می شین! به به به! پوست صورت رو ببین! مثل برگ گله! چه کرمی استفاده می کنین! وا خدا مرگم بده! منو باش! اصلاً این صورت احتیاج به کرم و این حرفا نداره! به به چه ابروهایی! تاتو کردین؟! اوا لال بمیرم! این ابرو تاتو نمیخواد!
(( اینا رو با حالت زنونه می گفت و خیلی با نمک ادا شو در می آورد. داشتیم می خندیدیم که متوجه شدیم فریبا هم تو چهار چوب در آشپزخونه واستاده و می خنده.))
فریبا – کاوه خان، همه خانم ها هم این طوری نیستن.
کاوه – مادر فرنوش خانم این جوریه. من می شناسمش!
- پشت سر مردم حرف نزن. تازه اگه این طور هم باشه، من بلد نیستم از این تعریف ها بکنم.
کاوه – اونم دختر بهت نمی ده! اون وقت باید بری خواستگاری یه خاله فرنوش!
فریبا – مادر فرنوش خانم چه جور آدمی یه؟
کاوه – والله ما که خودمون تا حالا ندیدیمش. ولی این طور مه می گن، یه چیزی بین آرنولد و مارادونا و هند جیگر خور! یه هیکل داره، دوتایی من! از این در تو نمی آد!
- خجالت بکش کاوه!
کاوه – اِ اِ اِ بازم این از مادر زنش حمایت کرد! امیدوارم به حق این روز عزیز، این مادر فرنوش بیاد و یه بلایی سر تو بیاره، ببینم بازم تو ازش حمایت می کنی یا نه!
- تو از کجا می دونی؟ اصلاً تو از کجا می شناسی ش؟ تا حالا دیدیش؟
کاوه – شکر خدا تا حالا با این موجود عزیز برخورد نکردم! اما برات رفتم پرس و جو! رفتم پیش خاله م و پرونده ش رو از بایگانی کشیدم بیرون.
- رفتی پیش این و اون واسه من تحقیق کردی؟
کاوه – پس چی؟! نباید ما بفهمیم تو می خوای بری تو چه خونواده ای؟!
- مگه من دخترم یا اینکه می خوام شوهر کنم که رفتی پرس و جو؟ پسر تو که آبروی منو بردی!
کاوه – اینه مزد دستم؟! اینه جواب مهربونی هام؟ الهی پسر خیر از عمرت نبینی! الهی تنت رو زیر ماشین در بیارن! الهی بال بال بزنی!
(( اینا رو میگفت و مثل زنها، با مشت می زد تو سینه ش! از خنده مرده بودیم . ))
- حالا نتیجه تحقیقات چی بود؟
کاوه – ببین! ته دلش داره مالش می ره که بفهمه خاله م چی گفته ها! اون وقت واسه من ادای آدم های معصوم رو در می آره! ای عمر و عاص خائن! تو رو من می شناسم.
- اصلاً نمی خواد بگی. من می دونم، مادر فرنوش زن بسیار خوبی یه
کاوه – دو زار بده آش به همین خیال باش!
- خدا خفه ت کنه کاوه! ته دلم رو خالی کردی.
کاوه – اگه بفهمی چه طور آدمی یه، ته دلت که خالی میشه – هیچی، ته معده ت هم خالی می شه!
- جان من راست می گی کاوه؟
(( هر و هر زد زیر خنده و گفت: ))
- حالا چرا رنگت پریده؟ نترس. می گن هر کی از پوست صورتش تعریف کنه، باهاش کاری نداره! اما خدا اون روز رو نیاره که کسی اون رو ببینه و از پوست صورتش تعریف نکنه! می گن همون جا دست می کنه تو شیکم طرف و غدد فوق کلیوی ش رو می کشه بیرون و خام و خام می خوره!
یه اخلاق های عجیبی داره! اما رو هم رفته زن خوبی یه! می دونی؟ تیپ ش مثل هند جیگر خوره!
- گم شو کاوه! ما رو باش که نشستیم و به دری وری های تو گوش میدیم.
