تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت چهاردهم...

قسمت چهاردهم

ساعت 8 صبح بو بیدار شدم. یه دوش گرفتم و تازه یادم افتاد که دیشب شام نخوردم. خیلی گرسنه م بود. یه صبحونۀ کامل خوردم. تخم مرغ نیمرو 2 تا. نون و پنیر و چایی، مثل یه پسر نیمچه پولدار!

حالا وقتش بودکه بنشینم وفکر کنم. بقول کاوه یه خاکی توسر خودم بریزم.

نشستم و فکر کردم. نیم ساعت، یک ساعت، دوساعت. وقتی به خودم اومدم که ساعت 12 ظهر بود. تعجب کردم. قرار بود که فرنوش صبح بیاد سراغ من. نکنه مریض شده بود. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه! دلم شور زد. چیکار می تونستم بکنم؟ کاش تلفن ش رو داشتم و یه زنگ بهش می زدم. دلم می خواست بلند شم و برم در خونه شون. حتماً مسئلۀ مهمّی پیش اومده بود. فرنوش دختری نبود که بدقولی کنه.

جز صبر کردن چاره ای نداشتم. کلافه شده بودم. تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم. بهتر دیدم که سرم رو با یه چیزی گرم کنم. یه کتاب ور داشتم و هر جوری بود شروع کردم به خوندن.

اما مگه می شد؟! سر خودم داد زدم که خوددار باشم. پسر بچۀ چهارده ساله که نیستم!

دیگه به ساعت هم نگاه نکردم. حرکت آروم عقربه هاش آزارم می داد.

شاید حدود شصت هفتاد صفحه کتاب خونده بودم که از پشت در صدای واستادن ماشینی رو شنیدم خودش بود. به ساعت نگاه کردم. یک و نیم بعدازظهر بود. در زد. با عجله در رو وا کردم.))

- سلام. اتفاقی افتاده؟

فرنوش – سلام. نه چطور مگه؟

- آخه قرارمون صبح بود.

فرنوش – خب آره، اما یه کاری داشتم، نتونستم صبح بیام. حالا اجازه می دی بیام تو؟

(( کنار رفتم. اومد تواتاق و نسشت. دیگه نتوستم خودم رو نگه دارم، خیلی جدی پرسیدم: ))

- کجا بودی فرنوش؟

فرنوش – خونه بودم هادی. مگه چی شده؟

- خونه بودی؟! می تونستی یه تلفن بزنی. فکر نکردی دل من شور می زنه؟

فرنوش – جدی دلت برام شور زد؟

(( بازم نگاهش کردم.))

فرنوش – چرا اینطوری نگاهم می کنی؟

- برای اینکه باور نمی کنم حقیقت رو گفته باشی. یا دروغ می گی یا من در مورد تو اشتباه کردم.

(( سرش رو انداخت پائین و مدتی فکر کرد و بعد گفت: ))

- صبح وقتی داشتم از خونه بیرون می اومدم که بیام اینجا. جلوی در بهرام رو دیدم. جلوم رو گرفت می خواست بدونه کجا دارم می رم. حدس زده بود دارم می آم پیش تو. نمی خواستم بدونه. این بود که بهش گفتم می خواستم برم خرید. مجبور شدم برگردم خونه. اونم اومد خونه. ناهار هم اونجا موند. به محض اینکه رفت منم بلند شدم و اومدم اینجا.

(( وقتی حرفاش رو شنیدم بی اختیار تکیه مو دادم به دیوار. مدتی بهش نگاه کردم بعد گفتم: ))

- فرنوش من ممکنه خیلی چیزها برام مهم نباشه و ازش بگذرم اما از دروغ نه!

فرنوش – دروغ نگفتم اما همه چیز رو هم نگفتی.

فرنوش – چیز زیاد مهمی نبود.

- کدومش؟اینکه بدقولی کردی؟یا جرأت نداشتی به بهرام بگی داری می آی اینجا؟

فرنوش – بهرام پسر خالۀ منه هادی. هر وقت بخواد می تونه بیاد خونۀ ما

- من نگفتم که چرا بهرام می آد منزل شما. اینم نگفتم که بهرام پسر خاله ت نیست. حرف من چیز دیگه ای بود که خودت هم فهمیدی.

فرنوش – چیکار باید می کردم؟

- می تونستی حداقل یه تلفن بزنی.

فرنوش – شماره تو گم کرده بودم.

- عذر بدتر از گناه! تو اگه من برات مهم بودم حتماً شمارۀ تلفن رو حفظ می کردی.

فرنوش – تو برام مهمی، این چه حرفیه؟

- بعدش، چرا بهش نگفتی داری می آی پیش من؟

فرنوش – دلم نمی خواست بدونه

- چرا؟ مگه حسابی چیزی با هم دارید؟

فرنوش – چون کارهای منبه اون ربطی نداره، در ضمن مواظب حرف زدنت باش هادی!

- مگه چی گفتم؟

فرنوش – معنی جمله ت خوب نبود. من حسابی یا مسئله ای ندارم که از بهرام یاهر کس دیگه ای بترسم.

(( خیلی عصبانی شده بودم. دسته کلید رو ورداشتم و کاپشنم رو پوشیدم.

فرنوش با تعجب نگاهم می کرد.

فرنوش – چکار می کنی؟

- هر وقت انتخابت رو کردی و با خودت کنار اومدی، خبرم کن.

(( از اتاق بیرون اومدم. صداش رو شنیدم که داد زد هادی صبر کن اما نایستادم. لحظه ای بعد از پشت سر صدام کرد. برگشتم. در حالیکه روسریش رو همونطور روی سرش انداخته بو و داشت دکمۀ مانتوش رو می بست بسرعت دنبالم اومد.))

فرنوش – هادی؛ این چه رفتاری که تو داری؟! این دفعۀ دومی که اینکار رو می کنی!

(( حرکت کردم. جوابی ندادم. تند می رفتم.))

فرنوش – واستا هادی!

(( خودش رو بهم رسوند.))

فرنوش – چرا اینطور شدی تو؟

(( واستادم و با خشم نگاش کردم و گفتم: ))

- چکار دارین؟ بفرمائید!

(( فرنوش در حالیکه نفس نفس می زد گفت: ))

- چت شده هادی؟!

- من طوریم نشده، باید از خودتون بپرسید.

فرنوش – خیلی خب، بریم با هم صحبت کنیم.

- من دیگه حرفی ندارم بزنم.

فرنوش – پس من چیکار کنم؟!

- برید خونه تون!

(( دوباره حرکت کردم. فرنوش هم شروع کرد کنارم راه رفتن اما حرفی نمی زد. چند دقیقه ای همونطور قدم می زدم و جلوم رو نگاه می کردم گفت: ))

- حالا آروم شدی؟

- عصبانی نبودم که آروم بشم.

(( سرعتم رو زیادتر کردم. چند دقیقۀ دیگه م پا به پای من اومد و یه دفعه واستاد و زد زیر گریه. نتونستم دیگه ادامه بدم. واستادم.))

- برای چی گریه می کنی؟

فرنوش – برای اینکه دوباره باهام غریبه شدی.

- حالا که فکر می کنم می بینم انگار هیچوقت ما با هم خودی نبودیم.

فرنوش – هادی می رم ها!

- منم همین رو ازت می خوام. برو فرنوش . برگرد به دنیای خودت. من یه انسانم نه یه اسباب بازی که پدرت برات خریده باشه. من دلم نمی خواد که بازیچۀ تو بشم برو فرنوش.

(( برگشتم و رفتم اونم دیگه دنبالم نیومد.

مدتی قدم زدم و به یه پارک رسیدم. روی یه نیمکت نشستم. دیگه م دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم. نشستم و به آدمهایی که از جلوم رد می شدن نگاه کردم.

اونقدر اونجا نشستم تا سردم شد. هم سردم شد و هم گرسنه م. حوصله نداشتم برم خونه و تخم مرغ بخورم. بلند شدم و به یه پیتزا فروشی رفتم و خودم رو خجالت دادم.

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت سیزدهم ....

قسمت سیزدهم

 

بالاخره این جریان هم مثل بقیۀ چیزها گذشت. شانسی که آورده بودم خانم اکرمی نفهمیده بود که از یتیم خونه به باغ راه داره.

فرداش، بعد از صبحونه احضار شدم. این زن دست بردار نبود. ازم پرسید که ویلن رو از کجا آوردم. جز سکوت جوابی نداشتم بدم.

پدر سگ به یه کارگر گفت که من رو بندازه تو سیاه چال!

تموم بدنم لرزید. سیاه چال جای بسیار وحشتناکی بود. تا حالا ندیده بودیم که کسی از سیاه چال بیرون بیاد. یکی دو تا از بچه ها رو که به دستور این عفریته تو سیاه چال انداخته بودن، دیگه ندیده بودیم. البته بعدش بهمون می گفتن که از اونجا بیرونشون کردن اما ما باور نمی کردیم. وقتی شنیدم که می خوان من رو ببرن سیاه چال، از ترس زانوهام شروع به لرزیدن کرد. نمی دونستم که اون لحظه بی کی پناه ببرم.

یه دفعه اسم خدا جلوی چشمم اومد. فقط تودلم گفتم خداجون کمکم کن! من از سیاه چال خیلی می ترسم!

هنوز دعام تموم نشده بود که بابا سلیمون جلو اومد و گفت: (( ویلن رو من بهش دادم.))

این عفریته نگاهی به بابا سلیمون کرد و بعد به من نگاه کرد و دیگه حرفی نزد و رفت.

باز هم امید به دلم برگشت! انگار خدا فراموشم نکرده بود!

دلم می خواست دست بابا سلیمون رو ماچ کنم. محبت این پیر مرد در اون شرایط مثل چشمۀ آبی بود برای آدمی که از تشنگی در حال مَرگه!

خدا رحمتش کنه. اون روز نجاتم داد. دوروزی گذشت.

وقتی آبها از آسیاب افتاد، از سوراخ به باغ رفتم همیشه وقتی اینجا می اومدم. به عشق تمرین با ویلن بود. با شوق می اومدم و سروتنم رو تو آب چشمه می شستم و بعد مشغول تمرین می شدم. حالا دیگه با چه امید اینجا بیام؟ با چه رویی به رضا بگم که این عفریته سازش رو شکسته.

تو این فکر بودم که رضا رو جلوی خودم دیدم.

با خجالت گفتم رضا می خواستم بهت یه چیزی بگم.

فرصت نداد حرف بزنم و گفت خودم همه چیز رو می دونم. با تعجب نگاهش کردم که گفت: یه ساز برات آوردم. مواظب باش این یکی طوری نشه.

بعد دستی به سرم  کشید و گفت: دلداریت نمی دم. تو خودت دَرد کشیده ای و آشنا با غم. دیگه فکرش رو هم نکن.

اینارو گفت و رفت. عجب آدمی بود. بخدا از هزار تا عاقل عاقل تر بود.

بلند شدم و سراغ ویلن رفتم. از توی جعبه دَرشَ آوردم و مدتی نگاهش کردم و بعد شروع کردم به زدن. همچین که صدای ساز در اومد، داغم تازه شد و بغضم شکست اون موقع بود که گریه هام شروع شد.

دردسرت ندم، دو سه سالی گذشت. اما چه گذشتنی ! مثل سیخی که از کباب می گذره! توی تمام این مدت احساس می کردم که یه چیزی درونم شکسته و ریخته.

حالا دیگه سیزده سالم شده بود. برنامۀ یتیم خونه مثل قبل ادامه داشت و هر بار که خانم اکرمی من رو می دید زهر خندی پیروزمندانه پیروزمندانه رو لبش داشت.

مثل این بود که می خواست با زبون بی زبونی حالیم کنه که اون سدّ راه خوشبختی من شده البته دیگه برام فرقی نداشت تا اینکه اون اتفاق افتاد.

یاور بی همه چیز لومون داد. یعنی اکبر رولو داد. یه روز بعد از ظهر بود که نوچه های اکبر وحشت زده اومدن سراغ من و گفتن که خانم اکرمی با دو تا از کارگرها، اکبر رو گرفتن و بردن دفتر و بعدش بردنش به سیاه چال.

ته دلم کش اومد. گویا یاور بخاطر کینه ای که از اکبر داشت نتونسته بود خودش رو نگه داره و قید خوراکی هایی رو که انبار می آوردیم و سهمی هم به اون می دادیم، زده بود و اکبر رو لو داده بود. همیشه اکبر خوراکی ها رو به بچه ها می داد این بود که همه فکر می کردن که اکبر تنها این کار رو می کنه.

کاری از دستم بر نمی اومد. خودم هم ترسیده بودم. اگر اکبر یه کلمه از من حرف می زد کارم تموم بود. با دشمنی ای که اکرمی با من داشت، جون سالم از دستش به دَر نمی بردم.

 

رفتم یه گوشۀ حیاط و کنار دیوار نشستم. داشتم خودم رو آماده می کردم اما ته دلم می دونستم که اکبر آدمی نیست که من رو لو بده.

غروب شد و موقع شام. همه  بچه ها از جریان با خبر شده بودند. نون و چایی شام رو در سکوت غم آلودی خوردیم و بعد به خوابگاه رفتیم. رختخواب ها رو انداختیم و خوابیدیم.

فکر اینکه اکبر الان در چه وضعیه راحتم نمی ذاشت. تا چشمهامو می بستم، صورت اکبر به ذهنم می اومد. همش پیش خودم مجّسم می کردم که توی تاریکی سیاه چال چه حالی داره! نتونستم طاقت بیارم. تصمیم خودم رو گرفتم.

گذاشتم یه ساعتی بگذره و همه خوابشون ببره. وقتی مطمئن شدم که دیگه کسی بیدار نیست آروم بلند شدم و نوک پا نوک پا از خوابگاه بیرون رفتم.

تنم مثل بید می ارزید. توی راهروها هیچکس نبود. تاریک تاریک.

برگشتم و از توی خوابگاه یه شمع ورداشتم ودوباره بیرون اومدم. راهرو رو تموم کردم و از پله ها پائین رفتم. انگار پله ها تمومی نداشت. هر چی به زیر زمین نزدیک تر می شدم، قلبم تندتر می زد و قدم ها کُندتر.

می دونستم سیاه چال کجاست. از آخر زیر زمین ده پله می خورد می رفت پائین.

به طرفش رفتم و نزدیکش که رسیدم یه گوشه واستادم و گوشهامو تیز کردم. هیچ صدایی نمی اومد. آروم از پله ها پائین رفتم. یکی یکی پله ها رو می شمردم. آخرین پله، ترس وَرَم داشت. پشیمون شدم. چیزی نمونده بود که برگردم.

بچه ها از سیاه چال خیلی چیزهای ترسناکی تعریف می کردن. طوری از اونجا وحشت داشتیم که حتی اسمش کافی بود که بَدَن مون رو بلرزونه. حالا خودم اینجا بودم. پشت در سیاه چال! خواستم برگردم که دوستی با اکبر جلوم رو گرفت.

آخرین پله رو پائین رفتم. نمی تونم حال خودم رو برات بگم. یه بچۀ سیزده ساله، توی اون تاریکی، پشت در جایی که اونقدر درباره اش داستان های ترسناک تعریف می کردن! آروم چند بار اسم اکبر رو صدا کردم کسی جواب نداد.

ولی تا در رو وا نمی کردم تردید و شک ولم نمی کرد. دیگه معطل نکردم. شاه کلید رو در آوردم وقفل رو وا کردم. در رو هل دادم که با صدای بَدی وا شد.

چند لحظه صبر کردم که ببینم صدایی می آد یا نه. اما خبری نبود. یواش وارد سیاه چال شدم.

هر لحظه انتظار داشتم که مار و عقرب و جن و دیو و خلاصه هر چیز وحشتناکی که می شناختم جلو سبز بشه. اما نه تنها از این چیزها خبری نبود بلکه کوچکترین صدایی هم نمی اومد شمع رو روشن کردم. در وحلۀ اول دلم می خواست این سیاه چالی رو که اینقدر ازش تعریف می کردن، ببینم. تا اونجایی که نور شمع روشن کرده بود نگاه کردم.

سیاه چال یه اتاق نسبتاً بزرگ بود با آجرهای پوسیده و یه مشت تیر و تخته. همین. نه از اژدها خبری بود نه از مار و عقرب.

کمی قوت قلب گرفتم. خیالم راحت شده بود. تا قبل از این فکر می کردم همین که در رو وا کنم، اکبر رو می بینم که به دیوار زنجیر شده!

حالا می تونستم که با خیال راحت برگردم. پام رو که برداشتم،نوک پام به یه چیزی گیر کرد. شمع رو پائین آوردم که چی دیدم؟!

اکبر جلوی پام روی زمین، دراز به دراز افتاده بود.

نفسم بند اومد. شمع رو یه گوشه روی زمین گذاشتم و شروع کردم اکبر رو تکون دادن. اما هر کاری کردم هیچ حرکتی نمی کرد.

سرم رو روی قلبش گذاشتم. هیچ صدا نمی کرد. صورتم رو جلوی دماغش گرفتم. اکبر دیگه نفس نمی کشید!

شمع رو ورداشتم و جلوی صورتش نگه داشتم. از گوش اکبر خون اومده بود و کنار سرش، روی زمین ریخته بود. پیرهنش پاره شده بود و تمام صورتش جای خراش بود ودور یکی از چشمهاش کبود شده بود. شمع رو به طرف پاهاش بردم. طفلک رو قبل از اینکه کشته بشه حسابی زده بودند و کف پاش نشون می داد که فلکش کردن.

باور نمی کردم که اکبر مرده باشه. ولی حقیقت داشت!

شمع رو جلوی دماغ و دهنش بُردم. کوچکترین تکونی شعله نمی خورد.

دیگه باور کردم . این زن حیوون صفت، اکبر رو کشته بود. یه دفعه متوجه شدم که اونجا با یه مُرده تنهام. داشتم از ترس سکته می کردم. حساب کن یه بچۀ سیزده ساله توی یه زیرزمین تاریک با یه مرده تنها باشه! حالا می خواد اون مرده دوستش بوده یا یه مردۀ ناشناس.

مثل برق بلند شدم و فرار کردم. درپشت سرم بسته شده بود و من محکم خوردم به دَر.

