تبليغاتX
بيدار
و چه زیباست تجربه عشق با تمامی ناکامی هایش تنها به امید آن لحظه...
 

افسانه پیر دوم و دو سگش

سپس پیری که دو سگ سیاه زنجیر شده با خود داشت، پیش آمد و گفت: ای دیو بدان که این دو سگ برادران من هستند که به این صورت در آمده اند. وقتی پدرم مرد، سه هزار دینار برای ما گذاشت.

من با سهم خود مغازه ای باز کردم و در آن به خرید و فروش پرداختم. یکی از برادرانم به سفر رفت و سال بعد بدون آنکه پشیزی پول داشته باشد برگشت. به او گفتم: ای برادر، چقدر به تو گفتم که سفر برایت سودی ندارد. گریه کرد و گفت: برادر عزیز، سرنوشت من و خواست خدا این بود. و این حرفها سودی ندارد و آب رفته به جوی باز نمی آید.

او را به مغازه آوردم، به حمام برئم، لباس زیبایی به او پوشاندم و با هم غذا خوردیم. گفتم: سود مغازه را سال به سال به طور مشاوی قسمت می کنیم.

بعد سودم را حساب کردم، هزار دینار بود. شکر خدا را به جا آوردم و بسیار خوشحال شدم و سود را به طور برابر تقسیم کردیم.

بعداز مدتی برادر دیگرمان هم آمد و با ما زندگی کرد. ناگهان برادرانم هوس مسافرت کردند و هر چه آنها را از سفر پرهیز دادم و زیان سفر را برایشان شمردم، سودی نداشت. من در دکانم کار می کردم و آنها پی در پی به سفر می رفتند و بر می گشتند. ش سال گذشت و من حاضر نشدم با آنها به سفر بروم. اما آن قدر در گوش من خواندند تا با آنها همراهی کردم. داراییمان را حساب کردیم و شمردیم شش هزار دینار طلا بود. هر کدام هزار دینار برداشتیم و بقیه را پنان کردیم که اگر در سفر سرمایه امان از دست رفت، پس اندازی داشته باشیم. انگاه به کشتی نشستیم و یک ماه تمام از شهری به شهری رفتیم و کالای خود را به قیمت گرانی فروختیم و یک بَردَه سود بردیم. روزی که برای سوار شدن به کشتی به کنار دریا رفتیم، دختری جوان را دیدیم که لباسی کهنه به تن داشت. دختر پیش آمد و از من خواست به او کمک کنم تا خدا مرا پاداش بدهد. به او گفتم: چه کمکی از من ساخته است؟

گفت: با من ازدواج کن.

از آنجا که دختر خوب و خوشخویی بود، درخواست او را پذیرفتم و با هم ازدواج کردیم و سوار کشتی شدیم. وقتی در خواب بودیم، برادرانم حسادت کردند و برای بردن مال و اموال من ما را به دریا انداختند. ناگهان دختر به صورت پری ای در آمد و مرا گرفت و به هوا برد و به یک جزیره رسیدیم. بعد به من گفت: من پری ای هستم که به خدا و رسول خدا ایمان آورده ام و برای کمک به تو به صورت انسان درآمده ام. اکنون اجازه بده که برادرانت را به خاطر کار بدشان بکشم. از او خواهش کردم و قسمش دادم که آنها را نکشد چون به هر حال برادر من بودند. پری مرا برداشت و در هوا پرواز کرد و اندکی بعد به خانه ام رساند. من سه هزار دینار را که پس انداز کرده و زیر خاک پنهان کرده بودم برداشتم و در دکان به خرید و فروش نشستم. فردا شب که به خانه برگشتم دیدم این دو سگ در خانۀ من زنجیر شده اند.

سگها پیش آمدند و اشک ریختند و خود را به پاهای من مالیدند. ناگهان پری جلو آمد و گفت: این دو سگ برادران ناسپاس تواند که به خواهرم گفته ام آنها را به این صورت درآورد و ده سال به این شکل خواهند ماند.

حالا کار من این شده است که این دو سگ را با خود همه جا می برم تا ده سال بگذرد و به شکل اصلی خود برگردند.

دیو گفت: این هم افسانۀ جالبی بود و من از یک سوم دیگر خون بازرگان گذشتم. حکایت پیر دوم که تمام شد، پیر سوم به دیو گفت: داستان من از افسانۀ این دو پیر عجیب تر است. اگر اجازه دهی برایت می گویم و اگر پسندیدی از بقیۀ خون بازرگان درگذر.

دیو گفت: بگو.

پیر مرد گفت: ای پادشاه دیوها ...

