تبليغاتX
بيدار
بيدار
درباره وبلاگ
بیدار ...
مي دانيم که : "حقيقت مطلق، دست نيافتني و تلاش براي رسيدن به آن ستودني است.براي رسيدن به حقيقت ، بايد باتاريکي مبارزه کرد بنابر اين ، ستيز من با تاريکي است. و براي ستيز با تاريکي شمشير روي آن نمي کشم … چراغ مي افروزم." اين وبلاگ ناچيز مجموعه اي از آرا و نظرات من است درباره آنچه که مي بينم،مي خوانم، مي شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق مي افتد.نظرات وبلاگ باز است اما اگر کسي ياکساني عصباني هستند ونمي توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند وياقلمشان بادُشنام آشناست وبه آساني به ديگران تهمت مي زنند از نظردادن بپرهيزند چراکه درهر صورت نظر ايشان حذف خواهد شد. آوردن لينک وبلاگ ها به معني تاييد همه مطالب آنها ويامدير وبلاگ نيست.نقل واستفاده از مطالب اين وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتيد منبع آن را نيز ذکر کنيد .
لینک دوستان
پيام مديريت وبلاگ : با سلام، به این وبلاگ خوش آمدید. لطفا ما را از نظرات و پیشنهادات خود برای بهتر شدن مطالب وبلاگ آگاه سازید.
ادامه داستان در قسمت دهم....

قسمت دهم

(( هنوز بارون می اومد. اتاقم تا اینجا شاید کمتر از نیم ساعت راه بود. همونطور قدم می زدم به سرگذشت آقای هدایت فکر می کردم. با اون ثروت اصلاً تصوّرش را نمی کردم که یه همچین گذشته ای داشته باشه. چرا اونطوری زندگی می کرد؟ بنظر می اومد که از دنیا بریده! تو همین افکار بودم که خودم رو جلوی ِ درِ اتاق دیدم. وقتی خواستم کلید رو توقفل بچرخونم. لای در، گوشۀ یه کاغذ رو دیدم. در رو که باز کردم، افتاد تو اتاق. ورش داشتم. یه یاد داشت کوتاه از فرنوش بود. یادِ جریان عصر افتادم. باز دلم گرفت.

توش نوشته بود: (( هادی خان سلام. دوباره آمدم، تشریف نداشتید. فردا خدمت می رسم خداحافظ فرنوش ستایش.))

چند بار این چند جمله رو خوندم. حتی یادداشتش هم بوی ِ عطر می داد!

گذاشتمش تو پاکت و گذاشتم لای یکی از کتابهام. با اینکه از کارش ناراحت بودم. اما لبخندی روی لبهام نشست!

بساط چای رو جور کردم و یه گوشه نشستم. صدا ویلن هدایت و رضا هر دو تو گوشم بود. بقدری اون قطعه رو قشنگ اجرا کرده بود که نمی تونستم فراموشش کنم ساعت حدود 10 بود. رختخوابم رو انداختم و گرفتم خوابیدم که زودتر صبح بشه! حتی چایی هم نخوردم!

شب خواب رضا دیوونه رو با ویلن و هدایت با شاه کلید و اکبر رو با چاقو و بچه های یتیم خونه رو با یه کیسه خرما دیدم.

صبح که بیدار شدم بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم و صورتم رو اصلاح کردم . رفتم که برای صبحانه نون تازه بگیرم. یاد خواب دیشب و خرما افتادم. متأسفانه خرما گرون بود و نتونستم بخرم. جاش یک کیلو سیب خریدم و نیم کیلو شیرینی. آخه امروز مهمون برام می اومد! وقتی به خونه برگشتم، بعد از خوردن صبحونه، شروع کردم به گردگیری و نظافت اتاق.

کارم که تموم شد، منتظر نشستم. هر چی ساعت رو نگاه می کردم و با چشمام عقربه ها رو به جلو هُل می دادم ، انگار کُندتر حرکت می کرد.

یه کتاب برداشتم و ورق زدم. اما کو حواس چیز خواندن؟! رادیو رو روشن کردم و خودم رو مشغول کردم نیم ساعت نگذشته بود که تق و تق زد به در. از پنجره نگاه کردم. فرنوش بود. در رو وا کردم و خودم رو با اینکه قند تو دلم آب می کردند بی اعتنا و خونسرد نشون دادم!

فرنوش – سلام پیغام دستتون رسید؟

- سلام. بله . اگه منظور تون اون یاد داشته. حالتون چطوره؟

فرنوش – همین جا، پشت در باید جواب بدم؟

- ببخشید، بفرمائید تو

(( وارد شد و کفشها شو در آورد و روی صندلی نشست.))

فرنوش – از دستم عصبانی هستید؟

- عصبانی؟ چرا؟ بخاطر تلویزیون؟

فرنوش – اگه ناراحتتون کردم. عذر می خوام . منظوری نداشتم. اون به عنوان قرض بود. بعداً ازتون پولش رو می گرفتم.

- اولاً که من نمی تونم این قرض رو ادا کنم. غیر از اون. فرنوش خانم شما به من مدیون نیستید. اگر اون شب کسی دیگه ای هم جای شما بود. من بهش کمک می کردم.

فرنوش – یعنی اگر جای من هر کس دیگه ای به آقای هدایت زده بود شاید جاش می رفتید زندان؟

- خوب نه، نمی رفتم زندان. آخه کِس دیگه ای نبود.(( حسابی هول شده بودم.))

چایی می خورید؟ الان براتون دم می کنم.

(( فرنوش لبخندی زد و گفت: من استکان رو می آرم. جاش رو بلدم.))

(( همونطور که به طرف قفسه می رفت گفت: ))

- من باید برم پیش آقای هدایت و ازشون تشکر کنم.

- کار خوبی می کنید. فقط براشون چیزی نخرید که بهشون بخواهین قرض بدید؟

فرنوش از اون حرفها بودها!

(( بعد در حالیکه می خواست دنبالۀ حرفش رو بگه. استکانی رو که دیروزباهاش چایی خورده بود از توی قفسه بیرون آورد و گفت))

- آهان. بالاخره یه چیز کثیف و نشسته تو اتاقتون پیدا کردم (( استکان رو به من نشون داد.

- اون کثیف نیست!

(( نگاهی به استکان کرد و اخمهاش تو هم رفت و پرسید: ))

- مهمون داشتید؟ یه خانم! دُرسته؟

(( دو تا فحش بخودم دادم که چرا دیروز اون استکان رو نشستم در حالیکه هم به من و هم به استکان نگاه می کرد دوباره پرسید: ))

- انگار زیاد هم تنها نیستید؟! مهمون زن داشتید؟ جایِ لبش رو استکان مونده! یادتون رفته آثار رو پاکسازی کنید!

(( جلو رفتم و استکان رو از دستش گرفتم. زبونم نمی چرخید که بهش بگم استکان خودشه که دیروز باهاش چایی خورده! خیلی عصبانی شده بود.))

- بله . ببخشید. یادم رفته بشورمش. الان می شورم.

(( شالش رو از روی صندلی برداشت و سرش کرد و گفت: ))

- اومده بودم که دعوت تون کنم خونه مون. یعنی پدرم ازم خواسته بود. خواهش می کنم اگه دلتون خواست، یه شب تشریف بیارید منزل ما. اگه دلتون خواست! خدا حافظ

(( می دونستم که اگه جریان استکان رو براش نگم ، با این حال عصبانی، می ره و دیگه نمی تونم ببینمش. نمی دونم چطوری روم رو سفت کردم و در حالیکه داشت در رو وا می کرد. زیر لب گفتم: (( استکان خودتونه. دیروز خودتون باهاش چایی خوردین))

برگشت و تو چشمهام نگاه کرد و بعد استکان که دستم بود. یه دفعه واداد! کفشهاشو آروم در آورد و شالش رو از سرش برداشت و بازم به من نگاه کرد

- فراموش کرده بودم بشورمش (( استکان رو بهش نشون دادم. خندید و از دستم گرفت.))

(( وقتی مشغول خوردن چایی بودیم گفت: ))

- امروزناهار چی دارین؟

(( از زبون لال شده ام پرید خورشت قیمه. ))

فرنوش – بدین من لپه ها شو پاک کنم

- با خنده گفتم: باید برم اول لپه بخرم بعد شما پاک کنید.

خندید و گفت: اصلاً امروز بیائید با هم ناهار بریم بیرون.

(( کمی مِن مِن کردم و دیدم زشته اگه بگم نه. همه جای دنیا، مردها خانم ها رو به ناهار دعوت می کنن حالا که یه خانم از من دعوت کرده خوب نیست قبول نکنم. این بود که قبول کردم.))

- چه شالِ قشنگی سرتون می کنین!

فرنوش ممنون. هوا سرده. نمی شه روسری سرم کنم. سَردم می شه

(( کاپشن م رو پوشیدم و پرسیدم.))

- حالا کجا می خواهین بریم؟

فرنوش – یه جای ِ خوب که غذای سالم و عالی داشته باشه. راستی شما منزل آقای هدایت رو بلدید؟

- دیشب اونجا بودم.

فرنوش – باید برم و ازشون تشکر کنم. خیلی مردِ مهربون و فهمیده ایه.

- خودم می برمتون. یه بچه آهو دارن. خیلی خوشگله. اسمش طلاست

(( فرنوش با تعجب پرسید: ))

- آقای هدایت بچه آهو داره؟! مگه کجا زندگی می کنه؟

- تو یه باغ خیلی خیلی بزرگ.

(( تا درِ اتاق رو قفل کردم فرنوش در حالیکه سوئیچ ماشین رو بطرفم گرفته بود پرسید: ))

- گواهینامه که دارید؟

- بله اما لطفاً خودتون رانندگی کنین. من راحت ترم

(( وقتی سوار ماشین ِ شیک و تمیز شدیم تازه یادم افتاد که شیرینی و میوه برای فرنوش گرفته بودم!))

- ببخشید، باز نتونستم از تون پذیرائی کنم. براتون شیرینی و میوه خریده بودم. یادم رفت بیارم.

فرنوش استکان و چایی بهترین پذیرائی بود!

(( متوجۀ حرفش شدم اما بروی خودم نیاوردم.))

فرنوش – کاوه خان حالشون چطوره؟ شنیدم تشریف بردن شمال.

- فکر می کردم فقط به من گفته که می ره شمال!

(( فرنوش در حالیکه می خندید گفت: ))

- من از دختر خاله ش شنیدم. شما چرا نرفتید؟

- اینجا راحت تر بودم.

(( چند دقیقۀ بعد جلوی یه رستوران شیک پارک کرد و پیاده شدیم. کمی این پا و آون پا کردم وقتی می خواست ماشین رو قفل کنه. بهتر دیدم که بهش بگم وضع مالی من خوب نیست.))

- فرنوش خانم، امیدوارم منو ببخشید. ولی من اینجا نمی آم!

فرنوش – خب، هر کجا که شما دلتون بخواد می ریم. من همینطوری گفتم بیائیم اینجا. اگه شما جای بهتری رو سراغ دارید، بریم.

- بله، من جای بهتری سراغ دارم. اما ممکنه شما خوشتون نیاد.

(( فرنوش در حالیکه سوار ماشین می شد گفت: ))

- بریم امتحان کنیم. شاید خوشم اومد.

(( حرکت کردیم. همونطور که بهش آدرس می دادم، شروع به صحبت کردم.))

- می دونید فرنوش خانم؟ من یه درآمد کم و محدودی دارم. خیلی ساده زندگی می کنم. دلم هم نمی خواد به چیزی که نیستم یا ندارم تظاهر کنم.

غدائی که می خورم خیلی ساده س. لباسی که می پوشم همینطور. رفتارم ساده س. خلاصه مجبورم همه چیزهای مادی زندگی رو خیلی ساده برگزار کنم. هر چیز هم که دارم، اگر چه ساده، ولی با دوستان ساده ام قسمت می کنم. لطفاً بپیچید دست راست.

برای دوستانم حاصرم جونم رو هم فدا کنم. متأسفانه امروز پول زیادی همراهم نبود. لطفاً همین جا، جلوی اون اغذیه فروشی نگه دارید.

ممنون. بله می گفتم. اگر خبر داشتم که قراره در خدمت شما، ناهار رو بیرون از خونه بخورم، حتماً از بانک پول می گرفتم. این بود که گفتم توی اون رستوران غذا نمی خورم.

فرنوش – فقط به خاطر همین؟ اینکه مسئله ای نبود. مهمون من بودید

- معذرت می خوام. من حتی از اینکه سوار این ماشین شیک شما هستم ناراحتم چه برسه به اینکه پول ناهارم رو هم شما بدید.

(( در حالیکه پیاده می شدم، گفتم: ))

- اگر از اینجا بدتون نمی آد، خواهش می کنم بفرمائید ناهار در خدمت تون باشم.

(( فرنوش خیلی راحت پیاده شد ودزدگیر ماشین رو زد و با هم به طرف ساندویچ فروشی رفتیم و دوتا ساندویچ سفارش دادیم.

- عادت به اینجوری جاها ندارید، نه؟

فرنوش – انسان به هر چیزی می تونه عادت کنه. بشرطی که هدف داشته باشه.

- خیلی ها به خیلی چیزها نمی تونن عادت کنن.

فرنوش – اتفاقاً من خیلی دوست دارم که ساده زندگی کنم.

- از ماشین و لباسهایی که می پوشید مشخصه!

فرنوش – طعنه می زنید؟

- راست بگید. تا حالا شده یه شب شام، نون و پنیر بخورید. تا حالا شده ناهار تخم مرغ بخورید؟

فرنوش – نون و پنیر نه، اما تخم مرغ چرا؟

- حتماً ناهار، مثلاً همبرگر بوقلمون داشتید و شما دوست نداشتید و مجبوراً یه روز با تخم مرغ و ژامبون سر کردید! یا اینکه تخم مرغ آب پز 4 دقیقه ای با آب پرتغال برای صبحانه میل کردید!

(( سرش رو پائین انداخت و چیزی نگفت: ))

- حاضرید این ماشین تون رو با یه پیکان مدل پائین عوض کنید؟ یعنی جای این، اون رو سوار شید؟ یا اینکه با اتوبوس سه کورس راه برید تا به دانشگاه برسید؟

فرنوش – هادی خان این مسئله ای نبود که شما اینقدر خودتون روناراحت می کنین!

- من ناراحت نیستم. شما فرمودید که از زندگی ساده خوشتون می آد، داشتم کمی از زندگی ساده براتون تعریف می کردم.

(( ساندویچ مون حاضر شد و با نوشابه برامون آوردن.))

فرنوش – بهتر نیست دیگه این بحث رو تموم کنیم و غذامون رو با لذت بخوریم؟

- موافقم، نوش جان.

(( دوتایی مشغول خوردن شدیم.))

فرنوش می دونید هادی خان؛ تو دانشکده خیلی در مورد شما حرف می زنن!

(( غذا تو گلوم گیر کرد!))

- در مورد من؟! چرا؟ مگه چیکار کردم؟

(( خندید و گفت: ))

- ناراحت نشید، حرف های خوب می زنن. البته دخترهای دانشکده.

- ترسیدم. فکر کردم رفتار و حرکت بدی ازم سر زده که کسی رو ناراحت کرده.

فرنوش – برعکس. همه در مورد سربزیزی شما صحبت می کنن. البته با چیزهای دیگه!

- ببخشید فرنوش خانم، شما خودتون خواستین که با من تشریف بیارین بیرون؟

فرنوش – ببخشید، متوجه نمی شم.

- یعنی منظورم اینه که جناب ستایش می دونن که شما الان با من اینجا هستین؟

(( نگاهی به من کرد و شروع به خوردن غذاش کرد و جوابی نداد. منم سرم رو پائین انداختم و خودم رو سرگرم غذا خوردن کردم. کمی بعد فرنوش گفت: ))

- می دونید هادی خان، من دختر آزادی هستم. اگه کاری بخوام انجام بدم کسی مانع نمی شه. البته نه هر کاری.

- فکر نمی کنین این ممکنه برای یه دختر مشکل ایجاد کنه؟

(( فرنوش مدتی ساکت شد و به اطرافش نگاه کرد و بعد گفت: ))

- شما تقریباً یک ساله که منو تو دانشگاه می بینید. تا حالا رفتار زشتی از من دیدید؟ تا حالا دیدید که بیرون از محیط درس با پسری رابطه داشته باشم؟

- ببخشید، انگار نتونستم حرفم رو درست بزنم. منظورم این نبود.

فرنوش – خواهش می کنم جوابم رو بدید

- نه. من تا حالا چیزی بدی از شما ندیدم. شما تودانشگاه و بیرون از اونجا رفتار بیسار شایسته ای دارین. حتی لباس پوشیدن تون هم خیلی سنگین و مناسبه.

فرنوش – خُب؟! پس این چیزها دلیل نمی شه که یه دختر بَد باشه. یعنی اگه دختری بخواد بَد باشه. بدون داشتم آزادی هم می تونه. اینو مطمئن باشید. در ضمن خبالتون راحت باشه. پدرم می دونه که الان با شما اومدم بیرون.

- انگار ناراحتتون کردم؟

فرنوش – نه ناراحت نشدم. اتفاقاً خوشحال هم شدم. شما برخلاف خیلی ها هنوز تابع یه سری از سنت ها هستید

- می دونین، بعضی از چیزها باید رعایت بشه. سنت ها، رسم و رسوم، احترام ها، مرزها! اگه هر کدوم از این ها رو زیر پا بذاریم مشکل سازه

فرنوش – به نظر منم همینطوره. حرمت گذاشتن به سنت های هر قوم، محکم کردن ریشه خودمونه. هر نسلی که بدون گذشته و تاریخ باشه محکوم به فناست.

- حد و حدود و مرزبندی هم یکی از همین سنت هاست!

فرنوش – تا این مرز مربوط به چه چیزی باشه. غذاتون تموم شد؟

- بله بله. اگر میل دارین بریم

(( بلند شدیم و من حساب کردم و از اونجا اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.

فرنوش – دلتون می خواد بریم کمی با هم قدم بزنیم؟

- شما دیرتون نمی شه؟

فرنوش نه وقت دارم.

این نزدیکی ها یه پارک خیلی قشنگه. من ازش خیلی خوشم می آد. دوست دارید بریم اونجا.

- بدم نمی آد، بریم

(( حرکت کردیم و چند دقیقۀ بعد رسیدیم.

تا پیاده شدیم ورفتیم تو پارک، با همدیگر حرفی نزدیم. کمی که قدم زدیم فرنوش گفت: ))

- می دونید هادی خان، از پریشب که تو اون تصادف شما خودتون رو جای من به پلیس معرفی کردید، اصلاً احساس نمی کنم که با شما غریبه هستم.

اون کار شما باعث شد که درونم یه حسی بوجود بیاد. یه حس دوستی. یه دوستی قدیمی! انگار راست می گن که محبّت، محبّت می آره!

(( برگشتم و نگاهش کردم تا چشمم تو چشمهاش افتاد، زبونم بند اومد.

بقدری چشمهاش قشنگ بود که به محض دیدنش تمام افکارم بهم ریخت. سرم رو انداختم پائین و چیزی نگفتم))

فرنوش – هادی خان. اون لحظه فکر کردین که اگه خدای نکرده آقای هدایت طوری شون بشه، شما رو می برن زندان؟

- بله، این فکر رو کرده بودم، اما برام مهّم نبود.

فرنوش – چه احساسی داشتید؟

- به نظر من یه آدم باید برای ایده هایش ارزش قائل باشه و بخاطرشون سختی ها رو تحمّل بکنه. این مهمّه.

(( واستاد و نگاهم کرد. منم واستادم اما سعی می کردم که تو چشمهاش نگاه نکنم. وانمود می کردم که به درختها و اطراف نگاه می کنم که یه لحظه بعد گفت: ))

- هادی خان!

(( به چشماش نگاه کردم.))

فرنوش می خوام بدونم اون ایده چی بود که بخاطرش فداکاری کردین؟

(( نمی دونستم در مقابل یه همچین سئوالی چی باید بگم.

برگشتم و دیدم یه دختر بچه کنارم واستاده و چند تا دسته گل تو دستها شه. گوشۀ کاپشنم رو کشید و گلها رو به طرفم گرفت و گفت: ))

- آقا، یه دسته گل ازم می خری؟ مریم دارم، نرگس دارم، گل سرخ دارم. تو رو خدا ازم بخر. خیلی سردم شده. یه شاخه م تا حالا نفروختم. یه شاخه ازم می خری؟

(( جلوش نشستم و گفتم: ))

- چرا نمی خرم عزیزم! همه ش رو ازت می خرم.

ببین، همۀ گلهای تو مال من، هر چی من پول دارم مال تو. باشه؟

دختر من سه تا دسته گل دارم، پولش خیلی می شه ها!

(( دست کردم جیبم و هر چی پول داشتم در آوردم. دو هزار و خرده ای بود. گرفتم جلوش))

- کافیه؟

(( زبونش بند اومده بود. خوشحالی تو چشماش موج می زد. با سر اشاره کرد و سه تا دسته گل رو به من داد و پول ها رو ازم گرفت و بدو از پیشم رفت.

همونطور نشسته بودم و دویدنش رو تماشا می کردم.

می ترسید پشیمون بشم و پول ها رو ازش پس بگیرم.

یه دقیقۀ بعد بلند شدم و به فرنوش گفتم: ))

- بریم؟

(( تو چشماش اشک حلقه زده بود. در حالیکه راه افتاد که برگردیم گفت: ))

- طفلک خیلی سردش شده بود!

(( دوتایی بدون حرف به طرف ماشین رفتیم. ))

نزدیک ماشین واستادم و گفتم: ))

- بفرمائین. می گن گل مریم نشونۀ دوستی یه و گل نرگس نشونۀ محبّت!