با هر بدبختی بود در رو وا کردم و پله ها رو سه چهار تا یکی رفتم بالا و راهرو رو رد کردم و خواستم از پله های ته راهرو بالا یرم که یه صدائی از طبقۀ بالا اومد. باید خیلی تند از اونجا فرار می کردم. بالای پله که رسیدم، اکرمی اومد تو سینه م بی اختیار خوردم زمین.

 

سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم صورتش مثل یه حیوون درنده شده بود و چشماش به سُرخی می زد. چنگ زد و موهام رو گرفت و به زور بلندم کرد و گفت: دنبال دوستت اومدی؟ بیا ببرمت پیشش! صبح هر دو تاتون رو با هم می فرستم جهنم! یه دفعه احساس کردم که دیگه ازش نمی ترسم.

خیلی خونسرد اما با نفرت نگاهش کردم. حالا دیگه خیلی بزرگتر از اونی شده بودم که این زن بتونه کتکم بزنه. این دفعه من بودم که بهش زهرخند زدم! تقریباً هم قد هم بودیم انگار خودش هم این حس رو کرده بود. هنوز موهام تو چنگش بود.

 

با دو تا دستام موهاش رو گرفتم و کشیدم. اون هم همین کا رو کرد. هر دو داشتیم موهای همدیگر رو خیلی خیلی محکم می کشیدیم اما هیچکدوم صدایی از خودمون در نمی آوردیم.

 

در همون لحظه تمام آزاری که این چند ساله به ما داده بود یادم اومد.

 

می دیدم که داره می شکنه! آروم  آروم زیر فشار دستم، پاهاش خم شد و جلوم زانو زد! تازه اون موقع بود که فهمیدم اینهمه سال ما بچه ها از اسمش می ترسیدیم! دیگه دستش از موهام جدا شده بود و در اثر کشیدن گیس های چندش آورش اشک از چشمهاش سرازیر شده بود. اون هم مثل من قُد و یه دنده بود و با وجود دردی که می کشید نه فریاد می زد و نه جیغ می کشید.

 

یه آن دلم براش سوخت. ولش کردم. برگشتم که از پله ها بالا برم از پشت دوباره موهام رو کشید. یاد چند سال پیش افتادم که یه روز همین کار رو باهام کرد.

 

بی اختیار برگشتم و با مشت محکم تو صورتش زدم. در اثر ضربۀ دستم از پله ها پائین افتاد دیگه نایستادم که ببینم چی شد. با سرعت به خوابگاه رفتم.

 

اگه بگم تا صبح چی کشیدم باور نمی کنی. از یه طرف غصۀ مردن اکبر، از یه طرف ترس از انتقام فردا که حتماً اکرمی برام تدارک ش رو می دید خواب رو از چشمم پروند. صبح خودم رو آماده کردم که به سرنوشت اکبر دچار بشم. وقتی بلند شدیم. توی ساختمون خیلی رفت و آمد بود. همگی رفتیم بیرون.

 

بهمون گفتن توی حیاط صف بکشیم. نیم ساعت بعد مدیر اومد و درحالی که ته چشماش خوشحالی رو می دیم با ظاهری مثلاً غمگین گفت که دیشب خانم اکرمی در اثر لیز خوردن و اصابت سرش به پله ها کشته شده و شروع کرد از خدمات این زن خون آشام برامون سخنرانی کردن. اما یه کلمه از کشته شدن اکبر چیزی نگفت.

 

فهمیدم که جریان رو ماست مالی کردن.

 

همون موقع فهمیدم که یه نفر رو کشتم! درسته که اون یه نفر اصلاً انسان نبود و من هم قصدی نداشتم و خودش یه آدم کش تمام عیار بود. اما هر چی که بود من اون رو کشته بودم و شده بودم قاتل!

 

(( صحبت آقای هدایت به اینجا که رسید سکوت کرد. لحظاتی چشماشو بست و بعد سیگاری روشن کرد و سرش رو انداخت پائین. وقتش بود که تنهاش بذارم.

آروم بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی نزدیک در باغ رسیدم صدای حزن انگیز ویلن رو شنیدم که با سوز خاصیّ ناله می کرد.

برگشتمو به ساختمون نگاهکردم طلا رودیدم که اومده و پشت در ساختمون واستاده. انگار اون حیوون هم فهمیده بود که صاحبش ساز رو با چه غمی می زنه!

 

***     ***     ***

 

 

ساعت حدود شش و ربع بود که به خونه رسیدم. خیلی سریع یه دوش گرفتم و اصلاح کردم و تا لباس پوشیدم، کاوه در زد. در رو وا کردم.

کاوه – سلام بی معرفت! اصلاً گفتی یه رفیق دارم؟ کجاست؟ کجا نیست؟

-  سلام، بیا تو

کاوه -  همین؟! بعدازظهری کجا بودی؟

-         یه سری رفته بودم پیش آقای هدایت چطور مگه؟

کاوه – آخه ساعت چهار اومدم نبودی. حاضری؟

-         آره ، الان لباس می پوشم. پدر و مادرت هم می ان دیگه.

 

کاوه – پدرم آره، اما مامان نه. گفت خانم ستایش که نیست، بیام چیکار.

(( لباسهامو پوشیدم و با کاوه از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین کاوه شدیم.))

-  یه جا نگه دار، می خوام گُل بخرم.

کاوه – ول کن. حالا دفعۀ اول نمی خواد گل بخری. اول بریم اونجا شاید معامله مون نشد و عروسی بهم خورد. حیفه، پولت حروم می شه!

-         ببینم می تونی یه امشبی خودت رو نگه داری و چرت و پرت نگی؟

کاوه – من حرف نزنم می ترکم.

-  من نگفتم حرف نزن، گفتم چرت و پرت نگو. نگه دار، اوناهاش. گلفروشی یه.

(( دو تایی پیاده شدیم و وارد گلفروشی شدیم.))

کاوه – سلام آقا. ببخشید، یه دسته گل می خواستیم که هم قشنگ باشه و هم تازه باشه و هم ارزون

(( مرد گلفروش که گویا اصفهانی بود با لهجۀ شیرینش پرسید: ))

-  اول بفرمایین واسه چی چی می خواستین؟

کاوه – واسه مجلس ختم

گلفروش – خب تشریف می بردین همین پارک سر کوچه. این مشخصات گل که فرمودید فقط تو پارک پیدا می شه! اگه زحمت بکشید تازه مجّانی م واسه تون در می آد. فقط وقتی دارین گلها رو می چینین مواظب باغبون پارک باشین. می گن خیلی بداخلاقه س!

کاوه – نمی شه، آخه این رفیق من اهل دزدی نیست

گلفروش – پس انگاری این ماشین خوشگل مال خودتون س؟

کاوه – آی، یکی زدی ها!

گلفروش – آخه فرمودین رفیق تون دزد نیست!

(( در همین موقع، کاوه که از شوخی گلفروش کیف کرده بود و داشت می خندید، یه برگ از یکی از گُلها کند و گذاشت لای لبهاش.))

گلفروش – خواهش می کنم از گلهای دیگه م میل کنید ببینید پسندتون می شه! این خزه ها خیلی خوشمزه س ها!

(( با حرف مرد گلفروش، کاوه از خنده به سرفه افتاد.))

-    آقا ببخشید، عجله داریم. لطفاً یه دسته گل رُز برامون بپیچید.

(( گل رو که خیلی هم قشنگ بود گرفتیم و بطرف خونۀ فرنوش حرکت کردیم.))

 

-  مگه قرار نبود یه امشب رو شوخی نکنی؟

کاوه – ببخشید نمی دونستم گلفروشه، پدر خانم شماست!

-  دلم شور می زنه.

کاوه – حق داری. بایدم دلت شور بزنه

-         راست می گی؟

کاوه – آره دیگه. هر کسی خودش رو دستی دستی بخواد بیچاره کنه. اینجوری می شه! طبیعیه.

-  یه بار شد تو زندگیت یه حرف حسابی بزنی؟

کاوه – نه! یادم نمی آد

(( رسیدیم دم خونۀ کاوه))

-  چرا اومدی اینجا؟

کاوه – می خوام دَدَی مو سوار کنم. ناراحتی سوارش نکنم. اونوقت کسی نیست که سر آقای ستایش رو گرم کنه و شما بتونی بی سر خر با فرنوش خانم حرف بزنی!

 

- بی تربیت!

 

((  چند دقپیقه بعد همراه پدر کاوه رسیدیم به خونۀ فرنوش. در زدیم و وارد شدیم. در وحلۀ اول جا خوردم. خونه شون یه حیاط داشت که فکر کنم هزار متری بود. یه گوشۀ حیاط غیر از ماشین فرنوش، دو تا ماشین شیک دیگه پارک بود. خود ساختمون هم خیلی بزرگ بود. داشتم پشیمون می شدم که کاوه به جلو هولم داد.

 

درهمین وقت صدای فرنوش رو شنیدم که سلام کرد. نگاهش که کردم. دلم گرم شد! از همیشه قشنگ تر شده بود. یه لباس مشکی خیلی قشنگ پوشیده بود و موهای سیاه و بلندش رو خیلی ساده دورش ریخته بود و یه گل رُز قرمز هم به موهاش زده بود. با لبخندی که هزار بار خوشگل ترش می کرد، بطرفم اومد.))

 

فرنوش – سلام، خیلی خوش آمدین. بفرمائید تو. خانم برومند چرا تشریف نیاوردن؟

(( آقای ستایش هم همراه ژاله به استقبال ما اومدن و همه غیر از من و فرنوش به داخل ساختمون رفتن و ما تنها توی حیاط موندیم.))

 

فرنوش – آفرین سر وقت اومدی.

 

-  انگار هر دفعه شما رو می بینم. از دفعۀ قبل قشنگتر می شین.

فرنوش خندید و گفت – باز که گفتی شما.

-  اونقدر هول شدم و دست و پام رو گم کردم که نگو.

فرنوش – ناراحت نباش، من اینجام.

-   مشکل همینه که تو اینجایی! یعنی توی این خونه و با این وضع! اگه تو دختر یه خانوادۀ معمولی بودی خیلی خوب بود.

فرنوش – قرار شد به این چیزها فکر نکنی.

-  مگه می شه؟ آخه می دونی؟ شماها خیلی پولدارین! آدم یاد این فیلمها می افته که توش یه خانوادۀ پولدارن که مزرعه باغ و اسب و از این چیزها دارن.

(( فرنوش شروع به خندیدن کرد و گفت: ))

-  می دونی چرا می خندم؟

- حتماً از حال و روز من خنده ت گرفته.

فرنوش – نه، این چه حرفیه؟! از این خنده م گرفته که من یه اسب قشنگ هم دارم. البته اینجا نیست. تو باغ شمال مونه.

(( وارفته، نگاهش کردم و گفتم: ))

-    اگه می دونستم، همون شب که به آقای هدایت زدی، ولت می کردم و می رفتم!

فرنوش – دلت می اومد؟

من – دلم نیومد که الان اینجا بلاتکلیف واستادم.

(( در همین موقع کاوه از ساختمون بیرون اومد و پرسید: ))

- واسه چی نمی آئین تو؟ من دیگه حرف ندارم با آقای ستایش بزنم و سرش رو گرم کنم الانه حواسش جمع می شه و سراغ دخترش رو می گیره!

(( فرنوش شروع به خندیدن کرد و به طرف ژاله که بالای پله ها واستاده بود رفت.))

-         گم شو کاوه.

(( کاوه از پله ها پائین اومد و نزدیک من شد و گفت: ))

-  چته؟ چرا رنگت پریده؟

- چیزی نیست. داشتم اینجاها رو نگاه می کردم.

کاوه – آره، خونه شون یه خورده از خونۀ تو بزرگتره. حدوداً 1994 متر!!

-  خیلی بامزه ای!

کاوه - غصه نخور. گویا آقای ستایش ورشکست شده و قراره تمام این خونه و زندگی رو ظبط کنن. اونوقت می شه یکی مثل خودت!

-  کاوه، جدی دارم پشیمون می شم

کاوه – تو که ترسو نبودی؟

-  این ربطی به ترس نداره. مسئله چیز دیگه س.

کاوه – خودت می دونی، اما حالا واسۀ پشیمون شدن دیره، چقدر بهت گفتم دست از این فرنوشس خانم بردار! چقدر گفتم پات رو اندازۀ گلیمت دراز کن! چقدر بهت جز  زدم که کبوتر با کبوتر باز با باز!

- اگه یه چیزی دم دستم بود حتماً تو کله ات خرد می کردم آقا گاوه!

(( در همین وقت فرنوش بطرف من اومد و گفت: ))

- هادی خان شما کاپشن تَن ته! من یخ کردم. نمی آی بریم تو خونه؟

(( همه وارد خونه شدیم. خونه که چه عرض کنم، قصر بود. دوبلکس با پله های عریضی که دوطرف سالن داشت. شومینۀ خیلی شیکی وسط سالن بود. چند دست مبل توی سالن گذاشته بودند و کف خونه پر از فرشهای ابریشم بود.

خلاصه خونه بقدری بزرگ و قشنگ بود که هوش از سر آدم می پرید. در همین وقت کاوه آروم در گوشم گفت:

-  دیگه از این به بعد نونت توروغنه! من جای توبودم درس رو ول می کردم و تا آخر عمر می خورم و می خوابیدم و...

- مرده شور افکارت رو ببرن کاوه

-  بد بخت کفشهاتو در نیاری ها! اینجورجاها با کفش می رن تو.

(( برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم.))

آقای ستایش – کاوه خان چی در گوش هادی جون می گی؟

کاوه – دارم بهش می گم کاشکی می شد مجسمۀ آقای ستایش رو می ساختن و میذاشتن وسط این میدون اصلی شهر!

(( همه خندیدن و رفتیم دور شومینه نشستیم. فرنوش روی مبل کنار من نشستو کاوه روبروی من. به محض نشستن، یه خدمتکار با لباس مخصوص که خیلی تمیز و مرتب بود برامون شیرکاکائو یا نمی دونم شیرو نسکافه آورد.

وقتی بهم تعارف کرد و داشتم فنجونم رو بر می داشتم بی اختیار احساس کردم که شاید تا چند وقت دیگه منهم یه کسی مثل اون بشم ودر استخدام خانوادۀ ستایش! یه دفعه احساس کردم که تموم غمهای دنیا ریخت تو دل من. انگار کاوه متوجه شد. بهم اشاره کرد. جوابش رو با سر دادم رفتم تو فکر. یکی دو دقیقه ای اصلاً متوجه چیزی نبودم که فرنوش صدام کرد.

فرنوش – حالت خوبه هادی؟

- ببخشین، داشتم فکر می کردم. شما تو این خونه چند تا خدمتکار دارین؟

فرنوش – هادی خواهش می کنم!

-  چند تا؟

((لحظه ای مکث کرد و بعداً اجباراً گفت: ))

-  با راننده، چهار تا. هادی خواهش می کنم به این چیزها فکر نکن.

-  باشه، سعی خودم رو می کنم.

فرنوش – اون تابلو رو بین. قشنگه؟ نه؟

- آره. حتماً ده میلیون تومن قیمتشه؟

(( مدتی مستأصل نگاههم کرد و بعد گفت: ))

- منظورم این بود که خودم کشیدمش. کار خودمه!

(( مدتی به تابلو خیره شدم و بعد گفتم: ))

- معذرت می خوام. نمی دونستم هنرمندم هستی.

(( بلند شدم و بطرف تابلو رفتم. قشنگ بود. فرنوش هم دنبالم اومد و کنارم ایستاد. انگار منتظر نظر من بود.))

فرنوش – خب؟

-   خب چی؟

فرنوش – یعنی چطوره؟ راستش رو بگو.

-         مثل تمام چیزهایی که به تو مربوط می شه قشنگ و زیبا؟

فرنوش – هادی تو که اینقدر قشنگ صحبت می کنی چرا اجازه می دی فکرهای بد تو سرت بیاد؟

- فکرهای بد؟

فرنوش – همین چیزهای دیگه! چند تا خدمتکار دارین و شما خیلی پولدار و مزرعه دارین و از این حرفها.

- اگه تو هم موقعیت من رو داشتی ازم ایراد نمی گرفتی.

فرنوش – بیا نسکافه ت یخ می کنه. برات شکر بریزم؟

(( دو تایی سرجامون برگشتیم. آقای ستایش و پدرکاوه یه گوشۀ سالن، مشغول تماشایه یه تابلو بودن. وقتی نشستیم متوجه شدم که تمام حواس کاوه پیش منه. بهش خندیدم که از نگرانی بیرون بیاد.))

ژاله – هادیخان،فرنوش خیلی هنرمنده پیانو هم می زنه!

کاوه - پس امشب حتماً باید شب شاعرانه ای داشته باشیم. اگه هادی امشب یه قری م می داد بد نبود.

 

ژاله – کاوه اگه تو هم هنری داشتی می تونستی امشب سرگرممون کنی.

کاوه – دارم! هنر دارم! تو خبر نداری! من بلدم بی دست حرف بزنم!

ژاله – لوس!

کاوه – تازه، سوت می زنم حض کنی! بلبلی قناری!

فرنوش – هادی ، خیالت راحت باشه. من آشپزی هم بلدم. یکی از غذاها رو امشب خودم پختم.

- پس امشب من فقط از اون که شما پختی می خورم.

فرنوش – تو!

کاوه – یعنی چی؟ من نه خودم؟!

ژاله – هَپَلی! با تونیست.

((فرنوش خندید و گفت: ))

-آخه هادی یه دقیقه با من خودمونی یه و بهم تو می گه، یه دقیقه بعد غریبه می شه و شما می گه

کاوه – تازه اومدن شهر. فارسی ش خوب نیست!

(( بازم رفته بودم تو فکر و متوجۀ حرفها نبودم.))

کاوه – حَزَوازا سزت. کُزُ جازاست. مَرَزتی زی کزه؟ (حواست کجاست مرتیکه؟)

-  چی؟

کاوه – کارد سه سر! پیچ پیچی! فرنوش خانم با شماست.

-         با من؟!

کاوه – ببخشید. این پسر سر دلش سنگینه، حواسش پرته. امشب باید حتماً (( تنقیه ش)) کنم

-         کاوه؟!