کاوه – از من گفتن بود. حالا خودت می دونی. فقط تا دیدیش، تعریف از پوست صورت یادت نره. براش مثل باطل السحر می مونه! جلوش هم نرو، یه خرده عقب واستا باهاش حرف بزن!
(( فریبا داشت از خنده غش می کرد. خود کاوه که اون قدر جّدی بود که اگه نمی شناختمش، پاک خودم رو باخته بودم! کاوه دستهایش رو برد طرف آسمون و گفت: ))
- خدایا، ما که تو این دنیا بجز این یه دونه رفیق نداریم، خودت این پسره هالو رو از شر هر چی دیو و دد و اژدها و جادوه حفظ کن!
- حالا پاشو یه زنگ بزن به فرنوش و بگو اگه می آد فردا کارهاش بکنه بریم کوه.
- کوه بریم چیکار؟!
کاوه – اونجا، سر کوه، میگن یه گیاهی در می آد که اگه یه مثقالش رو با اشک مورچه و چرک ناخن مرده و پیش آب پسر نابالغ قاطی کنی و بخوری، دیگه هیچ سحر و افسون و جادویی کار گر نمی شه!
- اَه ! گم شو کاوه حالمون رو به هم زدی.
کاوه – آخه یه سوال های می کنی! همه کوه می رن چیکا؟ میرن دل شون واشه دیگه! ماهام مثل همه. دلم پوسید از بس یه گوشه نشستم و غم تو رو خوردم!
(( فریبا در حالیکه همه ش می خندید، گفت: ))
- ماشا الله کاوه خان خیلی با نمک ن.
کاوه – غلام شمام. می دونین فریبا خانم؟ چارلی چاپلین بابای من بود! فقط همون اوایل ازدواج شون با مادرم، سر قضیه ختنه سورون، زندگی شون نشد! این بود که مادرم منو ازش گرفت و اومد ایران! اونم اسمش رو تو شناسنامه م خط زد. اینه که منم به کسی نمی گم! اسمم کاوه چاپلین ! همه جا می گم کاوه برومندم.
(( این دفعه خودش هم خنده ش گرفت و به من گفت: ))
- پاشو دیگه! زنگ بزن به فرنوش فردا با هم بریم کوه. پس فردا که مادرش اومد نمیذاره رنگ فرنوش رو هم ببینی ها! ببین من کی بهت گفتم.
- بخدا کاوه اگه تو یه روز حرف درست و حسابی هم بزنی، هیچکس باور نمی کنه. شدی چوپان دروغگو!
کاوه – پس خبر نداری. دبیرستان که بودم، هر دفعه از طرف مدرسه پدرم رو می خواستن، یه بقال بود دم خونه مون، بهش پول میدادم و با خودم می بردمش مدرسه و جای بابام جاش می زدم! مدیر مون هم فکر می کرد اون بابامه! یه روز بابام خودش اومده بود مدرسه که ببینه اوضاع درسی من چه جوریه. بیچاره مدیر باور نمی کرد اون بابام باشه! ازش شناسنامه خواسته بود! اون سال می خواستن از مدرسه بیرونم کنن!
(( تلفن رو برداشتم و به فرنوش زنگ زدم. خودش جواب داد. جریان فردا رو بهش گفتم. قرار شد فردا صبح بیاد دنبال ما. گفتم حتماً به پدرت بگو که با من می آی کوه.
خدا حافظی کردیم و تلفن رو قطع کردم و به کاوه گفتم: ))
- پاشو بریم پائین. بهتره دیگه مزاحم فریبا خانم نشیم.
فریبا – چه مزاحمتی؟ وقتی شما ها هستین، هم سرم گرم میشه و هم دلم امیدوار. ازتون هم خواهش می کنم لباس سیاه رو از تن تون دربیارین. خیلی خیلی ازتون ممنون و متشکرم.
- اگه اجازه بدین تا شب هفت سیاه تن مون باشه.
(( بعد رو به کاوه که اصلاً دلش نمی خواست از جایش بلند بشه کردم و گفتم: ))
- پاشو آقا پسر. پاشو بریم پائین.
کاوه – بابا بگیر بشین. سه چهار ساعت دیگه می ریم.
