قسمت هیجدهم
دو ساعتی پیاده راه رفتم تا به شهر رسیدم. خیلی ذوق داشتم که کارم رو زودتر شروع کنم. در نظر اول شهر برام مثل دریا بود. غریب و نا آشنا.
برای منی که تموم عمرم رو تو یه چهار دیواری گذرونده بودم، همهچیز عجیب و تازه بود همونطور که راه می رفتم، سرم به اطراف می چرخید و درو دیوار رو نگاه می کردم. پُرسون پُرسون جلو می رفتم. نزدیک ظهر بود. از جلو یه کبابی رد می شدم. زانو هام از بوی کباب لرزید! با ترس و لرز رفتم تو و به صاحب اونجا گفتم آقا اینا چنده؟!
یارو بهم خندید. انگار فهمید که هالو گیرش افتاده! گفت اینا اسمش کبابه. پول مول داری؟ پولها مو بهش نشون دادم، گفت بشین. چند دقیقۀ بعد دو تا سیخ کباب برام آورد و گذاشت جلوم. باورم نمی شد. مدتی نشسته بودم و به کباب ها نگاه می کردم!
یارو گفت پس چرا نمی خوری؟ بهش خندیدم. چطوری می تونستم حالیش کنم تا حالا رنگ کباب رو ندیدم!
اون روز بعد از غذا، هر جور بود به خیابانی رفتم که یه هتل بزرگ و سینما و از این چیزها اونجا بود. توی خیابون هم مرتب ماشین های قشنگ رفت و اومد می کردن . خیابون نسبتاً خلوت بود. اول نزدیک هتل واستادم که آجان ها ردم کردن. رفتم پنجاه متر اونطرفتر، یه گوشه نشستم. یکی دو ساعتی که گذشت، خیابون شلوغ شد.
مردها و زن ها، با لباسهای قشنگ می رفتن و می اومدن. خیابون روشن روشن بود. مغازه ها، کافه ها چراغ برق داشتن.
شکمم سیر بود و از تماشا دل نمی کندم. یه ساعتی که گذشت بخودم اومدم. ویلن رو از جلدش در آوردم و شروع کردم به زدن. تمام سعی خودم رو کردم. می خواستم هٌُنرم رو به همه نشون بدم. این اولین باری بود که جلوی یه عده ساز می زدم.
چشمهامو بسته بودم و آرشه رو با تمام احساسم روی سیم ها می کشیدم. زدم و زدم بیاد رضا زدم، بیاد اکبر، بیاد تمام بچه های بدبختی که تو اون یتیم خونه اسیر بودن زدم! بغض گلوم رو گرفته بود. می ترسیدم چشمهامو باز کنم و ببینم که صدای سازم برای هیچکس ارزش شنیدن نداره!
یادم می آد که اون شب، یه آهنگ قشنگ و سوزناک رو که، همیشه رضا می زد و بمن هم یاد داده بود، اجرا کردم. وقتی آهنگ تموم شد، چمهامو وا کردم. باور نمی کردم. دورتا دورم زن و مرد واستاده بودن و نگاهم می کردن و به سازم گوش می کردن!
بعد همه برام دست زدن و صدای جرینگ جرینگ پول بلند شد.خیلی برام پول ریختن. اون موقع بود که فهمیدم کار رضا عالی بوده!
خدا رو شکر کردم، کارم گرفته بود. تو ذوق م نخورد.
اون شب تا وقتی که آدم تو خیابون بود ساز زدم. یادم می آد که تا آخر شب دو تومن کا کرده بودم! خیلی پول بود. اون وقت ها با چهار صد پونصد تومن می شد یه خونه، طرفهای پائین شهر خرید.
خلاصه خیلی خوشحال بدوم. حساب پولهامو که کردم. راه افتادم که یه جایی رو پیدا کنم بخوابم.
داشتم ویلن رو تو جلدش می ذاشتم که یکی گفت خسته نباشی. سرمرو بلند کردم. سه نفر بودن گفتم ممنون آقا، می خواهین براتون بزنم؟ گفت نه، از سر شب تا حالا داشتیم گوش می کردیم. اما خوب ساز می زنی ها! ازش تشکر کردم که گفت، یه دقیقه بیا تو این کوچه یه کاری باهات دارم. کمی ترسیدم اما چاره ایی نبود. دنبالشون رفتم. وقتی تو یه کوچۀ خلوت رسیدیم، ریختن سر من حسابی کتکم زدن. همون یارو به اونای دیگه گفت بچه ها سازش رو نشکونید، مواظب باشین. تو دلم خدا رو شکر کردم که یارو اهل دل و به سازم کاری نداره! خلاصه وقتی حسابی حالم رو جا آوردن ، ولم کردن.
همون یارو ازم پرسید اسمت چیه؟ با بدبختی بهش گفتم. گفت تازه اومدی شهر؟ گفتم آره. گفت پسر جون اینجاها سرقفلی داره. همین طور نمی شه آدم بیاد و بساطش رو پهن کنه. با ناله پرسیدم باید چیکار می کردم؟ گفت باید اجازه می گرفتی. پرسیدم از کی؟ گفت از من. گفتم من که شما رو نمی شناختم. گفت حالا که شناختی. گفتم بعله گفت چقدر کار کردی. نشونش دادم، نصفش رو برداشت و گفت از فردا شب می آی همین جا. آخر شب هر چی کار کردی نصف به نصف، خوبه؟
بهش گفتم نمی تونستی این رو اول با زبون خوش بهم بگی؟ خندید گفت نه چون اون وقت زبون خوش حالی ت نمی شد. بعد بلندم کرد و خودش لبا سهام رو تکوند و گفت جا و ما برای خواب داری؟ با سر بهش گفتم نه. گفت بیا بریم بهت جا واسۀ خواب هم می دم. گفتم ممنون، تا همین جا که بهم لطف کردین، کافیه!
حسابی خندیدن و بهم گفت، نه دیگه، خیالت راحت. حالا با هم رفیق شدیم و از این به بعد شریکی کار می کنیم، اما خیلی خوب ویالون می زنی ها، کی بهت یاد داده گفتم شماها هم خوب آدم رو می زنین ها! کی بهتون یاد داده؟!
دوباره خندیدن. تو راه کم کم با هم دوست شدیم. اسمش جواد بود، بهش می گفتن جواد گُنده! البته بهش هم می اومد، چون هیکل گنده ای داشت. خلاصه بعد از نیم ساعت سه ربع رسیدیم. تا چشمام به در اونجا خورد بی اختیار وحشت برم داشت. با خودم گفتم پسرۀ دیوونه، چطور جرأت کردی با کسایی که نیم ساعت پیش کتک ت زدن و نه دیدیشون و نه می شناسی شون راه بیفتی و بیای یه جای غریب و پرت!
انگار جواد متوجه شد که گفت، چیه؟ ترس برت داشته؟ گفتم راستش ره، خندید و گفت نترس، ما دیگه با هم رفیقیم. گفتم آخه آدم این در و پیکر رو که می بینه می ترسه.
گفت اینجا یه کاروون سراست. خیلی قدیمیه. به بیرونش نگاه نکن، توش بهتره. در رو هل داد که با صدای چندش آوری وا شد و رفتیم تو.
یه کارونسرای خیلی قدیمی بود. یه حیاط بزرگ داشت و دور تا دور اتاق. با اولین نگاه فهمیدم که همه جور آدمی همتوش زندگی می کنن. همون موقع شاید بیشتر از بیست نفر تو حیاطش واستاده بودن و ماها رو نگاه می کردن. جواد گفت غریبی نکن، برو تو. اینا که می بینی همه خونگرمن زود باهات رفیق می شن.