ژاله – هادی خان تو چه فکری هستین؟

- تو هیچ فکری.

فرنوش – هادی، پاشو بیا می خوام یه چیزی بهت بگم.

کاوه – خدا بدادت برسه! هنوز هیچی نشده باید بری زیر هشت سین جیم.

فرنوش – می خوام اتاقم رو بهش نشون بدم.

کاوه – تو را خدا فرنوش خانم. بچه مو دعواش نکنین! بغضش می ترکه!

(( بلند شدم و همونطور که دنبال فرنوش می رفتم، در گوش کاوه گفتم.))

- آقا گاوه!

کاوه – بله هادی جان! کاری با من داری؟!

(( از رو نمی رفت! رفتم پیش فرنوش که چند قدم جلوتر، منتظرم بود و دو تایی از پله ها بالا رفتیم.))

فرنوش – هادی،چته؟ چرا اینقدر تو همی؟

- چیزیم نیست.

فرنوش – پس ترو خدا حالا هم خوشحال باش.

- الان هم از اینکه کنار تو هستم خوشحالم.

فرنوش – این اتاق منه. می ریم تو به شرطی که باز هم از اون حرفها نزنی ها

(( بهش خندیدم و دوتایی وارد اتاقش شدیم.

یه اتاق خیلی بزرگ بود. یه دست مبل یه گوشه جلوی شومینه بود و یه صندلی که پایه های منحنی داشت و مثل ننو تاب می خورد، کنارش.

یه میز تحریر خیلی شیک که یه کامپیوتر هم روش بود کنار پنجره بود، یه گوشۀ  اتاق تلویزون بود با یه ویدئو و یه گوشه دیگه ضبط صوت بزرگ چند طبقه با باندهای بزرگ.  یه تختخواب خیلی قشنگ هم یه طرف اتاق بود.))

فرنوش – نیاوردمت این چیزها رو نشونت بدم بیا!

(( بطرفک کُمدش رفت و درش رو وا کرد. این دیگه خیلی جالب بود. عکس خودم بود که فرنوش کشیده بود. خیلی خوب نقاشی شده بود. باور نمس کردم!))

-  چطور تونستی تصویرم رو بکشی!؟ نکنه یواشکی ازم عکس گرفتی و از روی اون کشیدی؟!

فرنوش -  نه . از توی خیالم تصویرت رو نقاشی کردم. ببین، درست روبروی تختخواب مه. وقتی می خوام بخوابم، در کمد رو باز می کنم و از توی تختخواب به تو نگاه می کنم و باهات حرف می زنم!

(( اصلاً نمی دونستم که چی باید بهش بگم. باورم نمی شد ولی کم کم قبول می کردم که این دختر که سالها از نظر مادی با من فاصله داره با یه عشق پاک بطرفم اومده!

فقط نگاهش کردم و گفتم: ))

- فرنوش نمی دونم باید بهت چی بگم.

فرنوش – هیچی فقط دوستم داشته باش. همونطوری که من دوستت دارم.

(( مدتی همدیگر و نگاه کردیم که یه دفعه ژاله هراسان اومد تو اتاق و گفت: ))

فرنوش بهرام و بهناز اومدن!

فرنوش – بهرام و بهناز؟! اینجا؟!

ژاله – آره، پائین پیش کاوه و پدرت و پدر کاوه نشستن!

فرنوش – آخه چطور؟! چرا امشب؟! کی در رو روشون باز کرد؟!

(( ژاله با ناراحتی گفت: ))

- لال بشم من! خبر مرگم از دهنم در رفت و به سوادبه گفتم که تو امشب مهمون داری.

یعنی، چه جوری بگم؟ هادی خان قراره امشب بیاد خونۀ شما. اون هم صاف رفته و گذاشته کف دست بهناز. حتماً بهناز هم به برادرش گفته. همش تقصیر منه.

- چی شده؟ مگه بهرام و بهناز کین؟

فرنوش – پسر خاله و دختر خالۀ من هستن.

- خُب چه اشکالی داره؟

فرنوش – هیچی. اصلاً مهم نیست. بیا هادی بریم پایین . می خوام بهشون معرفیت کنم اونا که باید چند وقت دیگه بفهمن، بذار حالا بدونن.

(( سه تایی رفتیم پائین. وقتی رسیدیم، چهرۀ آقای ستایش رو دیدم که خیلی تو هم رفته  بهرام یه پسر تقریباً هم سن و سال خودم بود. تقریباً هم قد خودم. شاید کمی کوتاه تر. لباس اسپرت شیکی پوشیده بود. بهناز هم یه دختره نسبتاً قشنگ بود کمی شبیه فرنوش اما با موهای قهوه ای روشن. تا مارو دیدن بلند شدن.

-  سلام . من هادیم  . (( خوشبختم و دستم رو بطرف بهرام دراز کردم تا دست بدم. اما بهرام در حالی که می نشست گفت: ))

-   خوبه

(( یه آن به کاوه نگاه کردم که خون تو چشمهاش دوید که بهش چشم غره رفتم یعنی چیزی نگه و کاری نکنه. آقای ستایش و پدر کاوه هم منظره رو دیدن که ستایش لبهاش رو از ناراحتی گاز گرفت. فرنوش هم که کاملاً مواظب ما بود، این صحنه رو دید و به طرف من اومد و گفت: ))

- هادی جان بیا اینجا بشین. کنار من.

بهرام – هادی جان؟!

کاوه – نخیر! هادی عزیزم! جان ش صیغه مبالغه س!

بهرام – شنیده بودم که کاوه خان خیلی بانمکن، اما نمی دونستم اینقدر خیارشور تشریف دارن!

کاوه – قسمت بشه یه دونه از خیار شورها میل بفرمائین تازه طعمش رو می فهمین!

بهرام – ببین آقای با مزه، من با کسی شوخی ندارم.

کاوه – منم با کسی شوخی نکردم. تعارفم جدی بود! یه دونه خیار شور که دیگه چیزی قابل داری نیست!

بهرام – تعارف اومد نیومد داره ها!

کاوه – انگار توپ شما خیلی پره جناب بهرام خان؟

ستایش – این حرفها چیه برام؟!

(( بهرام رو به فرنوش کرد و گفت))

- این آقا اینجا چیکار می کنه؟

فرنوش – به تو چه ارتباطی داره؟

بهرام – تو نامزد منی! حق نداری یه مرد غریبه رو دعوت کنی خونه!

فرنوش – کی این فکر رو تو کلۀ تو انداخته که من نامزد تو هستم؟!

ستایش – بهرام کله ت گرمه؟ معلوم هست چی می گی؟

 

(( بلند شدم. جای موندن نبود.))

-  با اجازه تون من مرخص می شم.

بهرام – کجا؟!

(( و آستین من رو گرفت. برگشتم و خیلی خونسرد نگاهش کردم. کاوه مثل فنر از جایش پرید و ستایش جلو اومد. به کاوه دوباره اشاره کردم که خونسرد باشه. بعد رو به بهرام کردم و گفتم: ))

- امری دارین بهرام خان؟

بهرام – آره می خواستم بهت بگم که دلم نمی خواد بشنوم دیگه این طرفها اومدی؟ فرنوش دختر خاله و نامزد منه. اگه دوروبرش چرخیدی دندون ها تو می ریزم تو دهنت!

کاوه – مواظب باش النگوهات نشکنه! مگه فرنوش خانم جوابت رو نداد؟ کی این عرض رو به درز شما کرده؟

- کاوه! تو ساکت باش.

(( ستایش با عصبانیت داد زد.))

- از این خونه برو بیرون بهرام! بهناز از اینجا ببرش.

(( بهرام که تازه متوجه شده بود زیادی تند رفته، حرکت کرد که بره. این بار من آستین ش رو گرفتم که خیلی جا خورد. بهش گفتم: ))

-  بهرام خان، شمام فکر یه دندونپزشک خوب برای خودتون باشین! ضرر نداره!

(( کاوه زد زیر خنده و بهرام با عصبانیت از اونجا رفت تمام این جریان شاید دو دقیقه هم طول نکشید. سکوت برقرار شده بود.))

ستایش – هادی خان نمی دونم چطور ازت عذرخواهی کنم.

- اصلا! مهم نیست جناب ستایش. خودتون رو ناراحت نکنین.

(( ستایش سرش رو انداخت پائین و رفت.))

 

فرنوش – هادی.

- تو هم خودت رو ناراحت نکن. اتفاقیه که افتاده.

فرنوش – پس نرو بشین.

-  نه بهتره برم. اینطوری راحت ترم. از طرف من از آقای ستایش عذر خواهی و خداحافظی کن.

فرنوش – هادی بخدا...

- گفتم که، مهم نیست. چیزی نشده.

(( بطرف راهرو رفتم و کاپشنم رو پوشیدم. کاوه هم  راه افتاد دنبال من. ))

-         کاوه تو بمون.

کاوه – نه ، منم دیگه سر حال نیستم. می رم ماشین رو گرم کنم. فعلاً خدا حافظ.

(( توی حیاط برگشتم که از فرنوش خداحافظی کنم، دیدم اشک تو چشماش جمع شده.))

- بهش فکر نکن. فراموشش کن.

فرنوش – بخدا هادی، بهرام نامزد من نیست.

-  خدا حافظ. خودت رو ناراحت نکن.

(( در رو وا کردم و از خونه بیرون اومدم. کاوه منتظر بود. سوار ماشین شدم.))

- پدرت کاوه؟

کاوه – پدر خودت هادی! یعنی چه؟! شوخی ننه بابایی نداشتیم با هم!!

- لوس نشو. پدرت رو کی می آره؟

کاوه – پدرم رو ، مادرم در می  آره؟

- مرده شورت رو ببرن که یه دفعه نمی شه باهات جدّی صحبت کرد.

کاوه – آهان! خودش می ره خونه نزدیکه.

-  خب. حرکت کن دیگه.

کاوه – تو اول تکلیف رو روشن کن بعد!

(( اشاره به بیرون کرد. برگشتم دیدم فرنوش جلوی در واستاده وداره گریه می کنه. پیاده شدم و بطرفش رفتم و گفتم: ))

- برو تو فرنوش، هوا سرده ، سرما می خوری.

فرنوش – فردا می آم خونه ت، باشه؟

(( مدتی نگاهش کردم و بعد گفتم: ))

- باشه، فردا

(( دوباره سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.))

 

کاوه – چه بی حیا بود این پسره بهرام! نرسیده پاچه مونو گرفت. تف به گور پدر هر چی آدم دریده س!

- خب دختر خاله شه و حتماً دوستش داره.

کاوه – اینکه دلیل نمی شه.

- عشق دلیل نمی خواد.

کاوه – عشق آره دلیل نمی خواد. اما مثل سگ پارس کردن و پاچۀ مردم رو گرفتن دلیل نمی خواد.

- ول کن، عصبانی بود یه چیزی گفت.

کاوه -  زمادر مهربانتر دایه خاتون! جای اینکه تو ناراحت باشی من دارم جوش می زنم!

- تو بیخودی جوش می زنی. طرف یه چیزی گفت، منم جوابش رودادم، تمام!

کاوه – منو باش که فکر می کردم الان سوار ماشین بشی شروع می کنی به داد و بیداد کردن!

چه اروپایی با مسئله برخورد کردی فرانچسکو! ناز بشی الهی! واقعاً مثل یه شاهزاده باهاش برخورد کردی! جداً بی غیرتی عزیزم!

(( بهش خندیدم.))

 

کاوه – چه لبخندی! کاشکی بهرام رو دعوت مکردی شام خونه! این لبخند ژکُند رو که بهرام ببینه یه دل نه صد دل عاشقت می شه و فرنوش رو ول می کنه می آد خواستگاری تو!

- دیونه ای تو

کاوه – پسر با رقیب باید مبارزه کرد. باید شکستش داد.

-         آره ، اما نه با کتکاری و دعوا مرافعه.

کاوه – با جونم و قربونت برم که رقیب از میدون دَر نمی ره!

بهرام اگر تربیت داشت که اون رفتار رو نمی کرد تا آقای ستایش از خونه بیرونش کنه.

 

کاوه – آره، مامان و باباش تربیتش نکردن، اما تا دلت بخواد پول بهش دادن!

-         تو از کجا میدونی؟

کاوه – ژاله بهم گفته.

(( مدتی سکوت کردم و بعد گفتم: ))

-  فرنوش باید خودش تصمیم بگیره.

کاوه – تو امشب زیادی آرومی. باور نمی کنم.

- چیکار باید بکنم؟ سر تو داد بزنم؟

کاوه – نه ، سر من چرا؟ ولی می تونی یه خرده خودت رو بزنی و کمی گریه کنی و خلاصه یه خاکی تو سرت بکنی! خیلی وضعت خوب بود، رقیب هم پیدا کردی!

- گم شو، آدم تا دو تا دوست و رفیق مثل تو داشته باشه، دشمن نمی خواد.

کاوه – وظیفه مه هادی جون! برای کی بکنم بهتر از تو! انشا الله وقتی بدست بهرام کُشته شدی، چک و چونه تو خودم می بندم!

(( دیگه رسیده بودیم و کاوه جلوی خونه ماشین رو نگه داشت. وقتی می خواستم پیاده بشم، گفتم: ))

- هر کسی یه سرنوشتی داره رفیق. کار دست من و تو و بهرام نیست! خدا حافظ

کاوه – خدا حافظ ای فیلسوف بزرگ! خدا حافظ ای انسان شزیف! خدا حافظ ای بد بخت بیچاره! حدا حافظ ای ...

-  خفه! خدا حافظ

کاوه – راستی کاشکی موقعی که می خواستی از خونه ستایش بیای بیرون یه قابلمه از شام امشب می گرفتی! سرت کلاه رفت. گفتم عجله نکن و بیخودی گُل نَخَر!

حالا حالا باید بری تخم مرغ بخوری!

- خدا حافظ سقّ سیاه!

(( در خونه رو وا کردم و اومدم تو. کاوه هم حرکت کرد و رفت. چراغ روروشن نکردم. دلم می خواست توی تاریکی، کمی فکر کنم. کاوه راست می گفت. بدبختی هام خیلی کم بود. وجود رقیب هم بهش اضافه شد.

 

توهمون تاریکی لباسهام رو عوض کردم و رختخوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم.

یاد نقاشی ای افتادم که فرنوش ازم کشیده بود. بی اختیار خندیدم. فکر کردم که بهرام نمی تونه برام خطری داشته باشد اما می تونه کمی کار رو مشکل کنه. مسئلۀ مهم چیز دیگه ای بود!

دلم نمی خواست در این حال تصمیمی بگیرم این بود که بهتر دیدم بخوابم.

 

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم

(( ساعت 5/8 بود که بیدار شدم.

بعد از خوردن صبحونه، حموم کردم و نشستم به فکر کردن. با خودم نمی تونستم رو راست نباشم از صمیم قلب فرنوش رو دوست داشتم.

صورت زیبا و با نمکش، قد کشیده و بلندش، صدای گرم و دلنشین ش، همیشه جلوی چشمم بود وقتی یاد دیشب می افتادم که برام غذا کشیده وقتی یادم می اومد که برام میوه پوست کنده بود، احساس عجیبی در دلم حس می کردم. یه نوع حس مالکیت!

دلم می خواست فرنوش مال من باشه. دلم می خواست همیشه پیشم باشه. دلم می خواست ساعتها بشینم و به صورتش نگاه کنم، همونطور که در تنهایی، ساعتها می شستم و بهش فکر می کردم. یاد حرفهاش افتادم. حق داشت که در مورد زندگیش خودش تصمیم بگیره. یه طرفه قاضی رفته بودم.

راستی حاضر بود با من ازدواج کنه؟ خودش دیروز عصری، میون حرفاش بهم گفت اصلاً باور نمی کردم. کاش می تونستم بگم که چقدر دوستش دارم.

کم کم می خواستم بلند شم و فکر ناهار بکنم که در زدند. هُری دلم ریخت پائین! از پشت پنجره نگاه کردم. فرنوش بود. انگار دنیا رو بهم دادن!

پریدم ودر رو وا کردم.

فرنوش – سلام. مزاحم که نشدم؟

(( بهش خندیدم.))

فرنوش – معنی این خنده مزاحم شدم یا نشدم؟

- سلام. شما هیچوقت مزاحم نیستید. بفرمائید

- (( وارد اتاق شد وطبق معمول کفشهاشو در آورد. پالتو قشنگی تنش بود. ازش گرفتم و به جا رختی آویزون کردم.))

فرنوش – طبق معمول همه جا تمیزه! راستی دیگه استکان نشسته نداری؟!

(( خندیدم و گفتم نه، همون دفعه لُو رفتم برای هفت پشتم کافیه.))

فرنوش – چایی ت حاضره؟

(( براش چائی ریختم. همونطور که چائی ش رو می خورد، گفت: ))

- از بابت دیروز معذرت می خوام. خیلی عصبانی شده بودم. امیدوارم منو ببخشی

- شما حق داشتی. تقصیر من بود.

فرنوش – پس از دستم ناراحت نیستی؟

- اصلاً. فقط.... بگذریم

فرنوش – نه، خواهش می کنم هر چی تودلت هست، بگو . راحت حرفها تو بزن

- یه وقت دیگه می گم

فرنوش – چه وقتی بهتر از حالا؟ ما باید جدّی با هم صحبت کنیم. تودلت نمی خواد؟

- چرا، حق با شماست.

فرنوش – خب شروع کن!

- شما بفرمائید

فرنوش – من حرفامو زدم ولی تو ، نه. الان نوبت توئه که حرف بزنی

- چی بگم؟

فرنوش - این موقع ها، یه پسر به یه دختر چی می گه؟

- نمی دونم. تا حالا این کار رو نکردم تجربه شو ندارم.

فرنوش – نکنه بیخودی اومدم اینجا؟ اشتباه نکردم؟

- نه، نه، خیلی هم کار درستی کردین

فرنوش – پس چرا چیزی نمی گی؟

- شروعش کمی سخته. نمی دونم چه جوری و از کجا باید شروع کنم.

فرنوش – باید اختیار زبونت رو به دلت بدی. همونطور که من دیروز این کار رو کردم.

(( سرم رو انداختم پائین. خیلی دلم می خواست هر چی تودل دارم، براش بریزم بیرون. چند دقیقه ای سامت، به زمین خیره شده بودم. اصلاً زبونم نمی چرخید که حرفی بزنم.))

