قسمت شانزدهم
(( نیم ساعت بعد از خونۀ فرنوش اینا بیرون اومدم و بطرف خونۀ کاوه رفتم. اونقدر شادی تودلم بود که می تونستم هزار نفر رو شاد کنم.))
می خواستم برم با کاوه حرف بزنم. دلم می خواست اونم توی شادیم شریک باشه.
زنگ زدم، خود کاوه در رو وا کرد و رفتم تو کاوه رو دیدم با موهای ژولیده و حالی عصبی.))
- چی شده؟ خونه تون زلزله اومده؟!
کاوه – بیا تو، آره قوتّش هم صد ریشتره! خوب شد اومدی، بیا کمک!
-طوری شده؟!
کاوه – مامان و بابا رفتن ختم یکی از اقوام. با خاله م و ژاله رفتن. پسر خاله مو گذاشتن پیش من بجان تو دیوونه م کرده. کم مونده یا اون رو بکشم یا خودم رو!
- خُبه بابا! چه خبرته؟! حتماً بلد نیستی با بچه ها درست رفتار کنی. چند سالشه؟
کاوه – چه می دونم خبر مرگش! هفت هشت سالشه. دلم می خواد بشینم و زار زار گریه بکنم!
- برو کنار ببینم، خجالت بکش. کجاست؟ اسمش چیه؟
کاوه – زلزله، هوار! خمپاره! از بس اذیتم کرده، اسمش یادم رفته!
(( با هم رفتیم توی سالن. تمام اسباب و اثاثیه بهم ریخته بود. کنار سالن یه پسر بچه، صندلی رو گذاشته بود زیر پاش و ازش رفته بود بالا سراغ یه قناری که توی قفس بود.))
کاوه – اِ اِ اِ اِ ! بیا پائین بچه! به اون زبون بسته چیکار داری؟داغت به دلم بمونه ایشاالله!
-اسمش چیه؟
کاوه – نادر ذلیل شده!
-بیا پائین نادر جون بیا پائین عمو! گناه داره اون حیوون!
نادر – عمو می خوام ببینم قناری راست راستی یه یا تو شکمش باطری داره که هی می خونه!
(( کاوه رفت دستش رو گرفت آوردش پائین!))
کاوه – نگاه کن! خونه مثل میدون جنگ شده! انگار مغول بهمون حمله کرده!
- بیا اینجا ببینمت، به به ، چه پسر خوبی بیا بشین اینجا عمو جون ببینم.
(( تا روی یکی از مبل ها نشستم فریادم هوا رفت!))
نادر – آخ سوخت آخ سوخت ! آخ سوخت آخ سوخت
کاوه – ای جونور بد ذات! سوزن گذاشتی روی مبل؟!
(( در حالیکه پونز رو از خودم جدا می کردم گفتم: ))
- عیبی نداره، بچه س دیگه.
کاوه – چی بچه س؟! روی تمام مبل ها پونز گذاشته! دوباره تا حالا پونز به من فرو رفته! اونجام مثل آبکش سوراخ سوراخ شده!
- خوب، آقا پسر، بگو ببینم کلاس چندمی؟
((نادر شست ش رو بطرفم گرفت!))
کاوه – ای پسرۀ بی تربیت! بنداز پائین اون شست وامونده ت رو!
نادر – عمو کلاس اَوّلم.
- دیدی کاوه بچه منظوری بدی نداشت. تو کج خیالی.
کاوه – من این نه نه مُرده رو می شناسم. منظورش همون بود که بهت نشون داد!
(( نادر همونطور شست دستش رو بطرفم نگه داشته بود.))
- خب، فهمیدم نادر جون دستت رو دیگه بنداز پائین. زشته این انگشت معنی بدی داره. نباید اینطوری بطرف کسی بگیریش!
نادر – عمو این چیه؟
- کمتر بند عمو جون؟
نادر – بَستین به کمرتون که شلوارتون پائین نیاد؟
(( نگاهی به کاوه کردم که خنده ش گرفته بود))
- هم بستم که قشنگ باشه، هم اینکه تو گفتی.
نادر – عمو بابای من ده تا کمربند داره.
- پدرت ده تا کمربند می خواد چیکار؟
نادر – اون نمی خواد که! من هی می برم کمربند هاشو قایم می کنم اونم می ره باز می خره.
- چرا تو کمربندهای پدرت رو قایممی کنی؟
نادر – که با کمربند منو نزنه.
- مگه پدرت با کمربند ترو می زنه؟!
کاوه – والله حق داره! من بودم با شمشیر این وروجک رو می زدم.
نادر- کاوه جون ، مگه شمشیر داری؟ بیار تورو خدا با هم زورو بازی کنیم.
کاوه – ننه قربون چشم بادومی ت، ننه من بادوم می خوام!
- نادر جون تو حتماً کاربَد می کنی که پدرت تنبیه ت می کنه.
نادر – عمو یه دقیقه بیا.
- کجا بیام عمو؟
نادر – شما بیا بعداً بهت می گم
(( بلند شدم و دنبالش رفتم. طرف دیگۀ سالن، جایی که همه ش سرامیک بود واستاد و گفت: ))
- عمو شما اینجا بشین، ببین من چه خوب رو کاشی ها لیز می خورم.
-باشه عمو، اما مواظب باش یه دفعه نخوری زمین خدا نکرده جائی ت بشکنه.
نادر – نه مواظبم عمو.
(( روی یه صندلی نشستم و به کاوه آروم گفتم: ))
- باید با بچه بازی کرد تا انرژیش آزاد بشه.
کاوه – آدم یه ساعت با این بچه یه جا تنها بمونه از هفت دولت آزاد می شه! انرژی که نیست! انرژی اتمی داره ورپریده!
نادر – عمو ببین
(( آروم یه گوشه از سالن لیز خورد.))
نادر – عمو بیا شمام لیز بخور با هم بازی کنیم.
(( تا بلند شدم که باهاش بازی کنم دیدم شلوارم آدامس چسبیده!))
نادر – چسبید چسبید! چسبید چسبید! توی این هوا فقط آدامس می چسبه!))
کاوه – جوون مرگ بشی بچه! ببینم هادی!
(( در حالیکه سعی می کردم آدامس رو از شلوارم پاک کنم گفتم: ))
- ولش کن کاوه، چیزی نیست، پاک می شه.
- عمو جون، به شما نمی آد که این شیطونی ها رو بکنی. شما پسر خوب و با تربیتی هستی.
(( سرش رو انداخت پائین. احساس کردم که از کاری که کرده پشیمونه دوباره گفتم: ))
- حتماً اتفاقی این آدامس روی صندلی افتاده مگه نه عمو جون؟
نادر – نه عمو، اون رو گذاشته بودم برای پسر خاله کاوه، نمی خواستم به شلوار شما بچسبه
- معلوم می شه من رو دوست داری، آره؟
نادر – بله عمو جون. ببخشید!
- آفرین پسر خوب.
نادر – بذار عمو جون براتون پاکش کنم. من بلدم.
- نه عمو جون، خودم بعداً پاکش می کنم. همون که تو متوجۀ کار بد و اشتباهت شدی کافیه.
نادر – عمو یه کار بد دیگه م کردم! بیا بهت نشون بدم.
(( نگاهی به کاوه کردم که یعنی خجالت بکش. دستم رو گرفت و به طرف دیگۀ سالن برد.))
- نکنه ناقلا یه چیز دیگه روی یه مبل یا صندلی گذاشتی و می خوای من رو روی اون بشونی؟!
نادر – نه بخدا عمو دیگه هیچی روی مبل نذاشتم.
- پس چه کار بد دیگه ای کردی؟
نادر – شما بیا، بهت نشون می دم.
(( قدم چهارم پنجم رو بر نداشته بودم که یه دفعه دیدم روی هوا دارم پرواز می کنم! با کمر و پشت اومدم رو زمین! نفسم بند اومد! چشمام سیاهی رفت!))
نادر – عمو پرید عمو پرید! عمو پرید عمو پرید!
((کاوه دنبالش کرد که بگیره و بزندش. نای حرف زدن نداشتم چه برسه که جلوش رو بگیرم. راستش دلم می خواست خودم حالش رو جا بیارم!))
کاوه – کره خر چیکار کردی؟!
(( وسط راه نادر رو ول کرد و بطرف من اومد.))
کاوه – چی شدهادی؟! سالمی؟!
((با هر بدبختی بود از جام بلند شدم نادر اون طرف سالن واستاده بود و می خندید.
نادر – اینو از توی فیلم تنها در خانه یاد گرفته بودم عمو؟
(( کاوه دست کشید روی سرامیک های کف سالن و بعد گفت: ))
- بال بال بزنی بچه! انگار وازلینی چیزی مالیده اینجاها! دیدم قبل از امدن تو کمی ساکت شده و سرش این طرف ها گرمه نگو پدر سگ داشته وازلین رو می مالیده اینجاها!
(( در حالیکه پشتم بشدت درد گرفته بود گفتم.))
- پدر و مادرش کی می آن کاوه؟
کاوه – چه می دونم، باید دیگه پیداشون بشه. ببین چه چشمای شیطونی داره پدرسگ!
نادر – پسر خاله کاوه به من می گی پدرسگ؟ بابا اینا بیان بهشون می گم.
کاوه – نه عزیزم، بخودم می گم! من غلط بکنم به شما کمتر از گُل بگم! اما بر پدر و مادرش لعنت اگه یه دقیقه دیگه تو رو نگه داره!