 ادامه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:32  توسط بیدار  | 

 

افسانۀ پیر اول و ماده آهو

پیر اول گفت: ای دیو بدان و آگاه باش که این ماده آهو دختر عموی من است سی سال پیش با هم پیوند همسری بستیم اما خداوند به ما فرزندی نداد، ناچار زنی دیگر گرفتم و خدا از زن دوم پسری به من داد که مثل ماه تابان بود، آرام آرام بزرگ شد و به پانزده سالگی رسید. برای تجارت به شهری دور سفر کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:16  توسط بیدار  | 

داستان بازرگان و عفریت

شهرزاد چنین گفت: ای پادشاه پیروزبخت، شنیده ام بازرگانی از بازرگانان مال و ثروت بسیار و خواسته و نعمت بی شمار داشت و سفر بسیار می کرد.

روزی سوار بر اسب به آهنگ شهری دیگر از خانه بیرون رفت و در راه از گرما به سایۀ درختی پناه برد. خور جینش را در آورد و از آن پاره ای نان و خرما بیرون آورد و خورد و هسته های خرما را به دور انداخت. ناگهان عفریتی تناور و درشت پیکر با شمشیری کشیده در برابرش نمودار شد و نزدیک آمد و گفت: برخیز و آمادۀ مرگ باش تا همان طور که پسرم را کشتی تو را بکشم.

بازرگان گفت: چگونه ممکن است که من پسرت را کشته باشم؟

عفریت پاسخ داد: موقعی که خرما خوردی و هسته اش را دور انداختی، هسته ای به سینۀ پسرم خورد و او را کشت و اکنون به خونخواهی پسرم تو را خواهم کشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:16  توسط بیدار  | 

قسمت سوم

افسانۀ دهقان و خر و گاو او

آورده اند که در زمان سلیمان پیامبر علیه السلام دهقانی زندگی می کرد که مال و اموال بسیار و گلۀ و رمۀ بی شمار داشت و سلیمان زبان جانوران را به او یاد داده بود به این شرط که اگر به کسی بگوید، بی درنگ بمیرد. روزی دهقان به طویله رفت. گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و به خوابگاه خشکش حسادت می کتد و می گوید: خوشا به حال تو که راحتی و همیشه در حال استراحتی و صاحب ما تنها یک ساعتی تو را سوار می شود و گشتی در شهر می زند، اما من از بام تا شام در رنج و زحمتم. شبها آسیاب می گردانم و روزها شخم می زنم.

الاغ گفت:اینکه کاری ندارد. فردا همین که خیش را به گردنت ببندند، بخواب، هر چه تو را بزنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:54  توسط بیدار  | 

قسمت دوم

شهریار و شاه زمان به قصد سفری بی پایان پای در راه نهادند و  شهرهای بسیار و مردمان بی شمار را دیدند و فهمیدند که مردم هر کدام بدبختیهایی دارند که از بدبختیهای آنها دست کمی ندارد.

بنابراین سراسب را برگرداندند و به کشور خود برگشتند.

شاه زمان دست از پادشاهی کشید و به گوشه گیری و تنهایی روی آورد. اما از شهریار بشنو که به قصر برگشت و غلامان و کنیزانشان را کشت و از آن پس کارش این شده بود که هر شب با دوشیزه ای جوان عروسی می کرد و صبح او را می کشت.

مردم کشور پس از چندی از این همه ستم و ننگ به تنگ آمدند و دختران جوانشان را برداشتند و از آنجا کوچیدند تا آنکه در شهر هیچ دختر جوانی نماند. یک روز شهریار به وزیر خود گفت: برای من دختری پیدا کن.

وزیر درمانده بود که چه کند. همۀ دختران... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:49  توسط بیدار  | 


داستان پردازان خوش سخن و افسانه سرایان روزگاران کهن چنین آورده اند.( اما خدا داناتر است) که روز و روزگاری در زمانهای بسیار قدیم پادشاهی از پادشاهان ایرانی و از خانوادۀ ساسانی در هندوستان و چنین فرمانروا بود که دو پسر داست. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر و هر دو شهسوارانی دلیر و یکه تازانی شیرگیر.
اما برادر بزرگتر چابکسوارتر بود و به دادگری و مردم پروری زبانزد همگان و نامش شهریار پادشاه سرزمین نیمروز.
برادر کوچکتر شاه زمان پادشاه سمرقند ایران بود و هر دو بیست سالی می شد که بر کشور خود فرمانروا و در زندگی خود کامروا بودند و در این همه سال پیوسته در کار کشورداری بودند تا اینکه یک روز شهریار دلتنگ برادر شد و آرزوی دیدار او را با وزیر خود در میان نهاد: ای وزیر، اگر خدا بخواهد برای دیدن برادر رهسپار سمرقند خواهم شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:7  توسط بیدار  |