فرنوش – یادمه دبیرستان که بودم، دو تا معلم داشتیم که اخلاقشون درست برعکس هم بود. یکی شون وقتی می رفتیم پای تخته تا درس جواب بدیم، اگه درست بلد نبودیم، اونقدر با سئوال هاش کمکمون می کرد تا هم اون قسمت های درس رو که نخونده بودیم یاد می گرفتیم هم نمرۀ خوبی!

بر عکس اون یکی معلوم. خشک و سرد. وقتی آدم رو پای تخته می برد. هر چیزی هم که بلد بود از یادش می رفت. فکر کنم هم مثل اون معلم خوب باید کمی بهت کمک کنم!

(( خندیدم و گفتم: ))

- هر شاگردی آرزو داره که یک معلم خوب گیرش بیفته!

فرنوش – اول از همه می خوام بدونم تو من رو دوست داری؟

(( لحظه ای صبر کردم و بعد گفتم: ))

یادمه دبیرستان بودم . یه روز با پدر و مادرم برای خرید بیرون رفته بودیم. اتفاقی از جلوی یه طلافروشی رَد شدیم. مادرم بی اختیار پشت ویترین مغازه واستاد و به یه گردنبند خیره شد. نمی دونم اون لحظه توی چه فکری بود که وقتی پدرم صداش کرد متوجه نشد.

من صداش کردم. وقتی بهم نگاه کرد تو یه عالم دیگه بود. از پدرم پرسید که فکر می کنه قیمت اون گردبند چقدره. پدرم جواب داد یه عمر جون کندن ما!

هر دو خندیدن و راه افتادن. بعد از اون من پول تو جیبی مو جمع می کردم تا شاید بتونم اون گردنبد رو که یه جواهر خیلی بزرگ روش بود، برای مادرم بخرم! بچه گی یه دیگه!

هی دو هفته، سه هفته یه بار می رفتم دَم اون طلا فروشی و اون گردنبند رو نگاه می کردم. می خواستم مطمئن بشم که فروخته نشده.

جالب این بود که با وجود گذشت هشت نُه ماه، هنوز پشت ویترین بود. همون سال بود که پدر و مادرم توی اون حادثه کشته شدند.

من نتونستم برای مادر گردنبند رو بخرم که هیچ، حتی نتونستم که باری از دوششون بردارم. بعد از فوت پدر و مادرم، چند وقت بعد سراغ طلا فروشی رفتم. اون گردنبند دیگه پشت ویترین نبود!

من خیلی به پدر و مادرم علاقه داشتم. خیلی دلم می خواست که براشون کاری بکنم اما از دست دادمشون. یعنی می خوام بگم که همیشه، هر چیزی رو که دوست داشتم و آرزو بدست آوردنش رو داشتم از دست دادم. به محض اینکه چیزی رو می دیدم و احساس می کردم که دوستش دارم. از دست می دادمش. اینه که خیلی وقته، حتی اگر چیزی رو دوست داشته باشم. می ترسم به زبون بیارم. می ترسم از دستم بره!

فرنوش – بالاخره چی؟! نمی شه که انسان بخاطر ترس از دست دادن چیزی یا کسی، احساس عشق رو باور نکنه یا به زبون نیاره. خُب حالا نترس و حرفت رو بزن. شاید این بار چیزی از دستت نره. اگر هم رفت. این یکی هم روی بقیّه!

(( باز هم مدتی فکر کردم. فرنوش درست می گفت.))

- فرنوش خانم . من شما رو از جونم هم بیشتر دوست دارم. از اولین بار که شما رو توی دانشکده دیدم، بهتون علاقه مند شدم و دوستتون داشتم و اونقدر برام عزیز هستید که مانع خوشبختی تون نشم. دلم نمی خواد که یه تجربۀ تلخ از زندگی پیدا کنید و باعث اون هم من شده باشم.

ما از دوطبقۀ جدا از هم هستیم. برای همین بود که سعی می کردم از شما دور باشم. اینطوری برلی شما خیلی بهتره.

اینها رو گفتم که بدونید چرا اون شب جلوی دوست هاتون، اون کار رو کردم. شما هم باید منطقی باشید و با احساس تصمیم نگیرید. بودن ما با هم برای شما مشکلات زیادی رو ایجاد می کنه.

اینا حرفهایی بود که بر خلاف میلم، باید بهتون می گفتم.

(( فرنوش مدتی سکوت کرد و بعد گفت: ))

- می دونی هادی شبی که تصادف کردم کجا می خواستم برم؟ تصادف با آقای هدایت رو می گم.

دنبال تو اومده بودم. از توی بالکن خونه دیدمتون. خیلی خوشحال بودم که تو اومدی دم خونۀ ما. توی دانشگاه هم نگاه های تو به من شهامت داد تا بتونم حرف بزنم.

بین من و تو، فقط پول مانع بوجود آورده. من فکر نکنم که مشکل دیگه ای وجود داشته باشد.

- الایا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

شما این مسئله رو خیلی ساده فرض کردید ولی بهتون قول می دم که مشکلات زیادی در راه داشته باشید. مثلاً پدرتون با این مسئله موافقه؟

فرنوش – پدرم اونقدر از تو خوشش اومده که حاضر تو رو به عنوان پسرش قبول کنه چه برسه به دامادش! مادرم هم فعلاً اینجا نیست.

- فرنوش خانم، بیائید و از این جریان بگذرید. شما براه خودتون باشید و اجازه بدید من هم براه خودم. قول بهتون می دم که بعد از چند روز همه چیز رو فراموش کنین.

((یه دفعه عصبانی شد و گفت: ))

- هادی من دوستت دارم. کار یه روز دو روز هم نیست. من می خوام تو مَردَم باشی. حالا اگه خودت اینطوری نمی خوای، اون چیز دیگه ایه

- منم دوستتون دارم. بیشتر از هر چیزی که تو این دنیا هست. اما شما سختی نکشیدید. شما معنی بی پولی و نداری رو نمی دونید. شما فقر رو تجربه نکردید. الان این حرف رو می زنید. یه مدت بگذره. بهتون فشار می آد و نمی تونید تحمل کنید منم آدمی نیستم که همسرم خرجم رو بده. اینه که اختلاف ها شروع می شه و عشق به نفرت تبدیل می شه.

فرنوش – تونباید در مورد من اینطوری قضاوت کنی. اینهایی رو که می گی فعلاً فقط حرفه و تا ثابت نشه واقعیت نداره.

- هزاران نفر اینارو تجربه کردن.

(( فرنوش نگاهی به من کرد که آتیشم زد و تسلیم شدم. بعد گفت: ))

- هادی، خواهش می کنم، اگه واقعاً دوستم داری، تنهام نذار. با من بیا. این چیزهایی که گفتی نباید دیواری بین ما بشه. مطمئن باش من و تو کنار هم خوشبخت می شیم.

- شما نمی ترسی؟

فرنوش – اینقدر نگو شما، شما!

(( خندیدم و گفتم: ))

- تو نمی ترسی؟

(( فرنوش هم خندید و گفت: ))

- آهان! بالاخره طلسم شکست! نه، تو هم نترس.

- اونقدر تو این زندگی تو سری خوردم که ازسایۀ خودمم می ترسم!

فرنوش – بهت نمی آد که ترسو باشی. شاید ترس ت از منه.

- می ترسم نتونی تا آخر این راه رو بیای

فرنوش – می آم.

- اگه زندگی بهت سخت گرفت چی؟

فرنوش – سرش داد می زنم.

- اگه یه روز غم در خونه مون رو زد چی؟

فرنوش – در رو روش باز نمی کنیم.

- اگه غم تو چشمامون نشست؟

فرنوش – دوتایی با هم گریه می کنیم تا غم از چشمهامون شسته شه و بره بیرون.

- اگه روزگار بهمون سخت گرفت؟

فرنوش – پناه به خدا می بریم!

(( نگاهش کردم. صفا و مهر و یکرنگی تو چشماش مثل دریا موج می زد.))

- اسم خدا رو بردی، ترس از دلم رفت!

یه چائی دیگه می خوری؟

فرنوش – آره، بشرطی که تا دفعۀ بعد که اینجا می آم، استکانم رو نشوری!

(( شادی تمام وجودم رو گرفت. تا چند دقیقه بعد فقط همدیگر رو نگاه می کردیم و حرفی نمی زدیم. بعد بلند شد و در حالی که پالتوش رو می پوشید گفت: ))

- شب منتظرتم. کاوه و پدر و مادرش هم می آن. دیر نکنی. چه ساعتی می آی؟

- هفت، هشت، نه، همین حدودها می آم!

فرنوش – دعوای دیروز یادت رفته؟!

- نه ، نه، سر ساعت هفت اونجام. راستی این شماره تلفن صاحب خونه مه. بیا یادداشت کن. اگه کار مهمی داشتی بزنگ.

فرنوش – از خونۀ ما تا اینجا با ماشین 5 دقیه راه بیشتر نیست. کارت داشتم خودم می آم.

- باشه، ولی این شماره رو داشته باش، شاید لازم بشه.

(( روسریش رو سرش کرد و با هم از اتاق بیرون رفتیم. وقتی داشت سوار ماشین می شد گفتم: ))

- فرنوش،خواهش می کنم آروم رانندگی کن، باشه؟

فرنوش – بخدا من همیشه با احتیاط و آروم رانندگی می کنم. اهل ویراژ دادن و گاز و سرعت و این حرفها نیستم. اون شب هم تاریک بود و برف میاومد و حواسم به این بود که تو رو پیدا کنم. این بود که آقای هدایت رو وسط خیابون ندیدم. ولی باشه، چشم بیشتر احتیاط می کنم.

- منون که حرفم رو گوش می دی

فرنوش – زن باید حرف شوهرش رو گوش کنه!

(( وقتی این حرف رو زد، احساس شیرین و عجیبی، سراسر وجودم رو گرفت.))

فرنوش – نذار یادم هیچوقت از یادت بیرون بره و اجازه نده که عشقم از قلبت!

- همین الان در اتاق رو هم می بندم که بوی عطر خوبت هم از اتاق بیرون نره!

(( نگاهی با محبت به من کرد و رفت.))

(( ساعت حدود 3 بعد ازظهر بود که به سرم زد یه سری به آقای هدایت بزنم. شال و کلاه کردم و راه افتادم. وقتی پشت در رسیدم، مونده بودم چیکار کنم. خونه زنگ نداشت. گفتم نکنه آقای هدایت این وقت روز خوابیده باشه. خواستم کمی صبر کنم تا اگه خواب باشه، بیدار شه بعد در بزنم. دو دقیقه نگذشت که هدایت در رو وا کرد.

هدایت – سلام مرد خجالتی! باز که در نزدی!

- سلام ، حالتون چطوره؟ دست دست کردم که ساعت چهار بشه که بیدار بشید.

هدایت – من همیشۀ خدا بیدارم. بیا تو.

(( وارد خونه شدیم. طلا جلو اومد و شروع به بوئیدن من کرد.))

- نکنه بازم طلا ورود من رو اطلاع داد؟!

هدایت – آره، اومده بود پشت در. برای هیچکس اینکار رو نمی کنه!

(( دستی سر و گوش حیوون کشیدم و وارد ساختمون شدیم.))

هدایت – الان برات چائی دم می کنم. آب جوشه، زود حاضر می شه. خوب تعریف کن ببینم، احوال رفیقت چطوره؟ چرا با خودت نیاوردیش؟ اون دختر خانم قشنگ حالش چطوره؟

- ممنون هر دو خوبند و سلام می رسونن. اتفاقاً اون دختر خانم خیلی دلش می خواست بیاد خدمت شما و تشکر بکنه. کاوه هم همینطور.

هدایت – سلام من رو هم بهشون برسون. قدمشون روی چشم. خودت با زندگی چطوری؟

- می سازم. چاره نیست.

(( هدایت بلند شد و میوه و شیرینی و یه جعبه باقلوا از کمد درآورد و جلوی من گذاشت.))

- اینکارها چیه جناب هدایت؟! مگه قرار نبود که خودتون رو توی زحمت نیندازین؟

هدایت – اوّلاً چیز قابل داری نیست. در ثانی، اینا امید به زندگی یه! باعثش هم تو شدی.

(( یه چائی برام ریخت و گذاشت جلوم.))

هدایت – همینکه می دونم می آی سراغم، دلم گرمه. دیگه احساس تنهائی نمی کنم. آدم موقعی می میره که امید رو از دست داده! و گرنه ملک الموت، جناب عزرائیل که خیلی وقته آدرس اینجا رو فراموش کرده!

- انشاالله سالیان سال بخوبی و خوشی زنده باشین.

هدایت – میوه پوست بکن، تعارف نکن.

- یه خواهش دارم اما روم نمی شه بهتون بگم.

هدایت – اون کتاب رو می خوای؟ پسر جون خجالت نداره. من خودم دلم خواسته که اون رو بهت بدم.

- نه، نه، اون کتاب یا هیچ کدوم دیگه رو نمی خوام.

هدایت – از تابلو ها چیزی می خوای؟ بگو، هر کدوم رو می خوای بگو.

- نه بخدا، گفتم که، این چیزها رو لازم ندارم.

(( هدایت مستاصل نگاهم کرد و گفت.))

- بگو پسرم، هر چی دلت می خواد خودت بگو.

(( اشاره به گنجۀ اتاق کردم و گفتم: ))

- اگه زحمتتون نیست و جسارت نباشه، دلم می خواد باز هم یه قطعه برام اجرا کنید. با اون پنجه های استادانه تون، غم از دل بیرون می ره.

(( نگاهی بمن کرد و لبخند زد. بعد به طرف گنجه رفت و ویلن رو بیرون آورد. مدتی چشمانش رو بست و بعد شروع کرد.

الحق که استادانه می زد. بقدری حرکات پنجه ها موزون بود که انسان بی اختیار محو تماشا می شد از صدا که نگو!

این مرد با این چند سیم کاری می کرد که نا خودآگاه از حال طبیعی خارج می شدم! بقدری با سوز می زد که خودم رو تو یتیم خونه و بین بقیۀ بچه ها، در همون شرایط دیدم!

دلم می خواست که زمان حرکت نمی کرد تا این دقایق تموم نشه. اما این هم مثل هر چیز خوب دیگر زود تموم شد.

دست استاد ازحرکت ایستاد اما طنین موسیقی، هنوز در فضای اتاق باقی بود. آقای هدایت ویلن رو تو گنجه گذاشت و وقتی برگشت، متوجۀ قطراۀ اشکی گوشۀ چشماش شدم!

نشست و برای خودش چایی ریخت و گفت، یه عمر بهمون مطرب گفتن! یه عمر خوارمون کردن! اما خودشون می دونستن که هنرمندیم. هنر نعمتی یه که خداوند یکتا نصیب هر کسی نمی کنه!!

نگاهش کردم بعضی حرفهاش رو نمی فهمیدم. خودش متوجه شد و گفت: ))

- تعجب می کنی؟ هان؟ خودت بعداً همه چیز رو می فهمی. انگار حالا وقته گفتن بقیۀ داستان زندگی مه. پس گوش کن.

*** *** ***

تا اونجا برات گفتم که رفتیم راغ انبار و یک کیسه خرما برداشتم و برای بچه ها هم بردیم.

از اون به بعد کارمون همین شده بود. هفته ای یکی دو بار می زدیم به انبار و هر چی گیرمون می اومد بر می داشتیم و با بچه ها قسمت می کردیم و می خوردیم.

یه روز صبح که تازه بیدار شده بودیم، توی راهرو، برخوردم به خانم اکرمی.

تا من رو دید گفت: (( پسر تو هنوزم حیوونها رو دوست داری؟))

یاد کار دفعۀ قبلش افتادم. با تنفر نگاهش کردم که با دست محکم زد تو صورتم، طوری که از دماغم خون وا شد. وقتی رنگ خون رو دید انگار ارضاء شد! لبخندی زد و گفت هیچوقت اینطوری به بزرگترت نگاه نکن.

دو دستی صورتم رو گرفته بودم که خون از دماغم روی زمین نریزه. تا حرکت کردم که برم و صورتم رو بشورم، پدر سگ از پشت چنگ زد تو موهام. از درد سرم گیج رفت! همچین موهام رو کشید که دور خودم چرخیدم. یه مشت از موهام لای پنجه هاش مونده بود! دلم ضعف رفت.

بهم گفت: (( ولدزنا! من نعش خیلی ها رو از اینجا فرستادم گورستان. حواست باشه!))

هیچی نگفتم. این دفعه نگاهش هم نکردم. سرم رو پائین انداختم تا راهش رو کشید و رفت. ئوقتی رفتم تو حیاط، اکبر پرید جلو و پرسید: کدوم .... این ریختی ت کرده؟ شیردونش رو می کشم بیرون! بگو کار کدوم فُلان فُلان شده ایه؟

آروم بهش گفتم خانم اکرمی، تا اسم خانم اکرمی رو شنید تموم صورتش سرخ شد. در حالیکه چاقوش رو از جیبش در آورده بود و تو مشت ش فشار می داد، از لای دندون ش گفت: به علی یه روز از عمرم هم که مونده باشه می کشمش.))

خلاصه منو برد دم منبع آب و شیرش رو باز کرد و صورتم رو شست. نوچه هاش دور و برم رو گرفتند و هر کدوم برای خانم اکرمی، خط و نشون می کشیدن. اما من می دونستم که همشون ته دل ازش می ترسن!

اکبر داشت بهش فحش های چارواداری می داد که یکی از کارگرها بهمون گفت که صف بکشیم. خون دماغم بند اومده بود. راه افتادیم و رفتیم وسط حیاط. چند دقیقه نگذشت بود که خانم اکرمی، همراه یه کارگر که یه تله موش که مثل یه قفس کوچیک توی دستش بود اومدند توی حیاط. موش زبون بسته خودش رو به این طرف و اون طرف می زد. انگار حیوون احساس خطر کرده بود. کارگر رفت و با یه پیت نفت برگشت.

تازه فهمیدم که این زن دیوانه چه خیالی داره!