نادر – پسر خاله کاوه ، امروز بهم خیلی خوش گذشته از کارتون و پارک هم برام بهتر بوده!
(( من و کاوه نگاهی به هم کردیم و هر دو خندیدیم.))
کاوه – اصلاً یائم رفت ازت بپرسم خونۀ ستایش چه خبرها بود؟
- اصلاً خودم هم یادم رفت برای چی اینجا اومده بودم!
کاوه – بچه نیست که، شهاب سنگه! مثل آذرخش می مونه! هر جا بیفته همه چیز رو نابود می کنه. چطوره یه دقیقه پرتابش کنیم خونۀ فرنوش؟! شاید بخوره بغل پای بهرام و مشکل تو حل بشه.
- گناه دارن بدبخت ها. این مجازات براشون دیگه خیلی زیاده!
کاوه – پاشو بریم تو حیاط برام تعریف کن ببینم چه خبرها شد خونۀ فرنوش اینا؟
- ما بریم کی مواظب این بچه س؟
کاوه – مگه تا حالا ما اینجا بودیم تونستیم جلوش رو بگیریم؟!
(( در همین موقع، خدمتکار کاوه اینا اومد توی سالن و هراسان گفت: ))
- کاوه خان، آقا نادر نمی دونم چی توی شیشۀ ماهی ها ریخته که رنگش گُلی شده! به گمانم دَواگُلی ریخته توش.
(( بطرف آکواریم بزرگی که توی بالکن طبقه بالا بود رفتیم. تمام آب قرمز شده بود و ماهی ها همه مرده بودن))
کاوه – وای وای! بیچاره شدم! حنّاق 24 ساعته بگیری بچه که بدبختم کردی! بابام عاشق این ماهی ها بود. حالا وقتی بیاد می گه پسر تو عرضه نداشتی 2 ساعت یه بچه رو نگهداری؟
- بابا وَرش دار این خَمسه خَمسه رو ببریمش تو حیاط که کمتر خرابی به بار بیاره!
کاوه – دیگه چه فایده داره؟ حالا که دیگه از اینجا جز ویرانه ای باقی نمونده. مادر بدبختم باید تمام جهیزیه ش رو دوباره بخره!
- عجب بچۀ شیطونی یه ها!
کاوه – حالا بازم شعار می دی که تو بلد نیستی با بچه ها چطور رفتار کنی؟!
- حالا بریم پائین مواظب باشیم گند دیگه بالا نیاره.
(( هر دو تا تند اومدیم پائین. نادر رفته بود روم روی مبل نشسته بود.))
کاوه – هادی مواظب باش. این جونور هر وقت ساکت می شه یه کاری کرده! نکنه یه تلۀ انفجاری یا یه مین ضد نفر جلوی پامون کار گذاشته باشه!
- نادر خان چرا یه دفعه ساکت شدی؟
نادر – گرسنه م شده عمو.
کاوه – الان می گم برات کوفت با سُس زهر مار بیارن عزیزم. نوشابه هم که می خوری؟
می گم یه لیوان زهر هلاهل برات بیارن! بریز تو اون شکم شاید ده دقیقه یه جا آروم بتمرگی.
(( تا کاوه اینها رو گفت، نادر لب ورچید ئ شروع کرد با صدای بلندی گریه کردن.))
کاوه – یواش، چه خبره ته؟! صداتو اهل محل هم شنیدن! این گریه س یا زوزۀ شغال؟!
- کاوه تو رو به خدا یه چیزی بده بخوره. الان پردۀ گوشمون پاره می شه!
(( کاوه به ثریا خانم گفت که یه چیزی براش بیاره که خود ثریاخانم با یه بشقاب برنج و مرغ وارد سالن شد.))
کاوه – بگیر بچه کوفتت کن ببینم می زاری یه خرده ما نفس بکشیم؟! بابا تو جنگ هام یه آتش بسی چیزی می دن که همه خستگی در کنن. حملۀ تو بیست و چهار ساعته س؟!
(( در همین موقع زنگ زدن و پدر و مادر کاوه همراه ژاله و پدر و مادرش اومدن.
تا کاوه از پشت پنجره اونها رو دید، دولا شد و زمین رو سجده کرد و گفت: ))
- خدایا شکرت. اگه نیم ساعت دیگه این اعضای سازمان حقوق بشر دیرتر می رسیدن باید تسلیم می شدیم و سنگر رو تحویل دشمن می دادیم! تُف به گور پدر هر چی بچۀ بی تربیته!
(( نادر در حالیکه دَهن ش پر از غذا بود گفت: ))
- پسر خاله کاوه، مامانم می گه تُف کردن زشته! بچه های بی تربیته!
(( من و کاوه نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده. کاوه گفت: ))
- بذار من این بچه رو تحویلشون بدم بعد بریم تو خیابون کمی قدم بزنیم.
(( در همین موقع بقیه وارد شدن و سلام و احوالپرسی و این حرفها. بعد مادر نادر گفت: ))
- بچه ها، نادر که اذیتتون نکرد؟
- اصلاً ، اختیار دارین اتفاقاً بچۀ با نشاط و سر حالیه!
کاوه – ولی خاله، همش ساکت یه گوشه می شینه و می ره تو خودش. نکنه خدا نکرده افسردگی روحی داشته باشع؟!
مادر کاوه – اوا! خدا مرگم بده! این خونه چرا اینطوریه! اینا رو کی ریخته بهم؟!
(( کاوه در حالیکه کاپشنش رو بر می داشت تا بیرون بریم گفت: ))
- چیزی نیست مامان. من و هادی و ثریا خانم و کبری خانم داشتیم با هم گُرگم به هوا بازی می کردیم!
(( ثریا خانم از توی آشپزخونه زد زیر خنده: ))
(( دوتایی از خونه اومدیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن تو خیابون.))
کاوه – آخیش! چقدر آزادی خوبه!
- این بچه رو لوس بارش آوردن. هر کاری کرده چیزی بهش نگفتن بی تربیت شده.
کاوه – تو رو خدا دیگه صحبت نکن یادش که میافتم چهار ستون بدنم می لرزه.
- چه بلایی سر من آورد! هنوز کمرم درد می کنه.
کاوه – خوب تعریف کن ببینم رفتی خونۀ فرنوش اینا چی شد؟
(( براش جریان رو تعریف کردم که گفت: ))
- آفرین به فرنوش و آفرین به پدرش ، هادی دیگه ولش نکن برو جلو به امید خدا.
- همین خیال رو هم دارم. حالا که می دونم چقدر دوستم داره تا آخرین نفس پاش واستادم.
کاوه – غذا که نخوردی؟
- جز حرص از دست نادر خان چیز دیگه ای نخوردم.
کاوه – شام مهمون من. باید جشن بگیریم.
(( بعد پرید و منو ماچ کرد و گفت: ))
- هادی، بهت تبریک می گم. بخدا خیلی خوشحالم. انشاالله که خوشبخت بشید. اما یادت نره، عروسی که کردین. موقع ماه عسل، این نادر رو هم همراهتون ببرید. سرتون گرم می شه و نمی ذاره حوصله تون سر بره!
(( هر دو خندیدیم))
کاوه – برگردیم خونه، ماشین رو ور داریم. می خوام ببرمت یه رستوران حسابی.
- نمی خواد بابا، بریم همین جاها یه چیزی بخوریم.
کاوه – بدبخت تو تا چند روز دیگه باید با مادر فرنوش و خاله شو بهرام نَبرد کنی. این چند وقته گوشتی چیزی بخور جون بگیری با تخم مرغ خوردن که نمی شه پهلوون شد!
جلوی مادرزنت که رسیدی باید نعره بکشی که دل شیر آب بشه. با این وضعی که تو داری می ترسم تا دهنت رو باز کنی که بگی که گفتت برو دست رُستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند.))
از تو حلقومت صدای قُدقُدقُدقُد! قُدقُدقُدقُد! در بیاد!
- گم شو کاوه از بس تو این حرفا رو زدی احساس می کنم کم کم دارم پَر در می آرم و مرغ می شم!
(( دو تایی با خنده و شوخی به خونه کاوه برگشتیم و کاوه ماشینش رو ورداشت و حرکت کردیم. ساعت حدود دو و نیم، یازده بود. همونطور که تو یه خیابون حرکت می کردیم و حرف می زدیم، یه مرتبه یه دختر کنار خیابون برامون دست بلند کرد.))
- کاوه نگه دار سوارش کنیم. دیر وقته. تو این هوای بارونی و سرما ماشین گیرش نم آید. ثواب داره.
(( کاوه ترمز کرد و اون دختر عقب سوار شد بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه یا تشکر کنه.))
کاوه – خانم ما مستقیم می ریم. هر جا به مسیرتون نخورد بفرمائید نگه دارم پیاده شین.
(( بازم چیزی نگفت. از شیشۀ بغلش بیرون رو نگاه می کرد. به کاوه اشاره کردم که حرکت کنه. کاوه هم حرکت کرد دو سه دقیقۀ بعد یه دفعه گفت: ))
- اگر دوتایی تون بخواین، 20 هزارتومن می شه؟!
(( کاوه که درست متوجه نشده بود پرسید: ))
- ببخشید، دوتایی مون چی بخوایم 20 هزارتومن می شه؟!
دختر – خودتون می دونین چی می گم!
(( کاوه محکم زد روی ترمز. بعد در حالیکه نفرت از چشمهاش می بارید گفت: ))
- تا تو سرت نزدم پیاده شو!