(( بعد همۀ گلها رو بهش دادم و گفتم: ))

- با اجازه تون می خوام تا خونه کمی قدم بزنم. شما بفرمائین!))

(( گل ها رو گرفت. صبر کردم تا سوار شد و ماشین رو روشن کرد. ))

وقتی می خواست حرکت کنه، شیشه رو کشید پائین و گفت:

- نگفتین گل رُز نشونۀ چیه؟!

(( خندید و حرکت کرد و رفت. همونجا واستادم و رفتنش رو نگاه کردم و زیر لب گفتم: ))

- گل رُز نشونۀ عشقه! به همۀ زبون های دنیا!

                                               ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت نهم....

قسمت نهم

- یه بسته دارید، این تلویزیون رو خانمی برای شما فرستادند

(( توی ماشین پشت سرش، یه تلویزیون بزرگ بود. ))

- ببخشید، متوجه نمی شم.

- خانمی بنام ستایش این تلویزیون رو خریدند و این آدرس رو دادن که بیاریمش. بفرمائید بگیرید، لطفاً اینجا رو امضا کنید.

- آقا خواهش می کنم این تلویزیون و برگردونید. انگار اشتباه شده.

- مگه آدرس درست نیست؟

- آدرس درسته، آدمش رو اشتباه گرفتن. ببخشید.

(( درو بستم و اومدم تو اتاق. خیلی بهم برخورد. از غصه و عصبانیت دلم می خواست گریه کنم. چرا باید زبونم بیخودی بچرخه و جلوی ِ فرنوش بگم که تلویزیون ندارم که برای ِ اون سوء تفاهم بشه که من مخصوصاً این حرف رو زدم که اونم بره برام تلویزویون بخره.

از خودم بدم اومد. دلم می خواست سرم رو بزنم به دیوار. این چه بدبختیِ که من دارم.

دیدم نمی تونم توی خونه بمونم. لباسمو پوشیدم و زدم از خونه بیرون.

اگه من هم یه بابایِ پولدار داشتم. اگه من هم حساب بانکی داشتم که توش یه و صد تا صفر نوشته شده بود. اگه من هم یه بابای پولدار داشتم. اگه من هم یه خونۀ هزار طبقه داشتم، اگه منم یه ماشین مدل 2020 داشتم، اگه من هم یه ویلای صد هزار متری تو شمال داشتنم. اگه من هم یه هلی کوپتر داشتم یعنی یه چراغ بال داشتم، دیگه این فرنوش خانم برام تلویزیون تحفه نمی فرستاد.

تو دلم به عشق و احساسم و قلب و دل و روده و معده م و کبد و طحالم چند تا فحش دادم.

بعدش هم حواسمو دادم به چیزهای دیگه. بارون آروم آروم می بارید. نم نم راه می رفتم و فقط به درو دیوار نگاه می کردم و سعی می کردم به هیچی فکر نکنم.

نیم ساعتی که راه رفتم، خودم رو جلوی ِ درِ خونۀ آقای هدایت دیدم. کمی دست دست کردم که در بزنم یا نه. هر چی فکر کردم دیدم روم نمی شه. همون پشت در نشستم.

هوا سرد بود. تو خودم کز کردم رفتم تو فکر. سرم رو گذاشتم رو دستام. تو خودم جمع شدم. مونده بودم چطور شد اومدم اینجا! حالا که اومدم چیکار کنم؟

هر چی می خواستم بلند شم برگردم خونه. پام پیش نمی رفت. دلم می خواست همونجا بشینم . نمی دونم چرا یاد روزی افتادم که پدر و مادرم تو تصادف کشته شده بودن و من کنار جاده نشسته بودم و به جَسَد پدر و مادرم تو تصادف کشته شده بودن و من کنار جاده نشسته بودم و به جَسَد پدر و مادرم که روش یه پارچه انداخته بودن نگاه می کردم. همون بغضی که اون روز داشتم، الان گلوم رو گرفته بود. آماده شده بودم برای گریه کردن. بَد هم نبود. بعد از مرگ ِ پدر و مادرم، سالها از آخرین گریه ای که کردم گذشته بود. کاش کاوه مسافرت نرفته بود. کاش حرفشو گوش می کردم و باهاش می رفتم. خون تو رگهام داشت منجمد می شد.

چند تا سگ از اون طرفِ خیابون به طرفِ من اومدن و به فاصلۀ یک متری که رسیدن، ایستادن و من رو نگاه کردن. یکی شون جلو اومد، من رو بو کرد و بعد رفت پیش بقیه و راهشون رو گرفتن ورفتن. انگار به بقیه گفت، بریم این زندگیش ازما سگی تره!

راستم می گفتن کدوم دیونه ای تو این سوز و سرما می اومد کنار درِ یه خونه چمباته می زد و می نشست!

دستها مو تکون دادم که خون توش بحرکت در بیاد. نمی دونم اون موقع در دلم از خدا چی می خواستم که یدفعه در باز شد و آقای هدایت از خونه اومد بیرون. آروم سرم رو برگردوندم و بهش سلام کردم.

هدایت هادی، توئی پسرم. اینجا چیکار می کنی؟ از کی تا حالا اینجائی که بارون تمام لباساتو خیس کرده؟! چرا در نزدی؟ دیدم این زبون بسته طلا اومده پشت دررو بو می کنه! پاشو، پاشو بریم تو.!!!! داری یخ می بندی!

(( با سختی بلند شدم و به همراه آقای هدایت وارد خونه شدیم. دستی به سرو گوش طلا کشیدم که جلو اومده بود و منو بو می کرد. انگار این حیوون فکر من بوده! اگر پشت در نمی اومد چیکار باید می کردم؟!

هدایت – چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

- نخیر، چیز مهمی نیست. ببخشید بی موقع اومدم.

هدایت – ازت بوی غم به مشامم می رسه! دنیا بهت سخت گرفته، آره؟

(( وارد ساختمون شدیم و آقای هدایت من رو برد جلوی شومینه که روشن بود، نشوند. گرمای دلچسب آتیش، یخ ها مو آب کرد! یخ ِ دلم رو هم آب کرد! چائی به موقعی که برام آورد، گرمی توی رگهام ریخت.))

- از خونه اومدم بیرون. نمی دونم چطور یه دفعه دیدم پشت در اینجا رسیدم. خجالت کشیدم در بزنم.

هدایت چرا؟ خودم ازت خواسته بودم که بیای پیشم!

بلند شد و رفت و از جایی، برام نون و پنیر و گوجه فرنگی آورد و جلوم گذاشت.

هدایت – بخور، ناقابله. فقط همین رو توی خونه دارم. ببخشید

- دستتون درد نکنه، همین عالیه.

(( کمی مکث کرد و گفت: ))

- می خوام یه چیزی بهت بگم امّا می ترسم بهت بربخوره.

- شما صاحب اختیارید. جای پدر من هستین. هر چی تودلتون هست بفرمائین.ناراحت نمی شم

هدایتخواستم بگم اگه مشکلت با پول حل می شه، برو یکی از اون کتابها رو وردار و ببر بفروش و سروسامونی به زندگیت بده. به دردِ من که نخورد، شاید گره ای از زندگی تو وا کنه.

(( برگشتم و به کتابخونۀ قدیمی ِ اتاق که پُر بود از کتابهای ِ قدیمی و خطی ِ کمیاب نگاه کردم و گفتم: ))

- دنبال مال ِ دنیا اینجا نیومدم. نمی دونم اصلاً برای چی اومدم اینجا! انگار یکی منو آورد اینجا!

(( هدایت دستی به سرم کشید و گفت: )) می دونم، کورشه کاسبی که مشتری شو نشناسه!

(( بعد رفت جلوی ِ یه گنجه و حدود پنج شش دقیقه واستاد! مونده بودم اونجا چیکار داره! بعد درِ گنجه رو باز کرد و به یه چیزی خیره شد. چند دقیقه ای هم همین طور گذشت. بعد دست کرد و یه جعبه که روش یه بند انگشت خاک نشسته بود در آورد. وقتی برگشت یه قطره اشک گوشۀ چشمش بود!

با آستین ش خاکِ روی جعبه رو پاک کرد و از توش یه ویلن قدیمی و رنگ و رو رفته رو بیرون آورد و گذاشت جلوش رو زمین. بازم نشست و نگاهش کرد. بازم اشک از چشماش اومد! برام خیلی عجیب بود. یه فوت بهش کرد و دستی به کوکش زد ورو به ویلن گفت: «طلسم شکست!»

بعد شروع به زدن کرد. صدایِ گریۀ شاز بلند شد! ناله هایی این ساز کرد که غم خودم رو فراموش کردم! هر آرشه ای که روی سیم می کشید، صد ورق خاطره از کتابِ تلخ زندگی رو برام می خوند!

همین که گِله های ... – از شروع شروع شد. باد از زوزه افتاد! صدای قُل قُل سماور خاموش شد! چشمها م رو بسته بودم و به این داستان گوش می کردم! از این دنیا جدا شدم و انگار روی ابرها راه می رفتم! هرپنجه ای که بسیم ها می زد انگار غم و غصۀ تموم عالم رو می ریخت تو اتاق ! حالِ ِ خودم رو نمی فهمیدم! یه ماه گذشت، یه سال گذشت، ده سال گذشت، نمی دونم. فقط یه وقت چشمهامو باز کردم که هدایت ویلن رو گذاشته بود زمین. نگاهی بهش کردم و گفتم:

- دستتون درد نکنه پدر، خون گریه کرد این ساز! این پنجه ها رو باید طلا گرفت!

(( یه نگاهی به ویلن کرد و یه نگاهی به من و گفت: ))

- سالها بود که این ساز زندانی بود و قفل به لبهاش خورده بود! به حُرمت تو آزادش کردم!

حتماً برات خیلی عجیبه هان؟ با خودت می گی ای ثروت و خونه و زندگی چیه و این نون و پنیر چیه؟!

این ساز زدن چیه و این حرفت چیه؟ شاید فکر می کنی که من از اون آدمهای ِ خسیس م که بخودشون هم رَوا ندارن؟

- من هیچوقت یه فکری نمی کنم. شما اگر خسیس بودین! امکان نداشت که دلتون راضی بشه که من به کتابهاتون نگاه کنم چه برسه به اینکه بخواهین یکی از اونها رو هم به من بدید.

هدایت – بازم می گم، هر کدوم رو که دلت می خواد وردار ببربفروش. اینکه تعارف نیست. از ته دل می گم

- خیلی ممنون. ولی درست گفتید. متوجۀ این حالت روحی شما نمی شم

(( هدایت رفت یه گوشه نشست و تکیه شو به یه مخده داد و سیگاری روشن کرد و نگاهی به اتاق انداخت و گفت: ))

- این اتاق تموش آینه کاری یه اونم قدیمی. اتاق پنجاه متری هست. حالا حساب کن که در و دیوارش چقدر مساحت داره؟! استاد آینه کار، این دیوارها رو با تیکه های کوچیک آینه درست کرده. قطعات آینه، از بس ریز و کوچیک هستن نمی شه شمردشون.

تیکه تیکه اینها رو کنار هم گذاشته و نقش زده تا این اتاق به این صورت در اومده. اگر هر کدوم از این آینه های کوچیک نباشن. جاشون خالی می شه ونقش بهم می خوره، زندگی من هم مثل این اتاقه! تک تک این قطعات ریز آینه اون رو درست کردن. برای ِ همین هم وقتی خودم رو توش نگاه می کنم، چهره م صدتیکه نشون داده می شه! مثل یه صورت زخمی!

تواین دنیا هر کدوم از ما به چیزی محکوم هستیم. تو هم انگارمحکومی که سرگذشت من رو بشنوی. نمی دونم برات از کجا شروع کنم. بهتره از جائی بگم که تقریباً همه چیزرو، البته در حد سن خودم می فهمیدم.

شش سالم کمی بیشتر بود. توی یه یتیم خونه زندگی می کردم. البته تا یادم می آد و چشم باز کردم اونجا بودم.

پدر و مادرم که اصلاً یادم نیست. یعنی ندیدم شون که یادم باشه.

کسی هم نبوده که بهم بگه اونها کی بودن و چی شدن.

یتم خونه یه ساختمون کهنه و درب و داغون بود که هر لحظه منتظر بودیم سقف یا دیوار به جاش بریزه روی سرمون. یه حیاط بزرگ داشت که دورتا دورش دیوارهای بلند بود.

یه طرفِ این یتم خونه باغ خیلی خیلی بزرگی بود که وقتی توش قایم می شدیم اگر صد نفر هم دنبالمون می گشتند نمی تونستن پیدامون کنن.

من الان حدود هفتاد و خرده ای سالمه. حالا حساب کن این جریان مال ِ چه وقتی یه؟! جلوی ساختمون ما یه کوچۀ خاکی بود و طرفِ دیگه مون یه دیوونه خونه!

تا روز بود و هوا روشن، هیچ صدائی از این دیوونه ها درنمی اومد. امّا چشمت روز بد نبینه. تا هوا تاریک می شد صداهایی از اون طرف می اومد که مو به تن آدم راست می شد!

صدای ناله، صدای گریه، صدای کتک زدن، صدای زنجیری که جرینگ جرینگ بهم می خورد، صدای جیغ زنها، خلاصه همه چیز.

یتم خونۀ ما یه رئیس مرد داشت که، ای، آدم بدی نبود. امّا یه معاون ِ زن داشت که از ترسش دیوونه های حیاط بغلی هم جرأت نفس کشیدن نداشتن، چه برسه به ما بچه های قد و نیم قد!

بزرگترین ما بچه ها، یازده دوازده سالش بود که به اصطلاحات گندۀ یتم خونه بود و بقیه تحت امر اون.

هفت هشت تا نوچه همداشت که دستورات شو اجرا می کردن. یعنی اون دستور می داد و ما باید اجرا می کردیم و این نوچه ها هم بالا سرمون بودن. اسم این پسر اکبر بود.

قدیمی ترین یتم این یتم خونه بود و کارکنان اونجا هم اون رو ارشد ما حساب می کردن. این یتم خونه هممدرسه مون بود. هم خونه مون بود هم گردشگاهمون بود و هم شکنجه گاهمون! اون وقتهام که مثل حالا نبود نمی دونم شیرخوارگاهِ فلان و بَهمان واز این چیزها باشه و تلویزیون مرتب براشون جشن بگیره و مردم پول بدن و رسیدگی بهشون بشه.

ما اصلاً حق نداشتیم پا از اونجا بیرون بذاریم. هیچکی هم ائنجا نمی اومد. فقط سالی چند نفر که می گفتن مأمور دولت هستن نیم ساعت می اومدن تو دفتر می نشستن و یه چائی می خوردن و می رفتن. خلاصه فریادرس ما اونجا فقط خدا بود.

کوچکترین بی انضباطی، جوابش شلاق بود و حبس، توی یه یه زیر زمین پر از موش ورطیل و عقرب که خودشون بهش می گفتن سیاه چال! خلاصه جهنمی بود اونجا!

لعنت به پدر و مادرم نمی فرستم، چون نمی دونم چی شد که سر از اونجا در آوردم. شاید مرده بودن، شاید هم خودشون من رو انونجا برده بودن. خدا می دونه. فقط اینطوری بگمکه هر چند وقت به چند وقت دو سه نفر از اونجا مرخّص می شدن. حالا یا فرار می کردن یا مریض می شدن و از دنیا مرخص می شدن و یا اینکه زیز شکنجۀ اون پدر سوخته ها یه بلائی سرشون می اومد!

غذای اونجا دیگه معرکه بود. نون خالی به عنوان صبحانه و اکثراً آبگوشت بدون گوشت برای ناهار و گاهی تخم مرغ و شام هم نون و چائی! اونهم کاشکی اونقدر می دادن که سیر بشیم!

از لباس هم که چی برات بگم . دیگه اسمش لباس نبود. یه چیز پاره پوره به تنمون! فقط تا اونجا که یادمه، یه بار قرار بود. نمی دونم شاه بیاد اونجا و ازش فیلمبرداری کنن یا ملکه بیاد یا وزیر بیاد. نمی دونم کی قرار بود بیاد که همه به جنب و جوش افتادن و کمی اونجا رنگ و بوی نظافت به خودش دید و برای ما یکی یه دست لباس نو آوردن و تنمون کردن که البته کسی که قرار بود بیاد، نیومد و لباس ها رو ازمون گرفتن و دوباره همون گدا که بودیم شدیم!

اینارو...که گفتم، یه شرح حال بود. از اوضاع ِ اون یتم خونه . صد رحمت به زندان باستیل! قرار اونجا بر این بود که هر روز چند تا از بچه ها، مقداری از غذاشون رو نخورن و بِدنَ به اکبر و نوچه هاش. این قانون بود و اگر کسی از ماها سرپیچی می کرد، یه گوشه گیرش می انداختن و تا می خورد کتکش می زدن.

اینها که تا حالا گفتم، برای این بود که بدونی من کجا زندگی می کردم! سرگذشتِ اصلی از اینجا شروع می شه.

پسرم، همین طور که من حرف می زنم و تو هم گوش می دی، نون و پنیرت رو هم بخور. انشا الله دفعه دیگه که بیای، ازت بهتر پذیرائی می کنم. نه که خودم تنهام، اینه که همین نون و پنیر هم از سرم زیاده!

هر وقت هم هوس کردی خودت برای ِ خودت چائی بریز. دیگه تعارف نکن.

- چشم، فقط خواهش می کنم بخاطر من تو زحمت نیفتید که من هم معذب نشم.

خُب می فرمودید:

هدایت – آره، چی گفتم؟ حواس برام نمونده!

- گفتید سرگذشت اصلی از اینجا شروع می شه.

(( خندید و گفت: ))

- معلوم می شه حواست جمعه حرفامه.

آره ، پسرم که تو باشی، داستان اصلی زندگی من یعنی، چیزی که ارزش گفتن و شنیدن داشته باشه. از اینجا شروع می شه. همونطور که گفتم هر کدوم از ما بچه ها نوبتی باید از غذای ِ خودمون می زدیم و به اکبر و نوچه هاش می دادیم. یه شب که نوبت من بود، یواشکی اندازۀ یه کفِ دست نون گذاشتم زیر پیرهنم که بیارم بیرون و بِدَم به اکبر، گویا همون موقع خانم اکرمی من رو دید. این خانمِ اکرمی در واقع اسمش اکرم بود که گفته بود بهش بگن خانم ِ اکرمی! البته این زن معاون ِ یتیم خونه نبود. کار و پست اصلی ش، سر پرست کارکنان ِ اونجا بود که از جیک و پیک همه، بخصوص مدیر خبر داشت. خود مدیر هم ازش حساب می برد.

زن ِ بد طینتی بود. کینه ای ، بی چاکِ دهن، بی رحم.

اون شب به من چیزی نگفت. یعنی چیزی همنباید می گفت. سهم خودم بود.

صبح که بلند شدیم، همه رو توی حیاط جمع کردن، مونده بودیم معطّل که چیکارمون دارن! یه نیم ساعتی که منتظرمون گذاشتن، این زن ِ سنگدل عقده ای با یه گونی که از توش یه طناب آویزون بود و یه چیزی توی گونی وول می زد اومد همه کنجکاو شده بودیم که ببینیم توی گونی چیه. چشمها همه به گونی بود و صدا از کسی در نمی اومد.

خانم اکرمی تند به صورت همه نگاه کرد و بعد نگاهش روی من ثابت شد. داشت از ترس نفسم بند می اومد. نزدیک بود که خودم رو خراب کنم!

بعد از اینکه خوب من رو با نگاهش چزوند، گفت:

(( بعضی از شما بی پدر و مادرها برکت خدا رو که ما با بدبختی از دولت گدائی می کنیم حیف و میل می کنن. انگارشکمتون گوشت نو بالا آورده.

این دفعه نخواستم اون توله سگ رو تنبه کنم. فقط صداتون کردم که ببینید عاقبت گربه ای که بدون اجازۀ من نون ِ یتیم خونه رو بخوره چیه!))

بعد اشاره کرد به یکی از کارگرها و اون هم گونی رو بُرد طرف ِ یه درخت و طناب رو انداخت بالای یه شاخه و خانم اکرمی سر طناب رو گرفت و کشید.

تا حالا علتِ نگاه شوم این زن رو نفهمیده بودم. وقتی گربۀ زبون بسته رو دیدم که چطور از درخت با یه طناب دورِ گلو، آویزان بود و خُرخُر می کرد و روی هوا پنجول می زد. تازه جریان رو فهمیدم. گربۀ بیچاره قربونی ِ یه کفِ دست نون شده بود که من دیشب برای اکبر آورده بودم. حیوون رو بی گناه دار زدن. فکر کرده بودن نون رو برای اون آوردم.

من گاهی با این گربه بازی می کردم. زبون بسته بی آزار بود. زبون بسته بی آزار بود. اونجا کسی یه لقمه نون هم بهش نمی داد داشت حالم بهم می خورد. نفرت تو چشمام موج می زد. تا اون موقع دار زدن یه موجودی با چشم ندیده بودم. با اینکه تمام بدنم از ترس و خشم می لرزید امّا نمی تونستم چشم از گربۀ بیچاره بردارم. بالاخره نمی دونم چطور شد و چه حالی به من دست داد که بطرف خانم اکرمی دویدم و تا اومد به خودش بیاد طناب رو از دستش گرفتم و آزاد کردم.

طناب از روی شاخه رَد شد و گربه افتاد زمین و با سرعت فرار کرد و رفت. راست گفتن که گربه هفت تا جون داره!