خلاصه یه اتاق تنهایی به من داد و رفتم تو اتاقم. یه اتاق بزرگ بود. کف ش یه حصیر انداخته شده بود. اما تاریک تاریک. چند دقیقه همونطور واستادم که یه دختر بچۀ یازده دوازده ساله با یه فانوس اومد تو اتاق و بدون حرف فانوس رو داد دست من و رفت.
چند دقیقه بعد هم جواد اومد و گفت: چطوره؟ گفتم خوبه اما اجاره ش چنده؟ گفت هیچی، این یکی رو مهمون منی. گفتم چطور؟! گفت آخه تو با اینای دیگه فرق داری، تو ناسلامتی هنرمندی! بعد گفت الان این دختره برات رختخواب می آره، دیگه راحت باش.
ازم خداحافظی کرد و رفت. کمی که گذشت اون دختره با یه دست رختخواب اومد توو پرت شون کرد یه گوشه. بهش گفتم، اسمت چیه، یه نگاهی بهم کرد و بدون جواب رفت.
رختخواب رو پهن کردم. تازه یادم افتاد که از ظهر تا حالا چیزی نخوردم. حالام که چیزی نداشتم بخورم پس دراز کشیدم که بلافاصله هم خوابم برد. با اینکه اولین شب بود که اومده بودم اونجا اما اونقدر احساس آزادی و آرامش می کردم که انگار تو آسمون ها پرواز می کردم. اونقدر هم خسته بودم که تا صبح هیچی نفهمیدم. خوبی ش این بود که جواد آقا با اینکه یه لات بود اما بهم نگفت مطرب!
صبح با سرو صدا بیدار شدم. گرسنه و تشنه بودم. از اتاق اومدم بیرون که دیدم تا چشم کار می کنه تو حیاط گدا واستاده! یه گوشه نشستم و نگاه کردم.
جواد وسط واستاده بود و امر و نهی می کرد. جای هر کدوم رو برای گدایی معلوم می کرد. بهشون ابزار کار می داد! یکی چشم بند که یعنی کوره. یکی عصا، یکی چوب زیر بغل. به یکی یاد می داد که چه جوری مثل چلاق ها راه بره، به یکی یاد می داد که چه طوری عزّ و جزّ کنه! به یکی یاد می داد چه جوری مردم رو دعا کنه! خلاصه سرش خیلی شلوغ بود. نیم ساعتی که گذشت، گداها رفتن بیرون سرکارشون. کارونسرا تقریباً خلوت شد.
مونده بودن یه ده پونزده نفری که دیدم یه پسر هم سن و سالم، داره بطرفم می آد. تا رسیدگفت سلام استاد! خنده م گرفت. گفتم استاد؟ گفت آقا جواد گفته شما رو اینطوری صدا کنیم! گفته خیلی بشما احترام کنیم. کنارم نشست. اسمش رجب بود. اسمم رو بهش گفتم بعد پرسیدم کار شماها چیه؟ چرا نمی رین سر کار؟ گفت کار ما عصرهاست. گفتم مگه چیکاره این؟ جواب داد جیب بُرم! بهم می گن رجب تیر! واسه اینکه مثل تیر جیب طرف رو می زنم و فرار می کنم! گفتم پس شماها گدا نیستین. گفت نه، اما گدایی بلدیم. ماها همه اول گدا بودیم. رُتبه که گرفتیم شدیم جیب بُر! درجه مون رفته بالا! اینارو گفت و خندید.
سر در نمی آوردم. ازش جریان رو پرسیدم. گفت ببین، ما اولش یاد می گیریم گدایی کنیم بعد دو سالی کهگدایی کردیم کم کم آقا جواد یادمون می ده که چطوری جیب بُر. خندیده م گرفت گفتم چرا از اول جیب بُر نمی شین؟ گفت اخه یکی از راه های جیب بری اینه که مثل کنه. بچسبیم به مردم و به هوای گدایی، جیب شون رو بزنیم، اینطوری! بعد چسبید به من و با التماس گفت ترو فاطمه زهرا(ع) یه کمکی بکن. ترو ابوالفضل (ع).
ایشا الله تو سرازیری قبر لنگه کفش ت از پات در نیاد! رو خدا، ده شاهی بده، می خوام نون بخرم، گُشنه مه، بخدا از دیروز تا حالا چیزی نخوردم. جون بچه ت، جون این خانم خوشگل که باهاته! دعا می کنم زن ت بشه!
دستها شو از یقه م آزاد کردم که خندید و کیسه ای رو که توش پول هام بود بهم پس داد. باورم نمی شد گفتم، پسر چطوری اینکار رو کردی؟ خندید. گفتم حالا که پولهای رو زدی، چرا پس ش دادی؟ گفت، ما دُزد هستیم اما نامرد و نا رفیق نستیم. با کسی که سلام و علیک کردیم بهش نارو نمی زنیم. بعد من رو برد و با بقیه آشنا کرد. همه بچه های خوبی بودن که متأسفانه براه خلاف کشیده شده بودن. همه خونگرم، همه بی ریا. یه ساعت نگذشت بود که انگار سالها همدیگر رو می شناختیم.
از رجب پرسیدم این دختره چرا با بقیه نرفته. گفت این مُردنی رو می گی؟! این نا نداره دماغش رو پاک کنه، گدایی جون می خواد. این چند ساله که مریضه. همین روزهام ریق رحمت رو سر می کشه! نگاهش کردم، راست می گفت، یه دختر کثیف و لاغر و زرد بود با موهای سیاه. چشمهای گود رفته. لبها و دستهای بی رنگ. تقریباً درست نمی تونست تعادلش رو برقرار کند و راه بره. پرسیدم اسمش چیه؟ رجب گفت بیدار بعد خندید و گفت بر عکس نهند نام زنگی، کافور! گفتم مسخره اش نکن، گناه داره.
رجب گفت بیا با ما ناشتا بخور. یاد گرسنگی م افتادم. بعد از صبحونه رجب و بقیه، مشغول تمرین جیب بری شدن و من مشغول تماشای اونها.
(( آقای هدایت سیگاری روشن کرد دوتا چایی ریخت و ادامه داد.))
اونجام شد خونه ما هادی خان. کم کم یه تیکه فرش خریدیم و یه پریموس واسه غذا پختن و چند تیکه ظرف و قابلمه و خلاصه یه زندگی کوچیک واسه خودم درست کردم.
چند روز صبح رفتم همون خیابان اولین بار شروع به کار کرده بودم اما فایده نداشت. روزها اونجا خبری نبود. اما عصر به بعد می شد خوب توش کاسبی کرد. رجب می گفت جواد ازت خوشش اومده که گذاشته اونجا کار کنی چون تو اون خیابون هر کسی رو راه نمی ده!
آره، تقریباً خوب پول در می آوردم و صرفه جویی می کردم و جمع می کردم. می خواستم چند سالی کار کنم شاید بتونم یه خونۀ کوچولو واسه خودم بخرم و از اینجا برم.
چند ماهی گذشت. یه شب داشتم تو خیابون کار می کردم که یه مرد اومد جلو و گفت. بد ساز نمی زنی ها!