دختر – پیاده شم؟! باید هر دو تون بیاین و 20 هزار تومن بدین و گرنه جیغ می کشم تا پلیس بیاد و پدرتون رو در بیاره!
کاوه – خب جیغ بکش ببینم! از کی تا حالا... رفتن تحت حمایت قانون؟!
- چی می گی کاوه؟!
کاوه – بذار جیغ بکشه ببینم!
(( اون دختر وقتی کاوه این حرف رو زد سرش رو انداخت پائین و خیلی آروم خواست که از ماشین پیاده بشه. اصلاً باورم نمی شد! زیر لبی، آروم گفت
(( ببخشید))
داشت دنبال دستگیره دَر می گشت که کاوه گفت: ))
- بشین. نمی خواد پیاده شی!
- دیونه شدی کاوه؟!
دختر – تو رو خدا، اجازه بدین برم!
(( کاوه یه دکمه رو زد که درها قفل شد و حرکت کرد.))
- واستا کاوه ! بهت می گم واستا!
دختر – تو رو به اون کسی که می پرستی، نگه دار پیاده شم!
- کاوه نفهمیدی چی بهت گفتم؟! نگه دار!
(( کاوه یه گوشۀ خیابون نگه داشت.))
- قفل در رو وا کن پیاده شه، زود باش!
(( کاوه نگاهی به من کرد و گفت: ))
- هادی، این دختر خانم اینکاره نیست. تا به من نگه که چرا این کار رو کرده نمی ذارم پیاده بشه!
(( بعد چراغ داخل ماشین رو روشن کرد هر دو برگشتیم و نگاهش کردیم دختر قشنگی بود. صورت ظریف و زیبائی داشت. یه لحظه به ما نگاه کرد و بعد صورتش رو بین دستهاش قایم کرد و زد زیر گریه. من و کاوه هاج و واج بهم نگاه کردیم.))
کاوه – باید به من بگی دختر به این قشنگی که معلومه کارش هم این نیست، چرا باید این وقت شب سوار ماشین دو تا جوون غریبه بشه؟
دختر – بذارین برم تو رو خدا، خواهش می کنم! با آبروی من بازی نکنین!
(( کاوه یه خندۀ عصبی کرد و گفت: ))
ما با آبروی شما بازی نکنیم؟ عجیبه! دختر خانم شما متوجه هستین چه کار کردین؟!
(( دوباره اون دختر سعی کرد که در رو وا کنه و با گریه می گفت بذارین پیاده شم، تو رو خدا!))
کاوه – بخدای لاشریک اگه نگی چرا اینکار رو کردی همین الان می برمت دم یه کلانتری تحویل مأمورا می دمت!
(( رنگ از صورت دخترک پرید! برگشت کاوه رو نگاه کرد. این دفعه محکم تر دستگیره رو کشید که کاوه پاش رو گذاشت رو گاز و حرکت کرد.))
دختر – ترو خدا اینکار رو نکن، آبروم می ره.
کاوه – باید بگی چرا سوار ماشین ما شدی.
(( دخترک با فریاد گفت: ))
- به تو چه مربوطه! مگه تو مفتُشی؟
(( بعد رو به من کرد و گفت: ))
- آقا شما رو بخدا به این دوستتون بگید بذاره من پیاده شم.
(( به کاوه نگاه کردم و گفتم: ))
- کاوه، برو تو اون کوچه نگه دار.
(( کاوه پیچید توی کوچۀ خلوت و واستاد. بعد من رو به اون دختر کردم و گفتم: ))
- دختر خانم، برای من خیلی عجیبه که دختری به قشنگی شما چرا تن به یه همچین کاری می ده؟!
حیف نیست! شما باید شوهر کنی، بچه دار بشی، خونه و زندگی شوهرت رو پر از شادی و محبُت کنی! اون وقت این موقع شب تو خیابونها ول می گردی! دلت برای پدر و مادرت نمی سوزه که با چه خون و دلی شما رو بزرگ کردن و زحمت براتون کشیدن؟ می خواهین سرشون رو زیر ننگ کنین تا از غصه دق کنن؟!
کاوه – دختر به این کار تو می گن خود فروشی، می فهمی؟!
(( یه دفعه بایه حالت عصبی سرمون داد زد.))
- خفه شین!
(( بعد در حالیکه گریه می کرد گفت: ))
- بذارین برم، بخدا حال مادرم خوب نیست! تو رو خدا ولم کنین
(( دوتایی بهم نگاه کردیم.))
کاوه – مادرتون مریضه؟
دختر – آره بخدا، باید برم پیشش.
- خونه تون کجاست؟ آدرس بدین ما می رسونیمتون.
(( نگاهی به ما کرد و بعد گفت: ))
- خونه مون طرف .....
کاوه – حالا شد یه حرف حسابی!
(( بلافاصله حرکت کرد. چراغ ماشین رو خاموش کرد و گفت: ))
- این پول رو می خواستین برای دوا درمون مادرتون؟
(( دخترک هیچ جوابی نداد.))
کاوه – پس بذار بهتون بگم. من اگه جای پدر و مادر شما بودم، راضی بودم بمیرم اما لب به قرص و دوایی که با این پول بدست اومده نزنم!
(( دخترک باز هم سکوت کرد. یه یه ربع، بیست دقیقه ای گذشت که من گفتم))
- دختر خانم، شرف آدم ارزشش بیشتر از این حرفهاست! این کار مثل اینه که انسان روحش رو بفروشه!
کاوه – از من به شما نصیحت، حتی اگه از گرسنگی و درد و مرض داشتی می مُردی، دیگه حتی فکر این کارها رو نکن!
(( که دخترک یه دفعه پرید به ما و گفت: ))
- می شه شما دو تا پولدار کثافت خفه بشین؟!
(( من و کاوه دوباره به همدیگه نگاه کردیم.))
کاوه – به ما می گه پولدار کثافت؟
- به تو می گه. من که پولدار نیستم!
(( برگشتم و به اون دختر گفتم: ))
- خانم عزیز، بنده تو هفت آسمون یه ستاره ندارم. زندگی منم یه چیزیه. شبیه زندگی شما!))
کاوه – حالا بفرمائید من کثافت از کدوم طرف باید برم؟
دختر – همین جا نگه دارین. زشته یکی من رو تو ماشین شما ببینه.
کاوه – ببخشید، نیم ساعت پیش انگار یادتون رفته می خواستین چیکار کنین!
دختر – اون نیم ساعت، پیش بود. تازه وقتی هم که اون حرف رو به شما زدم، بلافاصله پشیمون شدم. خیال داشتم یه جا که ایستادید، پیاده بشم و فرار کنم.
کاوه – من این حرفها حالیم نیست! تا شما رو دم در خونه تون نرسونم و نبینم که رفتین توی خونه، خیالم راحت نمی شه. پس آدرستون رو بدین، معطل هم نکنین.
دختر – واقعاً اینو می خواین؟
کاوه – بعله
دختر – مستقیم برین، سر چها راه بپیچید دست چپ.
(( کاوه رفت تو یه خیابون و همونطور که اون دختر آدرس می داد رفت تا توی یه کوچۀ باریک و خلوت، رسیدیم جلوی در یه خونۀ قدیمی.))
کاوه – اینجا خونه تونه؟
دختر – بعله، می خواین اصلاً بیائید تو؟!
کاوه – نه، خیلی ممنون. همون که ببینم شما رفتین تو خونه. برام کافیه. ما هم راهمون رو می کشیم و می ریم. (( کاوه قفل در رو وا کرد.))
(( دخترک پیاده شد و در رو محکم بست و چند قدم بطرف خونه شون رفت. اما انگار پشیمون شد و دوباره برگشت. کاوه شیشه رو کشید پائین و گفت: ))
- طوری شده؟
دخترک – نخیر، فقط می خواستم بگم ازتون معذرت می خوام. ببخشید تگه حرف بدی زدم دست خودم نبود. خدا رو شکر می کنم که امشب به شما برخوردم و گرنه نمی دونم چی می شد.
(( اینا رو گفت و رفت با کلید در خونه رو وا کرد و وارد خونه شد.))
(( من و کاوه تا لحظۀ آخر نگاهش کردیم.))
کاوه – این دیگه چه داشتانی بود؟ مثل فیلم ها! شب حادثه! رنگی، با شرکت کاوه، هنر پیشۀ خوش تکنیک سینما! هادی، فریب خورده ای در دام شیطان!
- پسر تو فکر نکردی اگه یه دفعه جیغ می کشید پدرمون رو در می آوردن؟!
کاوه – بهت که گفتم، اینکاره نبود.
- منم فهمیدم، اما ممکن بود آبرومون بره.
کاوه – اما عجب چشمایی داشت!
(( با تعجب نگاهش کردم.))
کاوه – به جان تو هادی، دلم رو لرزوند! تو آینه نگاهش می کردم. از سر و روش غم می بارید!
- پسر حرکت کن بریم. خوب نیست اینجا واستیم.
کاوه – می خوام راه بیفتم، اما دلم راه نمی ده.
- مرده شور دلت رو ببره! حرکت کن تا یکی نیومده یقه مون رو بگیره!
کاوه – یادم رفت اسمش رو هم بپرسم.
- می پرسیدی هم بهت نمی گفت. حرکت کن دیگه!
(( کاوه شیشه شو بالا کشید و آروم حرکت کرد و گفت: ))
-خدا رو شکر که به پُست آدم بَدی نخورد.