با خنده به ما نگاه کرد و گفت: (( بچه ها یه نمایش براتون جور کردم. خوب نگاه کنین که از دستتون نره!)) بعد با پیت روی موش بیچاره نفت ریخت. اولش یه عده از بچه ها دست زدن و خندیدن. اما وقتی کبریت رو کشید و از بالای قفس انداخت روی موش. همه ساکت شدن. همه دور قفس جمع شدیم و آروم اون رو نگاه می کردیم.

موش زبون بسته آتیش گرفت. تا حالایه همچین صحنه ای ندیده بودم!

حیوون اولش خودش رو به در و دیوار قفس زد. مثل یه بچه جیغ می کشید!

باورم نمی شد که این جیغ ها از این حیوون کوچیک باشه! بعد وسط قفس نشست و مثل یه، با دستهاش سعی می کرد که آتیش پشتش رو خاموش کنه! آتیش کم شده بود که این زن، دوباره روش نفت ریخت!

زبون بسته آخرین جیغ ها شو کشید و جزغاله شد!

دیگه هیچکدوم از بچه ها نمی خندیدن. بعضی ها چشمهاشون رو بسته بودن و با دستهاشون، گوش شون رو گرفته بودن.

سرم رو بلند کردم، این زن سنگدل با خنده من رو نگاه می کرد.

نمایش تموم شده بود!

تو دلم گفتم که باید مواظب خودم باشم. پیله کرده بود به من. بدش نمی اومد که جای اومن موش، الان من رو آتیش می زد.

هنوز که هنوزه، وقتی یاد اون روز می افتم، صدای جیغهای عجیب اون موش توی گوشمه! زن دریدۀ خبیثی بود.

درد سرت ندم. سه سالی گذشت. ده سالم شده بود. کارم این شده بود که هر روز بعد از صبحونه، راهی باغ پشتی بشم و با ویلن رضا تمرین کنم. رضا هم هفته ای دوبار می اومد اونجا. درسم رو بهم می داد ومی رفت. گذاشته بودم پشتش! تمرین پشت تمرین.

هر روز تا ظهر اونجا بودم و با ویلن کار می کردم. خیلی وارد شده بودم. خود رضا تعجب می کرد که با این سن کم چطور اونقدر پیشرفت کرده بودم. البته کار این ساز تمومینداشت.

در مدتی هم که من نبودم، اکبر مواظب بود که خانم اکرمی بویی از جریان نبره.

زندگی می گذشت. درسته که گاهی یه چیزی از توی انبار بر می داشتیم و می زدیم تنگ غذامون . اما بازم گرسنه بودیم.

اگر ریخت و قیافۀ اون موقع ماها رو می دیدی، دلت برامون کباب می شد.

یه روز طرفهای عصر بود که یه پسر بچۀ سیزده چهارده ساله رو آوردن اونجا. من کنار دیوار واستاده بودم و نگاهش می کردم. تازه وارد بود و غریب.

اونم داشت همه جا رو ورانداز می کرد. سرش رو که برگردوند. چشمش افتاد به من.

آروم آروم بطرفم اومد و وقتی جلوم رسید گفت: (( اسمت چیه؟)) اسمم رو بهش گفتم. نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: (( انگاری تو از همه اینجا تمیس تری! بوی گُه اینای دیگه رو نمی دی! می خوام بیگیرمت زیر بال خودم. به شرطها و شروطهی!))

بهش نگاه کردم. یه سر و گردن از من بلندتر بود. جوابش رو ندادم که گفت (( ماس تو دهنت مایه کردی؟! چرا لال مونی گرفتی؟ گفتم چی می خوای؟ گفت(( بایس بشی آدم من!)) تو به من برس، منم به تو می رسم. اسم حاجیت یاورخان جای قبلی که بودم صدام می کردن یاورخان دست طلا!))

بّر و بّر نگاهش کردم. وقتی دید سر از حرفهاش در نمی آرم با لحن داش مشدی و زشتش گفت: (( انگاری مُلتفت نشدی؟)) بعد دست کرد از توی جورابش یه چاقو ضامن دار درآورد و ضامنش رو زد که چاقو با سرعت باز شد. رنگم پرید! تیغۀ چاقو رو گرفت زیر چونه م و گفت: (( حالا چی؟ ملتفت شدی یا اینکه صورتت رو واسَت خوشگل کنم! از این به بعد آدم منی. هر چی من گفتم برات حجّته! از این منبعد گندۀ اینجا منم! اینو برو به همه بگو که حواسشون جمع باشه. هر... که رو حرف من حرف بزنه ... می بّرم! واسۀ مام فرق نمی کُنه اینجا باشیم یا تو زندون!))

حوصلۀ دعوا و مرافعه نداشتم. سرم رو انداختم پائین و راهم رو کشیدم و رفتم. اونجا اگه دو نفر کتکاری می کردن هر دو نفر تنبیه می شدن. دلم نمی خواست با این کارم پَر به پَر خانم اکرمی بدم و بهانه دستش بیفته و زندگی برام اینجا سخت تر از اینکه بود، بشه همینطوریش هم توی این چند سال هر وقت فرصتی پیدا می کرد آزارم می داد. تا اون موقع، دو بار فلک شده بودم! تو سری و پس گردنی که عادت بود!

این یاور خان هم حسابش با اکبر بود که می خواست جاش رو بگیره. اکبر هم از پس ش بر می اومد. یاور در مقابل اکبر مثل یه جوجه بود.

منظوریاور رو هم از اینکه می گفت باید آدم من باشی نفهمیدم. این بود که محل بهش نذاشتم و دنبال کار خودم رفتم اما از دور مواظب کارهاش بودم. به هر سوراخ سُنبه ای سرک می کشید.

یه ساعتی که گذشت دوباره اومد جلوی من گفت (( جیگر طلا! من عادت دارم هر روز یکی مشت و مالم بده. اینم کارتوئه.)) پشتش رو کرد به من و دو زانو نشست کنار دیوار. بازم محلّش نذاشتم و همونطور کنار دیوار واستادم که یه دفعه ازجا پرید یقه مو گرفت: (( بچه خوشگل بیخودی جفتک ننداز! وقتی من انگشت رو کسی بذارم دیگه تمومه! بخوای نخوای مال خودمی! تازه باهاس افتخار کنی که میون این همه شانس نصیب تو شده!)) بعد خندۀ چندش آوری کرد و یه مرتبه منو ماچ کرد! خون تو صورتم دوید تا اون روز از این برنامه ها اینجا نبود. اکبر گاهی به بچه ها زور می گفت. ازشون کار می کشید اما نامرد نبود. از این برنامه هام نفرت داشت. این بود که یه همچین چیزهایی تو یتیم خونه تا اون موقع نبود.

اومدم با مشت بزنم تو صورتش که چمم از دور به خانم اکرمی افتاد. خودم رو نگه داشتم. اما خون خونم رو می خورد.

غروب بود که رفتیم سر شام. هر کی نون و چائی ش رو که یه تیکه نون بیات و یه آب زیپو تو یه لیوان به اسم چایی بود گرفت و یه گوشه نشست و مشغول نق زدن شد که یاور از بچه ها کوچیک بغل دستی ش یکی یه تیکه نون بزور گرفت.

اکبر زیر چشمی می پائیدش. تا این رو دید پرید جلو و تیکه های نون رو پس گرفت و داد دست بچه ها بعد روش رو به یاور کرد و گفت: (( خیلی گشنه ته؟)) یاور با همون لحن لاتی جواب داد(( آرّه تو بمیری))! اکبر هم بالافاصله گفت (( کرم... بمیره که شبا راحت بخوابی؟))

یاور اولش جا خورد اما یه لحظه بعد گفت: (( اینجا که جاش نیس، صُبر رووشن می شه کی باهاس بیمیره!))

اکبر برگشت سر جاش اما چشمش به یاور بود. شام که تموم شد همه رفتیم به خوابگاه. براییاور یه پتوی پرپری و یه تشک پاره پوره آوردن و انداختن جلوش. بچه ها که جاهاشون رو انداختن، یاور پتو و تشک ش رو با یه سالم تر بزور عوض کرد. اکبرهیچی نگفت. یاور جاش رو کنار من انداخت

چراغها خاموش شد و همه خوابیدیم. نیم ساعت نگذشته بود که یه دفعه تمام تنم تیر کشید! یه دست اومد زیر پتوی من!

معطل نکردم و با مشت زدم تو صورت یاور. تا پریدم که بزنمش، اکبر رو دیدم که با چاقوش بالا سر یاور نشسته!

اکبر آروم طوری که صدا بیرون نره گفت: (( مادر ... بُود بُود افتادی؟ واسه چی کپه مرگت رو نمی ذاری؟)) بعد پس یقه ش رو گرفت از جا بلندش کرد و پتو و تشکش رو ورداشت و پرت کرد دم در و گفت(( امشب اونجا کپه لا لا می کنی تا فردا تکلیفت رو روشن کنم. سیکتیرا!)) و هولش داد اونطرف. یاور که حسابی کنف و برزخ شده بودگفت: (( از دستم سالم در نمی ری، خاطرت باشه)) که اکبر گفت (( به ناموس زهرا اگه امشب ازجات بلند شی، قیمه قورمت می کنم!))

فردا صبحش بعد از صبحونه، تا یاور از ساختمون بیرون اومد نوچه های اکبر یقه شو گرفتن و بردنش تو حیاط پشتی. اکبر اونجا منتظرش بود. یاور حسابی ترسیده بود. دست کرد تو جیبش که چاقوش رو در بیاره که اکبر آمونش نداد و تا می خورد کتکش زد. بدبخت خونین و مالین شده بود.

آخر کار هم اکبر از توی جیبش چاقو رو در آورد و ورذاشت. دلم خنک شده بود اما دلم هم براش می سوخت.

بچه ها همونطوری، یه گوشه ولش کردن و رفتن. یه ساعتی همونجا دراز به دراز افتاده بود. بعد بلند شد و یواش یواش رفت طرف منبع آب و صورتش رو که خون روش خشکیده بود، شست. داشتم بهش نگاه می کردم که یه دفعه در بزرگ یتم خونه باز شد و یه ماشین شیک اومد تو حیاط. دم پله ها نگه داشت و راننده پیاده شد و در ماشین رو باز کرد و یه خانم و آقا که لباسهای خیلی قشنگی تن شون بود ازش پیاده شدند.

همۀ بچه ها دور ماشین جمع شدیم. برق می زد! عکسمون تو شیشه هاش معلوم بود. راننده مواظب بود که دست به ماشین نزنیم. تا یکی از بچه ها می خواست بهش دست بزنه، هولش می داد یه طرف یه نیم ساعتی که گذشت بابا سلیمون اومد و گفت همه صف بکشیم. باز چه خبر شده بود؟! زود صف کشیدیم . ایندفعه مدیر یتم خونه خودش اومد تو حیاط. حتماً موضوع مهمی پیش اومده بود. وقتی همه ساکت شدیم مدیر گفت: (( گوش کنین کرّه خرها! این آقا و خانم که با این ماشین تشریف آوردن اینجا، می خوان یه بچه رو به فرزندی قبول کنن. مثل آدم واستین و حرف نزنین. اگه شانس تون بزنه و یکی از شماها رو انتخاب کنن، خدا براتون خواسته! دیگه زندگیتون از این رو به آن رو می شه! این خانم و آقا خیلی پولدارن خیلی پولداران خیلی هم مهربون. حالا لال مونی بگیرین و مثل بچه های آدمیزاد ساکت واستین.

در همین وقت اون خانم و آقا همراه خانم اکرمی از پله ها پائیبن اومدن.

یه مرد و زن تقریباً پیرمرد بودن. هر دو صورت های مهربونی داشتن. بدون اینکه دست خودم باشه، یه لبخند گوشه لبهام نشست. احساس عجیبی پیدا کرده بودم. نمی دونم چرا چرا فکر می کردم که اونها من رو انتخاب می کنن. نمی دونم چطوریه دفعه دلم از اینجا کنده شد!

انگار یکی بهم می گفت که تا چند دقیقۀ دیگه از اینجا می ری!

تو رؤیا خودم رو دیدم که صاحب پدر و مادر شدم و مثل اون دختر بچه، با لباسهای اعیانی، این ور و اون ور می رم و پدر و مادرم مواظبم هستین!

تو این افکار بودم که یه دفعه متوجه شدم اون خانم و آقا جلو روم واستادن. نگاه اون خانم خیلی مهربون بود. انگار داشت با چشمهاش نوازشم می کرد.

بعد از مدتی که نگاهم کرد. آروم یه چیزی به اون آقا هه گفت و من رو نشونش داد و اون هم سرش رو به علامت موافقت تکون داد.

انگار تو آسمون ها پرواز می کردم. یعنی می شد که اونها من رو انتخاب کنن!؟

اون خانم از من پرسید: (( پسرم یه چیزی می خوام بپرسم؟))

تمام وجودم گوش شد!

پرسید(( تورو تازه اینجا آوردن؟)) جواب دادم نخیر خانم، من چندین ساله که اینجا زندگی می کنم. پرسید پس چرا اینقدر صورتت و موها و لباسهات تمیزه؟ چطور مثل اونها دیگه صورتت چرک و کثیف نیست؟ چرا سرت شپش نداره؟))

اون موقع بود که توی دلم اون دختر بچه رو دعا کردم که بهم گفته بود باید خودم رو بشورم و تمیز کنم.

بلافاصله گفتم برای اینکه من از کثیفی بدم می آد. خانم من هر دو روز یکبار خودم رو می شورم. با اینکه بعد از تمیز شدن باز هم شیپیش ها می آن طرفم. آخه می دونین؟ شیپیش از سری که تمیز باشه خوشش می آد و می آد طرفش. اما من بازم خودم رو می شورم. هم اون خانم و هم اون آقا از جوآبم خوششون اومد

خانمه رو به مدیر یتم خونه کرد و گفت: (( آقای مدیر ما همین آقا پسر رو با خودمون می بریم. لطفاً ترتیب کارها رو بدین.))

دلم می خواست بپرم و هر دوشون رو ماچ کنم. دلم می خواست مدیر رو ماچ کنم! دلم می خواست که حتی خانم اکرمی رو هم ماچ کنم! احساس می کردم دیگه ازش کینه ندارم هیچی، دوستش هم دارم! از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.))

مدیر به طرف دفترش حرکت کرد که یه دفعه خانم اکرمی اومد جلوی اون خانم و آقا و گفت: (( اگه من جای شما بودم این بچه رو انتخاب نمی کردم. ))

خانمه پرسید چرا؟ خانم اکرمی گفت: (( این بچۀ ناجوریه! وحشی یه! به درد شما نمی خوره. این بچه سرگرمی ش اینه که موش می گیره و با نخ دار می زنه! قورباغه می گیره و شکم زبون بسته ها رو پاره می کنه و دل و روده شون رو می کشه بیرون! خلاصه پسر بچۀ شرّی یه!))

از تعجب زبونم بند اومده بود. اصلاً نمی تونستم حرف بزنم فقط به خانم اکرمی نگاه می کردم.

اون خانم مهربون با شنیدن این حرفها به اون آقا اشاره ای کرد و نگاهی به من کرد و به طرف ماشین رفت.

تمام رؤیایی که لحظه ای پیش برای خودم ساخته بودم داشت جلوی چشمم خراب می شد.

از صف پریدم بیرون و به طرف اون خانم رفتم و گفتم بخدا دروغ می گه. من آزارم به یه مورچه هم نمی رسه! بخدا من بچۀ خوبی هستم! تو رو خدا صبر کنین. تازه من بلدم ویلن بزنم.

نَرید، یه دقیقه صبر کنین.

با سرعت به طرف سوراخ دیوار دویدم و رفتم توی باغ . با سرعتی که برای خودم هم عجیب بود می دویدم.

در عرض نیم دقیقه به جایی که ویلن رو قایم کرده بودم رسیدم و ورش داشتم و با همون سرعت برگشتم. اما وقتی رسیدم که ماشین اون خانم و آقا از در یتیم خونه بیرون رفت.

وا دادم! بابا سلیمون در حیاط رو بست و برگشت با ناراحتی من رو نگاه کرد.

ویلن توی دست، همونجا واستادم و مات به در یتیم خونه خیره شدم.

خانم اکرمی، این زن پلید به طرفم اومد و درحالی که لبخند پیروزمندا نه ای رو لبش بود خیلی خونسرد ویلن رو از دستم گرفت و محکم زمین زد!

دیگه برام فرقی نداشت. دیگه گریه م هم نمی گرفت. فقط واستاده بودم وبه در یتیم خونه نگاه می کردم. چه مدت اونجا، به همون حال بودم، نمی دونم فقط وقتی که اکبر دستم رو گرفت بخودم اومدم . اکبر من رو با خودش بطرف منبع آب برد و صورتم رو شُست و شروع کرد به دلداری دادن من . اصلاً به حرفهاش گوش نمی کردم. تو خودم بودم. با خودم فکر می کردم که چه آزاری به این زن پست رسونده بودم که اینقدر با من لج بود.

یه گوشه حیاط نشستم و رفتم تو رؤیا خودم رو با لباسهای قشنگ و نو می دیدم که سوار اون ماشین شدم و در حالیکه خوراکی های خوب می خوردم، از پشت شیشه های تمیزش مردم رو نگاه می کنم. این یکی رو، نه خانم اکرمی و نه هیچکس دیگه ای نمی تونست ازم بگیره!

                                                                  ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت یازدهم....
  قسمت یازدهم

عصری حدود ساعت شش بود.تواتاقم نشسته بودم و فکر می کردم. نمی دونستم چه تصمیمی باید بگیرم.

کاش آدمها می تونستن از یه سال دیگه شون باخبر بشن!

بلند شدم کتاب حافظ رو برداشتم و یه فاتحه براش خوندم و نیت کردم.

زدست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم

                        مگر زنجیر مویی گیر دم دست و گرنه سر بشیدائی برآرم

کتاب رو گذاشتم سر جاش که در زدن.

فرنوش بود. با یه لباس قشنگ و یه خندۀ قشنگ تر رو لبش.

- سلام، خواب که نبودید؟

- خیر، بیدار بودم. بفرمایین تو

فرنوش نه، ممنون. کارها تونو بکنید بریم

- کجا؟

فرنوش می خوام براتون سورپریز باشه

- آخه ... !

فرنوش بهانه نیارید، بیائید دیگه!