(( دستش رو گرفتم و بلندش کردم. از فریبا خداحافظی کردیم که گفت فردا صبحونه رو بریم بالا بخوریم تا رسیدیم تو اتاق من، کاوه گفت: ))
- ای خروس بی محل!
- چه خبره ته؟ دختره می خواد استراحت کنه.
کاوه – بابا ما باید همدیگر و بهتر بشناسیم.
- تو رو اگه ول کنم شماره سریال کوپن پسر عموی نوه خاله ش رو پیدا می کنی و می شناسی!
کاوه – کوپن نه، کالا برگ
- امشب بمون اینجا، یه زنگ بزن خونه بگو اینجایی.
کاوه – نمی شه، من شبها عادت دارم قبل از خواب نسکافه بخورم، داری بهم بدی؟
- اینجا کوفت هم ندارم بهت بدم.
کاوه – تازه بابام گفته شبها پیش مرد غریبه نمونم، عیبه! زشته! برام حرف در می آرن.
- حالا که بابات گفته، پاشو برو، خوش اومدی.
کاوه – نه می مونم. یه شب هزار شب نمی شه. بابام هم یه شب رو ایراد نمی گیره.
(( بعد خودش خندید و گفت: ))
- بچه های مثل من هستن که از راه بدر می شن ها! هر کاری میخوان بکنن میگن یه بار هزار بار نمی شه!
(( بعد یه تلفن به خونه زد و لباسهامون رو عوض کردیم و بخاری رو روشن کردم و کاوه کتری رو گذاشت روش و گفت: ))
- پسر، داره کم کم از فریبا خوشم می آد! فقط بدی ش اینه که مامانم منو به هر کسی نمی ده! هر کی منو بخواد باید از طبقه آریستو کرات باشه!
- نه خیلی به کارهات هم می خوره که اشراف زاده باشی؟!
کاوه اتفاقاً من از طبقه اشراف زادم! اسم مامانم اشرفه! بابام هر وقت که مامانم باهاش قهر می کنه واسه منت کشی، بلند داد می زنه اشرف! دلم برات غش رفت.
با خنده گفتم :
– کاوه از دست تودیوونه شدم. تو کی می خوای زندگی رو جّدی بگیری؟
کاوه – به جان تو جّدی می گیرم. به خنده هام نگاه نکن. هر چی بیشتر از فریبا خوشم می اد، بیشتر گریه م می گیره! یاد این می افتم که باید با ننه و بابام ارّه بدم و تیشه بگیرم! معلوم نیست که رضایت بدن با فریبا عروسی کنم.
- اگه موافق نبودن چی؟
کاوه – عیبی نداره ، هیجده سالم تمومه! شناسنامه مو ور می دارم و از خونه فرار می کنم! محضر بالای هیجده عقد می کنن! می آم پیش فریبا. خرجم رو می ده! بالخره یه لقمه نون پیدا می شه کوفت کنیم دیگه! می رم خونه مردم کلفتی می کنم!
- گم شو، یه دقیقه جّدی باش. اگه پدر و مادرت نذاشتن چه غلطی می کنی؟
کاوه – همون غلطی که وقتی مادر فرنوش نذاشت تو با دخترش عروسی بکنی! همون که تو کردی، منم می کنم!
- لال شی با اون سقّ سیاهت!
کاوه – نکنه فکر کردی مادر فرنوش زودتر حرکت می کنه می آد ایران که شماها رو دست به دست بده؟!
آره تو بمیری! برات از خارج کلۀی سوغات می آره! شتر در خواب بیند پنبه دانه!
- شتر خودتی.
کاوه – باشه، من شتر! اما تو خری اگه این فکر رو بکنی!
- آخه تو از کجا می دونی؟
کاوه – رفتم تحقیق! واسه ت پرس و جو کردم. خاله م می گفت این خانم ستایش، از اون زنهای پزی و افاده ایه که به چیزش میگه دنبال من نیا بو می دی!
- ای بی تربیت!
کاوه – در مثل مناقشه نیست، باید شیر فهمت کنم. یعنی این فیتله رو از گوشت در بیار که مادر فرنوش به این آسونی ها رضایت بده.