- قرار بود امشب به ما یه شام بدی ها.
کاوه – انگار امشب باید به همون تخم مرغ بسازیم!
- برو بدبخت یه ساندویچ فروشی مهمون من.
(( یه دفعه کاوه زد روی ترمز و بر گشت عقب رو نگاه کرد.))
وقتی برگشتم همون دختر رو دیدم که دنبال ما، بدون روسری می دوه و دست تکون می ده. کاوه دنده عقب گرفت و رسیدیم بهش و پیاده شدیم. در حالیکه بشدت گریه می کرد گفت: ))
- تو رو خدا خدا کمک کنین! مادرم دارزه می میره!
(( سریع ماشین رو پارک کردیم و دوتایی همراه اون دختر وارد خونه شون شدیم. خونه که چه عرض کنم! دوتا اتاق بود خالی خالی! یه رختخواب یه گوشه انداخته شده بود که روش یه خانم پیر با صورتی زرد افتاده بود. سه تایی بالای سرش رفتیم.))
- خانم، خانم!
کاوه – خانم! خانم! چشماتونو وا کنید.
(( نبضش رو گرفتم، تقزیباً چیزی به عنوان نبض نداشت.))
- کاوه سریع باید برسونیمش به یه بیمارستان. اکسیژن می خواد.
دختر – نه، نکنه تکونش بدیم براش خطر داشته باشه؟!
کاوه – نترس خانم، هادی بلندش کن.
(( سه تایی کمک کردیم و بردیمش توی ماشین و کاوه با سرعت حرکت کرد.))
(( یک ربع بعد رسیدیم و با یه تخت اون خانم رو بردیم تو بیمارستان. قسمت اورژانس. بلند گو پیچ کرد و دکتر اسدی، دوست پدر کاوه کاوه اتفاقاً اونجا بود. خودش اومد. پائین. خلاصه بردنش زیر اکسیژن.
حدود نیم ساعت بعد حالش تقریباً عادی شد.))
- کاوه، فکر می کنم بیماریش سرطان باشه.
کاوه – آره فهمیدم.
- خیلی هم پیشرفته س . احتمالاً به هیچ چیز هم جواب نمی ده. یعنی کا از کار گذشته!
کاوه – خدا بهش کمک کنه. خدا رو چه دیدی.
- بعله، عمر دست خداس.
کاوه – یه دفعه دیدی این زن با این حال و روزش خوب خوب شد و تو با این سلامتی افتادی و مُردی! تو کار خدا که نمی شه دخالت کرد!
- خفه شی، این موقع هم دست از شوخی بر نمی داری؟
(( در همین وقت دکتر اسدی اومد پیش ما بعد از اینکه با من آشنا شد، گفت: ))
به احتمال قوی درسته. تو این مرحله کاری هم نمی شه کرد. البته باید آزمایشات کامل بشه. می دونی که؟ سونوگرافی و سیتی اسکن و خلاصه همه چیز. از اقوام تون هستن؟
کاوه – دوست هستیم دکتر.
دکتر – فعلاً باید اینجا بمونه. از فردا باید شروع کنیم.
کاوه – باشه دکتر. هر جور صلاحه عمل کنین.
دکتر – پس فعلاً با اجازه تون. من تو بخش چند تا مریض دارم. باید بهشون سرگشی کنم.
(( وقتی دکتر رفت، اون دختر از قسمت اورژانس بطرف ما اومد و وقتی رسید، گفت: ))
- نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم. خجالت می کشم تو چشمهاتون نگاه کنم منو ببخشید!
کاوه – اسمتون چیه؟
- اسم من فریباس
کاوه – اسم من کاوس . اسم دوستم هم هادیه.
فریبا – انگار امشب خدا با من بود که به شما برخوردم. در هر دو مورد!
کاوه – خدا هیچوقت بنده هاشو فراموش نمی کنه.
فریبا – ببخشید، دیدم با دکتر صحبت می کردین. نظرش چی بود.
کاوه والله چی بگم؟! چیز درستی به ما نگفت!
(( لبخند تلخی زد و گفت: ))
- یعنی شما نمی دونید؟!
- فریبا خانم خودتون می دونید بیماری مادرتون چیه؟
فریبا – متأسفانه بله. یه سرطان گَند!
کاوه – و می دونید که در چه مرحله ایه؟
فریبا – دقیقاً نه، دکترش اونطوری چیزی به من نگفته.
- متأسفانه بیماری مادرتون خیلی پیشرفته شده.
(( اشک تو چشماش جمع شد.))
کاوه – بفرمائید اونجا بشینید خدا بزرگه.
(( رفتم برای خودمون چایی گرفتم ودر حالیکه مشغول خوردن بودیم فریبا گفت: ))
-می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم. هر چند که خجالت می کشم اما جز شما کسی رو اینجا ندارم.
کاوه – بفرمائید!
فریبا – اگه لطف می کردین و ترتیبی می دادین که مادرم رو به یه بیمارستان دولتی ببرم ممنونتون می شدم.
کاوه – مگه اینجا چه شه؟ بیمارستان بسیار خوبیه با امکانات کافی 0 دکتر اسدی هم که از دوستانه.
فریبا – شما درست می گید، اما ، اینجا هزینه ش خیلی زیاده و من از نظر مادی مشکل دارم.
کاوه – شما فکر اون چیزها رو نکنید. خیالتون راحت باشه.
فریبا – نه دیگه، خواهش می کنم، دلم نمی خواد بیشتر از این مزاحم و مرهون شما بشم.
(( کاوه نگاهی بهش کرد و یه لبخند زد که فریبا سرش رو انداخت پائین. عشق رو تو چشمهای کاوه دیدم. چشمهای فریبا، کار خودش رو کرده بود! شاید هم سرنوشت کار خودش رو شروع کرده بود!))
کاوه – من الان بر می گردم.
- کجا؟
کاوه – یه سر به مادر فریبا خانم بزنم وبیام.
((وارد اورژانس شد و چند دقیقۀ بعد برگشت و گفت: ))
- شکر خدا حالشون فعلاً خوبه. بهتره بلند شیم بریم یه شامی، چیزی بخوریم
فریبا – شما بفرمائید، من اشتها ندارم.
کاوه – پس ما هم نمی ریم.
فریبا – آخه اینکه نمی شه! من رو بیش از این شرمنده نکنید. خواهش می کنم.
کاوه – اشکال نداره . ما دو تا هم چیزی نمی خوریم. آخرش اینه که از گرسنگی غش می کنیم و می افتیم همین جا! اینجام که بیمارستانه و مجهز به همه چیز! طوریمون نمی شه!
(( فریبا خندید و گفت: ))
- باشه، بریم شما اونقدر خوب و مهربونید که حیفه آدمهای شریفی مثل شما طوری شون بشه!
(( سه تایی از بیمارستان بیرون اومدیم و پیاده به طرف یه پیتزا فروشی که دویست متری اون طرف تر بود راه افتادیم. چند دقیقه که گذشت فریبا گفت: ))
- می خواستم باهاتون صحبت کنم در مورد امشب!
کاوه – فکر نمی کنین بهتره یه وقت دیگه در موردش صحبت کنیم؟
- نه بهتره همین الان فریبا خانم حرفهاشون رو بزنن! سُبک می شن.
(( کاوه برگشت و چپ چپ به من نگاه کرد: ))
فریبا – در سته، خودم هم دلم می خواد همین الان براتون حرف بزنم.
من تنها دختر خوانواده یعنی تنها فرزند بودم و یکی یکدونۀ پدر و مادر. وقتی که خیلی کوچیک بودم، پدرم یه کارمند ساده بود. کمی که بزرگتر شدم پدرم خودش رو باز خرید کرد و با یه دوستی شرکتی رو درست کردن چند سالی که گذاشت وضع هر دوشون خوب شد.
اول یه آپارتمان دو خوابۀ کوچیک خریریم و یه پیکان و یه زندگی معمولی. بعد کم کم وضع پدرم بهتر شد و خونه مونو عوض کردیم و یه آپارتمان بزرگتر خریدیم. یه ماشین سمند و...
خلاصه زندگیمون خیلی خوب شده بود. مادر بیچاره م دیگه از خدا چیزی نمی خواست اما پدرم به این چیزها قانع نبود. همیشه بیشتر می خواست تا اینکه توی نمی دونم چه معاملۀ بزرگی سرش رو کلاه گذاشتند و ضرر کرد.
بیچاره شدیم. هر چی داشتیم و نداشتیم از دستمون رفت. خونه ماشین طلاهای مادرم! خلاصه همه چیز. اومدیم تو همین خونۀ که خودتون دیدید.
این خونه رو اجاره کردیم و توش نشستیم. شب اولی که اینجا اومدیم یادم می آد که خیلی گریه کردم. چه شبی بود! از بالا به پائین افتادن خیلی سخته.
اون شب پدرم بهم قول داد سر یه سال دوباره برامون همه چیز بخره و دوباره بشیم مثل قبل و حتی بهتر از اون. اما اجل تا صبح بهش مهلت نداد. توی خوای سکته کرد و مُرد.
موندیم من و مادرم. تنها و بی کس. نه فامیلی نه قوم و خویشی غریب و تنها. بیچاره مادرم شروع کرد به کار کردن اونم کجا؟! همش به من می گفت توی یه کارخونه کار می کنه. دوسال بعد فهمیدم که تو خونه های مردم کار می کنه!