ازش تشکر کردم. گفت صبح هام کار می کنی؟ گفتم نه فعلاً گفت می آی تو مغازۀ من بزنی؟ گفتم اگه خوب پول بدی چرا نمی آم. گفت چند می گیری؟ گفتم چند ساعت می خوای برات بزنم؟ گفت از ده یازده تا دو بعد از ظهر. گفتم مغازه چی هست؟
گفت عَرق فروشی. گفتم نه، نمی آم. گفت واسه چی؟ گفتم آخه حرومه. گفت خب تو نخور! یه فکری کردم و گفتم باشه، پونزه زار می گیرم. می آم گفت چلغوزخان مگه چه خبره؟! دو ساعت می آی و چهار تا زر زر می زنی و می ری دیگه! روزی پنجزار می دم بیا. از حرف زدنش ناراحت شدم، بهم برخورد بهش گفتم اصلاً نمی آم، روزی ده تومن هم بدی نمی آم. گفت چرا؟ گفتم بخاطر اینکه بلد نیستی حرف بزنی، بی ادبی! خندید و گفت چیه! در خونۀ شاه گفتن باقالی پخته! نمی آی نیا. چُس سّگ!
اینو گفت و رفت. شروع کردم به ساز زدن که یه ربع بعد یکی اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم. گفت آقا پسر می آی مَیلس (مجلس)ما رو گرم کنی؟
از طرز حرف زدنش خوشم اومد و گفتم، شبها که اینجام، برای چه وقت ها می خوای بیام. گفت از دوازده یک تا غروب. گفتم چند می دی گفت تو بیا. ببین از اونجا خوشت می آد؟ بعد پولش رو طی می کنیم.
آدرس گرفتم. اسمش سر کیس بود. خونه ش هم طرف های خیابون سیروس بود. قرار شد فردا برم. برای من خوب بود. می تونستم از بقیۀ روزم هم استفاده کنم. فردا زودتر ناهارم رو خوردم و رفتم. یه خونه بود با یه در چوبی کوچیک. در زدم. کمی طول کشید تا وا کردن. پُشتم به در بود. تا برگشتم دیدم یه دختر قد بلند با موهای مشکی و چشمهای درشت و قشنگ بهم خندید. یادم رفت سلام کنم.
نگاهی به دستم کرد که ویلن رو دید. گفت بیا تو. نفهمیدم چی گفت فقط به چشمهاش نگاه می کردم. وقتی دید همون جور دارم نگاهش می کنم، دستم رو گرفت و با خودش برد تو خونه.
بعد گفت سرکیس گفته بود که قراره تو بیای اما اسمت رو نمی دونست، فقط می گفت خیلی خوب ساز می زنی. اسمت چیه؟
اسمم رو بهش گفتم . گفت اسم من هاسمیک. اینجا کار می کنم. صبر کن تا سرکیس رو صدا کنم. بعد رفت توساختمون.
تازه حواسم جمع شد. یه حیاط بود پر از دارو درخت. همه جا یا درخت بود یا یه گلدون پر از گل گذاشته بودن. حیاط قشنگی بود. دور تا دور هم تخت چیده بودن. داشتم در و دیوار رو نگاه می کردم که سرکیس اومد. سلام و علیک کردیم و بهم خوش آمد گفت.
بعدگفت الان دیگه سرو کلۀ مشتری ها پیدا می شه. یه جا واسۀ خودت پیدا کن که راحت بتونی ساز بزنی. پرسیدم اینجا عروسیه؟ گفت نه بابا، عروسی کجا بود. اینجا شراب فروشی یه گفتم من تو شراب فروشی کار نمی کنم گفت منکه مسلمون نیستم. شراب واسۀ ما حروم نیست. تو هم اگه می گی حرومه، خب نخور، سازت رو بزن پولت رو بگیر. گناه اونایی که می خورن پای خودشون.
دیدم بد نمی گه پرسیدم چقدر می دی؟ گفت امروز بزن من راضی ت می کنم. حالا بشین یه چایی بخور خستگی ت در بره. روی یه تخت نشستم. یه دقیقه بعد هاسمیک با لیوان چایی اومد پیش من و کنارم نشست و گفت، معامله تون شد؟ گفتم هنوز معلوم نیست. گفت خدا کنه یه طور بشه که تو اینجا کار کنی. گفتم چرا؟ گفت آخه من اینجا خیلی تنهام. اگه تو هم بیای اینجا. دوتایی با هم کار می کنیم. چند وقت پیش سرکیس با یه نفر صحبت کرده بود که تار می زد. خیلی زشت بود. اصلاً نمی شد نگاش کرد. شکر خدا معامله شون نشد و یارو رفت. اما تو جوون خوش قیافه ای هستی. دعا می کنم اینجا بمونی.
این حرفهارو که شنیدم تو دلم لرزید. یه احساس عجیبی بهم دست داد. دلم می خواست که همه ش هاسمیک بشینه و برام حرف بزنه! اون روز یه لباس صورتی پوشیده بود که تا زانوش بود و یه کمر بند دور کمرش بسته بود و موهای سیاهش رو دور سرش ریخته بود. هر کار می کردم نمی تونستم چشم ازش ور دارم. جلوش دست و چام رو گم می کردم. خلاصه یه ربعی با هم صحبت کردیم. بعد وقتی دید چایی م رو نخوردم گفت بخور، خیالت راحت. لیوانش رو خودم برات آب کشیدم. شرابی نیست. بعد با یه عشوه بلند شد ورفت.
چایی رو که خوردم کم کم مشتری ها شروع کردن به اومدن. همه جور آدمی می اومد. داش مشتی، جاهل کاسب، ژیگولو، بقال، قصاب، لاغر، چاق! خلاصه معرکه ای بود. خیلی هاشون همدیگر و می شناختن اما اونجا وقتی بهم بر می خوردن، بروی خودشون نمی آوردن و آشنا به همدیگر نمی دادن. بیرون هم که می رفتن حرف دیدن همدیگر تو خونۀ سرکیس نمی زدن!
وقتی چند تا تخت پُر شد. سرکیس بهم اشاره کرد که بزنم. ویلن رو ورداشتم و شروع کردم. آهنگ رو که شنیدن همه بشکن زدن. خیلی سرحال اومدم و سنگ تموم گذاشتم. وسطای آهنگ بودم که یه دفعه هاسمیک وسط حیاط، جلوی من شروع کرد به رقصیدن. اونم چه رقصی. سرگیس هم گاهی برای مشتری ها شراب می برد و گاهی اون وسط قر می داد. خلاصه شبی بود! تا غروب ساز زدم. وقتی موقع رفتنم شد، غم دنیا رو ریختن تودلم. نمی خواستم از هاسمیک جدا بشم.
سرکیس اومد جلو و گفت. خب حالا بگو ببینم با ما چقدر حساب می کنی؟ کمی من من کردم و گفتم دو تومن گفت اومدی و نسازی! گفتم خودت دیدی که مجلس رو چطوری گرم کردم. گفت آره. قربون دست و پنجول ت اما با ما کمتر حساب کن. منم اینجا دارم به مردم خدمت می کنم و چند ساعتی غم رو از دلشون در می کنم گفتم باشه پونزده زار.
هاسمیک رو صدا کرد و وقتی اومد گفت جون این هاسمیک از من یه تومن بیشتر نگیر ناکس دستم رو خونده بود.
دیگه چی می تونستم بگم، قبول کردم.
خداحافظی کردم و داشتم از در بیرون می اومدم که هاسمیک جلوم رو گرفت و گفت چرا همون پونزده زار رو نگرفتی؟
گفتم آخه جون ترو قسم داد، دلم نیومد دیگه چیزی بگم، یه خندۀ قشنگ و نمکی بهم کرد و گفت جون من برات خیلی ارزش داره؟!
