|
|
|
|
|
قسمت بیست و دوم
چند ماهی گذشت. دیگه عشق هاسمیک هم مثل خودش خاک شد. زندگی چه بخواهیم و چه نخواهیم راه خودش رو می ره. کم کم دلخوریم از رجب هم تموم شد و با هم دوباره اُخت شدیم. یه روز ازش پرسیدم اون دختره که شب اول دیدمش، کجاست؟ پیداش نیست. گفت بیدار رو می گی؟ گفتم آره گفت الان یه ماه دو ماهی می شه که افتاده یه گوشه و .... رو داده و منتظره قبضه! گفتم یعنی چی؟ گفت منتظره یکی واسه ش دو متر چلوار کفنی بخره تا راهی شه! پرسیدم حالا کجاست؟ گفت تو یکی از همین سولاخ سُنبه ها! بزور رجب رو وادار کردم منو ببره بالا سر بیدار. دو تایی رفتیم تو یکی از اتاقهای ته کاروانسرا بغل طویله! اونقدر تاریک بود که چشم چشم رو نمی دید. چشمم که به تاریکی عادت کرد، گوشۀ اتاق، روی یه مشت کاه و یونجه، یه جونوری رو دیدم شبیه آدمیزاد که دراز به دراز خوابیده! یه آن فکر کردم که مُرده. تو اتاق یه بوی گندی می آومد که نگو! پرسیدم، این چرا اینجوری شده؟ انگار مُرده! رجب رفت جلو و با نوک پا یه لگد بهش زد! یه صدای نالۀ ضعیف ازش بلند شد. برگشت بهم گفت، آدم هر چی بیچاره تر می شه، سگ جون تر هم می شه! هنوز وقت غسل و کفن ش نشده! سه تا جون دیگه تو تنش هست! اینو گفت و خندید. نگاهی به دخترک که عین یه حیوون اون گوشه افتاده بود کردم و بعد به رجب گفتم، پسر مگه تو آدم نیستی؟ ادم با گربۀ تو خونه ش این کار رو نمی کنه! تو توی دلت رَحم و مروت پیدا نمی شه؟ رجب یه پوزخندی تحویلم داد و گفت کسی که مثل ما دربدر و دُزد و بی کس و کار شد، تو دلش هیچی پیدا نمی شه. مثل ما آدمها خیلی همّت کنیم شلوار خودمون رو می چسبیم از پامون نیفته! گفتم اینو باید برسونیم به یه حکیم و دوا. کمک کن بلندش کنیم. گفت حکیم و دوا درمون پول می خواد. منکه شیپش تو جیبم طاق یا جفت بازی می کنه! نَشت مَشت ماکو! گفتم کمک کن بندازش رو کول من خودم می برمش. گفت پسر دست بهش نزن. مرض واگیردار داره. نفله می شی ها! خودم رفتم جلو و دستش رو گرفتم که بلندش کنم. دست که چی بگم، دو تا پاره استخوان! تا دست بهش زدم مثل یه گربه صدا کرد. دلم آتیش گرفت. رجب گفت ولش کن، تکونش بدی، تموم می کنه خونش می افته گردنت ها! این داره از هم وا می ره ها ولش کن، گیرم دوا درمونش کردی و خوب شد . بازم یا باید بره گدایی یا اگه برو رویی پیدا کنه. جواد آقا وادارش می کنه بره .... کنه! زندگی درست حسابی که پیدا نمی کنه! اینجوری هم از بدبختی نجات پیدا می کنه، هم اینکه شاید خدا بخواد و بره تو بهشت. تازه جهنم هم که بره حداقل یه وعده غدای حسابی گیرش می آد! یه آن دو دل شدم، با خودم گفتم نکنه برام شر بشه! اما دلم نیومد یه انسان رو تو اون حال ول کنم که بمیره. بخدا توکل کردم و انداختمش رو کولم و راه افتادم. رجب که این رو دید، داد زد که محکمۀ یه دکتر همین نزدیکی هاست. جوابش رو ندادم که خودش دنبالم راه افتاد. نیم ساعت بعد رسیدیم به یه ساختمون تر و تمیز. در زدیم و رفتیم تو. تا دکتر چشمش به دختره افتاد گفت این رو چرا آوردین اینجا؟ گفتم پس کجا باید ببریمش؟ گفت ببرین ش قبرستون! اینکه دیگه چیزی ازش نمونده که من معالجه ش کنم! از کجا آوردیش اینجا؟ ناحیه جفت پنج کار می کرده؟! هیچی نگفتم. دکتر یه ده دقیقه ای معاینه ش کرد و بعد رو به ما گفت. وَرش دار. ورش دار ببر ش. پرسیدم، دکتر مُرد؟! گفت صد رحمت به مُردۀ قبرستون، مُرده رو قلقلک بدیم می خنده! این اصلاً تکون نمی خوره که! گفتم چیکار کنم دکتر جون؟ من امروز دیدمش. واسه رضای خدا انداختم رو کولم و آوردمش اینجا. گفت، ببین پسرجون، این هم خرج معالجش زیاده، هم طولانیه هم آخر کار، امیدی بهش نیست. کیه ته؟ گفتم هیچکس م نیست، یه غریبه س. گفت پس ورش دار بذارش گوشه کوچه! حداقل سگ ها می خورنش سیر می شن! نگاهی بهش کردم و گفتم، تو دکتری یا جلاد؟! گفت امروزه روز، تو هر کوچه و پس کوچه ده تا از اینا افتادن! چیکار می شه براشون کرد. گیرم من پول نگیرم، خرج مریضخونه چی؟ دست کردم جیبم و یه مشت اسکناس در آوردم و بهش نشوندادم و گفتم شما معالجه ش کن. پولش از من، شفاش از خدا. گفت، این ده تا مرض جورواجور داره. معلوم نیست که خوب بشه یا نه ها! بعدش نیای دبّه کنی که تو به من نگفتی. بهت گفته باشم. حالا اسمش چیه؟ گفتم بیدار. نگاهی به من کرد و قاه قاه شروع کرد به خندیدن و بعد گفت، چه اسمی، قربون خارهای تو بیابون! چه رنگی هست؟ اصلاً معلوم نیست، سیاه پوسته، سفیده؟ زرده؟! چطور به این روز افتاده؟ رجب گفت، یه آدم نامرد تا تونسه ازش کار کشیده و وقتی دیگه بدردش نخورده، انداخته یه طرف. دکتر گفت، باید برسونیمش مریض خونه. رفتم که بغلش کنم یه ناله کرد که دل سنگ آب می شد! دکتر که ناراحت شده بود زیر لب به حکومت و دولت بدو بیراه گفت و لباسش رو عوض کرد و خودش جلو اومد و بیدار رو بغل کرد و گفت، بیائین با ماشین خودم می بریمش. تو چشماش اشک حلقه زده بود. وقتی سوار ماشینش شدیم آروم گفت، دیگه کم کم داره یادم می ره که پزشکم و آدم! خلاصه بیدار رو رسوندیم به مریض خونه و تو یه اتاق چند تخته خوابوندیم. کمی پول به بیمارستان دادم و قرار شد چند روز یکبار بهش سر بزنم. وجدانم کمی راحت شده بود که اگه باعث مرگ هاسمیک شدم، عوضش سعی خودم رو کردم که بیدار رو نجات بدم. دکتر بیچاره حق داشت. بیدار مثل یه اسکلت بود. تمام موهاش ریخته بود و کچل گپکچل بود. تو صورتش نمی شد نگاه کرد! یه من قی رو چشماش بود! تمام بدنش زخم و زیلی بود. ناخن هاش افتاده بود! خلاصه وضعی داشت که صدرحمت به میّت! یه دونه مژه نداشت! دو روز بعد رفتم مریض خونه بیهش سر بزنم. دیدم رو تختش نیست. فکر کردم مُرده و از انجا بردنش. از یه پرستار پرسیدم. با اکراه بهم جواب داد. معلوم شد برای آزمایش و این چیزها بردنش جای دیگه. پرستار سر و وضع من رو که دیده بود. دلش نمی اومد جواب سلامم رو بده! این بود که رفتم و یکی دو دست لباس حسابی برای خودم خریدم. تا اون وقت، غیر از شبها که تو کافۀ هتل ساز می زدم، همون لباسی که رضا بهم داده بود رو تنم می کردم. پس فرداش که با لباس شیک و تر تمیز رفتم مریض خونه، همۀ پرستارها یه جور دیگه بهم نگاه می کردن! آخه از تو چه پنهون اون وقت ها برو رویی داشتم. ما پیر مردها وقتی جوونیم نمی دونیم که یه پیری همداریم. وقتی که پیر شدیم، جوون ها باور نمی کنن که ماها یه روز جوونی داشتیم! خلاصه پرستارها گفتن که بیدار تو همون اتاقه. رفتمتو اتاق. دیدم روتخت یه نفر خوابیده. قیافه ش همون بیدار بود اما رنگ پوستش نه! پوست بیدار سیاه یکدست بود، اما این یکی سفید بود. جلوتر که رفتم دیدم خود بیداره. یه پرستار از پشت سرم، با خنده گفت چیه؟ تعجب کردی؟ دو روز سمباته ش زدیم تا این رنگی شده! تو صورتش نگاه کردم. نه مزه داشت. نه ابرو! سرش رو هم از بس زخم بود باند پیچی کرده بودن. هنوز در حالت بیهوشی بود. بعد از اون هر دو روز یکبار بهش سر می زدم و از حالش با خبر می شدم. یه ماهی گذشت تا کمک کم جون گرفت و چشمهاشو وا کرد. خیلی خوشحال شده بودیم. هم دکتر و هم پرستارها خدا رو شکر می کردیم که زحمت هامون به هدر نرفته. خلاصه بعد از سه ماه، بیدار از بیمارستان مرخّص شد. دکتر یه گونی دوا به من داد و ما دو تا رو با یه ماشین رو ونۀ خونه کرد. حساب بیمارستان به پول آن موقع خیلی شد که من دادم. بیچاره دکتر، خودش پولی نگرفت. بیدار نجات پیدا کرده بود اما نه حرف می زد و نه حرف می فهمید. مثل عقب افتاده ها! فقط نگاه می کرد. با چشمهای سیاه و دُرشت ش که از بَس صورتش لاغر واستخوانی بود. حالت ترسناک اما گیرایی داشت، به آدم نگاه می کرد ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد بردمش کاروانسرا براش رختخواب رو انداختم و خوابوندمش. یه پاش که اصلاً جون نداشت و حرکتی نمی کرد. حرف هم که نمی زد. یه دستش هم لَسم بود و حس نداشت. مونده بودم باهاش چیکار کنم. تو بیمارستان که نمی تونست بمونه. خرجش زیاد می شد و من پولش رو نداشتم بدم. توی خیابون هم که تمی تونستم ولش کنم. چاره ای نبود باید خودم ازش نگهداری می کردم کاری هم به من نداشت. یه غذایی درست می کردم و خودم بهش می دادم که بخوره. دواهاش رو هم سر ساعت می دادم. روزی یه سوزن هم باید می زد که یه جعفر آقا بود و باهاش طی کرده بودم و هر روز می اومد و بهش می زد. یه لگن هم گذاشته بودم گوشه اتاق برای قضای جاجت ش. هفته ای به روز هم یه اَفسر خانم بود. زن جعفر آقا آمپول زن بهش سپرده بودم بیاد و حمومش کنه که همیشه سفید ئ تمیز باشه. حموم کردنش هم که کاری نداشت. طفلک اندازۀ یه جوجه بود! ده روزی یه بار هم می بردمش دکتر. اوایل نمی دونستم وقتی خونه هستم باید باهاش چیکار کنم. مثل یه بره زُل می زد به آدم و نگاه می کرد. اما کم کم بهش عادت کردم. براش حرف می زدم، درد و دل می کردم، از بچه گی هام براش می گفتم. خلاصه شده بود سنگ صبور من فقط گوش می کرد. زبونش بند اومده بود فقط هم دو نفر رو می شناخت. یکی من، یکی دکتر.هر کی دیگه بهش نزدیک می شد، تو چشماش ترس می دَوید و سرش رو می کرد زیر پتو! فقط موقعی آرامش داشت که من خونه بودم و وقتی تو چشماش شادی بود که من غذا دَهَنش می ذاتم و از اتفاقاتی که شب، تو کافۀ هتل افتاده بود، براش حرف می زدم. صبح ها که خودم خونه بودم. شب هم که می خواستم برم سر کار، در رو قفل می کردم و می رفتم. اونجا کسی بهش کار نداشت. جواد آقا هم از ترس شعبون خان که با من خیلی عیاق بود سر بسر ما نمی ذاشت. دوماهی از این جریان گذشت. زخم های سر و تنش خوب شد. موهاش هم اندازۀ یه جُو در اومده بود. سیاه سیاه. اما خودش دلش نمی خواست سرش معلوم باشه و با باندی که دکتر دور سرش می پیچید راحت تر بود. روزها سازم رو ور میداشتم و برای دل خودم، بیاد هاسمیک، به یاد رضا و به یاد اکبر می زدم تا صدای ساز بلند می شد، چشمهاش فقط به دستام بود. پلک نمی زد! انگاری خیلی از صدای ویلن خوشش می اومد. چشماش با دست من حرکت می کرد. منم که می دیدم از موسیقی خوشش می آد. دریغ نداشتم. هر وقت بیکار می شدم براش ساز می زدم چند دست لباس خوشگل دخترونه هم واسه ش خریده بودم که از یکی شون خیلی خوشش می اومد. افسر خانم، هروقت حمومش می کرد، لباس رو عوض می کرد. تمام رخت هاشو خودم می شستم. لگن ش رو خودم خالی می کردم. دست و صورتش رو صبح ها خودم می شستم. ناخن هاشو که دیگه در اومده بود خودم می گرفتم. دست و پاش رو که بی حس بود، می گرفتم وتکون میدادم. دکتربهم گفته بود. دندون هاش که مثل مروارید سفید بود خودم براش مسواک می زدم. براش حرف میزدم، قصه می گفتم، شعر می خوندم. خلاصه طوری شده بودکه به هوای بیدار می اومدم خونه. شبها که سر کار بودم، همش دلم شور میزد که نکنه یه اتفاقی براش بیفته. تا نمی رسیدم خونه دلم آروم نمی گرفت. شده بودم مادرش! تا اینکه یه روز صبح، وقتی داشتم صورتش رو می شستم، نگاهم به مژه هاش افتاد. دقت که کردم دیدم اندازۀ یه بند انگشت مژه هاش بلند شده! نمی دونم چطور متوجه نشده بودم. باندی رو که دور سرش پیچیده بود و تا روی ابروهاش پائین می کشید، ورداشتم. خیلی جا خوردم! ابروهاش که در اومده بود هیچ موهاش هم حسابی بلند شده بود. شده بود دو برابر موهای من! مثل شبق مشکی بود. بهش خندیدم و گفتم حیف نیست مو به این قشنگی و ابرو به این کمونی رو قایم کنی؟! دستش رفت برای باند سرش که مثل یه کلاه بود. می خواست دوباره بذاره سرش. اذیتش نکردم. گفتم بذار راحت باشه. بلند شدم و رفتم بیرون که آب بیارم. وقتی برگشتم دیدم که باندها رو انداخته یه طرف و دیگه سرش نذاشته. با چشمهاش هم زُل زده بود به من که ببینه من چی می گم! بهش خندیدم . گفتم، آهان حالا شدی یه دختره خوشگل. انگار آبی زیر پوستش رفته بود. درسته که هنوز مثل اسکلت لاغر بود اما باور نمی کردم که این دختر همون بیدار که چند ماه پیش تو یه اتاق ته کاروانسرا پیداش کرده بودم باشه. چند روز بعد، تازه از خواب بلند شده بودم که آجان ها ریختن تو کاروانسرا و همۀ بچه ها رو گرفتن. یکی شون اومد سراغ من. فکر می کرد منم دزد وجیب برم، خدا رحم کرد که یکی شون منو شناخت که تو هتل ساز می زنم و گرنه می بردنمون کُمیسری. خلاصه دیدم که اونجا دیگه جای ما نیست. بلند شدم و رفتم دنبال خونه. ظهرنشده بود که یه خونۀ کوچیک اما دلباز و خوب رو اجاره کردم و یه دُرشکه گرفتم و اسباب و اثاثیه مو جمع کردم و با بیدار رفتیم به خونۀ جدید، دیگه صلاح نبود تو اون کارونسرا بمونیم. یه خونه بود دو طبقه که یه طبقه ش دست ما بود. دو اتاق داشت با آشپزخونه و دستشویی و حموم. واسه ما عالی بود. خوبیش این بود که حموم داشت و خودمون آب گرم می کردیم و افسر خانم می تونست بیدار رو توش حموم کنه. دیگه مثل اتاق تو کارونسرا، مجبور نبودیم واسه حموم کردن بیدار فرش رو جمع کنیم که خیس نشه. رختخواب رو انداختم یه گوشه و خوابید. همسایۀ بالامون هم یه زن و شوهر بودن با دو تا بچه. دیگه خیالم راحت بود که وقتی نیستم جای بیدار اَمن و خوبه. خلاصه دردسرت ندم. دو سالی گذشت و من پرستاری بیدار رو کردم. شده بود همه کِس من، منم شده بودم همه کِس اون. بعد از این مدت اگه بیدار رو می دیدی محال بود باور کنی که این همونی که یه روز داشت می مُرد و دکتر به زنده موندش هیچ امید نداشت! موهاش تا تو کمرش بود. یه خرمن مو داشت ! لپ هاش گل انداخته بود و وقتی به من نگاه می کرد تا ته قلبم تیر می کشید. اما خدا می دونه که به چشم بد بهش نگاه نمی کردم. وقتی صدای سازم بلند می شد، یه لبخندی می زد که شیرین تر از یک کیلو عسل بود! اونوقت دو تا چال می افتاد رو لپ هاش که زانوم رو سُست می کرد! خب جوون بودم و داغ! اون وقت ها تو سن من زن می گرفتن. دست خودم نبود. بیدار هم خیلی قشنگ و خوشگل شده بود. حیف که یه دست و یه پاش فلج بود گاهی با خودم فکر می کردم که اگه حرف می زد بهش می گفتم که دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم. بهش می گفتم که برام مهم نیست که فَلَجه و لال. اما این رو خلاف جوونمردی می دونستم این دختر نون خور من بود و اگه حتی می فهمید که چی می گم، شاید مجبوری زن من می شد. یه روز صبح از خواب پریدم. از تو اتاق بیدار صدا می اومد! انگار یکی داشت با ظرف و ظروف ور می رفت. فکر کردم دزدی چیزیه! پریدم طرف اتاق بیدار. با خودم گفتم اگه کسی دست به بیدار زده باشه، می کشمش. رسیدم به چهار چوبدَر که خشکم زد! باور نمیکردم! بیدار بلند شده بود و رختخواب رو جمع کرده بود و چایی دم کرده بود و سفرۀ صبحونه رو انداخته بود تا منو دید بهم خندید! نمی دونم چه مدت همون جوری واستاده بودم و نگاهش می کردم! تازه بخودم! اومدم. بیدار، سالم و سلامت، وسط اتاق واستاده بود