تبليغاتX
بيدار
و چه زیباست تجربه عشق با تمامی ناکامی هایش تنها به امید آن لحظه...

داستان

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:12  توسط بیدار  | 

 آقای صالحی در اتاق را باز کرد و با لحن تندی گفت: هنوز این خانم دربانی نیومده؟

منشی بیچاره تند از روی صندلی‌اش پرید و در حالی که سعی مي‌کرد خونسرد باشد و لبخند بزند جواب داد:نه آقای ريیس! هنوز نیومده. زنگ هم نزده.

دوست داشت بگوید که خانم دربانی هر وقت دیر کند، تماس مي‌گیرد و شاید برایش مشکلی پیش آمده باشد و... اما جرات نکرد، آقای صالحی از بس عصبانی بود که نمي‌شد برایش چیزی را توضیح داد، همان‌جور سرپا ایستاده بود و خدا خدا مي‌کرد که گیر تازه ای ندهد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط بیدار  | 

 قسمت سی و ششم (پایان)

 اون اخرین شبی بود که با هادی رفیقم، خندیدیم! و شاید تا آخر عمرم، اون اخرین باری باشه که واقعاً بخندم!

من کاوۀ برومند هستم.

امروز بعد از گذشت چهار سال دلم رو راضی کردم که به این اتاق بیام و این خاطرات رو تموم کنم.

داستان نباید ناتموم بمونه!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:42  توسط بیدار  | 

قسمت سی و پنجم

((چند روز بعد کار معامله تموم شد. کاوه و پدرش، یه قیمت عادلانه برای اموال گذاشتن و بیتا هم یه قرار داد خوب برام نوشت و همه چیز تموم شد. حدود چهار صد و هفتاد میلیون تومن سهم من شد که گرفتم و گذاشتم بانک.

کاوه پیله کرده بود که یه آپارتمان برای خودم بخرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:17  توسط بیدار  | 

 قسمت سی و چهارم

((سه روز دیگه هم گذشت. خالی و سرد. بدون خبری و بدون شادی.

فقط به انتظار ...

شش حرف و چهار نقطه! کلمه کوتاهی یه. اما معنی ش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی! تو این کلمه شش حرفی ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی، چشم براه بودن، غم، غصه، ناامیدی، شکنجه روحی، افسردگی، سرخوردگی، پشیمونی! بی خبری، دلواپسی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 22:19  توسط بیدار  | 

قسمت سی و سوم

 ((چشمهام رو باز كردم. اتاق غريبه بود. رو تخت خوابيده بودم و يه مشت لوله بهم وصل بود. سرم رو كه چرخوندم، كاوه روديدم كه كنار تختم رو صندلي نشسته و داره به من نگاه مي كنه. چشمهاش سرخ شده بود.))

 - اينجا كجاست؟

كاوه – اون دنيا! اينجا يه بيمارستان اول دروازه جهنم!

 - خب؟

 كاوه – هيچي ديگه! كسائي رو كه مي ميرن، اول مي آرن اينجا، درمون شون مي كنن، وقتي خوب خوب شدن، مي فرستن شون تو جهنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:30  توسط بیدار  | 

قسمت سی و دوم

 ((امروز هم يه روز ديگه س مثل ديروز.

خورشيد همونطور طلوع كرد كه ديروز كرد! همونطور هم غروب كرد كه ديروز كرد. تا ببينم فردا چي مي شه. شايد اصلاً طلوع نكرد.

 تو اتاقم يه مگس، همراه من زنداني شده بود! انگار وقتي در واز بوده، اومده تو و اينجا اسير شده، مثل خود من. تو اين اتاق، شيريني اي، چيزي هم نيست كه بشينه روش!

 نمي دونم مگس هام عاشق مي شن؟! جفت اون هام ولشون مي کنه و بره؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:0  توسط بیدار  | 

قسمت سی و یکم

قدم زنون رفتم طرف خونه. بیست دقیقه بعد رسیدم. از دور کاوه رو دیدم که پشت در اتاقم نشسته و سرش پائینه. متوجه من نشد. وقتی رسیدم بهش دیدم چند تا اسکناس صد تومنی و پنجاه تومنی ودویست تومنی جلوش افتاده رو زمین. مونده بودم که جریان چیه که متوجه من شد و از جاش بلند شد و گفت: ))

 - کجائی بابا؟ یه ساعته مثل گداها نشستم اینجا! ببین چقدر پول برام ریختن! هر کی رد شد یا یه پنجاه تومنی یا صد تومنی انداخت جلوم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 20:9  توسط بیدار  | 

  قسمت سی ام

((تا توی خونه، همه ش به فرنوش فکر کردم. راه برام یه قدم شد!

تا رسیدم خونه، فریبا صدام کرد. تلفن باهام کار داشت. فریبا نشناخته بودش که کیه.

تا رسیدم بالا دلم هزار راه رفت! تلفن رو که برداشتم مثل برق گرفته ها در جا خشکم زد!))

- الو بفرمائید!

- هادی سلام!

- سلام از بنده س. بفرمائید، خودم هستم. شما؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:37  توسط بیدار  | 

 قسمت بیست و نهم

((يه ربع بعد رسيديم ماشين رو پارك كرد و رفتيم تو اتاقم. تا رسيديم، هنوز فرنوش پالتوش رو در نياورده بود كه در زدند. كاوه و فريبا بودن.))

كاوه- سلام! سلام! مبارك باشه! اي تو چه زرنگي پسر!! تو رفتي دو كلمه صحبت كني، صحبت كه كردي هيچي، خواستگاري هم كه كردي هيچي، عروس رو هم ور داشتي آوردي؟!

فرنوش سلام كاوه خان. عروس خودش امده!

كاوه بابا ايوالله! چه مهره ماري داره اين هادي! بينم هادي، تو رفتي با خانم ستايش صحبت كني، حرفت تموم نشده عروس رو فرستادن؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:47  توسط بیدار  |