- یعنی می گی من باید چیکار کنم؟
کاوه – سر بهرام روببر بندار جلوی سگ ها بخورن!
- اِ اِ ! باز خودت رو لوس کردی؟
کاوه – من چه میدونم چیکار کنی؟ چم چاره مرگه ! از اول بهت گفتم دنبال این دختره نرو. رفتی ؟ حالا بکش!
- خدا ذلیلت کنه کاوه. این نون رو تو توی دامن من گذاشتی
کاوه – بده یه دختر خوشگل و پولدار و نجیب برات پیدا کردم؟
- چه فایده داره وقتی به من نمی دن ش؟!
کاوه – اون مهم نیست. مهم این که برات یه دختر خوشگل و پولدار و نجیب پیدا کردم!
(( یه دمپایی دم دستم بود. پرت کردم طرفش.))
- می خوام فردا، پس فردا برم سراغ کار. بگردم یه کاری واسه خودم پیدا کنم.
کاوه – که چی؟
- خب اگه قرار باشه با فرنوش ازدواج کنم، باید یه در آمدی داشته باشم.
(( کاوه مدتی سکوت کرد. صورتش جدی شده بود. بعد از چند دقیقه گفت: ))
- اگه بری سر کار، فکر می کنی چقدر بهت میدن؟
- اونقدر که فعلاً بتونم یه زندگی مختصر رو بچرخونم.
کاوه – تو این روز و روزگار، یه زندگی مختصر رو با پانصد هزار تومن می شه جور کرد و چرخوند!
تو جایی رو سراغ داری که این پول رو هر ماه بهت بدن؟
- با کمتر از اینهام می شه زندگی کرد.
کاوه – اجاره خونه چی؟ باید هیچی نه، ماهی صد و پنجاه ، دویست هزار تومان واسه یه سوراخ موش بذاری کنار!
- پس یکی مثل من چه گهی باید بخوره؟ اون روزهایی که بهت می گفتم من و فرنوش با هم جور نیستیم واسه همین بود دیگه! تو خفه شده هم حالا نطق ت وا شده؟!
حالا که دیکه کار از کار گذشته؟ حالا که دیگه جونم به جون اون دختر بسته س؟!
کاوه – جوش نیار! حالام که طوری نشده. تو هر وقت اشاره کنی. همه چیز برات جوره.
- یعنی چی؟ چی برام جوره؟
کاوه – خونه، زندگی، ماشین، پول!
- حتماً هم پدرت میده؟
کاوه – آره. پس از آسمون برات می آد پائین؟!
- این چیزها رو باید خودم با دست خودم با تلاش خودم بدست بیارم. تا حالا صد دفعه بهت گفتم.
کاوه – اگه به امید من منافی
برو شوهر بکن بیوه نمانی!
واسه هر کدوم از این ها، باید ده سال مثل سگ جون بکنی و کار کنی! تا تو بخوای، مثلاً یه آپارتمان صد متری با تلاش خودت بخری، فرنوش سه تا شیکم هم زاییده!
- اون جوری هام نیست که تو می گی همین بابای خودت، بابای فرنوش مگه اینها پول چه جوری در آوردن؟
کاوه – بذار گوش تو پر کنم و چشمات رو باز. بابای من رو که می بینی پولدار شده، پا روی خیلی چیزها گذاشته! تو هم اگه یاد بگیری که به موقع چشمها تو ببندی، خیلی زود پولدار می شی! شاعر می گه:
آسمان زر نباریده به سرش
یا خودش دزد بوده یا پدرش
- یعنی هر کی پولدار شده. خلاف کاره؟
کاوه – هر کی رو نمی دونم. اما پدر محترم من که خداوند از سر تقصیراتش بگذره، تو کار احتکار و زد و بند و این حرفها بوده! حالا که مایه ها رو حسابی جمع کرده، اینا رو از من نشنیده بگیر. چون از برادر بیشتر دوستت دارم بهت گفتم! پدر فرنوش هم تویه کار خلاف دیگه بوده، چه می دونم، تو فکر کن یه کاری مثل خرید و فروش دارو!