برگشتم و به صورت خانمِ اکرمی نگاه کردم. داشت می خندید! انگار از کار من عصانی که نبود هیچی، خیلی هم خوشحال بود! آخه بچه ها با شناختی که از این زن داشتن کمتر بهانه دستش می دادن. این بود که هر وقت کسی جسارتی بخرخ می داد و کاری می کرد، خانم اکرمی خوشحال می شد. چون کسی رو داشت که شکنجه بکنه و لذّت ببره!

همونجا واستادم و سرم رو انداختم پائین. تازه متوجه شده بودم که چه کاری کردم! صدا از بچه ها در نمی آومد. با اشارۀ خانم اکرمی، چوب و فلک حاضر شد. دو تا از کارگرها گالش ها مو از پام در آوردن و پاها مو تو فلک بستن. ترکه رو خودِ خانم اکرمی دستش گرفته بود اومد جلوی من و گفت: (( حیوونا رو خیلی دوست داری، آره؟))

فقط با کینه نگاهش کردم که گفت: (( بچه خوب نیست که اینطوری تو چشمای بزرگتر زُل بزنه.)) نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم: (( اون نون مال خودم بود. به گربه هم ندادم بخوره.))

تا این رو گفتم در حالی که با ترکه به شدت به کف پاهام می زد، داد زد(( مال تو، توی تنبونته! اینجا شما فقط یه تیکه چلوارِ کفنی دارین! گُهِ سگها!))

اونقدر با ترکه کف پام زد تا ترکه شکست. درد ضربه های ِ آخر رو حسّ نمی کردم . بخاطر همین هم بیشتر عصبانی شده بود. اگه التماس می کردم و گریه وزاری. انگار ارضا می شد و کمتر منو می زد. امّا نمی دونم چرا نه گریه کردم نه التماس.

خون از کف پام راه افتاده بود و چکیده بود تو پاچۀ شلوارم! حتماً از خودت می پرسی که یه پسر بچۀ شش هفت ساله چرا این خلق و خو رو داشته؟

آخه می دونی، بچه هائی که تویتیم خونه ها زندگی می کنن، با بچه های ناز پروردۀ توی خونه فرق دارن. اونها خیلی بیشتر از سنّ شون چیز می فهمن. بدبختی کشیدن و سختی.

ترکه که شکست. ولم کرد و پاهام رو باز کردن و رفتن. قانون اونجا اینطوری بود که وقتی بچه ای تنبه می شد. اگر کسی سراغش می رفت و کمکش می کرد. اونم تنبه می شد! کِشون کِشون خودم رو رسوندم تو خوابگاه و یه گوشه افتادم.

دردِ پا از یه طرف، گرسنگی از یه طرف و بُغضی که داشت خفه ام می کرد از یه طرف عذابم می دادن. یه دَربون ِ پیر داشتیم به نام بابا سلیمون. مرد خوبی بود.

یواشکی اومد سراغم و از یه قوطی مَرهمی در آورد و مالید کف پای من و قوطی رو هم داد بهم که هر روز روی زخمها بمالم که پام قانقاریا نشه. یه تیکه نون هم بهم داد و رفت.

نمی دونم توی اون مرهم چیزی بود و یا اینکه محبتی مه اون موقع بابا سلیمون به من کرد باعث شد درد پام کمی آروم بشه! می دونی بچه هایی که توی این جور جاها زندگی می کنن. تشنۀ محبت و مهربونی هستن. اگه کسی براشون کاری بکنه، ذرّه های محبتش رو هم حروم نمی کنن!

وقتی تنها شدم بی اختیار اشک از چشمهام سرازیر شد. بدون صدا گریه می کردم. در ذهنم مادرم رو زنی مهربون مجسم می کردم و پدرم رو هم پدری با محّبت. تو عالم رؤیا می دیدم که مادرم گریه کنون با دستهای ظریفِ خودش اشکهامو پاک می کنه و پدرم که عصبانی به سراغ خانم اکرمی می ره و تا می خوره کتکش می زنه و بعد پیش من می آد و با لبخندی که خشم رو پشت خودش پنهون کرده، بهم می گه: (( پاشو پسرم گریه نکن. گریه مالِ دختراس. مرد که به این زودها اشکش در نمی آد! آفرین به پسرم شجاعم که نذاشت اون حیوون بی گناه رو دار بزنن.)) بعد در حالی که اشک توی چشمش حلقه زده و از ناراحتی لبهاشو گاز می گیره. زخمهای کفِ پام رو بایه دستمال که از تو جیبش در می آره، می بنده.

نوازش دستهای مادرم، دلم رو پر از امید و حرفهای پدر ، جونِ . تازه ی توی تنم می آره. امّا تا چشمهامو باز می کنم. فقط در ودیواره که می بینم.

برای یه یتیم. همین هم که پدر و مادرش توی رؤیا بسراغش بیان. غنیمته!

سرم رو به طرف آسمون کردم و نگاهی به خدا! وقتی دوباره چشمهامو بستم که شاید رؤیای پدر و مادرم رو ببینم، احساس کردم که دستی روی شونه م گذاشته شد. مخصوصاً چشمهامو باز نکردم که این حس تموم نشه که دستی دیگه شروع به پاک کردن اشکهام کرد.

این دیگه رؤیا نبود. برگشتم و کنارم رو نگاه کردم. پسری بود هم سن و سال خودم، پیشم نشسته بود و گریه می کرد. بهش گفتم اگه بفهمن اومدی اینجا، تنبیه ت می کنن. بهم خندید و دولا شد و صورتم رو بوسید و گفت: (( اومدم ازت تشکر کنم، اسم من عبّاسه. خوب شد که نذاشتی اون گربه رو بَکُشن))

اینو گفت و بلند شد ورفت . همین کافی بود که از کاری که کردم احساس غرور کنم. در خودم یه قدرت عجیبی حسّ می کردم. می دیدم که کاری که کردم ارزش فلک شدن و کتک خوردن رو داشته دیگه زخم پام درد نمی کرد! لبخندی گوشۀ لبهام نشست.

اون شب گذشت. فردا صبح دوبازه توی حیاط جمعمون کردن. چون روی پاهام نمی تونستم بایستم ، دونفر زیر بغلم رو گرفته بودن وقتی همه ساکت شدن، خانم اکرمی صدام کرد.

بچه ها همونطوری بردنم جلوی صف. ازم پرسید نون رو برای کی آورده بودم بیرون. تو دلم گفتم اگه بگم همین بلا سر اکبر می آد، اگه هم نگم دوباره فلک می شم.

داشتم با خود کلنجار می رفتم که چیکار کنم که انگار یکی وادارم کرد که بگم نون رو واسۀ گربه هه آوردم بیرون.

خانم اکرمی نگاه تندی به من کرد. تو چشماش می دیدم که از خدا می خواد تا یه بار دیگه کتکم بزنه. اما انگار خدا برام خواست و بابا سلیمون اومد جلو و یه چیزی درِ گوش خانم اکرمی گفت و ا ونم تند به طرف ِ دفتر یتیم خونه رفت. یه نفسی کشیدم. پدر سگ صورتش رو انگار از سنگ تراشیده بودن کوچکترین مهربونی توش دیده نمی شد.

باباسلیمون مرخصمون کرد و بچه ها زیر بغلم رو گرفتن و بردن تو خوابگاه.

نیم ساعتی که گذشت دیدم رفت و اومد و بدو بدو توساختمون شروع شد. حدس زدم که حتماً یه عده دولت اومدن اونجا.

برام فرقی نداشت چون اومدن اونها نفعی به حال ِ من نداشت. برای تکیه ام رو به دیوار داده بودم و پاهام رو دراز کرده بودم و تو افکار خودم بودم که یه مرتبه مدیر و خانم اکرمی و چند تا از کارگرها همراه عده ای مرد با لباسهای اعیانی که یه زن و یه دختر باهاشون بود. اومدن تو خوابگاه.

خوابگاه یه سالن خیلی بزرگ بود با دیوارهای بلند. یه طرفش پر از تشک و پتو بود که روی هم چیده شده بود شبها این تشکها رو پهن می کردیم و روش می خوابیدیم. البته اسمش تشک بود و گرنه به نازکی پتوهامون بودن.

وقتی منو اونجا دیدن. یکی شون ازم پرسید که بچه تو چرا نرفتی توحیاط؟ یکی دیگه بهم گفت: وقتی آقا باهات صحبت می کنن، بلند شو واستا!

سرم رو بلند کردم و گفتم کفِ پام زخمه، نمی تونم واستم. مردی که همه بهش احترام می ذاشتن اومد جلو و نگاهی به کفِ پام کرد و پرسید: پات چی شده؟

زیر چشمی به خانم اکرمی نگاه کردم که با رنگ پریده چپ چپ نگاهم می کرد. یه لحظه دلم خواست فریاد بزنم و بگم که این زنِ دیوانه، بخاطر یه کفِ دست نونِ خالی این بلا رو سرم آورده، اما خودم رو نگه داشتم و گفتم: تو خارها راه رفتم و پاهام اینطوری شد.

مَرده به مدیر دستور داد، که زخمهامو پانسمان کنن. در همین موقع اون دختر کوچولو جلوم نشست و پرسید: این جوجوها چی ن تو موهات راه می رن؟!

دست کردم و چنگی به موهام زدم و یکی از شپش ها اومد تو دستم. نشونش دادم و بهش گفتم: شیپیش تا حالا ندیدی؟!

گفت نه، گاز می گیرن؟

گفتم: نمی دونم و شپش رو با ناخنم له کردم

گفت: چرا کشتیش؟! گناه داره.

همه زدن زیر خنده. خودم هم خنده م گرفت. دلک می خواست دیروز اینجا بود و می دید که داشتن یه گربۀ بدبخت رو دار می زدن!

گفت: یکیش رو می دی به من باهاش بازی کنم

در همین موقع اون خانمه که لباس قشنگی تنش بود و بوی خوبی هم ازش می اومد دست. بچه ش رو کشید و بلندش کرد و گفت: دخترم شیپش خون می خوره. مالِ بچه های کثیفه. نباید بهش دست زد. آدم مریض می شه. اگه بچه حمّوم کنن سرشون شیپیش نمی ذاره.

خانمه جوابی نداشت بهش بده که من گفتم: ما عادت کردیم. اینجا همه مون شیپیش داریم! اون خانم نگاهی به من کرد و سرش رو انداخت پائین.

دخترِ کوچولو دست مادرش رو ول کرد و اومد نزدیک من پرسید: تو چرا شیپیش داری و کثیفی؟ تو چشماش نگاه کردم. نمی دونستم چه طوری باید به این بچه وضع خودمون رو بگم. اون معنی درد و غم و غصه و بی کسی رو از کجا می فهمید. کمی مکث کردم. انگار همه منتظر جواب من بودن. این بود که گفتم، من مثل تو مادر ندارم که تمیزم کنه.

گفت: خودت که دست داری! برو حموم با صابون سرت رو بشور.

بازم خنده م گرفت. می خواستم بگم اینجا ماهی یه بار همه مون رو می برن تو حیاط و با سطل، آب می ریزن رو کلّه مون. تازه وقتی تابستون و هوا گرم. زمستون که هیچی . اما ترسیدم بعدش فلک بشم. پس گفتم: چشم می رم حموم و خودم تمیز می کنم.

برگشت به مادرش گفت: مامان اینو ببریم خونه مون. با هم بازی می کنیم.

یه لحظه نور امیدی تودلم روشن شد. اگه اینان من رو با خودشون می بردن؟! اگه می شد که من یه زندگی مثل این بچه داشته باشم. اگه منم می شد یه همچین لباسهایی تنم کنم. اگه می تونستم یه همچین کفشی پام کنم. اصلاً چه فرقی مابین من و این بچه س؟!

که خانمه محکم دستِ دخترش رو کشید و با خودش از خوابگاه بیرون برد.

نفهمیدم از من فرار کرد؟ از خوابگاه فرار کرد؟ از شپش ها فرار کرد؟ از بویِ بدی که اونجا می اومد فرار کرد؟ یا از خودش و وجدانش!

وقتی همه با سکوت از اونجا رفتن، خانم اکرمی نگاهه کرد و گفت: شانس آوردی که جلوی زبونت رو گرفتی و گرنه کاری می کردم که دیگه نتونی حرف بزنی! می خواستم وقتی اینا رفتن، بندازمت توسیاه چال. ولی این دفعه بخشیدمت!

اینو گفت و رفت. وقتی تنها شدم، دوباره توی موهام چنگ زدم یکی دو تا دونه شپش اومد توی دستم. چندشم شد. آدم تا وقتی چیزی رو ندونه، زجر نمی کشه، اما، وقتی فهمید، چرا؟! دیگه خیلی چیزها ناراحتش می کنن! امان از هوشیاری!

خلاصه در اثر حرفهای اون دختر بچه از خودم خجالت کشیدم. تصمیم گرفتم که تمیز باشم حتی با اون امکانات و وضع بدی که داشتم.

چند روزی گذشت و پاهام تقریباً خوب شدن. یه صبح که یه گوشۀ حیاط نشسته بودم و تو این فکر بودم که چطوری، دور از چشم کارگرا و خانم اکرامی، دو تا سطل آب روی ِ سرم بریزم و از دست این شژش ها و کثیفی نجات پیدا کنم.اکبر سراغم اومد و کنارم نشست پُشتم زد و گفت: (( خوشم اومد. معلوم شد اُس و قُس داری. به ابوالفض اگه اون روز نَفَسِت در می اومد و جیک می زدی، شیر دونت رو می کشیدم بیرون! حالام اگه دوس داری، عقشه! بیا تو دارو دستۀ خودمون. ))

ازش تشکر کردم. خوشم نمی اومد که با اکبر و نوچه هاش بگردم. از زور گوئی بدم می اومد. وقتی بهش گفتم خندید و گفت : (( خود دانی. اما هر وقت گیر داشتی، حاجیت روخبر کن.)) بهش گفتم اگه طوری بشه که بتونم دو تا سطل آب گیر بیارم و خودم رو بشورم خیلی خوب می شه. از خنده نزدیک بود غش کنه. وقتی خوب خنده ها شو کرد گفت:)) مگه کثافت چه عیبه شه که می خوای بری سراغ نظافت؟! جوجه! ما هر چی تن رو کیسه بکشیم و چرک بکونیم، بازم پرورشگاهی و یتیمیم! نون نداریم بخوریم تودنبالِ قرِ و فرِتی؟!))

گفتم پس هیچی، بلند شدم که برم، کمی این ور و اون ور رو نگاه کرد و گفت: (( اگه بازم دهنت قُرص باشه یه جا می برمت که عقل جن هم نمی رسه. ))

بعد دستِ خودش روچند بار گاز گرفت ودوباره گفت: ((بِپَر دنبالم بیا!))

چند تا از نوچه هاش رو صدا کرد و همه راه افتادیم. تهِ حیاط، جایی که یه کوه تیرو تخته روی هم چیده شده بود ایستادیم ویکی از بچه ها، بُشکه ای رو کنار زد و پشتش یه سوراخ نسبتاً بزرگ توی دیوار پیدا شد. اکبر تند من رو به طرف سوراخ هل داد و گفت: (( برو ته باغ. همین جوری، راستِ شکیمتو بگیرو برو. صدای آب رو می شنُفی. اما حواست رو موقع رفت اومد جمع کن گندکار در نیاد و سولاخ لو نره!))

بعد پشت سر من بشکه رو دوباره سرجاش گذاشت.

یه لحظه ترس ورم داشت. تا اون موقع یادم نمی اومد که این طرف دیوارهای یتیم خونه دیده باشم. برگشتم و به باغ نگاه کردم. تا چشم کا ر میکرد درخت بود و همه سبز. احساس پرنده ای رو داشتم که بعد از سالها اسارت. حالا آزاد شده بود. هم می خواستم پرواز کنم و هم از پرواز وحشت داشتم! از این حس سرم گیج می رفت. نشستم و چشمهامو بستم مدتی به صدای باد که از بین برگها می وزید گوش دادم. صدای پرنده ها که همیشه از اون طرفِ دیوار بگوشم می رسید، حالا برام تازگی داشت! همونطور که چشمهام بسته بود، گوش می کردم و آزادی رو مزه مزه می کردم.

** ** **

(( به اینجای حرفهایش که رسید متوجۀ من شد و گفت: ))

- پسرم تو که دست به شامت نزدی! نون و پنیر بابِ میل ت نیست؟

حق داری؟

- اختیاردارید . محو صحبت های شما بودم. چشم الان می خورم.

هدایت – سرت رو درد آوردم . خیلی پر چونگی کردم باید ببخشی.

- نه ، نه، اصلاً . برام خیلی جالبه. خواهش می کنم ادامه بدید.

هدایت – راست می گی یا تعارف می کنی؟

- این حرفها چیه؟ هر کلمه که می فرمائین، توی ِ حافظه م جا می دم و با حرص منتظر کلمۀ بعدیم!

(( هدایت خندید. شوقِ گفتن تو چشماش برق می زد. ))

هدایت – پس تا توشامت رو می خوری، من یه سر به این زبون بسته طلا بزنم ببینم جا وجوش درسته یا نه. الان بر می گردم.

((بلند شد واز اتاق بیرون رفت. من هم مشغول خوردن شدم و درو دیوار رو هم نگاه می کردم. بقدری اینه کاری اتاق قشنگ بود که دلم نمی اومد ازش چشم بردارم. نگاه می کردم. به قدری آینه کاری اتاق قشنگ بود که دلم نمی اومد ازش چشم بردارم. چشمم به کتابخونه قدیمی افتاد. خدا می دونست چه ثروتی اونجا خوابیده بود! برام خیلی عجیب بود. چقدر دلم می خواست که این کتاب ها رو می خوندم.

تابلو هایی که به دیوار بود شاید هر کدوم سیصدسال قدمت داشت! داشت مغزم سوت می کشید. این خونه می تونست یه موزۀ عالی باشه!

بعد از چند دقیقه آقای هدایت برگشت. ))

هدایت – بذار برات یه چایی بریزم. نمی دونم چقدر خوشحالم. سالها بود که برای هیچ کاری شوق نداشتم. احساس می کنم دینی رو که به گردن مه، دارم ادا می کنم!

(( استکان چای رو جلوم گذاشت که واقعاً همراه شنیدن این سرگذشت، می چسبید! بعد سیگاری روشن کرد وگفت:

** ** **

- پسرم گُلم که تو باشی، داشتم می گفتم . چشمهامو بسته بودم و جرأت نداشتم که بازشون کنم. می ترسیدم همه ش خواب باشه. آروم لای ِ یه چشمم رو باز کردم. نه حقیقت داشت درختها، برگها، زمین ِ سبز، همه حقیقت داشتن.

بلافاصله به سرم زد که فرار کنم . نیم خیز شدم!

اما کجا داشتم که برم؟! دوباره نشستم از وقتی که تونسته بودم فکر کنم دنبال آزادی بودم. اما هیچ وقت این فکر رو نکرده بودم که بیرون از پرورشگاه جایی برای ما نیست این بود که آروم بلند شدم و همونطور که اکبر گفته بود مستقیم جلو رفتم.

اصلاً هوای اینجا با اینکه بیست قدم با یتیم خونه فاصله نداشت با اون طرفِ دیوار فرق داشت! هوا هوایِ آزادی بود.

کمی که جلو رفتم، صدای شُرشُر آب رو شنیدم. به طرف صدا رفتم. چند دقیقه بعداً از دور جایی رو به اندازۀ یه میدون دیدم که آب مثل آبشار از بلندی توش می ریزه آب مثل اشک چشم بود. از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم. درون دوون به طرفِ اونجا رفتم و پریدم توی آب. خنک بود و دلچسب!

سرم رو چندین بار زیر آب کردم و حسابی چنگ زدم. وقتی روی آب رو نگاه می کردم شپش ها رو می دیدم که دارن دست و پا می زنن.

خوشحال بودم از اینکه موهام داره تمیز می شه و ناراحت از اینکه آب کثیف می شه! باور نمی کنی. اون لحظه بزرگترین آرزوم داشتن یه صابون بود!

وقتی خوب سر و تنم رو شستم از آب بیرون اومدم و شروع به شستن لباسهام کردم و بعد اونها رو آویزون کردم تا خشک بشه.

کنارآب نشسته بودم و پاهام رو وِل داده بودم تو آب. زیر پوستم گزگز می شد. تو حالِ عجیبی بودم که از یه جا صدای موسیقی قشنگی اومد. همونطور که به صدا گوش می کردم و پاهام رو چلپ چلب تو آب می زدم، چشمها مو بستم.

نمی دونم چقدر طول کشید. صدا قطع شد. منتظر بودم که دوباره شروع بشه که از پشت سر، یکی با صدای کُلفتی ازم پرسید: (( اینجا چیکار می کنی بچه؟))

این دفعه دیگه از ترس نزدیک بود گریه م بگیره. زبونم بند اومده بود. برگشتم و پشتم رو نگاه کردم. یه مرد گنده با ریش بلند پاره پوره بالا سرم واستاده بود و یه چیز عجیب غریب تودستش بود. هر چی زور زدم که یه کلمه از ذَهَنم در بیاد، نتونستم.

یارو انگار فهمید و گفت: (( نترس بچه جون، باهات کاری ندارم. مال این یتیم خونه ای؟ )) با سربهش اشاره کردم. دوباره گفت: (( واسه چی اومدی اینجا؟)) بازم نتونستم جوابش رو بدم. خندید و گفت زبونت رو گربه خورده؟))

بعد اومد کنارم نشست و دستی به سرم کشید. دلم کمی قُرص شد. گفت(( من هر وقت که دلم می گیره می آم اینجا و واسۀ دلم و این درختها ویلن می زنم.))