انگار با نگاهش آتیشم زد. هیچی نگفتم که گفت فردا زودتر بیا یه کمی با هم حرف بزنیم دلم می خواست پرواز کنم. اونقدر خودش رو تو دلم جا کرده بود که اگه سرکیس مجانی هم می خواست براش کار می کردم!
خلاصه از همو نجا یراست رفتم سر محل کارم تو خیابون و تا آخر شب اونجا کار کردم. شب خسته و مرده اومدم خونه کمی غذا از ظهر داشتم، خوردم و خوابیدم. تمام شب خواب هاسمیک رو دیدم.
صبح بیدار شدم و بعد از ناشتایی رفتم سراغ رجب، اما از کار جدید بهش چیزی نگفتم. نمی خواستم خبر بگوش جواد آقا برسه که مجبور باشم از پول خونۀ سرکیس هم به اون بدم. یه نیم ساعتی با رجب حرف زدم و رفتم دنبال پختن غذا. یه کته برای خودم بار گذاشتم و نشستم به فکر کردن. وقتی یاد حرف ها و حرکات هاسمیک می افتادم، وقتی دیروز دستم رو تو دستاش گرفت، اصلاً نمی دونم چه حالی شدم.
دلم می خواست زودتر ظهر بشه که برم خوتۀ سرکیس! به یه دفعه یاد این افتادم که من پونزده سالمه. شاید هاسمیک ازم بزرگتر باشه. اما چه فرقی می کرد، مهم این بود که دوستش داشتم. اگه اونم منو دوست داشته باشه عروسی می کنم.
بالاخره ساعت یازده و نیم شد. ناهارم رو خوردم و ویلن رو ورداشتم و راه افتادم طرف خونۀ سرکیس.انگار تو راه بال در آورده بودم و پرواز می کردم. نیم ساعت بعد رسیدم و در زدم.
سرکیس در رو وا کرد. سلام و علیک کردیم و رفتم تو. یه دقیقه نشستم. چشمهام همه جا دنبال هاسمیک می گشت که سرکیس با یه لیوان چایی اومد. کمی این پا و اون پا کردم شاید هاسمیک پیداش بشه. وقتی یه ربع گذشت و خبری نشد از سرکیس پرسیدم هاسمیک کجاست؟ سرسری جواب داد که رفته. بند دلم پاره شد. یعنی چی رفته! نمی خواستم علنی از سرکیس بپرسم دلم هم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید.
چند دقیقه که گذشت پرسیدم کجا رفته؟ سرکیس گفت چه می دونم، یه ساعته که رفته. دلم می خواست کلّه شو بکنم با این جواب دادنش! ده دقیقه ای صبر کردم. با خودم گفتم اگه هاسمیک از اینجا رفته باشه، دیگه واسۀ سرکیس کار نمی کنم. منم می رم.
برام عجیب بود، چه طور می شه که یه دفعه بذاره و بره که صدای در اومد. دل تو دلم نبود. یکی محکم در می زد. دل گُریخته منو در زدن همسایه!
حالا این سرکیس هم جون می کند تا بره در رو وا کنه! اول دمپایی ش رو پوشید و بعد آروم آروم رفت طرف در. خلاصه تا در رو وا کرد، جون من به لبم رسید.
هاسمیک بود. تا رسید از سرکیس پرسید که من اومدم یا نه، که سرکیس گفت اومده و بعد بهش توپید که چقدر طول داده. بلند شدم و رفتم جلو و سلام کردم. تا منو دید مثل گُل صورتش شکفت! یه بسته دستش بود داد به سرکیس و اومد طرف من و گفت خیلی وقته اومدی؟
گفتم نیم ساعتی می شه، تو کجا بودی؟ سرکیس گفت رفتی؟ از غصه پدرم دراومد! خندید و گفت رفته بودم تنباکو واسۀ قلیون بخرم، مگه این پیر سگ بهت نگفت؟ گفتم نه، زورش اومد بگه رفتی خرید فقط گفت رفتی.
هاسمیک یه خنده از ته دل کرد و دستم رو گرفت و روی تخت کنار خودش نشوند و گفت خیلی غصه خوردی؟ تازه فهمیدم قافیه رو باختم که زود گفتم نه زیاد. کمی ناراحت شدم. گفت ای دروغگو، از رنگ و روت معلومه!
ازش پرسیدم هاسمیک تو چند سال نه؟ گفت می خوای چیکار؟ گفتم می خوام بدونم. گفت هیفده سالمه. پرسیدم تو مسلمون نیستی؟ گفت نه.
کمی سکوت کردم که گفت ناراحت شدی که من مسلمون نیستم؟ چیزی نگفتم.
سرکیس صداش کرد بلند شد بره، بهم گفت اگه تو بخوای مسلمون می شم! از حرفش حظ کردم. شکر خدا مشکل هم حل شد. گیرم دو سال هم از من بزرگتر بود چه عیبی داشت؟ چند دقیقه بعد دوباره برگشت و نشست رو تختو گفت تو چند سال ته. بهش گفتم. پرسید پدر و مادر نداری؟ گفتم نه. دیگه چیزی نگفتیم تا یه خرده که گذشت ازم پرسید من رو دوست داری؟ مونده بودم چی بگم، به دلم رجوع کردم، دیدم دوستش دارم. بهش گفتم نمی دونم هاسمیک، اما از دیروز که تو رو دیدم و باهات حرف زدم دلم می خواد همه ش پیش تو باشم.
گفت خب این دوست داشتن دیگه! گفتم آره، انگار دوستت دارم.
یه کمی صبر کرد و بعد در حالیکه یه خندۀ شیرین مثل قند تحویلم می داد گفت: منم خندیدم و گفتم اگه تو هم منو دوست داشته باشی آره.
خیلی ذوق کرد و گفت من می میرم برات. اما زیر حرفت نزنی ها!
گفتم ذوق کرد و گفت که تو هم وقتی من ساز می زنم نَرقصی. گفت اگه نرقصم که سرکیس از اینجا بیرونم می کنه! دیدم راست می گه، خُب حالا که مجبوری، برقص اما دیگه ابرو ننداز و عشوه نیا. مواظب هم باش که می چرخی دامن ت بالا نره!
دستم رو گرفت تو دستش و نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت باشه، هر چی تو بگی. فقط تو رو خدا باهام عروسی کن و از اینجا منو ببر.
گفتم باشه اما حالا نه. باید یه مدت کار کنم و یه خرده پول جمع کنم که بتونم یه خونه ای چیزی جور کنم، بعد گفت من خودم صد تومن پول یواشکی جمع کردم، می دمش به تو. گفتم منم این چند ماهه صد و ده بیست تومن پول در آوردم اما هنوز کمه. بذار یه مدت دیگه کار کنیم شاید بتونیم پائین شهر یه جایی رو بخریم.
گفت باشه، منم دیگه پول ها مو حیف و میل نمی کنم و جوراب نایلون و آدامس و این چیزها نمی خرم. اگه خدا بخواد تا شش ماهه دیگه وضعمون خوب می شه.
هنوز دستهام تو دستش بود که سرکیس یه سُرفه کرد و ما خودمون رو جمع و جور کگردیم. کم کم مشتری ها پیداشون شد و منم شروع کردم به ویلن زدن وقتی تمام تخت ها پُر شد سرکیس به هاسمیک اشاره کرد که برقصه. هاسمیک هم با سر به من اشاره کرد یعنی چاره ای ندارم. داشت خون خونم رو می خورد اما کاری نمی شد کرد و باید تحمل می کردم.