- چشم. الان لباس هام رو عوض می کنم.

(( اومدم تو اتاق و لباس هام رو عوض کردم ورفتم بیرون. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.))

فرنوش یه خرده ناراحت به نظر می آیین.

- نه اصلاً

فرنوش تو خونه کاری که نداشتید؟

- شما چرا فکر می کنین که من غمگینم؟

فرنوش آخه یه جوری هستید

- آقای ستایش حالشون چطوره؟ خانم ستایش چطورن؟

فرنوش ممنون، خوبن

(( چند دقیقۀ بعد جلوی یه پیتزا فروشی نگه داشت و گفت: ))

- حالا پیاده شید، رسیدیم.

(( تا پیاده شدم از اون طرف خیابون چند تا دختر و پسر بطرف ما اومدن و شروع به سلام و علیک با ما کردن.))

فرنوش هادی خان، معرفی می کنم. هما دختر عمه م. ایشون هم نامزدشون شهریار خان هستن. اینم دوستم مهتاب، ایشون هم کورش خان هستم. تازه با هم ازدواج کردن

(( منم حودم رو معرفی کردم همه با هم آشنا شدیم.))

هما هادی خان، فرنوش خیلی از شما تعریف کرده. البته غلّو هم نکرده

- ممنون ، ایشون لطف دارن

مهتاب فرتوش جون، پنج دقیقه صبر می کنی؟ من و هما بریم این مغازه هه رو ببینیم.

فرنوش برین اما زود برگردین ها.

(( چهارتایی باهم رفتن. موندیم من و فرنوش.))

فرنوش شوهر مهتاب مهندسه. پدرشون کارخونه داره. نامزد هما هم مهندسه. پدرش تاجر فرشه. خیلی وضعشون خوبه. اون ب ام و جدیده هم ماشین شه.

- ماشین کورش خان کدومه؟

فرنوش اون پاترول س. مشکی یه

- ببخشین. سورپریز همین بود؟

فرنوش آره. قراره همگی با هم بریم شهر بازی. چطوره؟

(( یه نگاه بهش کردم و گفتم.))

- ببینین فرنوش خانم، این شهر اون قدر برای من بازی ها داره که یکی ش رو شما بلد نیستید! دیگه به شهر بازی و این جور جاها نمی رسم!

دلم می خواد بدونین که شما چیزی به من بدهکار نیستین. اگه من کاری کردم، برای دل خودم کردم. راه من و شما از هم جداست. دنیاهامون هم از هم جداست.

بهتره هر کدوم از ما تودنیای خودش باشه و راه خودش رو بره. شاید یه روزی راه منم با راه شما یکی شد!

شما مدیون من نیستین. امیدوارم درک کنین چی گفتم.

ببخشین. از طرف من از دوستانتون عذرخواهی کنین. خداحافظ

(( اینو گفتم و در حالیکه فرنوش بهت زده به من نگاه می کرد، سرم رو انداختم پائین و ازش جدا شدم.

بغض گلوم رو گرفته بود. خیلی سخته که آدم آگاهانه همه چیز رو خراب کنه!

وقتی داشتم ازش دور می شدم. هر قدمی که بر می داشتم مثل این بود که کوه رو از جا بلند می کنم. انگار به هر کدوم از پاهام، یه وزنۀ صد کیلویی بسته بودن!

به چهار راه که رسیدم انگار دنیا رو بهم دادن!

می دونستم تا اون لحظه چشمهای فرنوش دنبالمه! سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم.

پیچیدم سمت چپ و انگار رها شدم. قدم هام رو تند کردم.

نمی دونم چقدر راه رفتم طول کشید اما بالاخره خودم رو جلو در اتاقم دیدم.

رفتم تواتاق و بدون اینکه چراغ رو روشن کنم یه گوشه نشستم و زانو هام رو توبغلم گرفتم کاش فرنوش می فهمید که چقدر دوستش دارم. کاش می دونست که بخاطر خودش و آینده اش اینکار رو کردم. اینطوری بهتر بود.

همون جور نشسته بودم و فکر می کردم، کم کم پلک هام سنگین شد و خوابم برد. یه وقت از خواب پریدم که تمام تنم درد گرفته بود.

دلم هوای مادرم رو کرد که صدام کنه و برام جابندازه و پتو روم بکشه! آدمیزاد در هر سنی که باشه! احتیاج به یه خرده محبّت رو داره.

بلند شدم و بخاری رو روشن کردم و کتری آب رو روش گذاشتم. دوباره رفتم تو فکر. ده دقیقۀ بعد یکی در زد. یه آن توم دلم آرزو کردم فرنوش باشه. اما باز با خودم دعوا کردم. راست می گفت کاوه. با دست پیش می کشیدم و با پا پس می زدم! تصیم گرفتم که اگر فرنوش بود، در رو وا نکنم. آروم از پشت پنجره نگاه کردم. کاوه بود. خیلی خوشحال شدم. کاش ظهری از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم. دررو باز کردم . ))

کاوه سلام، شکر خدا که تو خونه ای هادی، همش تو راه خدا خدا می کردم که از خونه بیرون نرفته باشی! خب خدا رو شکر که موندی خونه!

- مگه چی شده؟! بیرون چه خبره؟!

کاوه هیچی بابا، شهرداری راه افتاده تو خیابون و هر چی الاغِ می گیره می بره!

- گم شو. فکر کردم چی شده.

کاوه باز دو ساعت تنهات گذاشتم کافه رو ریختی بهم!

- تو رو خدا شروع نکن. چطور؟! نرسیده شبکه اینترنت دختر خاله ات راه افتاد؟!

کاوه آخه من نمی فهمم چی تو کلۀ توئه؟! مغرِ، گچِ، سیمانِ، چیه؟

- اینا جای سلام و احوالپرسی ته؟

کاوه چه سلام و احوالپرسی ای؟ پسر، دختر به این خوبی و خوشگلی و مهربونی و پولداری رو، مفتِ مفت از دست دادی که! راستی! سلام هادی جون! حالت چطوره!

- با خنده گفتم: خب، شکر خدا که همه چیز تموم شد.

کاوه چی تموم شد؟ دختره رو هوایی کردی حالا می گی تموم شد؟ رفته پیش ژاله و گریه زاری! پسر این چه رفتاری یه که تو داری؟ بابا به خدا غرور خوبه، اما تا یه حدّی! به چی برات قسم بخورم که اینطوری این فرنوش رو نگاه نکن! نگاه نکن که اومده دنبالت.

این دختر صد تا خواستگار پولدار داره، هزار تا خاطر خواه، نیمچه پولدار! هیچکدوم رو تحویل نمی گیره. دخترِ پاک و خانمی یه. حالا خدا برای تو خواسته و موقعیتش پیش آورده که محبت تو، توی دلش جا بشه، توطاقچه بالا گذاشتی و خودت رو براش گرفتی؟!

غرور هم حدّی داره، قیافه گرفتن هم حدّی داره، فیلم بازی کردن هم حدّی داره، تیارت در آوردن هم حدّی! بخدا ملّت از خدا می خوان یه همچین پایی براشون جور بشه. خوب جلو رفتی و قاپّ دختره رو دزدیدی، بسّه دیگه!

(( من در حالیکه عصبانی شده بودم، گفتم: ))

- بیا بشین ببینم چی داری می گی؟! من کی خودم رو گرفتم؟ کی فیلم بازی کرد؟! بابا من اصلاً پشه، مگس، سوسک!

اگه بریم محضر و من یه سند امضاء کنم که خاک پای شماهام، رضایت می دی و دست بر می داری؟ بعدش، به تو چه مربوطه؟ مگه تو وکیل وصی اون دختری؟

(( کاوه یه قدم رفت عقب و گفت: )) بد بخت ! دلم برات می سوزه!

- تو دلت برای خودت بسوزه بدبختم خودتی.

کاوه تو دیوونه ای.

- دیوونه تویی که زندگی من رو درک نمی کنی. دیوونه توئی که بدبختی من رو، فقر من رو، موقعیت من رو، احساس مو، عشقم رو درک نمی کنی! تو بچه پولدار چی می فهمی؟ تو چه می دونی مستأجر بودن چیه؟ تو چه می دونی شب و روز تخم مرغ خوردن چیه؟ تو چه می دونی بی پولی چیه؟ تو چه می فهمی امروز ظهر دم در اون رستوران چی کشیدم؟ تو چه می فهمی امروز مُردم و زنده شدم تا چهار کَلوم حرف بهش زدم!

آخرش که چی؟ من که نمی خوام شوهر کنم! می خوام زن بگیرم. حالا بیام و دست این دختر رو بگیرم ببرم کجا؟ بیارمش تو این اتاق؟

من یه جوراب رو ده بار، وقتی پاره می شه می دوزم و می پوشم. تازه چند خریدمشون؟ صدتومن این دختر جورابی که پاشه و یه بار می پوشه و دَر می ره و می اندازدشون دور، دو هزار تومنه! آره من نمی خوام زن پولدار داشته باشم. اصلاً من نمی تونم زن داشته باشم.

شازده، این دختر عادت کرده روزی بیست هزار تومن، سی هزار تومن کشکی خرج کنه! این پول، پول دو ماه زندگی منه! جون مادرت دست از سر من وردار. تو چه می فهمی این حرفا چیه؟!

امروز داشتم کیف و کفشش رو نگاه می کردم. بخدا دروغ نگفته باشم جفتش رو هم صد هزار تومن بود! صد هزار تومن برای تو پولی نیست، اما برای من یه رؤیاست!

کاوه تو همه چیز رو از جنبۀ مادّی ش نگاه می کنی. غیر از پول چیزهای دیگه ای هم هست.

- آره علم بهتر است یا ثروت! می گه گُشنگی نکشیدی تا عشق و عاشقی از یادت بره، تنگت نگرفته تا هر دو تا از یادت بره!

کاوه دختره دوستت داره. همین کافی نیست؟

- نه! برای امثال شما، چرا، کافیه. اما برای امثال ما، نه.

منم دوستش دارم. برای همین هم ازش گذشتم. من تو این چند روزه تازه اختلاف طبقاتی رو فهمیدم! فهمیدم که تو این دنیا جای آدم بی پول توی مستراح تو خیابونِ. هم نیست. اونجام از آدم پول می خوان! شما پولدارها وقتی ابرها رو نگاه می کنین یاد گل و شمع و پروانه و این جور چیزها می افتین و این شکل ها رو می بینین اما ما فقرا یاد برف و بارون و سرما می افتیم و بی نفتی!

کاوه تو هم چند وقت دیگه که درس ت تموم شد. پولدار می شی.

- حالا تا اون موقع. ول کن دیگه کَنِه!

(( سرش داد کشیدم. یه خرده من رونگاه کرد بعد گفت: ))

- این چیزها که ژاله برام از فرنوش تعریف کرد، فکر نکنم جز تو کسی رو بخواد و تو رو فراموش کنه

- تو همین دو سه روزه اینقدر عاشق من شده؟! تب تند زود عرق می کنه.

نترس، اونم فراموش می کنه. این ماها هستیم که هیچی یادمون نمی ره. تو هم اینقدر خودت رو، نخود هر آش نکن. دیگه م حرف اون رو پیش من نزن.

کاوه بابا بیا اصلاً این کُلیّه تو بگیر ما بریم!

- مرده شور تو و اون کلیّه و کُلیّۀ خودم و این زندگی و این اتاق و این درس و این دنیا رو ببره که دیگه حالم از همه چیز بهم می خوره!

کاوه اینا همه بخاطر این عزت نفسی یه که داری

- مرده شور این عزت نفس رو هم ببره.

کاوه امروز حالت شیزُ فرنی پیدا کردید! سگ هارتون گرفته! چخه بد مسّب صاحاب!

- خودم هارم امروز، احتیاج به سگ هار نیست.

کاوه همش مال اینه که امروز بهت پوزه بند نزدن!

- واقعاً اسم آقا گاوه بهت بیشتر می آد تا کاوه!

کاوه می رم دیگه نمی آم ها!

- به درک، تو هم برو. والله به پیر به پیغمبر، هیچکس به من مدیون نیست. هِرّی! خوش اومدی!

(( هر دوسکوت کردیم. خودم رو با دَم کردن چای مشغول کردم. ده دقیقه ای هر دو نشسته بودیم و چیزی نمی گفتیم. چائی که دم کشید، دو تا ریختم و یکی شو جلوی کاوه گذاشتم.))

کاوه نمی خورم با اون چایی های آب زیپوی بیست و پنج زاری! مرتیکۀ بد اخلاق

- راه رو که بلدی! تریاسر کوچه س!

کاوه این چایی رو می خورم بعد می رم چون بابام بهم گفته پسرم هیچوقت چیز مفت رو از دست نده!

((بعد چایی رو کشید جلو و شروع کرد به خوردن!))

(( نگاهش کردم و هر دو زدیم زیر خنده. بلند شدم و سیب و شیرینی ای رو که برای فرنوش خریده بودم، آوردم.))

- اینا رو برای فرنوش خریده بودم، یادم رفت بیارم بخوره. هر چند اون اینقدر تو خونه شون از این چیزها و صد برابر بهتر از اینها هست که این چیزها بنظرش نمی آد. اما من اینارو با عشق و علاقه براش گرفته بودم. چیزی نیست، یک کیلو سیب و نیم کیلو شیرینی! اما سیب ها رو دونه دونه خودم سوا کردم و تمیز شستم. خب هر چی بود در حد و توان خودم بود. قسمت فرنوش نبود بخوره. بیا تو بخور. بخور که تو هم برام عزیزی.

(( اشک تو چشمام جمع شد و صورتم رو برگردوندم که کاوه نفهمه ولی انگار فهمید و گفت: ))

- من لب به اینا نمی زنم. تو اینارو به نیت فرنوش گرفتی، من بخورم، می ترسم راضی نباشی، خنّاق بگیرم!

- گم شو، بخور. نوش جونت. هر کسی سهم خودش رو از این دنیا می گیره.

کاوه می شه خواهش کنم اسم فرنوش رودیگه نبری؟!

((خنده م گرفت.))

کاوه می تونی یه ضرب المثل بگی که توش از کلمات: دست و پیش و پا و پَس استفاده شده باشه! تازه یه مَثَل دیگه هم هست که می گه: کِرم از خِود درخته!

- چیکار کنم؟ فکرش مدام توکلّه مه. اسمش همه ش روی زبونمه. توچی فکر کردی؟ فکر کردی که من آدم نیستم؟

کاوه نه! بر پدر و مادرش صلوات که بگه توآدمی! حالا پاشو بریم بیرون یه غلطی بکنیم. دلم گرفت تو این سالن پونصد متری! ماشاالله هزار ماشاالله اتاق نیست که! سالن پذیرائی از مهمون های خارجی یه!

(( دو روز از این جریان گذشت. تو این دو روز که برای من دو سال بود. به خیلی چیزها فکر کردم. به فاصله ها، اختلاف ها، دفترچه های حساب بانکی، خونه ها، اتاقهای اجاره ای، خلاصه همه چیز.

فکر می کردم با گذشت زمان، بوی عطر فرنوش از اتاقم می ره. اما هر بار که از بیرون وارد اتاق می شدم، اولین چیزی که بسراغم می اومد، بوی عطر فرنوش بود که انگار اونجا موندگار شده بود!

عصری بود که کاوه اومد. مثل همیشه شلوغ و پرجنب و جوش))

کاوه سلام بر ارسطوی عصر ما! سلام بر پاستور بزرگ! سلام بر زائر بروخ کبیر! سلام بر...

- سلام و زهر مار! باز دیوونه شدی؟

کاوه سلام بر دور افتاده ترین جزیرۀ اقیانوس غم! سلام تنها گُل شکفته در کویر! سلام بر آخرین ستارۀ شب!

- بابا چرا داد می زنی؟ الان هر کی اینجا رد بشه فکر می کنه تئاتر داریم نشون می دیم! بیا تو سر و صدا نکن!

کاوه سلام بر دریای محبت! سلام بر حوض عطوفت

- بیا تودیگه! (( با دست کشیدمش تو اتاق.))

کاوه سلام بر پاتیل مهربونی! سلام بر آفتابه وفا! سلام بر تَشت صداقت

- با یه چیزی می زنم تو کلّه تا! چته؟ امروز خیلی سر دماغی؟!

کاوه اومدم تو رو با خودم به میهمانی دوستی ببرم. به جشن پاکی ها!

- امروز کار دارم. نمی آم. یه خروار رخت شستنی رو دستم مونده

کاوه مامَم مرا بطرف تو گسیل داشته تا ترا بسوی او بخوانم.

- به مامت درود مرا برسان و پوزش بخواه و بگو شاید وقتی دیگر! جامۀ بسیار برای شستن دارم.

کاوه مامم مرا سفارش کرده که اگر سر بر فرمانش ننهادی، ترا به قهر نزدش بخوانم.

- به مامت سپاس مرا برسان و بگو که گاوه سگ کی باشه تا مرا به قهر جائی ببرد.

کاوه – مامم مرا سه اندرز فرموده که در سختی مرا بکار آید. نخست آنکه دعوتش را با رویی گشاده و زبانی نیکو بسوی تو بیارم. بعد آن مرا تأکید داشت که با دشنام و درشت خویی تو را فرا خوانم و پایان سخن آنکه با پخی که در فرهنگ لغات پس گردنی باشد. ترا به سرای خویش ببرم. انتخاب طریقت از توست.

- به جان کاوه کار دارم. باشه یه شب دیگه.

کاوه مرتیکه مادرم برات تهیه دیده! شام درست کرده! از صبح تا حالا تو آشپزخانه زحمت کشیده برات تخم مرغ آماده کرده، شب نیمرو کنه! تازه پدرم هم خودش رو آماده کرد کلی نصیحتت کنه و در فواید خویشتن داری و صبرو در مضارّ شتاب و زیاده خواهی برات سخنرانی کنه. پاشو و گرنه مادرم نیمرو رو ور می داره و دست پدرم رو می گیره و می آد اینجا!

- بابا من هر گونه دوستی با تو رو تکذیب کردم! شماها ماشین لباسشوئی و کارگر تو خونه تون دارین، من بدبخت باید رخت ها مو خودم با دست بشورم. بذار به کارم برسم.