و به من می خندید! قد بلند، هیکل قشنگ! اصلاً نمی دونستم چی بگم و چیکار کنم دولا شدم و زمین رو ماچ کردم و در حالیکه اشک از چشمام می اومد، شکر خدا رو کردم. خدایا این همون دختر مُردنی بود؟! نه که تا اون وقت همش تو رختخواب خوابیده بود! متوجه نشده بودم که اینقدر بلند قد و خوش هیکله! تا اون لحظه بیدار رو همیشه با رختخواب و پتو دیده بودم! حالا این دختر خوشگل و قشنگ، سُرو مُرو گُنده جلوم واستاده بود. همونجا رو زمین نشستم و نگاهش کردم. اون هم وسط اتاق واستاده بود و با نگاهی قدرشناس و لبخندی نمکی به من نگاه می کرد. حالا که سالم شده بود و آبی زیر پوستش رفته بود، دیگه اون چشمهای درشت، ترسناک که نبود هیچ، خیلی هم تو صورتش می نشست و شده بود بلای جون من بذبخت! چند دقیقه ای که گذشت و از حالت بُهت و تعجب در اومدم، بلند شدم و رفتم سر سفره نشستم خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نَپَرم و بغلش نکنم. برام چایی ریخت و گذاشت جلوم. خودش هم نشست کنار من. دلم نمی خواست چشم ازش بردارم. احساس می کردم بیدار چیزی که خودم درست کردم و ساختم! حس مالکیت بهش داشتم. اونقدر هم خوشگل شده بود که نگو! لباسی هم که پوشیده بود، خیلی بهش می اومد. آروم گفتم، به امید خدا تا چند وقت دیگه زبونت وا می شه و به حرف می افتی. تا این رو گفتم، خندید و گفت، اگه تو بخوای برات حرف می زنم، فقط برای تو! دیگه چیزی نمونده بود گریه م بگیره! حساب کن آدم یه روز از خواب بلند بشه و تمام آرزوهاش برآورده شده باشن! حال اون وقتم رو نمی تونم برات بگم. خیلی خوشحال بودم. ازش پرسیدم، بیدار چطور تمام این چیزها یه دفعه جور شد؟ گفت، یه دفعه نشد. من خیلی وقته که می تونم حرف بزنم. دست و پام هم با ورزش هایی که تو بهش می دادی، کم کم راه افتاد. گفتم پس چرا تا حالا حرف نمی زنی؟ چرا از جات بلند نمی شدی؟ گفت، می ترسیدم از رختخواب جدا بشم. به خودم اطمینان نداشتم. از بس اون جواد پدر سگ اذیّتم کرده بود، از همه چیز وحشت داشتم. حرف هم نمی زدم چون با همه قهر کرده بودم. با خودم با دنیا، با خدا! گفتم: ((این حرف ها رو نزن. تو رو خدا دوباره جون داد.)) گفت: ((خدا پدر من رو در آورد! حالا یه جون هم بهم داده. خُب این رو یا از اول بهم نمی داد، یا می داد، درست می داد. مگه من، یه بچۀ کوچیک، چه گناهی کرده بودم که باید اونقدر سختی بکشم؟!)) گفتم:((خدا بنده ها شو امتحان می کنه. هر کسی رو سفید از امتحان بیرون بیاد می ره تو بهشت.)) گفت: ((نه اون بهشت رو می خوام، نه این جهنم رو! مگه من خواستم که به دنیا بیام؟ تا چشم واز کردم، تو بدبختی بودم و بیچارگی. پونزده سال از عمرم با دربدری و گدایی گذاشت. یادت رفته روز اولی که من رو دیدی چه حال و روزی داشتم؟ چند ماه بعدش چی؟ یادت رفته؟ تمام اینها رو خدا برام خواسته بود!)) گفتم:((خُبه خُبه! کفر نگو. از قدیم گفتن الدنیا مزرعه الآخره. این دنیا مزرعۀ اون دنیا و آخرته هر چی تو این دنیا بکاری، تو اون دنیا درو می کنی.)) گفت:((یه دختر بچۀ شش هفت ساله چی می تونه بکاره؟ اصلاً عقلش به این چیزها می رسه؟! پدر و مادره که این چیزها رو باعث می شن. منم اگه ننه و بابای درست و حسابی داشتم، کارم به این جاها نمی کشید که بخاطر یه لقمه نون تن به هر کاری بدم و آخر و عاقبتم اون باشه که دیدی!)) گفتم:((دیگه از این حرف ها نزن. حالا که شکر خدا همه چیز گذشته و الان هم که حالت خوبه وجات اَمن و امان و یه لقمه نون هم پیدا می شه بخوریم و منم که ...)) ((دیگه دنبالۀ حرفم رو نگرفتم. نشستم به خوردن صبحونه. دیگه یاد ندارم هیچ چیز مثل اون صبحونه بهم اونقدر چسبیده باشه!)) وقتی بساط سفره رو جمع کردیم. بیاد پرسید:((چی دلت می خواد برای ناهار درست کنم؟)) ته دلم یه جوری شد.بهش گفتم:((تو بشین. خودم درست می کنم.)) گفت:((نه دیگه همین جوری هم نمی دونم چطوری زحمت ها تو جبران کنم.)) گفتم:((بیا بشین اینجا، دلم پوسید از بس باهات حرف زدم و جوابم رو ندادی! حالا می خوام یه دل سیر به حرفهات گوش بدم. اول برام تعریف کن چه جوری افتادی تو اون کارونسرا؟)) یه خنده ای کرد! ای روزگار لعنت بهت! *** *** *** - آقای هدایت اینجا که رسید، یه سیگار دیگه روشن کرد و برگشت به تابلوی پشت سرش نگاه کرد و گفت: می بینی؟ قشنگه، نه؟ به تابلو نگاه کردم. همون تابلوی نقاشی بود که روز اول تو این خونه دیده بودم. تصویر زن زیبایی بود با موهای بلند مشکی و صورت خیلی قشنگ پرسیدم. - تصویر بیدار خانمه؟ هدایت – آره. خودشه. بگو ببینم، تو که یه جوون هستی، اگه یه دختر رو از مرگ نجات می دادی و اون دختر هم یه همچین شکلی داشت، دل و دین بهش نمی دادی؟ - یاد دل گرو رفتۀ خودم افتادم که چند وقت دیگه از دست فرنوش، دینم هم داشت از دست می رفت! سرم رو انداختم پائین و دیگه به تابلو نگاه نکردم و حُرمت نگه داشتم.هدایت – داشتم می گفتم. یه خنده ای کرد که دودمانم رو به باد داد! بهم گفت:((تو که برام حرف می زدی، هر کلمه ش شفا بود! وقتی ساز می زدی هر صداش برام دوا بود! دلم می خواست فقط به صدای تو و سازت گوش بدم. این بود که حرف نمی زدم. اوایل که اصلاً زبونم کار نمی کرد اما بعدش دیگه خودم دلم نمی خواست که کار کنه! عوضش جون و قوّت زبونم اومده بود تو گوش هام!)) گفتم شفا دست خداست. ما وسیله ایم. گفت:((تو هم تو زندگی خیلی بدبختی کشیدی. اون وقتها که زندگی و بچه گی هات رو برام تعریف می کردی، دلم خیلی برات می سوخت. گریه م می گرفت. اما فرق تو با من این بود که تو پسر بودی و من دختر. هر کی از راه می رسه. می شه آقا سر دخترها وزن ها! یکی تو خونه حبس شون می کنه، یکی با زور، سر برهنه می فرسته شون تو خیابون!یکی می پوشوندشون، یکی لخت شون می کنه! شماها هر کاری بکنین بهتون ننگ نمی بندن، ما تکون بخوریم صد تا وصلۀ ناجور بهمون می چسبونن. شما مردها مال خودتونین و ما زنها حتماً باید مال یکی باشیم! گفتم:((طبیعت زن اینطوریه. از اولش این جوری بوده!)) گفت:((آدم رو هر جوری بار بیارن همون جور می شه. ماها هم چون ضعیف بودیم این طبیعت رو پیدا کردیم.)) گفتم:((ول کن این حرفها رو بیدار. من تازه تو رو بدست آوردم. چرا اوقات تلخی می کنی. با هم بگیم و بخندیم که بهتره.)) گفت:((باشه، حالا بلند شو یه خرده برام ساز بزن. می خوام گوش بدم و گریه کنم. یه آهنگ هست که بعضی وقتها می زنی؟ خیلی قشنگ و سوزناکه. هر وقت اون رو می زدی دلم می خواست گریه کنم اما جلوی خودم رو می گرفتم.)) پرسیدم:((تو از کجا یاد گرفتی این طوری حرف بزنی؟!)) گفت:((از تو! تو معلّم من بودی! دو سال برام حرف زدی، منم یاد گرفتم هر کلمه که می گفتی، از دهنت می قاپیدم!)) بلند شدم و ویلن رو آوردم و همون آهنگی رو که رضا بهم یاد داده بود براش زدم. شروع کرد به گریه کردن. دلم ریش شد. اومدم پیشش و گفتم:((بیدار من، عزیزم، چرا اینطوری گریه می کنی؟ حیف نیست که این مژده های قشنگ و بلندت خیس بشن؟! گفت:((خیلی دلم از این دنیا گرفته. تا جیگر آدم رو نسوزونه یه روی خوش بهش نشون نمی ده! برای همین، نه دلم می خواست از جام بلند بشم و نه دلم می خواست حرف بزنم. می ترسم حالا که چند وقته یه چیکه آب خوش داره از گلوم پائین می ره، همه چیز رو خراب کنه!)) گفتم:((نترس، شکر خدا همه چیز درسته. یه سقفی بالا سرمون و یه فرشی زیر پامونه اوضاع کاسبی من هم بد نیست. دیگه یه آدم از خدا چی می خواد؟ حالا برام تعریف کن چی شد که از پدر و مادرت جدا شدی؟ گفت:((حالا نه، بعداً یه روزی همه رو برات تعریف می کنم. یادت باشه از این به بعد، هر روزی وقتی بر می گردی خونه، یه روزنامه هم بخر.)) با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:((مگه تو سواد داری؟)) گفت:((آره یه کوره سواد دارم. گاهی که تو روزنامه می خریدی، یواشکی. وقتی خونه نبودی با زور و بدبختی همه ش رو می خوندم. خُب خیلی کلمه ها شو نمی فهمیدم اما آسون ها شو چرا!)) گفتم:((خود منم، تو یتیم خونه پنج کلاس بیشتر درس نخوندم.)) گفت:((عیبی نداره. با هم می خونیم و یاد می گیریم. تمام بدبختی های ماها از بی سوادی و نادونیه! باید یه کاری هم صبح ها واسه خودت پیدا کنی.)) گفتم:((صبحها که جایی خبری نیست که برم ساز بزنم. بعدش هم، در آمد من از هتل خوبه. چه احتیاجی دارم که بیشتر بدوم؟ از زیادی دُویدن، کفش و کلاه آدم پاره می شه!)) گفت:((تو متوجه نیستی. آدم پ.لدار، همه جا احترام داره. با این هنری که تو داری، راحت می تونی پول در بیاری. باید رو چند تا تیکه کاغذ بنویسی که تعلیم ساز می دی و بچسبونی دم هتل و جاهای دیگه. مطمئن باش خیلی ها می آن سراغت. دیگه اون وقت، صبح ها هم بی کار نیستی و پول در می آری. باید یه خونه بخری.اجاره نشینی فایده نداره .)) از تعجب دهنم وامونده بود! چطور تا حالا به عقل خودم نرسیده بود؟! پرسیدم:((این چیزها چه طوری به فکر تو می رسه؟!)) بهم خندید و گفت:((تو این مدت من خیلی وقت داشتم که فکر کنم!)) خلاصه سرت رو درد نیارم. همون کاری که بیدار گفته بود کردم. کارم هم گرفت. آدرس هتل رو تو اعلامیه ها نوشته بودم. یه ماه نشد که روزی دو سه تا شاگرد گرفتم. همه شون هم پولدار بودن. دختر و پسر. پول خوبی هم ازشون می گرفتم. در آمدم دو برابر شده بود. هر چی هم پول داشتم. بیدار ازم می گرفت و جمع می کرد. شیش ماه بعد، با پولی که قبلاً داشتم و اون پول ها که بیدار جمع کرده بود، تقریباً بالای شهر، یه خونۀ بزرگ خریدیم. طبقۀ پائین دست خودمون بود و بالاش رو دادیم اجاره. اتفاقاً کسی که طبقۀ بالا رو اجاره کرده بود، تو رادیو کار می کرد. چند وقتی بود که رادیو کار افتاده بود. تو این مدت هم چند بار خواستم که به بیدار بگم چقدر دوستش دارم و می خوام باهاش عروسی کنم. اما هر بار شرمم می شد حرف بزنم. حساب می کردم اگه بهش بگم شاید مجبوری قبول کنه و زنم بشه. منم دلم نمی خواست این طوری باشه. از خدا می خواستم که مهرم رو به دلش بندازه و دوستم داشته باشه. - اینجای داستان که رسیدیم، هدایت دوتا چایی ریخت و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت:- نمی دونم چرا این چیزها رو برای تو تعریف می کنم. شاید اصلاً حوصلۀ شنیدن ش رو نداشته باشی. نمی دونم چطور این قدر با تو حرفم می آد!- سرگذشت شما خیلی شیرین و شنیدنی یه. من لذّت می برم وقتی برام حرف می زنین. هدایت – می دونی پسرم؟ اسم من هدایت نیست! همین طوری خودم رو هدایت معرفی کرد! ((آقای هدایت اون روز اسم اصلیش رو بهم گفت خیلی تعجب کردم. بارها و بارها اسمش رو شنیده بودم. معروف بود. ازم خواست که اسم واقعی ش رو به کسی نگم و حتی خودم هم با همون اسم هدایت صداش کنم. می گفت اوّلاً دلم نمی خواد کسی بفهمه که من کی هستم، در ثانی اسم واقعی خودم آزارم می ده! می گفت خیلی وقته که خودم رو گم و گور کردم. می گفت من خیلی وقته مُردم و خاک شدم! وقتی از جام بلند شدم که برم، هنوز سرش پائین بود و به گُلهای قالی نگاه می کرد. نگاهی دیگه به عکس نقاشی شدۀ بیدار انداختم و با یه خداحافظی یه آروم از اتاق بیرون اومدم. نزدیک در باغ که رسیدم صدای ویلن ش رو شنیدم که ترانۀ غم رو اجرا می کرد! غمی که در تک تک کلماتش معلوم بود! ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:21 توسط بیدار
|
|
||
|
|
|
|
|
قسمت بیست و یکم صبح مثل برج زهر مار از خواب بلند شدم و بعد از صبحونه، راهی خونۀ هدایت شدم. این بارخودش دم در داشت به باغچه و درخت ها ور میرفت. من رو دید و خندید و گفت: - حلال زاده ای! الان تو فکرت بودم. - سلام، خسته نباشید. اجازه بدین کمک تون کنم. هدایت – دستت درد نکنه، تموم شد بریم تو خونه. ((طلا اومد جلو و دستی سر و گوشش کشیدم و با هدایت رفتیم تو خونه. چایی حاضر بود. هدایت دو تا ریخت و کنارم نشست.)) - خب، چه حال چه خبر؟ - سلامتی. شما چطورید؟ هدایت – هنوز زنده! تا کی غروب ما برسه، خدا می دونه. - شما نباید اینقدر ناامید باشین. زندگی اونطور هم زشت نیست هرچند که برای خودم هم زیاد زیبا نیست! هدایت – سرگذشت من باید برای تو یه درس باشه. من آخر خطّم اما تو نه. باید مبارزه کنی جلو بری بیفتی بلند شی. - یه سئوالی دارم جناب هدایت. الان که بر می گردین و به پشت سرتون به این همه خاطره نگاه می کنین چه احساسی دارین؟ (( هدایت کمی فکر کرد و گفت: )) - پوچی! شاید باور نکنی. تا زمانی که جوون بودم و درگیر مسائل، هیچی نمی فهمیدم. اما حالا که همه چیز تموم شده، می فهمم که بیخودی این همه دست و پا زدم! زندگی ارزش هیچ غمی رو نداره. ما بدنیا نیومدیم که برای خودمون غم غصه درست کنیم و بشینیم تو سر خودمون بزنیم. ((چایی مون رو خوردیم و بعد رو به هدایت کردم و گفتم: )) - نمی خواهین بقیۀ داستان رو تعریف کنین؟ هدایت- برات واقعاً جالبه؟ - خیلی. وقتی می شنوم که چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتین، آروم می شم. گاهی که اصلاً باورم نمی شه که خود شما بازیگر این نقش ها بودین. هدایت – نقش ؟! شاید هم درست می گی. زندگی چند پرده نمایشه! بعضی از پرده ها خسته کننده س، بعضی ها شاد و بعضی ها هم غم انگیز. فکر کنم این پرده ها توی نمایش همۀ آدم ها باشه. فقط کسی بهش فکر نمی کنه. ((سیگارش رو درآورد و روشن کرد. وقتی چند تا پُک محکم به سیگار زد، گفت: )) - طرف غروب بود که از خونۀ سرکیس اومدم بیرون و سر راه یه چیزی خوردم و رفتم تو اون خیابون محل همیشگی. یه ساعتی گذشت. داشتم ویلن می زدم که یه دست سنگین، از پشت اومد رو روشونه م! برگشتم، دیدم شعبون خانه با نوچه هاش. حسابی جا خوردم. آماده شدم که یه کتک جانانه بخورم که لبخند شعبون خان دلم رو آروم کرد. بهم گفت خسته نباشی. جوابش رو دادم. پرسید اینجا شبی چند کاسبی؟ گفتم دو تومن، بیست و پنج زار. پرسید کجا می خوابی؟ بهش گفتم. بهم اشاره کرد که دنبالش برم. رفتیم طرف هتل و دوتایی از در پشتی هتل وارد هتل شدیم. مدیر هتل منتظرمون بود. شعبون خان دستم رو گذاشت تو دست مدیر و رفت. مونده بودم که چی؟! مدیر نگاهی به من کرد و گفت چیکار کردی که شعبون خان ضامنت شده؟! هیچی نگفتم که گفت از فردا، یه دست لباس حسابی تنت می کنی و تو همین جا مشغول مس شی. یه ساعت از غروب رفته، کارت شروع می شه. شبی دو تومن هم بهت می دم. انعامش هم مال خودته. پرسیدم یه تومن انعام داره؟ خندید و گفت پسرجون، هر چی کله گنده شس می آد اینجا. یه تومن واسه اینا پول نیست. حالا برو، فردا شب نو نوار بیا. برگشتم سرکارم، اما همش حواسم پی فردا شب و هتل بود. فردا صبح رفتم و یه دست لباس آبرومند خریدم و پیچیدم تو یه بقچه و رفتم خونۀ سرکیس. تا هاسمیک در رو وا کرد. با ذوق جریان رو براش تعریف کردم. خیلی خوشحال شد و گفت ناقلا! نکنه تومبونت دو تا بشه و منو فراموش کنی! بهش خندیدم و گفتم خیالت راحت. از اینجا می برمت انگار خدا برام خواسته. هاسمیک پرید و یه لیوان چایی برام آورد و دوتایی روی یه تخت نشستیم و دستم رو تو دستاش گرفت. یه حال عجیبی شدم. انگار آب جوش ریختن روسرم! بهم گفت امروز و دیشب همه ش تو فکر این بوده که دوتایی با هم از اینجا بریم و یه خونۀ کوچولو واسه خودمون جور کنیم و یه زندگی ساده و راحت رو با هم شروع کنیم. می گفت من الان تو رو شوهر خودم می دونم و دیگه بی تو یه دقیقه هم اینجا نمی مونم. تودلم قند آب می کردن وقتی هاسمیک این حرفها رو بهم می زد. دلم می خواست که وضعم خوب بود و همین الان دستش رو می گرفتم و با خودم می بردم. ازش پرسیدم هاسمیک راست راستی منو دوست داری؟ یه تکونی به موهاش داد کهدلم ضعف رفت. بعد با یه خندۀ نمکی جوابم رو داد. اومدم یه چیزی بهش بگم که سرکیس سر خر شد. کم کم مشتری ها هم پاشون وا شد. تک و توک اومدن. تا زیاد بشن، یه چایی خوردم که به اشارۀ سرکیس، شروع کردم به ساز زدن. یه کم که گذشت، هاسمیک هم اومد وسط به رقصیدن . دلم می خواست کلۀ سرکیس و مشتری های نره غول ش رو بکنم، اما چاره نبود باید تحمل می کردم. درد سرت نذم. اولین عشق، برای هر جوونی فراموش نشدنی یه! شاید اگه با همون هاسمیک عروسی می کردم. اونقدر بیچارگی نمی کشیدم. و به قول شاعر: عشق اول سرکش خونین بود! خلاصه چه شبی گذشت. کارم تو هتل عالی بود. سه برابر حقوقم انعام می گرفتم. سر هر میز که می رفتم یه پنج زاری کاسب بودم! یه عصر که خونۀ سرکیس، وسط برنامه، داشتم خستگی در می کردم. شعبون خان و نوچه هاش وارد شدن. پریدم جلو و ازش تشکر کردم. خنده ای بهم کرد و رفت نشست. تنگ غروبی که خواستم از اونجا بیام بیرون، شعبون خان صدام کرد . وقتی رفتم پیشش بهم گفت تو پسر خوبی هستی، حیفه ضایع بشی. شنیدم این دختره هاسمیک دو رو ورت می گرده. داره خام ت می کنه. حواست باشه، این بدرد تو نمی خوره. هیچی نگفتم و راهم رو کشیدم و رفتم. اما تمام شب تو فکرش بودم. آخر شب که رفتم کارونسرا، تو دلم از شعبون خان نفرت عجیبی حس می کردم. رجب اومد پیشم و یه خرده که نشست پرسید چرا دمقی؟ دلم می خواست برای یکی دردو دل کنم. چه کسی هم بهتر از رجب! جریان رو بهش گفتم. تا اسم هاسمیک رو شنید گفت هاسمیک؟! می خوای اونو بگیری؟! مگه دیوونه شدی؟! پرسیدم مگه می شناسیش؟ گفت با پنج زار تو هم می تونی بهتر بشناسیش! پریدم و یفه ش رو گرفتم و زدمش زمین. بهش گفتم اگه یه بار دیگه گُه مفت بخوری، خفه ت می کنم! بیچاره نگاهی بمن کرد و گفت، خاطر خواهی کورت کرده. پاشو ، پاشو بریم تا بهت نشون بدم. چه حالی داشتم، بماند! نفهمیدم تا خونۀ سرکیس چه جوری رفتم و تو راه رجب چه چیزهایی بهم گفت. رسیدیم و رجب در زد. من یه کنار واستادم. درکه وا شد رفتیم تو. تاریک بود و سرکیس صورتم رو ندید. یه راست رجب منو برد بالا سر هاسمیک تو اتاق. چی دیدم؟ انگار تموم دنیا رو کردن اندازۀ یه توپ و زدن تو سر من! زانوهام خم شد همونجا نشستم. هاسمیک که من رو اونجا دید، نفس ش بند اومد. نتونست یه کلمه حرف بزنه. فقط پتو رو کشید رو سرش و های های شروع کرد به گریه کردن. (( اینجای سرگذشت که رسیدیم، هدایت یه چکه اشک رو که گوشه چشمش جمع شده بود، پاک کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت: )) - الان که اینار برات تعریف کردم، انگار همین دیروز بود که از دیدن اون صحنه، قلبم شکست! باور نمی کنم که اینها برای خودم اتفاق افتاده و سالیان ساله که ازش گذشته! ((آه سردی کشید وگفت: )) اون شب، رجب دستم رو گرفت و بلندم کرد. نا نداشتم که رو پاهام واستم. اولین تودهنی ای بود که تو عشق می خوردم! کسی رو که دوستش داشتم و می خواستم باهاش ازدواج کنم با یه نره غول تواون وضع! دوتایی راه افتادیم طرف خونه. یه خرده که از خونۀ سرکیس دور شدیم، یه گوشه نشستم و مثل یه زن بچه مرده، زدم زیر گریه. دلم خیلی سوخته بود. وقتی رسیدیم به کاروانسرا، یه راست رفتم و تو اتاق که رسیدم مثل توپ خوردم زمین! یه دفعه تو خودم داغون شدم! دوباره گریه ای کردم که نَپرس! یه ساعتی که گذشت تازه به فکر افتادم که چرا دوتایی شون رو نکشتم؟! این یکی بیشتر آزارم می داد. دلم می خواست ازش انتقام بگیرم. نشستم یه گوشه و مثل دیوونه ها به خودم ودر و دیوار فحش دادم.گاهی می زدم تو سر خودم و گاهی یه مشت می زدم به دیوار! با خودم فکر می کردم که دنیا دیگه تموم شده! باور نمی کردم که دیگه صبح بشه! اما اون شب که صبح شد هیچی، خیلی شبهای دیگه م بود که مثل همین شب بود و بازم برام صبح شد! آره، می گفتم. فرداش اونجا نرفتم. موندم تو خونه و غصه خوردم. شب لباسهامو عوض کردم و رفتم هتل. شبی بود اون شب! از سازم جز صدای ناله و گریه، بیرون نمی اومد! درد و رنجم بود که از زبون ساز بیرون می اومد. دو سه روز گذشت. با خودم کلنجار رفتم. بالخره هم تصمیم گرفتم که برم سراغ هاسمیک و دستش رو بگیرم و از اونجا بیارمش بیرون. می دونستمکه اونم یه آدم بدبخته مثل خودم. اونم بدبختی به این روز افتاده. شب رفتم، پیش رجب و بهش گفتم می خوام چیکار کنم. یه نگاهی بهم کرد و گفت ول کن گفتم نه، فکرهامو کردم. فردا می رم سراغش. رجب کمی این پا اون پا کرد و بعد گفت، راستش نمی خواستم بهت بگم، اما حالا که می گی می خوای برای سراغ هاسمیک، دیگه مجبورم بگم. گفتم چی بگی؟ گفت هاسمیک خودش رو چیز خور کرد و کُشت! زدم تو سرم! خشکم زد! پرسیدم ارواح خاک بابات راست می گی رجب؟! گفت به اون نون و نمکی که باهم خوردیم اگه دروغ بگم می خوای خودت برو بپرس . ولو شدم رو زمین! ای دل غافل! چه غلطی کردم. پس اون دخترۀ بیچاره راست می گفت که دوستم داره و خارم رو می خواد! کاش قلم پاهام شکسته بود و نمی رفتم اونجا که اونو توی اون وضع ببینم. کاش لال می شدم و به رجب چیزی نمی گفتم! پریدم به رجب و گفتم، پسر خیر از جوونی ت. نبینی که روزگارم رو سیاه کردی! آتیش به عمرت بگیره که آتیش به زندگیم زدی! من چیکار داشتم که بدونم هاسمیک چیکاره س؟ همونکه همدیگرو دوست داشتیم برام بَس بود. حنّاق می گرفتی اگه زبونت رو نگه می داشتی؟ (( بیچاره رجب لام تا کام حرف نزد و سرش رو انداخت پائین. راه افتادم و رفتم تو اتاقم. زدم زیر گریه. اما این گریه با اون یکی فرق داشت. اون یکی گریۀ یه مرد زخم خرده بود و این گریۀ یه آدم عشق مرده بود! این دوّمین کسی بود که بدون اینکه خودم بخوام، باعث مرگش شده بودم. ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:51 توسط بیدار
|
|
||
|
|
|
|
|