دو ساعتی که گذشت یه دفعه مجلس بهم خورد و همه روم در گوش هم می گفتن که شعبون خان اومد. شعبون خان اومد!
نمی دونستم یارو کیه اما همه با ترس اسمش رو می بردن. دو دقیقه نگذشت بود که در وا شد و سه تا جاهل که گویا نوچه های شعبون خان بودن اومدن تو و پشت سرشون یه مرد هیکل گنده که تو صورتش چند تا زخم بود. وارد شد. سرکیس زود پرید جلو و حسابی بهش عزّت و احترام کرد و یه تخت رو براش خالی کردن و با نوچه هاش نشست.
من داشتم کار خودم رو می کردم که یکی شون بهم گفت پسر بپر یه لیوان آب خنک واسه شعبون خان بیار. نگاهی بهش کردم و گفتم اینا کار من نیست به سرکیس بگو!
یه دفعه نوچه هه خواست بلند شه و بیاد طرف من که شعبون خان جلوش رو گرفت. نگاهی به من کرد که پاهام لرزید!
سرکیس تُندی یه لیوان آب تو یه سینی برد برلی شعبون خان. هاسمیک اومد طرف من با رنگ و روی پریده گفت چیکار می کنی؟!می دونی اون کیه؟ گفتم نه گفت تو این شهر همه از این آدم حساب می برن اون وقت تو اینطوری بهشون جواب می دی! گفتم هر کی می خواد باشه به من مربوط نیست.
اما حسابی ترسیده بودم. خلاصه هر طوری بود اون مجلس تموم شد و همه رفتن. موقعی که پولم رو از سرکیس گرفتم، هاسمیک رو صدا کردم یه گوشه و بهش گفتم مُرده شور اون رقصیدنت رو ببره، بازم که عشوه اومدی! گفت بابا آدم که نمی تونه با اَخم و تَخَم برقصه!
دیدم راست می گه بیچاره، بهش گفتم نمی شه یه لباس دیگه تَنت کنی و برقصی؟ اینطوری تمام جونت معلومه! گفت می خوای چادر سرم کنم برقصم؟! با چادر چاقچور که نمی شه رقصید! گفتم نمی گم چادر سرت کن، یه چیزی بلندتر بپوش گفت این لباسها رو خود یرکیس برام می خره، مخصوصاً هم دامن ش رو کوتاه می گیره که موقع رقصیدن قشنگ باشه. تو هم اینقدر آهنگ های قر دارو و رنگی نزن که من مجبور باشم زیاد قر و اطوار بیام!
(( اینجای داستان که رسید، آقای هدایت سیگاری روشن کرد. بنظر می اومد که تمام این جریانات براش همین دیروز اتفاق افتاده! لبخندی تلخ گوشۀ لبهاش بود!))
آره، آقایی که شما باشین چند روزی کار کردم تا شنبه که اونجا تعطیل بود. یواشکی با هاسمیک قرار گذاشتیم که دوتایی صبح بریم بیرون شهر و ناهار رو با هم بخوریم.
سر کوچه شون منتظرش واستادم تا اومد. یه بقچه هم دستش بود. دوتایی یه درشکه گرفتیم و رفتیم بیرون شهر و یه جای با صفا، بساطمون رو پهن کردیم.اون وقتها که شهر مثل حالا نبود که هر چی از شهر می ری بیرون بازم ساختمون باشه و یه وجب واسه نشستن پیدا نشه!
پات رو که از دروازۀ شهر بیرون می ذاشتی، همه جا سبز و خرم و گل و گیاه بود! خلاصه دوتایی کنار یه نهر آب نشستیم و هاسمیک از توی بقچه ش میوه و آجیل در آورد و یه کتری هم داد دست من و گفت: شراب نیاوردم چون می دونستم نمی خوری، پاشو کتری رو آب کن و یه آتیش درست کن تا برات چایی رو علم کنم.
بهش خندیدم، درست شده بودیم مثل زن و شوهر!
آتیش که روبراه شد و آب جوش اومد، هاسمیک چایی دَم کرد. بعد شروع کرد به میوه پوست کندن برای من. همونطور که کارش رو می کرد، ازش پرسیدم چی شد که گُذرت به خونۀ سرکیس افتاد؟ گفت داستانش مفصّله، یه وقتی برات تعریف می کنم گفتم چه وقتی بهتر از حالا، دستاشو پاک کرد و یه چایی برای من ریخت و گذاشت جلوم و گفت، سرگذشت منم مثل بقیۀ دخترهایی که بزرگتر دلسوز بالا سرشون نیست.
هفت هشت ساله بودم. پدرم از بس عرق و شراب خورد نمی دونم چه مرضی گرفت و مُرد مادرم افتاد کُلفتی. تو خونه مردم کار می کرد. یه روز اینجا، یه روز اونجا. منم اون وسط ها می لولیدم. چند سالی گذشت. یه روز با مادرم تو یه خیابون راه می رفتیم که ماشین یه کله گنده زد به مادرم. بیچاره جابجا تموم کرد. یارو هم گذاشت و دز رفت. دستم هم به جایی بلند نشد. تو خیابونها ویلون و سرگردون بودم که این سرکیس من رو دید و برد خونۀ خودش اول ها فقط اونجا ظرفشویی و نظافت و پخت و پز می کردم، بعد که بزرگتر شدم رقص و پذیرایی از مشتری هام بهش اضافه شد همین.
گفتم تو که گفتی سرگذشتت خیلی مفصله؟! گفت خب تو این مدّت. اتفاقهایی هم برام افتاده، یه روزی برات می گم.
دیگه پاپی نشدم. گفت هنوز سر حرفت هستی؟ گفتم آره، فقط صبر کن کمی وضعمون خوب شه گفت باشه، هر چقدر بخوای صبر می کنم. گفتم فقط مواظب باش سرکیس بویی نبره. گفت اون فقط فکر پول در آوردنه. حواس ش به این چیزها نیست. بعد دور و بر نگاه کرد وگفت چه جای خوبیه اینجا، پرنده هم پر نمی زنه. فقط من و تو هستیم و صدای شُر شُر این آب. می خوای برقصم؟
گفتم نه، همون که تو خونۀ سرکیس می رقصی بَسه.
دستم رو گرفت تو دستش و گفت بخدا اگه زنت بشم، فقط تو رو می خوام و برات اونی می شم که می خوای. صبح که از خواب بلند بشی، ناشتایی ت رو حاضر کردم و می چینم جلوت. سرکار که بری خونه رو مثل دستۀ گل می کنم و اونقدر به دَر چشم میندازم تا بیای خونه.
وقتی اومدی برات حوله می آرم تا دست و صورتت رو خشک کنی و حالت جا بیاد. عد برات سفرۀ هفت رنگ پهن می کنم و ناهار هم اون غذایی که دوست داری می پزم کاری می کنم که دلت نیاد از خونه بیرون بری.
گفتم منم دیگه نمی ذارم رنگت رو آفتاب هم ببینه. دیگه وقتی زنم شدی نمی خواد کُلفتی کسی رو بکنی و برای هر کس و ناکسی برقصی. می شینی تو خونه و خانمی ت رو می کنی.
داشتیم از این حرفها می زدیم که بارون گرفت. تو دلم به هر چی ابر و بارون بی موقع س بدو بیراه گفتم و بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم بطرف شهر.
یه ساعت بعد، هاسمیک رو رسوندم به خونه و خودم هم رفتم به کاروانسرا. شب طبق معمول رفتم سرکار تو خیابون.