تازه دیپلم رو گرفته بودم که مادرم مریض شد و افتاد رو دستم.
هر چیز با ارزشی که داشتیم فروختیم و خرجش کردم. اونقدر این در و اون در زدم تا بالاخره یه جا توی یه شرکت کاری پیدا کردم. شدم منشی اون شرکت. حقوقش اونقدر بود که فقط می تونستیم شکم مون رو سیر کنیم.
یه روز رفتم پیش رئیس شرکت و تقاضای وام کردم. گفت چون تازه چند وقته استخدام شدم بهم وام تعلق نمی گیره. دو جا هم نمی تونستم کار کنم چون باید از مادرم هم نگه داری می کردم. بهتر دیدم که موضوع رو با رئیس شرکتمون که یه عاقل مرد بود در میون بذارم.
گفتم شاید پدری کنه و یه مقدار حقوقم رو زیادتر کنه. اما تا فهمید که وضعمونخرابه و پُشت و پناهی نداریم. برام نقشه کشید و خواست ازم سوء استفاده کنه. وقتی دید که اهلش نیستم اخراجم کرد. دیگه نمی دونستم چیکار کنم.
مدتی دنبال کار گشتم اما نشد که نشد کم کم اون مقدار پولی هم که داشتم تموم شد. دو سه ماهی هم اجاره به صاحبخونه بدهکار بودیم.
رفتم سراغ یکی دو تا از دوستان دورۀ دبیرستانم. هر کدوم تا اونجا که می تونستن بهم پول قرض دادن. اما بازم نتونستم کار پیدا کنم.
پریروز پول ها تموم شد.دیگه چیزی هم توی خونه نمونده بود که بفروشم. خودتون خونه مون رو دیدید در همین موقع بغضی که گلوش رو گرفته بود. ترکید. رفت کنار دیوار و سرش رو گذاشت به دیوار، احساسش رو درک می کردم. برگشتم به کاوه نگاه کردم. نمی دونم تو حال خودش بود یا اینکه روش نمی شد به چشمهای من نگاه کنه که سرش رو پائین انداخته بود و نگاهم نمی کرد رفتم جلو فریبا و صداش کردم.
- فریبا خانم.
(( برگشتم ودر حالیکه اشکهاشو پاک می کرد یه لبخند زد که از صد تا گریه بَدتر بود. بهش گفتم: ))
- منم مثل خودتم. منم نه پدر و مادر دارم، نه قوم و خویش. اما خدا رو دارم. شما هم خدا رو دارید. حرفهاتون به دلم نشست و بعض تون دلم رو سوزوند.
منم یه همچین روزهایی رو داشتم. بالاخره می گذره. حالا سخت و آسون همه چیز می گذره. دلم می خواد من رو مثل برادر خودتون بدونید.
پولدار نیستم. خودم تویه اتاق خیلی کوچیک زندگی می کنم. اما اونقدر دارم که بشه شکم دو نفر رو سیر کرد. شمام مثل خواهر خودم. منظورم اینه که از حالا به بعد بدونید که تنها نیستید.
(( در همین موقع کاوه جلو اومد و گفت: ))
- بریم. بریم یه چیزی بخوریم.
فریبا – انگار بازم ناراحتتون کردم.
- نه، دل ما همیشۀ خدا گرفته س!
(( سرم رو برگردوندم تا قطره اشکی که گوشۀ چشمم نشسته بود، معلوم نشه.))
کاوه – بسّه دیگه! شام آخر که نمی ریم! یاالله هادی، خواهرت رو وردار بریم!
(( خود کاوه، حالش از من بدتر بود اما سعی می کرد که نشون نده. برای همین هم مرتب شوخی می کرد و می خندید. وارد پیتزا فروشی شدیم و سفارش غذا دادیم.
وقتی پیتزا رو جلومون گذاشتن. فریبا نگاهی بهش کرد و در حالیکه دو تا قطره اشک از چشماش سُر خورد و اومد پائین با خندۀ تلخی گفت: ))
- از دیشب تا حالا هیچی نخوردم! باور می کنین که حتّی پول خریدن یه دونه نون رو نداشتم؟!
(( این رو که شنیدم، اشتهام کور شد. هر دو مون پیتزا رو خوردیم اما کوفتمون شد! بغضی گلوم رو گرفته بود که لقمه ازش پائین نمی رفت و بزور نوشابه قورتش می دادم! برگشتم به کاوه نگاه کردم. سرش رو پائین انداخته بود و ظاهراً به غذاش وَر می رفت. نگاهش که بهم افتاد، دیدم چشماش شده پر خون! انگار تو خودش گریه کرده بود!
بالاخره غذامون تموم شد و کاوه حساب میز رو داد و بیرون اومدیم. چهار قدم که رفتیم دوباره فریبا گفت:
- امروز از صبح داشتم در موردش فکر می کردم. در مورد کاری که می خواستم بکنم! هر چی به شب نزدیکتر می شدم، انگار به آخر زندگیم نزدیک می شدم.
عصری بود که یه گوشه نشستم و زار زار گریه کردم. از گرسنگی و خستگی و غم و غصه، خوابم برد. با صدای مادرم از خواب بلند شدم. قرصش رو می خواست. بهش دادم. آخریش بود. دیگه پول نداشتم که برم داروخانه و دواهاش رو بگیرم.
این بود که تصمیم خودم رو گرفتم حدود ساعت هفت بود که از خونه بیرون اومدم. پدرم همیشه یادم داده بود هر وقت پام رو می خوام از خونه بیرون بذارم بگم به نام خدا تا اونجا که یادم می آد همیشه این کار رو کردم. اما امروز نه!
با خدا قهر کردم! دیگه اسمش رو موقع بیرون اومدن صدا نکردم!
بیست قدم که از خونه دور شدم، واستادم. پسیمون شده بودم. برگشتم. رفتم تو خونه و دوباره اومدم بیرون و تو دلم گفتم خداجون نذار روحم رو بفروشم! راضی نشو به بی آبرویی من! راهم رو کشیدم و رفتم. یادم نیست که به چی فکر می کردم.
یه وقت دیدم همونجا هستم که شما منو دیدین. شاید یکساعت اونجا، توی پیاده رو تو تاریکی واستاده بودم!
جدت نداشتم بیا تو خیابون. اما یه دفعه صورت مادرم جلوی نظرم اومد. دستم رو بلند کردم. بقیه ش رو هم که خودتون می دونید.
(( فریبا دیگه سکوت کرد و تا بیمارستان هیچی نگفت. اون وسط راه می رفت و من و کاوه در طرفش. هم تو فکر خودمون بودیم.
داشتم با خودم فکر می کردم که کار خدا رو ببین. فریبا باید از خونه شون تا اونجا پیاده بیاد و اونجا که رسید یه ساعت تئ پیاده رو صبر کنه و درست موقعی بیاد تو خیابون که ما هم همون موقع اونجا رسیده باشیم! اگه چند دقیقه دیر یا زود اونجا می اومد به احتمال قوی یا ما از اونجا رد شده بودیم یا یه ماشین شیک دیگه سوارش کرده بود!
وقتی به بیمارستان رسیدیم، کاوه برای مادر فریبا یه اتاق خصوصی گرفت و مقداری هم پول بزور به فریبا داد. وقتی خیالمون راحت شد که جای اونها خوبه و همه چیز مرتبه، دوتایی به خونه برگشتیم. کاوه اول منو رسوند خونه، دم در بهش گفتم: ))
خُب کاوه خان، تو فال ت اسارت می بینم!
کاوه – منکه سالهاست از دست تو مثل اُسرا زندگی می کنم!
- دیگه اینجا شوخی در کار نیست. غلط نکرده باشم فریبا خانم دلت رو بُرده.
(( بهم خندید.))
- اعتراف کن سبک بشی! زود تند سریع! اگه خودت بگی، جُرمت کمتر می شه، یالله!
کاوه – زود تند سریع، خوشم اومده ازش!
- هان، که گفتی شب حادثه! با شرکت هنرپیشۀ معروف کاوۀ برومند!
کاوه – شاعر می گه:
در این دنیا زعقل و دانش و هوش الاغی مثل من پیدا نمی شه!
- اگه تو زندگی ت یه حرف درست زده باشی، همین بود که گفتی.
کاوه – ببخشید هادی خان، دلم رو به فریبا دادم، زبونم رو که ندادم! بیچاره برو فکر خودت باش منو که می بینی، کارم درسته. پدر زن ندارم. رقیب هم که ندارم. می مونه یه مادر زن که اونم مریضه و گوشه بیمارستان افتاده!
برو آماده باش که همین روزها مادر فرنوش خانم با خاله ش و بهرام تیکّه تیکّه ت می کنن!
- امشب دعا می کنم که مادر فریبا حالش خوب بشه و معلوم بشه فریبا خانم یه نامزد داره کُپی شعبون استخوونی! او نوقت ببینم بازم شوخ و شنگی یا نه!
کاوه – شتر در خواب بیند پنبه دانه! برو امشب بخواب که امیدوارم صبح که بلند شدی از چشم فرنوش افتاده باشی و فرنوش رغبت نکنه تو روت نگاه کنه! امشب تا صبح نفرین ت می کنم که دفعۀ بعد که فرنوش تو رو دید به نظرش مثل (( خرچوسونه)) بیای!
امشب تا صبح برات حقّ می زنم هادی! شیرم رو یعنی پیتزا که خوردی رو حلالت نمی کنم. انشاالله کاسۀ چکنم چکنم دستت باشه! امشاالله یه چشمت اشک باشه و یه چشمت خون! انشاالله نه، نه همین ها برای امشب و فردا شبت کافیه!