فهمیدم که اون چیز عجیب اسمش ویلنِ. زیر لب پرسیدم این صدا که می اومد از این بود؟ گفت (( آره ، خوشت اومد؟)) بعد شروع کرد به ساز زدن. اونقدر قشنگ می زد که زنگ غم رو از دلم بُرد. وقتی تموم شد دیگه باهاش غریبه نبودم! انگار آهنگی که زد، دوست مشترکی بود که ما دو نفر رو با هم آشنا کرد.

پرسیدم چه جوری با این چیز اینقدر قشنگ صدا در می آری؟

گفت: (( این چیز اسمش ویلن . خوشت اومد؟))

گفتم خیلی. بازم بزن.

- بعداً. اسمت چیه؟

- اسمم رو بهش گفتم. گفت: (( اسم من رضاس بهم می گن رضا دیوونه. چند وقته که توی یتیم خونه ای؟))

- گفتم از وقتی که یادم می آد. پاهام رو از تو آب در آوردم. وقتی خواستم که گالش هام رو بپوشم، چشمش به کفِ پام افتاد و پرسید.

(( پات چی شده؟)) گفتم – هیچی و زود گالش ها رو پام کردم

پرسید ((فلکت کردن؟)) با سر جواب دادم. دوباره پرسید (( واسه چی؟))

مجبوری جریان رو بهش گفتم. اشک تو چشماش جمع شد و بدون اینکه چیزی بگه ویلن رو برداشت و یه چیزی زد که بعض تو گلوم نشست!

وقتی تموم شد پرسید: (( دلت می خواد یادت بدم که ویلن بزنی؟))

قند تودلم آب کردن. گفتم از خدامه. گفت: (( امروز دیگه نمی شه. از فردا هر وقت دیدی این کلاه به یکی از شاخه های درختِ دیوار یتیم خونه آویزونه، خودت روبروسون اینجا. فقط مواظب باش کسی نفهمه))

خندیدم. اونم خندید و گفت: (( حالا پاشو لباسها تو بپوش!)) تازه یادم افتاد که لباس تنم نیست! خجالت کشیدم و زود پریدم پشت یه درخت. خندیدم و لباسهام رو از روی شاخه برداشت و پرت کرد طرف من گفت: (( من دیگه می رم. حواست به خانم اکرمی می باشه، از اون جَلَب هاست. ))

در حالی که تند لباسهام رو که هنوز خیس بود می پوشیدم، پرسیدم شما از کجا اونو می شناسی؟ گفت(( اکرمی رو می گی؟)) گفتم آره گفت(( ما دیوونه ها خیلی چیزها رو می دونیم! این خانم اکرمی اسم اصلیش اکرم خوزی یه. واسه اینکه بچه ها پشت سرش اکرم... وزی صداش نکنن، اسمش رو گذاشته خانم اکرمی! این ضعیفه شیطون رو درس می ده! هر چی واسۀ یتیم خونه پول و جنس و خوراکی می آد، می فروشه. سرشون با مدیر تو یه آخوره! مثل رئیس دیوونه خونه! حالا یه دفعۀ دیگه که اومدی برات تعریف می کنم.))

وقتی لباسهامو تنم کردم و از پشت درخت بیرون اومدم، دیگه رضا رفته بود. تازه شروع کردم با خودم فکر کردن. این چه جور دیوونه ای بود که هم قشنگ ویلن می زد و هم اینقدرخوب صحبت می کرد؟ این رضا که صد درجه از خانم اکرمی عاقل تر بود. حقیقتش رو بخوای خانم اکرمی رو باید می بردن دیوونه خونه که اینقدر بچه ها رو می چزوند و زجر می داد.

یه نیم ساعتی صبر کردم تا لباسها به تنم خشک شد و بعد به طرف یتیم خونه حرکت کردم. دلم نمی خواست که از این باغِ قشنگ و بزرگ به اونجا برگردم ولی چاره ای نبود. جایِ دیگه ای رو نداشتم برم. سلانه سلانه راه رفتم تا رسیدم پشت دیوار. آروم سوراخِ گذرو پیدا کردم و یواش واردش شدم. جلویِ سوراخ پر بود از بوته های خود رو که اگر نمی دونستم از کجا وارد باغ شدم، پیداش نمی کردم. آهسته بشکه رو کمی کنار زدم وقتی مطمئن شدم کسی اون طرفها نیست، رفتم تو حیاط یتیم خونه و بشکه رو سر جایش گذاشتم اکبر رو دیدم و بهش خندیدم، اونم بمن خندید اومد جلو و گفت: (( اونجا بهت خوش گذشت؟ فقط مواظب باش سوراخ رو به ... ندی!))

خیلی خوشحال بودم . چیزی رو پیدا کرده بودم که امیدوارم کنه. از فردای اون روز همش چشمم به درختِ پشتِ دیوار بود که به شاخه ش کلاه رضا رو ببینم.

سرم تمیز شده بود ودیگه لباس ها و تنم بو نمی داد. احساس خوبی داشتم. دو روز بعد، تازه صبحونه رو خورده بودیم که چشمم به کلاه افتاد معطلش نکردم و با احتیاط از سوراخ رد شدم . این سوراخ برام مثل دریچه ای به بهشت شده بود.

با سرعت خودم رو به کنار آبشارِ کوچیک رسوندم. رضا منتظرم بود. سلام کردم.

(( سلام، زود اومدی! معلوم می شه اشتیاق داری. بیا تا زودتر شروع کنیم.))

ویلن رو اروم دستم داد. بلد نبودم که چطور اون رو بگیرم در حالی که با خنده یادم می داد گفت: (( بچه مگه بیل دستت گرفتی؟! آروم بگیر و بذار چونه ت. آهان خوبه. حالا درس اول. ))

رضا مثل استادی بهم تعلیم می داد و من خیلی راحت یاد می گرفتم. وقتی ویلن رو درست با دست چپم گرفتم و چونه م رو روی بدنه ش گذاشتم، انگار سر روی شونۀ پدرم گذاشته بود و وقتی با دست راست ارشه رو گرفتم انگار دستِ مادرم توی دستم بود!

(( چرا چشماتو بستی پسر؟ باز کن ببینی چیکار می کنی. ))

رضا بود که بهم فرمون می داد اما خودم نبود. تا شروع به تمرین می کردم بی اختیار چشمام بسته می شد. رضا دیگه پاپی نشد.

وقتی دو ساعتی با هم کار کردیم گفت: (( از این به بعد باید تا یه هفته خودت تنها بیای و تمرین کنی. همین چیزهایی که بهت گفتم. ویلن رو می ذارم تو اون تنۀ درخت. فقط مواظب باش دست به کوکش نزنی.))

وقتی تمرین تموم شد، رضا از تو جیبش یه چیزی مثل کلید درآوردی و به من داد و گفت(( پسر جون به این می گن شاه کلید! بگیر، گُمش نکنی. تو زیرزمین، ته راه رو یه اتاق بزرگه. اونجا انباره. هر چی جنس و خوراکی و لباس و این چیزها برای یتیم خونه می آد، می ذارن اون تو. باید حواست جمع باشه. یواشکی برو و با این شاه کلید قفلش رو وا کن.

حیف و میل نکن. اندازۀ شیکمت بخور. بعد در رو دوباره قفل کن و بیا بیرون. یه خورده به خودت برس، داری از لاغری می میری!))

ازش پرسیدم تو از کجا اونجاها رو می شناسی؟ گفت: (( نصف کسانی که اونجا دیوونه نیستن! حداقل از خیلی ها که اون بیرون دارن راه میرن، عاقل ترن!))

مدتی مات نگاهش کردم که خندید و گفت: (( پاشو دیگه برو. دیر می شه و ممکنه بفهمن اومدی بیرون.)) از جام پریدم و با رضا خدا حافظی کردم و به دو رفتم طرفِ سوراخ.

وقتی توی حیاطِ یتیم خونه رسیدم، گشتم تا اکبر رو پیدا کردم و بهش گفتم که دنبالم بیاد. دوتایی با احتیاط بدون اینکه کسی متوجه بشه وارد زیر زمین شدیم.

کارگرای اونجا، یکی دو نفر بیشتر نبودن. برای ِ اینکه حقوق کمتر بدن و همه ش رو خودشون به جیب بزنن کسی رو نمی آوردن از این بابت شانس آورده بودیم.

وقتی وارد زیر زمین شدیم، ته راهرو به همون دَر که رضا گفته بود رسیدیم. به اکبر گفتم مواظب باشه کسی نیاد و خودم با شاه کلید مشغول باز کردن قفل شدم. دودقیقه طول نکشید. زود رفتم تو انبار و در رو پشت سرم بستم.

چی دیدم! انبار پر بود از برنج و روغن و صابون و خوراکی و پتو و تشک های نوِ نو و خلاصه همه چیز! پدر سگ های بی شرف، ماها رو مثل گداها گرسنه و لُخت راه می بردن و تمامِ اینها رو می فروختن!

یه کیسه خرما برداشتم و اومدم بیرون و در رو دوباره قفل کردم. تا چشم اکبر به خرماها افتاد و در حالیکه آب از چک و چونه ش راه افتاده بود گفت: (( ای تخم سگ! تو چه زِبِلی! اَی موش مردۀ آب زیر کاه!))

دوتایی با خنده افتادیم به جون خرماها! همه رو از هُولمون با هسته می خوردیم! وقتی شکمی از عزا درآوردیم، دلمون نیومد تنها خوری کنیم. قرار شد شب توی خوابگاه، وقتی چراغها خاموش شد، بقیه روبین بچه ها تقسیم کنیم.

جریان رضا رو به اکبر گفتم. کمی تو لب شد وگفت: (( پسر نکنه تو باغ یه دفعه این مرتیکه یَخَه تو بگیره و بی سیرتت کنه؟!))

گفتم اگه از این خیالها داشت که دیروز وقتی لخت بودم می کرد! نه مرد خوبیه. کفۀ پام رو که دید، دلش ریش شد.

اکبر دست کرد تو جیبش و یه چاقو در آورد و. داد به من وگفت: (( این رو بذار تو جیبت. اگه یه وقت خواس حرو مزادگی کنه، ناکارش کن. )) خندیدم و ازش چاقو رو گرفتم. شده بود مثل برادر بزرگم. دوتایی با شوق کودکانه از زیرزمین بیرون اومدیم و خرماها رو یه جا قایم کردیم.

شب اکبر گذاشت تو پیرهنش و آورد تو خوابگاه. وقتی چراغها رو خاموش کردن، بچه ها رو جمع کرد و از جیبش یه چاقوی بزرگی در آورد و بازش کرد و جلوی بچه ها گرفت. تیغۀ چاقو برق می زد. با چشمهای از حدقه دراومده به همه نگاه کرد و گفت: (( گوش کنید بزمجه ها. ما لوطی ایم تنها خوری بلد نیستیم. براتون خرما آوردیم که شماهام کوفت کنین. اما اگه یه کلمه از این جریان جلوی کسی حرف بزنین، بی ناموسم اگه خشتک تون رو جِرندم! این گزلیک و تا دسته می کنم به هر چی نابدترتون! فهمیدین؟ این زنیکه خونۀ آخرش اینه که فلکتون کنه یا بندازدتون تو سیاه چال! اما من تا جون تون رو نگیرم ول کن نیستم. از این بچه یاد بگیرن. دیدین زیر فلک لام تا کام زبون واز نکرد. حالا بی صدا بیاین جلو سهمتون رو بگیرین. باید با هسته بخورین که این زنیکه بو نبره و گرنه می فهمه.))

نمی تونم اون لحظه رو برات وصف کنم که بچه ها چطور خرما ها رو می خوردن! نمی دونستن تو ذهنشون بذارن یا تو چشمشون! بعضی ها اصلاً نمی دونستن خرما چی هست! اصلاً احتیاج نبود که اکبر بگه! همه خرما رو با هسته قورت می دادن! خلاصه اون شب براشون شب عید بود. تودلم رضا رو دعا کردم. برای یه شب هم که شد، بچه ها با شکم سیر خوابیدن!

اینجای سرگذشت که رسیدیم، آقای هدایت دیگه خسته شده بود. سیگاری روشن کرد و گفت:

- اینا که گفتم یه پرده از صد پردۀ زندگی من بود. حالا اگه دوست داشتی که بقیه ش روبشنوی، بازم بیا. دلت خواست رفیقت رو هم بیار، پسر خوبیه. انگار خیلی هم دوستت داره. تو این دوره زمونه رفیق خوب، کیمیاست!

(( ساعتم رو نگاه کردم. کمی از 9 گذشته بود. اجازه خواستم و بلند شدم. دَمِ در که داشتم خداحافظی می کردم هدایت گفت: ))

- هادی خان، بیا اینو بگیر. به اَهلش اگه بفروشی براش خوب پول می دن. بگیرش.

(( یه کتاب خطیِ قدیمی دستش بود. شاید مال چهارصد پونصد سال ِپیش. ))

- ممنون، اما برای این چیزها اینجا نیومده بودم. چیزی رو که می خواستم، پیدا کردم. ممنون بازم می آم پیش تون. فعلاً خدا نگهدار.

                                     ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت هشتم....

قسمت هشتم

(( خسته رسیدم خونه. بهتر دیدم کمی استراحت کنم بعد بیدار شدم فکر ناهار باشم پس گرفتم خوابیدم ساعت چهار بود بیدار شدم. اول یه دوش گرفتم که سر حال بیام.

 حمام خونه توی راه پله ها بود. البته منظور از حمام یه اتاقکِ یک متر در هفتاد و پنج سانتیمتر با یک دوش بود. خلاصه بعدش به فکر ناهار افتادم که موکول شده بود به عصر.

دوتا تخم مرغ درست کردم و با خنده خوردم. یاد حرفهای کاوه افتاده بودم. بعد چون تلویزون نداشتم رادیو روشن کردم و همونطور که دراز کشیده بودم گوش می کردم. نیم ساعتی نگذشته بود که در زدن. گفتم حتماً کاوه س، امّا وقتی در رو وا کردم دیدم فرنوش پشت در ایستاده و یه تیکه کاغذ که احتمالاً آدرس من بود تو دستشه.

فرنوش – سلام هادی خان . مزاحم که نشدم؟

- سلام. حالتون چطوره؟ خواهش می کنم چه مزاحمتی .

(( فرنوش کمی دست دست کرد. انتظار داشت که دعوتش کنم تواتاقم که مخصوصاً نکردم بعد از لحظه ای که برای من مثل یک سال بود گفت: ))

فرنوش – اومده بودم ازتون تشکر کنم

- چیز مهّمی نبود.

فرنوش – چرا، اگر خدای نکرده اتفاقی برای آقای هدایت می افتاد مسئله خیلی پیچیده می شد.

- خدا رو شکر که همه چیز بخیر گذشت.

فرنوش – مهمون داشتید؟

- نخیر، تنها بودم . داشتم رادیو گوش می کردم.

فرنوش – چه خوب . برنامه های رادیو خیلی خوبه.

- نه زیادم خوب نیست. اگه رادیو گوش می کنم بخاطر اینه که تلویزون ندارم.

- بقول معروف خونه نشینی بی بی از بی چادری یه!

(( کمی مِن مِن کرد و انگار روش رو سفت کرد و گفت: ))

فرنوش – نمی خواهین دعوتم کنید تو خونه تون؟

(( نگاهی بهش کردم و از جلوی در کنار رفتم. ))

- خونه که چه عرض کنم . یه اتاق دارم اندازۀ یه قوطی کبریت!

(( پشت در کفش هاشو در آورد و اومد تو و با نگاهی کنجکاو شروع به نگاه کردن در و دیوار کرد.))

فرنوش – اتاقتون خیلی قشنگه.

(( نتونستم خودم رو نگه دارم. زدم زیر خنده و بعد گفتم: ))

- معذرت می خوام. خیلی خنده م گرفت. تعریف خوبی بود ولی به اینجا نمی خوره.

ببخشید کجایِ این قشنگه؟

(( رفت روی تنها صندلی که داشتم نشست و کیفش رو کناری گذاشت و گفت: ))

- اولاً همه جا تمیز و مرتبه. با اینکه من سر زده اومدم ولی پیداس که خیلی با نظم هستید. بعدش هم با اینکه وسایل کم و ساده ای دارید خیلی با سلیقه اونهارو چیدید. رنگ اتاق و پرده ها هم با همدیگه هارمونی دارد. روی میزتون هم شلوغ و بهم ریخته نیست. جائی هم گرد و خاک ننشسته.

لباسهاتون هم پخش و پلا نیست. پس اینجا یه اتاق مرتّب و قشنگه.

- خیلی ممنون. تا حالا اینطوری بهش نگاه نکرده بودم. امیدوارم کردین.

فرنوش – مگه ناامید بودید؟

- نه . امّا تا حالا این چیزهائی رو که شما گفتید تو این اتاق ندیده بودم

فرنوش – اتاق یه چهار دیواریه . چیزهائی که درونش هست اون رو قشنگ یا زشت می کنه!

(( حرف دو پهلوئی بود. تا این لحظه درست بهش نگاه نکرده بودم. یعنی از نگاه کردن به چشمانش وحشت داشتم. امروز خیلی خوشگل شده بود. چشمهای قشنگ. قد بلند. موهای مشکی بلند صدای دلنشین، حرکات سنگین و با وقار. خلاصه با تمام مهمّات و سلاح زنانه به جنگ من اومده بود. عطر خوشبوئی که استفاده کرده بود آدم رو یاد جنگل و بهار و آبشارو این چیزها می انداخت تازه متوجّه شدم که مدتی یه دارم نگاهش می کنم. ))

- ببخشید الان چائی دم می کنم. آبجوش حاضره.

فرنوش – تمام ِ این کتابها رو خوندید؟

- سرگرمی من کتاب خوندنه.

فرنوش – با این درس های زیاد و سنگین چطوری وقت کردید اینهمه کتاب بخونید؟ شنیدم که رتبۀ اول کلاس رو هم دارید؟

- چون تنهام، کاری ام ندارم و تلویزیونی ام در کار نیست . پس می شینم و هی درس می خونم.

فرنوش – آدم خود ساخته ای هستید. از اون تیپ آدمها که سرنوشت رو مغلوب می کنن.

- اینطور هام نیست که می فرمائید وقتی سرنوشت جنگ رو شروع کنه. خواه نا خواه باید باهاش جنگید و گرنه من اصولاً اهل جنجال و این چیزها نیستم.

فرنوش – ولی بعضی هام، یعنی اکثر آدمها تسلیم می شن و خودشون رو تو سختی ها ول می دن

- ببخشید من اینجا فنجون ندارم، باید براتون توی استکان چائی بریزم بدتون که نمی آد؟

(( فرنوش یکی از استکان ها رو برداشت و نگاه کرد و گفت: ))

- عجیبه! اینجا همه چیز از تمیزی برق می زنه! خودتون ظرفها رو می شورید؟

- در مواقعی که خدمتکار ها نباشند، بله!!

(( هر دو زدیم زیر خنده.))

- خوب معلومه، تمام کارها مو خودم باید انجام بدم.

فرنوش – دُرسته ، امّا از یک مرد بعیده که اینقدر تمیز و مرتب و با سلیقه باشه. توی فامیل من به تمیزی و مرتبی معروفم اما اتاق من هم به این تمیزی و نظافت نیست.

- آخه مادرم زن. بسیار تمیز و منظمی بود. شاید از مادرم اینا رو ارث بردم

فرنوش – پدرو مادر تون فوت کردن؟

- سالها ست. تویه تصادف.

فرنوش – هیچ فامیلی چیزی ندارید؟

- چرا، یکی دوتا از اقوام هستند که باهاشون رابطه ندارم. چایی تون سرد نشه!

(( مدتی بدون حرف ودر سکوت مشغول چای خوردن شدیم. ))

فرنوش – کاوه خان انگار شما رو خیلی دوست داره؟

- دوستان همه به من لطف دارن، کاوه بیشتر.

 فرنوش – شنیدم شما یکی از کلّیه هاتون رو به ایشون دادید؟

(( با تعجّب نگاهش کردم. ))

- انگار منبع اطلاعاتی شما خیلی قوّیه؟! از کجا فهمیدید؟

فرنوش – خانمها اگر بخوان اطلاعات بدست بیارن، حتماً موفق می شن!

- جالبه، پس این جنس ظریف می تونه خیلی خطرناک باشه.

فرنوش – درسته که سال اوّل دانشگاه با کاوه دعواتون شده؟

- دعوا که نه . حرفمون شد. سرکلاس مرتب شوخی می کرد و نمی ذاشت استاد درست درس بده ، سر همین با هم حرفمون شد و همین اختلاف باعث دوستی مون شد.

فرنوش – از اون به بعد دیگه سر کلاس شلوغ نمی کنه؟

- چرا ، ولی از اون به بعد نشوندمش پیش خودم و مواظبشم

فرنوش – شنیدم بعد از دعواتون چند وقتی دانشکده نیومده و شما رفتید سراغش

- وقتی دیدم دانشکده نمی اد از دوستان آرس شو گرفتم و رفتم ببینم چرا غیبت کرده.

فرنوش – که فهمیدید وضع کلیّه هاش خرابه و با تمام ثروتی که دارن نتونستن کسی رو پیدا کنن که بتونه بهش کلیه بده و به بدنش بخوره و گروه خونی شون یکی باشه

- شما که همه چیزرو می دونید چرا از من می پرسید؟

فرنوش – می خواستم از خودتون بشنوم . برام خیلی عجیبه که یه نفر قسمتی از بدنش رو به کسی دیگه ای بده.

اونهم در مقابل هیچی!

- چه چیزی با ارزش تر از این که یک انسان بتونه به زندگیش ادامه بده؟ غیر از اون، من دوستی پیدا کردم که با دنیا عوضش نمی کنم

فرنوش – اینم حرفیه . راستی تعطیلات رو چکار می کنید؟

- راستش اینجا که کاری ندارم. شاید یه سری رفتم جزایر هاوائی!