فرداش که رفتم خونۀ سرکیس، هاسمیک تنها بود. سرکیس رفته بود بیرون خرید کنه. دوتایی نشستیم پیش هم و بی سر خر، دل دادیم و قلوه گرفتیم!
از هر دری حرف زدیم تا سرکیس اومد. نیم ساعت بعد هم سر و کلۀ مشترها، تک و توک پیدا شد. منم شروع کردم نرمک نرمک ساز زدن.
کنار جایی که من واستاده بودم، یه تخت بود که چهار نفر روش نشسته بودن حرف می زدن بی اختیار به حرفهاشون گوش می دادم. اونام یه خرده بلند حرف می زدن و یه چیزهایی رو یواش می گفتن. کمی که گذشت و کله شون از شراب گرم شد، دیگه یواش حرف نمی زدن و می تونستم صداشون رو بشنوم. یه دفعه گوشهام تیز شد! صحبت سر کُشتن یه نفر بود!
خوب حواسم رو جمع کردم. فهمیدم که امشب قراره این چهار نفر، پشت خونۀ سرکیس، یه جایی قایم بشن و یه نفر رو با چاقو بکُشن! دعواشون سر این بود که کدوم شون یارو رو بکشه و کدوم شون نوچه ش رو. گویا از طرف می ترسیدن که هیچکدوم زیر بار نمی رفتن. یه کم که گذشت انگار قرارهاشون رو گذاشتن. خیلی دلم می خواست بدونم طرف کیه تا اینکه از دهن یکی شون اسم شعبون پرید بیرون که بقیه بهش تحکُّم کردن. فهمیدم می خوان کلک شعبون خان رو بکنن.
از شعبون خوشم نمی اومد اما یاد کار اون روزش افتادم که نذاشت نوچه ش منو اذیت کنه. مونده بودم بهش بگم یا نه.
نیم ساعتی که گذشت، اون چهار تا، حسابشون رو کردن و رفتن. داشتم با خودم فکر می کردم که نکنه اینا دروغ گفته باشن یا واسۀ هم چُسی اومده باشن و من جلوی شعبون آبروم بره! این دفعه دیگه بهم رحم نمی کنه! گفتم به من چه مربوطه! کسی که گردن کلفت شهره باید پیه این چیزها رو هم به تنش بماله.
تازه خونه شلوغه شده بود که در وا شد و شعبون خان با یکی از نوچه هاش اومد تو . یه نگاهی به دور و بر کرد و رفت که روی یه تخت بشینه. وقتی داشت از کنار من رد می شد با اون صدای کُلفت و محکمش بهم گفت خسته نباشی استاد!
ازش تشکر کردم خیلی هم از رفتارش خوشم اومد . بر گشتم این طرف که چشمم به یکی از اون چهار نفر افتاد که می خواستن شعبون خان رو بکشن. دنبال شعبون خان اومده بودن. دیدم دیگه نامردیه. صبر کردم تا یه ساعتی گذشت و اون یارو از خونه رفت بیرون. منم معطل نکردم و رفتم پیش شعبون خان و سلام کردم و واستادم.
جواب داد ودست کرد جیبش یه دو تومنی در آورد و گرفت جلوی من که گفتم شعبون خان واسه پول نیومدم اینجا! یه دفعه نوچه ش بلند شد و گفت دست شعبون خان برکت داره بگیر و برو دنبال کارت!
شعبون خان بهش اشاره کرد که بشینه، بعد به من گفت چی می خوای پسر جون؟ جریان رو آروم در گوشش گفتم و رفتم سر کارم، اونام ده دقیقه یه ربع بعد بلند شدن و رفتن. خیالم راحت شد که کاری رو که از دستم بر می اومد انجام دادم. دیگه بقیه ش پای خودش بود.
(( اینجای سرگذشت که رسیدیم، آقای هدایت نگاهی به من کرد و گفت هادی جون ، تو این دنیا از آدمها فقط یه خوبی می مونه و یه بدی. یه یاد نیک و یه یاد زشت! بعد بلند شد و رفت از گنجه ویلن ش رو در آورد و و شروع کرد به کوک کردن و گفت))
- این همون آهنگی که اولین شب تو خیابون، جلوی مَردم زدم. حالا واسه تو می زنم. شاید
بعد از اینکه شنیدی یه یادی از رضا خدا بیامرز بکنی. روحش شاد!
(( بعد ویلن رو گذاشت زیر چونه ش و آرشه رو کشید روی سیم ها که نالۀ ساز بلند شد اما واقعاً قشنگ می زد و هم آهنگ بسیار زیبا و سوزناکی بود رفتم تو خودم. نمی دونستم الان تو دورۀ سرکیس و هاسمیک و شعبون و رضا هستم یا تو زمان فرنوش و فریبا و کاوه!
داشتم از موسیقی لذت می بردم که صدای هق هق گریۀ هدایت با صدای ساز همراه شد. دلم نمی خواست که این قطعه موسیقی رو از دست بدم اما دیدن گریۀ یک پیرمرد تنها و گویا دل شکسته هم دلی می خواست که من نداشتم.
بلند شدم و با یه خداحافظی زیر لب از اتاق بیرون اومدم.
ادامه دارد...
قسمت هفدهم
اون شب تا صبح، خوابهای مغشوش و چرت و پرت دیدم . صبح بلند شدم و رفتم سراغ آقای هدایت. سر راه براش چند تا نون گرفتم و کمی هم آب نبات برای طلای با وفا!
وقتی پشت در خونۀ آقای هدایت رسیدم، در نزدم. می خواستم ببینم باز هم طلای می فهمه که من اومدم!
یه هفت هشت دقیقه ای واستادم تا صدای آقای هدایت بلند شد.
هدایت – بوی آشنا می آد! هادی جان تویی ؟
(( بعد در وا شد و آقای هدایت و طلا، پشت در ظاهر شدن. سلام کردم و رفتم تو. دستی سر و گوش طلا کشیدم و بهش آب نبات دادم))
هدایت – دستت درد نکنه. اتفاقاً می خواستم برم نون بگیرم. بیا تو، حسابی یخ کردی.
(( طبق معمول شومینه، آتش ش براه بود. بساط سماور و چایی هم همینطور.))
هدایت – دوستت چطوره؟ اون دختر خانم خوشگل چطوره؟
- هر دو خوب ن و سلام می رسونن.
هدایت – تو کی درس ت تموم می شه گل پسرم؟
- یه دوسالی مونده.
هدایت – بسلامتی. به امید خدا که موفق می شی.
(( یه چایی ریخت و گذاشت جلوم. همونطور که چایی رو با لذت می خوردم پرسیدم.))
- جناب هدایت، طلا رو از کجا اوردین؟
هدایت – این حیوون، نوه نتیجۀ یه جفت آهوی نر و ماده س. از یه آشنا به من رسیده، یه یادگاره از یه تیکّۀ تنم!
- حتماً اینجا تنهایی حوصله تون سر می ره.
هدایت – دیگه عادت کردم. سرم رو با اون حیوون و نظافت و این چیزها گرم می کنم. روزی یکی دو ساعت هم کتاب می خونم. تو با زندگی چه می کنی؟
- چه می تونم بکنم؟ باید بسازم دیگه. تازه دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم از من گرفتارتر هم تو دنیا هست!