- لال بشی کاوه ، آدم برای دشمنش هم این چیزها رو نمی خواد!
حالا بگو بینم فردا چیکار می کنی؟
کاوه – معلوم دیگه! می رم پیش فریبا جونم و مامانش. چه مادر زن خوبی دارم بخدا!
- برو که امیدوارم، خوشبخت بشی.
(( هر دو خندیدیم و خدا حافظی کردیم.
ادامه دارد...
قسمت پانزدهم
ساعت 5/3 بود که رسیدم خونه. کاوه پشت در منتظرم بود.
- سلام، خیلی وقته اینجایی؟
کاوه – نخیر قربان. یکساعت و نیم بیشتر نیست. ما همه خدمتگزاران و جان نثاران شمائیم صد سال انتظار ما به یه بار دیدن روی ماه شما می ارزه! صد جان ناقابل ما فدای یه تار موی گندیده شما!
- چطور این طرفها؟
کاوه – اومدم اجازه بگیرم برای رفع خشم عالیجناب، فردا اقوام و خویشاوندان رو در پیش خاکپای مبارک قربانی کنم!
- مگه خشم من رو شما هم فهمیدین؟
کاوه – اختیار دارید والا حضرت! شما وقتی غضب می فرمائید آسمان تاریک می شه، طوفان می شه و صاعقه همه چیز رو نابود می کنه فدای اون چشم و چارتون بشم!
- حوصله ندارم کاوه، بیا بریم تو.
کاوه – قربان چین مبارک پیشانی دُنبکی تون، اجازه بفرمائید این حقیر اینجا جلوی آستانۀ دَر، عین پُل عابر پیاده دراز بکشم و بعد شما از روی حقیر به استراحتگاه شخصی تون نزول اجلاس بفرمائید!
- تو هم ما رو مسخره کن! عیبی نداره
کاوه – بنده نوازی می فرمائین قربان. شاعر می فرماید: دست دستی باباش می آد صدای کفش پاش می آد!
(( در رو وا کردم و رفتم تواتاق. حسابی سردم شده بود. کاپشنم رو در آوردم و بخاری رو روشن کردم و یه گوشه نشستم. کاوه دست به سینه دم در واستاده بود.))
کاوه – قربان اجازۀ دخول می فرمائین؟
- اگه مسخره بازی در نمی آری، بله.
کاوه - قربان وقتی شما خشمگین هستید به زیر دستان مجال طلب بخشش نمی دید. اَمان می خوام تا کلمه ای حضورتون عرض کنم! لطفاً انگشتر زینهار از پنجۀ مبارک مرحمت کنید تا بگویم!
- بخدا بایه چیزی می زنم تو کلّه تا!
کاوه – همین قربان! جان نثاران از ترس نزدیک به هلاک هستیم! عفو فرمایین!
(( دیگه حسابی کلافه شده بودم سرش داد زدم.))
- لازم نکرده حرف بزنی برگرد برو خونه تون.
کاوه – هادی هیچ می دونی طنین صدات خیلی شبیه صدای تیرانوروروس؟ اون دایناسوره ها؟!
(( دیگه جواش رو ندادم.))
کاوه – پسر باز یه دقیقه تنهات گذاشتم همه چیز رو ریختی بهم؟
- اطلاعات رو برات فکس کردن یا تلفنی بهت گفتن؟
کاوه – هیچکدوم تو اخبار ساعت 2 پخش شد! خبرهای شما روی آنتن ماهواره س!
- کی به تو گفت؟
(( کاوه در حالیکه کنارم می نشست گفت: ))
- طبق معمول ژاله. این چه کاری بود کردی؟
- خب دیگه، ولش کن حرفش رو هم نزن.
کاوه – تو اصلاً می دونی چی شده؟
کاوه – د اون طوری نبوده! خبر نداری شازده بهرام خان چی ها گفته.
(( در حالیکه سخت کنجکاو شده بودم. پرسیدم. ))
- بهرام چی گفته؟
کاوه – ولش کن، حرفش رو هم نزن پدر سگ رو!!
- خودت رو لوس نکن، عصبانی م ها!
کاوه – منکه فرنوش نیستم سرم داد برنی و هیچی بهت نکم! حرف بزنی می دوم می رم بابام رو برات می آرم (( بعد در حالیکه مثل دخترها خودش رو لوس می کرد و انگشتش رو بطرفم تکون می داد و تهدیدم می کرد، آروم و با عشوه گفت: ))
- اونوقت می فهمی یه من ماست چقدر کره می ده بی حیا پسر چشم دریده!
(( خنده م گرفت.))
کاوه – چه عجب عُنُق آقا از هم واز شد!
- حالا می گی این پسره چی گفته یا نه؟
کاوه – عقدم کن تا بهت بگم!
- اگه تو تمام دنیا فقط یه دختر مونده باشه و اونم تو باشی، امکان نداره طرف بیام!
کاوه – گم شو، ایکبیری! اگه تودنیا یه مرد مونده باشه اونم تو مفنگی باشی، نمی ذارم از زیر چادر گوشۀ اَبرو مو ببینی! مرتیکۀ هرزۀ بی سرو پا!
(( اینارو با صدای زنونه می گفت. همونطوری نگاهش کردم. از پس زبونش که بر نمی اومدم!))
کاوه – آل ببره اون جیگر تو که اینجوری نیگام نکنی! تنم مور مور شد بی حیا!
(( هر دو زدیم زیر خنده که گفتم: ))
- حرفات تموم شد؟ حالا می گی اون پسره چی گفته؟
کاوه – نه تموم نشده. یه دونه دیگه مونده.
- بگو خلاص مون کن
کاوه – خاک تو سرت کنن که انقدر سرد مزاجی! این عشوه ها رو واسه هر کی می اومدم تا حالا عقدم کرده بود!
(( می خندیدم و نگاهش می کردم. حریف زبون این هیچکس نمی شد.))
- کاوه جون من بگو چی شده؟
کاوه – آهان! حالا آدم شدی. جونم برات بگه که چی؟ آهان. امروز صبح کله سحر، ماه پیشونی خانم خودش رو هفت قلم آرایش می کنه که کجا بره؟ بیاد دیدن تو گدای آس و پاس!
تا اُتل ش رو از گاراژ می کشه بیرون و کوچۀ اول رو رد می کنه، سر گذر دوم چی می بینه؟آقا بهرام خبیث رو!
آقایی که من باشم و خانم خوشگلی که شما باشین، فرنوش خانم سرعت ماشین رو زیاد می کنه تا ((ایز)) گم کنه. اما هر کاری می کنه، بهرام پدر سوخته دست از تعقیب ور نمی داره گویا یواشکی دنبال فرنوش می رفته که خونۀ تو رو پیدا کنه.
حالا این موقع تو آدم مفلوک تو چه فکری هستی؟ که چی؟
که وقتی اومد اینو بهش می گم! وقتی فرنوش اومد اونو بهش می گم! وقتی فرنوش اومد اون جوری ناز می کنم! وقتی فرنوش اومد این جوری نوز می کنم!
وقتی فرنوش اومد یه اَبروم رو می دم بالا یکی رو می دم پائین می شم شکل گری گوری پک!
- خفه م کردی کاوه! می شه مثل آدم تعریف کنی؟
کاوه – من اینطوری بلدم بگم. ناراحتی برو از خود بهرام بپرس به این خوبی دارم تعریف می کنم دیگه!
- یعنی اصل مطلب رو بگو. حاشیه نرو.
کاوه – من باید اخبار رو با تفسیرش بگم. خشک و خالی نمی تونم بگم!
- باشه، به درک. بگو
کاوه – بقیه ش یادم رفته! باید بگی غلط کردم تا بگم!
(( یه لنگه کفش رو ول کردم طرفش که خورد تو سرش و گفت: ))
- آخ! الهی دستات بشکنه چیزی که بدم می آد از مردی یه که دست بزن داشته باشه!
- کاوه دیوونه م کردی! یه بلایی سرت می آرم ها!
کاوه – نگو تروخدا خجالت می کشم! تو که اینقدر بی حیا نبودی!
- کاوه تو رو خدا بگو چی شد؟
کاوه – باشه. داشتم می گفتم. فرنوش که می بینه بهرام داره با ماشین دنبالش می آد، بز می گرده خونه و دم در پیاده می شه. بهرام می رسه و پیاده می شه و می آد جلو و می پرسه که کجا می رفته. اونم می گه به توربطی نداره. بهرام هم می گه اگه آدرس این مرتیکۀ نره خر بی شعور احمق رو پیدا کنم، می کشمش!
- منظورش من بودم؟!
کاوه – والله اینایی رو که گفته همه مشخصاته توئه! ما با این نشونی ها جز تو دیگه کسی رو تو آشناهای خودمون نداریم!
ولی هادی چه خوب با یه نظر تمام خصوصیات ترو فهمیده!
- حیف که حوصله ندارم و گرنه خدمتت می رسیدم آقا گاوه! زود بقیه ش رو بگو ببینم.
کاوه – هیچی دیگه، می گه اگه این مرتیکۀ نره خر احمق بیشعور رو پیدا کنم می کُشم!
- اینو که گفتی
کاوه – آخه بهرام رو این جمله تأکیدکرده! تازه این چیزایی بوده که فرنوش تونسته تعریف کنه. ببین چه چیزای دیگه م بوده که فرنوش نگفته!