کاوه رخت ها تو ور دار بریم خونۀ ما. برات می اندازم تو ماشین یه دقیقه ای می شوره.

- همین یه کارم مونده؟! حالاگر اندکی دیر به جشن برسیم برایمان خُسران دارد؟!

کاوه دارد، دارد! بیضۀ مرغ تباه می گردد. برخیز برویم. شتاب کن، خورشید خاموش شد. اولین ستارۀ شب درخشید!

(( در حالیکه با خودم غُر می زدم، صورتم رو اصلاح کردم و لباس پوشیدم واز خونه بیرون اومدیم.))

کاوه بیا، ارّابه را تو هدایت کن. شاید دیگر چنین چیزهایی پا ندهد و آرزوی راندن ارّابه آتشین بر دلت بماند!

- من راندن چنین گاری را نیاموخته ام! دون شأن ماست بر چنین کجاوه ای بنشینیم. اگه رای تو بر این قرار گیرد زهی سعادت که با آژانس برویم!

کاوه حیف از درازگوش که مرکب شما باشد! روز نخست که با دُرشکه به اینجا آمدی را از یاد برده ای؟ شنیده بودیم که آسفالت را فرش تصّور کرده، گیوه از پای برکنده ای! برو و بر رکاب پای بگذار و بر مَسند شاگرد شوفر جلوس کن. ما خویشن کالسکۀ سلطنتی را هدایت فرماییم!

(( هر دو با خنده سوار شدیم و به طرف خونۀ کاوه حرکت کردیم.))

- کاوه، یه جا نگه دار یه جعبه شیرینی بخرم. دست خالی بده بریم.

کاوه بَد اونه که نباشه! شیرینی برای چی بخری؟ خودت مثل قند شیرینی با اون اخلاقت!

- گم شو، حالا یه روز من عصبانی بودم ها! حالا مادرت شام چی درست کرده؟

کاوه پنجاه تا تخم مرغ رو برات شکونده املت درست کرده!

- خبری چیزی نیست؟ یعنی چه خبرا؟

(( نگاهی به من کرد و با پوزخند گفت: ))

- اون ضرب المثل رو شنیدی که توش از کلمات دست و پا و ...

- مرده شور تو رو با اون ضزب المثل رو ببرن! منظورم اینه که همینطوری چه خبر؟

کاوه بپر از کیوسک روزنامه فروشی، یه روزنامه بخر هم تو از خبرها مطّلع بشی، هم من.

- برو بابا، چیز خوردم، ببخشید! آدم نمی تونه دوکلمه از تو چیز بپرسه. تا دو سه تا کُلَفت به آدم نگی، جواب نمی دی و ول نمی کنی.

کاوه خیلی خب قهر نکن. شنوندگان عزیز با سلام، اخبارایران و کوی دلدادگان را به سمع شما می رسانم. دیروز خانم فرنوش ستایش، یگانه فرزند مهندس ستایش، عزیز بابا، نور چشم مامان، لیلی معروف،ایران را به قصد اروپا ترک گفت.

یکی یک دانۀ فوق الذکر ساعت 5 بعد ازظهر دیروز بوسیلۀ محّمل اختصاصی خود عازم دیار غربت گردید. چنین شایع است که نامبرده، فرنوش ستایش، عزیز در دانۀ مهندس ستایش، بعد از حملۀ وحشیانه و خشونت آمیز شخصی بنام مجنون، جهت تمدّد اعصاب به ویلای اختصاصی خود به مغرب عزیمت فرموده اند. آگاهان از بازگشت بانوی محترم، گوهر زیبای شهر، اطلاعی در دست ندارند. گفتنی ست که ناظران، جگر گوشۀ مهندس ستایش را به هنگام ترک کشور بسیار اندوهناک وصف کرده اند. شایان ذکر است که لیلی همراه با چند هزار دلار به این سفر رفته تا به سفارش باب خود تمامی اشرفی های طلا را در خاک بیگانه خرج نموده تا کمی از عقده های دل غمگین گشاده شود. تا یک جای بعضی ها بسوزد! یعنی دل بعضی ها بسوزد. پایان اخبار دیروز.

(( انگار یکی چنگ انداخت و دلم رو از جا کند. هیچی نگفتم. ساکت جلوم رو نگاه کردم. ))

کاوه چشمت کور، دَندت نرم! ناز و نوز کردن این چیزها رو داره دیگه!

- منکه چیزی نگفتم

کاوه رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون.

- آرزو می کنم هر جا که هست، خوشبخت باشه و خوشحال.

کاوه می گن تنها چیزی که حدّی نداره. خریته!

- عاشق نیستی بفهمی من چی می گم.

کاوه ببخشید جناب مجنون! حالا خیالت راحته که لیلی سفر کرده؟ اگه چند وقت دیگه با رقیب اونو ببینی، سرت به سامون می آد و دلت قرار می گیره؟

- نه . نه اون طور که تو فکر می کنی. برام ذره ذره مُرد نه. اما یار خوش باشه، گور پدر دل ما!

کاوه صید با پای خودش اومده بود تو دام، صیاد ما چُرتی بود. حوصلۀ صید سر رفت، راهش رو کشید و رفت!

- بگو، هر چه می خواهد دل تنگت بگو.

کاوه باور کن هادی، هر بار که از دستت عصبانی می شم، می رم خونه و هی محکم می زنم روی کلیُه م و بهش فحش می دم!

- می بینم گاهی کلیّه م دَرد می گیره، نگو تو مُشت می زنی روی اون یکی!

کاوه پسر تو برای من مثل برادری. برای پدر و مادرم مثل پسر دوم شون. چرا لجبازی می کنی؟

- باز شروع کردی؟ تو مثل برادر منی، عالیه. پدر و مادرت هم، دور از جون مثل پدر و مادرم خودم. این هم عالیه. اما دیگه از اون یکی حرفا نزن.

(( در همین موقع به خونۀ کاوه که یک خونۀ بسیار بزرگ با حیاطی که مثل باغ بود، رسیدیم.))

کاوه هر وقت پا توی این خونه می ذارم، حرص می خورم! توی این خونه به این بزرگی سه نفر با دو تا کارگر زندگی می کنیم. ده تا اتاق توش خالیه. اون وقت تو باید...

- کاوه دست بردار. من رو آوردی مهمونی یا آوردی بچزونی؟

کاوه آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از آن به صیقل زنگ

بر سیه دل چه سود خواندن و غلط نرود میخ آهنین در سنگ

- بالاخره من نفهمیدم سیه دلم؟ پاک دلم؟ چی م؟

کاوه چارپائی بر او کتابی چند! برادر من، قهرمان بازی رو بذار کنار. تو این روز و روزگار بازار نداره!

- من هیچوقت بازاری کار نکردم!

(( کاوه نگاهی به من کرد و مستأصل گفت: ))

- بفرمائید، پیاده شید انسان پاک!

(( پیاده شدیم و دوتایی رفتیم توی خونه آقای برومند، پدر کاوه جلو اومد و من رو بغل کرد و بوسید. چشمهای مادر کاوه که به من افتاد. اشک توش جمع شد.))

پدر کاوه خوش اومدی پسرم، چه عجب؟! چرا از ما دوری می کنی؟ مگه بین تو و کاوه برای ما فرقی هست؟ ازت دلگیرم.

کاوه آروم گفت: دور از جون من! خدا اون روز رو نیاره که من مثل این باشم!

- شرمنده می فرمائید جناب برومند من هر جا هستم زیر سایۀ شمام.

مادر کاوه بیا تو عزیزم. هوا سرده.(( اشک ها شو پاک کرد و رفت تو خونه.))

کاوه آروم در گوش من گفت دلم می خواد اون گیس ها تو، دونه دونه بکنم!

(( وارد خونه شدیم و توی سالن بزرگ نشستیم. مثل دریا بود.))

پدر کاوه چشمم روشن شد. هر بار که تو رو می بینم روحم تازه می شه.

هادی ، پسرم، نمی خوام ناراحتت کنم. کاوه گفته که از این حرفها ناراحت می شی، اما تا نگم دلم راحت نمی شه.

ببین بابا جون. مگه تو چی لازم داری؟ غیر از یه آپارتمان و یه ماشین وکمی خرت و پرت؟! کُلّ اینا مگه چقدر می شه؟

من الان یه ساختمون پنج طبقه، دو تا کوچه پائین تر حاضر و آماده دارم . نوساز. تازه از زیر دست بنّا در اومده. یکیش مال تو. یه کلمه بگو تا فردا بنامت کنم.

تواین خونه سه تا ماشین افتاده. چه فرقی داره، دست تو باشه یا دست کاوه. بخدا قسم جفت تون برام یکی هستین. اگه چند سال پیش تو نبودی. با تمام ثروتم الان این کاوه رو نداشتم! من که نمی تونم چشم خودم رو کور ببینم! می دونم ناراحت می شی، باشه دیگه نمی گم. اما یادت باشه چی گفتم. هر وقت خواستی فقط یه اشاره کن.

(( با چشمانی که اشک توش حلقه زده بود، بلند شد و رفت.))

کاوه حالا هی چشم سفیدی کن.

- خب حالا که اصرار می کنین. اگه لطف کنین و همین خونه رو پدرت بنامم کنه، ممنون می شم! دیگه اصرار بیش از این نمی شه.

کاوه بر دروغگو لعنت! بگو باشه.

(( مادر کاوه با یه سینی چایی اومد و بعد از تعارف، کنار من نشست.))

مادر کاوه خیلی خوش اومدی پسرم. چطوری؟ خوبی؟

- خیلی ممنون. شکر خدابد نیستم. شما چطورید؟

مادر کاوه وقتی این جریان رو شنیدم، هم خوشحال شدم، هم ناراحت!

(( با تعجب به کاوه نگاه کردم.))

مادر کاوه فرنوش دختر بسیار خانم و خوبیه. انشا الله خودم می رم خواستگاری. از هیچ بابت هم نگران نباش. ما که نمیردیم تو تنها باشی!

((اینها رو گفت و رفت. وقتی با کاوه تنها شدم بهش گفتم: ))

- دیگه کی ها این جریان رو می دونن؟

کاوه والله غیر از من و مامان و بابا و ژاله و ثریا خانم و کبری خانم و همسایۀ دست راستی و همسایۀ چپی و اهل محل و بچه های دانشگاه و عمله های سر ساختمون بابام دیگه کسی چیزی نمی دونه.

- خواجه حافظ چی؟

کاوه نه. به اون چیزی نگفتم!

- پسر تو خجالت نمی کشی؟ آخه یه چیز تو دهن تو بند نمی شه؟ نتونستی خودت رو نگه داری؟ دهن لق!

کاوه مگه من گفتم؟ ژاله به مامانش گفته، خاله م هم که مامان ژاله باشه به مادرم گفته. تو انگشت تو دماغ ت می کنی تمام شهر خبردار می شن!

- بی تربیت! مگه این ژاله خانم رو نبینم!

کاوه – چائی تو بخور یخ نکنه. تازه خبر نداری. مامانم داره نقشه می کشه که برای تو و من، یه جا عروسی بگیره!

(( من با تعجب پرسیدم: ))

- من و تو؟ با کی عروسی کنیم؟

کاوه یه مادر و دختر رو دیده. می خواد دختره رو برای من بگیره و مادره رو برای تو! منم گفتم باشه. مونده فقط تورضایت بدی!

- بابا به اینا یه چیزی بگو. آخه چیزی نبوده که اینقدر شلوغش کردین! اسم دختر مردم رو هم سر زبون ها می اندازین. حالا هم که فرنوش رفته خارج دیگه تموم.

کاوه پاشو چائی تووردار بریم تو حیاط. چایی تو هوای سرد می چسبه

(( دوتایی بلند شدیم و چایی هامون رو برداشتیم و رفتیم توی حیاط و کنار استخر خالی از آب بود. روی صندلی نشستیم.))

کاوه صندلی ها خیسن! شلوارمون تر می شه همه فکر می کنن چیز شده! بهمون می گن شاشوها!

- خب پاشو قدم بزنیم

((دوتایی شروع کردیم دور استخر قدم زدن.))

- کاوه. رابطۀ تو و این ژاله خانم چطوریه؟

کاوه از بچه گی با هم بزرگ شدیم. مثل خواهر کوچیکترم می مونه. چطور مگه؟

- فکر کردم که نامزدی، چیزی هستین.

کاوه اگه بود که قبلاً بهت می گفتم.

- کاوه یه خواهشی ازت دارم. می خوام قول بدی که نه بهم نگی

کاوه بگو، قول می دم.

- اجازه نده پدر و مادرت کاری بکنن. یعنی در مورد من یا فرنوش نمی خوام. نمی خوام حرف ازدواج و این حرفها زده بشه. من با بدبختی این تصمیم رو گرفتم. حالا هم که همه چیز تموم شده. چه دلیلی داره دوباره چیزهای قدیمی، تازه بشن. به دختر خاله ت هم بگو دیگه حرف و حدیث رو تموم کنه. باشه؟

کاوه باشه. هر جور تو راحتی. از این لحظه دیگه نمی ذارم اونا دخالتی بکنن.

- ممنون. حالا اگه دو تا چایی داغ دیگه برامون بیاری، دعا می کنم که یه دختر زشت بدقیافه برای ازدواج نصیبت بشه!

کاوه زبونت لال بشه. به حرف گربه کوره بارون نمی آد. این ثریا خانم و کبری خانم، کارگر هامون رو می گم. بنظر من هر دو برای تو ایده آل ن. ثریا خانم جا افتاده س. کارش هم آشپزی یه. جون می ده واسه تو! دیگه از تخم مرغ خوردن راحت می شی. امروز هم که اومدی، داشت با نظر خریدار بهت نگاه می کرد.

یه شوهر هم قبلاً کرده. هم تخصّص داره هم تجرّب ! ماهی 70 هزار تومن هم حقوقه شه! در واقع یه اوکازیونه! دست دست کنی، بُردنش!

کبری خانم هم هست. این یکی شوهر نکرده. به چهار زبان زندۀ دنیام حرف می زنه! ترکی و فارسی و زرگری و سوسکی! خنده از روی لبهاش نمی افته. جون می ده واسه آدم بَد عُنقی مثل تو! از در هم که وارد شدیم، تو رو که دید، یه برق شیطانی تو چشماش درخشید!

قبلاً هم به من گفته بود که یه زن کولی براش فال گرفته و بهش گفته شوهر نکن که بخت تو، یه شوهر دکتره! اینه که الان 38 ساله به انتظار نشسته. نیم ساعت پیش که اومدیم از من با یه حالتی که انگار قسمتش رسیده باشه، در مورد تو سئوال می کرد که چه وقت درس ت تموم می شه ؟! این رو که پرسید تمام بدنم به ارتعاش در اومد. یاد فال ش افتادم. قسمت رو هم که نمی شه عوض کرد. خدا رو چه دیدی؟ شاید بخت تو هم توی این خونه باز بشه!

- نشستی اینجا و مردم رو مسخره می کنی؟

کاوه آرواره هام خشک بشه اگه مردم رو مسخره کنم! پسر تو اگه دست این کبری خانم بیفتی ها. یه ساله ده تا تخصّص می گیری!

- تو که می دونی من پدر و مادر ندارم. یه بچۀ یتیم هستم. از قدیم هم گفتن آه یتیم زود می گیره! الهی خدا همین کبری خانم رو نصیبت کنه!

کاوه لال شی هادی. انشاالله داغت رو ببینم که اینجوری آه نکشی! آخ آخ. حالا با این سقّ سیاهی که تو داری، دیگه می ترسم برم آشپزخونه چایی بیارم!

- پاشو برو نترس. هر چقدر هم سق من سیاه باشه، این قیافۀ تو زن فرار بده س!

کاوه غلط کردی، یه گولَه نمکم! آقا کاوه گل به چادر زده دم ده باد می زنه زُلفونش همه دخترا قربونش!

- برو تو آشپزخانه که اولین دختر واستاده تا قربونت بره، گولّه نمک!

(( کاوه با جنده، فنجون های خالی چایی رو گرفت و برد. دستها مو تو جیب کاپشنم کرده بودم و توی حیاط که فکر کنم چهارصد متری بود، قدم می زدم که در باز شد و فرنوش و یه دختر و آقای ستایش وارد شدن! در جا خشکم زد. چشمم که به چشمهای فرنوش افتاد انگار آب جوش روی سرم ریختن و شوکه شدم!))

ستایش به به، مشتاق دیدار. من رو قابل ندونستید که یه شب تشریف بیارید منزل و سرافرازم کنید هادی خان؟

- سلام عرض کردم جناب ستایش. شرمنده م . موقعیت جور نشد. در اولین فرصت خدمت می رسم چشم.

ژاله سلام، من ژاله دختر خالۀ کاوه هستم. حالتون چطوره هادی خان؟

- سلام . خوشبختم. ممنون. شما چطورید؟

(( فرنوش با حالتی که معلوم بود از دستم نارحته، سلام کرد.))

- سلام آقا هادی!

- سلام خانم ستایش

(( سرم انداختم پائین.))

کاوه سلام قربان. خوش آمدید. بغرمائید خواهش می کنم.

ستایش سلام کاوه خان. حالتون چطوره؟ چائی مال منه؟ قراره توی حیاط واستیم؟

کاوه شما تشریف بیارید روی ملاج بنده بایستید قربان! یه ملاج ناقابل داریم. اون هم کف پای شما!

(( همه شون زدن زیر خنده و به طرف ساختمون که پدر کاوه جلوی درب ورودی آمادۀ خوش آمد گویی واستاده بود، حرکت کردن. من از جام تکون نخورد. ستایش به طرف پدر کاوه رفت تا گویا با هم آشنا بشن و ژاله به طرف کاوه. فرنوش چند قدم حرکت کرد وقتی متوجه شد من همونجا واستادم، برگشت و به من نگاه کرد و گفت:

- شما تشریف نمی آرید؟

- خیر، شما بفرمائید

(( نگاهی به من کرد که حس کردم اگه یه چیزی دم دستش بود پرت می کرد تو سرم.))

کاوه تو می خوای همونجا تو حیاط واستی؟ مگه تا یه ربع پیش همش نمی گفتی چرا فرنوش خانم و آقای ستایش نیومدن، چرا دیر کردن؟!

(( همه دوباره خندیدن.))