هدایت – طوری شده؟
(( جریان فریبا رو براش تعریف کردم. خیلی ناراحت شد و گفت: ))
- دلت می خواد که بقیه سرگذشتم رو بشنوی؟ حوصله شو داری؟
- هم اومدم شما رو ببینم، هم صدای سارتون رو بشنوم و هم سرگذشت شنیدنی تون رو ((خندید و یه چایی دیگه برام ریخت و سیگاری روشن کرد و گفت:))
- توی این دنیا، هر کسی یه جور گرفتاره. حالا بعضی ها کمتر، بعضی ها بیشتر. من از اون هایی بودم که بدبختی م زیاد بوده. یادت که هست کجای داستان بودیم؟
حالا دلت رو بذار جای اون موقع من تا بفهمی من چی کشیدم!
یه پسر چهارده ساله که یه نفر رو کشته باشه و رفیق ش هم کشته شده باشه! تنها و بی پناه!
دیدم دلم می خواد برای یه نفر درد و دل کنم. راه افتادم و از یتیم خونه بیرون رفتم ، رفتم تو باغ. خدا خدا می کردم که رضا اونجا باشه که بود. تا منو دید گفت: منتظرت بودم، چه خبره تو اون خراب شده؟
براش تمام جریان رو تعریف کردم و بعدش زدم زیر گریه، بغلم کرد و دلداریم داد و گفت دیدم امروز خیلی اونجا رفت و آمد، نگو این عفریته مرده! حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن، حقّش بود. زن کثیفی بود........ تو هم عمداً اینکار رو نکردی. پس دیگه بهش فکر نکن. بعد از این هم موندنت اینجا فایده نداره. باید بزنی به چاک، برو دنبال سرنوشت از اینجا موندن به هیچ چیز نمی رسی. من فردا برات کمی پول جور می کنم الان تو یه هنر هم داری. این ساز که تو می زنی، نمی ذاره گرسنه بمونی. راه بیفت برو دنبال قسمت. تا خدا برات چی بخواد.
بهش گفتم رضا، بیا با هم بریم. گفت برای من اون بیرون هیچی نداره، اما برای تو چرا. پرسیدم اصلاً چرا تو رو آوردن دیوونه خونه. تا حالا چند بار این رو ازت پرسیدم پرسیدم ولی هیچوقت جوابی ندادی. گفت به چه دردت می خوره بدونی؟ گفتم همینطوری.
(( نگاهی بهم کرد و گفت منم یه روز واسه خودم آدم بودم. سرو سامون داشتم. خونه و زندگی داشتم اما نذاشتن زندگی کنم حالا دیگه گذشته، ولش کن)) بهش اصرار کردم. کمی فکر کرد و بعد گفت جریان از موقعی شروع شد که با یه عده کار می کردم. یکی تار می زد یکی دنبک می زد، یکی می خوند منم ویلن می زدم. اون وقتها ما می رفتیم به ده ها و واسه شون برنامه اجرا می کردیم.
در آمدمون هم بد نبود. گاهی تو این ده بودیم گاهی تو اون شهر بودیم، خلاصه هم فال بود و هم تماشا. تا اینکه یه روز وارد یه ده شدیم. گویا یه مرد پیری با دخترش اومده بودن اونجا. مال ده دیگه ای بودن. می خواستن از اونجا برن شهر. دختره مریض بوده، می بردنش شهر واسه دوا درمون. تو همون ده، اجل مهلتش نمی ده . یه دختر 17، 18 ساله بود.
چون دختره اونجا مرده بود، نتونستیم برنامه اجرا کنیم. خواستیم از اونجا بریم که کدخدای ده بهمون گفت شما دارین می رین این جنازه رو هم با خودتون ببرین، ثواب داره. پدرش پیره و دست تنها.
دیدیم رو حرف کدخدا نمی شه حرف زد تازه ثواب هم داشت. این بود که جنازه رو گذاشتیم تو تابوت و راه افتادیم اون سال زمستون سختی بود. راه هم همش کوره راه و کوهستانی بود.
یه چند ساعتی که راه رفتیم چنان طوفان شد نگو. تکون نمی تونستیم بخوریم. اشهدمون رو خوندیم. نه راه پس داشتیم نه راه پیش.
پیرمرده گفت اینجاها یه جا هست که تا دو تا سه کلبۀ چوبی و خالیه، چوپون ها وقت چرا که گوسفند ها رو اینجاها می آرن، توش بیتوته می کنن، بریم اونجا.
خدا رو شکر کردیم که جنازه و پیرمرده رو با خودمون آورده بودیم. راه افتادیم پیرمرده جلو و ما از عقب، تا نیم ساعت بعد رسیدیم به اون کلبه ها.
رفتیم تو. یه کلبۀ کوچیک بود که توش هیزم و چراغ نفتی و یه خروار کاه بود. با هیزم ها یه آتیش درست کردیم و نشستیم دورش. جنازه رو هم از ترس گرگ ها آوردیم تو کلبه.
بیچاره پیرمرده، وقتی گرم شد شروع کرد به گریه و زاری واسه دخترش. ما هم نشسته بودیم و نگاش می کردیم. هوا تازه تاریک شده بود که از بیرون سرو صدار اومد.
اول فکر کردیم گرگ ها اومدن. بعد یکی از بیرون صدا زد و گفت کیه تو این کلبه؟ در رو وا کردیم. سه نفر بودن.اومدن تو . بهشون جا دادیم نشستن جلو آتیش .
وقتی خوب گرم شدن، اون که از همه گنده تر بود از ما پرسید: شما ها چیکار می کنین؟ معلومه دهاتی نیستین. بهش گفتم چیکاره ایم که گفت چطور تو این سرما، سر سیاه زمستونی راه افتادین اومدین اینجاها. بهش گفتم که دهاتی ها تو زمستون کار و سرگرمی ندارن. اینه که ما زمستون می آئیم این طرفها. هوا که خوب می شه، کارتو شهر خوبه. اینه که بر می گردیم شهر. گفت پس حوصله مون امشب سر نمی ره. ما مأمور دولتیم دنبال بی پدر و مادرهایی می گردیم که تو ده ها و شهرستون ها اعلامیه پخش می کنن.
داشتیم از اینجا رد می شدیم که جیب مون خراب شد. دود رو از دور دیدیم و پیاده اومدیم اینجا. حالا شروع کنین به زدن که یه انعام خوب پیش ما دارین.
ما بهم نگاهی کردیم و اونی که از همه مون پیرتر بود و گفت آخه سرکار اینجا یه نفر مُرده، یه جنازه تو اینجا داریم. خوبیت نداره. یه دختر جوون بوده، اینم باباشه، گناه داره.
خندید و گفت چه عیبی داره؟! اون خدا بیامرز هم خوشش می آد و همه گی زدن زیر خنده! یکی از ماها برگشت گفت ما دستمون نمی ره به ساز، که یه مرتبه یارو دست کرد از بغلش یه هفت تیر در آورد این هوا!
بنددلمون پاره شد! لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه یه بار دیگه رو حرف من حرف زدین با این جنازه می شین پنج تا! بعد رو به دوتا رفیق هاش کرد و گفت چه بلبل زبون شدن واسه ما این مطرب ها!
یکی شون از تو یه کیف، دو تا بطری در آورد و گذاشت جلو اون مرد گُندهه. مشروب بود. خلاصه سه تایی شروع کردن به زهر مار کردن.
درد سرت ندم. ماها هم مجبوری شروع کردیم به ساز زدن. پیر مرد بیچاره هم که اینو دید بلند شد تو اون سرما رفت بیرون کلبه.
یه ساعتی که گذشت و کله شون گرم شد و مست کردن، یکی شون رفت سراغ جنازه به اونای دیگه گفت اگه این دخترک زنده بود و الان یه رقصی همواسه مون می کرد بد نبودها! ماها یه دفعه دست از زدن برداشتیم. مثل برق گرفته ها خشکمون زد!