قسمت بیستم ((دیگه رسیده بودیم. نزدیک بیمارستان پارک کردیم و رفتیم تو. فریبا، کنار سالن انتظار، روی یه نیمکت نسشته بود و آروم گریه می کرد. دوتایی رفتیم پیش ش و آروم تسلیت گفتیم واستادیم تا صدای ما رو شنید، سرش رو بلند کرد و گفت: )) - یه ساعت قبل از اینکه تموم کنه. چشماشو باز کرد و منو صدا کرد. رفتم بالا سرش و بوسیدمش.موهاشو ناز کردم. بهش آب دادم. نگاهم کرد و بهم خندید. بعد یه قطره اشک از گوشۀ چشمهاش آروم سُر خورد و اومد پائین. اشکش رو پاک کردم و گفتم مامان چرا گریه می کنی؟ گفت دلم نمی آد تو دختر خوب و نازم رو تنها بذارم و برم، اما چیکار می شه کرد! گفتم مامان دکترا گفتن حال تون خوب می شه. ببین چه بیمارستان خوبی آوردمت! دو تا جوون خوب و مهربون بهم کمک کردن. گفت خدا بهشون عوض بده. کجان؟ گفتم الان اینجا نیستن. می آن، شاید نیم ساعت، یه ساعت دیگه بیان. گفت شاید من نتونستم ببینمشون. از قول من ازشون تشکر کن و بهشون بگو اگه من مُردم، فریبا رو اول به خدا بعد به شما می سپُرم. من که کاری از دستم بر نمی آد تا محبت شما رو جبران کنم اما پیش جّده م زهرا (س) براشون دعا می کنم و دامن ش رو ول نمی کنم تا مرادشون رو بده. بهشون بگو انشاالله دست توی خاکستر بکنن، طلا و جواهر بیرون بیارن به حق آبروی زهرا(س). (( اینا رو می گفت و گریه می کرد)) گفتم مامان شما نباید خودت رو ناراحت کنی. برات خوب نیست. گفت دیگه ناراحت نیستم. (( آقا )) مُرادم رو داد! بهشون بگو بچّه م رو دستتون سپردم تا روز محشر از خجالت تون در بیام! فلک به هق هق افتاده بود. کمی آب خورد و اشکهاشو پاک کرد و گفت:)) - بعدش بهم گفت بیا دخترم. بیا سرت رو بذار تو دَامنم . می خوام مثل بچه گی هات اون موهای قشنگت رو ناز کنم و برات لا لایی بخونم تا خوابت ببره. بمیرم برات که از اون زندگی به کجا رسیدی! بیا دخترم، پشت تختم رو بلند کن. می خوام بغَلت کنم. رفتم و پشت تختش رو بلند کردم وبعد رو گذاشتم رو پاهاش. داشت نازم می کرد. مثل بچه گی هام . چشمهامو بسته بودم وفکر می کردم که یه دختر بچه م و همه چیز مثل اون موقع هاست و پدرم زنده ش و تو خونۀ بزرگ خودمونیم وهیچ غم غصه ای ندارم و مامانم داره برام لالایی می خونه که خوابم ببره. یه دفعه دیدم که دیگه دست مادرم حرکت نمی کنه! سرم رو بلند کردم. چشماش بسته شده بود و یه لبخند محو روی لبهاش بود. صداش کردم.تکونش دادم اما دیگه هیچی نگفت! ((دوباره زاز زار شروع به گریه کرد. گریه م گرفته بود. از بغض نمی تونستم حرف بزنم. گفتم کاوه خوددارتره، بهش بگم کمی فریبا رو آروم کنه. برگشتم که بهش اشاره کنم دیدم همین جور، اشک از چشماش می آد پائین! رفتم قسمت اطلاعات. معلوم شد که جنازه رو به سردخونه بردن. ازشون خواستم که یه اتاق دیگه به ما بدن که تا صبح فریبا بتونه کمی بخوابه. همراهی کردن و علاوه بر اتاق، دکتر کشیک یه آرام بخش هم به فریبا داد و با کاوه بردیمش تو اتاق بزور روی تخت خوابوندیمش. طفلک خیلی ناراحت بود. گریه اَمونش نمی داد اما بالاخره تسلیم آرام بخش شد و خوابید. من و کاوه هم روی مبل نشستیم. هر کدوم تو دنیای خودمون بودیم. یه ساعتی هیچکدوم حرف نزدیم. یه دفعه فریبا از خواب پرید و داد زد کاوه! کاوه رفت کنار تختش و گفت: - چیه فریبا خانم. من اینجام. خیالت راحت باشه. ((فریبا که چشمش به کاوه افتاد کمی آروم شد و دوباره زذ زیر گریه و گفت:)) - کجا بردن مامانم رو؟ کاوه – بخواب فریبا خانم. اون الان جاش خیلی از من و تو بهتره. بخواب! ((انگار مُسکنی که بهش داده بودن خیلی قوی بود که دوباره از حال رفت.)) - نفهمیدی چی بهش دادن؟ کاوه – دیازپام 10 میلی. آرومش می کنه. ((اومد کنار من نشست.)) - کاوه، من یه فکریهایی کردم. کاوه – در مورد چی؟ - فریبا! کاوه – خَب - بالای اتاق من، طبقۀ اول. دو تا اتاق و آشپزخونه و حموم و دستشویی یه که خالی شده. مستأجرش رفته. چطوره بگیریمش واسه فریبا نمی تونیم که ولش کنیم و بریم. اجاره ش رو هم من یه جوری درست می کنم، زیاد نیست. یه خرده که صرفه جویی کنم جور می شه. هم پیش خودمه و حواسم بهش هست، هم شاید وادارش کنم بره دنبال درس ش. کاوه – ببخشید، شما دیگه تو چی می خوای صرفه جویی کنی؟! حتماً جای خود تخم مرغ، پوست تخم مرغ رو با نون می خوای بخوری؟! - نه بابا، وضع من اون طوری ها هم بد نیست. یه کاریش می کنم. ((کاوه دولا شد و منو ماچ کرد و گفت:)) - می دونم خیلی مَردی. می دونم با معرفتی. می دونم دلت عین دریاست! اما ناسلامتی منم رفیق توام . تنه ت هم که به تنۀ من خورده باشه. باید کمی از اخلاقت رو گرفته باشم یا نه؟! همون دو تا اتاق رو که گفتی خیلی عالیه. فریبا اگه پیش تو باشه خیال منم راحت تره تا ببینم خدا چی می خواد. - کاوه، اون چیزها که گفتی شوخی بود، حالا راستش رو بگو ازش خوشت اومده؟ ((کاوه نگاهی به صورت فریبا که خیلی معصومانه در خواب بود کرد و گفت:)) - آره، اما باید حسابی فکر کنم. تازه باید خودش هم راضی باشه. اینا یه طرف، پدر و مادرم هم یه طرف. اخلاقشون رو که می دونی؟! مادرم واسه من یه صندوق دختر سوا کرده گذاشته کنا! حالا اگه برم و بهش بگم می خوام یه دختر رو بگیرم که هیچکس رو نداره، وامصیبتا! - خدا بزرگه. دنیا رو چه دیدی؟ شاید قسمت تو هم فریبا بود و زبون پدر و مادرت بسته شد، تو اول باید سبک سنگین کنی و ببینی واقعاً دوستش داری؟ بقیۀ چیزها درست می شه. کاوه – بیا یه کاری کنیم هادی! - چیکار؟ کاوه – بیا جاها رو عوض کنیم! فریبا رو تو بگیر که مثل اون بی کس وکاری! جوره جورین با هم! منم می رم خواستگاری فرنوش. مامانش هم که ثروت بابام رو ببینه دیگه لال می شه. اونوقت بعدش جاها رو عوض می کنیم! چطوره! - مثل بقیۀ ایده هات، مزخرف! (( کاوه موبایل ش رو در آورد و به خونه شون زنگ زد و گفت که شب نمی آد خونه. منم بلند شدم و از تلفن بیرون یه زنگ به یکی از بچه های دانشگاه زدم و بهش گفتم که فردا اگه می تونی با چند تا از بچه ها بیان برای تشیح جنازه . گفتم مادر یکی از دوستان فوت کرده و کسی رو نداره خدا بیامرز. بعد برگشتم تو اتاق.)) کاوه – بیا بگیر بخواب. فردا گلی کار داریم. - تو بخواب، من خوابم نمی آد. ناراحتم. کاوه – مگه عمه ت مُرده که ناراحتی؟! بگیر بخواب پسر، مادر یکی دیگه مُرده، تو ناراحتی؟! - تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ نه به اون گریه کردنت، نه به این حرفات! کاوه – گریه ها مو کردم حالام خوابم می آد فردا باید جون داشته باشم که دوباره گریه و زاری کنم یا نه؟! - من خوابم نمی آد؟! کاوه – به درک! من که خوابیدم، آن! آن! ((اینو گفت و چمباتمه زد رو مبل و چشمها شو بست و گفت:)) - هادی، تا من یه چُرت می زنم، تو یه خرده گریه زاری کن حوصله ت سر نره! جای منم واسه شادی روح اون مرحوم دو تا فاتحه بخون تا من بیدار شم (( بعد چشماشو واز کرد و گفت: )) - فاتحه نخونده نخوابی ها! صبح بلند شم از خود اون مرحوم می پرسم، فاتحه به روحش نرسیده باشه از صبحونه خبری نیست! ((سرش رو گذاشت رو دستش و دو دقیقه نگذشته بود که خوابش برد! دیدم منم اگه نخوابم فردا از حال می رم. تا چشما مو بستم خوابم بُرد. صبح پرستار بیدارمون کرد. دو تایی دست و صورتی شستیم و رفتیم پائین و صبحونه خوردیم. وقتی به اتاق برگشتیم فریبا بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود. دوتایی سلام کردیم. بهمون یه لبخند زد که من گفتم:)) - خدا رحمت کنه مادرتون رو ((تا اینو گفتم زد زیر گریه، کاوه اومد بغل من و آروم در گوشم گفت:)) - پسر بیکاری؟ تازه یادش رفته بودها! ((بعد رفت کنار تخت فریبا و گفت:)) - شما باید فکر خودتونم باشید مریض می شین ها! ((فریبا اشک ها شو پاک کرد و گفت:)) - دیشب حتماً بهتون خیلی سخت گذشته. باید ببخشید کاش رفته بودین خونه. کاوه – صبحونه که نخوردین؟ فریبا – نه، اشتها ندارم. - اینطوری که نمی شه. ضعف می گیرد تون. خدا نکرده مریض می شین. اینطوری مادرتون هم راضی نیست. ((تا اسم مادرش رو شنید دوباره زد زیر گریه. کاوه یه چپ چپ به من نگاه کرد و آروم بهم گفت:)) - کِرم داری؟ حالا باید ماهام پابه پاش گریه کنیم! ((بعد به فریبا گفت:)) - اگه شما گریه کنین، ماهام ناراحت می شیم ها! - بذار گریه کنن، سبک می شن. اما باید یه چیزی هم بخورن. کاوه – الان می گم براتون صبحونه بیارن. ((کاوه رفت و به یه پرستار گفت که برای فریبا صبحونه بیاره. فریبا هم اشک هاشو پاک کرد و گفت:)) - شما خیلی مهربونید. ازتون ممنونم. ((چند دقیقه بعد صبحونه آوردن و پرستاری که سینی رو آورد به فریبا گفت:)) - این آقایون تا صبح رو دو مبل، همینطوری نشسته خوابیدن. حتماً شما براشون خیلی مهم هستین. فریبا – این آقایون واقعاً به من لطف دارن. (( بعد یه لبخندی کمرنگ به کاوه زد. کاوه هم سینی صبحونه رو ورداشت و گذاشت رو میزی که جلوی فریبا بود و گفت:)) - حالا صبحونه تون رو بخورین. فریبا – بخدا اشتها ندارم. از گلوم پائین نمی ره. - فریبا خانم اگه صبحونه نخورین، تو مراسم مادرتون حالتون بَد می شه ها! ((تا کلمۀ مادر رو شنید، انگار داغش تازه شد و زار زار شروع کرد به گریه کردن. انگار تازه متوجه شده بئد که باید برای همیشه از مادرش خداحافظی کنه. کاوه دوباره به من گفن:)) - هادی جون، می شه ازتون خواهش کنم دیگه نطق نکنی؟! تو دو تا دیگه از این جمله ها بگی، این یکی رو هم باید با مادرش ببریم قبرستون ها! ((آروم بهش گفتم:)) گم شو کاوه! بالاخره باید یه چیزی بگم دیگه! کاوه آروم گفت: بگو قربونت اما از کلمات مادر و قبرستون استفاده نکن! ((خنده م گرفت. رفتم بیرون و از پرستار خواهش کردم ترتیب انتقال جنازه رو بده خلاصه یه ساعت بعد آمبولانس انتقال جنازه اومد و جنازه رو برد و من و کاوه و فریبا هم دنبالش رفتیم. توی ماشین فریبا آروم آروم و بی صدا گریه می کرد. اومدم دلداریش بدم که کاوه آروم بهم گفت:)) - بخدا هادی اگه از اون دلداری های تو بیمارستان به فریبا بگی، با یه چیزی می زنم تو پَک و پهلوت ها! ولش کن تازه آروم شده! ((بازم خنده م گرفت. دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم. پیاده شدیم با تعجب دیدیم که اکثر بچه های دانشکده اومدن اونجا. حدود سی نفری می شدن.)) کاوه – باز ابتکار به خرج دادی؟! اینارو تو خبر کردی؟ - ای بابا! دو نفری که نمی تونیم جنازه رو ببریم! باید یکی باشه که بهمون کمک کنه یا نه؟ ((فریبا رو نشوندیم پیش چند تا از دخترهای دانشکده و خودمون رفتیم تا ترتیب قبر و کفن و دفن رو بدیم.)) کاوه – سلام آقا، خسته نباشین، ببخشید یه قبر خوب و دلباز می خواستیم ((طرف خنده ش گرفت و گفت:)) - دوست دارین سرویس ش چطوری باشه؟ ایرانی یا فرنگی؟! کاوه – یه چیز خوب و اُس و قُس دار می خوام دیگه! جوری باشه که حداقل تا صد سال طوریش نشه! - آی بچشم! قبر از چهل تومن داریم تا یه میلیون تومن! کدومو بدم خدمت تون؟ ((کاوه خیلی جدی حرف می زد که آدم فکر می کرد داره یه آپارتمان از معاملات املاک می خره!)) کاوه – قربونت آقا، یه میلیون تومنی یه دوبلکسه؟! یا نمای خوبی داره یا شاید طرفای خیابونه جُردَنه تو میدون ونک که قبر نخواستیم! همین جا یه قبر نیم متری بهمون بده! ((یارو که قیافۀ کاوه رو دید، زد زیر خنده و گفت:)) - آقا خیلی خوشی! راستش رو بگو متوفی چه نسبتی با شما داره؟ کاوه – خدا بیامرز قرار بود بعدها مادر زنم بشه. قبل از خواستگاری فوت کرد. - خدا رحمتش کنه، نور به قبرش بباره، چه خانم فهمیده ای بوده! (( آروم به کاوه گفتم: )) - بابا همه منتظرن! واستادی اینجا و چرت و پرت می گی؟! کاوه دارم چونه می زنم که یه چیز خوب واسه ش بگیرم و ارزون! مگه نمی بینی خونۀ آخرتم منطقه بندی شده! (( یارو با خنده ترتیب کارها رو داد و رفتیم پیش بچه ها و بعد با فریبا رفتیم جلوی سالن شستشو. نیم ساعتی که گذشت، صدا کردن و رفتیم تا جنازه رو برداریم. فریبا می خواست بیاد تو که دخترها نذاشتن. خلاصه مراسم نماز و میّت که تموم شد، سوار ماشین شدیم و سر قبر رفتیم. جنازه رو با صلوات گذاشتن تو قبر و خیلی زود همه چیز تموم شد. کاوه اومد پیش من و گفت)) - هادی، این فریبا که فقط بی صدا گریه می کنه، این دخترهام که گفتی بیان، چهار تا چیکه اشک بیشتر نریختن. پسرهام که انگار نه انگار! حداقل تو یه خرده شیون بزن و گریه و زاری کن! بابا باید یه صدایی، چیزی بلند بشه دیگه! خوابت رو هم که دیشب کردی و سرحالی! ((داشتم از زیر عینک، آروم گریه می کردم. برای اون خدا بیامرز، برای تنهایی فریبا، برای بدبختی خودم. اینو که کاوه گفت، نزدیک بود پخ بزنم زیر خنده!)) - کاوه خدا ذلیلت کنه که یه دقیقه نمی تونی مثل آدم یه جا واستی! ((خاک رو که توی قبر ریختن، قبر کن ها رفتن. یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: من سخنرانی بلد نیستم. نمی دونم هم که این وقتها باید چی گفت. خانم محترمی فوت کردن گویا خویشاوندی هم ندارن. اما مهم نیست. اگه فکر کنیم، می فهمیم که هیچکدوم از ما در لحظۀ مرگ کسی رو نداریم و باید تنها به این سفر بریم. اطرافیان همه متأسّف می شن ، اما این متأسّفی یه که برای خودشونه. برای تنهایی خودشون. این سفر پایان نیست. یه تولد تازه س. ورودی به دنیای دیگر. تولدی دوباره. ((کاوه آروم به من گفت:)) - این چی داره می گه؟! فکر می کنه اومده جشن تولد! ((محکم زدم تو پهلوش. دوستمون ادامه داد.)) - ما نمی دونیم ایشون چه کارهای خوبی کردن، قضا وتش هم با ما نیست. خودش می دونه و خداوند بزرگ. امیدوارم در پیشگاه خداوند رو سفید باشن. حرفها مو با یه شعر تموم می کنم. روحش شاد! (( کاوه دوباره آروم به من گفت: )) - هادی بدو بهش بگو یه دفعه آهنگ تولدت مبارک رو نخونه!! (( اگه یه کلمه دیگه حرف می زد، نمی تونستم خودم رو از خنده نگه دارم. سرم رو انداختم پائین و به قسمت آخر صحبت دوستمون که یه شعر قشنگ بود گوش کردم.)) چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تاکندن جان خرّم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان حالا همه یه فاتحه برای شادروان بخونید. (( مراسم تموم شد و از بچه ها تشکر کردیم و همه رفتن. من و کاوه هم با فریبا به شهر برگشتیم. نزدیک ظهر بود. یه ناهار خوردیم و بعد به یه هتل رفتیم. کاوه یه اتاق برای فریبا گرفت و گفت: )) - شما فعلاً همین جا باش تا یه جایی رو برات جور کنیم. فریبا – من نمی دونم چی باید بگم و چه طوری ازتون تشکر کنم. کاری هن برای جبران از دستم بر نمی آد فقط اینو می گم که شماها ثابت کردین که هنوز انسانیت وجود داره! ازتون ممنونم. کاوه – ما کاری نکردیم. شما هم بیخودی خودت رو ناراحت نکن. فعلاً استراحت کن تا ما ترتیب کارها رو بدیم. فریبا – اگه اجازه می دادین که برم خونۀ خودمون، بهتر بود. دیگه مخارج هتل هم به بقیۀ چیزها اضافه نمی شد. کاوه – شما صلاح نیست که فعلاً اونجا برین. خاطرات اونجا عذاب تون می ده. یه چند روز اینجا بمونین. همه چیز درست می شه. ترتیب همه چیز رو اینجا می دم.خیالتون راحت. ((کاوه مقداری پول به فریبا داد. من اومدم کنار که خجالت نکشه. بعد مقداری پول هم به پذیرش هتل داد و قرار شد تموم هزینۀ صبحونه و ناهار و شام رو روی صورتحساب بیارن. خیلی سفارش کرد و از فریبا خداحافظی کردیم و از هتل اومدیم بیرون. تا توی ماشین نشستیم، موبایل کاوه زنگ زد. فرنوش بود. گویا به صاحب خونۀ من زنگ زده بود و چون دلش شور افتاده بود، به کاوه تلفن کرده بود. جریان رو براش گفتم. ازش هم خواستم که به ژاله چیزی نگه. قرار شد عصری بیاد پیش من. خدا حافظی کردم و به کاوه گفتم که منو برسونه خونه.)) کاوه – پس تو ترتیب طبقۀ بالای خونه ت رو می دی؟ - آره. سعی می کنم ظزف همین یکی دو روز، اونجا رو برای فریبا بگیرم. فقط می مونه وسایل زندگی. کاوه – اونها رو خودم جور می کنم. تو قرارداد رو بنویس. ((بعد گفت:)) - دستت درد نکنه هادی. خوب شد به بچه ها خبر دادی. اگه نبودن حتماً فریبا خیلی ناراحت می شد. فقط دفعۀ دیگه بهشون بگو دارن می آن واسۀ عزا! دل تو دلم نبود که وسط حرفهاش یه دفعه یه جُک هم تعریف کنه! - گم شو! به اون قشنگی حرف زد. ((به محض اینکه به خونه رسیدم، با صاحب خونه م صحبت کردم و طبقۀ بالا رو ازش اجاره کردم و تلفنی به کاوه خبر دادم. قرار شد که وسایل رو عصری بخره و بیاد اونجا تا ترتیب پول و این حرفها رو با صاحب خونه بدیم. رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم تا عصری که فرنوش می آد، سرحال باشم. دوساعتی خوابیدم و بعدش چایی رو حاضر کردم و یه سر رفتم بیرون و کمی خرت و پرت و میوه خریدم و زود برگشتم و نسشتم تا فرنوش بیاد. نیم ساعتی نگذشته بود که در زدن. فرنوش بود. تا اومد تو، پرسید: - معلومه چه خبره اینجا؟ - فعلاً هیچی، اما بعدش شاید خیلی خبرها بشه! ((بعد مفصلاً تمام جریان رو براش تعریف کردم که گفت:)) - حالا کاوه دوستش داره؟ - فکر می کنم آره، اما فعلاً که وقتش نیست، تا بعد خدا چی بخواد. فرنوش – هادی، اومدم یه چیزی بهت بگم، اما ازت می خوام که ناراحت نشی و مسئله رو درک کنی. - طوری شده؟ فرنوش – طوری که نشده، فقط خاله م منو دعوت کرده خونه شون. یه مهمونیه. - می خوای بری؟ فرنوش – مجبورم، باید برم. اگه نَرَم وضع بدتر می شه. - تو باید تکلیف رو با خودت روشن کنی. اینطوری که نمی شه. من می دونم برای چی این مهمونی رو خاله ت گرفته. می خواد کارهایی رو که بهرام کرده، یه جوری رفع و رجوع کنه. فرنوش – می دونم، اما چیکار می تونم بکنم؟ باید برم دیگه. - اگه نری چی می شه؟ بذار بفهمن که تو خیال ازدواج با بهرام رو نداری. فرنوش – بدتر می شه هادی! همین جوریش کلّی تا حالا برام سوسه اومدن. من برای خودم تنها که نمی گم. اگه بخوام با تو ازدواج کنم، باید مادرم راضی باشه یا نه؟ - و اگر راضی نباشه؟ فرنوش – تو این چیزها رو بسپُر دست من. خودم جورش می کنم. فقط موقعیت من رو درک کن. راضی باش که امشب برم. مگه تو به من اعتماد نداری؟ تازه با ژاله می رم. ((کمی نگاهش کردم و حرفی نزدم که گفت:)) - چرا اینجوری نگاهم می کن؟ - احساس می کنم که کمی دلت پیش بهرامه فرنوش تو در مورد تصمیمی که گرفتی فرنوش – ازت انتظار نداشتم این حرف رو بزنی هادی!، مطمئنی؟ - صبر کن ببینم! انتظار چی رو از من داشتی؟ می خوای بیام تا خونۀ بهرام برسونمت؟! فرنوش – اونجا خونۀ خالۀ منه! - چه فرقی داره؟ بهرام که اونجا هست. اگه نظری به تو نداشت، حرفی نبود اما اون تو رو نامزد خودش می دونه. تو هم که داری می ری اونجا حالا انتظار داری چیکار کنم؟ پاشم بشکن بزنم؟! (( بلند شدم و براش چایی ریختم و گذاشتم جلوش مدتی سکوت کردیم که گفت: )) - هادی جون، من یکی دو ساعت می رم و بعد به بهانه سر درد بر می گردم و بهت تلفن می زنم که خیالت راحت بشه. خواهش می کنم اوقات تلخی نکن. مسئله اونقدرها بزرگ نیست که اینطوری ناراحت شدی. - برای من مسئله خیلی هم بزرگه فرنوش خانم. انگار پسر خالۀ شما رقیب بنده هستن ها! فرنوش - بازم شدم فرنوش خانم! تا یه چیزی پیش می آد باهات غریبه می شم! - من خوشم نم آد امشب بری ائنجا یه تلفن بزن بگو مریضی و نمی تونی برای . والسلام. فرنوش – ولی من گفتم که می آم! - پس اگه گفتی، دیگه این حرفها چیه؟ برو ، بسلامت. فرنوش – تو خسته ای و اعصابت خرابه. و گرنه اینطوری با من حرف نمی زدی. - اگه اعصاب و روان درستی داشتم که از روز اول با تو حرف نمی زدم! فرنوش – جدّی می گی هادی؟! ((جوابی ندادم. یه دقیقه صبر کرد و بعد بلند شد و پالتوش رو ورداشت و رفت. وقتی داشت در رو پشت سرش می بست، کاوه رسید و سلام کرد. صداشون می اومد.)) کاوه – سلام فرنوش خانم ، کجا؟ چرا با این عجله؟ قدم من انگار بَد بود. فرنوش – سلام کاوه خان. قدم شما بد نبود، حال دوست تون انگار بَده. کاوه – اِ ! هادی مریضه؟ چه شه؟ مَرَضش چیه؟ فرنوش – مرض بدبینی و سوء ظن! کاوه – آخ آخ آخ آخ! یه همسایه داشتیم، این مرض رو گرفت. یه هفته نکشید. مُرد! وای این مرض فقط تنقیۀ گل گاوه زبونه! ((صدای فرنوش رو شنیدم که یه خدا حافظ گفت وسوار ماشین شد و رفت. کاوه با حالت تعجب اومد تو خونه و پرسید:)) - طوفان شده؟! این چه ش بود؟ تو چته؟ مریض شدی؟ پاشو یه تنقیه ت کنم حالت جا بیاد! (( جریان رو براش گفتم کمی فکر کرد و بعد گفت:)) - می خوای از دست بهرام راحت بشی؟ - آره ، چه طوری؟ کاوه – من به یه هوایی می آرمش بیرون شهر. یه جا با هم قرار می ذاریم تو هم بیا. بعد دوتایی می ریزیم سرش.اول خوب می زنیمش بعد تو سرش رو ببر و بنداز جلوی سگ ها بخورن! - مگه من اصغر قاتلم! دیوونه! کاوه – در هر صورت این بهترین راه حلّه! - دلم می خواست می رفتم تو مهمونی شون و مثل اون شب که اومد خونۀ فرنوش و مهمونی ما رو بهم زد، برنامه شون رو بهم می زدم. کاوه – حالا خودت رو ناراحت نکن. مطمئن باش امشب اونجا شیرینی خورون فرنوش نیست! یه مهمونی یه دیگه! بعدش هم فرنوش بر می گرده خونه شون و بازم مال توئه. - فعلاً که دیدی اوضاع خرابه. کاوه – آره هوا کمی تا قسمتی ابری، همراه با رعد و برق! نفهمیدی ساعت چند می رن؟ - نه، مهمونی شبه دیگه گفت قراره ژاله هم بیاد. کاوه – ژالۀ ما؟ - نخیر ژالۀ ما! کاوه – پاشو بریم. - کجا؟ کاوه – بیا، بهت می گم. اول یه سر بریم خونۀ ما، بعدش یه جای دیگه بعدش بریم پیش فریبا. - خودت برو حوصله ندارم. کاوه – تو بیا، کارت دارم. پاشو، دیر می شه ها. ((بلند شدیم و رفتیم خونه کاوه اصرار کرد که بیام تو. نرفتم تو ماشین منتظرش موندم. نیم ساعتی طول داد و بعد با چهار پنج تا قوطی کبریت برگشت و سوار ماشین شد و حرکت کردیم.)) - چقدر طولش دادی؟ حالا کجا میری؟ کاوه – پیش یه متخصّص! ((از حرفهاش سر در نیاوردم. پنج دقیقۀ بعد جلوی خونۀ خاله ش نگه داشت.)) - اینجا اومدی چیکار؟ کاوه – خونۀ خاله مه. صبر کن می فهمی. خونۀ خاله مونم نمی تونیم بدون اجازه بیائیم؟! (( زنگ زد و چند دقیقه بعد نادر اومد دم در. رنگ از روم پرید. دوتایی اومدن تو ماشین آروم بهش گفتم: )) - با نادر چیکار داری؟ کاوه – نترس! می خوام باهاش یه پیمان صلح امضا کنم! ((بعد رو به نادر که مشغول ور رفتن با دکمه های ماشین بود کرد و گفت:)) - نادر، من و تو پسر خاله هستیم یا نه؟ نادر – آره پسره خاله می خوای باهام بازی کنیم؟ کاوه – دلت می خواد اون آلبوم تمبرم رو بهت بدم؟ (( چشمهای نادر برق زد و با سر اشاره کرد.)) کاوه – باید یه کاری بکنی. اما اگه کسی بفهمه، آلبوم بی آلبوم! باشه (( بعد قوطی کبریت ها رو داد به نادر و شروع کرد در گوشش حرف زدن. یه ده دقیقه ای باهاش صحبت کرد و آخرش گفت: )) - حواست باشه پسر خاله. دوازده تا و سه تا! یکی یکی استفاده کن و حیف و میل نشه ها! رسیدی خونه به من زنگ بزن. شماره موبایلم تو دفتر تلفن خونه تون هست! ((دوتایی سوار شدیم ازش پرسیدم:)) - این بچه رو چیکار داری؟ | ||