(( بعد خودم خنده م گرفت و گفتم: ))

- چکار دارم بکنم، بتمرگم توهمین اتاق دیگه ! یه چایی دیگه براتون بریزم؟

فرنوش – نه خیلی ممنون . دیگه باید برم . فقط باید قول بدید که یه شب تشریف بیارید منزل ما

- چشم، انشالله در فرصت های بعد.

 فرنوش – من می تونم بازم اینجا بیام.

(( اومدم بگم از خدامه که شما هر روز تشریف بیارید اینجا اما حرفم رو خوردم و گفتم: ))

- اینجا چیزی که برای شما جالب باشه، وجود نداره.

فرنوش – این رو اجازه بدید که خودم تجربه کنم!!

- هر طور میل شماست. خوشحال می شم تشریف بیارید.

(( فرنوش بلند شد و کیفش رو برداشت و بطرف در رفت و کفشهاشو پوشید. ))

فرنوش – پس تا بعد خدانگهدار!

- فرنوش خانم روسری تون رو بد سرتون کردید، موهاتون از پشت اومده بیرون.

فرنوش – خیلی ممنون. مشکل موی بلند همینه.

(( روسریش رو درست کرد و بیرون رفت. ))

فرنوش – دوباره خدانگهدار و ممنون!

- ببخشید میوه و شیرینی توی خونه نداشتم.

فرنوش – مصاحبت شما به اندازۀ کافی شیرین بود. خدانگهدار!

- خدا بهمراتون. سلام خدمت جناب ستایش برسونید.

(( صبر کردم تا سوار ماشین بشه. نگاهش کردم. خیلی قشنگ بود. انگار خداوند همه چیز رو در خلقت این دختر بحد کمال رسونده بود. وقتی توی ِ ماشین نشست و ماشین رو روشن کرد، عینکش رو زد که چقدر هم بهش می اومد. در اون لحظه توی دلم از خدا می خواستم که پسر یه مرد پولدار بودم!

موقع حرکت برگشت وبرام دست تکون داد که جوابش رو با دست دادم و بعد بسرعت حرکت کرد و رفت. وقتی به اتاق برگشتم دیگه حوصلۀ تنهائی رو نداشتم. انگار فرنوش با رفتنش، حال و حوصله و حواس و هوش و فکرِ من رو هم با خودش برده بود.

چند دقیقه بعد بلند شدم که استکان ها رو بشورم. وقتی استکان فرنوش رو دستم گرفتم دلم نیومد که بشورمش! بردم و گذاشتمش همونطوری توی کُمد ظرفها! یادگاری کسی که هفتصد طبقه با من اختلاف داشت!!

تازه نشسته بودم که دوباره در زدند. انگار امروز در رحمت روی من باز شده بود. از پنجره نگاه کردم، کاوه بود.))

کاوه – سلام چلّه نشین کوی دوستی! کی این اتاق رو ول می کنی و وارد اجتماع می شی؟! صبر کن ببینم! به به به به! بوی جوی مولیان آید همی!

این عطر دل انگیز که به مشام می رسه رو باد صبا داخل اتاق آورده یا مهمون داشتی؟!

هر چند چشمم از تو آب نمی خوره ولی انگار این بوی عطر واقعی یه و منشاء ش تو همین اتاقه! راست بگو زودتر تند سریع، مقتول کجاست؟! طرف رو کجا قایم کردی؟!

- چرت و پرت هات تموم شد؟

کاوه – نو، یعنی یس

- فرنوش خانم اینجا بودند.

(( چشمهای کاوه یه دفعه گشاد شد. ))

کاوه – به به، ما نگوئیم بدو میل به ناحق نکنیم! ازت خواستگاری کرد؟

- آره، با مامان و باباش اومده بودند و برام شال و انگشتر آورده بودن

کاوه – تو چی گفتی؟

- رضایت ندادم، گفتم وقت شوهر کردنم نیست.

کاوه – از بس که خری! حالا جدی برای چی اومده بودن؟

- خب اومده بود برای تشکر و این حرفا. آدم ِ بی ادب.

کاوه – تشکرش درست، امّا این حرفا، منظورم کدوم حرفهاس؟!

- خفه شی کاوه. پسر برای چی رفتی و همه چیز رو به این دختره ِ دوست ِ مادرت گفتی؟ اونم رفته همه چیز رو به فرنوش گفته .

کاوه – تنها اومده بود؟

- آره، جواب من رو ندادی.

کاوه – همه اش رو من نگفتم، نصفش رو من گفتم، نصفش رو مادرم

- آخه آدم که همه چیز رو به همه کس نمی گه.

کاوه – آخه اون دختر خانم مادرش همه کس نیستن. یعنی غریبه نیستن. خاله ام و دختر خاله ام ان.

- جدی یعنی فرنوش دوست ِ دختر خالۀ توئه؟

کاوه – آره، دختر خاله ام هم کلی از تو تعریف کرده. نگفتی فرنوش چی ها گفت؟

- بابا ده دقیقه نشست و رفت والسلام، حالا چه خبر؟

کاوه – اومدم دنبالت بریم شمال.

- چطور یه دفعه محّبّتت قلنبه شده؟!

کاوه – صحبت محبت نیست، مرده شور ِ شمال مرده، اومدم ترو ببرم جاش کا کنی؟

- من توی حموم خودم رو نمی تونم درست بشورم چه برسه به مرده های مردم!

کاوه – پاشو کارها تو بکن بریم.

- تو این هوا؟ به سرت زده؟

کاوه – نه بابا باید مادرم رو ببرم ویلای شمال. هوس کرده چند روزی بره شمال.

گفتم اگه تو هم بیای، چند روزی با هم اونجا بمونیم.

- اگه تنها می رفتی، می اومدم، امّا جلوی مادرت خجالت می کشم.

کاوه – آخه بوف ِ کور؛ مادر پدر من از خدا می خوان مرتب تو رو ببینند، اون وقت تو ازشون دوری می کنی؟! مرد ِ حسابی ناسلامتی تو جون ِ پسرشون رو نجات دادی و یه تیکه! از تن ِ تو تو تن ِپسرشونه!

- دِ! رفتی همین حرفها رو به دختر خاله ات زدی، اونم رفته به فرنوش گفته که امروز هی از من سئوال جواب می کرد!

کاوه – حالا می آی بریم یا نه آدم لجباز؟

- نه، نمی آم آقا « گاوه » حالا کی حرکت می کنین؟

کاوه – به درک. اگه می اومدی چند روزی می موندیم، خوش می گذشت یه بادی هم به اون کلّۀ پوکت می خورد، در هر حال نیم ساعت، یک ساعت دیگه حرکت می کنیم. خواستی بیا.

- از تعارف خیلی ممنون، شما تشریف ببرید، خوش بگذره.

کاوه – راستش من همحوصله ندارم برم، می خواستم خرت کنم با هم بریم! حالا که نمی آی من هم دو روزه می رم و بر می گردم. چیزی نمی خوای از اونجا برات بیارم.

- جز سلامتی شما خیر.

کاوه – هادی جان ِ من پولی چیزی لازم نداری؟

- خیر، ممنون ، دولتیِ سرت خزانه مملّو از سکّه های طلا و جواهره! شما بفرمائید.

(( کاوه با بی حوصله گی رفت و قرار شد دوروز دیگه برگرده، نمی دونم چرا تا دیدم کاوه می ره شمال وتا دو روز دیگه بر نمی گرده، احساس ِ تنهائی کردم ودلم گرفت.

رفتم که یه کتاب بردارم و سرم رو باهاش گرم کنم که دوباره در زدند. از پنجره نگاه کردم. یه مرد ِ غریبه بود! در رو وا کردم. ))

- بفرمائید؟

- منزل آقای هادی ... ؟

- بله خودم هستم، بفرمائید!

- - یه بسته دارید، این تلویزیون رو یه خانمی برای شما فرستادند.

                                               ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت هفتم ....

قسمت هفتم

(( به چهره اش نگاه کردم. پر از چین و چروک بود که فراز و نشیب روزهای گذشته شو نشون می داد. وارد کوچه شدیم وقتی به آخرش رسیدیم کاوه گفت:))

- جناب هدایت اشتباه نیومدیم؟ اینجا که خونه ای نیست. این طرف و اون طرف همه ش باغه! جلومون هم که همین طور. شاید اوّل کوچه منزل شماس؟

هدایت نه عزیزم، اشتباه نیومدیم. خونۀ من همین باغ س! بیاین، بیاین بریم تو.

(( من و کاوه به همدیگر نگاه کردیم . ماتمون زده بود . خونۀ آقا هدایت که همون باغ بود چیزی حدود پنجاه متر از هر طرفِ کوچه دیوارش بود! اصلاً فکرشم نمی کردیم. ))

کاوه من فکر می کردم که منزل شما احتمالاً یا یه خونۀ یه طبقۀ قدیمیه یا یه آپارتمان کوچولو!

این باغ چند متره؟ خیالم راحت شد بخدا . حتماً اینجا خیلی راحت هستین و مشکلی ندارین .

- راحتی به این چیزها نیست . حتی دیوارهای یه قصر بزرگ هم وقتی آدم غمینگه می تونه بهش فشار بیاره و آدم رو خفه کنه . وقتی آدم غصه تو دلش باشه . تمام باغهای دنیا برایش کوچیکه.

هدایت بیا تو خونه سوته دل که انگار با این درد دیر آشنائی

کاوه بفرمائید پیاده شید شیخِ اجل خواجه هادی !

(( پیاده شدیم و به طرف درِ بزرگ باغ رفتیم. آقای هدایت کلیدی از جیب در آورد و قفل در رو وا کرد و وارد باغ شدیم .

باغ خیلی بزرگ بود . اونقدر بزرگ که دیوار ته باغ دیده نمی شد و تا چشم کار می کرد درختان قدیمی وکهن سال بود. زمین پر از برگ بود .

وسط باغ یه ساختمان دو طبقۀ بسیار قدیمی بود که تمام پنجره ها و درهاش مثل درهای صد سال پیش چوبی و با شیشه های رنگی ، که زیبائی عجیبی به اون بخشیده بود.))

هدایت این باغ حدود پنج هزار متره. تمام این درختها رو خودم آب می دم و بهشون می رسم: سالهاست که این کارمه. پنجاه سال. صدسال. دویست سال! دیگه شمارۀ سالها از دستم در رفته.

کاوه مالِ خودته؟ اینجا تنها زندگی می کنید؟ آدم وحشت می کنه.

هدایت – آره مالِ خودمه. البته تو این دنیا هیچ چیز مال هیچکس نیست.

- من اصلاً وحشت نمی کنم بر عکس احساس می کنم که سالهاست اینجا رو می شناسم! حتی ماهی های قرمز و سیاهِ بزرگ تو حوض رو هم انگار قبلاً دیدم!

کاوهاز اینجا که حوض معلوم نیست. از کجا می دونی اصلاً توش آب باشه چه برسه به ماهی!

((هدایت نگاهی عجیب به من که در یک حال عجیب بسر می بردم کرد ولبخند زنان گفت:))

- زیاد عجیب نیست. بریم تو ساختمان. حوض هم پُره از ماهی های قرمز و سیاهِ خیلی بزرگه!

(( کاوه در حالی که با تعجب به من نگاه می کرد پرسید:))

- تو از کجا می دونستی؟

- نمی دونم. همینطوری گفتم . یه همچین باغی، یه حوض بزرگ با ماهی های حتماً بزرگ داره دیگه!

هدایت بریم اینجا سرده. هر چند توی ساختمون هم دست کمی از اینجا نداره ولی خوب هم بخاری معمولی هست هم بخاری دیواری که الان بهش می گن شومینه . البته شومینۀ این ساختمون مثل خودش مالِ صد، صد وبیست سال پیشه!

(( هر چی به ساختمون نزدیکتر می شدیم بیشتر تحت تأثیر قرار می گرفتیم. رو کار بنا پر بود از گچبری های قشنگ. یه ایوان بزرگ با ستون های بلند داشت. خونه پر از پنجره بود. هر جای دیوا ساختمون رو که نگاه می کردی پنجره بود با درهای چوبی و شیشه های رنگی قدیمی. فرسودگی تو تمام ساختمون بچشم می خورد و همین اون رو پر ابهت تر کرده بود. چیزی که بیشتر حالت رمز و راز به محیط بخشیده بود سکوت اونجا بود. در همین موقع کاوه با حالت ترس گفت:))

- آقای هدایت اینجا شما سگ دارین؟

هدایت نه عزیزم. اون که حتماً لای درختها دیدی آهوئی که نسل دوّم یه آهوی ماده س . مادرش تو همین خونه زندگی کرده و مرده ، مونده این زبون بسته تنها.

(( چشم آهو که به آقای هدایت افتاد. جست و خیز کنان به طرف ما اومد وبدون ترس به ما نزدیک شد و شروع به بوئیدن آقای هدایت کرد.))

هدایت اسمش طلاست . بهش می آد نه؟

((و مشغول نوازش کردن آهو شد آهو هم مثل یه بچۀ آدم . خودش رو برای آقای هدایت لوس می کرد و صورتش رو به دستهای اون می مالید.))

کاوه چطور رامش کردید که از آدمها نمی ترسه؟ این زبون بسته گاز که نمی گیره آدمو؟

هدایت از بچه گی بزرگش کردم . اینم مونس منه . بعضی وقتها که تنهائی نزدیک ِ دق کنم . طلا بدادم می رسه و آرومم می کنه . چیز ها رو می فهمه مثل غم، غصه، شادی!

(( وارد خونه شدیم. طلا بیرون موند. ساختون حالت عجیبی داشت . دراصل به شکل مربع بود که اضلاع مربع ، دور تا دور اتاق هاش بودن و وسط مربع خالی، در واقع وسط این مربع یه حیاط دیگه بود جدا از باغ که بوسیلۀ چند پله و یک راهروی زیرزمینی به باغ وصل می شد. داخل حیاط باغچه ای بود پُر از بوته های رُز و چند تا درخت بید مجنون که البته بدون برگ. یه حوض نسبتاً بزرگ هم وسط حیاط بود.

دور تا دور این حیاط اتاق بود. اتاقهائی که هیچکدوم از سی متر کوچکتر نبود و اکثراً آینه کاری.

توی تمام اتاقها فرشهای خیلی قشنگ و قدیمی پهن بود و توی بعضی ازاتاقها رویهم رویهم فرش پهن شده بود.

آقای هدایت تمام خونه رو به ما نشون داد. واقعاً زیبا بود تقریباً در تمام اتاقها، حداقل یک تابلوی قدیمی و گرون قیمت به دیوار نصب بود که آقای هدایت اسم نقاش و تاریخچۀ اون رو برامون تعریف می کرد. اتاقی که خود هدایت توش زندگی می کرد یا بقولِ خودش پنج دری بود که یه طرفش کتابخونه ای قدیمی بود شاید مالِ حدود صد سال پیش!

دور تا دور دیوار نقاشی بود که یکی از اونها تصویر زنی بیست و هفت هشت ساله رو با آرایش و لباسِ سبک دورۀ قدیم نشون می داد. بسیار زنِ زیبائی بود.

کاوه شما واقعاً اینجا تنها زندگی می کنید؟ می دونید قیمت این تابلو ها و فرشها چقدره؟

هدایت آره بعضی هاش اصلاً قیمت نداره! توی اون کتابخونه کتابهایی هست که شاید قیمت هر کدوم پول یک آپارتمان باشه. همه خطّی . اثر آدمهای بزرگی که شاید صدها ساله دیگه وجود ندارن.

کاوه اون وقت شما نمی ترسید که یه وقت خدای نکرده. دزدی چیزی بیاد و سر شما بلایی بیاره و همه چیز رو ببره؟

هدایت – اگر کسی پیدا بشه و این لطف رو در حق من بکنه که دیگه مشکلی باقی نمی مونه! ولی از حدود بیست سالِ پیش تا حالا، شما اولین کسانی یا بهتره بگم تنها کسانی هستید که وارد این ساختمون شدید. این خونه اونقدر نفرین شده س که حتی دزد هم توش نمی آد!

- چرا این حرفها رو می زنید؟ اینجا همه چیز قشنگه . قشنگ و اسرار آمیز! حیف نیست که آدم یه همچین جائی زندگی کنه و اینقدر ناامید و غمگین باشه؟

(( آقای هدایت دستی روی شونۀ من گذاشت و گفت:))

- اینا همه ظاهر خونه س پسرم. هر ظاهری یه باطن هم داره . حالا شما بشینید تا من این بقول امروزی ها شومینه رو روشن کنم که گرم بشیم.

- برایِ من یه چیزی خیلی عجیبه . چطوروقتی حدود بیست ساله که کسی داخل ساختمون نشده تقریباً همه جا تمیز و بدون گرد و خاکه؟ توی بیست سال باید ده سانتیمتر حداقل خاک روی هر چیزی نشسته باشه.

((هدایت همون طور که هیزم تو شومینه یا بقول خودش بخاری دیواری میذاشت گفت:))

- فکر کردی کار من تواین خونه چیه؟ سالهاست که این وظیفۀ من بوده!

(( من و کاوه با تعجب همدیگر رو نگاه کردیم))

کاوه یعنی شما با این سن و سال تمام این اتاقها رو جارو گردگیری می کنین؟!

(( آقای هدایت فقط به کاوه خندید!))

- جناب هدایت یادمه دیشب قبل از تصادف چند تا نون دستتون بود. اگر آدرس نونوائی رو بدین می رم چند تا نون می گیرم.

کاوه من می دونم نونوائی کجاست . می رم می گیرم.

(( کاوه برای گرفتن نون رفت و آقای هدایت هم مشغول درست کردن چائی شد))

هدایت – آدم وقتی سالها تنها زندگی کنه مهمون نوازی هم یادش می ره.

- زحمت نکشین ، ما با اجازه تون مرخص می شیم، البته بعد از اینکه کاوه نون گرفت و آورد.

هدایت – ترس من هم از همین بود که تو بخوای مرخص بشی 1 آخه می دونی هر کسی که حوصلۀ کسی دیگه ای رو نداشته باشه ، اجازل مرخصی می خواد.

- اصلاً منظورم این نبود . فقط نمی خواستم که تو زحمت بیفتید.

هدایت نه . حق داری، دیشب تا صبح نخوابیدن . برید استراحت کنین امّا ازت خواهش می کنم که منو فراموش نکنی. هر وقت بیکار شدی سری به من بزنی. میبینی که، من اینجا تنهام و مونسم این طلاست. نمی خوام توقع کنم که هر روز به دیدنم بیای، هر چند که اگر اینکار رو بکنی خیلی خوشحالم کردی ولی هر وقت تونستی بیا پیشم. با هم می شینیم و حرف می زنیم. خیلی دلم می خواد برات کمی در دل کنم . می دونی ما پیر مردها کمی پُرحرف می شیم. روزگاره دیگه!

(( تا چایی حاضر شد، کاوه هم با چند تا نون برگشت و بعد از خوردن چائی، از آقای هدایت خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم.))

کاوه – می آی خونۀ ما؟

- نه، خسته م، می رم خونۀ خودم. فقط نکنه از خونۀ آقای هدایت و چیزهایی که اونجا دیدیم برای کسی حرف بزنی ها! حرف دهن به دهن می گرده و خبر به گوش نااهل می رسه یه وقت می بینی خدای نکرده یه نفر به هوای چهار تا کتاب بلایی چیزی سر این پیرمرد بدبخت می آره. حالا اگه حوصله شو داری منو برسون خونه، دستت درد نکنه، دارم از خستگی می میرم.

کاوه نه، خیالت راحت باشه، به کسی چیزی نمی گم. تو هم بیا بریم خونۀ ما.

- نه جان کاوه، خونۀ خودم راحت ترم.

                                                                      ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت ششم ....

قسمت ششم

(( نگاش کردم و خندیدم . حدود ساعت یازده و نیم ، دوازده شب بود که فرنوش همراه یه مرد. موقّر وارد کلانتری شد و در حالی که چشماش برق می زد بطرف م اومد و سلام کرد . ))

فرنوش – سلام هادی خان . اون آقا بهوش اومد! خوشبختانه چیزیش نیست . حتی از اینکه شما را اینجا آوردن خیلی ناراحت شد. حالا اومدیم یه مأمور ببریم که ایشون رضایت بدن . خیلی خوشحالم ! شما چطورید؟

کاوه – آخ خ خ خ ... ! جونم در اومد ! خدا رو شکر . پاشو قهرمان این دفعه رو هم جَستی .

- خدا رو شکر . خوشحال شدم که حال اون آقا خوبه .

(( در همین موقع مردی که همراه فرنوش اومده بود بعد از صحبت با سرپرست کلانتری به طرفِ من اومد و سلام کرد. ))

- سلام . من پدر فرنوش هستم حالتون چطوره؟

- خوشبختم . من هادی م . ایشون هم کاوه . حالِ شما چطوره؟

پدر فرنوش – من واقعاً متأ سفم که این گرفتاری برای شما پیش اومده . نمی شه محبّت و لطف شما رو با کلمات یا چیز دیگه ای جبران کنم . من دخترم رو خیلی دوست دارم و حاظر بودم که جونم رو بدم و فرنوش پاش تو کلانتری باز نشه . شما این کار و برای من کردید ممنونم پسرم.

- چیزی مهّمی نبوده . اغراق می فرمائید.

پدر فرنوش – گویا شما در یک دانشگاه درس می خونید . فرنوش می گفت شما سال آخر تشریف دارید.