- من کی این حرف رو زدم کاوه؟ چرا دروغ می گی؟ من اصلاً نمی دونستم که...

کاوه طفلک خجالت می کشه. ببخشیدش! خب تو نگفتی! حالا بیا تو خونه.

(( دلم می خواست کلّه شو بکنم.))

ستایش با خنده بفرمائید هادی خان. ببخشید من جلو جلو رفتم

- خواهش می کنم، بفرمائید.

(( به طرف خونه راه افتادم و وقتی پشت سر همه به کاوه رسیدم، آروم بهش گفتم.))

- لیلی رفته اروپا؟ هان؟

کاوه آروم گفت: بجان تو رفته بود! انگار محّمل خراب شده، وسط راه برگشته!

- مگه اینکه با هم تنها نشیم آقا گاوه!

کاوه تو بمیری، به جون تو اگه من روحم از این جریان با خبر باشه! جون تو رو قسم خوردم که می خوام دنیا نباشه! سگ مردم رو که بیخودی نمی کُشم!

- یه سگی نشونت بدم که ده تا پلنگ از بغلش در بیاد.

(( همگی وارد شدیم و توی سالن نشستیم. طوری هم کاوه من رو نشوند که کنار مبل فرنوش باشم. مادر و پدر کاوه شروع به چاق سلامتی با آقای ستایش کردن و صحبت بین شون گرم شد. ما هم این گوشه نشسته بودیم.))

ژاله - خیلی دلم می خواست که از نزدیک ببینمتون هادی خان. تعریف هائی که از تون کردن دروغ نبوده!

(( با تعجب نگاهش کردم و گفتم.))

- از من تعریف کردن؟! چه کسی؟!

ژاله خیلی ها! خودتون خبر ندارین!

- خیلی ممنون. اما انگار کمی غلّو می فرمائین.

کاوه نه، هیچ غلّو نیست. بچه م دانشجو که نیست هست! خوش قیافه نیست که هست . خوش اخلاق نیست نیست که نیست! خوش صحبت نیست که نیست! لجباز نیست که هست! دیگه چی کم داری؟ یه عقل حسابی! ایشاالله اونم یه روزی خدا بهش می ده!

(( چپ چپ بهش نگاه کردم همونطور که ستایش و پدر ومادر کاوه مشغول صحبت بودن، آروم به فرنوش گفتم: ))

- کاوه به من گفته بود شما تشریف بردید اروپا!

فرنوش هادی خان ممنون از سیب و شیرینی. دستم رسید

(( با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ))

- سیب و شیرینی؟!

کاوه همون ها که براشون خریده بودی و یادت رفت ازشون پذیرائی کنی.

فرنوش کاوه خان برام آوردن شون. ممنون.

- من اصلاً خبر نداشتم که کاوه اونها رو برای شما آورده.

فرنوش یعنی پشیمون هستی از اینکه اونها دست من رسیده؟

(( اومدم یه آن بگم آره که کاوه فرصت نداد و گفت: ))

- مگه توسیب و شیرینی رو برای فرنوش خانم نگرفته بودی؟

(( مِن مِن کردم و بعد گفتم،))

- چرا؟

کاوه مگه حسرت نخوردی که اون روز براشون نیوردی؟

- چرا؟

کاوه مگه نگفتی که خودت بخاطر ایشون یکی یکی سیب ها رو سوا کردی؟

- خب چرا؟

کاوه خب منم بردم رسوندم دستشون. بَد کردم؟

(( خنده م گرفت: ))

- نه، خیلی هم کار خوبی کردی. نوش جونشون.

ژاله راست گفتن قسمت کسی رو، کس دیگه نمی تونه بخوره!

کاوه حالا ناراحتی، برم چهارکیلو سیب بگیرم و یه جعبه شیرینی جاش برات بیارم؟!

- من کی گفتم ناراحتم؟ برعکس خیلی هم خوشحال منظورم این بود که اگر خبر داشتم خوشحال تر می شدم.

کاوه آره جون عمّه ت! (( آروم گفت که بهش چشم غره رفتم.))

کاوه یعنی همین که هادی گفت!

(( چهارتایی خندیدیم.))

ستایش خب هادی خان کی منتظر شما باشیم؟

کاوه فردا شب. بشرطی که من هم دعوت داشته باشم

(( ستایش خندید و گفت))

- با کمال افتخار. اصلاً همه تشریف بیارید. خانم بنده مدّتی یه که ایران تشریف ندارن. من و فرنوش هم تنهائیم. اگر سرافراز بفرمائید ممنون می شیم

پدر کاوه: جناب ستایش، چند تا آلبوم تمبر دارم که فکر کنم بدتون نیاد اونها رو ببینید. اگه مایلید بفرمائید بریم کتابخونه.

ستایش به به، من خودم تمبر بازم! بفرمائید در خدمتم. خانم برومند با اجازه تون.

مادر کاوه خواهش می کنم راحت باشید. منم باید برم به آشپزخونه سرکشی کنم.

(( در همین موقع کبری خانم با یه سینی چایی وارد شد و به ستایش و پدر کاوه تعارف کرد.))

ستایش ما چائی مون رو بر می داریم و می ریم سراغ علائق شخصی مون.

کاوه هادی خان علائق شخصی شما هم رسید!(( اشاره به کبری خانم کرد.))

ژاله - هادی خان به چائی خیلی علاقه دارن؟

(( خنده م گرفت.))

کاوه هادی خان چائی رو با مُخلّفاتش دوست دارن!

ژاله مُخلّفات چائی دیگه چیه؟!

کاوه خب قند و شیر و لیموترش و این چیزا دیگه! ژاله پاشو بیا. این بلوز من یه جاش شکافته! ببین می تونی برام بدوزی!

(( نگاهش کردم که بهم چشمک زد! وقتی کاوه ژاله از سالن بیرون رفتن، فرنوش گفت: ))

- می دونید تنها گذاشتن یه خانم تو خیابون جلوی دوستاش خیلی بده؟!

(( سرم رو پائین انداختم و گفتم: ))

- بله. معذرت می خوام

فرنوش همین؟!

- نمی دونم. اگه کاری هست بکنم که شما من رو ببخشید، بفرمائید

فرنوش بله ، کاری هست که بتونید انجام بدین. باید علّت کارتون رو توضیح بدین

- شرمنده م. توضیحی ندارم. فقط بازم عذر خواهی می کنم.

(( برگشتم نگاهش کردم. واقعاً دختر قشنگی بود. مهرش توی دلم صد برابر شد. برای همین خودم رو مصمّم تر دیدم تا از زندگی کنار برم. فرنوش لحظه ای مکث کرد بعد گفت:

- می شه ازتون خواهش کنم بریم حیاط حرف بزنیم؟

- مگه اینجا نمی تونیم حرف بزنیم؟

فرنوش ازتون خواهش کردم.

(( بلند شدم. فرنوش هم بلند شد.))

- یه چیزی تن تون کنید. بیرون هوا سرده.

فرنوش بریم همین طوری خوبه

- پس شال تون رو سرتون کنید. سرما می خورین

(( به طرف حیاط راه افتاد و من هم دنبالش. از پله ها پائین رفتیم، فرنوش تندتر جلو رفت یه لحظه کاوه خودش رو به من رسوند و گفت: ))

- هادی . یه جاهائی است که عقل آدم اشتباه می کنه. اما دل آدم نه! همیشه همه چیز رو نباید با چرتکه و ماشین حساب حساب کرد!

(( اینارو گفت و رفت. کمی صبر کردم و به حرفهای کاوه فکر کردم و بعد به جایی که فرنوش توی حیاط رفته بود و منتظر من بود، رفتم. وقتی بهش رسیدم گفتم: ))

(( نگاهی توی چشمام کرد که تا عمق قلبم نفوذ کرد بعد با خشم و عصبانیت شروع کرد.))

- تو پسر دیوونه فکر می کنی کی هستی که بخودت اجازه میدی با یه دختر این رفتار رو بکنی؟!

- فرنوش خانم آروم باشید! خواهش می کنم خودتون رو کنترل کنید.

فرنوش تو فکر کردی اگر دختری صادقانه دنبال یه پسر بیاد، اگه یه دختر مرد مورد علاقه ش رو خودش انتخاب کنه. کار بدی کرده؟!

من از اون وقتی که خودم رو شناختم. آزاد بودم و هیچوقت از این آزادی سوء استفاده نکردم. من یاد گرفتم که خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم. من صد تا خواستگاری دارم. همه خوش قیافه و پولدار. اما هیچکدوم رو نمی خوام چون هیچکدوم برام امتحان و آزمایش خودشون رو پس ندادن. اینارو می گم که بدونی.

- فرنوش خانم چرا داد می زنید؟ خوب نیست. همه صداتون رو می شنون!

فرنوش دلم می خواد داد بزنم! حرفمم رو قطع نکن!

من تو دیوونه رو برای زندگی انتخاب کردم. ازت هیچ چیزی هم نمی خواستم. حاضر بودم با همه چیزت بسازم چون احساس کردم مردی! چون دیدم بدون چشم داشت به چیزی، برام فداکاری کردی. چون کسی بودی که بر خلاف خیلی از پسرهای تو دانشگاه چشمت دنبال کسی نبود. چون کسی بودی که جلف نبودی. چون خود ساخته بودی. چون خوش قیافه بودی. چون دیدم که برام مثل یه پناهگاهی.

اون روز که به اون پیر مرد زده بودم، وقتی تلفنی باهات صحبت می کردم و می خواستم خودم رو به پلیس معرفی کنم و تو محکم پشت تلفن باهام حرف زدی و نذاشتی اینکار رو بکنم، احساس کردم که تو کسی هستی که می تونم بهش تکیه کنم. احساس کردم تو همونی هستی که دنبالش می گشتم.

احساس کردم که تو کسی هستی که من رو فقط برای خودم می خوای.

برای همین هم دنبالت اومدم. اما تو انگار اشتباه متوجه شدی. فکر کردی که با یه دختر چه می دونم، اون جوری طرفی!

تو نفهمیدی همونطور که تو می تونستی یه شوهر ایده آل برای من باشی، منم شاید می تونستم یه زن خوب برای تو باشم!

تو از زندگی فقط یه تصویر زشت می دیدی در صورتی که زندگی یه تصویر نیست. یک فیلم رو با یه عکس نمی شه فهمید! یادت باشه، پول خیلی چیزها هست اما همه چیز نیست.

(( همین طور که با عصبانیت حرف می زد، اشک از چشماش سرازیر بود. با دستهاش اشکهاشو پاک کرد و گفت: ))

- این اشک عجز نیست دوباره اشتباه نکن،. دلم از این می سوزه که بدون محاکمه، محکوم شدم. تو حتی نخواستی منو بهتر و بیشتر بشناسی. ای کاش همه چیز رو تو پول نمی دیدی. ای کاش جای اون همه درس که خوندی یه کمی هم درس عدالت می خوندی!

(( یه لحظه مکث کرد و بعد تکیه اشرو به دیوار داد و چنگ توی موهاش زد و گفت: ))

- سردَمه، یخ کردم.

(( هیچ جوابی نداشتم بهش بدم. کاپشنم رو در آوردم و آروم انداختم روی شونه ش.

با دستهاش کاپشن رو دور خودش پیچید و نگاهم کرد و یه لبخند زد. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. کاوه دم در ورودی، روی پله ها واستادخ بود. وقتی نگاهش کردم بهم آروم خندید!))

فرنوش دلم راحت شد این حرفا رو بهت زدم. تو دلم خیلی سنگینی می کرد.

- حالا آروم شدی؟

(( فرنوش سرش رو تکون داد.))

- خب، حالا بریم تو. سرما می خوری.

(( بدون اینکه حرفی بزنیم بطرف ساختمون حرکت کردیم. وقتی از کنار کاوه رد می شدیم، کاوه آروم گفت: ))

- دستتون درد نکنه فرنوش خانم. بالخره یکی پیدا شد روی این آدم لجباز رو کم بکنه!

(( فرنوش نگاهش کرد و خندید.))

تا ر شام دیگه جز چند جملۀ کوتاه چیزی گفته نشد. سخت تو خودم فرو رفته بودم و فکر می کردم . فرنوش روبروی من، روی یک مبل نشسته بود و گاهی که سرم رو بلند می کردم چشماش رو می دیدم که به من خیره شده و با نگاه من، نگاهش رو ازم می دزده. ژاله و کاوه هم تحت تأثیر جوّ حاکم حرفی نمی زدن.

وقتی سرم رو پائین می انداختم و فکر می کردم، یه آن به سرم می زد مه بلند شم و از اون خونه فرار کنم. اما به محض اینکه سرم رو بلند می کردم ونگاهش می کردم و سُست می شدم. دلم راه نمی داد که ازش جداشم. نیم ساعت، سه ربعی گذشت که شام حاضر شد و مادر کاوه همه رو سر میز دعوت کرد. من کنار کاوه نشسته بودم و کنار من پدر کاوه و فرنوش روبروی من نشسته بود.

ژاله شروع کرد تا برای کاوه غذا بکشه. کاوه هم خواست برای من شام بکشه که فرنوش گفت: ))

- کاوه خان، من دارم برای هادی خان غذا می کشم، شما خودتون رو زحمت ندین!

کاوه یعنی بنده غلط بکنم دیگه! بله))

(( همه خندیدن. ))

فرنوش اختیار دارین. منظورم این بود که دیگه شما زحمت نکشین

کاوه معنی این یکی هم اینه که شما دیگه فضولی نکنین! (( دوباره همه خندیدن.))

- کاوه تو چرا از این چیزها تعبیر بد می کنی؟!

کاوه اِ... ! شما هم هادی خان؟! ببخشید ها، لب بود که دندون اومد!

(( صورتم از خجالت سرخ شد. زیر چشمی به فرنوش نگاه کردم. صورت اونم گل انداخت.))

ژاله دیگه صحبت ها بالاتر از لیسانس شد!

(( دوباره خنده مجلس رو پر کرد.))

فرنوش بفرمائید هادی خان . اگه چیز دیگه ای هم خواستین بفرمائین

((کاوه اروم گفت.))

- بعد از هر دعوا، نوبت احترام تپون کردنه!

پدر کاوه چی می گی کاوه؟

کاوه هیچی صحبت احترام خانم زن صاحب خونۀ هادیه! خیلی خانم خوبیه

(( من و فرنوش و ژاله خندیدیم.))

فرنوش اینم نوشابه هادی خان.

- دستتون درد نکنه فرنوش خانم. خیلی ممنون. شرمنده می فرمائید.

کاوه هادی جان اون مَثَل چی بود؟! (( و مشغول خوردن غذا شد.))

مادر کاوه کدوم مَثَل کاوه؟

(( من در حالیکه هول شده بودم گفتم: ))

- کاوه با من شوخی می کنه

کاوه می گن، هر چه نصیب است همانت دهند

ستایش چطور مگه؟

(( از زیر میز با پام محکم زدم به پای کاوه که یه دفعه بلند گفت: (( آخ)) بعد گفت: آخ از این روزگار!

آخه هادی امشب نمی خواست بیاد اینجا، ولی انگار قسمت این بود!

(( البته منظور کاوه، ضرب المثل با پا پس می زنه و با دست پیش می کشه، بود.))

پدر کاوه بفرمائید خواهش می کنم غذا سرد می شه. این کاوه امشب چونه ش گرم شده.

- بله، همینطور کاوه جون از چونه ش بیش از حدّ استفاده می کنه!

کاوه بله بله ! نفهمیدم! تا همین صبحی نفس رو بزور می کشیدی، چطور شده شعار می دی؟! انگار امشب خیلی چیزها گرم شده، تنها چونۀ من نیست!

ژاله کاوه خیلی شلوغش کردی! می ذاری شام بخوریم یا نه؟

کاوه خیلی ممنون جناب ستایش. بازم شما. بعضی ها که مثل پیشی می مونن!

پدر کاوه پیشی؟!

- منظورش گربه س . داره به من می گه.

کاوه مارو مور گوشت تنم رو بخوره اگه بشما نسبت گربه بدم.

(( بعد آروم، زیر لبی گفت: ))

- جز سگ هیچ وصله ای به تو نمی چسبه!

(( همه شروع به خندیدن کردن و در محیط گرمی، خوردن شام شروع شد. بعد از شام، همه توی سالن جمع شدن و مشغول. صحبت کردن شدیم.))

مادر کاوه تو رو خدا تعارف نکنید. میوه پوست بکنید.

کاوه هادی سیب دوست داره!

(( بهش چپ چپ نگاه کردم و وقتی متوجۀ فرنوش شدم، دیدم سرش رو پائین انداخته و می خنده. خودم هم خنده م گرفت. منظور کاوه سیبهائی بود که برای فرنوش خریده بودم. چند دقیقه ای که گذشت. فرنوش بلند شد و یه بشقاب میوۀ پوست کنده جلوی من گذاشت.))

کاوه خدا شانس بده! از کرخه تا کره مریخ!

- خیلی ممنون فرنوش خانم.

کاوه هادی جان. همون خانم ستایش می گفتی بهتر نبود؟

(( خیس عرق شدم. بهش چشم غره رفتم.))

پدر کاوه کاوه یه دقیقه آروم نگیری ها!

کاوه هَپتا!

ژاله هَپتا یعنی چه؟

کاوه یعنی ابداً، یعنی ابداً تا زبان در کام است از زخم زبون نباید غافل شد!

- باور کنید سر کلاس و توی بیمارستان هم همینطوره!

مادر کاوه بچه گی هاش هم همینطور بود. تنهائی خونه رو روی سرش می ذاشت.

پدر کاوه هادی جان. این پسر اصلاً درس می خونه؟

- والله چی بگم؟!

(( تا ساعت 11 شب کاوه شوخی می کرد و بقیه می خندیدن. بعد آمادۀ رفتن شدیم و پس از تشکر و تعارفات. مرسوم، آقای ستایش خواست که منو تا خونه برسونه که قبول نکردم. با کاوه هم نرفتم. دلم می خواست کمی قدم بزنم و فکر کنم. لحظۀ آخری که چشمام به چشم فرنوش افتاد. احساس کردم که می خواد باهام حرف بزنه اما موقعیت نبود. خدا حافظی کردم و بطرف خونه حرکت کردم.

                                            ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»