یارو شکم گُندهه بلند شد و رفت پیش اون یکی. بعد بی شرف دست زد به بدن جنازه و یه خندۀ شیطونی کرد و گفت: تنش که گرمه!
بعد بی حیا روی مرده رو باز کرد! سه تایی در گوش هم یه چیزهایی گفتن و خندیدن. خون خونمون رو می خورد. از یه طرف نمی تونستیم طاقت بیاریم، از یه طرف جرأت نداشتیم جیک بزنیم. مأمور دولت شوخی بردار نبود که!
اون سه تا، دیگه بدون حرف نشستن. اوستامون در گوش من گفت: جوون غیرت کن و واسۀ خودت یه خونه تو بهشت خدا بخر!
پرسیدم چیکار کنم؟ گفت غلط نکرده باشم اینا خیال دارن شب که همه خوابیم برن سراغ این جنازه و باهاش بی ناموسی کنن! تو باید یه جوری بری ده این پیرمرد. کدخدا و اهالی رو برداری و بیاری اینجا.
گفتم تو این هوای بد؟ تازه اگه جون سالم بدر ببرم. گرگها اَمونم نمی دن.
گفت پناه به خدا ببر و برو. ناموس این پبرمرد، ناموس ماست. برو جوون. درد سرت ندم. قرار شد اونا سر مأمورها رو گرم کنن تا من برم و برگردم.
یواشکی هر جوری بود از کلبه زدم بیرون. اسم خدا رو یاد کردم و زدم بیرون. انگار خدا بهم زور و قوت چند تا مرد رو داده بود که تمام راه رو دویدم . وقتی از دور صدای پارس سگهای ده رو شنیدم، خدا رو شکر کردم. شروع به فریاد زدن و هوار کشیدن دهاتی ها ریختن بیرون. کد خدا رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و اُفتادم. دیگه نای حرف زدن نداشتم. من رو گذاشتن تو خونۀ کدخدا و همۀ مردها با چوب و داس و بیل، راه افتادن طرف کلبه ها.
زن های ده که فهمید بودن من چیکار کردم، یکی برام چایی می آورد، یکی نون می آورد یکی گوشت قورمه می آورد خلاصه خیلی عزّت و احترلمم کردن.
دَمدَمه های صبح بود که سر و صدای لا الله الا الله و الله اکبر بلند شد. پریدیم بیرون.
اهالی ده بودن. شکر خدا بموقع رسیده بودن و اتفاقی نیفتاده بود. جنازه رو با سلام و صلوات دفن کردن و همه چیز بخیر گذشت و من و رفقام شدیم عزیز اون ده.
همون شب خونۀ کدخدا، چشممن به دخترکدخدا افتاد و خاطرخواهش شدم. اونم انگار منو پسندیده بود که هی جلوم می اومد و یواشکی بهم می خندید.
دیدم نمی تونم ازش بگذرم. یه جوری به اوستامون جریان رو رسوندم. اون بیچاره هم ریش سفیدی کرد و دختره رو برام خواستگاری کرد. کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پادر میونی ریش سفیدهای ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چلّۀ اون دختر. قرار هم شد که من تو همون ده بمونم و یه تیکه زمین کدخدا بهم بده و مشغول کار بشم.
آقایی که تو باشی بعد از چله، عروسی ما سر گرفت و یه سال بعد صاحب یه دختر شدیم. با هم خوب و خوش زندگی می کردیم که فیل من یاد هندوستان کرد و کم کم نق و نوق م شروع شد که تو این ده هیچ کاری نمی شه کرد و آدم به هیچ جا نمی رسه و باید یریم شهر. بالاخره هم کدخدا و زنم رضایت دادن و ما راهی شهر شدیم.
خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجاره کردیم و من تو یه کارخونه شروع به کار کردم. عصرها هم تو یه جا ساز می زدم و آخرهای شب برمی گشتم خونه. پول خوبی هم در می آوردم.
خوشحال بودم که زن و بچه م راحت زندگی می کنن و داره کم کم وضعمون روبراه می شه تا اینکه یه شب اونجایی که ساز می زدم تعطیل کردن. یعنی وسط های شب بود که مأمورا ریختن اونجا. من هم زدم به چاک که یقو مو کسی نگیره. گویا اون پشت بساط قمار و از این حرفها بوده. خلاصه دو ساعتی زودتر اومدم خونه.
اتاق های ما تو یه خونه بود که دورتا دورش اتاق بود و هر اتاقی دست یه خونواده بود. یکی از اونها یه پسر جوون داشت که خیلی هم ولد چموش بود و چشم ناپاکی داشت.
اون شب که رسیدم خونه، وقتی پشت در اتاقمون داشتم کفش ها مو در می آوردم، یه صدای غریب شنیدم. گفتم شاید کدخدا از ده اومده. در رو که وا کردم، دو نفر از جا پریدن! فتیلۀ چراغ رو کشیدم بالا که چی دیدم!!
دنیا رو زدن تو سرم. مرگ رو جلوی خودم دیدم. اون پسرۀ بی همه چیز تو اتاق من، تو خونۀ من بود! دیگه نفهمیدم. شروع کردم به زدن اونها. حالا نزن و کی بزن. خون جلوی چشمها مو گرفته بود.
توهمین وقت چراغ فتیله افتاد زمین و همه جا آتیش گرفت.
((رضا اینجا که رسید، سرش رو انداخت پائین و گریه کرد بعد از چند دقیقه گفت که بچه ش تو آتش ها سوخته و زنش رو هم خفه کرده و پسره هم فرار می کنه.
گویا رضا هم جنون می گیره و می برنش دیوونه خونه. یکی دو سال بعد هم حالش خوب می شه. اما همونجا می مونه.
دیگه رضا نتونست حرف بزنه و بلند شد و رفت. پشیمون شده بودم که چرا خاطراتش رو یادش انداختم. منم راه افتادم و برگشتم به یتیم خونه. تمام شب تو فکر بودم که چیکار کنم. برم یا نرم؟ بمونم یا نمونم. رضا راست می گفت . دیگه اینجا موندن نداشت.
نصفه های دل شب رفتم دفتر مدیر. نیم ساعتی پرونده ها رو گشتم تا شناسنامه مو پیدا کردم. پاورچین پاورچین برگشتم تو خوابگاه.
تمام مدتی که تو اتاق مدیر، دنبال شناسنامه م می گشتم فکر می کردم که روح خانم اکرمی داره منو می پّاد.
اون شب احساس عجیبی داشت. از اینکه می خواستم از یتم خونه برم کمی ناراحت بودم و از اینکه می خواستم وارد دنیای بیرون بشم کمی می ترسیدم.
در هر دومورد حقّ داشتم. هشت، نه سال، شاید هم بیشتر اون جا خونه م بود! از دنیای بیرون هم بی خبر بودم. بالاخره هر جوری بود کمی خوابیدم.
صبح از بچه ها خداحافظی کردم و از سوراخ به باغ رفتم. رضا منتظرم بود.
بهم مقداری پول داد و یه دست لباس نیمدار. بعد سازش رو هم داد دست من و بهم گفت اگه می خوای با این ساز نون در بیاری باید تلاش کنی.
بغلش کردم. دلم نمی خواست ازش جدا بشم. خیلی محبت بمن کرده بود. حق اُستادی بگردنم داشت.
بالاخره از باغ زدم بیرون و بطرف شهر حرکت کردم. هر چی از یتیم خونه دورتر می شدم. خاطرات این چند سال هم کمرنگ تر می شد.
ادامه دارد
...