- خفه! ببینم بهرام گفته منو می کشه؟!
کاوه – نخیر پس منو می کُشه؟! سرکار می خواهین با فرنوش خانم عروسی کنین، پس حتماً منظورش تو بودی دیگه!
- اون وقت فرنوش چی گفته؟
کاوه – ناراحت نباش. فرنوش خوب جوابش رو داده. دختر با عقل و منطقی یه!
- چی گفته فرنوش؟!
کاوه – گفته بهرام جون تو دستت رو بخون کثیف این آدم آلوده نکن! حیف تو نیست که با این پسرۀ سگ اخلاق دهن به دهن می شی؟ چند وقت دیگه شهرداری می گیره و می بردش و سر به نیست ش می کنه!
آخه قراره شهرداری سگ های تو خیابون رو سم بده بکشه!
- جدداً خیلی لوس و بی تربیت و وقت نشناسی کاوه! بذار به وقتش خدمت تو هم می رسم.
کاوه – چرا خدمت من برسی؟ برو خدمت اون رقیب ننه مرده ت برس که تهدیدت کرده!
- خدمت اونم می رسم. حالا بقیه شو بگو.
کاوه – هیچی دیگه! فرنوشم که می فهمه بهرام دنبال ادرس توئه می ره تو خونه. نیم ساعت بعد در وا می شه و بهرام و مادرش یعنی خالۀ فرنوش وارد خونه شون می شن و جنگ مغلوبه می شه. بهرام و خاله ش گاز انبری حمله می کنن و فرنوش و باباش، می بندن شون به خمپاره! که این وسط خاله فرنوش نامردی نمی کنه و یه شیمیایی می زنه!
- کاوه ترو خدا درست حرف بزن.
کاوه – گویا از همونجا خالۀ فرنوش زنگ می زنه به خواهرش یعنی مادر فرنوش که چه نشستی خواهر! شوهرت یعنی بابای فرنوش، دخترت رو داره می ده به یه جوون چیز لُخت لات هیچی نداره بی همه چیز که منظورشون تو باشی!
- خجالت بکش کاوه!
کاوه – من چرا خجالت بکشم؟ خالۀ فرنوش باید خجالت بکشه که این حرفا رو زده!
- ژاله همین حرفارو به تو گفت؟ یعنی جمله به جمله اینطوری گفت؟!
کاوه – البته اینطوری اینطوری که نه! اون خلاصه گفت. من برات قشنگ صحنه رو بازسازی کردم که تو توی تمام جریان باشی!
((خنده م گرفت.))
کاوه – بخند آقا! اگه بقیه ش رو بشنوی گریت می گیره!
مادر فرنوش تلفنی دستور داده که دست از پا خطا نکنین تا من برسم ایران گفته اون پسرۀ لات هم دیگه حق نداره پا توی خونۀ من بذاره تا من بیام. تو رو گفته! آقا هادی!
- جدی مادر فرنوش این حرفو زده؟!
کاوه – آره، البته مؤدبانه گفته ولی منظورش همین بوده
- بهشون نمی آید یه همچین تیپ آدمهایی باشن! تو نفهمیدی مادر فرنوش چه جور آدمی یه؟
کاوه – چرا، از ژاله پرسیدم.
گویا یه زنی یه دومتر و نیم قدّشه! می گن من و تو به یه چَک ش بندیم! صبح صبحونه یه بره خوراک شه! ظهریه گوسفند! شب که رژیم داره، ده تا مرغ زنده رو با پَر می خوره!
می گن دو تا پای من و تو روی هم می شه اندازۀ یه بازوی اون!
نفس که می کشه از سوراخ دماغش دود می آد بیرون می گن موقع خواب وقتی خرناس می کشه خونه می لرزه!
می گن وقتی می خواد سوار هواپیما بشه بره خارج، با این هواپیماهای معمولی نمی تونه بره یعنی هواپیما های مسافربری وقتی این توشون نشسته جون ندارن از زمین بلند شن واسه همین با هواپیمای 330 ارتشی مسافرت می کنه!
حالا برو حساب کار خودت رو بکن!
ژاله می گفت بابای فرنوش جلوی مامانش مثل موشه! تا صدای خرناس مامانش می آد باباش سوراخ موش می خره یه میلیون تومن!
- گم شو! پاشو بریم خونۀ فرنوش اینا ببینیم چه خبره.
این چرت و پرت ها چیه پشت سر مردم می گی؟
کاوه – آره، پاشو چادرت رو سر کن یه تک پا بریم اونجا.
ژاله می گفت خالۀ فرنوش یه دشنه دستش گرفته واستاده در خونۀ فرنوش اینا بدبخت سایه تو با تیر می زنه این خاله ش!
- من از هیچی نمی ترسم.
کاوه – چه شجاع شده! اگه تو نمی ترسی، من می ترسم. برادر تا حالا هر جا رفتی باهات بودم. این یکی رو دیگه من نیستم!
می گن این خاله ش همسایۀ دیوار به دیوار اصغر قاتل بوده! من نمی آم.
چقدر بهت گفتم هادی جون این فرنوش لقمۀ تو نیست! هی لجبازی کردی، بیا! اینم آخر عاقبت ش! صد نفر برامون خط و نشون کشیدن!
- خدا ذلیل ت کنه کاوه هر چی می کشم از دست تو می کشم.
اون موبایل صاحاب مرده ت رو در بیار یه تلفن به ژاله بزن شماره فرنوش رو ازش بگیر.
(( کاوه موبایلش رو در آورد و از ژاله شمارۀ فرنوش رو گرفت گفت: ))
- بیا، بهش زنگ بزن.
- راستش روم نمی شه.
کاوه – فقط پر روگریهات رو واسه من داری؟
- خب راستی! وسط این حرفا، چیا به من گفتی؟
کاوه – می خوای چیکار کنی؟
- می خوام بزنم تو سرت صدای سگ بدی.
کاوه – بدبخت تو تمام زندگی ت یه متحد داری که اونم منم. اگه کوچکترین بی احترامی بهم کنی، تنهات می ذارم و می رم. اونوقت تو می مونی و این قوم خون آشام!
- خدا مرگت بده کاوه!
داشتم مثل آدم واسه خودم زندگی می کردم آ ! تو خفه شده ور داشتی منو بزور بردی در خونۀ فرنوش که اون جریان پیش اومد.
کاوه – اونم زندگی بود که تو می کردی؟!
زندگی سگ های تو خیابون شرف داشت به اون زندگی تو!
بَده انداختمت تو یه خونوادۀ پولدار؟
- اونا که همشون برام خط و نشون کشیدن!
کاوه – همیشه اول اینجور کارا سخته یه خرده که بگذره درست می شه. تو سرازیری می افته. اونوقت آخرش برات خیره.
یا می افتی زندان! یا می افتی گوشۀ بیمارستان یا یه راست می ری قبرستون غصه نخور، هر کدوم از این جاها که بری از اینجا که هستی بهتره!
- اگه تو لال شده یه دقیقه شوخی نکنی و جدی باشی یه خاکی تو سرمون می کنیم.
کاوه – من خودم فکر شو کردم. اگه این کاری رو که من بهت می گم بکنی قول می دم همه چیز درست بشه.
- چیکار کنم؟
کاوه – باید بری دست بهرام رو ماچ کنی و بگی غلط کردم تا دیگه کاری به کارت نداشته باشه!
- گم شو! راستش دیگه نمی خوام کاری به کار فرنوش داشته باشم
کاوه – این رو تا حالا صد بار گفتی اما تا چشمت به فرنوش می افته و صدات می زنه (( هادی جون!)) همه چی یادت می ره وآب از لب و لوچه ت راه می افته!
- مرده شور اون همفکری تو ببرن!
کاوه – مگه دروغ می گم؟
- حالا ببین. اگه دیگه باهاش کاری داشتم. بذار شوهرش بدن به همون بهرام پسرخاله ش
کاوه – آفرین حالا شدی یه آدم حسابی و منطقی.
- تو هم دیگه لال شو.
کاوه – چشم. منم دیگه لال می شم.
(( در همین وقت موبایل کاوه زنگ زد و کاوه جواب داد و بعد رو به کرد و گفت: ))
- اَبَ بَ بَ بَ لَ
- کیه؟
کاوه – اَ بَ بَ بَ؟
- لالی؟!
کاوه – بَ بَ یعنی آره، خودت گفتی لال شو.
- می زنم تو سرت ها.
کاوه – اَ بَ بَ بَ یعنی غلط می کنی.
- کیه پای تلفن؟
کاوه – اگه لال نبودم می گفتم فرنوش با تو کار داره.
ا ! عجب دیوونه ای هستی تو ! بده بمن اون وامونده رو!
(( بزور موبایل رو از دستش گرفتم.))
- الو، فرنوش
فرنوش – سلام هادی، خوبی؟
- چرا جریان رو برام درست تعریف نکردی؟
فرنوش – می ترسیدم هادی.
(( شروع به گریه کرد))
- حالا چرا گریه می کنی؟ چیزی نشده که. اینقدر بی دست و پا نیستم که نتونم از پس یه آدم مثل بهرام بَر بیام. تو بهتر بود اینا رو خودت بهم می گفتی حالا دیگه گریه نکن.
(( فرنوش در حالیکه هق هق گریه می کرد گفت: ))
- آخه اون دو رو برش خیلی دوست های لات و عوضی داره. می ترسم خونه ت رو پیدا کنه و بیاد اذیتت کنه. پسر خیلی شّری یه.