- بله سال آخر هستم . می بخشید الان باید چکار کنیم؟

پدر فرنوش – آقای هدایت، همون کسی که فرنوش باهاشون تصادف کرده. می خوان رضایت بدن . بسیار مرد خوب و باوقاری هستند . الان با یه مأمور می ریم بیمارستان تا مسئله حل بشه . بریم انگار با اون آقا باید بریم.

(( چهار نفری همراه یک مأمور به طرف بیمارستان حرکت کردیم . پرسنل بیمارستان اجازه دادن که من همراه یه مأمور به اتاق هدایت برم تا ترتیب رضایت نامه رو بدیم. وقتی آقای هدایت منو دید خندید. ))

- سلام پدر . خوشحالم از اینکه حالتون بهتره . باید منو ببخشید . شرمنده م .

هدایت – بهت نمی آد که دروغگو باشی اما فداکار چرا؟ بذار من اول این رضایت نامه رو امضا بکنم بعد بیا بشین اینجا پیش من . ازت خیلی خوشم اومده.

(( صبر کردم تا کار مأمور تموم شد و رفت بعدش کنارش نشستم و دستش رو تودستم گرفتم و گفتم .

- ممنون پدر

هدایت – اسمت هادیه ، درسته؟ شخصییتت به اسمت می آد.

- و عمل شما هم به نام خانوادگیتون می آد . درسی بودید برای من .

هدایت – خیلی دوستش داری؟

(( سرم انداختم پائین و سکوت کردم . ))

هدایت – دوست داشتن که عیب نیست خجالت می کشی . آدم تا وقتی که عاشقه زنده س .

می دونی وقتی بهوش اومدم و اون دختر خانم جوون جریان رو برام تعریف کرد ، چهرۀ تو رو همینطور که هستی در نظرم مجّسم کردم . تو شبیه کسی هستی که من خیلی دوستش داشتم . حتی کارتِ هم شبیه اونه . چیکارها می کنی؟ خونه ت کجاست؟

- دانشجو هستم . هیچکسی رو ندارم غیر از یه دوست که اسمش کاوه س و الان هم پایین نشسته و خیلی دلش می خواد از شما تشکر کنه . خونه و این چیزها رو هم ندارم . یه اتاق اجاره کردم که همین روزها باید تخلیه کنم . تودنیا یه پدر و مادر زحمتکش و فقیر داشتم که توتصادف کشته شدن همین .

هدایت – خدا رحمتشون کنه . دنیاست دیگه . خوب حالا پاشو برو، هم دوستات منتظرن هم من بهتره کمی استراحت کنم. دنیا رو چه دیدی؟ شاید حالا حالاها با هم کار داشتیم .

فعلاً شب بخیر پسرم.

- شب بخیر پدر . باز هم ممنون.

(( در اتاق رو بستم برگشتم پائین . ))

کاوه – حالش چطور بود؟

- شکر خدا خوبه و چقدر مرد فهمیده ایه . اون آقای مأمور کجاست؟

پدر فرنوش – آژانس گرفتم، رفت.

کاوه – خدا رو شکر که همه چیز بخیر گذشت . بهتره ماها هم بریم دیگه .

- شما برید . من اینجا هستم . می خوام مطمئن بشم که حالشون خوبه . گویا قراره فردا صبح مرخص بشه . من می مونم که ترتیب کارها رو بدم.

پدر فرنوش – پسرم من صورت حساب بیمارستان رو پرداخت کردم . دکتر هم گفته خطری متوجه ایشون نیست . تلفن من رو هم دارن اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته با من تماس می گیرن . لزومی نداره که امشب اینجا بمونی.

- اگر اجازه بدید اینطوری راحتترم . خواهش می کنم شما بفرمائید.

(( خلاصه بعد از تعارف و تشکر زیاد، فرنوش و پدرش ، آقای ستایش به خونه رفتن . موقع خدا حافظی سعی کردم که از نگاه فرنوش پرهیز کنم. فقط لحظه آخر که در حال سوار شدن بود نگاهش کردم . دلم نمی خواست از من دور بشه . اما بهتر بود که این ماجرا، همین جا تموم بشه . تا اینجاش هم زیادی پیش رفته بودم . تا لحظه ای که چراغ قرمز پشت ماشین شون از دور معلوم بود . واستادم و نگاشون کردم. ))

کاوه – مگه چشمای تو تلسکوپ داره که تا این فاصله رو می تونی ببینی؟!

- برای دیدن فرنوش احتیاج به چشم ندارم . با دلم می بینمش .

کاوه – نه بابا ، انگار وضعیت خیلی خرابه. ای روباه مکّار پس آدرس فرنوش رو برای همین می خواستی. خوب دام رو دم درِ خونه شونم پهن کردی! آقای ستایش عاشقت شده . به تو که نگاه می کرد از چشمانش همینطوری خوشحالی می ریخت!

- برای من فرقی نمی کنه چون در مورد فرنوش خیالی ندارم.

کاوه – ظهری و عصریه ، هم همین حرف رو زدی منم جوابت رو دادم . دیدی دست تو نبود.

- هر جاش که دست من باشه جلوش رو می گیرم . حالا پاشو تو برو خونه . دیر وقته .

کاوه – نمی شه شما هم امشب تشریف بیارید و منزل ما رو با قدوم خودتون مزّین کنید؟

- نه باید اینجا بمونم . می گیرم همین جا روی یه صندلی می خوابم . تو برو دیگه

کاوه – سر شبی هم به من گفتی برو که کار دست خودت دادی . می ترسم برم یه بلای دیگه ای سر خودت یا سر یه نفر دیگر بیاری . خودت رو بکشی امشب تنهات نمی ذارم.

- پسر تو چرا خودت رو معذّب می کنی؟

کاوه – اما هادی خوب قاپ دختره رو دزدیدی ها! چشم ازت بر نمی داشت.

- می شه خواهش کنم دیگه از فرنوش و این حرفا جلوی من چیزی نگی؟

کاوه – هموروئید بگیری پسر! چقدر لجبازی!

- صحبت لجبازی نیست . بین من و اون یه دنیا مشکل نشسته . اگر با فرنوش ازدواج کنم صد تا مشکل دارم ولی اگر فراموشش کنم یه مشکل دارم . تازه، مگه می آن دخترشون رو بدن به آدمی مثل من؟ کی اینکار رو می کنه؟

کاوه – خدا بزرگه . آدم از یه دقیقۀ دیگه ش خبر نداره . حالا بفرمائید ببینم امشب رو تا صبح چه جوری سر کنیم؟ فکر نمی کنی الان فرنوش و پدرش، خونه که رسیدن هیچی، تا حالا هفت تا پادشاه رو هم خواب دیده باشن؟ تو تا کی می خوای اینجا واستی و ته خیابون رو نگاه کنی؟

(( تازه متوجۀ خودم شده بودم . نگاهم هنوز به ته خیابان بود. مثل اینکه دنبال چیزی می گشتم و یا منتظر کسی بودم . کاوه شروع به خندیدن کرد و گفت: ))

- فراموشش می کنی هان؟

با خنده گفتم: بریم تو، هوا خیلی سرد شده ، سرما می خوریم

(( خلاصه تا صبح، هر طوری بود سر کردیم و ساعت ده بود که آقای هدایت مرخص شد و با هم به طرف خونه ش حرکت کردیم و داخل ماشین با هم حرف می زدیم . ))

هدایت – پرستار به من گفت که شما دیشب تا صبح تو سالن انتظار نشسته بودین . هم ناراحت شدم هم خوشحال . ناراحت از اینکه بهتون حتماً خیلی سخت گذشت و خوشحال از اینکه هنوز نسل آدم از بین نرفته! فکر می کردم رضایت رو که گرفتید برید دنبال کارتون. انگار بخاطر این افکار یه عذر خواهی بهتون بدهکارم

(( کاوه برگشت من رو نگاه کرد و بعد گفت: ))

- حقیقتش جناب هدایت دیشب همه خیال رفتن داشتن جز هادی . دلش نیومد شما رو تنها بذاره . این بود که من هم موندم

(( هدایت نگاهِ قدر شناسی به من کرد و پرسید : ))

- تو که وظیفه ای نداشتی پسرم . ماشین توام که به من نزده ، چرا موندی؟

- اگه می رفتم وجدانم عذابم می داد، غیر از اون نمی دونم چرا یه احساسی منو بطرفِ شما می کشید . دلم راه نمی داد که برم.

هدایت – اگه تو زندگی به ندایِ وجدانت گوش بدی باید پیه خیلی چیزها رو به تنت بمالی.

کاوه – جناب هدایت کجا برم؟

هدایت – اگه بپیچی تو این کوچه، آخرش خونۀ منه . کوچۀ بن بسته . مثل زندگی خودم!

                                                                          ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت پنجم ....

 قسمت پنجم

شمارۀ کاوه س.

(( در حالی که معصومانه من رو نگاه می کرد از کیفش یه موبایل بیرون آورد و داد دست من. ))

- بلد نیستم با موبایل کار کنم. خودتون لطفاً شماره بگیرید.

(( شماره رو گفتم و فرنوش گرفت . خود کاوه تلفن رو جواب داد. ))

- سلام کاوه . منم هادی.

کاوه – سلام هادی خان. گردش تون تموم شد؟ اجازه دارم به خلوت تون قدم بذارم؟

- گوش کن کاوه من زدم به یه پیرمرد.

کاوه – یه پیر مرد رو زدی؟! چرا؟! دعواتون شد؟ کجایی؟ سالمی؟

- شلوغ نکن، چرا هولی؟ تصادف کردم. با ماشین زدم به یه پیرمرد.

کاوه – با ماشین؟! تو گورت کجا بود که کفن ت باشه؟! شوخی می کنی؟ از کجا زنگ می زنی؟

- از بیمارستان.گوش کن فرنوش خانم آدرس اینجا رو بهت می ده. اگه می تونی بیا. پیرمرده بیهوشه.

کاوه – توسوار ماشین فرنوش بودی؟! دروغ می گی مثل سگ ! فرنوش زده به پیرمرده؟

- حالا هرکی . بلند شو بیا.

کاوه – توچرا خودت روانداختی جلو؟! اون زده، به توچه مربوطه؟ تو چرا گردن گرفتی؟

آدرس رو بده ببینم . خیلی وضعت خوبه قهرمان بازی هم در می آری؟!

- اگه اومدی اینجا و از این حرفها زدی، نزدی ها و گرنه بهت نمی گم کجام.

کاوه – خیلی خوب الهۀ بذل و بخشش ! بگو آدرس رو بگه.

((تلفن رو به فرنوش دادم تا آدرس بیمارستان رو به کاوه بگه . در همین موقع مأمور به طرفم اومد و گفت: ))

- مصدوم رو بردن CCU . با کلانتری تماس گرفتم. الان می آن دنبال شما . باید محل تصادف رو نشون بدید.

(( چند دقیقه بعد یه سروان داخل بیمارستان شد و از من خواست همراهش برم. به طرف فرنوش رفتم و بهش گفتم، همین جا منتظر باشه تا کاوه بیاد و دوباره تأکید کردم که هیچ حرفی نزنه و بعد سوار ماشین کلانتری شدیم وبه محل حادثه رفتیم. متاسفانه تصادف دقیقاً روی محل خط کشی عابر پیاده اتفاق افتاده بود که راننده رو کاملاً مقصر نشون می داد. مأمورا من رو به کلانتری بردن.

ده دقیقه بعد کاوه پیداش شد.

کاوه – سلام، جناب سروان اجازه هست؟

سروان – بفرمائید. شما؟

کاوه – من دوست قاتل هستم؟ یعنی ببخشید ایشون هستم

( جناب سروان خندید و گفت بیاد پیش من )

- پسر باز چرت و پرت گفتی؟!

کاوه – پسر این دیگه چه مدل شه؟ چرا تو هر کاری که به تو مربوط نیست انگشت می کنی؟!

- آروم باش و آهسته صحبت کن

(( کاوه کنارم نشست و آروم گفت: ))

- الان بیمارستان بودم . پیرمرده هنوز بهوش نیومده. اگه اصلاً بهوش نیاد و خواب بخواب بره چی؟

- خدا نکنه . به امید خدا چیزش نیست و زود خوب می شه . تصادف خیلی جزیی بود یعنی وقتی ماشین بهش خورد اصلاً سرعت نداشت!

کاوه – همچین آروم بود . که طرف رفته تو کُما! غیر از اون، خونریزی مغزی به محکمی و آرومی نیست که! ما یه فامیل داشتیم که با یه لیمو ترش کوچولو خونریزی مغزی کرد و مُرد!

- لیمو ترش خورد و خونریزی مغزی کرد؟!

کاوه – نه بابا . زنش شوخی می کنه باهاش و با لیمو ترش می زنه تو کله اش! طرف بیچاره جابجا تموم کرد و زنش رو انداختن زندان . بیچاره زنش تو زندان سرطان گرفت و آوردنش بیرون و بردنش بیمارستان. چند ماه شیمی درمانی کرد. تموم موهایش ریخت و کچل شد. سرش شده بو عین کف دست من! خلاصه یه سالی طول کشید تا خوب شد ودوباره برش گردوندن زندان. یه شش ماهی زندان بود و بیچاره اونجا ایدز گرفت! یعنی قبلش عملی شد . هروئین تزریق می کرده . گویا سرنگ الوده بوده ، بدبخت ایدز می گیره.

وقتی می فهمن ایدز گرفته، آزادش می کنن . بدبخت می آد بیرون و دو سه ماه بعد می میره!

- خیلی ممنون از دلداری ت! اومدی اینجا اینارو بهم بگی؟!

کاوه – اِ ... ! دور از جون تو ! یعنی بیخودی خودت رو جلو ننداز.

طرف رو خط کشی عابر پیاده بوده ! می فهمی یعنی چه؟

یعنی اگه رضایت بده و بعداً بمیره، قانون ول ت نمی کنه! می گن اعدام با اعمال شاقّه داره !

- اعدام که دیگه اعمال شاقّه نداره !

کاوه – چرا نداره؟ اگه طنابش پوسیده باشه . یه بار دارت می زنن . اون بالا که رفتی ، طناب پاره می شه و می افتی پائین . اون وقت با یه طناب دیگه دوباره دارت می زنن!

(( حسابی ترس ورم داشت ! ))

- بلند شو برو خونه تون . لازم نکرده دلداریم بدی!

کاوه – دیوانه، تو تا چند وقت دیگه مهندس می شی . اگه بری زندان ، همه چیز خراب می شه . دارم بهت می گم ، اگه طرف بمیره من همه چی رو لو می دم.

- فعلاً که شکر خدا زنده س . تو هم شلوغش نکن.

کاوه – ببخشید جناب سروان . من سند آوردم که ضمانت ایشون رو بکنم .

سروان – متأسفانه رئیس کلانتری رفته و تا خودش نباشه نمی تونیم اینکارو بکنیم .

ایشون باید امشب اینجا بمونن

کاوه – چه غلطی کردم امشب آوردمت از خونه بیرون . همه ش تقصیر منه.

- تقصیر تو چیه؟ اتفاق وقتی می خواد بیفته ، می افته . شاید صلاحی در کاره . حالا بگو ببینم ، حال فرنوش چطور بود؟

کاوه – خراب !

- آخیش ! طفل معصوم!

کاوه – آخیش و کوفت کاری ! فکر خودت باش بدبخت که تو همین هفته دارت می زنن!

- فرنوش پیغامی برای من نداد؟

کاوه – چرا، گفت بهت بگم اگه بردنت زندان حتماً ملاقاتت می آد و برات موز می آره!

- شوخی نکن جدی دارم حرف می زنم

کاوه – گفت بهت بگم که حتماً می آد و خودش رو معرفی می کنه و می گه که راننده اون بوده

- گوش کن کاوه. اگه احیاناً فرنوش این کار رو کرد ، تو باید شهادت بدی که من پشت فرمون بودم.

کاوه – من به گور پدرم می خندم!

- همین که گفتم. باید بگی راننده من بودم

کاوه – برو بابا تو که عقلت رو از دست دادی . بدبخت پول اونها از پارو بالا می ره! باباش نمی ذاره که اون یه ساعت تو بازداشت بمونه . تو فکر خودت باش.

(( بعد در حالیکه کلافه شده بود گفت : ))

- پاشم برم یه خبر بدم و بیام!

کاوه – راست می گی ها! کسی رو هم نداری که بهش خبر بدیم . نمی دونم چیکار کنم.

- اینقدر بیقراری نکن . امیدت به خدا باشه

کاوه – هادی بذار من بگم پشت فرمون بودم . ترو اون کسی که دوست داری بذار بگم.

- بشین یار قدیمی . فکر کردی اگر این اتفاق برای تو هم می افتاد می ذاشتم تو بری زندان؟

کاوه – نمی فهمم تو دیگه کی هستی! طرف تو بیمارستان با وضع خراب افتاده و تو یه قدمی زندانی، اون وقت آروم اینجا نشستی.

- بهت گفتم که اونقدر دوستش دارم که این کار رو بخاطرش بکنم. حالا تو دلم دارم برای اون پیرمرد بیچاره دعا می کنم . بهتره تو هم همین کار رو بکنی . منم نمی ذارم پای فرنوش به زندان برسه حالا هر چی می خواد بشه .

(( کاوه موبایلش رو در آورد و به فرنوش تلفن کرد.))

کاوه – الو فرنوش خانم ، سلام خبری نشد؟

کاوه – بسیار خوب. بله اینجاست . چشم تلفن رو می دم بهش

کاوه – بیا ، می خواد با تو حرف بزنه.

((تلفن رو گرفتم . خیلی مضطرب بود 0 ))

- سلام فرنوش خانم. حالتون چطوره؟

فرنوش – خوبم، شما چطورید؟ من خودم رو معرفی می کنم هادی خان . منتظرم پدرم بیاد.

- دیگه این حرف رو جایی نزنید. این رو جدی می گم. اینجا جای شما نیست. اون آقا حالش چطوره؟ بهوش نیومد؟ ازش آدرسی، شماره تلفنی چیزی گیر نیاوردید؟

فرنوش – هیچی همراهش نیست (( شروع به گریه می کند.))

- آروم باشید. چیزی نمی شه . به امید خدا حالش خوب می شه و همه چیز درست . اگه خبری شد با ما تماس بگیرید. فعلاً خدا حافظی می کنم.

- فرنوش – هادی خان!

- بله بفرمائید !

فرنوش – ممنون . بخاطر کاری که کردید،اما من کار خودم رو می کنم.

- شما هیچ کاری نمی کنید. خداحافظ.

(( تلفن رو قطع کردم . ))

کاوه طفلک خیلی ترسیده. راستش منم ترسیدم .

                                                                 ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان در قسمت چهارم ....

قسمت چهارم

(( تا این رو شنیدم سریع دوباره سوار ماشین شدم.))

- خدا خفه ت کنه کاوه ! جداً این خونۀ فرنوشه؟

کاوه ای بابا! آوردمت درِ خونۀ لیلی ، این دستِ مُزدمه؟

- من کی گفتم بیای اینجا؟ فقط خواستم بدونم خونه شون کدوم طرفاست.

کاوه – بده آوردمت درِ خون شون؟ آره؟ بگو آخه؟

- نه بد نیست. یعنی خوب هم نیست. اصلاً نمی دونم بده یا خوبه! ولم کن.

کاوه – خدا شانس بده! اگه ده دقیقه دیگه اینجا واستی، خود لیلی یا پدرش می آن می برنت تو خونه.

- آره جون تو . هیچکس هم نه پدر لیلی؟

کاوه – فعلاً که خودِ لیلی توی بالکن واستاده وداره بنده و جنابعالی رو نظاره می کنه!

- راست می گی؟! حرکت کن. تو رو خدا حرکت کن برو تا متوجۀ ما نشده.

کاوه – چرا هول ورت داشته؟ از همون اوّل که اومدیم بانو لیلی در بالکن تشریف داشتن!

- ای داد بیداد! خیلی بد شد. کاش از اوّل باهات بیرون نمی اومدم.

کاوه – بالاخره بد شد یا خوب شد؟

- حرکت کن دیگه آقای بانمک!

کاوه – نمی خوای پیاده شی و یه نظر همسر آینده ت رو ببینی؟

- برو دیگه!

(( کاوه حرکت کرد و آخر خیابون ایستاد. ))

- اینجا که خیابون پائین کوچۀ شماس!

کاوه – آره، اینم از بخت توآدم، خوش شانسه!

- خوش شانسه؟!

((پیاده شدم. ))

کاوه - کجا؟ زده به کله ت؟

- نه، می خوام یه خرده قدم بزنم توبرو.

کاوه – زیر این بارون؟ تواین هوا؟ پس شام چی می شه؟ حداقل بیا برسونمت خونه!

- نه، برو تو، می خوام قدم بزنم. برو کاوه!

(( کاوه پیاده شد و به طرف من اومد. ))

کاوه – ناراحتت کردم هادی. بخدا نمی خواستم ناراحت شی.

(( جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم. ))

- برو رفیق ، می دونم . ناراحت نیستم فقط احتیاج دارم یه خرده قدم بزنم، خدا حافظ!

(( صبر کردم تا کاوه سوار ماشین شد و با بی میلی رفت و من هم از کوچه ای که خونۀ فرنوش بود رد شدم و شروع به قدم زدن تو خیابون که دو طرفش پر از درخت بود، کردم. باران داشت نم نم می بارید و منظرۀ قشنگی رو درست کرده بود. همه جا ساکت بود و بندرت ماشینی از اونجا رد می شد. هوا تاریک شده بود و با وجود چراغ های خیابون، همه جا نیمه تاریک بود. داشتم به فرنوش فکر می کردم. به خونه شون، به ماشینی که سوار می شد، به لباسهائی که می پوشید، به عطر خوش بویی که استفاده می کرد.