- من باور نمی کنم
کاوه – به چیز سگه که باور نمی کنی! تو فکر کردی که از راه درست می شه یه همچین پولهایی بدست آورد؟ می دونی این ماشین که زیر پای منه چقدر قیمتشه؟ بالای بیست میلیون تومن!
تواصلاً میدونی بیست میلیون تومن چند تا صفر داره؟ یه روز از صبح تا شب طول می کشه که این پول رو بشمری! رفیق من، تا حالا نشده که کمتر از صد هزار تومن تو جیب من پول باشه! حالا تو باور نکن. حالا بگو پاکی و صداقت و وجدان و راه درست و این جور حرف ها! تمام شرف ت را اگه ورداری ببری بانک، روش دوزار بهت وام نمی دن!
- من به این چیزها ایمان دارم.
کاوه – ایمان داری اما پول نداری! با ایمان هم مادر فرنوش بهت دختر نمی ده.
(( مدتی رفتم تو فکر، بعدش پرسیدم: ))
- تو می گی چیکار کنم؟ برم دزدی؟ از دیوار مردم برم بالا؟!
کاوه – دزدی؟! تمام این آفتابه دزدها گوشه زندون دارن آب خنک می خورن!
این جور دزدی ها آخر و عاقبت نداره! دزدی باید یه جور دیگه باشه که اونم تو ذات تو نیست. تو باید اون چیزهایی که پدرم حاضره بهت بده . قبول کنی والسلام!
- فرنوش منو همینطوری قبول کرده و همین جوری میخواد. خودش بهم گفته.
کاوه – اما مادرش تو رو این جوری نمی خواد!
(( چایی دم کشیده بود. دو تا ریختم و نشستم سر جام و به کاوه گفتم: ))
- کاوه ، امشب، با این حرفهات دلم رو سوزوندی!
کاوه – روز مرگم باشه اگه بخوام دلت روبسوزونم. اینا رو گفتم که حواست جمع باشه. امروز روز پول داشته باش، سر سبیل شاه نقاره بزن! دزد نگرفته هم پادشاهه! وقتی پولدار شدی، کسی نمی آد ازت بپرسه که پول ها رو از کجا در آوردی.
آدم تا بی پوله، صدتا وصله بهش می چسبه! پولدار که شدی، یه وصله هم طرفت نمی آد!
(( چایی م رو آروم آروم حوردم و به حرفهاش فکر کردم و بعد بلند شدم و رختخواب رو انداختم و گفتم: ))
- بلند شو بخوابیم. صبح فرنوش می آد دنبالمون.
کاوه – بذار اینم بگم بعد می خوابیم. می گم یه جوونی رفت خواستگاری یه دختر. پدر دختره ازش پرسید چیکاره ای؟ گفت می خوام تصدیق پایه دو شخصی بگیرم و پنج سال بعد امتحان بدم تصدیق پایه یک بگیرم و برم روی کامیون کار کنم و پنج سال بعد کامیون مال خودم میشه، اون وقت می شم کامیون دار!
پدر دختره یه نگاهی بهش کرد و گفت، حالا برو هر وقت کامیون دار شدی بیا خواستگاری دختر من. اگه تا اون وقت زنده بود و شوهر هم نکرده بود. می دمش به تو!
حالا هادی جون حواست جمع باشه، تو اون جوون نباشی!
(( تا حالا کاوه رو این طور جدی ندیده بودم! موقعی که چراغ رو خاموش کردم و رفتم تو رختخواب کاوه گفت :))
- این رو هم بدون. اگه پدر فرنوش تو رو پسندیده، واسه اینه که با یه آدم پاک و فداکار برخورد کرده! دلش می خواد دخترش رو به یه نفر بده که مثل خودش اهل پدر سوختگی نباشه.
تو این دوره زمونه، آدم بی غل و غش کیمیاس! قدر خودت رو بدون. نجابت و پاکی و آدمیت، کم سرمایه ای نیست! ستایش هم با دادن دخترش به تو، داره پول این چیزا رو میده!
آقای ستایش هم مثل پدری که سیگاریه و به بچه ش می گه تو سیگار نکش، چیز بدیه!
- شب بخیر!
کاوه – شب بخیر برادر!
ادامه دارد...