- اجازه بده که این مسائل رو خودم حل کنم حالا اگه می تونی بلند شو بیا اینجا. می خوام باهات جدّی صحبت کنم. من باید تکلیف خودم رو بدونم.
فرنوش – تو بیا اینجا. پدرم هم می خواد باهات حرف بزنه.
- با من؟!
فرنوش – آره، پاشو بیا اینجا.
(( مدتی فکر کردم . بعد گفتم: ))
- باشه، تا یه ربع دیگه می آم. فعلاً خدا حافظ!
فرنوش – زود بیا، منتظرتم، خدا حافظ!
(( تلفن رو قطع کردم و به کاوه که مات به من نگاه می کردم گفتم: ))
- بلند شو بریم
کاوه – یه دقیقۀ پیش داشتی چی می گفتی؟
- اون موقع ناراحت بودم پاشو بریم.
کاوه – من بیام دیگه چیکار؟
- راست می گی، تو فتنه ای! هر جا بری شر بپا می کنی لازم نکرده بیای
کاوه – حالا دیگه من شدم فتنه؟!
- تو همین جا هستی؟
کاوه – نه، می رسونمت در خونه شون . خودمم می رم تو خیابونا ببینم می تونم از چهار تا دختر در مورد مشکل تو نظر خواهی کنم!
(( بلند شدیم و از خونه بیرون اومدیم و یه راست رفتیم به خونه فرنوش اینا. دم در، موقعی که می خواستم پیاده بشم کاوه گفت: ))
- هادی، حالا می خوام جدی باهات حرف بزنم.
حالا؟! چی می خوای بگی؟
کاوه – اگر جداً فرنوش رو دوست داری ولش نکن پاش واستا حالا هر اتفاقی که می خواد بیفته. چون می دونم که فرنوش هم واقعاً دوستت داره همین!
- باید باهاش صحبت کنم و سنگهامو وا بکنم. فعلاً خدا حافظ!
کاوه – منم هر جا باشی باهات م خدا حافظ.
(( در زدم آیفون رو خود فرنوش برداشت و در رو وا کرد. وارد حیاط شدم. جلوی پله ها چشمهاش سرخ شده بود. قلبم تیر کشید.))
فرنوش – سلام ((دوباره شروع به گریه کرد.))
- قرار شد دیگه گریه نکنی. آقای ستایش کجاست؟
فرنوش – توس سالن نشسته. بیا تو
(( دو تایی به سالن رفتیم. پدر فرنوش جلو اومد و سلام کرد چهره ش خیلی گرفته بود.))
ستایش – سلام پسرم. چطوری. از روت خجالت می کشم.
- سلام قربان. این حرفها چیه؟
ستایش – بیا پسرم. بیا بشین. می خوام باهات صحبت کنم.
(( هر سه نفر نشستیم و برامون چایی آوردن رفته بودم تو فکر که چه صحبتی می خواد بکنه. چائی م رو آروم آروم خوردم چند لحظه بعد ستایش شروع کرد.))
- هادی جان، من عادت ندارم حاشیه برم پس می رم سر اصل مطلب. این فرنوش تنها فرزند منه. از جونم بیشتر دوستش دارم دلم می خوتد خوشبخت بشه. حالا تو بگو ببینم فرنوش رو دوست داری؟
(( غافلگیر شده بودم. نمی دونستم چی باید بگم، یعنی خجالت می کشیدم. احساس کردم دارم گُر می گیرم.))
ستایش – هادی جان خجالت نکش می دونم که بسیار پسر صدیق و راستگویی هستی. پس بدون خجالت حرفت رو بزن.
(( مدتی سکوت کردم و بعد با هر جون کندنی بود گفتم: ))
- بله جناب ستایش. من فرنوش خانم رو از جونم هم بیشتر دوست دارم ولی!
ستایش – ولی چی؟
- من فکر می کنم که برای دختر شما مناسب نیستم. یعنی چطوری بگم. می دونم که در آینده من و ایشون با هم مشکل پیدا می کنیم.
ستایش – چرا؟
- آخه، وضع من رو که شما بهتر می دونید. من و فرنوش خانم از نظر طبقاتی خیلی با هم فاصله داریم. این خودش بزرگترین مشکله.
ستایش – اینکه مسئله ای نیست. تو شکر خدا تاچند وقت دیگه درس ت تموم می شه. این خیلی مهمه. از نظر مادی هم همه چیز رو به من واگذار کن خودم ترتیب کار رو می دم.
(( مدتی سکوت کردم و بعد گفتم: ))
- معذرت می خوام. تو رو خدا منو ببخشید. من نمی تونم کمک کسی رو قبول کنم. جسارت نباشه دلم می خواد روی پای خودم بایستم یعنی نمی خوام همسرم خرجم رو بده.
(( با لبخند نگاهم کرد و گفت: ))
- ازت خوشم می آد هادی. تو از نظر یک شوهر ایده آل برای فرنوشی. من با وصلت تو و فرنوش کاملاً موافقم. فقط اینو می خواستم بهت بگم. هر چند که با تو از این حرفها زدن لزومی نداره اما می خوام بدونی که فرنوش خیلی خیلی خواستگار داره اما به نظر من تو از همه اونها بهتری البته به دلایلی که خودم می دونم.
در مورد اون مسئله هم، خودتون می دونید. یعنی فرنوش باید تصمیم بگیره. بهتره دوتایی با هم حسابی صحبت کنید. ازدواج مسئلۀ بزرگ و مهمی یه. حالا من تنها تون می ذارم. خوب فکرهاتون رو بکنید. ولی هادی جان اگه خواستی با دختر من ازدواج کنی باید بدونی که مشکلات دیگه ای هم سرراهتون هست. توی این راه باید به مرد کامل و محکم باش!
(( این رو گفت و یه دستی به شونۀ من زد و رفت. موندیم من و فرنوش که سرش رو پائین انداخته بود و چیزی نمی گفت. چند دقیقه ای یه سکوت گذشت که من شروع کردم.))
- فرنوش.
((سرش رو بلند کرد.))
- واقعاً من رو دوست داری؟ دلت می خواد با من ازدواج کنی؟
فرنوش – اگه نمی خواستم و دوستت نداشتم دنبالت نمی اومدم.
- اگه با من ازدواج کنی این زندگی که حالا داری من نمی تونم برات فراهم کنم ها!
فرنوش – برام مهم نیست.
- باید با من بیای تو یه آپارتمان کوچیک و اجاره ای!
فرنوش - می دونم.
- فرنوش شاید من نتونم حتی یه کدوم از این چیزهایی رو که الان داری بدم و برات تهیه کنم ها!
فرنوش – من چشم و دلم سیره. اصلاً اهمیت نداره.
- من حتی یه ماشین هم ندارم که با هم بیرون بریم هر جا می خواهیم بریم پیاده بریم ها!
فرنوش – راضیم.
- من فقط یه قولی بهت می دم اونم اینکه همیشه دوستت داشته باشم مطمئن باش که برای خوشبختی تو تمام سعی و تلاشم رو می کنم.
فرنوش – منم بهت قول می دم که همیشه دوستت داشته باشم و جز تو هیچکسی رو نخوام.
(( بهش خندیدم. اونم خندید.))
- فرنوش باورم نمی شه که تو حاضر باشی با من ازدواج کنی.
فرنوش – باور کن هادی. من اگر همسر تو بشم خوشبخت می شم تو یه مردی، مردی مه احساس می کنم می تونم تو زندگی بهش تکیه کنم.
- امیدوارم همینطور باشه که می گی.
فرنوش – بیا هادی.
(( با هم کنار پیانو، انتهای سالن رفتیم. پشت یه پیانوی خیلی قشنگ نشست و گفت: ))
- از همون دفعه اول که تو دانشگاه دیدمت ازت خوشم اومد.
با اون حمایتی که توی تصادف از من کردی دیگه نتونستم دل ازت بکنم. اون نقاشی رو که بهت نشون دادم کار یه شب نبوده. مدتها طول کشیده تا تموم بشه.
هر قلمی که می زدم عشقت تودلم بیشتر و محبتت محکم تر می شد، دوستت دارم هادی. خواهش می کنم هیچوقت عوض نشو من تو رو با همین اخلاق و غرور و عزت نفس دوست دارم.
این آهنگ رو هم خودم ساختم. برای تو ساختم. شاید قشنگ نباشه، اما هر چی که هست برای توست با تمام احساس عشقم.
(( شروع کرد. پنجه های قشنگ و ظریفش روی کلیدهای پیانو بقدری نرم و موزن حرکت می کرد که بی اختیار محو تماشای اونها شده بودم.
چشمها شو بسته بود و آهنگ خیلی قشنگی رو می زد. نمی دونستم اینهمه خوشبختی رو برای خودم باور کنم فرنوش این دختر زیبا و مهربون برای من آهنگی ساخته بود و خودش اجرا می کرد!
تصورش هم برام مشکل بود اما واقعیت داشت.
وقتی آهنگ تموم شد. قطره اشکی گوشۀ چشمش می درخشید.))
- فرنوش. نمی دونم چی باید بگم. تو خیلی بیشتر از اونی هستی که انتظار داشتم. می ترسم نتونم خوشبختت کنم.
فرنوش – تو فقط با من باش. من خوشبخت می شم.
((فقط با تمام محبّت های دنیا نگاهش کردم.))
ادامه دارد...