فکر کنم خونه شون دو هزار متری بود. ماشینش ده دوازده میلیون قیمتش بود.

کفشی که پاش می کرد چهل هزار تومن می شد.

هر چی به این چیزها فکر می کردم، فرنوش از من دورتر می شد. ده دقیقه ای که گذشت دیگه حتی نتونستم چهره شو در ذهنم مجسّم کنم. شاید اینطوری بهتر بود. خودم هم راضی تر بودم . من و اون به هیچ ترتیبی با هم جور نبودیم. از افکار خودم خنده م گرفت . نه به دار بود و نه به بار. اصلاً چیزی اتفاق نیفتاده بود که من این فکر رو بکنم. تا قبل از امروز که با هم بصورت رسمی آشنا شدیم و تا قبل از حرف های کاوه، اصلاً در این مورد اینطوری جّدی فکر نکرده بودم.

در دل دوستش داشتم امّا اینکه خودم با اون کنار هم بذارم، اصلاً.

همش بخاطر تلقین این کاوه بود که این فکرها رو کردم . اصلاً یه آدرس پرسیدن که دلیل چیزی نمی شه. تازه از کجا معلوم که دختره دوست مادر کاوه آدرس من رو برای فرنوش خواسته باشه؟

اگه هر کدوم از ما تودنیای خودمون باشیم بهتره. من با دنیای خودم و تخم مرغ و اتاق شش متری و پیاده گز کردن، فرنوش تو دنیای خودش و استیک و خونۀ ویلائی و ماشین آخرین مدل.

باز مثل ظهری، یه خوشحالی ته دلم حس کردم . انگار آزاد شدم. یا حداقل اینکه اینطوری فکر می کردم . یه عمر با این چیزها دلم رو خوش کرده بودم . بیشتر از اینهم از اینهم از دستم بر نمی اومد.

متوجۀ پیرمردی شدم که چند نون دستش بود و یه عصا .آروم و با احتیاط می خواست از عرض خیابون رد بشه. فکر اینکه یه روزی من هم به این حال وروز برسم تنم رو لرزوند.

حرکت کردم که بهش کمک کنم. زمین به علت بارندگی خیس بود . ممکن بود لیز بخوره.

هنوز چند قدم به طرفش نرفته بودم که متوجۀ یه ماشین شدم. پیرمرد وسط خیابون رسیده بود.

ماشین ترمز کرد ولی با اینکه سرعتی نداشت در اثر لیز خوردن با پیر مرد تصادف کرد. بطرفشون دویدم. کاش زودتر به کمک اون مرد رفته بودم تا این حادثه پیش نمی اومد . بیچاره پرت شد یه طرف . برگشتم که به راننده یه چیزی بگم که خدای من! چی دیدم؟!

ماشین فرنوش بود! راننده فرنوش بود!

یه لحظه خشکم زد. بلافاصله تصمیم خودم رو گرفتم. بطرف پیرمرد بیچاره رفتم و با زحمت بغلش کردم.

- فرنوش خانم در عقب رو باز کنید، زود باشید، عجله کنید.

(( فرنوش در حالی که گریه می کرد در ماشین رو باز کرد و من پیر مرد رو که بیهوش شده بود داخل ماشین گذاشتم. ))

- سوار شید فرنوش خانم و به هیچکس هم نگید شما پشت فرمون بودید. متوجه اید.

(( فرنوش فقط گریه می کرد و من رو نگاه می کرد. طاقت دیدن اشک ها شو نداشتم. حرکت کردیم.

- حالا دیگه گریه نکنید. اتفاقی که نباید بیفته . افتاده از گریه که کاری درست نمی شه . بهتره به خودتون مسلط باشید و آدرس یه بیمارستان رو که نزدیکه بمن بگید.

(( با اینکه خیلی وحشت زده و ناراحت بود ولی تونست خودش رو کنترل کنه و من رو به طرف بیمارستان ببره. به محض رسیدن، پیرمرد بدبخت رو بغل کردم و به فرنوش گفتم که ماشین رو برداره بره خونه و خودم وارد بیمارستان شدم.

خوشبختانه اورژانس خلوت بود و یه دکتر و یه پرستار مشغول معاینۀ پیرمرد شدن و یه مأمور به طرف من اومد. ))

مأمور- شما ایشون رو آوردید؟

- بله، باهاش تصادف کردم. متاسفانه خیابون تاریک بود و لیز. ماشین سر خورد.

مأمور- گواهینامه دارید؟

(( گواهینامه رو بهش دادم و سرم رو که برگردوندم دیدم فرنوش کنار در ایستاده و گریه می کنه. به طرفش رفتم. ))

مأمور- آقا خواهش می کنم از بیمارستان خارج نشید.

- چشم، همینجا هستم بیرون نمی رم.

(( بطرف فرنوش رفتم. فکر نمی کردم از گریه کردن کسی اینقدر ناراحت بشم!))

- قرار شد دیگه گریه نکنید. یادتون باشه من رانندگی می کردم . شما اشما اصلاً حرف نزنید. فقط خواهش می کنم از بیرون به این شماره که می گم زنگ بزنید.

                                                                      ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان رو در قسمت سوم پی می گیریم....

قسمت سوم

با این افکار ته دلم یه حال خوبی بهم دست داد و راه افتادم دنبال تهیه غذا.

امروز طبق برنامه ی غذایی، تخم مرغ داشتم و یه دونه سیب! نون لواش، هم تا دلتون بخواد!

بعد از ناهار، دسر رو که خوردم چشمام سنگین شد. سرم رو که روی بالش گذاشتم از حال رفتم.

خوبیش این بود که خواب برای مثل من آدمی، مجانی یه.

طرف های غروب بود که یکی زد به در خونه. از پنجره نگاه کردم. کاوه بود.

بیرون بارون شدیدی گرفته بود. در رو وا کردم.

کاوه – سلام، تو چرت بودی؟

- آره، ناهارم رو که خوردم خوابم گرفت

کاوه – امروز برنامه غذائیت تخم مرغ با چی بود؟

- تخم مرغ خالی، هر روز که نمیشه صد تا چیز به برنامه ی غذائی اضافه کرد. یه روز به تخم مرغ گوجه اضافه می کنم می شه املت. یه روز پنیر می ریزم توش می شه، پیتزا، یه روز سوسیس توش خرد می کنم خوراک بندری، یه روز آرد می زنم بهش می شه خاگینه. تنوع لازمه.

دیروز سرفه م گرفت تا سرفه کردم قدقد از گلوم در اومد.

کاوه – اگه مرغ و خروس ها بفهمن تو تخم هاشون رو خوردی، میآن در خونه ت تحصن می کنن! بابا نسل مرغ منقرض شد از بس تو تخم خوردی!

((هر دو زدیم زیر خنده))

- سرد شده، بذار بخاری رو روشن کنم و کتری رو بذارم روش و یه چای دم کنم. چایی دوباره دم که می خوری؟

((اشک تو چشمای کاوه جمع شد و گفت: ))

کاوه - بخدا از خودم شرم دارم هادی. ما زندگیمون اونطوری و تو زندگیت اینطوری! کاش بهم اجازه می دادی مثل یه برادر کوچکتر، کمکت کنم کاشکی می اومدی خونه ی ما با هم زندگی می کردیم.

اینهمه اتاق خالی تواون خونه بی استفاده افتاده. پدر و مادرم، همیشه می گن دوستی با تو برای من بزرگترین افتخاره هادی. ازت خواهش می کنم دست از این لجبازی و یه دنده گی بردار.

اولاً که دشمن ت شرمسار باشه. دوماً تو برادر بزرگ منی. سوماً از پدر و مادرت تشکر کن چهارماً انشاالله خدا اونقدر به پدرت بده که نتونه جمع کند. پنجماً دوستی تو هم برای من افتخاره. ششماً اجازه بده که غرورم جریحه دار نشه. هفتماً...

کاوه – اِ گُم شو. مرده شور تورو با غرورت ببره! همه رفیق دارن ما هم رفیق داریم!

- تو که حالا می گفتی باعث افتخارتم!

کاوه – پاشو شام با هم بریم بیرون. پسر هپاتیت مرغی می گیری از بس تخم مرغ می خوری ها! ببینم، گاهی احساس نمی کنی که دلت می خواد تخم بذاری؟

با خنده گفتم: چرا، چند وقتم هست که تا اسم خروس می آد خودم رو جمع و جور می کنم و رنگ به رنگ می شم!

کاوه – پاشو بریم دیگه. می خوام ببرمت یه رستوران شیک ودرجه یک دو تا پرس نیمرو بخوریم. آخه می گن خرهای همدون رو شش روز هفته سنگ بارشون می کنن، جمعه ها که تعطیله آجر!

- دیوانه آدم غذایه ی مطمئن. نون لواش، نون تافتون، نون باگت، از همه مهمتر، نون بربری! هر کدوم رو که دوست داری بگو با تخکمرغ بخوریم.

کاوه – یارو اسمش منوچهر بارکش بود. رفقاش بهش گفتن بابا این چه اسمی یه تو داری برو عوضش کن. یه سال دونده گی کرد آخرش اسمش رو گذاشت بیژن بارکش! حالا حکایت توئه. تخم مرغ همون تخم مرغه س فقط قیاقه اش عوض می شه و نوع نون کنارش.

- هیچی نگو که اگه همین فرزند مرغ یه خورده گرونتر بشه باید سفیده ش رو یه روز درست کنم زرده اش رو یه روز! حالا کلی خوشبختم که جدائی بین زرده و سفیده ش نیفتاده!

کاوه – اگه اومدی که یه خبر خوب بهت می دم. اگه نه بهت نمی گم کی آدرس ترو ازم گرفته

- حتماً بچه های قدیمی دانشکده.

(( کاوه پرده رو کنار زد از پنجره برون رو نگاه کرد و گفت: ))

- نه بگم باور نمی کنی. پاشو ببین داره بارون میاد! تا فردا اینطوری بیاد همجا رو سیل می بره پاشو دیگه.

- اولاً که پرده رو بنداز چراغ روشنه مردم رد می شن تو اتاق معلومه. دوماً که چایی دست اول برات دم کردم. سوماً قربونت برم قدم زدن زیر این بارون و تو این هوا برای کسی خوبه که اگر مریض شد افتاد نازکش داشته باشه نه مثل من که نه پول دوا درمون دارم نه یکی که یه کاسه آب دستم بده! بشین پسر چائی تو بخور.

کاوه – مگه من مردم که تو بی کس باشی؟ خدا می دونه لب تر کنی انقدر پول می ریزم تو این اتاق که تا زانوت برسه. بعدش، خودم پرستاریتو می کنم رفیق.

(( بلند شدم و صورتش رو بوسیدم و گفتم: ))

- باشه ، چایی تو بخور بریم

(( در سکوت چای مون رو خوردیم و بعد از پوشیدن لباس از خونه بیرون رفتیم.))

کاوه – سوار شو بریم.

- بازم که ارابه ی طلائی و مدرنتو آوردی!

کاوه – بابا تو گفتی جلوی بچه های دانشکده سوار ماشین من نمی شی. اینجا که دیگه کسی نیست ادا اطوار چرا در می آری؟ سوار شودیگه!

(( دو تایی سوار شدیم. ماشین کاوه یک ماشین اسپرت مدل بالا بود.))

- قرار شد پیاده زیر بارون راه بریم تنبل خان!

کاوه – می ترسم سرما بخوری و پرستاری ازت بیفته گردنم.

- شازده پسر، نگفتی آدرس منو کی می خواست؟

(( کاوه خندید و گفت))

- اگه بگم باور نمی کنی . ما تو کوچه مون یه، همسایه داریم که با مادرم رفت و آمد داره. این خانم یه دختر داره که امسال وارد دانشگاه شده. حالا کدوم دانشگاه؟ اگه گفتی؟

- کجا داری می ری؟

کاوه – طرف خونه ی خودمون. جواب ندادی.

- حوصله ی معما ندارم. خودت بگو.

کاوه – تا حالا هادی کسی بهت گفته چه مصاحب خوبی هستی؟!

با خنده گفتم: بابا چه می دونم. دانشکده ی خودمون

کاوه – اتفاقاً درسته . آدرس تو رو هم همین دختر خانم خواسته

- یعنی چی؟! این خانم من رو از کجا می شناسه؟

کاوه – بخت آدم که بلند شد، دیگه بلند شده. فکر کنم از فردا تمام دخترای شهردر خونه تون صف بکشن برای خواستگاری از تو! اما اگه اینطوری شد، رفاقت رو یادت نره ها. منم ببر پیش خودت بهشون شماره بدم صف بهم نخوره.

- شوخی نکن جریان چیه؟ این خانم من رو از کجا می شناسه؟ چیکار داره باهام؟

کاوه - نکته ی معما در همین جاست. یعنی اینکه این خانم دوست و همکلاسی فرنوش خانم تشریف دارن. آدرس شما رو هم احتمالاً جهت آگاهی فرنوش خانم می خوان.

- تو مطمئنی؟

کاوه – به احتمال نود درصد، همینطوره.

- یعنی چی؟! تو که آدرس رو ندادی؟

کاوه – برای چی ندم؟ عَسَل که نیستی بیان انگشتت بزنند دختره چهارده ساله!

آدرس رو که دارم هیچی، تازه گفتم اگه پیداش نکردید بنده حاضرم شخصاً بیام و ببرمتون دم دِر خونه ی هادی خان!

- توغلط کردی، مرتیکه اول ازخودم می پرسیدی بعد این کار رو می کردی.

کاوه – بشکنه دست بی نمک ! حالا تودلت دارن قند آب می کنن ها! جان کاوه دروغ می گم؟

(( مدتی فکر کردم. اگه به کاوه دروغ می گفتم، به خودم که نمی تونستم دروغ بگم.))

- راستش رو بخوای، هم خوشحالم، هم غمگین. از یه طرف خوشحالم چون فرنوش رو خیلی دوست دارم. از یه طرف ناراحتم چون من و اون بهم نمی خوریم، ما دو نفر مال دو دنیای جدا از هم هستیم.

(( کاوه با یک حرکت ناگهانی ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد و زل زد به من.))

 - پسر این چه طرز رانندگیه؟!

کاوه – می گه از آن نترس که های و هو دارد از آن بترس که سر به تو دارد. تو نبودی که صبح می گفتی فرنوش اتفاقی پیچیده جلوی ما و اگه می خواست ما رو سوار کنه اتفاقیه و از این جور چرت و پرت ها؟ ای موجود خبیث! با دست پیش می کشی با پا پس می زنی؟!

حالا حتماً یه خرده دیگه که بگذره خبر دار می شم که خواستگاری هم رفتی!

- گم شو کاوه. خب الان خیلی وقته که تو دانشکده فرنوش رو می بینم. باور کن که همیشه از برخورد باهاش دوری کردم . یعنی سعی خودم رو کردم که باهاش رو برو نشم ولی خب داریم یه جا درس می خونیم و این طبیعه که همدیگر و ببینیم.

کاوه – ملعون هی سر راه این طفل معصوم واستادی و دختره رو هوایی کردی. ای اهریمن!

- نه به جون تو. اگه این فکر روداشتم امروز سوار ماشینش می شدم.

کاوه – اون هم اگه سوار نشدی می خواستی دون بپاشی طرف رو تشنه کنی! ای صّیاد ظالم! ای از خدا بی خبر!

- آقایِ مُلّون! تا یه ساعت پیش روی من قسم می خوری، حالا شدم ابلیس؟! بخدا من یه همچین نیتّی نداشتم.

کاوه با خنده: دیوونه شوخی کردم. من تو رو از خودت بهتر می شناسم.

- حالا دیگه بیشتر ناراحت شدم. وجدانم معذّب شد. خدا کنه تو اشتباه کرده باشی.

کاوه – من اشتباه نکردم. سرنوشت کار خودش رو می کنه. به حرف تو و من نیست. تو هم بیخودی خودت رو ناراحت می کنی. فرنوش بچه نیست. حدود بیست سالشه. تو هم که گولش نزدی. خودش انتخابش رو کرده. تو هم عشوۀ شتری نیا! همه چیز رو بسپار دست خدا.

فکر هم نکن که فردا صبح کلۀ سحر، فرنوش و پدر مادرش یه دیگ حلیم می گیرن می آرن در خونت فرنوش از این جور دخترا نیست. بیخودی دلت رو صابون نزن. احتمالاً می خواسته بدونه کجا زندگی می کنی و چه جوری.

- خیلی کم بدبختی دارم، این هم شد قوز بالاقوز!

کاوه – خدا چهار پنج تا از این قوز هام به من بده! تو به این می گی قوز؟! دختره به چشم خواهری مثل یه تیکه ماه می مونه! تعبیر از این شاعرانه تر سراغ نداشتی مجنون؟

- اِ حرکت کن بریم دیگه

کاوه - چشم کازانوا، این هم حرکت

(( و با سرعت حرکت کرد. تواین فکر بودم که آخر این جریان به کجا می کشه که کاوه گفت: ))

- داری تو مغزت مرحلۀ بعدی نقشۀ شیطانی تو طرح می کنی؟

نگاهش کردم و گفتم:امروز خیلی بلبل زبون شدی کاوه خان!

(( کاوه زد زیر خنده و گفت: ))

 -  از بس که امروز خوشم . دارم می بینم که خدا چه جوریه. صد تا پسر آرزو دارن که یه زنی مثل فرنوش خانم نصیبشون بشه، اون وقت تو که از دست این دختر فرارمی کنی بخت بازور داره می آد سراغت.

 - از کجا معلوم شاید این هم یه بدبختی دیگه باشه . راستی نفهمیدی خونۀ خود فرنوش کجاست؟

کاوه – تو به خونۀ دختر مردم چیکار داری؟ نکنه می خوای دام رو ایندفعه در خونه شون پهن کنی؟

خفه شی کاوه. حقّته که بهت بگم آقا «گاوه»! نگهدار. می خوام پیاده شم. از دستت امروزخسته شدم.

کاوه – صبر کن بریم تو این کوچه نگه می دارم.

(( پیچید تو یه کوچه و اواسط کوچه، نگه داشت.))

کاوه – بفرمائید. پیاده شید هادی خان!

مرده شور اون دوستی تو ببره . اگه می گفتم یک میلیون تو من پول بده اینقدر زود گوش می کردی؟

(( با عصبانیت از ماشین پیاده شدم ودر ماشین رو محکم بستم.))

کاوه – خدا حافظ یاروفادار! در ضمن خونۀ لیلی که می خواستی بدونی کجاست، همین خونه بزرگ س!

                                                      ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
ادامه داستان رو در قسمت سوم پی می گیریم....
قسمت دوم

((راه افتادیم. چند قدم که رفتیم، یکی از دخترها ی کلاس از پشت کاوه رو صدا کرد و بعد بقیه بچه های کلاس رو هم صدا کرد و گفت: ))

- بدوئید بچه ها! پیداش کردم! بدوئین که الان در می ره!

کاوه – مگه من کش شلوارم که در برم؟

(( همکلاسی مون در حالیکه می خندید، دوباره داد زد: ))

- یا الله بچه ها الان فرار می کنه ها!

کاوه – بابا دزد گرفتی؟ چرا آبروریزی می کنی دختر؟

- مگه قرار نبود که همه بچه ها رو آخر ترم بستنی مهمون کنی؟ داری در مری؟

کاوه – به جان تو عادت کردم. از بابام این اخلاق بهم ارث رسیده. از بس بابام از دست مامورای مالیات فرار کرده. منم واسه م عادت شد!

- بیا بریم، خودتم لوس نکن. مرده و قولش...

کاوه – کی به شما گفته که من مردم؟ تو این دوره و زمونه مرد کجا بود؟

اگه مرد پیدا می شد که این همه دختر دم بخت ویلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن که الهی گره کور بخت شون بدست خودم واشه!

(( کم کم بقیه بچه های کلاس داشتن جمع می شدن. نیلوفر که خودش هم دختر پولداری بود گفت: ))

- بیخودی بهانه نیار کاوه. تا بستنی بهمون ندی ولت نمی کنیم.

کاوه – اولاً که من از خدا می خوام که شماها ولم نکنین و همیشه تو چنگ شما خانم ها، اسیر باشم، ولی باور کنین ندارم. از شما ها چه پنهون چند وقتی که بابام ورشیکست شده. صبح می خوریم، ظهر نداریم! ظهر می خوریم، شب نداریم! حالا حساب کن یه خونواده آبرودار چه سختی رو داره تحمل می کنه!

بخدا قسم که بعضی وقتا شده که با شورت جلو همه راه رفتم!

نیلوفر - اِ اِ اِ اِ... قسم خدا رو هم می خوره!

کاوه – بجون تو که می خوام دنیا نباشه اگه دروغ بگم! پریروز که رفته بودیم استخر، با یه مایو اینور و اونور می رفتم!

((بچه ها زدن زیر خنده. ))

شیدا – تا این بستنی رو ندی، ولت نمی کنیم کاوه خان

کاوه – باشه می دم! آخرش اینکه امشب سر بی شام زمین می ذاریم دیگه!

اگه شما راضی می شین که من امشب گشنه سر به بالین بذارم، قبوله می دم اما می دونم که شما ها خیلی دل رحم تر از این حرفایین!

فرزاد – اگه بستنی رو ندی همین الان اینجا تحصن راه میندازیم

کاوه – ببینم، شما سندی، مدرکی، چیزی از من دارین که صحت گفته هاتون رو ثابت کنه؟

فرزاد – نشون به اون نشونی که اون روزی که کتابت رو نیاورده بودی قول این بستنی رو به ما دادی

کاوه – برو بابا دلت خوشه! یارو سند محضری را می زنه زیرش، چه برسه به یه کلوم حرف! تازه من هیچ روزی کتاب با خودم نمی آرم دانشکده!

مریم- خسیس بازی در نیار کاوه. چهار تا بستنی که این حرفا رو نداره.

کاوه – من و بابام اگه از این ولخرجی ها می کردیم که پولدار نمی شدیم!

روزبه – اصلاً فکرش رو نمی کردم که تو اینقدر گدا باشی!کاوه – خب تواشتباه کردی عزیزم! اصلاً شغل اصلی من و بابام گدایی یه!

هر وقت باهامون کا داشتی، یه تک پا بیا سر میدون امام. همین سمت چپ.

دفتر کارم اونجاست. گوشه پیاده رو! من و ننه م وداداشم و خواهر کوچیکم همون گوشه کنارا داریم گدایی می کنیم. ده دقیقه واستی پیدامون می کنی!

(( دوباره بچه ها خندیدن))

شیوا – کاوه واقعاً خجالت نمی کشی؟

کاوه – چرا! اوایل کار خجالت می کشیدیم . ننه بدبختم که چادرش را می کشید رو صورتش! اما بعداً عادت کردیم. یعنی بابام یه شعری برامون خوند که قانع شدیم. گفت شاعر می گه گدایی کن تا محتاج خلق نشی!

مریم – بهزاد تو یه چیزی به این خسیس بگو!

- چرا بهشون قول دادی؟ یاالله، باید واسه شون بستنی بخری

کاوه – الهی قربون اون جذبه مردونت بشم! چشم هادی جون.

مرد به این می گن ها! تا آدم تحکم می کنه، دل آدم می لرزه!

(( بچه ها هورا کشیدن و همگی راه افتادیم طرف یه بستنی فروشی. تا رسیدیم و رفتیم تو مغازه نشستیم، کاوه از فروشنده پرسید: ))

- ببخشیدآقا، آلاسکا دارین؟

((فروشنده برای اینکه جوابی داده باشه گفت: ))

- بعله عزیزم. آلاسکا هم داریم

کاوه– ببخشید آقا، شما اینقدر مهربون ید، اسکیمو هاش رو هم دارین؟

(( یارو خندید و گفت: ))

- اسکیمو هم داشتیم، اما نمی دونم کجا رفتن

کاوه – من می دونم کجا رفتن . بگم آقا؟

فروشنده – بگو بابا جون

کاوه – آقا اجازه! اینجا گرم شون شده رفتن توفریزر خنک بشن!

(( صاحب مغازه و بچه ها خندیدن. صاحب مغازه گفت: ))

- باور کنین بچه ها. حاضرم این مغازه و هر چی دارم بدم، اما برگردم به سن شما ها!

کاوه – پدر، اینارو که می بینی بعضی هاشون یه کوه غصه تودل شون دارن!

- دوره جوونی شما با دوره جوونی ماها فرق می کرده. به نظر من از این آرزوها نکنی بهتره! سرت کلاه می ره.

فروشنده – راست می گی . ایشا الله که زندگی ودوره شما هم خوب بشه. تا انجا که من یادمه، جمعه به جمعه، یه تومن، پانزده زار می دادیم و می رفتیم سینما و اون فیلمی رو که دوست داشتیم می دیدیم و سر راه چهار سیخ جگر می گرفتیم و می خوردیم ونوش جون زن و بچه مون می شد و گوشت می شد می چسبید به تن مون!

کاوه – حالا دل ما رو آب نکن با اون دوره جوونی ت! چهار تا بستنی بده، خبر مرگ مون لیس بزنیم بریم دنبال بدبختی و بیچارگی هامون!

((فروشنده زد زیر خنده و گفت: ))

- همه تون مهمون خودمین! همینکه منو یاد جوونی م انداختین یه میلیون واسه ام ارزش داشت! چند وقتی بود که خنده رو لبام نیومده بود!

((بچه ها براش کف زدن و هورا کشیدن که روزبه گفت: ))

- بچه ها ببینین این کاوه رو ! یاد بگیرین. اینطوری پولدار می شن ها!

کاوه – یارو هنر پیشه خارجی، یه ساعت و نیم تو فیلم هزار دفعه ملق می زنه تا دوباره مردم خنده شون بگیره یه میلیون دلار بهش پول می دن! حالا یه ساعته دارم متصل شما رو می خندونم، چهار تا بستنی نصیبم شده! اینم حسودی داره؟

(( خلاصه اون روز با بچه ها خیلی خندیدیم. آخرش هادی به زور پول بستنی ها روداد. با اینکه صاحب مغازه نمی خواست ازمون پول بگیره.

وقتی از بچه ها خدا حافظی کردیم، دو تایی بطرف خونه راه افتادیم.

کاوه – بیا! دلت خنک شد؟ اگه با ماشین فرنوش خانم رفته بودیم، هم من گیر این قوم ظالم نمی افتادم و هم تا رسیده بودیم در خونه، فرنوش رو واسه ت خواستگاری کرده بودم!

از تو چه پنهون، از اولین بار که امسال تودانشکده دیدمش، عجیب فکرم رو بخودش مشغول کرده! واقعاً دختر قشنگیه! خیلی م سنگین و با وقاره.

ولی خب، آدم نباید زیاد به حرف دلش گوش کنه. اینطوری بهتره. آرزوی محال نباید داشت. حتی رویای آدم هم باید در حد خود آدم باشه!

کاوه – یعنی چه؟ مگه دست خودم آدمه؟ آدم وقتی از کسی خوشش بیاد، خوشش اومده دیگه!

- آره. اگه اون آدم، یکی مثل تو باشه، آره امثال شماها تو یه طبقه این .

کاوه – بجان تواگه ما تو یه طبقه باشیم! اون خونه اش جایی دیگه س، مام خونه مون جایی دیگه س!

- لوس نشو، دارم جدی حرف می زنم.

می خوام بگم اگه یکی مثل توبره خواستگاری غرنوش، بهش جواب نه نمی دن. اما آدمی مثل من اصلاً نباید این چیزا حتی به فکرشم بیاد.

از اون گذشته، من اصلاً کسی رو ندارم که بره خواستگاری منه!

(( رفتم تو حرفش و گفتم: ))

- دیگه حرفش رو هم نزن. ول کن. بگو ببینم تعطیلی رو می خوای چیکار کنی؟

(( نیم ساعتی بعد رسیدم خونه. تا اومدم تواتاقم، کتاب هام رو پرت کردم یه گوشه و نشستم. سر مو گرفتم میون دستهام و به زندگیم فکر کردم.

این کاوه طفلک هم اسیر من شده بود. خوانواده ش خیلی پولدار بودن. خودش یه ماشین مدل بالای خیلی شیکی داشت. اما بخاطر من، یا پیاده یا با اتوبوس می رفتیم دانشکده. یعنی من سوار ماشین ش نمی شدم. جلو بچه ها خجالت می کشیدم.

دوست نداشتم فکر کنن که بخاطر پول ش باهاش رفاقت می کنم.

پدر من ، آدم فقیری بود. آدم خوب اما بد شانس! مرد زحمتکشی بود اما شانس نداشت. دست به طلا می زد مس می شد!

از صبح تا شب کار می کرد و جون می کند آخرش هشتش گرو نه ش بود.

مادرمم زن مهربون و زحمتکشی بود.

اونم تا کارخونه و پخت و پز بود که

 – هیچی، این کاراش که تموم می شد، بیچاره می رفت سراغ اضافه کاری.

همیشه خدا دستش به یه چیزی بند بود. یا قلاب بافی می کرد یا بافتنی می بافت یا هزار تا کار دیگه. مثلاً میخواست یه گوشه خرج خونه رو جور کنه.

خلاصه این پدر و مادر سخت کار می کردن که یه جوری چرخ زندگی رو بچرخونن اما چرخ زندگی ما چهار گوش بود و با بدبختی می گشت.

یه خونه نقلی و قدیمی داشتیم که اونم ارث پدر بزرگم بود و یه ماشین که عصای دست بابام بود و سالی به دوازده ماه گوشه تعمیرگاه.

یه روز که کارد به استخوان بابام رسید، کوچ کردیم. در خونه مون رو کلون کردیم و راهی جنوب شدیم.

پدرم می گفت تا حالا هر کی رفته جنوب، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته.

اون وقت ها من سال آخر دبیرستان بودم.

یه روز کله سحر از ؟؟؟؟؟ حرکت کردیم و پنجاه کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که با یک کامیون تصادف کردیم . پدر و مادر بیچاره م نرسیده به جنوب بار سفرسون رو بستن! موندم تنها و بی کس با صد تا زخم تو تنم و هزار تا شکستکی توروحم.

یه ماه بعد خونه رو فروختم و خسارت تصادف رو دادم. آخه ما مقصر شناخته شدیم. بقیه پولش رو هم گذاشتم بانک و از سودش خرج زندگی رو جور کردم.

خدا نخواد که پدری خجالت زن و بچه ش رو بکشه. بیچاره بابام راحت شد.

مادرم هم راحت شد. آخه اون چه زندگی ی بود که داشت؟

نمی دونم ما جماعت بدنیا اومدیم واسه بدبختی کشیدن و مثل تراکتور کار کردن؟! یعنی هر خوشی و شادی و راحتی باید به ما حروم باشه؟!

اگه زندگی اینه که ما می کنیم، پس این آدما که تو اروپا و اینجور جاها هستن دارن چیکار می کنن؟ یا همین آدمای پولدار دور بر خودمون؟

اگه زندگی، اونی که اونا می کنن، ما داریم چیکار می کنیم؟

از صبح تا شب کار می کنیم و جون می کنیم که شاید بتونیم شیکم مون رو سیر کنیم، اونم با چی؟ همیشه م به خودمون دل خوشی های الکی می دیم. اگه یکی از صدتاش م عملی می شد حرفی نبود!

یادمه که بابای خدا بیامرزم همیشه به من وعده می داد که ایشا الله وضعمون خوب می شه و برات همه چیز می خرم.

بیچاره از همه چیز فقط تونست یه بار یه آناناس برامون بگیره!

یه شب که برگشت خونه، یه آناناس دستش بود. سرش رو همچنین گرفته بود بالا که انگار قله اورست رو فتح کرده بود!

حیف که آناناس خوردن رو بلد نبودیم! یعنی نفهمیدیم توش رو باید بخوریم یا بیرونش رو! هر چند که هر دوش رو هم خوردیم!

اما چه مزه ای داشت! نذاشتیم یه مثقالش حروم بشه!

قدر نعمت رو امثال ما می دونن!

بگذریم...

زندگی حالای منم شده یه بقچه! هر یه سال دو سال جمع ش می کنم و می زنم. زیر بغلم و ازاین اتاق و تو این محل، می کشم شون تویه اتاق دیگه و تو یه محل دیگه.

خدا رحمت شون کنه پدر و مادرم رو، نمی دونم بچه واسه چی می خواستن؟!

یادمه سالیان سال آرزوی پوشیدن یه شلوار جین رو داشتم. هر بار که به بابام می گفتم، می گفت این شلوارمیخی ها بدرد تو نمی خوره. مال بچه لات هاس!

خدا بیامرز به شلوار جین میگفت شلوار میخی!

بعد از مردن شون، اولین شلواری که خریدم، یه شلوار جین بود!

تمام مدتی که داشتم شلوار رو می خریدم، همه اش با خودم کلنجار می رفتم. همه اش فکر می کردم که وصیت پدرم رو زیر پا گذاشتم.

اصلاً نمی دونم چرا این چیزا اومده توفکرم؟

شکر خدا که از تحصیل چیزی برام کم نزاشتن. خودمم با سعی و کوشش تونستم تودانشگاه قبول بشم، اونم رشته عمران

بلند شدم حالا وقت زنجموره نبود.

شکر خدا که سال آخرم و زندگی م هم یه جوری می گذره.

یه اتاق دارم قد یه غربیل و ...

اما این فکر راحتم نمی ذاره! برای چی اینجوری باید باشه؟

چرا باید حق پدر من دست یه عده ی دیگه باشه واونام حقش روبخورن؟

چرا باید پدر من چون پول خرید یه شلوار جین رو نداره بگه شلوار میخی مال بچه لات هاس؟

چرا هر وقت یه اسباب بازی خوب می دیدم و دلم می خواست، مادرم باید بگه اینا مال بچه های درس نخون و تنبله!؟ این بهانه ها واسه چی بودن؟

چرا ما نباید بلد باشیم که آناناس رو چه جوری می خورن؟!

انگار باز ناشکری کرد.

شکر خدا که تا حالا لنگ نموندم. دانشگاه! اونم رشته مهندسی چیز کمی نیست!

حالام که سال آخرم . توی این دنیا، غیر از اسباب واثاث خونه م، یه رفیق خوب مثل کاوه دارم و کمی پول توحساب سپرده بانک و یه تن سالم و یه هوش نسبتاً خوب برای درس خوندن و یه اتاق که گاراژ خونه بوده و حالا در اجاره منه.

                                            ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
داستان از اینجا آغاز می شود....

قسمت اول

کاوه – چرا اینقدر طولش دادی پسر؟

- ترم تموم شد دیگه! حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینیم. داشتم ازشون خدا حافظی می کردم. تو چی؟ چرا سرت رو انداختی پائین و رفتی؟ یه خدا حافظی ای، چیزی؟

کاوه – هیچی نگو! من مخصوصاً رفتم یه گوشه قایم شدم! به هر کدوم! از این دخترا قول دادم که مامانم رو بفرستم خواستگاری شون! الان همه شون می خوان بهم آدرس خونه شون رو بدن!

تو همین موقع یه ماشین شیک و مدل بالا پیچید جلوی ما و با سرعت رد شد بطوری که آب و گل تو خیابون پاشید به شلوار ما. کاوه شروع کرد به داد و فریاد کردن و مثل زن ها ناله و نفرین می کرد.- اوهووووی... همشیره! حواست کجاست؟! الهی گیر بکس ماشینت پاره پاره بشه!

پسر نزدیک بود بزنه بهت ها! نگاه کن! تا زیر شلواریم خیس آب شد! الهی سیبک ماشینت بگنده! نگاه کن! حالا هر کی رد می شه می گه این پسره تو شلوارش بی تربیتی کرده!

- می شناسیش؟

کاوه – همه می شناسنش! سال اولی یه . خوشگل و پولدار! به هیچکسم محل نمی زاره! بجان تو هادی این مخصوصاً پیچید طرف ما! الهی شیشه ماشینت جر بخوره!

- نه بابا! انگار فرمون از دستش در رفت.

(( کاوه گاهی با صدای بلند یه نفرین به اون ماشین می کرد و یه جمله آروم به من می گفت.))

کاوه – الهی لاستیک ماشینت ((جرینگ)) بشکنه! مرده شور اون چشمهای هیز ماشین ت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه!

- این چرت و پرتا چیه می گی؟!

کاوه – مرده شور اون رنگ ماشین ت رو ببره که از همین رنگ دو تا زیر شلواری تو خونه دارم!

(( خنده ام گرفت بود. اینارو می گفت و بطرف ماشین دست تکون می داد.))- پسر چرا اینطوری می کنی؟

کاوه – شاید توآینه ما رو ببینه و بر گرده!

(( در همین موقع ماشین ایستاد ودنده عقب گرفت که هادی دوباره شروع کرد.))- الهی روغن سوزی ماشینت بجونم بیفته!! الهی درد و بلای لنت ترمزت بخوره تو کاسه سر این هادی!

- لال شی! اینا چیه می گی!

((دیگه ماشین رسیده بود جلوی ما.))

- سلام. معذرت می خوام که بد رانندگی کردم. یه لحظه حواسم پرت شد.

- ببخشید. پدر شما سرهنگ نیستن؟- نه چطور مگه؟

- عذر می خوام. فکر می کنم پدرتون باید یا وزیر باشن یا وکیل.

- نه اصلاً!

- عجیبه واقعاً، ببخشین، پدرشما یه پست مهم دولتی ندارن؟

- نه، اصلاًً!

- خب الحمدالله!

((بعد بلند گفت))

- خانم این چه طرز رانندگی یه؟

شما اینطوری رانندگی می کنین! نزدیک بود ما رو بکشی!

((آروم زدم توپهلوش و گفتم))

- عذر می خوام خانم. این دوست من کمی شوخه

- باید ببخشید. اسم من فرنوش ستایشه طوری که نشدید؟

- آب و گل و شل از پر و پاچه مون راه افتاد خانم جون!

((فرنوش خندید و گفت:))

- شما کاوه خان هستین . بذله گویی شما تودانشکده معرفه. همه از شوخ طبعی تون تعریف می کنن

(( تا فرنوش اینو گفت. صدای کاوه ملایم شد و رنگ عوض کرد و گفت: ))

کاوه – من کوچیک شما هستم واقعاً! چه خانم فهمیده ای هستین!

- اسم من بهزاده. اینم کاوه دوستمه.

کاوه – هر دو کنیز شمائیم!

فرنوش – بازم ازتون معذرت می خوام.

کاوه– فدای سرتون! اصلاً بذارین من این وسط خیابون بخوابم، شما با ماشین تون دو سه بار از روی من رد شین! اصلاً چه قابلی داره؟ چیزی که زیاده اینجا جون آدمیزاده! اصلاً شما دفعه دیگر خبر بدین تشریف می آرین، خودمون و دو سه تا از بچه های کلاس روبندازیم جلو ماشین تون! والله! بی تعارف می گم!

- بسه کن کاوه!

ببخشید خانم. خیلی ممنون که برگشتید. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده

- بعله! شلوار هامون رو می دیم خشکشویی، گور پدر جناق سینه من و پای هادی کرده! خودش خوب می شه!

(( فرنوش که ناراحت شده بود از من پرسید))

- پاتون مشکلی پیدا کرده

- خیر. خواهش می کنم شما بفرمائین

کاوه – خیر خانم محترم. ایشون مغزشون مشکل پیدا کرده. حالا لطفاً یه دقیقه تشریف بیارین پایین. همین جا کوروکی بکشیم ببینیم مقصر کیه!

((من به کاوه چشم غره رفتم که فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشین اومد پایین و گفت: ))

- از آشنایی تون خوشبختم. حالتون چطوره؟

- ممنون شما چطورین؟

فرنوش – شما همین جا درس می خونین، چندین بار شما رو تو محوطه دانشکده دیدم

- منم همینطور. منم شما رو چند بار دیدم.

- انگار شکستن جناق سینه من باعث آشنایی شما شد! فکر کنم اگه من کشته می شدم شما دو تا با هم عروسی می کردین!

(( فرنوش خندید و من به کاوه چشم غره رفتم. ))

کاوه – حالا نمی شه تا مامور راهنمایی بیاد بریم یه جا بشینیم و یه چیزی بخوریم و درباره آینده این تصادف صحبت کنیم؟

(( فرنوش دوباره خندید و من چپ چپ به کاوه نگاه کردم که کاوه به فرنوش گفت: ))

- نگاه به چشمای این نکنین! این مادرزادی چشمایش چپه!

- بس کن کاوه خان

کاوه – بابا جون، این تصادف بزرگی یه! حتماً باید چهار تا بزرگتر بیان وسط رو بگیرن شاید کار بکشه به شرکت بیمه زندگی و عقد دائم و عروسی و این حرف ها!

- کاوه!!!!!!!!!!

((بعد رو به فرنوش کردم و گفتم: ))

- خواهش می کنم شما بفرمائید.

فرنوش – اجازه بدین تا منزل برسونمتون.

کاوه– خیلی ممنون . هادی جون سوار شو!

(( دست کاوه رو که به طرف دستگیره ماشین می رفت گرفتم و به فرنوش گفتم))

- خیلی ممنون. مزاحم نمی شیم. شما بفرمائید.

فرنوش – پس بازم معذرت می خوام. خدا حافظ!

(( اینو گفت و سوار ماشین شد و رفت. کاوه در حالیکه پشت سر ماشین دستش رو تکون می داد گفت: ))

- خدا حافظ بخت این پسره الاغ! حیف که در رو روت باز نکرد!

- منظورت منم؟

کاوه– نه بابا! منظورم الاغه بود! شما که ماشا الله عقل کل ین!

- بیا بریم خونه کار دارم.

کاوه – عذر می خوام، وکیل و وزیرها! تو خونه منتظر تون هستن؟!

والله هر کسی ندونه فکر می کنه الان از اینجا یه سره باید بری کارخونه بابات و بشینی پشت میز و به رتق و فتق امور بپردازی!

مرد تقریباً حسابی! این دختره تو دانشکده دل از همه برده! هیچکسی رو هم تحویل نمی گیره! حالا اومده از تو خواهش می کنه که برسوندت خونه، تو ناز می کن؟!

(( همونطوری نگاش کرد.))

کاوه – نشناختی؟ دمت رو تکون بده عزیزم!

- بی تربیت!

کاوه - خب چرا سوار نشدی؟! چرا جفتک به بخت خودت می زنی؟

- اولاً جفتک نه و لگد! در ثانی، چون سوار ماشین نشدم به بختم لگد زدم؟

کاوه– خب آره دیگه! آشنایی همینطوری شروع می شه دیگه. بعدش می رسه به عقد و عروسی و این حرفا! دختر به این قشنگی و پولداری! دیگه چی می خوای؟

- هیچی بابا آدم خوش خیال! اون می خواست جای اینکه، پیچیده بود جلوی ما، یه جوری تلافی بکنه. اون وقت تو تا کجا، پیش رفتی!

کاوه - با منم آره؟ نگاه کور شدت رو دیدم! نگاه اونو هم دیدم! نخوردیم نون گندم، بابامون که نو نوایی داشته!

- می آی بریم یا خودم تنها برم؟

کاوه – بریم بابا. امروز اخلاقت چیزی مرغی یه!

ادامه دارد...



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 توسط بیدار | لينک ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
»»